رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.داشتم در سالن عمومی گریفیندور قدم میزدم و به تکلیفی که برای درس ماگل شناسی گفته بودند انجام بدهیم،فکر میکردم.
گفتم:
-اخر چه اختراعی نیاز است برای شخصیت من.مثلا خوب میشود که اگر دستگاه فضول کم کن داشتیم ولی نداریم.
همان لحظه فکری به سرم زد،خیلی یواشکی و آرام به دفتر پروفسور دامبلدور رفتم و زمان برگردانی که هرمیون از روی ناچار به پروفسور داده بود را برداشتم.
برای این هرمیون زمان برگردان را داده بود چون سال پیش مشکلات زیادی بوجود امده بود به خاطر همین زمان برگردان.مثال:سال پیش هرمیون با استفاده از زمان برگردان به یک ساعت قبل برگشت و خواست بفهمد که اون شخص(لوسیوس مالفوی)دارد به هری چه چیزی میگوید و چه کسی است،او میدانست که یکی تو هاگوارتز دارد معجون خطرناکی میسازد،لوسیوس گفت:
-پاتر!؟ اینجا چیکار میکنی؟اومدی تا معجون جدیدی که من ساختم را ببینی؟ اگر میخواهی میتوانی یکمی از ان را بخوری.
هری گفت:
-باشد.
خیلی عجیب بود که قبول کرد.
اون معجونی بود که افکار ادم را برهم میزد و باعث میشود که ادم دیوانه شود ولی مثل اینکه رون جای این معجون را با معجون فیلیکس فیلیسیس عوض کرده بود .
هرمیون هم یک معجون دیگر از معجون هایی که ان طرف بود برداشت و برد به پیش هری و گفت :
-هری ان را نخور این را بخور.
هری گفت:
-چه فرقی دارد؟
هرمیون گفت:
-این بهتر است.
چون خودش ان را انجا گذاشته بود و میدانست که باعث دیوانه شدن او نمیشود چون همان فیلیکس فیلیسیس بود.
ولی دقیقا اونی که هرمیون داده بود همان معجون خطرناک بود و دیگر بقیه اش را خودتان میدانید که چی شد. هری برای یک ساعت دیوانه شده بود.به همین دلیل پروفسور زمان برگردان را از هرمیون گرفت.
خوب برویم به اصل مطلب،من به پیشبین (اسم یک سانتور است)رفتم و ماجرای تکلیف را به او گفتم و پرسیدم:
-به نظر شما،من باید چه وسیله ای را انتخاب کنم؟
بین گفت:
-تو میتوانی لامپ را انتخاب کنی؟
گفتم:
-لامپ؟!
بین گفت:
-بعدا خودت میفهمی که چرا این را گفتم.
من هم به زمان 1879رفتم که اولین لامپ ساخته شد وشاهد صحنه هایی بودم که توماس برای نجات مادرش لاپم را چنین شرایط سختی اختراع کرد.
بعدش به 100 سال بعد رفتم،شاهد صحنه هایی دیگر بودم که مردم خیلی با خوشحالی زیر لامپ درحال درسخواندن و یا در حال انجام کاری دیگر هستند.تازه فهمیدم که چرا بین به من لامپ را پیشنهاد چون من همیشه درحال درسخواندن هستم و یا پیانو زدن و به لامپ خیلی نیاز دارم و همین درس خواندن است که شخصیت منرا میسازد و من به لامپ و روشنایی احتیاج دارم.
من شاهد همه ی این صحنه ها بودم ولی دلم میخواست که خودم درساخت این لامپ ها به یکی کمک کنم به خاطر همین به سال 1872 رفتم تا در ساختن لامپ رشته ای یا حبابی به لودگین کمک کنم.اما مگر این دانشمند ما پیدا میشد.
کلی بین مردم فریاد زدم که لودگین کجا زندگی میکند تا بالاخره یکی جوابم را داد و یافتمش .به لودگین گفتم:
-سلام.من میخواهم در ساخت لامپ رشته ای به شما کمک کنم.
او هم گفت:
-مشکلی نیست.
ما داخل اتاقی شدیم که لودگین میخواست لامپ را انجا بسازد ما کلی فکر کردیم،کلی آزمایش و خطا کردیم ،کلی کار های احمقانه انجام دادیم تا بالاخره یکی از این ها جواب داد . مثال:
کار احمقانه ی شماره ی یک:
لودگین گفت:
-دافنه چوب درخت بامبو را آوردی؟
گفتم :
-اره اوردم.
ما این چوب را فرو کردیم داخل لامپ نمیدونم چرا اصلا همچین کاری کردیم.
جواب نداد.
کار احمقانه ی شماره ی دو:
گفتم:لودگین میخواهم این دو سیم را بهم وصل کنم.الان وصل میکنم
لودگین گفت:کدام سیم ها ؟ اهای نکند داری اون قرمز ها را بهم وصل میکنی،آن هارا بهم وصل نکن.
ولی من اصلا نشنیدم که چی گفت و کار خودم را انجام دادم و
بومممممممببببب
میدونم،میدونم کار احمقانه ای کردم ،این هم رد شد.
کار های احمقانه ی بعدی هم مثل همین ها است اخرش یک چیزی میترکد و یا اصلا الکی کار یرا انجام دادیم ولی بالاخره ما توانستیم.
کار عاقلانه:
ما جریان الکتیریکی را از یک رشته نازک عبور دادیم تا حدی که نوردهی شود.یک حباب شیشه ای بسته هم هم ساختیم تا از رسیدن اکسیژن به رشته جلوگیری کند .
جواب داد.
