
- هی تو!
هکتور دور و برشو نگاه کرد. کسی نبود!
-با تواما! اینجا... آها آره اینور... آره آره خودشه از نوک دماغت بگیر ۳۰سانت بیا جلوتر... رسیدی!
هکتور رسیده بود!
ولی نمیدونست به کی و یا حتی چی. از اون صدای زیر و خفیف انتظار میرفت موجود کوچیکی باشه. شاید یه جیرجیرک جادویی!
- تو کی هستی؟ من چرا اینجوری در حالت ویبره زدن تو هوا وایسادم؟ چرا اوج نمیگیرم؟

- من...اهم اهم... من مولکول هوام. تو الان تو نقطهی اوجت هستی و بر اساس قوانین فیزیک باید سقوط کنی.

- فیزیک؟ فیزیک چیه؟ کتاب معجون سازیه جدیده؟

مولکول هوا متاسف شد. اما چون خیلی ریز بود هکتور نتونست تاسفشو ببینه.
- فیزیک! فی.زیک! یه علمه. علم حاکم بر طبیعت. ولی تو طبیعی نیستی؟ هستی؟

- معجون طبیعی شو دارم... بدم؟

مولکول به جواب قطعی رسیده بود. نه! قطعا هکتور موجودی طبیعی نبود. اگر بود در حالت ویبره زدن توی هوا شناور نمیموند و اصلا با مولکول هوا صحبت نمیکرد.
مولکول آخرین نگاه تاسف بارش رو به هکتور انداخت و رفت که به دوستاش بگه زیر هکتور رو خالی کنن تا سقوط کنه و فیزیک افسردگی نگیره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












































