جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه! لادیسلاو و آنجلینای عزیز!
خوش اومدین!

سوژه‌ی شما: [باتشکّر از مرحومِ لُرد] «فُـقـــدان»
نقل قول:
یک وسیله، شخص یا هر موجودی که برای شما بسیار عزیزه به شکلی ازتون گرفته شده. می تونین گمش کرده باشین...می تونه دزدیده شده باشه...یا اشتباها به کسی داده باشینش. فرقی نمی کنه. یعنی لازم نیست حتما اجبارا گرفته شده باشه.
و تصمیم با خودتونه که در پایان بدستش بیارین یا بفهمین که چه اتفاقی براش افتاده یا نه.


توضیحِ بیشتری نیاز نیست؛ هر دو نویسنده‎ی توانایی هستید. اما می‌خوام تاکید کنم؛ سوژه پتانسیلِ خوبی داره؛ خودتون رو آزاد بذارید؛ بی‌هیچ محدودیّتی درباره‌ی سوژه بنویسید.

-------
برای جلوگیری از اتلافِ وقتِ شما ملّتِ غیورپرور، برخلافِ آیین‌نامه ()، بدونِ اعلامِ آمادگیِ «رسمی» آنجلینا، سوژه داده شد. اما برای نفراتِ بعدی، لطفاً حتماً و قطعاً هر دو نفر، اعلام آمادگی کنن.

موفق باشید!
و زنده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/29 22:53:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آمادگی خویش اعلام می داریم،
جدالی با آنجلینا جانسون ز تبار گریفیون از بهر کلاس طلسمات و وردان جادویی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز، زیرِ یک سقف!
حریف:آدر کانلی

گویل بعد از خوردن معجون قدرت معجون ساز مورد علاقه اش به طرز عجیبی ضعیف شده بود!
اونقدر که حتی نمیتوانست دستگیره در اتاقش را پایین ببرد و از اتاق خارج شود!
پس بعد از تلاشی بیست دقیقه ای بلاخره دست از تلاش برداشت.

-زورت نمیرسه بازش کنی؟

گویل به مومو(ساحره ای که همه جا همراهش بود)نگاهی انداخت و سرش رو به نشانه نه تکان داد.

مومو خندید:
-حتی زور منم از تو بیشتره!
گویل اخم کرد:
-پس چرا بازش نمیکنی؟
خنده مومو هم جاش رو به اخم داد:
-چون وقتی از اون معجون نخوردم ریختی تو غذام!

چاره ای نبود!
حتی زور جفتشان هم کافی نبود!
انگار باید تا بعد از برگشتن بقیه منتظر میموندن!

گویل نگاه مشکوکی به سوهان دست مومو که شدیدا آشنا بود انداخت و گفت:
-اون مال استاد آستوریا نیست؟
مومو با حرکت سرش تایید کرد و گفت:
-خوشکله نه؟

گویل صبری کرد.
باز هم صبر کرد.
خیلی صبر کرد!

اما نتواست بیشتر صبر کند و گفت:
-استاد آستوریا منو میکشه

کمی دور اتاق دوید اما ناگهان چشمش به قمه خورد!

آب دهانش رو قورت دادم و گفت:
-اینم قمه رودولفه؟
مومو نگاهی به قمه انداخت و گفت:
-آره بعد از رفتنش کش رفتم ازش

گویل باز هم چرخید!
مومو تقریبا از هر کسی چیزی داشت!
با دیدن پاتیلی که پوست ماری در آن بود بیهوش شد!
وقتی به هوش آمد مومو را بالای سرش دید.

با ترس پرسید:
-اون پوست نجینی بود توی پاتیل استاد هکتور؟
مومو فورا ذوق کرد:
-آره!خوشکل بود نه؟

گویل هیچ نمیدید.
یعنی میدید!
فقط از زیر نیم کیلو اشک میدید!

با بغض گفت:
-چطور دلت اومد...اون مار زندگیه من بود!دختر لرد!هوراکراکس لرد!
مومو صبر کرد تا گریه و زاری های گویل تمام شود و بعد گفت:
-کاریش نکردم!پوست انداخته بود!
گویل سریعا بلند شد:
-یعنی نجینی زندست؟
مومو بعد از زدن عینکش ژستی گرفت و گفت:
-از اونجایی که گریفندوری های متشخص دستشون رو به خون کسی آلوده نمیکنن پس آره!زندست!

گویل سریعا در را باز کرد و بیرون رفت.
انگار اثر معجون هکتور از بین رفته بود!

نگاهی به مومو انداخت و گفت:
-میخوام برم پیش بانو نجینی!میای؟

مومو سرش را به نشانه تایید تکان داد
گویل و مومو سوار نیمبوس 2003 گویل شدند به سمت خانه ریدل ها پرواز کردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/5/28 20:13:50

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر، گرگوری، خوشحالم که شما رو درحالِ خطرپذیری‌ای این قدر اثرگذار می‌بینم.

سوژه‌ی شما: «یک روز، زیرِ یک سقف!»
نقل قول:
شما زیر یه سقف هستین. خواسته یا ناخواسته...و تنها نیستین. شما یک روز رو با فرد، شیء یا هر جانوری که انتخاب کنین زیر یک سقف می گذرونین و البته مجبور نیستین کل روز رو توضیح بدین. می تونین فقط به یک ساعتش بپردازین! یا هر محدوده زمانی که مایل باشین.

توضیحاتِ لُرد کامله؛ باید یک روز رو با هر چیزی؛ یک شیئ، یک انسان؛ یک حیوان جادویی؛ زیرِ یک سقف (در یک اتاق) بگذرونید؛ مجبورید! و نمی‌تونید از اتاق یا خونه خارج بشید. در این بین، تصمیمش با شماست که تعاملی با اون «موجود/شیئ» روبرو داشته باشین یا نه! اگر تعاملی دارین، چی می‌گین؟! اگر نه، راجع بهش چی فکر می‌کنین؟! چی کار می‌کنین؟ چجوری زمان می‌گذرونین؟
توجّه و تاکید من در انتخابِ این سوژه‌ها، روی شخصیت‌پردازی‌ـه. اما نباید از سوژه‌پردازی هم غافل بشید. سعی کنید، در این رول، انعکاسِ دقیق و ملموسی از شخصیتتون، و از ابعادی از شخصیتتون که در تقابل با یک شخصیتِ شناس یا ناشناسِ دیگه بروز داده می‌شه، ارائه بدین. و همزمان نباید، پرداختِ مفصّل و مناسبِ سوژه رو فراموش کنین.

بنویسید. با آزادی هرچه تمامتر بنویسید و نترسید؛ هر چه فکر می‌کنید مناسبه رو بنویسید و بگذارید قضاوت بشه؛ این‌جا، فقط برای یادگیریه.
اگر هر سوالی بود، تا حدّی که ممکن باشه، در دسترسم. درِ پ.خ به روی تمامِ مومنین بازه.

موفق باشید... و زنده بمونین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز قبل از رفتن به هاگوارتز:
ساعت ده صبح است که البته دافنه از شدت هیجان ساعت هشت از خواب بیدار شد و شروع کرد به خوندن کتاب.
چند دیقه بعد:
-دافنه، دافنه؟
-بله مامان؟
-از اتاقت بیا بیرون، بیا پایین صبونه بخور بریم کوچه ی دیاگون خرید کنیم واسه مدرست.
-باشه مامان،‌ وقتی این دوصفه ی اخر کتاب رو خوندم میام.

دافنه به سرعت دو صفه ی اخر کتاب رو خوند،اسم اون کتاب"ریشه های محبت"است، ماجرای کتاب از این قراره که دنیا درحال نابود شدنه ولی یه ماگل با یه جادوگر باهم دوست میشن و به کمک هم دنیا رو از نابود شدن نجات میدن، نویسنده ی این کتاب تولیو گرانته.
وقتی که کتاب رو خوند، اون رو بست و روی تختش گذاشت و به طبقه ی پایین رفت تا صبونه بخوره.خیلی هیجان زده بود چون فردا باید به هاگوارتز بره و گروه بندی شه، خودش خیلی دوست داره تو گریفیندور بیفته ولی معلوم نیست که ایا میفته یا نه.
ایوانا، مادرش برای او صبونه ی مورد علاقش یعنی نیمرو رو درست کرده بود، خواهرش دیانا هم سر میز نشسته، او هم باید فردا به همراه دافنه به هاگوارتز بره و گروه بندی شه.
دافنه از شدت هیجان به سرعت نیمروش رو خورد، به سمت اتاقش که در طبقه ی بالای خونه بود رفت تا لباسش رو بپوشه و سپس به همراه دیانا به کوچه ی دیاگون برن و برای مدرسه وسایل لازمشون رو بخرن.
از اونجا که دافنه عاشق رنگ ابیه؛ حتی رنگ موهاش و چشاش ابیه، یه پیراهن ابی رنگ پوشید با کفش سفید، موهاش رو شونه کرد و یه تل سفید رنگ رنگ پوشید، از اتاقش بیرون امد و رفت روی مبل طبقه ی پایین نشست تا بقیه که اماده شدن بیان طبقه ی پایین و برن کوچه ی دیاگون.
مادرش پایین اومد و گفت:
-دافنه، بهتره تو و دیانا تنهایی برین تا هم همه جا رو بببنین و هم وسایل لازمتون رو بخرین، من واسم یه کاری پیش اومده که نمیتونم بیام، ببخشید.
-اشکالی نداره مامان، من و دیانا خودمون میریم، خوب فعلا خدافظ.
-خدافظ.
بعد از این که ایوانا رفت،دافنه داد زد:
-دیانا، بیا دیگه چقدر طول میدی تا یه لباس بپوشی.
-اومدم.

دیانا هم اومد، البته او تیپ قرمز رنگ زده بود و دافنه ابی! اونا به کمک پودر پرواز، پرواز کردن و به سمت کوچه ی دیاگون رفتن.

کوچه ی دیاگون:

دافنه و دیانا، پنج دقیقه بعد به کوچه ی دیاگون رسیدن، اونها قبلا لیست وسایل مورد نیازشون رو تو یه ورقه نوشتن:نقل قول:
یه عدد چوب دستی.
پاتیل.
بطری.
ردا.
یه جغد.

کتاب ها:
معجون سازی برای سال اولیا.
وردا و طلسما برای سال اولیا.
تاریخ جادوگری از اول تا اخر.
جانوران شگفت انگیز و زیستگاه انها.

دافنه گفت:
-ردامون رو که قبلا مامان برامون گ فته پس اول بیا بریم مغازه ی اولیوندر تا چوب دستیمون رو بخریم.
-باشه.

اونا به سمت مغازه ی اولیوندر رفتن، کوچه ی دیاگون خیلی شلوغ بود، همه اومده بودن و داشتن خریداشون رو میکردن، خلاصه دیانا و دافنه به مغازه ی چوب دستی فروشی اولیوندر رسیدن، دافنه گفت:
-سلام!کسی اینجا نیست؟
-سلام!چه کمکی میتونم بکنم؟
-من و خواهرم اومدیم تا چوب دستی بخریم اخه فردا هاگوارتز شروع میشه.
اولیوندر به هرکدوم یه چوب دستی داد و گفت:
-چوب دستی ها رو تکون بدین.

دافنه و دیانا هم چوب دستی هایی که در دستشون بود رو تکون دادن، از چوب دافنه یه نوری ابی رنگ بیرون اومد که البته به قفسه هایی که پر از چوب دستی بودن، برخورد کرد و کمی اون جا بهم ریختگی ایجاد شد و برای دیانا یه نوری سرخ رنگ بیرون اومد و به آینه برخورد کرد و آینه شکست.
دافنه و دیانا گفتن:
- معذرت میخوایم.
-اشکالی نداره، هرکسی ممکنه اشتباه کنه و خرابی ایجاد کنه، همین چوب دستیا برای شما ها خوبه،واسه شمایی که رنگ ابی از چوب دستیتون بیرون اومد...
-بله؟
-میخوام مشخصات چوب دستیتون رو بگم:از چوب درخت تمشک، موی دم تکشاخ، یازده اینچ، انعطاف پذیر و برای خواهرت، همه ی مشخصات چوب دستیش مثل شماست فقط، هستش از جنس ریسه ی قلب اژدها است.

رنگ چوب دستی دافنه قهوه ای بود و روی چوب دستیش طرح هایی گل مانند حک شده بود برای دیانا ها همین شکلی بود فقط به جای گل،ستاره بود.
دافنه و دیانا همون چوب دستی ها رو خریدن، در این لحظه که داشتن از مغازه خارج میشدن دافنه به دیانا گفت:
-چطوره تقسیم کار کنیم؟من برم کتابارو بخرم تو برو پاتیل و بطری هارو بخر، بعدش باهم بریم جارو و جغد بخریم و قرارمون هم بعد از خرید همین جا روبه روی چوب دستی فروشی باشه.
-باشه.

دافنه رفت کتاب فروشی و کتابارو خرید هم برای خودش و هم برای دیانا، دیانا هم رفت بطری و پاتیل خرید، هم برای خودش و هم برای دیانا و هردو اومدن جلوی مغازه چوب دستی فروشی اولیوندر.
-خوب دیگه بریم به سمت مغازه ای که بشه جغد بخریم ازش.
-اون جاست.

دیانا با دستش مغازه ای رو نشون داد که رو تابلوش نوشته بود"جغد فروشی"پس اونا هم به همون مغازه رفتن، وقتی به مغازه رسیدن، صاحب مغازه گفت:
-میتونم کمکتون کنم.
دیانا گفت:
-بله من و خواهرم هرکدوممون یه جغد میخوایم.
-خوب چه رنگی دوست دارین؟
-رنگش که مهم نیست، مهم اینه که مهربون باشه و بتونه بهمون کمک کنه.

صاحب مغازه رفت و دوتا جغد اورد، یکیش سفید رنگ بود با چشایی درشت سیاه رنگ و اون یکی قهوه ای رنگ با چشایی درشت ابی رنگ، اندازه ی هردوتاشون هم معمولی بود. در این لحظه صاحب مغازه گفت:
-خوب جغد ها خودشون شما رو انتخاب میکنن پس بایستین و صبر کنین و ببینین که کدوم جغد کی رو انتخاب میکند، هر دوتا جغد خیلی مهربون و خوش قلب هستن.

جغد قهوه ای رنگ به سمت دافنه رفت و اون یکی به سمت دیانا رفت، دافنه اسم جغدش رو گذاشت نویس و دیانا گذاشت هوهو!

اونا، اون دوتا جغد رو خریدن و از صاحب مغازه تشکر کردن و همین که پاشونو از مغازه بیرون گذاشتن دیدن که چقدر هوا تاریکه، دافنه به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-دیانا بریم دیگه ساعت هشت شب شده، چقدر طول کشید ولی.
-اره خوب پیاده میریم یا با پودر پرواز؟
-الآن پیاده بریم.
-باشه.

اونا کل راه رو پیاده تا خونه رفتن ساعت نه شده بود، مادر و پدرشون سی دقیقه بعد از رسیدن اونا رسیدن و شب غذا ماهی خوردن چون غذایی سبک است.

فردا صبح:
اتاق دیانا:
-دیانا...دیانا...پاشو...باید بریم سوار قطار بشیم.
-دافنه..‌.ولم ک...چی گفتی؟چرا زودتر بیدارم نکردی زودباش بریم.

دافنه از اتاق دیانا خارج میشه و میره پایین تا صبونه بخوره، دیانا هم چند دیقه بعد مو شونه کرده و لباس پوشیده میاد پایین و به سرعت صبونش رو میخوره،دافنه گفت:
-دیانا ما اونقدر هم دیر نکردیم؟
-پس چرا منو زود بلند کردیم؟
-اگه قرار بود تا که الآن بیدارت نکنم، واقعاً دیر میکردیم.
-اها.

ده دیقه بعد دافنه هم صبونش رو خورد و به همراه مامان و پدرشون به سمت قطار رفتن، به موقع هم رسیدن از بین دیوار رد شدن و رفتن سوار قطار شدن و از مادر و پدرشون خدافظی کردن از پشت پنجره.
دافنه رفت وارد واگنی شد که دو دختر داخل ان نشسته بودن، گفت:
-میتونم بیام تو؟
یکی از اونا گفت:
-بله حتما.
-ممنون.

دافنه وارد واگن شد چمدونش رو گذاشت کنار پایش و درون واگن نشست، کتابی رو از چمدونش برداش و شروع کرد به خوندنش، همون کتاب ریشه های محبت بود.
دافنه چنان غرق خوندن دوباره ی کتاب بود که نشنید کسی او رو صدا میزنه که ناگهان به خودش امد و گفت:
-بله؟کسی من رو صدا کرد؟
-بله من بودم، شما دافنه مالدون هستین؟
-بله و شما؟
-من پروتی پاتیل هستن و ایشون هم خواهر منه، پادما پاتیل.
-خوشبختم شما اسم من رو از کجا میدونستین؟
-رو چمدونتون نوشته، منم خوشبختم از اشنایی با شما.
دافنه دوباره رفت تو کتابش که ناگهان یکی وارد واگن شد و گفت:
-سلام، شما نمیخواین رداتون رو بپوشین دیگه داریم میرسیم به هاگوارتز، آه اون کتاب ریشه های محبت است.
دافنه به خودش امد و گفت:
-بله.
-من این کتاب رو هزار بار خوندم خیلی قشنگه...من جسیکا ترینگ هستم و شما؟
-من دافنه مالدون هستم، خوشبختم.
-همچنین.

دافنه رداش رو پوشید و البته خیلی خوش حال بود که تونست چند تا دوست پیدا کنه.اونا از قطار بیرون اومدن و هاگرید اونا رو راهنمایی کرد و به سمت قایقا برد و البته چمدوناشون رو گذاشتن همونجا!
دافنه تو قایق به همراه پروتی و جسیکا نشسته بود، وقتی اونا رسیدن و وارد قلعه شدن، از پله ها بالا رفتن انگار مک گوناگال منتظر دانش اموزا بود جلو امد و گفت:
-سلام به همگی!قبل از اینکه بتونید اینجا درس بخونید و تحصیل کنین باید به چهار گریفیندور،اسلیترین،هافلپاف و ریونکلا، گروه بندی شید، تا چند دیقه میتونید وارد سرسرا بشید و گروه بندی شید ولی قبلش پروفسور دامبلدور میخوان چند کلامی با شما حرف بزنن‌.
از اونجا که دافنه عقب تر از همه ایستاده بود اصلا متوجه ی اتفاقاتی که در اون جلو افتاد نشد که یهو جسیکا اومد به دافنه گفت:
-دافنه، شنیدی؟
-چیرو؟
-همین که گفتن هری پاتر اومده به هاگوارتز.
-نه نشنیدم.
در این هنگام در باز شد و دانش اموزان سال اولی وارد سرسرا شدن، سرسرا خیلی نورانی و زیبا بود، سقفش یه جوری بود که انگار اصلا سقف نیست و مستقیماً بالای دانش اموزان اسمون است، البته این مدل سقفش بود که اینجوری به نظر بیاد.
اخر سالن هم که یه میز خیلی دراز بود برای اساتید و به همراه چهار میز برای دانش اموزان در گروه های مختلفشان.
وقتی دانش اموزان سال اولی رسیدن به نزدیکی میز اساتید، مک گوناگال گفت:
-قبل از این که گروه بندی شید، پروفسور دامبلدور میخوان چند کلامی با شما حرف بزنن.
دامبلدور گفت:
-اول این که به هاگوارتز خوش امدید، دوم این که هرگز دانش اموزان سال اولی اجازه رفتن به جنگل ممنوعه و طبقه ی سوم رو ندارن،همین حالا میتونین گروه بندی شین.
مک گوناگال گفت:
-من اسماتون رو میخونم و شما بیاید روی این صندلی بشینین و من کلاه رو میذارم رو سرتون و گروه بندی میشین...خوب...نفر اول هرمیون گرنجر.

هرمیون به سمت صندلی رفت و کلاه رو روی سرش گذاشت و کلاه داد زد:
-گریفیندور!

گریفیندوری ها دست زدن،بعد او با خوش حالی به سمت میز گریفیندوریا رفت.یه ربع گذشت ولی دافنه هنوز گروه بندی نشده بود با خودش میگفت:
-نکنه من اصلا یه جادوگر نباشم، پس چرا اسم من رو نمیگن،الآن پروتی، پادما، انجلینا و خیلی های دیگه گروه بندی شدن فقط من موندم، جسیکا و خواهرم.

ناگهان که دافنه داشت با خودش فکر میکرد، مک گوناگال صدا زد:
-جسیکا ترینگ.

جسیکا به سمت کلاه گروه بندی رفت و کلاه بعد چند دیقه فکر کردن گفت:
-هافلپاف!

هافلپافی ها دست زدن و جسیکا به سمت میز هافلپافی ها رفت،دیگه فقط دونفر مونده بودن،دیانا و دافنه.
مک گوناگال اسم دیانا رو خوند و او به سمت کلاه گروه بندی رفت و کلاه داد زد:
-گریفیندور!

گریفیندوری ها دست زدن و او باخوش حالی به سمت میز گریفیندور رفت،از اون جا که دافنه نفر اخر بود دیگه مک گوناگال اسم او رو نخوند و دافنه به سمت کلاه رفت، با ترس روی صندلی نشست.
بعد از این که کلاه روی یر او قرار گرفت، کلاه گفت:
-هوممم،کمی شاید مشکل باشه.

-من گریفیندور رو دوست دارم.

-تو باهوش هم هستی ولی طرز بیانت خوب نیست نیاز به تمرین بیشتری داری.

-ولی من گریفیندور رو دوست دارم.

-صب کن،هوووممم،اصیل زاده که نیستی پس نمیتونی بری تو اسلیترین،تا کاری رو هم به پایان نرسونی ولش نمیکنی ولی شجاعتت بیشتر است،هووم خواهرت هم رفت تو گریفیندور پس تنها یه انتخاب وجود دارد........................گریفیندور.

گریفیندوری ها دست زدند،سه دیقه طول کشید تا او گروه بندی شه ولی این همین سه دیقه برای او به اندازه ی یه قرن بود، او خیلی خوش حال بود چون پروتی و پادما هم تو گریفیندور بودن.
دافنه به سمت میز گریفیندوری ها رفت و به بقیه دست داد و گفت:
-سلام!من دافنه مالدون هستم.خوشبختم.
-منم هرمیون گرنجر هستم، همچنین.
-منم فرد ویزلی هستم و این برادرم جرج ویزلی است.
رون که درحال خوردن بود، گفت:
-منم رونالد ویزلی هستم.
هری اومد خودشو معرفی کنه ولی هرمیون گفت:
-هری پای منو له کردی.
-ببخشید.
دافنه گفت:
-پس هری پاتر که میگفتن تویی، خوشبختم من دافنه مالدون هستم.
هری رنگین کمون کنار ابروی دافنه رو دید و همچنین ستاره ی سیاه رنگ او رو، خیلی براش عجیب بود، در این لحظه که تو فکر بود گفت:
-منم خوشبختم...امم...این رنگین کمون کنار ابروت خیلی برام عجیبه.
- این...من از بچگی اینو داشتم چیز عجیبی نیست فقط مثل یه نقاشی میمونه.
بعد از این حرف هری، دافنه و بقیه شروع کردن به شام خوردن و سرسرا پر بود از صدا های مختلف از میزهای هر چهار گروه، بعد از خوردن غذا دانش اموزا به سمت سالن عمونی گروهشان رفتن، گریفیندوری هم به سمت برجشون رفتن.
پرسی همه چیز رو نشون داد و هم چیزو به سال اولیا گفت، دافنه به سمت خوابگاه دخترا رفت، تخت او کنار تخت هرمیون و پروتی بود.
وقتی که همه گرفتن خوابیدن او به کنار پنجره رفت و باخودش گفت:
-هاگوارتز...چه جای باحالی...مطمئنم عاشق اینجا میشم.

او این جمله رو گفت و بعد رفت خوابید چرا که فردا روز جدیدی برای او است و باید سرحال باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اعلام آمادگی.
حریف : گرگوری گویل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اعلام آمادگی دوئل!
حریف: آدر کانلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی به میخونه‌ی دیگ‌سوراخ خوش اومدین. میز دوئل مهیّاست. اینجوی!

آملیا، لیسا، سوژه‌ی دوئلِ شما: «دوئل

هیچ گونه محدودیتی در افرادِ دوئل‌کننده ندارید. (می‌تونن شخصیت‌های خودتون باشن یا هر شخصیت دیگه‌ای) هیچ گونه محدودیتی درباره‌ی زمان و مکان و موضوعِ دوئل هم ندارید. آیا اصلاً این دو نفر دارن با جادو دوئل می‌کنن؟! یا اینجا جولان‌گاهِ دو نفر در اروپای قرون وسطی‌ست... پس کاملاً درباره‌ی سوژه آزادین. چرا این دو نفر دارن دوئل می‌کنن؟ همین می‌تونه پیکره‌ی اصلی رولتون رو تشکیل بده. یا توصیفِ مسحورکننده‌ و دقیق و ملموسی از خودِ دوئل باشه... پس ذهنتون رو باز بذارید؛ بذارید تا دورترین مرزها رو درنوردن؛ طنز، جدّی، یا طنزوجدّ، با فِراغ بال بنویسید.

دافنه، جسیکا. خوش اومدین. سوژه‌ی دوئل شما: «زیرِ سُلطه‌ی کلاهِ گروه‌بندی»

نقل قول:
اون لحظه‌ای که کلاه رو گذاشتید روی سرتون. همه‌ی افکاری که توی ذهنتون بودن. همه‌چیزهایی که می‌خواستید از کلاه و همه‌چیزهایی که کلاه بهتون گفت. لحظه‌ای که فهمیدید توی کدوم گروهید. حتی وقایع بعدش. رفتن نشستن سر میزتون. کنار هم‌تیمی‌هاتون. بنویسید.. از گروه‌بندی بنویسید و زوایای شخصیتی‌تون رو روو کنید!

نکته‌ی مهم اینه که این سوژه، ساده‌ست. پس پرداختِ شما اهمیّت داره؛ می‌خوام خودتون رو محدود به زمانی که کلاه رو بر سر دارید، نکنید. از قبل، و بعدش بنویسید اما محوریّت رول، کلاه گروه‌بندی و گروه‌تونه. مهمه و بسیار مهمه که بیشترین جزئیاتِ مرتبط رو تصویر کنید؛ هر سوژه می‌تونه آیینه‌ی تمام قدّی از شخصیتِ شما باشه. این که توجّه‌تون به چی جلب می‌شه، به کلاه چی می‌گید، آیا اصلاً باهاش حرفی می‌زنید، تک تک جزئیات اهمیّت داره. مفصّل بنویسید؛ می‌خوام این رول بتونه ابعادی از شخصیتتون رو نشون بده، که تا به امروز، نهان بودن.
در ضمن، در اینکه، چه شخصیتی روی صندلی بشینه و کلاه رو بذاره روی سرش، آزادین. خودتون؟ رقیبتون؟ شخصیتی تاریخی؟ هر طور مایلید.

-----------------
امیدوارم، فرزندان... امیدوارم، زنده بمونید؛ هرچند همه می‌دونیم، سرنوشتِ یکی از شما، نابودی‌ـه... ()
با آرزوی موفقیّت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق

لیسا به آرامی در دفتر اساتید را میکوبد.

-بفرمایید داخل.

وارد دفتر میشود. از بین تمامی اساتید به دنبال پرفسور بودلر میگردد و بالاخره پیدایش میکند.
با آرامی به سمت پرفسور حرکت میکند.
- ببخشید که مزاحمتون شدم. برای تکلیف کلاس طلسم ها و ورد های جادویی مزاحمتون شدم.
- خب چه کسی رو برای دوئل با خودت انتخاب کردی؟ همچنین یادت که نرفته اسم هر دو تاتون رو باید سر کاغذ مینوشتی؟

لیسا کاغذ پوستی کوچکی را از جیب ردایش بیرون آورد و به کلاوس بودلر داد.
- خیر پرفسور فراموش نکردم. من و آملیا فیتلوورت به زودی با هم دوئل خواهیم کرد.

لیسا در حالی که از دفتر اساتید بیرون میرفت صدای پرفسور بودلر را شنید که با خنده میگفت:
- سعی کنید حداقل یکیتون زنده بمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1396 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق!

لیسا به آرامی در میخانه را کوبید و درحالیکه دست آملیا را محکم گرفته بود، وارد شد. کلاوس بودلر، روی یکی از صندلی ها نشسته و دفترچه اش را بررسی میکرد.
- قهرم!
- چی؟
- قهرم! تو بگو!
- چرا؟
- قرار بود من در بزنم، تو بگی! با تو هم قهرم!
- حوصله ندارم بگم خودت بگو!
لیسا:

بالاخره به کلاوس رسیدند.
- بعدا به حساب تو یکی میرسم! قهرم! (رو به کلاوس) ببخشید که مزاحمتون شدم. برای تکلیف کلاس طلسم ها و ورد های جادویی مزاحمتون شدم.
- خب چه کسی رو برای دوئل با خودت انتخاب کردی؟ همچنین یادت که نرفته اسم هر دو تاتون رو باید سر کاغذ مینوشتی؟

لیسا کاغذ پوستی کوچکی را از جیب ردایش بیرون آورد و به کلاوس بودلر داد.
- خیر پرفسور فراموش نکردم. من و آملیا فیتلوورت به زودی با هم دوئل خواهیم کرد.

لیسا در حالی که دست آملیا را گرفته بود و میکشید و با خود از دفتر اساتید بیرون میبرد صدای پرفسور بودلر را شنید که با خنده میگفت:
- سعی کنید حداقل یکیتون زنده بمونه!

آملیا که به دنبال لیسا کشیده میشد، به سمت کلاوس برگشت و دید که سعی میکند خودش را جمع کند.
- استاد من با لیسا تورپین دوئل میکنم!
- زحمت کشیدی! خودم بهش گفتم!
- خب پس، من برم با اجازه
- کجا؟ وایسا ببینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/27 17:29:20