جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره۷

اسنیپ به هری نزدیک شد. هری به صندلی چسبید. اسنیپ باز هم به هری نزدیک شد. هری باز هم به صندلی بیشتر چسبید.


قاعدتا اگر به جای اسنیپ یک عدد دامبلدور در صحنه حاضر بود باز هم نزدیک تر می‌شد.

اما به هر حال اسنیپ، اسنیپ بود و رل سابق مادر هری محسوب میشد و بعد از اینکه مادر هری رفته بود با آن جیمز گوربه‌گور شده رل زده بود، اسنیپ سینگل فول اور بودن را برگزیده بود و کلا در فاز دپ به سر می‌برد و آهنگ های دیس لاو گوش میداد و عکس های غمگین در اینستا می‌گذاشت و خلاصه مادر بگرید به حال اسنیپ.


از طرفی از آن بیشتر نزدیک شدن اسنیپ به هری و هری به صندلی برای هر سه قباحت داشت دیگر هیچ کس به هیچ کس نزدیک نشد.


_مرتیکه بوقی رفتی توی روغن موی من چسب چوب ریختی؟! توی روغن موی من؟! حقت بود میزاشتم از رو دسته‌ی جاروت بیفتی کلت این دفعه جای زخم، بترکه؟ حقت بود میزاشتم لوپین بخورتت هم از دست تو راحت شیم، هم لوپین بر اثر مسمومیت بمیره؟! حقت بود فداکارانه جون خودمو به باد نمی‌دادم تا...

_پروفسور داری اشتباه میزنیا. عکس مال کتاب سومه! این آخری که فرمودی مال هفت بودا!


اسنیپ خواست که گلدان را توی سر هری خورد کند تا دیگر پرو بازی در نیاورد اما از آنجایی که در تصویر به جز او و هری و صندلی کس دیگری نبود نتوانست که گلدان را توی سر هری خورد کند!

_ازت متنفرم پاتر

_بعد از این همه مدت؟!

_همیشه!

هری خنده‌ی باب اسفنجی طوری کرد و گفت:
_دیدی بازم اشتباه زدی پرفسور. اینم مال کتاب هفت بود!


اسنیپ با این حرف هری به چنان درجه ای از عرفان دست یافت که دستش را از تصویر شماره۷ به تصویر همسایه فرو کرده و شمشیر دامبلدور را که هنوز راز باز شدن نامه با آن کشف نشده بود قرض گرفت و هری را به دو نیم تقریبا مساوی تقسیم کرد.

در همین حین که دامبلدور به دنبال شمشیر گریفیندور به تصویر شماره ۷ آمد بود، ناگهان نخ و سوزنی از غیب ظاهر شده و هری را دوباره بهم دوخت. دامبلدور در حالی که شمشیر را از اسنیپ می‌گرفت روی شانه‌های او زد و گفت:

_نیروی عشق، سوروس. لی‌لی پاتر با فدا کردن جانش برای....

اسنیپ بار دیگر شمشیر را گرفت و این‌بار دامبلدور را به دو نیم تقسیم کرد. از آنجا که کسی خودش را فدای دامبلدور نکرده بود و کلا عشق دامبلدور چندان با فرجام نبود دامبلدور دوباره دوخته نشد. هری هم که شاهد این صحنه دلخراش بود با عصبانیت گفت:

_ترسو...تو کشتیش. اون بهت اعتماد کرده بودو...

_پاتر این دفعه تو داری اشتباه میزنی.

_


از آن جا که پاتر هرگز اشتباه نمی‌زد و حتی اگر واقعا هم اشتباه زده بود باز هم کارش درست بود و چشم و چراغ جامعه جادوگری بود و دمش گرم بود بر اثر شک وارده سکته کرد و مرد و گند زد به قانون پایستگی پاتر وسایر کتاب های باقی مانده را به فنا داد و نهایتا داستان تمام شد|:

درود فرزندم.

انصافا شناسه نداشتی قبلا؟ مطمئنی نداشتی؟ چون این واقعا یه رول جادوگرانیه؛ چشمای پیر من کاملا مطمئنن که با یه رول جادوگرانی طرفن.

اگه شناسه داشتی به من یا مدیران پخ بزن تا هم رستگار شی هم بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

درهرحال...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 1:03:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/29766/normal_snape-confront%5B1%5D.jpg
لینک عکس شماره ی 7

سوروس اسنیپ: پاتر ...باورم نمیشه...البته چرا باورم نشه...جیمز پدر تو...پسر شر به پدرش میره

هری پاتر: پروفسور گفتم که ببخشید من فکر کنم آقای مدیر بتونن چوبدستی شکسته تون رو که اتفاقی پام رفت روش رو تعمیر کنن

سوروس اسنیپ: دهن گشادت رو ببند پاتر....تو از کجا میدونی که اتفاقی شکست....لابد شیشه ی معجون گرانبها ی نازنین قبلیم هم که تو و اون دوست مو آلبالوییت شکوندینش اتفاقی بود...تو و اون دوست گوجه ایت همه ی کار هاتون رو اتفاقی انجام میدین؟ دقت کردی خودت؟

هری : اما قربان اون گوجه ای نیست....اسمش رون هست....رون ویزلی

سوروس اسنیپ: اع نه بابا ..... فکر کردی من نمیدونم.... لیست اسم تمام هاگوارتز دست منه اون موقع تو.....

هری: قربان... گفتم که ببخشید....

سوروس: فقط ببخشید؟ فکر میکنی این کافیه؟ نه نه....تو یه چوبدستی مقدس رو شکوندی.... چوبدستی منو....سوروس اسنیپ رو....من همیشه با اون کار میکردم....اون تا الان سالم بود ولی متاسفانه تا دقایقی پیش....که اون دوست گوجه فرنگیت پاش رو گذاشت روش و.............مرد.......یعنی شکست

هری: خب من الان چیکار کنم؟

سوروس: آه چه غم انگیز...چوبدستی من....باید تعمیرش کنی....خودت به تنهایی از دامبلدور جونیت هم نباید کمک بگیری

هری: چی؟

سوروس:

هری:

درود فرزندم.

رول تو فقط متشکل از دیالوگ بود. گاهی اوقات این بد نیست باید ببینیم ضربه ای به رول میزنه یا نه... اینجا لازم بود بعضی جاها توصیف انجام بشه. خواننده وقتی داره نوشته رو میخونه کاملا متوجه نمیشه تو ذهن تو چی میگذره و همین باعث میشه گیج بشه.
بعضی جاها هم سه نقطه های اضافی زده شده. روی علامت گذاری ها دقت بیشتر کن.

با همه‌ی اینها تا حدودی به نظرم با سبک جادوگران آشنایی... اگه شناسه ای قبلا داشتی به من یا مدیران بگو تا بدون گروهبندی وارد ایفای نقش بشی.

به نظرم میتونی خیلی بهتر بنویسی... خیلی خیلی بهتر؛ اما رولت نکات مثبتی داشت که باعث میشه از اشکالاتت چشم پوشی کنم.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 1:00:58
تصویر تغییر اندازه داده شده


زیبا نبود...همه چیز یهو زیبا شد...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1396 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
هیچوقت باورم نمیشد روزی برسه که منم مثل پدر و مادرم بتونم به هاگوارتز بیام و مثل اونها جادو یاد بگیرم.آخه همه فک میکردن اسکوییب باشم. حتی خودمم این آخری ها مطمئن شده بودم. هیچوقت نشده بود که کار خاصی انجام بدم که جادو حساب بشه و خانوادم خوشحال بشن.
اما بالاخره نامه هاگوارتز اومد و همه رو شگفت زده کرد. رفتم توی حیاط و کنار درخت آلبالوی که تازه پدرم کاشته بود نشستم و انقد خوشحال بودم که درخت سبز شد و شکوفه داد.
داشتم این خاطره رو تو ذهنم مرور میکردم و به خودم اطمینان میدادم که خواب نیستم و جایی هستم که باید باشم که صدای بلند اما نازکی منو به سرسرا برگردوند. یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
کامی گودی
به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم. روی سه پایه نشستم و دیدم که یه کلاه وصله زده شده قدیمی تو دستش بود. همون کلاهی که تا اونجایی که من میدونستم همه خانوادمو تو گروه ریونکلا گذاشته بود.مطمئن بودم که منم حتما توی این گروه انتخاب میشم .
کلاه روی سرم گذاشته شد و بعد چند ثانیه صدایی توی گوشم پیچید.
هممممم
همممم
هافلپاف
صدای تشویق توی سالن پیچید. مرد آبی پوش کلاه رو از سرم برداشت و من متعجب به سمتی که تشویق ها هنوز و بیشتر از بقیه جاها ادامه داشت رفتم و در کنار یه پسر هم قد و قواره خودم که اونم تازه تو هافلپاف گروهبندی شده بود نشستم.باورم نمیشد توی هافلپاف انتخاب شده بودم.ناراحت نبودم .فقط شوکه شده بودم. شاید توی چند قرن اخیر اولین کسی بودم توی خانوادم که به جز ریونکلا توی گروه دیگه ای گروهبندی شدم و شاید هم اولین نفر بودم.
اما حس خوشحالی خاصی توی وجودم بود.
من با بقیه خانوادم فرق میکنم...

درود فرزندم.

بد نبود. تونسته بودی سوژه رو به خوبی پردازش کنی و احساسات رو انتقال بدی. لحنت گاهی اوقات تغییر میگرد بهتر بود کل شو ادبی بنویسی و تنها دیالوگارو محاوره ای.
دیالوگ ها رو به این شکل و با با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
کامی گودی
به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم.


یه مرد قد کوتاه با ریش سفید و بلند که ردای آبی فیروزه ای و کلاه سرمه به سر داشت اسممو صدا کرد.
- کامی گودی.

به خودم اومدم و با اعتماد به نفس از سف سال اولی ها بیرون اومدم و جلو رفتم.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:26:06
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:32:22
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:32:47
ویرایش شده توسط kamykish در 1396/8/1 1:37:26
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/2 0:53:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبول نامه رو با شمشیر باز میکنه

از اونجا که دسترسی بنده به شناسه قبلیم کلا قطع شده اصلا نمی تونم باهاش وارد شم رول ایفای نقشم هم یکی بهتر از خودم گرفته فک کنم مراحل رو از اول برم بهتره. کلاه (بوقی) لینی (بوقی) سخت نگیرید واسه ما پیرا. بسه دیگه برم سراغ اصل مطلب:


تقریبا آخرین ساعات دوازدهمین روز سال جدید بود که لوکی او را پیدا کرد، یک بچه کوچک رها شده؛ لوکی او را پیش پدر برد و اودین همه را احضار کرد، لمل هیچ کس از والدین بچه خبری نداشت و پس از مدت کوتاهی تصمیم بر این شد که از آن کودک نگه داری کنند. تور به او آهنگری آموخت، اودین روش های جنگ، لوکی او را با راه و رسم جادو آشنا کرد و هیمدال به او آموخت که چیز هایی را که به طور معمول قابل دیدن نیست ببیند و هرکس به نوبه خود به او چیزی آموخت و او را دوست می داشت، تنها کودک این قلمرو کنجکاوی سیری ناپذیری داشت و از ساخت ابزار و وسایل جدید بسیار لذت می برد.

سالیان بعد زمانی که تبدیل به نوجوانی شده بود، مار بزرگ در دریا پدیدار شد و تور برای مغلوب کردن دوباره ی اون راهی شد، اما پس از بازگشت او گرچه مار برای همیشه نابود شده بود اما تور نیز به خاطر سم از پا درآمده بود؛ نوجوان قصه ی ما با غم و اندوه براه افتاد و ناخواسته وارد سمت ممنوعه قلمرو شد، جایی که دو گرگ به زنجیر کشیده شده بودند، جادوی زنجیر ها بسیار قوی و قدیمی می نمود اما به محض اینکه او این زنجیر را لمس کرد زنجیر ها از میان رفته و گرگ ها به محض آزادی به ماه و خورشید حمله کردند و آنها را بلعیدند؛ سپس به سمت تالار بزرگ راهی شدند جایی که تمام کسانی که او میشناخت در آن بودند؛ به سرعت به سمت تالار بزرگ شتافت، اما دیر به آنجا رسید.

نیمی از کسانی که تمام عمرش را با آنها گذرانده بود مرده بودند و نیمی دیگر در حال مرگ بودند، آنها که نفس های آخرشان را می کشیدند وردی زیر لب زمزمه می کردند که او هیچ از آن نمی دانست، پس از چند دقیقه تمام قدرت و دانش آنها به او سرازیر شد.

حال او نام اصلی خود را می دانست "رگنارک" و همچنین می دانست که دنیایش به زودی توسط سیاه چاله بلعیده خواهد شد، اما حال او راه فرار از این دنیای نابود شده را نیز می دانست فقط چند روز صبر لازم بود تا دنیایش به اندازه ی کافی به سیاه چاله نزدیک شود.


ملت همینجوری دارن راوی رو نگاه می کنن یه سری با انزجار که بابا این چیه ادبی و اینا داری میگی حوصله مون سر رفت. یه سری هم خیلی جدی منتظرن ببینن بعدش چی می شه؛ لینی و کلاه هم دارن چپ چپ نگاه می کنن که اینا چه ربطی به دامبول و نامه و اینا داره. راوی با قیافه رو به مدیران بوقی میگه:
-"صبر کنید الان ربط پیدا میکنه." بعد سر رو به تماشاچیا می چرخونه می گه: " اونایی که می خوان بدونن از اینجا به بعد برای رگنارک یا اونطور که خودش دوست داره صداش کنن رگناک چه اتفاقی افتاد منتظر معرفی شخصیتش باشن. اوناییم که حوصله شون سر رفته سر جاتون بنشینید که تازه وارد جاهای خوبش شدیم.

بعد از کلی سفر طولانی رگناک به دفتر مدیر هاگوارتز دامبول منحرف خودمون میرسه. و نامه ای رو که بعد از فرارش از قسمت اسرار وزارتخونه نوشته رو به دامبول میده. دامبول در حالی که خیلی به خودش مطمدنه چوب دستیش رو در میاره به نامه ضربه می زنه آما هیچ اتفاقی نمی افته. برای مدتی این جریان ادامه داره تا دامبول از به تغییر حالت میده و اینجاست که رگناک در حالی که رضایت در چشماش موج می زنه میگه:
- " قربان جادوی شما ایرادی نکرده و مشکلی نداره نامه رو که بخونین متوجه می شین. لطفا بازش کنین" و به شمشیری که ناگهانی روی میز دامبول احضار شده اشاره می کنه.

دامبول با کنجکاوی نامه رو تو یه دست میگیره و با شمشیر اون رو باز میکنه متن نامه:

راوی اینجا میگیه متن نامه رو تو معرفی شخصیت میگم اگه دوست داشتید و این بوقیا تاییدم کنن.

درود.

خیلی خوش برگشتید. شما دیگه نیازی نبود رول بزنید. کافیه فقط اینجا معرفی شخصیت کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط luie.aragon در 1396/7/27 11:26:12
دلیل: چند غلط املایی اضفه کردن شکلک
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/27 12:37:13
شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1396 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
با قدم های لرزان به سمت سکو راه افتادم دلم می خواست داد بزنم نه من مال اینجا نیستم . اینو از همون موقعی که وارد این جا شدم فهمیدم نه اصلا امروز صبح هم کاملا مشخص بود . از همون موقع که توی ایستگاه کینگزاس بودم و داشتم خودمو از زیر دست و پای مردم بیرون می کشیدم فهمیدم که خیلی بد شانسم ! بیش تر زمانی حس بدبختیم بیش تر شد که فهمیدم قطار 45 دقیقه تاخیر داره !نشستم و به محیط اطرافم زل زدم در این بین جمعی از ادم های موقرمز توجهم رو جلب کردند . این چیز عجیبی بود اما چیز عجیب تر زمانی اتفاق افتاد که اونها به سمت دیوار دویدند و غیب شدند ! می خواستم مثل بقیه بی توجه بمونم و کتابمو بخونم اما صدایی از درونم می گفت :سم دنیای تو اون بیرونه پشت اون دیوار! پس رفتم و از دیوار رد شدم بدون هیچ دردی !!ان سوی دیوار یک قطار قرمز بزرگ بود که من تعجب می کردم چرا تا به حال ان را ندیده ام !سوار شدم . از لابه لای یک عالمه بچه گذشتم و کوپه ای خالی پیدا کردم . کمی بعد از راه افتادن قطار همان دسته ی موقرمز اجازه خواستند وارد کوپه ام شوند من هم اجازه دادم . همه چیز خوب بود تا این که فهمیدم ان ها جادوگرند و من نیستم کمی نگذشته بود که کل کوپه فهمیدند به قول خودشان یک ماگل در قطار است !زمانی که وارد ان سرسرای با شکوه شدیم هنوز محو تماشای سقف ان بودم که مرا سمت استیجی که یک زن نسبتا مسن با یک عینک و چهره ای شبیه گربه با قیافه ای مستبد روی ان ایستاده بود بردند زمانی که رو به روی او قرار گرفتم گفت:
خب خب دانش اموزان عزیز اصلا حول نشید ! به نظر من هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست . و من اطمینان دارم این دختر خانم جوان یک ساحرست . من به وضوح نشانه های قدرت جادو رو در رگ هاش حس می کنم . پس نظرتون چیه که اونو امشب گروه بندی کنیم ؟
صدای حلحله دانش اموزان بالا رفت . ان ها شاد بودند اما من چی ؟ با لرزش پاهایم خودم را روی سکویی که رویش یک کلاه نوک تیز با حالت لب و دهن بود رساندم. ان را روی سرم گذاشتم و چشمانم را بستم . ناگهان صدایی درون سرم گفت :
اوه ... بیبین کی اینجات سم هاتسن دردر ساز ! شوخی کردم ! خب بذار ببینم تو خودت چی داری هوشیاری یا نادانی قدرت می خوای یا ثروت ارامش یا شجاعت تو مهری یا عطوفت در کار خود واردم ازاده و بالغم حال ببینم درونت صیرت و خلق و خویت !
خب کارم زیادی خت شد تو به درد گیریف ریون و اسلی می خوری ! ولی خب اینده ی هیچ کسس اتفاقی نیست و اینده ی تو تو گیریفه !
نا گهان صدا از سرم خارج شد و صدایی از بالای سرم امد :
- گیریفندور.....

درود فرزندم.

خوب بود. سوژه جدیدی رو انتخاب کرده بودی، گرچه خیلی سریع پیش بردیش. میتونستی بیشتر بهش بپردازی.
توصیفاتت بد نبودن گرچه بعضی جاها غلط املایی داشت، مثلا... هلهله نه حلحله. این که اول شخص نوشتی هم خوب بود، درواقع تونسته بودی احساسات راوی داستان رو به خوبی منتقل کنی.
یادت باشه توصیفاتت رو با دو تا اینتر از دیالوگ هات جدا کنی. این طوری:

زمانی که وارد ان سرسرای با شکوه شدیم هنوز محو تماشای سقف ان بودم که مرا سمت استیجی که یک زن نسبتا مسن با یک عینک و چهره ای شبیه گربه با قیافه ای مستبد روی ان ایستاده بود بردند زمانی که رو به روی او قرار گرفتم گفت:
- خب خب دانش اموزان عزیز اصلا حول نشید ! به نظر من هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست . و من اطمینان دارم این دختر خانم جوان یک ساحرست . من به وضوح نشانه های قدرت جادو رو در رگ هاش حس می کنم . پس نظرتون چیه که اونو امشب گروه بندی کنیم ؟

صدای حلحله دانش اموزان بالا رفت . ان ها شاد بودند اما من چی ؟ با لرزش پاهایم خودم را روی سکویی که رویش یک کلاه نوک تیز با حالت لب و دهن بود رساندم .


پاراگراف بندی بهتری هم میتونستی داشته باشی.

با امید این که این اشکالات در فضای ایفای نقش حل بشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/25 16:22:12
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/25 16:22:51
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است! ... Only Raven
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1396 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
عادل اریان فخر!!بیا جلو
خوب اینجا چی داریم یک پسر که عاشق طلسمه مهربونه اما کارهای بدی هم انجام میده به جادوی سیاه علاقه خاصی داره و دوستداره به رایونکلا بره وای کلاه منو بفرست به اسلایترین خواهش میکنم چی?? اسلایترین مطمعنی??? تو هوشت زیاد هست بهتره به رایونکلا بری اونجا موفق خواهی شد نه خواهش میکنم اسلایترین بزار ببینم پسری با چشم های عسلی و موهای بور و قدبلند باید کجا بره....
خوب گروه تو هست......
اسلایترین.....
اوه خداروشکر کلاه تو خیلی خوبی پسر جون من به حرف کسی گوش نمیدم فقط میدونم کی مناسبه کدوم گروهه حالا برو تو گروه سبز نقره ایت و ازش لذت ببررررر.


-----
درود دلبندم!

لطفاً به پست های قبلی این تاپیک که بقیه دوستان شما نوشتند نگاهی بنداز. متنی که شما نوشتید به طور کلی از یکی دو تا دیالوگ تشکیل شده در اصل و باهام ادغام شدند.

نمایشنامه شما به طور عمومی باید شامل توصیفات و فضاسازی هایی باشه از محیط و همچنین رفتار شخصیت هایی که روایت می کنید و در این بین می تونه با توجه به سوژه داستانی که پرورش میدین, دیالوگ ها (بین دو شخصیت) و یا مونولوگ ها (تفکرات و دیالوگ های یک شخصیت با خودش در ذهنش به عنوان مثال) رو در بر بگیره. برای درک بهتر نوع نوشته های رایج در بخش ایفای نقش سایت جادوگران، کافیه یک تئاتر و نمایشنامه اونو تصور کنی که به شکل گروهی نوشته میشه توسط نویسنده های مختلف (در این مثال منظور اعضای سایت جادوگران هستن) یا نمونه بهتر یک فیلم هست و سناریوی اون. نکته اینجاست که ما چیزی رو نمی بینیم بلکه می نویسیم و می خونیم.

اگرچه اینجا کارگاه نمایشنامه نویسی جایی هست برای شروع و محک زدن قلم شما اما توجه دارید که طیف وسیعی از عکس ها وجود دارند و شما عکس بسیار تکراری و کلیشه ای شماره 5 رو انتخاب کردید. میتونید سراغ عکس های دیگه برین. حالا چه این عکس چه عکس های دیگه انتظاری نیست که شما رمان بنویسید. کافیه یک سوژه خلاقانه برای عکس مورد نظرتون طراحی کنید و بر حسب سوژه داستانی تون، تائتری رو متصور بشین که قراره در حد یکی دو صحنه پیش ببرینش یا شاید هم بیشتر. به خاطر داشته باشید در ایفای نقش سایت جادوگران اگرچه از شخصیت های داستانی هری پاتر استفاده می کنیم، اما اعضا به شکل خلاقانه و طنز آمیز (اغلب) با این شخصیت ها بازی می کنند و اونها رو در موقعیت های داستانی و سوژه های مختلف اعم از متعارف و غیرمتعارف قرار میدن. از وفاداری قلم به نثر جی.کی.رولینگ و سیر داستانی ایشون اجتناب کنید و سعی کنید حداقل با ادغام خلاقانه سوژه های روزمره خودتون به شکل طنز، جدی، ترسناک و حتی غم انگیز و ماجراجویانه یک نمایشنامه بنویسید (و نه داستان!). یکی از راه هایی که ما حالت رفتاری و چهره شخصیت ها رو در نمایشنامه ها نشون میدیم، استفاده از شکلک ها هست. لیست کامل شکلک ها به همراه کد اونها - کافیه کد شکل مورد نظر و متناسب با دیالوگ شخصیت مورد نظرتون در انتهای متن دیالوگ اون شخصیت کپی کنی تا به خواننده پستت کمک کنی در درک بهتر ویژگی های رفتاری و اخلاقی شخصیت های حاضر در نوشته ات و واکنش های اونها به سیر رخدادها یا سایر شخصیت ها. اینطوری بقیه دوستانت در همین سایت میتونن با نوشته ات ارتباط برقرار کنند و اونو ادامه بدن (حالا اینجا البته تک پستی هست اما پس از ورود به ایفای نقش خواهید دید که محیط کاملا تعاملی است و باید با همراهی بقیه نمایشنامه نویسی کنید - برای آشنایی بهتر تاپیک ایفای نقش چیه رو کامل مطالعه کن)

در مثال نوشته خود شما، به نظر میرسه شخصیت واقعی خودتون رو فرستادین برای گروهبندی. سوژه نسبتا جالبی هست در نوع خودش اما باید پرورش داده می شد. همونطور که در کتاب هری پاتر هم شاهد توصیفاتی بودید از استرس شخصیت هایی مثل نویل، هرماینی، یا خود هری برای لحظه گروهبندی، اینجا هم طبق توضیحات بالا می تونستی جو و فضاسازی طنز و ایرانی رو ادغام کنید با گروهبندی دلهره آور. راه های مختلف هست که سوژه بسازید و جهت دهی کنید به نوشته تون. در پایان هم اینو یادآوری می کنم که از Enter استفاده کنید و دیالوگ ها رو از توصیفات و فضاسازی ها جدا کنید. برای مشخص کردن دیالوگ ها هم می تونید قبل از شروع دیالوگ خط تیره بذارید اگه نمیخواین گوینده واضح باشه هویتش یا اگر هم واضح هست به طور ساده می تونید بنویسید: هری: ... | یا مثلا هری پس از دقایقی کشتی گرفتن با چوبدستی نافرمانش با عصبانیت رو به جینی کرد و گفت: .... (که البته توجه دارید مورد دوم بیشتر در ساختار داستان عرف هست و نه در نمایشنامه اما در سایت جادوگران استفاده میشه چنین روشی خیلی زیاد).

در هر صورت، این بار موفق به گذر از این مرحله نشدین. با توجه به توصیحاتی که دادم، یک بار دیگر تلاش کنید. منتظرم.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط adelian در 1396/7/21 21:50:07
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/22 0:38:33
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/22 0:42:34
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1396 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دیاگون،کوچه ای باریک،شلوغ،اندکی هراس انگیز و البته جایی که فارغ از تمام پیشامدهای ناگوار پیرامونش گویی هنوز چیزی در آن جریان داشت؛ همیشه همینطور بود زندگی تحت هر شرایطی در دیاگون ادامه داشت و به سرعت در گذر بود اما آنروز در نظر هری همه اینها پوچ می آمد، آنقدر غرق در افکار خود بود که گویی نه می بیند و نه می شنود همیشه در تعطیلات مورد حجوم افکاری از این دست قرار میگرفت،پر میشد از خالی،حتی با وجود نامه های دوستانش باز هم حس میکرد چیزی را گم کرده جزئی از وجوش تهی میشد و امروز تمام این احساس ها به اوج رسیده بودند. او چنان ساکت و متفکر بود که حتی پرواز فرار گونه وناگهانی هدویگ را حس نکرد ،هر قدم که پا پیش می نهاد حسی تاریک،سرد ،تلخ و مبهم وجودش را بیش از پیش فرا میگرفت انگار پاهایش از او فرمان نمی گرفتند،گوش هایش،چشمهایش،زبانش و همه و همه تحت تاثیر آن حس مبهم بودند ،چیزی داشت او را به جایی هدایت میکرد و او قادر به مخالفت نبود،مثل همیشه این دردسرها بودند که خودشان هری را یافته به سراغ او می آمدند و اینبار هری نیز ناخودآگاه به سوی آنها شتابان در حرکت بود . نیرویی عجیب و مرموز در پس آن حس تلخ نهفته بود ،نیرویی که با هرچه ساز مخالفش را کوک کند به مبارزه بر میخاست در این بین تلاش هاگرید برای بیرون کشیدن هری از مرداب افکار واهی اش ناممکن می نمود،هاگرید فکر راه چاره بود و اندکی درنگ کافی بود تا هری هاگرید را کنار زده به سوی سرچشمه آن حس بشتابد،حسی که حتی  نمی دانست چیست و در ورای آن چه چیزی انتظار هری را میکشد ،تنها چیزی که هری میدانست این بود که در این لحظه باید عنان به دست احساس داده به آنجا برود پس با هر قدم تردیدش کمتر میشد تا جایی که با شنیدن اسمش از گوشه ای تاریک تمام تردیدش را به دست زوال سپرد،نمیدانم کنجکاوی بود یا بدشانسی،اقبال بود یا ادبار ،هرچه که بود هری را وادار به سکون و گوش کردن کرد کلماتی را شنید که با شنیدن واژه واژه ی آنها زانوهایش سست تر،دستهایش سرد تر و توان قلبش برای تحمل کم تر می شد،پس از شنیدن به قدر لزوم همانند آذرخشی در تاریکی کوچه محو شد در راه برگشت شنیده ها ذهنش را درگیر کرده بود،نمیدانست چه باید بکند اما وقتی به هاگرید رسید آرامشی ناشی از قدرت و حمایت از سردی قلبش کاست اما این حس در جدال با حقایق رو به نابودی گذاشته با سخن هاگرید محکوم به نابودی تام شد یادآوری هاگرید درمورد روز بازگشت هری به هاگوارتز و تنها هفت روز فرصت هری باعث شد پاتر جوان آرزوکند آن روز هرگز نیاید.هری وحشتی مرگبار و هراسی کشنده را بدون دانستن علتحس میکرد،قوی تر از هر چیزی، بازهم همچون گذشته هری در زمان نامناسب در مکانی نامناسب تر قرار کرده بود و چیزهایی شنیده بود که ترس و وحشتی عمیق تر از همیشه در وجودش رخنه کرده بود،شاید عجیب به نظر برسد،ترس آنهم برای هری پاتری که بارها مرگ را مغلوب کرده بود. این ترس بیش از هز چیزی هری را در نظرخودش ضعیف جلوه میداد پس تصمیم بر رویارویی با آن گرفت با دیگر آنچه شنیده بود دوره کرد اما هرچه بیشتر می اندیشید کمتر به دست می آورد مطلقا درک نمیکرد آنها به دنبال نابودی چه هستند نمی فهمید چه دارد که ولدمورت ندارد و نمی تواند آنرا بدست آورد چیزی که آنها اسلحه می نامیدند چیست که باید نابودش کنند سلاحی چنان قدرتمند که قادر به نجات هری از مرگ بود همانطور که در گذشته اینکار را کرده بود و اکنون در شکلی دیگر در دستان هری است تنها چیزی که هری کاملا متوجه آن شده بود این بود که قصد آنها نابودی این سلاح در هاگوارتز و همزمان با شروع سال جدید بود او نقشه را میدانست تنها نمیدانست سلاح چیست و کجاست تنها چیزی که در تمام مدت به فکر هری رسیده بود یک نفر بود،دامبلدور،هری باید قبل از اینکه زمان را از دست بدهد او را ببیند اما رفتن به مدرسه در این زمان غیرممکن می نمود اما ،نه برای هری، ثانیه ای نگذشته بود که ناممکن در برابر او ممکن شد او هاگزمید و تمامی راه های مخفی اش به مدرسه را به خاطر آورده بود،شنیدن صدای اتوبوس بر عجله اش افزود ،بدون درنگ  راه افتاد .درنظر هری همه چیز عالی و مطابق میل بود وجودش از همه چیز خالی شده بود و فقط به هدفش فکرمیکرد ،به آن اسلحه ارزشمند،افسوس که هرچه به هاگزمید نزدیک تر میشد تلخی حقیقت برایش جانسوز تر می نمود تا اینکه از اتوبوس پیاده شد و به سراغ آن راه مخفی رفت وقتی در آن راهروی طولانی به سوی هاگوارتز در حرکت بود افکاری روشنگر مغزش را احاطه کرده بود ،در تمام این مدت او به اینکه اینبار تنهاست فکرنکرده بود شاید هم نخواسته بود فکر کند به اینکه اینبار نه رون و هرمیون همراهش هستند و نه حتی هیچ موجود دیگری اینبار فقط او بود ،به تنهایی، در تضاد با این افکار او در قلبش همه آنها را کنار خود حس میکرد و البته چیزی قوی تر نیز در مجود او موج میزد،انگار تمام سلولهایش فریاد میزدند " تو هری پاتری،هری پاتر " آری او از قدرت این باور بی خبر بود ،اینبار او میخواست تنها با ایمان به خودش به مقابله با او بپردازد ،اینبار او میخواست به تنهایی مدافع همه چیز باشد،برای لحظه ای ایستاد و تمام لحظات خوب گذشته را به یادآورد سپس با قدرتی وصف نشدنی تصمیم به رویارویی به دردسر گرفت و با نیرویی محار نشدنی در را باز کرده پا به هاگوارتز گذاشت و به سوی مقابله با ناشناخته هایش شتافت...
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg

درود فرزندم.

نوشته تو خوب بود. توصیفاتت به خوبی فضا رو به خواننده انتقال میدادن. اما چرا انقدر یه نفس نوشتی؟ اینتر میزدی خیلی بهتر میشد این جوری خیلی زود خواننده خسته میشه. پاراگراف بندی میتونه هم به درک کمک کنه هم به ظاهر رول.

اگر دیالوگ مینوشتی هم خیلی خوب میشد. البته باز هم ضربه چندانی به رول نزده.

با امید این که اشکالاتت توی فضا ایفای نقش حل شه...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/14 18:28:58
F/-\teme
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 5

همه جا پره از جادو آموزای سال اولی و وسط همه ی اونا تنها تر از همه فقط سوفیا کارپنتره که داره هاج و واج نگاه میکنه و... لحظه ای بیشتر طول نمیکشه که سلول های جادو زده ش با شنیدن اسمش به لرزه در بیاد.

- سوفیا کارپنتر.

با دستای لرزون و یخ کرده قدم بر میداشت.. پله هارو با ترس بالا زفت و روی اون صندلی نشست...

- خب خب خب.. اینجا چی داریم؟؟؟ دختر کوچولوی وحشت زده ی طفلی، هنوز حتی نمیدونی دور و برت داره چه اتفاقی میفته مگه نه؟؟ هووومممم بذار ببینم... تو باهوشی! آو... خیلی باهوش! ببینم این فکرا رو از کجا میاری؟؟ تو.. تو قلب مهربونی داری... حالا دختر جون... زرد یا آبی..

دخترک ترسیده! چی باید جواب بده؟!!

- نمیدونی چی باید بگی نه؟! خب من میدونم. ریونکلا!!!!

جمعیت زیادی از اون ردیف تشویق میکنن. مگه حتی سوفیا رو میشناسن؟! راهنمایی میشه که بره بشینه سر میز پیش بقیه هم گروهی هاش. هنوزم وحشت کرده و گیجه ولی اون پسر مو مشکی از میز پشتی با اون چشمای سیاه مثل سیاه چاله دلش رو گرم و آروم میکنه.

- هی! به کی داری نگا میکنی دختره؟
+ ها؟! آآآ هیچ کس.. سوفیا. اسمم سوفیاس.
- خب محض اطلاعت باس بگم دور پسرای اسلیتیرین رو خط بکش.
+ پسرای چی؟!
- اسلیتیرین. تو مث که از سال اولیا هم بی تجربه تری!
+ آم... آ...
- ببین دختـ... سوفی اگه الان پشت این میز نشستی ینی باهوشی. پس از اون هوش کوفتی استفاده کن! اون پسرا بی عاطفه ن! سرد و سنگ و شرورن! فک کردی ممکنه به دختر سال اولی ای مث تو توجهی کنن؟!
+خب...
- نه. جوابه درست نه عه.

ولی این دختر وراج و فوضول حتی اسمشم به سوفیا نگفته بود! حتی بهش اجازه ی حرف زدن هم نمیداد! و سوفیا هنوزم درست نمیدونست چه اتفاقی داره میفته ولی از یه چیزی مطمئن بود... زندگیش به طرز غیر قابل وصفی عوض و عجیب شده بود!
روز ها توی مدرسه میگذشت و سوفیا دیگه به این حجم عظیم "جادو"تو زندگیش عادت کرئه بود ولی با همه ی هشدارای اون وراجک (سوفیا دوست داشت اینجوری صداش کنه) بازم سیاهچاله ها واسش غیرقابل فرار بودن. اون پسره هم عجیب بود. ساکت و سرد بود و متقابلا به چشمای سوفیا زل میزد. انگار میدونست سوفیا نمیتونه ازشون فرار کنه..
و فکر میکنم همه چی از اینجا شروع شد...

+ وراجک؟! اسم اون پسره چیه؟!

...

درود فرزندم

خوب بود. احساسات رو به خوبی منتقل میکنی و توصیفات مکانت هم خوب و به جا هستن. فاصله ها تقریبا رعایت شده بود و این خوبه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/12 18:32:40
شبیه رویاست. ولی بیدار شدنی در کار نیست.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۵
آآآآناااااااهیییییید
با شنیدن ای اسم از زبان پروفسور مک گوناگل راهش رو از بین سال اولی هایی که بهش زل زده بودند پیدا کرد و با اضطرابی غیر قابل توصیف در حالی که پاهاش آشکارا میلرزید به سمت سکویی رفت که در اونجا بچه ها رو توسط کلاه گروهبندی به گروه هاشون میفرستادند.آثار استرس به خوبی در چشم های به رنگ شبش معلوم بود به سمت کلاه رفت.اون کلاه گشاد که الان تا گردنش میرسید رو روی سرش گذاشت و دوباره به خودش آرامش داد.اما خب نمی تونست استرسش رو کنترل کنه.کلاه به صورت نجواگونه گفت: حماقت بدی کردی دختر میدونی اومدن تو به اینجا چقدر خطرناکه.
گفت: من برای یکی از بزرگ ترین هدف های زندگیمه که به اینجا اومدم.لطفا کمکم کن.
کلاه گفت: نمی تونم چون جای تو توی اسلیترینه .
در این لحظه همون چیزی که ازش میترسید به سرش اومده بود بنابراین با وحشتی آمیخته به التماس گفت: خواهش میکنم . من این همه راه رو نیومدم که منو بندازی توی یه گروه دیگه تو که دیگه میدونی من برای چی اینجام.لطفا!!!!!!!
کلاه گروهبندی که ظاهرا دلش به رحم اومده بود تکون خفیفی خورد و با صدای رسا و بلندی گفت : گریییییییییفندوووووورررر


درود فرزندم

مشخصه که میتونی بهتر بنویسی. سوژه ت هم جای کار زیادی داشت. توصیفاتت خوب بودن البته بهتره روشون کار کنی به نظرم.

پس فعلا...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/10 21:30:20
SH.A
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1396 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1
به جز مرگخواران ، هری پاتر و دوستانش و همچنین دامبلدور هیچ کس قبول نداشت که لرد سیاه برگشته است.
کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو سر دسته کسانی بود که حرف هری را قبول نمیکرد ولی همسرش مخالفش بود به همین دلیل او را از خانه بیرون کرده بود و کرنلیوس مجبور بود شب ها در وزارتخانه‌ بخوابد.
شایعه شده بود که چوبدست کهن ( یکی از یادگاران مرگ ) دست فاج است (و همانطور که میدانیم ولدمورت دنبال چوبدست کهن است ) لرد سیاه تصمیم گرفت به بالین فاج بیاید و با کشتنش آن چوبدست را نصیب خود کند.
دامبلدور به علت کهولت سن چند وقتی بود که به مشکل راه رفتن در خواب مواجه شده بود.
از آن سمت ولدمورت با چند بادیگارد که از اعضای مرگخواران بودند به سمت وزارتخانه‌ حرکت کردند.
از قضا آلبوس دامبلدور که در خواب راه میرفت سر از جنگل ممنوعه درآورده بود و یکدفعه از خواب بیدار شد ولی تعجب نکرد چون راه رفتن در خواب برای طبیعی بود. او موبایلش را روشن کرد و بخاطر اینکه تلگرام ولدمورت را هک کرده بود متوجه پیام ولدمورت به لوسیوس مالفوی شد. دامبلدور از 《نقشه اسمشو نبر》 با خبر شد و سوار بر تسترال به سمت وزارتخانه حرکت کرد.
ولدمورت به داخل وزارتخانه رسید.
دامبلدور هم به بالای سر وزارتخانه رسید اما دو بادیگارد لرد سیاه که داخل نرفته بودند و متوجه دامبلدور هم نبودند به تسترال طلسم استوپتفای وارد کردند و دامبلدور از بالای وزارتخانه‌ها داخل آن سقوط کرد. او ولدمورت را دید.
- همیشه نصفه شب ها میای اینجا تام؟
- هر وقت کسایی مثل تو مزاحم کارم نمیشم میام.
- میخوای چوبدست کهن رو بگیری اون چوبدست هیچ وقت برای تو نمیشه. حداقل تا وقتی من زنده ام نمیتونی.
- خب پس فکر نمیکنم کشتن یک پیرمرد 150 ساله ریشو زیاد طول بکشه .استوپتفای!
- پروتگو!
- لیوکورپوس!
دامبلدور جا خالی داد.
محیط وزارتخانه پر از سر و صدای طلسم هایی بود که دو تا از بهترین جادوگران تاریخ به سمت یکدیگر پرت میکردند اما فاج هنوز خواب بود.
ولدمورت شیشه های وزارتخانه را شکست و آن ها را به سمت دامبلدور پرت کرد اما او آن ها را به آب تبدیل کرد. از صدای سر و صدای شیشه ها بالاخره کرنلیوس بیدار شد و آرام آرام به طبقه پایین حرکت کرد.
دامبلدور الکی گفت آن طرف وزارتخانه چوبدست کهن است هر که زود تر رسید چوبدست مال آن میشود.
هر دو به سرعت حرکت کردند اما دامبلدور پس از چند ثانیه در حالی که ولدمورت داشت به سرعت می دوید توقف کرد، تلگرامش را باز کرد و در گروه محفل ققنوس درخواست کمک کرد.
در حالی که فاج به پایین رسیده بود، اعضای محفل که انگار همه شان آنلاین بودند و تلگرام شان را چک کردند نزد دامبلدور آمده و ولدمورت هم فهمید که گول خورده است، با افرادی نظیر سیریوس ، ریموس ، تانکس، مودی و ... و همچنین فاج مواجه شد.
ولدمورت :
سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .
اسمشو نبر از بالا فرار کرد و دست اعضای محفل در پوست گردو ماند.
فاج استعفا داد و چوبدست کهن را به دامبلدور داد تا او بتواند در جایی بهتر از آن استفاده کند .
ادامه داستان در کتاب های بعدی ...

درود فرزندم

بهتر شد این دفعه. البته هنوزم ظاهر پستت جای کار زیادی داره. مثلا؛
نقل قول:
ولدمورت :
سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.
فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


ولدمورت گفت:
- سیریوس ، مگه تو قرار نبود تو همین قسمت کشته بشی؟
- تو تاپیک گفته بودن نویسنده میتونه داستان رو به دلخواه تغییر بده بخاطر همین خواست من زنده بمونم.

فاج بیشتر از همه جا خورد و بازگشت ولدمورت را تایید کرد .


به هرحال بد نبود. با ورود به فضای ایفای نقش بهتر هم میشی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/7/7 14:29:25


تصویر تغییر اندازه داده شده