جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (61 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
74 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1397 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg


هري با کمک دوستش با هيکلي خيلي بزرگ به نام هاگريد از مغازه هاي مربوط به سحر و جادو در کوچه دياگون ( کوچه اي جادويي و زيبا در لندن ) مي خرد. هاگريد همچنين به هري همه چيز را درباره والدين مرحومش "جيمز و ليلي پاتر" که در هاگوارتز حضور داشته اند، مي گويد. اگرچه هري دلش براي والدينش تنگ مي شود، اما از اين که که مي فهمد که جادو در خانواده اش جا دارد و ميتواند جادو کند خوشحال مي شود
هاگريد من که پولي ندارم اين همه وسايل بخرم-
تو نگران نباش هري پدر و مادرت از قبل فکر اينجاش را کرده بود-
ولي از کجا بايد بردارم پولام را هاگريد؟؟-
از بانک مرکزي هاگوارتز "گرينگات" که يکي از بانک هاي امنيت بالا و بزرگ هاگوارتز هست-
ولي چطوري من که هيچ حسابي ندارم اونجا؟-
نگران نباش پدر و مادرت وقتي که تو به دنيا اومدي يه دخمه باز کردن واست و هرچه داشتند واست ريختن-
دخمه چيه هاگريد؟-
دخمه همون حساب بانکيه-
هاگريد ولي هر دخمه يه کليدي داره پس من کليدشو از کجا گير بيارم من که کليدشو ندارم-
تو نگران نباش کليد دخمه تو کنار من هست و جاش امنه-
هاگريد دخمه هري رو باز ميکنه و چند تا گاليون به هري ميده و يه سنگ جادويي بر ميداره
:هري شوکه ميشه و از هاگريد ميپرسه
هاگريد اون سنگي که برداشتي چي بود به چه دردي ميخوره-
بعدا خودت خواهي دونست هري-
هري ديگه دير شده وقتشه که بريم و وسايل مورد نيازتو بخريم-
باشه-
هري ميگه اول بريم حيوان خونگيم رو بگيريم-
باشه هري تو خودت برو هرچي دوست داري بگير-
هري يه جغد سفيد رنگ به اسم هدويگ ميگيره خلاصه بعدش ميرن براي خريد چوبدستي به مغازه چوبدستي فروشي آقاي اليوندر
هري تو برو داخل مغازه و چوبدستي خودت را بگير من کاري دارم برم انجام بدم بيام-
باشه هاگريد من خريد ميام بيرون و منتظر ميمونم تا بياي-
باشه هري-
هري وارد مغازه ميشه و آقاي اليوندر ميگه آقاي پاتر جوان براي من مايه خوشبختيه که شما را ميبينم بعد از اين همه سال
آقاي پاتر شما چند لحظه منتظر باشد تا من چوبدستيتون را بيارم هري اولين چوبدستي را تست ميکنه اما کار نميکنه و ميزنه چند تا چوبدستي را داغون ميکنه و سراغ
چوبدستي دوم ميرسه که اونم در دستش کار نميکنه و ميزنه گلدان آقاي اليوندر را ميشکند و بعد سراغ چوبدستي سوم که ميرسه با گرفتن چوبدستي سوم چوبدستي سوم
چوبدستي در دستش ميدرخشد
خيلي جالبه بدوني آقاي پاتر جوان که من چند ها سال قبل شبيه همين چوبدستي را به شخصي به اسم لرد ولدمورت دادم ولي اون در کارهاي بد و بزرگ استفاده کرد
اما من اميدوارم شما در راه خير و بزرگ استفاده کني
خلاصه هري بعد از گرفتن وسايلش با هاگريد رفت که به قطار سريع السير هاگوارتز بشه
هاگريد من که بليط ندارم-
نگران نباش بليط تو کنار منه بيا هري-
ممنون هاگريد ولي اينجا سکوي به اسم نه و سه چهارم نيست که-
...هري که سرش را بلند کرد ديد هاگريد نيست خلاصه بعد از اينکه خانواده ويزلي را ديد فهميد که اونا هم به هاگوارتز ميرن و همراه اونا سوار قطار شد و با دوستان سال اولي (هرميون گرنجر و رون ويزلي) آشنا شد و ...

درود بر تو فرزندم.

اول از همه در مورد سوژه... سوژه رو یکم سریع پیش بردی، جای کار بیشتری داشت سوژه و میتونستی بیشتر به جزئیات بپردازی.
نکته دوم در مورد لحن پستت...
نقل قول:
هري با کمک دوستش با هيکلي خيلي بزرگ به نام هاگريد از مغازه هاي مربوط به سحر و جادو در کوچه دياگون ( کوچه اي جادويي و زيبا در لندن ) مي خرد.

نقل قول:
هري اولين چوبدستي را تست ميکنه اما کار نميکنه و ميزنه چند تا چوبدستي را داغون ميکنه و سراغ
چوبدستي دوم ميرسه که اونم در دستش کار نميکنه و ميزنه گلدان آقاي اليوندر را ميشکند و بعد سراغ چوبدستي سوم که ميرسه با گرفتن چوبدستي سوم چوبدستي سوم
چوبدستي در دستش ميدرخشد

توی نقل قول اول، توصیفاتت رو به صورت کتابی نوشتی، ولی توی نقل قول دوم، با حالت محاوره ای. سعی کن یا با حالت محاوره ای بنویسی، یا کتابی.

و اما نکته سوم، در مورد ظاهر دیالوگ ها و توصیفاتت هست.
نقل قول:
خلاصه هري بعد از گرفتن وسايلش با هاگريد رفت که به قطار سريع السير هاگوارتز بشه
هاگريد من که بليط ندارم-
نگران نباش بليط تو کنار منه بيا هري-
ممنون هاگريد ولي اينجا سکوي به اسم نه و سه چهارم نيست که-
...هري که سرش را بلند کرد ديد هاگريد نيست

این قسمت، باید در واقع به این شکل نوشته بشه:
خلاصه هري بعد از گرفتن وسايلش با هاگريد رفت که سوار قطار سريع السير هاگوارتز بشه.
- هاگريد من که بليط ندارم.
- نگران نباش بليط تو کنار منه بيا هري.
- ممنون هاگريد ولي اينجا سکوي به اسم نه و سه چهارم نيست که!

...هري که سرش را بلند کرد ديد هاگريد نيست!

من اینجا چندتا تغییر دادم، اول از همه اینکه علائم نگارشی رو گذاشتم، که تو هم باید رعایت کنی، و بعد هم فاصله دیالوگ ها و توصیفات رو درست کردم.
فکر میکنم با ورود به ایفای نقش مشکلاتت رفع بشن...

تایید شد!


مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط cadriyanoos در 1397/5/11 21:56:15
ویرایش شده توسط cadriyanoos در 1397/5/11 21:57:10
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/11 23:40:02
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/11 23:42:37
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/11 23:43:32
Cadriyanoos
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفت
(http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/29766/normal_snape-confront%5B1%5D.jp)



در ابتدا اسنیپ دست راست هری را گرفته و او را به سمت اتاقی میبرد.

هری: داریم کجا میریم پروفسور ؟

اسنیپ: حالا میریم میفهمی

هری: خب نمیشه زودتر بگید. من خیل کنکاوم

اسنیپ: منظورت همون فضوله مگه نه؟

هری: نه پروفسور فقط کجکاوم

- میریم میبینی دیگه

- خب نمیشه راهنمایی کنید تا خودم حدس بزنم

- نه

- ( با حالتی ملتمسانه) جون من

- عه بجه چقدر فک میزنی . دو دقیقه زبون به دهن بگیر میریم میبینی دیگه کدوم قبرستونی
میخوایم بریم.

( هری سرش را به پایین می اندازد و ساکت می شود. چند ثانیه بعد دوباره هری حرف می زدند)

هری: اقا...

اسنیپ: اقا و کوفت اقا و زهر مار .

- ببخشید

( هر دو ساکت می شوند چند دقیقه بعد اسنیپ ناگهان توقف می کند)

اسنیپ: خب پسر فضولِ بی ادب دیگه رسیدیم.

هری: چقدر طول کشید.

اسنیپ: نمیدونم چقدر طول کشید. اصلا به تو ربطی نداره چقدر طول کشید.

- وا. پروفسور من که جملم سوالی نبود. گفتم چقدر طول کشید.

- خب همون دیگه به تو چه چقدر طول کشید.

- بابا دهن ما رو اسفالت کردی میگم منظورم این بود که چقدر زیاد طول کشید. نمیگم که چه
مدت زمانی طول کشید. اه

- ببین میگم بی تربیتی.( سرش را به طرف در میچرخاند و بعد از مکثی دوباره رو به هری میکند و می گوید) ولی به تو ربطی نداره چقدر طول کشید.

- پوف

( اسنیپ کلیدی بزرگ از جیب خود در می اورد)

هری: یا خود خدا این چیه دیگه

اسنیپ: ما بهش میگیم کلید

- ما هم بهش میگیم کلید

- خب دیگه چه مرگته پس

- منظورم این بود که چرا اینقدر بزرگه

- خب حتما جای مهمی هس که همچین کلید بزرگی داره

- نه چه ربطی داره. مثلا ببخشیدا بل نسبت شما نن جونم اینا تو خونشون یه طویله دارن که
کلیدش دوتای اینه. یعنی طویله جای مهمی هس؟

- میخوای با این حرفات بگی باهوشی

- نه. فقط میخواستم بگم...( در همین حین اسنیپ در را باز میکند)

اسنیپ: ( با خنده) اینم جایی که باید میومدیم توش.

هری : ( با تعجب و حیرت زدگی) واقعا قشنگه

( اسنیپ با عصبانیت دست هری را میگیرید و هری را روی یکی از صندلی هایی که ته اتاق
قرار دارد مینشاند)


اسنیپ: قشنگه ها؟ حالا قشنگی نشونت بدم که حال کنی

هاری: پروفسور این کارا چیه که میکنی . دستم رو خورد کردی.

- این کارا چیه اره؟ ( صورتش را نزدیک هری می اورد) فقط به من بگو چرا اون کار رو کردی؟

- ( متعجب) چی چرا

- فقط بگو چرا؟

- چرا

- منو مسخره میکنی بی تربیت. به من بگو چرا دیروز ساعت 12 ظهر از روی اون میز...

- اها اون ماله شما بود. ببخشید واقعا دست خودم نبود . یه لحظه احساس کردم باید برش
دارم

- خب احساس تو خیلی بیخود کرده اون ماله من بود

- اسنیپ جون

- اسنیپ جون و درد . یه خورده شعور به خرج بده

- ببخشید. پروفسور اون چیز زیاد مهمی نبود. فکر نمیکردم به این شدت ناراخت بشید.

- مهم نبود؟ وای خدایا داره میگه مهم نبود. بچه تو به تنهایی این توان رو داری دهن یه جماعت
عظیمی رو اسفالت کنی( هری میخندد) میخندی؟ من میگم بی تربیت هستی قبول نمیکینی

- خب مثه بچه ها رفتاردارید میکنید. سر یه چیز ساده

- خدایا باز گفت ساده . شیطونه میگه همین الان تبدیلش کنم به یه سمور

- حالا چرا سمور

- همینجوری مگه تو فضولی

- نه فقط کنجکاوم ( اسنیپ با شدت عصبانیت بیشتری نگاهش میکند) خب ببینید پروفسور رفتار شما اصلا منطقی نیس شما میتویند همین الان یکی واسه خودتون درست کنید. چون چیز خاص و سختی هم نبود.

- به نظر ت یه استیک ابدار که زیر و روش رو پنیر با درصد چربی سی و نه درصد گذاشتن و با
کاهو و گوجه هایی از بهترین مزارع تزیین شده چیز ساده ای بوده ارهههههه.

- نونش چه خوشمزه بود اونو نگفتی

- واااای نونش که عالی بود. دیدی کنجد های روش واقعا ادم عاشق...( اسنیپ متوجه میشود که هری دارد او را اذیت میکند یقه او را میگیرد) بچه پر رو نشسته اینجا داری از ساندویج
خورده شده من تعریف هم میکنی. ها؟

- من فقط گرسنم بود.

- گرسنت بود اره؟

- اره. فقط همین.

- الان چی؟ گرسنته؟

- خیلی زیاد. ولی از این اشپزخونه ای که واسه بازجویی منو توش اوردید خیلی خوشحالم

- به نکته ی خوبی اشاره کردی. اشپزخونه خوبی هس. حالا پا میشی واسه من یه استیک اماده
میکنی

- کی؟ من؟ شوخی نکن مرد

- چه پر رو مگه من همسن تو هستم که باهات شوخی کنم.

- خب داری زور میگی. شده من از گشنگی تلف بشم ولی چیزی نمیتونم درست کنم بخورم.

- مشکلی نیس. برو توی کشو اولی کتاب اشپزی رو بردار توش نوشته.

- ( هری کتاب را بر میدارد) واقعا این ماله خودتونه

- نه نفهم از کتابخونه قرض گرفتم ( اسنیپ با خودش میگوید) مایه ابرو ریزی بود اه

- حله اقا حله. ( به سمت یخچال می رود تا استیک را بردارد و متوجه میشود که یکی بیشتر
نیس)
عه اینکه یه دونه بیشتر نیس

- خب قراره یه نفر بیشتر نخوره.

- پس من چی

- بیو برو تا ...

- باشه اقا الان درست میکنم. فقط یه سوال چرا در اشپز خونه رو قفل کردید

- چون گشنه هایی مثه تو حمله نکنن بهش. حالا فضولیت برطرف شد؟

- اره . ولی فقط کنجکاو بودم

( هری شروع میکند به غذا پختن )

پایان



درود بر تو فرزندم.

طنز جالبی داری... لذت بردم از طنزت شخصا.
اما مشکلات ظاهری زیاد داری.

نقل قول:
- ( هری کتاب را بر میدارد) واقعا این ماله خودتونه

- نه نفهم از کتابخونه قرض گرفتم ( اسنیپ با خودش میگوید) مایه ابرو ریزی بود اه

چند نکته اینجا بهت میگم.
نکته اول در مورد ظاهر دیالوگ ها و توصیفاته، و نکته دوم هم این هست که علائم نگارشی رو بذار حتما در پایان جملاتت.
این قسمت حالت درستش اینطوری بود:

هری کتاب را بر میدارد.
- واقعا این ماله خودتونه؟

- نه نفهم از کتابخونه قرض گرفتم.

اسنیپ با خودش میگوید:
- مایه ابرو ریزی بود اه!


در این قسمت:
نقل قول:
- من فقط گرسنم بود.

- گرسنت بود اره؟

- اره. فقط همین.

- الان چی؟ گرسنته؟

فاصله بین دیالوگ هارو نیاز نبود انقدر زیاد بذاری. این دیالوگ ها پشت سر هم گفته شدن. بنابراین بهتره که پشت سر هم نوشته بشن.
- من فقط گرسنم بود.
- گرسنت بود اره؟
- اره. فقط همین.
- الان چی؟ گرسنته؟


تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/9 0:45:48
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 03:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3

نیمه شب گذشته و هاگوارتز در خاموشی بود، احتمالا همه ی دانش آموزان خواب هفت پادشاه را می دیدند، احتمالا، شاید چندتای دردسرساز و قانون شکنی مثل پاتر هنوز جایی وول می خوردند و فکر می کردند که کارآگاه های کوچک و با استعداد هاگوارتزند. هیچ چیز به اندازه ی این پسره ی بی مصرف افکار اسنیپ را بهم نمی ریخت.
اسنیپ طبق عادت همیشگی اش شب ها بیدار بود و در تاریکی در راهروهای قصر قدم می زد، احتمالا قدم زدن ها ادامه ی فعال افکارش بود یا برای خلاصی از تنش های روزش که فردا هم بتواند دانش آموزهای احمق را تحمل و به وزغ سبز آمازون! تبدیلشان نکند. وقتی به این فکر می کرد که فردا دوباره باید راجع به آت و آشغال های معطر و نامعطر و ترکیبشان با هم حرف بزند برای مشتی احمق، حالش بهم می خورد. دلش می خواست روی همه شان تف کند، نه دلش می خواست روی جهان بالا بیاورد. کلاس معجون سازی حرکات مسخره چوبدستی نبود، اما این هم مسخره بود، زندگی مسخره بود، همه چیز مسخره بود، حتی همین تمهیدات دامبلدور برای مقابله با لرد سیاه، حتی خود لرد سیاه. انگلی که نمی خواست بمیرد.
همه اینها به فکرش آورد که مانعی که دامبلدور انتخاب کرده بود را ببیند. جایش را می دانست. هنوز آنجایی که باید نگذاشته بودنش، نمی توانست دقیقا حدس بزند که دامبلدور چه حقه ای می خواهد سوار کند.
همانطور که با قدم های تند و بی صدایش راهروها را می پیمود، به سمت اتاقی رفت که می دانست آینه ی نفاق انگیز آنجاست. وقتی از دور آینه را دید، آینه ی با شکوه و زیبایی بود، همانقدر غرور انگیز که اشراف زاده ای در آن صبح ها را شب کند و به خود ببالد. اما آینه هم مسخره بود. آرام آرام به پیش رفت، چیزی در درونش می گفت که می تواند به دامت بیاندازد.روبه روی آینه ایستاد، آینه ی خالی، تعجب کرد، همین؟
ناگهان زنی را از دور دید که به سمتش می آید، هیبت زن آشنا بود، موهایش، اسنیپ او را می شناخت. زن جلویش ایستاد و به چشمانش خیره شد. چشمهایش، حتما خودش بود. اسنیپ دستش را روی آینه گذاشت، تمنایی در دستانش بود، گویی که می خواست آرزویی دیرینه را لمس کند. خودش بود، آرام صدایش کرد:
- لیلی!
لیلی رویش را برگرداند، به سوی هیبت مردانه ای که نزدیک می شد، خودش بود، سوروس بود، سوروس با دماغ عقابی و صورت رنگ پریده و موهای روغن زده اش، که با همین تمنا دستان لیلی را در دستش گرفت، همین سوروس نه چندان دلنشین که لیلی عاشقانه دوستش می داشت، غایت آرزوهایش، که با بوسیدن لیلی به ثمر نشست. این دیگر مسخره نبود، و با تمام دنیا فرق می کرد.
سوروس محو در تماشای تصویر بود، لحظه ای حسرت خورد، لیلی دوست داشتنی اش دیگر زنده نبود، و برای این از جهانی متنفر بود، تصویر به آرامی محو شد و تصویر جدیدی جایش را گرفت، لیلی و جیمز پاتر دست در دست هم در زیر درختان پاییزی می رقصیدند. جیمز پاتر، آینه ی احمق باید می دانست که اسنیپ از او متنفر است. اما اسنیپ با خودش فکر می کرد، حتی زنده بودن لیلی در کنار جیمز هم، امروز برایش آرزویی دست نیافتنی است.
اسنیپ از تماشای آینه ی پوچ دست کشید، هیچ چیز لیلی را به او بر نمی گرداند و دوباره صبح باید به احمق های این قصر درس معجون سازی می داد. این دنیای مسخره بود که واقعیت داشت.

درود بر تو فرزندم.

رولی که نوشتی جالب و جذاب بود... اما از نظر ظاهری یکم اصلاحات میخواد.
وقتی که یک پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر میزنی. این یک نکته.
نکته دوم در مورد ظاهر بین دیالوگ و توصیفاتت هست.
نقل قول:
آرام صدایش کرد:
- لیلی!
لیلی رویش را برگرداند

اینجا باید به شکل زیر نوشته بشه:

آرام صدایش کرد:
- لیلی!

لیلی رویش را برگرداند


اشکالاتت به راحتی قابل رفعن با فعالیت در ایفای نقش.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/8 15:46:03
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مرداد 1397 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
«تصویر شماره 6 کارگاه نمایشنامه نویسی»

با اینکه از داخل کاملا ویران شده بود باز هم با استحکام قدم بر می داشت. اینبار سریع تر از همیشه ولی نه برای دست انداختن «پاتر» و دارودسته اش میرفت و نه برای یافتن مریدی دیگر.

هیچکس نمی دانست زیر آن چهره ی عبوس و از خودراضی هم اکنون چه غوغایی به پا بود.به مقصدش که رسید دیگر نه به وجه ی خودش در مدرسه توجهی داشت نه به غرور و اصالت خانواده اش اهمیت داد در دستشویی مخروبه و خالی از سکنه را طوری باز کرد که حتی اگر کسی هم داخل میبود از صدایی که ایجاد شده بود یا از ترس می مرد یا حداقل کر می شد اما میرتل سال ها پیش جان باخته بود و فقط دیدن مزاحم ناله های بی پایانش رنگ را از رخسارش برد.

پسربچه که از رنج هایی که کشیده بود خسته بود ولی با اخرین کاری که خانواده اش ویا بهتر میشود گفت پدرش از او خواسته بود اخرین ریشه ی تاب و توانش را بریده بود، «کشتن دامبلدور»، چطور میتوانست پیرمردی به این دلرحمی و مهربانی را به قتل برساند، حداقل اگر مدیرِ هاگوارتز بودنش را نادیده میگرفت نمی توانست مهربانی هایی که در حقش کرده بود را نادیده بگیرد.

انگار تمام ستون های دنیا را روی او پایه گذاری کرده اند ، اما دیگر توان قبول کردن مسئولیت سنگینش را نداشت زانوانش خم شدند و به روی زمین افتاد جوشش چشمه اشک خبر می داد که او اصالتش را از یاد برده. نمی شود مثال زد، هرکس در زندگی رنج های خودش را دارد اما اگر حتی هری هم لحظه ای به جای دراکو میبود از پا می افتاد. پسرک بی نوا اشک میریخت و تنها یک سوال در ذهنش تکرار می شد: «چرا من؟» چرا او باید بار سنگین اصالت خانواده به دوش بکشد و به عنوان تک فرزند خانواده مالفوی از بدو تولد بدون انکه بداند کیست و چیست مرید همیشگی لرد سیاهی باشد که بجز خودش و هدفش چیز دیگری را نمی بیند؟ چرا نمی توانست مانند هری پاتر از ابتدای تولد مشهور باشد و از محبت های بی چشم داشت استادها و دانش اموزان گروه های دیگر برخوردار باشد؟ چرا او می بایست خودرا بی هیچ تشویق و تقدیری فدای لرد سیاه کند درحالی که هری پاتر هر سال محبوبیتش افزایش می یافت و تومار افتخار افرینیش هر سال بلند تر از قبل میشد ؟ او که تمام خواسته ها و راهنمایی های پدرش را بی هیچ کم و کاستی اجرا کرده بود اصلا چرا او باید فدای انتخابات و خواسته های پدرش می شد؟ تمام این چرا ها که هرسال بر تعدادشان افزوده می شدمانند پتکی بر سرش فرود می امدند که باعث میشد شانه هایش خم تر شوند و هق هق گریه هایش معصومانه تر.

در این میان میرتل با ترس و تعجب از بالای در یکی از دستشویی ها به صحنه ی تعجب بر انگیز چشم دوخته بود از طرفی میخواست بداند چه شده که پسری به شروری و مغروری دراکو که تا دیروز با دوستانش برای اذیت و ازار او به این مکان می امد حال بی رمق و بدون برق شرارت خاموش نشدنی چشمانش به دستشویی او پناه اورده بود و از وقتی امده بود روی زمین درحال زار زدن بود و از طرف دیگر از نزدیک شدن به او وحشت داشت.
سرانجام ناجی از راه رسید که میرتل با دیدنش بار دیگر با دار فانی وداع گفت. پرفسور «اسنیپ» با دیدن دراکو که بر زمین افتاده بود و هق هق میکرد به یاد کودکی خود افتاد و دلش به رحم امد. اسنیپ بر روی زمین کنار دراکو نشست و اورا در اغوش کشید. ذهن دراکو هنوز در همهمه ی بدبختی اش مغروق بود و پسربچه نتوانسته بود خودرا ارام کند پس بی هیچ حرفی در اغوش پرفسور به گریه اش ادامه داد. اسنیپ که دید تلاشش برای ارام کردن او کمی مفید واقع شده،
گفت: میدونم چه حسی داری انگار داری از درون خورد میشی و از بیرون باید تظاهر به قوی بودن کنی، میدونم چقدر سختی کشیدی و چندبار ارزو کردی کسه دیگه ای میبودی.

به اینجا که رسید صدایش ارام تر اما محکم تر شد و ادامه داد: همه ما به مشکل بر میخوریم تا به حال جادوگری نبوده که بدون دردسر و مشکل زندگی کنه و در اخر با خوشبختی بمیره، ترس و ناراحتی مقدمه ای برای خوشبختی هستن. ما میتونیم مشکلاتمون رو حل می کنیم مهم نیست چقدر بزرگ باشن چون ما جادوگریم، یه جادوگر اصیل و از اون مهم تر انسانیم کاری نیست که نتونی از پسش بر نیای. همیشه نیاز نیست مثل یک شیر شجاعانه به دل خطر بریم و نابودش کنیم بعضی وقتا هم میتونیم مثل یک مار بخزیم و ساده از کنار مشکلمون عبور کنیم و این به این معنا نیست که فرار کردیم ما فقط راه بهتری برای شکست دادنش پیدا کردیم چون هدف مشکلات زندگی از پا در اوردن ماست مهم نیست که ما پیروز میشم یا نه مهم اینه که اون شکست میخوره پس وقتی به مشکلی برخوردی بدترین کار اینه که تسلیم بشی. دراکو بهم قول بده که هیچوقت تسلیم نشی، باشه؟
دراکو که حال ذهن مشوشش ارام گرفته بود و طغیان درونیش پایان یافته بود سرش را از روی ردای سیاه پرفسور که حال خیس اشک شده بود برداشت و سرش را به معنی تایید تکان داد و اشک هایی که صورتش را تسخیر کرده بودند پاک کرد. پرفسور در حالی که لبخند محوی بر روی صورتش نقش بسته بود از روی زمین سرد و مرطوب دستشویی بلند شد و به دراکو هم کمک کرد تا بلند شود، او که حال متوجه شده بود در چه مکان خطرناکی گریه را سر داده بود دستشویی را می کاوید تا شخصی را که با تمسخر به او نگاه می کند پیدا کند و در اخر چشمش، به یک شخص که نمی توان گفت به روحی نالان برخورد کرد که از بالای در دستشویی سبز رنگ در حالی که چشمانش گرد شده بودند، بی صدا ناظر تمام ماجرا بود. اسنیپ نگاه مالفوی را دنبال کرد تا به میرتل رسید اخم به سفر رفته اش را دوباره مهمان ابروانش کرد و گفت:«اگر بفهمم کسی از این قضیه بویی برده کاری میکنم که هر روز ارزوی چیزی بدتر از مرگ رو بکنی!»
و با این حرف از دستشویی طبقه سوم را که حالا راز یک اصیل زاده را در خود مخفی کرده بود، رفت و دراکو را نیز با خود برد.
مالفوی جوان دوباره مثل سابق قوی و محکم قدم بر میداشت و اهدافش از همیشه به او نزدیک تر بودند و دوباره چهره اش رنگ اصالت گرفته بود اما برقی از چشمانش کاسته شده بود که حتی خود او نیز نمی داست چه بود. شاید تنها همان برق بود که کورش کرده بود نمی توانست ببیند دارد اینده اش را چطور به تباهی همان لرد سیاهی میکشاند که سرورش بود، ولی هنوز هم برای تغییر دیر نیست.

پی نوشت:خدایی عکساتون خیلی کم و ساده ان خیلی سخت میشه از بینشون یه عکسی پیدا کرد که بشه از توش یه چیز خوب در اورد و به نظرم خیلی بده که همین اوله کاری دارین محدودمون میکنین به ده تا عکس که همه هم اکثرن مربوط به کتابن و زیاد نمیشه گسترشش داد اگه میزاشتین خودمون با فکرمون یه چیز جدید بنویسیم خیلی بهتر می بود.

درود بر تو فرزندم.

خوب نوشتی... به عنوان تازه وارد خیلی خوب بود.
فقط یک نکته در مورد ظاهر دیالوگ ها بگم بهت:
نقل قول:
اسنیپ نگاه مالفوی را دنبال کرد تا به میرتل رسید اخم به سفر رفته اش را دوباره مهمان ابروانش کرد و گفت:«اگر بفهمم کسی از این قضیه بویی برده کاری میکنم که هر روز ارزوی چیزی بدتر از مرگ رو بکنی!»
و با این حرف از دستشویی طبقه سوم را که حالا راز یک اصیل زاده را در خود مخفی کرده بود، رفت و دراکو را نیز با خود برد.

باید به این شکل نوشته بشن دیالوگ هات:
اسنیپ نگاه مالفوی را دنبال کرد تا به میرتل رسید اخم به سفر رفته اش را دوباره مهمان ابروانش کرد و گفت:
- اگر بفهمم کسی از این قضیه بویی برده کاری میکنم که هر روز ارزوی چیزی بدتر از مرگ رو بکنی!

و با این حرف از دستشویی طبقه سوم را که حالا راز یک اصیل زاده را در خود مخفی کرده بود، رفت و دراکو را نیز با خود برد.

و در کل خوب بود.

تایید شد
!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/5/5 16:25:48
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره -9

شترق-پیتر پتی گرو نقش زمین شده بود و کتاب هایی را که محکم بغل کرده بود روی زمین پخش شدند. صدای قهقه کل حیاط را پر کرد. تقریبا همه دانش آموزان به او می خندیدند همه به جز اسنیپ که به دیوار تکیه داده بود و مشغول صحبت با لیلی اونزو بود ، با نفرتی که در طول این چندسال از پاتر و دار و دسته اش پیدا کرده بود به پیتر پتی گرو زل زد و بعد به جیمز پاتر:

-دیدی بهت گفتم ، حتی حاضر نیست به خاطر دوستش جلوی هرهر خنده اش رو بگیره.

- خب آره،ولی اون که مقصر نبود.تازه واقعا هم خنده دار بود.

- سردر نمی آرم چرا می خوایی از اون قول عینکی حمایت کنی.

- من از اون غ....آقای پاتر حمایت نمی کنم.

- اوهو! از کی تاحالا به اون خود پسند می گی آقای پاتر؟

سوروس چیزی را در چهره لیلی خوانده بود ، چوبدستیش را آرام از زیر ردا بیرون کشید. با تمام سرعتی که می توانست چرخید و چوب دستیش را بالا آورد اما قبل از این که صدایی از دهانش خارج بشه دوبار پشت سر هم فریاد های بلندی را شنید:

- اکسپلیارموس

- اکسپلیارموس

چوب خودش به هوا رفته بود و به سمت سیریوس بلک پرواز می کرد و چوب دستی بلک به سمت لیلی.خودش بی دفاع بود ، بدون چوبدستی هرکسی می توانست او را کتک بزند. روش رو به طرف لیلی برگردوند و با پرخاش گفت:

- یکی رو بده به من. زود باش.

- نه سوروس بزار همین جا تموم بشه.

- بهت گفتم اونو بده به من

و چوب دستی سیریوس را به زور از دست او بیرون کشید. به جست و جو در ذهنش پرداخت و چوب دستی را مستقیم به سمت صورت بلک گرفت. بلک خیلی آرام چوبدستیش را پایین آورد و نیشخند زد. کمتر از یک ثانیه بعد چوبش در هوا بود. چوبدستی لیلی هم همینطور. لوپین و پاتر غافل گیرشان کرده بودند و خدا می دانست چه بلایی قرار بود بر سر اسنیپ بیچاره بیاورند.

پاتر چند متر آن طرف تر ایستاده بود و چوب خودش و سیریوس را در یک دست گرفته بود و با دست دیگرش کتاب معجون های پیشرفته ی اسنیپ را جست و جو می کرد. رنگ اسنیپ مانند گچ سفید شده بود.جیمز پاتر بدون اینکه سرش را از کتاب بالابیاورد گفت:

- اونزو ، برو ما فقط با زرزروس کار داریم.

- تو حق نداری اونو آزار بدی پاتر مگه فکر می کنی کی هستی؟

- لیلی تو برو این پاتر هیچ غلطی نمی تونه بکنه.

آخرین جمله را سوروس گفته بود و پاتر را خشمگین کرده بود. جیمز پاتر بی معطلی چوب دستیش را بالا آورد و فریاد زد:

- اینسندیو

گوشه ی ردای اسنیپ آتش گرفته بود و هیچ کس به او کمک نمی کرد. لیلی اونزو گوشه ی حیات نشسته بود و گریه می کرد اسنیپ وقتی دید که دیگر نمی تواند ردایش را خاموش کند ، آن را در آورد و به گوشه ای پرتاب کرد. زیر ردا فقط زیر شلواری و پیراهنی نازک پوشیده بود. سیریوس ، لوپین و پاتر هرسه چوبدستی هایشان را بالا آوردند و همزمان فریاد زدند :

- استیوپفای

اسنیپ سه روز بعد در بیمارستان به هوش آمد. لیلی اونزو در کنار تختش نشسته بود و لبخند می زد. کنار میزش دست نوشته ای بود آن را برداشت و نگاه کرد از طرف پاتر بود:

کتاب معجون سازیت رو یه مدت نگه داشتم چیزای جالبی توش بود که بعدا باهم امتحانشون می کنیم

جیمز پاتر و رفقا همراه با عشق


اسنیپ یادداشت را به گوشه ای انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

- پاترو می کشم . اون و همه ی رفقاش رو یکجا می کشم

درود فرزندم.

سوژه رو خوب پیش بردی و صحنه ها هم خوب بودن. اگرچه میشد یه کم بعضی جاها بیشتر توضیح بدی و توصیف کنی اما همین الانم رول بدی نبود.
حتی آخر رولت که درباره نفرت اسنیپ نوشتی هم جالب بود.

دیالوگ ها به جا سرگرم کننده بودن آفرین. اما جلوی بعضی دیالوگ ها فراموش کردی علامت بذاری، یادت باشه که هیچ وقت علامت رو فراموش نکنی و اون رو پایان جمله هات قرار بده.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/31 5:42:48
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
برای همه ی جادوگرا ک ۱۱سال صبر کردن تا وارد مدرسه هاگوارتز بشن گروهبندی خیلی مهمه و خب این کار مهم توسط یه کلاه انجام میشه !
منم بعد کلی انتظار دارم به این لحظه نزدیک میشم...همین الان از دروازه ورودی هاگوارتز وارد شدم، همه چیو با دقت از نظر میگذرونم و همراه بقیه بچه ها وارد سرسرای بزرگی میشم که چهار ردیف میز داره و هر میز به ترتیب متعلق به گروه های اسلایترین، گریفندور، ریونکلاو و هافلپافه و هرکدوم با نگاهایی ناآشنا مارو از نظر میگذرونن.
به سقف نگاه میکنم، متوجه میشم ک توسط جادوی خاصی به اون شکل در اومده، جوریه ک انگار زیر آسمون شب پر ستاره قدم میزنی...
به عده ای ک منتظرن اسمشون خونده بشه تا برن و روی صندلی بشینن و کلاهو روی سرشون بزارن تا گروهبندی بشن می پیوندم...
حدودا نصفمون گروه بندی شدیم تا اسم من خونه شد؛ آروم آروم به سمت جایگاه رفتم و نشستم و کلاهو روی سرم گذاشتم.
کلاه شروع به حرف زدن کرد:
-در تو شجاعت و قدرت و همچنین اصالت خاصی حس میکنم و در نظرم بهتره بری گریفندور... اما یه لحظه صبر کن، این امکان نداره!
-چرا؟
-چون تو اگر وارد گریفندور شی ممکنه همه ی اعضای اونو به نابودی بکشونی.
-با لحن متعجب گفتم نه ولی من نمیخوام...
-اسلایترین!

اون اسم گروهمو داد زد و کار از کار گذشته بود...
تمام اعضای اسلایترین شروع کردن به دست زدن و من همونطور ک بهشون نزدیک میشدم به خودم قول دادم ک هر جور شده گریفندورو به نابودی بکشونم...!

درود فرزندم.

با این توضیفاتت میتونستن بیشتر باشن و هر صحنه رو بیشتر توصیف کنی، اما اصول اولیه رو بلدی. خود تونستی فضاسازی کنی و این خیلی خوبه.
سوژه رو کمی سریع پیش بردی، حتی میتونستی تو صحنه‌ای که کلاه روی سر شخصیت گذاشته میشه رو بیشتر توضیح بدی و از احساسات شخصیت نقش بگی.

از سه نقطه به نظرم زیاد استفاده کردی، ما وقتی از سه نقطه استفاده میکنیم که بخوایم مکث یا مثلا بی پایان بودن یه جمله رو نشون بدیم.
دیالوگ ها رو با خط تیره نشون دادی و بعد از دیالوگ ها، اونا رو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کردی آفرین.

با تمام این ها، مطمئنم با ورود به فضای ایفا بهتر هم میشی...
تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/28 5:38:39
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1397 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 10
در روزی آفتابی، هری و هاگرید به بانک کینگزکراس واقع در خیابان دیاگون رفتند. هری مقداری پول از ارثیه اش برای خرید وسایل ترم اولش برداشت و از بانک بیرون آمدند.
آفتاب داغ، چشم هری را به درد آورده بود. بعد از چند خرید،
هاگرید گفت:
_خب هری، دیگه الان وقتشه که بریم برات یه جغد بگیریم.

هری گفت:
_هاگرید من نمیام ، من از جغد ها بدم میاد.

هاگرید در جوابش گفت
_: هری باید بگم که تو توی هاگوارتز خیلی به جغد نیاز داری و باید یه جغد بگیری.

وقتی به آن مغازه رسیدند، بوی بدی دماغ هری را به سوزش در آورد. هری تا مغازه دار را دید، ترسید. او خانمی قد بلند بود با لباسی سفید و موهایش جلوی صورتش را گرفته بود. هری فکر کرد او یک جن است. همانطور که هاگرید با مغازه دار حرف می زد، هری جغد هارا نگاه میکرد که هاگرید گفت: خانم ببخشید! ما یک جغد می خواهیم.

خانم فروشنده چند جغد را به آنها نشان داد. هری چشمش به یکی از جغد ها افتاد و دید شبیه پسر عمویش دادلی است.
هری:
_هاگرید! واقعاً لازمه؟

هاگرید:
_بله! وقتی برسی هاگوارتز می فهمی چقدر لازمه.

هری پس از گشت و گزاری یک جغد سفید را انتخاب کرد. بعد هاگرید چند گالیون در آورد و به فروشنده داد.

هاگرید:
_حالا می خوای اسمشو چی بزاری؟

هری:
_هدویگ.

هاگرید:
_واقعاً! اسم قشنگیه.

هاگرید با تعجب گفت: وای هری! ساعت رو ببین. بیا این بلیطت. هری بلیطت رو گم نکنی ها! دامبلدور، میدونی اون می خواد که منو منو ببینه.

هری:
_باشه هاگرید من رفتم.

درود دوباره فرزندم.

آها... حالا بهتر شد! البته هنوزم خیلی توصیفاتت کمن، درواقع انتظار میره که همه صحنه ها فضاسازی بشن و کار رو برای خواننده راحت کنن، درواقع این طوریه که کسی که رول تو میخونه ازش لذت میبره و کلی حال میکنه با نوشتت.

اینترها رو حالا بهتر گذاشتی اما دقت کن که بلافاصله بعد از گوینده دو نقطه نمیذاریم، یه فعلی چیزی مینویسیم، مثلا گفت یا پرسید یا هرچی.

میتونستی بازم رو سوژه ت کار کنی چون الان یه جوریه که انگار یه روایتیه که پایانش زیادی بازه.

این دفعه خیلی بهتر بود، امیدوارم اشکالاتت با ورود به ایفا حل بشن...
تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/26 2:25:26
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/26 2:53:18
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/26 4:09:41
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/26 4:37:41
من معتقد بودم و هستم که ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسی است ! »


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 04:22
نمایش جزئیات
آفلاین
[تصویر شماره 10
روزی هری و هاگرید برای خرید وسایل ترم جدید هاگوارتز به کوچه دیاگون رفتند . هری ، هدویگ را هم با خودش برده بود . وقتی از مغازه ای که هاگرید هدویگ را برای هری خرید رد می شدند هاگرید گفت : هری إ به نظرم بهتر بود که جغدت رو خدت انتخاب می کردی .
هری : چرا اینو میگی ؟ اگه به خاطر این میگی که فکر می کنی من هدویگ رو دوست ندارم یا ازش خوشم نمیاد سخت در اشتباهی چون من هم خیلی هدویگ رو دوست دارم وهم ازش خوشم میاد.
هاگرید : من تا الان بهت نگفته بودم ، ولی اولین باری که تو نامه ات را با هدویگ برام فرستادی اون وسط راه مرده بود و من پیداش کردم و برای اینکه قلبت نشکنه سریع رفتم و یک جغد دیگه برات خریدم و همین اتفاق چندین بار تکرار شده بود و منم نمی تونستم بهت بگم.
هری : راست میگی منم می دونستم اما بهت نگفته بودم.
هاگرید : از کجا فهمیدی ؟
هری : من برای هر کدوم از جغدام یک علامت مشخص میزاشتم و 4 یا 5 بار دیدم علامتش نیست و از همونجا بود که فهمیدم یک بلایی داره به سرشون میاد و من دفعه ی یکی مونده به آخر جسد جغدمو خودم پیدا کردم و بهش دست نزدم و پنهان شدم و دیدم که تو اومدی و با دیدنش شوکه شدی و اونو بردی بعد که دیدم آخرین جغد اومد فهمیدم تمام اون جغد ها رو تو برام خریدی ولی خوبیش اینه که من هنوز آخری رو 5 سال دارم و هنوز نمرده ، و این یعنی آخرین انتخاب تو خیلی خوب بوده.
هاگرید : [در حالت گریان] واقعاً متاسفم.
هری : اشکالی نداره حالا نمی خواد گریه کنی من از دست تو عصبانی نیستم.
و بعد از بغلی گرم به راه خود ادامه دادند.

درود بر تو فرزندم.

سوژه اولا بیشتر جای توصیف بیشتری داشت. توصیفات برای بهتر نشون دادن حال و هوای سوژه استفاده استفاده میشن. احساسات سوژه رو منتقل میکنن حتی به خواننده.
پست شما بیشتر از دیالوگ استفاده شده... و اونم به شکل غلطش. دیالوگ ها باید به این شکل نوشته شن:

نقل قول:
هاگرید : [در حالت گریان] واقعاً متاسفم.
هری : اشکالی نداره حالا نمی خواد گریه کنی من از دست تو عصبانی نیستم.
و بعد از بغلی گرم به راه خود ادامه دادند.

این قسمت در حالت درست، به این شکل نوشته میشه:

هاگرید در حالی که گریه میکرد، گفت:
- واقعا متاسفم.

هری که میکوشید لحنش آرامش بخش باشد، در جواب گفت:
- اشکالی نداره حالا. نمیخواد گریه کنی، من از دست تو عصبانی نیستم.

و بعد از این که به گرمی یکدیگر را در آغوش گرفتند، به راه خود ادامه دادند.


همونطوری که میبینی، وقتی دیالوگ تموم شد و خواستی توصیف بنویسی، دوتا اینتر میزنی.
و در نهایت...

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 4:35:15
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 4:37:29
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 4:46:40
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 18:24:27
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 18:51:39
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 19:12:14
ویرایش شده توسط امیرعباس در 1397/4/25 19:16:22
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/25 22:46:15
من معتقد بودم و هستم که ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسی است ! »


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1397 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفت

از کتابخانه گذشتم و سه ردیف راه پله بالا پشت سر گذاشتم و وارد یک کریدور شدم که سقفش بلند بود و طولش هم بسیار زیاد به نظر می آمد. معمولاً قدمهایم را آرام و با طمأنینه بر می دارم اما آنروز تمام بدنم لرز داشت. انگار پاهایم تصمیم نداشت کارش را درست انجام دهد. از ورودی کریدور تا انتهای آن که اتاق پروفسور اسنیپ بود شاید شصت متر یا کمی بیشتر طول داشت اما از من به اندازه یک پیاده روی طولانی مدت چند کیلومتری انرژی گرفت. پروفسور اسنیپ از من خواسته بود که به دفترش بروم و نگفته بود که با من چکار دارد. همیشه یک ترس عجیب از پروفسور اسنیپ داشتم که حتی نمی دانستم چرا. من هیچگاه از او رفتار بد و زننده ای ندیده بودم. برخورد من با او همیشه خیلی خشک و رسمی بود و فقط در حد یک سلام سرد و ساده. او هیچگاه از من چیزی نخواسته بود و من هم همینطور اما اینبار قضیه خیلی توفیر داشت.
تمام طول مسیر را در فکر بودم و نفهمیدن کی رسیدم جلوی در اتاق پروفسور اسنیپ. لباسم را مرتب کردم، دستی به موهایم زدم و یک نفس عمیق کشیدم. به آرامی در زدم و و دستگیره را به سمت پایین حل دادم و وارد شدم.
پروفسور با همان لباس همیشگی اش که من همیشه در فانتزی هایم یک کمد پر از آن را تصور می کردم پشت به در و به سمت کتابخانه ایستاده بود و کتابی ضخیم در دست داشت. با شنیدن صدای در به آرامی کتاب را بست و در قفسه قرار داد.
رویش را برگردانند و شانه هایش را بالا انداخت.

-سلام آقای پاتر.
-سلام پروفسور.
با دستانش به سمت در اشاره کرد و از من می خواست که آن را ببندم.
-اوه، بله.
عینکم را با انگشت اشاره ام بالا دادم و در را بستم.
-لطفاً بشینید آقای پاتر.
کمی دور برم را نگاه کردم و صندلی را دیدم. یک قدم تا من فاصله داشت . با آرامش به سمتش رفتم و رویش نشستم. یک صندلی مجلسی کهنه بود. وقتی رویش نشستم صدای جیر و جیرش بلند شد. با هر تکانی که می خوردم سرو صدا می کرد.
پروفسور در همان لحظه انگار که من در اتاق نیستم برای خودم چای ریخت. تکه کیکی را که روی میزش بود هم ضمیمه چای کرد. چایش بوی بسیار خوبی داشت. روی صندلی اش نشست و مشغول شد.
دقایقی به کیک و چای خوردنش ادامه داد و من حوصله ام سر رفته بود. با دستم عرق پیشانیم را پاک کردم.

-ببخشید پروفسور. میشه به من بگید چرا ...
نگذاشت حرفم تمام شود و وسط حرفم پرید.
-بله آقای پاتر. یه سوال ازت داشتم. شما در مورد من چی میدونی ؟
-در مورد شما ؟
-بله.

تعجب کرده بودم و راستش در آن لحظه کاملاً ذهنم خالی شده بود.
-خب شما یکی از پروفسور های ارشد و معروف هاگوارتز و استاد معجون سازی هستید.
-خوبه. ولی فقط همین؟ هیچ چیزه دیگه ای نمی دونی؟

نمی دانستم منظورش از «چیز دیگر» چیست و چه می خواهد بشنود.
- خب. من چیزه دیگری نمی دونم.

از صندلی بلند شد و حالت صورتش تغییر کرد. با سرعتی مثال زدنی به سمت من آمد. دستش را محکم به بالای صندلی زد. من در آن لحظه ناخودآگاه خود را عقب کشیدم و کمرم را به صندلی فشار دادم.
صورتش را به سمت من آورد و با یک لحن عجیب که بیشتر موزیانه بود ادامه داد.
-هیچی آقای پاتر؟ هیچی؟

آب دهنم را قورت دادم و کاملاً ترسیده بودم. صدایم میلرزد و زبانم سنگین شده بود.
-بله . بله آقای اسنیپ.

خودش را عقب کشید و محکم ایستاد. حالت صورتش دوباره معمولی شد.
-خب آقای پاتر. می تونید برید. کارم تمام شد.

من که خشکم زده بودکه با صدای پروفسور اسنیپ به خودم آمدم.
-ببخشید پروفسور. چی گفتید؟
-گفتم می تونید برید . دیگه کاری ندارم.

من که تمام بدنم غرق در عرق شده بود از جایم بلند شدم. پاهایم کاملاً می لرزید و انگار اصلاً در اختیار من نبود. به سختی خودم را به در رساندم و آنرا باز کردم. موقع بیرون رفتن سرم را برگردانندم و رو به پروفسور اسنیپ کردم.
-پس با اجازه شما پروفسور.

پروفسور تمام مدت نگاهش به من بود و لبخندی موزیانه بر لب داشت.
-خداحافظ آقای پاتر. به سلامت.

بیرون رفتم و در را بستم.
آنروز عجیب ترین روز زندگی ام بود. واقعاً نمی دانیم چرا پروفسور آنطور رفتار کرد. الان مدتها از آن اتفاق گذشته و من هنوز در فکر آنروز هستند.

درود بر تو فرزندم.

اینبار پستت بهتر بود.
فقط یک نکته در مورد دیالوگ نویسی بگم بهت.
نقل قول:
رویش را برگردانند و شانه هایش را بالا انداخت.

-سلام آقای پاتر.

همونطور که در قسمت توصیف میبینی، آخرین فاعل جمله، اسنیپ بود. دیالوگ رو هم اسنیپ گفته بود، بنابراین باید یک اینتر بزنی. که میشه به این شکل:
رویش را برگردانند و شانه هایش را بالا انداخت.
-سلام آقای پاتر.


سوژه رو هم بهتر پیش برده بودی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/22 14:38:22
جالب است ثبت احوال
همه چیز را در شناسنامه ام نوشته؛
جز احوالم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/14452/I__m_weak_by_clefchan.jpg در دستشوی طبقه 5 صدای چکه های اب می امد وقتی نزدیک تر میشدی صدا ی چکه اب بیشتر میشد در دستشویی طبقه 5 کسی به انجا نمیرفت تنها فردی که در انجا داشت زندگی میکرد من بودم میرتل گریان . وقتی نگاه کردم که ببینم صدای چکه از کجا میاید دیدم دراکو بود دراکو مالفوی پسر لوسیوس مالفوی. نزدیک تر شدم و دیدم که مثل ابر بهاری دارد گریه میکند اشک هایش یکی پس از دیگری سرازیر می شد. برگشتم گفتم : ببین کی اینجاس که دارد بیقرار گریه میکند سرش را بالا اورد و گفت: - برو از اینجا -چه چیزی باعث می شود تا فردی اسلایدرینی مثل تو بی قرار گریه کن -گفتم بروووو -جای من اینجاس من غیر از اینجا جایی ندارم -منو تنها بزار گفتم در حالی که داشت اشک هایش را پاک میکرد تا برود به پایین پیش بقیه اسلایدرینی ها نتوانست خود را نگه داره باز هم بیقرار شروع به گریه کردن کرد بهش گفتم : من به هیچ کس نمیگویم که چرا داشتی اینجا گریه میکردی حرفت را بهم بگو تا کمی ارام شوی . دراکو گفت: گفتم برو و خفه شو . و من هم که چند بار سعی کردم باهاش حرف بزنم اما باهام حرف نزد و مرا از خود راند خودم گریه کنان برگشتم به همان جایی که مرده بود و نشستم خودم گریه کردم که دراکو پس از چند دقیقه ارام تر شد و برگشتبه سالن اسلایدرینی ها .

درود دوباره فرزندم.

حالا یه کم بهتر شد. از اون حالت روایتی در اومد و کمی هم توصیف کردی. البته که بازم انتظار فضاسازی بیشتری داشتم، قطعا صحنه ها جا داشتن که بیشتر توصیف شن.
دیالوگ ها اینجوری بهترن ولی حتما دقت کن که از علامت های نگارشی هم استفاده کنی.
نقل قول:
دراکو گفت: گفتم برو و خفه شو . و من هم که چند بار سعی کردم باهاش حرف بزنم اما باهام حرف نزد و مرا از خود راند

دراکو گفت: - گفتم برو و خفه شو.

و من هم که چند بار سعی کردم باهاش حرف بزنم، اما باهام حرف نزد و مرا از خود راند.


سعی کن لحن رولت رو هم یکسان نگه داری، دیالوگ‌ها محاوره‌ای و توصیفات و فضاسازی‌ها کتابی و ادبی.

با همه این ها، به نظرم اشکالاتت با ورود به فضای ایفای نقش حل میشن.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/4/21 17:25:36

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.