جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زیرزمین مخوف هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1396 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
موجودی ناشناخته به اسم سایمنتار دم چاقویی توی زیرزمین پیدا شده و جمعی از هافلپافی ها در طبقه‌ی بالا، تصور می‌کنند که سایمنتار دوستانشان را خورده، در حالی که پیوز و بابا بزرگ اون پایین درگیر جزوات مشنگی هستند و آملیا جسد شخصی را پیدا کرده...
از طرفی جسیکا برای بررسی به پایین می آید.

***

- چه قدر هوا اینجا گرمه!
- چه قدر هوا اینجا گرمه!

- چه قدر هوا اینجا گرمه!

جسیکا طناب را محکم تر چسبید، دست های عرق کرده‌اش لیز می خوردند و رها کردن طناب تصمیم عاقلانه‌ای نبود، چیزی که جسیکا با وجود ریونکلاوی نبودنش می‌دانست.

- صدام اکو می‌شه! همیشه دوست داشتم اکو رو از نزدیک ببینم!
- صدام اکو می‌شه! همیشه دوست داشتم اکو رو از نزدیک ببینم!
-خ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـــــــــر!

دختر برای لحظه‌ای به فکر فرو رفت، او این صدا را در نیاورده بود و این صا معنی وجود شخص دیگری آنجا می‌داد. جسیکا آب دهانش را قورت داد؛ صدا از طرف راستش می‌آمد، همانجایی که احساس گرما می‌کرد.
سرش را یواش برگرداند...

- نـــــــــــــــه! منو نخور! من هنوز کلی آرزو دارم. منو نخور...نگاه کن اونجا رو، آملیا رو بخور!

آنجا؛ آملیا، توی زیرزمین در حال کمک خواستن از ستارگان بود تا بلکه هویت جسد را مشخص کند. مسلما اگر مشنگ می‌بود کارآگاه خوبی می‌شد.

طبقه‌ی بالا

- بچه ها! تکون خورد!

این صدای یکی از تازه وارد های ناشناس و یک قرن یک بار لاگین کنِ تالار بود. رز اسپری حشره کش را با دقت بالای قفسه ها گذاشت، رودولف قمه‌ی تازه تیز شده را از دسترس اطفال تالار جمع کرد. آدر نامه‌ی خداحافظی‌ را روی میز گذاشت و الفیاس در را محکم بهم کوبید و رفت.

- گیبن؟
- هیش! دارم با روزبه چت می‌کنم!

انگشت شمار اعضایی که طبقه‌ی بالا مانده بودند، تصمیم گرفتند ماجرا را بدون گیبن ادامه دهد ولی مشکلی وجود داشت.

- چند بار طناب رو کشید؟
- مگه تو قرار نبود بشمری؟
- من؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1396 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اما انقدر شوکه بود که نتوانست این کلمه را بر زبان بیاورد. یک قدم به جسد نزدیک شد تا چهره‌اش را تشخیص بدهد اما تاریک‌تر از این بود که چیزی معلوم باشد. سعی کرد ترسش را کنار بزند. آرام دستش را جلو برد تا جسد را لمس کند اما به محض لمس جسد احساس سرمای شدیدی را در تمام وجودش حس کرد انگار که خون در رگ‌هایش منجمد میشد. سعی کرد فریاد بزند اما...

پدربزرگ که آن یک صفحه پایانی جزوه‌اش را تمام کرده‌بود سرش را از آن بیرون کشید. اطراف را نگاهی انداخت. فقط رز آنجا بود که تا کمر در کتاب فرو رفته بود!

_ بقیه کجان؟
_ اون متنفر دو رفتن تا که از هم اونور! بالا بقیه موندن‌.
_ یعنی اون غنچه‌ کوچولو‌ها رفتن اونجا؟ بزار برم ببینم چیشده؟

جسیکا در طبقه بالا مدیریت امور را در دست گرفت.

_ ببینید، اینجوری تنها تنها بریم هممونو میخوره! میگم طناب برداریم، وصل کنیم به هم، بعد وصلش میکنیم به من... اونوقت من میرم پایین و اگر دو بار کشیدم شمام بیاید پایین... اگرم که یه بار کشیدم برید، هاگوارتزو تعطیل کنید و برید.

بچه‌ها که راه بهتری به ذهنشان نمیرسید، همه به معنای تایید سرشان را بالا و پایین کردند. بعد مشغول وصل کردن تکه‌های شال‌ها و پرهای دورا به یک دیگر شدند! آخ که اگر دورا میدید، چه جهنمی به پا میشد.

........
با گوشیم نوشتم نمیدونم چند خط پی سی میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1396 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که آملیا درحال گوش دادن به معذرت خواهی های رز از درس ترمودینامیک بود، صدایی توجهش رو جلب کرد؛ در حالت عادی، متوجه میشد که این، صدای ستاره ها نیست اما الان...
قدرت فکر کردن نداشت. سریع به دنبال صدا دوید.

- خوبه خیلیم ترمودینامیک! عاشقشم من اصن! من سهممه! من مالمه! من... کوش رو آملیا؟ آملیا؟!

دورا با شنیدن فریاد رز، نا خوداگاه از پله ها پایین دوید. نگاهی به رز انداخت که ویبره زنان، همه طرف را مینگرید.
- چیشده؟
- شده آملیا گم! کجاست نمیدونم!

حرفهای رز، گیج کننده بودند؛ اما شکل صحیح آنها را دورا میتوانست در ذهن او بخواند...
- گم شده؟ نگو که گم شده!

تنها راههای خروجی، راهی بود که دورا از آن آمده بود، و یک در که به حمام مختلط باز میشد.

- ببین، میدونم تو ذهنت چی میگذره... نه! من اصلا دوستش ندارم! فقط کنجکاوم ببینم اینجا چه اتفاقی داره میفته!

او به سمت در راه افتاد، که به محض ورود، چیزی را دید که هضمش، برای او بسیار دشوار بود.

- جسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی به دنبال الیفاس دوج داخل راهرو ها سرگردون بودن که صدای دختری به گوش رسید. برگشتن و همدیگه رو نگاه کردن. همگی اونجا بودن به جز...
- لورا؟

هافلیا به دور و برشون نگاه کردن. این ور رو دیدن، اون ور رو گشتن، سنگا رو بالا و پایین کردن، پشت پرده ها سرک کشیدن ولی به جز دری بسته چیزی ندیدن.

رز با ترس و لرز، صرفا برای اینکه ناظر نمونه بشه، دستگیره رو چرخوند و وارد اتاق شد.
پشت در، پیوزی شناور در هوا، کتاب های سخت سخت می خوند.

- سلام باب بزرگ!
- سلام...بذارین من این صفحه رو تموم کنم فردا امتحانشه...

با اومدن اسم منفور امتحان، ناظر بعدی به یادش اومد که بله اونم امتحان ریاضیات ولی غیر جادویی داره که باعث شد کتابای مشنگی رو برداره و بشینه کنار روح تالار به خوندن.

رز هنوز صفحه ی اولم ورق نزده بود که آملیا پیداش شد و همین طور بی دلیل بی دلیل سروع کرد به زدن رز با تلسکوپ.

- به این خوبی ترمودینامیک. می خوامشون! دلتون میاد آخه؟

نه خب راستش، دلش نمی اومد، بدش می اومد!

اون ور سمت باقی هافلیا!

- رز برنگشت چیکار کنیم؟
- آملیا هم رفت دنبالش حتی اونم برنگشت.
- وایــــــــی!

هافلیای حاضر، که شامل رز، دورا، جسیکا و همه ی تازه واده های شش سال پیش هافل می‌شدند، با ترس به در زل زده بودن. فکر می کردن یه سایمنتار دم چاقویی که حتی با توضیحات الیفاس هم نفهمیده بودن چه موجودییه، دوستاشونو خورده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1396 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن در حالی که جلوتر از همه بود آرام آرام از پله ها پایین میرفت
_آه

گیبن حس کرد پایش روی جیزی رفته
_لوموس

او چوبدستی اش را روشن کرد و زیر پایش را دید ماده ی سبز رنگ و لزجی روی زمین ریخته بود و تا یک در ادامه داشت .
_دستا بالا

در یک آن همه کپ کردند .
_ تو دیگه کدوم خری هستی ؟
_ الفیاس...الفیاس دوج. دیدم آملا اومد اینجا کنجکاو شدم دنبالش اومدم. فک کنم بدونم اون چا موجودیه .
_ مگه تو میدونی ما دنبال چی هستیم؟
_ آزه صداتونو شنیدم .
_ خب حالا بنظرت اون چه جونوریه ؟
_ یه سایمنتار دم چاقویی . صورتش شبیه باسیلیسکه و بدنش شبیه سانتور ها است با این فرق که دست و پا نداره و موقع حرکت مثل حلزون از خودش رد بجا میذاره

رز در حالی که به سختی نفسش را فرو میداد با ترس گفت :
_خطری....هم.....داره ؟
_خیلی! دمش سمیه و دندونای تیزی داره .

بچه ها اینبار همه پشت سر الفیاس حرکت کردن و به سمت در رفتند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه هافلپافی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1396 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
گبین توضیح داد :
- دیانا ویلیامسون یکی از اعضای گروهمون گم شده. از اول صبح هیچ کس ندیدش.

لورا مدلی گفت :
- خب این لکه ی خون... این لکه ی خون می تونه مال اون باشه. بیاین بریم تو زیرزمینو پیداش کنیم.

او و رودولف و دو تای رز ویزلی به سمت در زیرزمین حرکت کردند. اما همه ایستاده بودند. لورا با تعجب برگشت و به کسانی که ایستاده بودند نگاه کرد.

- بیاین دیگه. چرا وایستادین؟ مگه نمی خواین دوستتونو نجات بدین؟

چین هایی صورت دورا را پوشاند و گفت :
- یک حسی بهم می گه این کار درستی نیست.

رز زلر گفت :
- بهتره اول به پروفسور بگیم.

آدر سر تکان داد و گفت :
- تازه ، معلوم نیست اون تو چیه؟ ما رد خونو روی در زیرزمین پیدا کردیم. پس احتمالا اون داخل یک مشکلی هست.

سکوتی در جمع رخنه کرد. بچه ها با دو دلی به هم نگاه کردند. شاید بهتر بود به زیرزمین نروند؟ گبین سرش را خاراند. رودولف گفت :
- اما اگه همین الآن جون دیانا در خطر باشه چی؟ اون از دیشب گم شده. اگر زخمش عمیق باشه احتمالا تا حالا کلی خون ازش رفته.
رز ویزلی گفت :
- بعدشم ، فکر نمی کنین اگر موضوعو به دامبلدور بگیم یکم اوضاع تالارمون ناجور شه؟ اگر واقعا اینجا مشکلی داشته باشه شاید کل تالارمون قرنطینه شه. تالاری که صد ها سال مال هافلپاف بوده از بین بره. ما باید خودمون این مشکل رو حل کنیم. حالا مجبور نیستیم خیلی هم بگردیم. همین دور و اطراف یک نگاه می ندازیمو اگه چیزی پیدا نکردیم بر می گردیم.

آدر با نگرانی به رز زلر نگاه کرد. چه کار می کردند؟ آدر سرش را جلو آورد و به آرامی گفت :
- من به این غریبه اعتماد ندارم.

گبین اصرار کرد :
- بیاین بریم. نباید وقتو هدر بدیم.

رز زلر آهی کشید و با اکراه گفت :
- باشه بریم.

بچه ها از در زنگ زده ی سنگین زیرزمین رد شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آذر 1396 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هيچكس توانايي حرف زدن نداشت..همه به لكه ي قرمز رنگ خيره شده بودند و سعي مي كردند به چيزي كه يقين داشتند اتفاق افتاده فكر نكنن..
رز از همه بيشتر شكه شده بود.بالاخره بعد از مدت طولاني آدر سكوت را شكست:خب..شايد اين لكه خيلي وقته اينجاست؟
گبين با خشم جلو آمد و گويي آدر با شكستن سكوت جرم بزرگي انجام داده؛ با پرخاش گفت: من ديروز اينجا بودم و مطمئنم اين لكه نبود!تازه مگه نميبيني چقدر هنوز تازس؟
آدر شانه هايش را بالا انداخت و در سكوت فرو رفت..رز كه بالاخره توانسته بود به خودش بيايد..با صداي بلندي شروع به گريه كرد.
همه بچه ها با صداي رز به خودشون آمدند.
-گريه نكن رز
_هنوز كه چيزي معلوم نيست..
_آروم باش..
رز آب دهانش را قورت داد: بايد اين موضوع رو سريعا به پرفسور دامبلدور بگيم.
ناگهان صدايي از پشت سر..باعث وحشت همه شد:كسي چيزي به پرفسور نميگه مگرنه ميكشمش!!
در آن تاريكي هيچكس ديده نمي شد..تمام بچه ها سرجايشان جوري ميخكوب شده بودند كه فقط دو سه نفر توانستند عكس العمل نشان بدهند و چوبدستيشان را به سمت صدا نشانه بگيرند..
صدا جلوتر آمد..معلوم بود كه اوهم حسابي از عكس العمل بچه ها تعجب كرده.با هر قدم او؛بچه ها بيشتر بهم مي چسبيدند. صدا بالاخره قابل مشاهده شد..دختري قد بلند با موهاي مشكي كه به شدت بهم ريخته و خسته بنظر مي رسيد..ردايش از چند جا پاره شده بود و چند جاي دست ها و روي لبش زخم هاي عميقي به چشم ميخورد.دست هايش را به نشانه تسليم بالا برد:من نمي خواستم بترسونمتون بچه ها..من فقط وارد تالار هافل شدم و حس كردم كه همه جا زيادي خلوته..تا وقتي كه يه صداي جيغ از زيرزمين شنيدم..و وقتي رسيدم اينجا فكر كردم شوخي جالبيه كه شبيه قاتلا صحبت كنم..اما مثل اينكه بدجوري ترسوندمتون..
آدر در حالي كه دست رز را محكم فشار ميداد تا نلرزد فرياد زد:تو كي هستي..چجوري اومدي اينجا..
تازه وارد كه سعي مي كرد خنده اش را پنهان كند گفت:من لورا مدلي ام..يكي از اعضاي جديد و قديم هافل..يعني چجوري بگم..
شايد تازه وارد فكر مي كرد زيادي بامزه است اما هيچ كدام از بچه ها در حال و هواي شوخي نبودند و با سوظن به او نگاه مي كردند..
لورا كه خسته بنظر ميرسيد ادامه داد:من قبلا اينجا بودم و خب..بايد جايي ميرفتم و حالا باز اينجام..واي توضيحش سخته..ميشه اول بگيد چرا ترسيدين؟ موقع اومدن به زيرزمين كلي گلدون بيريختو نكبت سر رام بود و خب من به گل حساسيت دارم و ازشون متنفرم..فكر كنم همونا پاك اعصابو ريختن بهم...
تازه وارد همچنان داشت صحبت مي كرد..گيبن در گوش آدر زمزمه كرد:اين يارو يكم مشكوك نيست؟ نكنه اون ديانارو دزديده؟
رز بي توجه به لورا كه همچنان داشت چرت و پرت مي گفت به سمت لكه خون برگشت..صورتش از خشم قرمز شده بود..آرام گفت:اون به گلدوناي منم گفت نكبت...
لورا چوبدستي اش را به طرز عجيبي از ردايش بيرون آورد..لبخنده ترسناكي بر لب داشت:بگذريم..حالا بگيد مشكل چيه تا من حلش كنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1396 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا ساعت هشت بود که چشم های دورا به آرامی از روی هم باز شدند. چند لحظه همانجا بر تخت دراز کش به سقف نگاه می کرد. سپس به بدن خود کش و قوسی داد و خمیازه ای کشید و برخاست. از تخت پایین آمد. مثل اینکه اولین نفر بود که بیدار شده بود. نگاهی به بقیه ی انداخت. باید بیدار می شدند و کم کم برای صبحانه به سالن غذا خوری هاگوارتز می رفتند. دوباره خمیازه ای طولانی کشید و شروع کرد به هل دادن رز زلر. او و بقیه ی بچه ها بعد از کمی غرغر بیدار شدند. ساعت هشت و نیم شد.
بچه ها یکی یکی به دستشویی می رفتند و آبی به سر و صورتشان می زدند. آدر هنوز خواب آلود بود. بر تختش نشسته بود و چرت می زد. سرش را به تندی تکان داد و برخاست. رز ویزلی که در تالار اصلی هافلپاف بود با خشم جیغ کشید :
- « نه! کی گلدون منو چپ کرده؟ »

همه ی نگاه ها به سمت او رفت. صورت گبین در هم رفت و با تعجب گفت :
- « چی؟ چطور امکان داره؟ »

خواب از سر آدر پرید. برایش سوال بود که واقعا چه کسی گلدان را شکسته؟ هیچ کس جرئت نداشت حتی گلبرگ های گل رز ویزلی را نوازش کند.
همراه بقیه ی بچه ها به سمت تالار عمومی دوید. رز ویزلی بر زمین نشسته و در حالی که چشم هایش از خشم شعله می کشید دستش را در خاک های گلدان فرو کرد و به آنها چشم دوخت. تیکه های سفالی گلدان شکسته و پخش و پلا شده بود و یک گل رز پژمرده در وسط خاک ها قرار داشت. آملیا گفت :
- « من که نبودم. »
- « افتاده چه اتفاقی؟ »

رز زلر از لا به لای جمعیت عبور کرد و خود را ویزلی رساند. نفسش را در سینه حبس کرد و چیزی نگفت. ویزلی ناگهان برخاست و رو به بچه ها با صدایی بلند و پر از خشم گفت :
- « کی این کارو کرده؟ دورا. تو گلدونو شکستی؟ راستشو بگو! »

دورا از جا پرید. صورت رز ویزلی مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود.

- « نه ، کار من نیست. من موقعی که بیدار شدم حتی به سمت تالار عمومی هم نیومدم. »
- « آدر ، گبین رودولف. کار کیه؟ »

هیچ کس هیچی نگفت. بعد از چند لحظه رز زلر گفت :
- « حالا اتفاقیه که افتاده. ولش کن. بیا جمعو جور کنیم گلدونو. شاید بشه دوباره کاشت گلشو. »

ویزلی زیر لب فحش داد و با رز زلر مشغول جمع کردن تیکه های سفالی شد. جمعیت هافلی پراکنده شدند. آدر در همان حال که با پسر های گروه به سمت تالار اصلی می رفت بر سر اینکه چه کسی گلدان ویزلی را شکسته پچ پچ می کردند. آدر ناگهان چشمش به دست های پشت پرده اش افتاد. آن دست های سفید و رنگ پریده بر روی زمین افتاده بودند. اخم صورتش را پوشاند و گفت :
- « اون دستا... من اونا رو روی میز نگذاشته بودم؟ »

رودولف به آرامی برگشت و به دست ها نگاه کرد.
- « آره فکر کنم. »

آدر به سمت اختراعش رفت و آنها را دوباره بر میز گذاشت. ساعت نه بچه ها بیرون رفتند. سر میز صبحانه ی دختر ها ی هافلپاف که دور هم جمع شده بودند مشکلی وجود داشت. آملیا پرسید :
- « دیانا رو ندیدین؟ »

املاین کمی دور و برش را نگاه کرد و گفت :
- « من که ندیدم. »
- « منم از صبحه که ندیدمش. »

صدای برخورد قاشق چنگال ها به بشقاب همه جا را پر کرده بود. بچه ها می خندیدند و صبحانه شان را می خوردند. رز ویزلی غرید :

- « حتما کار خودشه. اون گلدونمو شکسته. »

دورا در حالی که تخم مرغ ها را برای خودش لقمه می کرد گفت :
- « شاید. »

رز زلر پرسید :
- « اون کجاست واقعا؟ ندیدمش از اول صبح. »

املاین گفت :
- « احتمالا موقعی که بیدار شده بدون اینکه ما رو بیدار کنه رفته بیرون. »

بعد از صبحانه کلاس ها شروع شدند. بچه ها به کلاس های درسشان رفتند. آدر زنگ اول کلاس معجون سازی داشت. او با دیانا ویلیامسون هم کلاس بود. اما او را در کلاس ندید. اسنیپ با بدخلقی خرخری کرد و برایش غیبت زد.
زنگ تفریح به صدا در آمد. آدر با چند تا از دوستان گریفیندوری اش درحیاط هاگوارتز می خندیدند و ادای اسنیپ را در می آوردند. آن جلسه وقتی اسنیپ مشغول بررسی معجون یکی از از بچه ها بود محتویات بشر ناگهان بیرون ریخت و روی صورتش افتاد. صورتش پر از کف قرمز شد. خیلی شبیه دلقک ها شده بود.
در همان حال که می خندیدند آملیا به آرامی به آنها نزدیک شد و به آدر گفت :
- « دیانا رو ندیدی؟ »

آدر با صورت خندانش به او نگاه کرد و گفت :
- « نه. این جلسه غایب بود. »
- « لعنت. یعنی کجا رفته؟ »

بعد به سمت دیگری رفت تا دیانا را پیدا کند. موقع ناهار همه در سالن غذا خوری جمع شدند. گبین و رودولف و آدر دور میزی سه نفر کنار هم بودند. گبین در حالی که گوشت لذیذ مرغ بریان را زیر دندان هایش خورد می کرد گفت :
- « مثل اینکه دیانا غیبش زده. »

رودولف گفت :
- « آره ، آملیا از صبحه دنبالشه. ولی پیداش نکرده. رز زلر بهم گفت که دیانا گم شده. »

قلب آدر با نگرانی می تپید. پرسید :
- « یعنی چه بلایی سرش اومده؟ »

رودولف شانه بالا انداخت و گفت :
- « الآن جنای خدمتکار مدرسه دنبالشن. اونا حتما پیداش می کنن. نیاز نیست نگران باشیم. »

ساعت ها گذشت و بعد از ظهر شد. خورشید کم کم در پشت شاخ و برگ های جنگل ممنوعه فرو می رفت و گرمای خود را نیز می برد. اما هیچ خبری از دیانا نبود. خبر گم شدنش در کل مدرسه دهان به دهان می پیچید. بچه های هافلپاف نگران بودند. زنگ آخر به تالار خصوصی شان برگشتند. در چهره ی همه نوعی سردرگمی و نگرانی موج می زد. چه بلایی سر دوستشان آمده بود؟
آملیا در حالی که دایم در تالار عمومی به این سو و آن سو قدم می زد ناخن هایش را می جوید گفت :
- « دیانا... دیانا... اون بهترین دوستم بود! یعنی کجاست؟ »

هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. همه به نقطه ای خیره شده بودند و فکر می کردند. دیانا را به خاطر می آوردند. آخرین بار که او را دیدند در رخت خوابش بود. دورا با صدای جیغ جیغویش گفت :
- « نمی شه انقدر دور اتاق نچرخی آملیا؟ »
- « به تو ربطی نداره. »

رز زلر گفت :
- « بیاین بگردیم تالار رو. شاید کردیمش پیدا. »

بچه ها مثل فنر از جا پریدند. املاین گفت :
- « فکر خوبیه. »

هر کس به یک جایی از تالار رفت. همه با دقت به زمین و دور و اطرافشان نگاه می کردند. اتاق ها را می گشتند. دستشویی ، حمام و همه ای تالار پر پیچ خم شان را. ناگهان صدای جیغ گوش خراش رز ویزلی در تالار پیچید. صدا از سمت زیرزمین تالار بود. بچه ها خشکشان زد. صورت هایشان مثل گچ سفید شده بود. رز داد می زد :
- « خون! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
و خلاصه این جانور که هنوز توسط هرمیون کشف نشده بود؛ به علت خستگی مفرط، وارد نزدیک ترین تالار شد. چه بسا که وارد خسته ترین تالار شده‌است. از قدیم و الایام گفته‌اند:
_ خسته که به خسته بخوره، شاه خستس!

و بله در جواب اتاق فرمان هم باید پاسخ بدهیم:
_ وقتی که کسی بوی خون میشنوه، مطمئنا شاه خسته رو هم ابداع میکنه!

بچه های هافلپاف همه در خواب، مشغول نوشتن تکالیف، تلاش برای گرفتن جام کوییدیچ و... بودند. بله هافلیون و هافلات در خواب نیز روحیه‌ی سخت کوشی خود را داشتند. این است آرمانهای هلگا! جانور وارد تالار شد. سرش را به این سمت و آن سمت انداخت. دمش را بر زمین کوبید، بلکه بیدار شوند اما افاقه نکرد. دور و بر را نگاه انداخت و با شیپوری در میان چند قمه یافت. پس به آن سمت خزید و تلاش کرد آن را بردارد. اما جانور که نرم تن محسوب میشد و مرلین به او دست و پایی نداده بود؛ مجبور شد شروع به در جا زدن، در جای خود شود.

_ تو دیگه کی هستی؟

این صدای دیانا ویلیامسون بود که از گریفیندور به هافلپاف منتقل شده بود. به همین خاطر خوابش نسبت به بقیه هافلی ها سبک تر بود. جانور با قیافه‌ای پوکر به دیانا نگاه کرد. سپس با خود اندیشید:
_ انقدر عقل نداره که من نمیتونم حرف بزنم؟

دیانا مثل دورا نبود که ذهن خوانی کند، اما با توجه به قیافه‌ی جانور فهمید که به چه می‌اندیشد.

_ من از گریفیندور اومد نه ریونکلاو.
_ این حرفای منو میشنوه؟

دیانا این را نفهمید و با این حساب خیال جانور اندکی راحت شد. میترسید ابهتش زیر سوال برود. وقتش بود نشان دهد که رئیس اینجا کیست؟ پس به همین خاطر دم خویش را محکم بر زمین کوبید. سپس با دمش دست‌های پشت پرده‌ی کنار تخت آدر را بر روی زمین انداخت. همین کافی بود تا ترسی در دل دیانا ایجاد شود و به خود بلرزد. او برخواست تا به تخت کناری خود، دورا برود که جانور به دمش اشاره‌ای به ابزار رودولف کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 آبان 1396 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



پاسی از شب گذشته بود؛ هیچ صدایی در حوالی هاگوارتز شنیده نمیشد؛ بید کتک زن، سعی نمیکرد پرندگانی را که روی شاخه اش خوابیده اند را پایین بیندازد. دریاچه، صاف بود. همهمه دانش آموزان، در محوطه و قلعه نمیپیچید... هاگوارتز، به خواب رفته بود.

کمی دورتر امّا، در جنگل ممنوعه، اوضاع فرق داشت؛ صدای سم اسب ها، در کل جنگل پیچیده بود.

- شماهم میبینید؟

پیرترین سانتور، سرش را بلند کرد؛ ابرهای بالای قلعه، به طرز عجیبی در کنار هم قرار گرفته بودند. گویی برای سانتورها، خبر از اتفاق ناگواری میداد.
- امشب مریخ، دیگه قرمز نیست... به زردی میزنه... عجیبه... تاحالا اینطوری نبوده...

سانتورها، از حالت ستاره ها، میفهمیدند که اتفاق بدی قرار است در قلعه رخ دهد؛ اتفاقی که هیچکدام، نمیخواستند در آن دخالت کنند... اتفاقی که باید می افتاد... نباید سرنوشت را تغییر داد...

- خون! بوی خون می آد! بوی خون میشنوم!

هیچکس قادر به شنیدن این صدا نبود؛ حداقل، کسانی که این صدارا میشنیدند، الان آنجا نبودند؛ یا اگر هم بودند، الان درخوابگاه اسلایترین، خواب بودند، یا درحال نقشه کشیدن برای نابودی سیاهی، و یا درحال قدم زدن با رون و هرمیون. کسی هم جز سانتورها، خبر از اتفاقی که قرار بود بیفتد، نداشت.

تقریبا همۀ مجراهای فاضلاب تالار اسرار، بسته بودند. جانور، به سختی، راهش را میان تنها مجرای باز فاضلاب پیدا کرد. یکی از مجراهایی که به پایین ترین قسمت هاگوارتز ختم میشد... زیر زمین تالار هافلپاف!

- میکشم، نابود میکنم، استخون هارو خورد میکنم! بوی موجود زنده میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!