جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  253 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1397 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با مشاهده ی چگونگی روش ایجاد اشتغال، بلافاصله دست به کار شدند. در حد فاصل پیدا شدن لینی، چند نفر از کارگرها از وسط به دو نیم شدند (آلت قتاله ی احتمالی = قمه/کاتانا/موچین-->کراب سریعاً موچینش را ضد عفونی کرد) چندتایی با جسمی غیر قابل شناسایی خفه شدند (آلت قتاله ی احتمالی = سیم هدفون) یکی دو نفر دیگر هرگز یافت نشدند (یک نفر آخرین بار نزدیک موهای بلاتریکس و دیگری، پشت سر هوریس دیده شد.) و بدین ترتیب...

- چندین نفر. تعدادی زیادی کارگر لازم داریم.

لرد هنوز دهانش را باز نکرده بود که خروار مرگ... کارگرها، کارگرهای بسیار مشتاق بر سرش خراب شدند:
- ارباب ما! ما! ما! ما!
- ارباب من که معجون می پزم...
- اگه فراموووووشم کنی...
- هرچی گوش میدی رو نخون که.

در انتهای صف بلاتریکس سرش را پایین گرفته بود و به سمت مرگخواران می آمد. به هر مرگخواری که می رسید، در جنگل انبوه موهایش ناپدید شده و استخوان هایش تا ابد در حفره ی اسرار موهای بلاتریکس می ماند. البته موهای بلاتریکس هم ظرفیتی داشتند و در این میان، از تهشان، کارگری که دو دقیقه پیش بلعیده بود، شوت شد بیرون. هوریس تنها کسی بود که نمی توانست در این بزن بزن همگانی شرکت کند، چون اگر از جایش بلند می شد، کارگر پوستر شده ی زیرش را مدیر می دید. ابری متشکل از دست و پا و هدفون و مو و چربی و معجون در برابر لرد شکل گرفته بود. حتی لینی هم دیده نمی شد. قبل از آن که خودش را به لرد برساند، مشتی از میان ابر درآمده و او را قاپیده بود. در این لحظه که نسل مرگخوارها داشت از میان برداشته می شد (سامورایی با کسی شوخی نداشت. همینطور هم موهای بلاتریکس.) سرانجام...
- ساکــــــــت!

مدیر عربده ای زد و ابر از حرکت ایستاد. صدای ویزویز خفیفی همچنان شنیده می شد، که وقتی گویل آب دهانش را قورت داد، آن هم قطع شد.

- خودم انتخاب می کنم! آدم هاتون رو بفرستید تک تک باهاشون مصاحبه می کنم ببینم چه کاری ازشون بر میاد.

به سمت مثلا دفتر مدیریتش رفت و در را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1397 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-البته که داره...لیــــــــنی؟

در حالی که لرد سیاه داشت کارگری به نام لینی را صدا می زد، مامور موزه ای معترض شد.
-ببخشیدا...گفتم کارگر. وسایل موزه رو که می بینین... سنگینن. حساس هم هستن. کلی کار دیگه هم داریم که یه خانوم از پسش بر نمیاد. می شه لطف کنین و یک آقا...

لرد سیاه بدون این که تغییری در حالت چهره اش داده شود، مخالفتش را ابراز کرد.
-نمی شه. ما مخالف تبعیض جنسیتی هستیم. شما هم باشید! کار بدیه. همین لینی از سرتون هم زیاده. کارگریه زبر و زرنگ و تند و تیز. تازگیا دمبل کار کرده، عضلات بازوش کلی رشد کردن. خودمون دیدیم داشت اشیای دوبرابر هیکل خودش رو حمل می کرد.

مامورزیاد قانع نشده بود. ولی با شنیدن این همه تبلیغ، ساکت شد. شاید حق با آقای ریدل بود و او باید فرصتی به این خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند می داد. تبعیض جنسیتی بسیار بد بود!

صدای فریاد لردسیاه، دوباره بلند شد.
-لیــــــنی! سریع خودتو به اینجا برسون. برات ایجاد اشتغال کردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدل‌ها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم می‌گیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب می‌زنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی ازونجا بازدید می‌کنن و ازین دست استفاده‌ها مرگخوارا می‌تونن از حضور روزانه‌ی مشنگا در اونجا بکنن.
فعلا به ترتیب فنریر و رودولف، با کشتن مشاور و مستخدم، این شغلا رو خودشون پر کردن تا تو خونه ریدل‌ها موندگار شن و تو ساخت موزه کمک کنن!
حالا توجه مامور به لرد جلب شده که یه گوشه وایساده و کمکی نمی‌کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لرد برای بار دوم هم آقای ریدل نامیده شده بود و هم به صورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود. بالاخره صبر لرد هم حدی داشت!

- ارباب یادتون باشه که قرار شد تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم.

لرد برمی‌گرده و دنبال پیکسی ویز ویزوش که مزاحم طرز کشتن مامور شده بود می‌گرده. اما لینی برای قرار گرفتن در موزه بعنوان حشره خشک‌شده، در سمت دیگه‌ای مشغول سر و کله زدن با مشنگا بود.
به نظر میومد ویز ویز مداوم لینی اطراف لرد، باعث شده بود لرد هر از گاهی حتی با وجود نبود لینی حضورشو حس کنه. به هر حال همین چند لحظه وقفه، فکریو به ذهن لرد می‌ندازه.

- با شما بودم آقای ریدل! کمکی که نمی‌کنین، حداقل تو دست و پا واینسین.
- داریم کمک می‌کنیم!

مامور بعد از هدایت کارگری به سمت طبقه‌ی بالا به سمت لرد برمی‌گرده.
- چه کمکی؟
- ما بنگاه آدم هستیم. بهتون آدم می‌دیم تا براتون کار کنن. تا الان دو تا از خدمه‌مونو در اختیارتون قرار دادیم.

لرد اشاره‌ای به رودولف و فنریر می‌کنه.
- همچنین امر بزرگ نظارت از بچگی بر دوش ما قرار داشت و همیشه سنگینی سختی این کارو رو شونه‌هامون حس می‌کردیم. همواره اربابی بودیم پرمشغله!
- شغل نظارت آخه؟ اصن بنگاه آدم چیه دیگه آقا! نداریم! نشنیدیم! نمی‌خوایم!

همون موقع کارگری که به طبقه بالا هدایت شده بود در حالی که خون بالا میاورد میفته و می‌میره. عبور ویبره‌مانند هکتور از اینور کادر به اونور کادر نشون می‌ده که کار، کار خود معجون‌بِده‌ش بوده!
مامور با بدخلقی نگاهشو از کارگر مرده‌ش برمی‌داره.
- خیله خب! بنگاهتون یه کارگر داره به ما بده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدل‌ها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم می‌گیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب می‌زنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی ازونجا بازدید می‌کنن و ازین دست استفاده‌ها مرگخوارا می‌تونن از حضور روزانه‌ی مشنگا در اونجا بکنن.
فعلا به ترتیب فنریر و رودولف، با کشتن مشاور و مستخدم، این شغلا رو خودشون پر کردن تا تو خونه ریدل‌ها موندگار شن و تو ساخت موزه کمک کنن!
حالا توجه مامور به لرد جلب شده که یه گوشه وایساده و کمکی نمی‌کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لرد برای بار دوم هم آقای ریدل نامیده شده بود و هم به صورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود. بالاخره صبر لرد هم حدی داشت!

- ارباب یادتون باشه که قرار شد تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم.

لرد برمی‌گرده و دنبال پیکسی ویز ویزوش که مزاحم طرز کشتن مامور شده بود می‌گرده. اما لینی برای قرار گرفتن در موزه بعنوان حشره خشک‌شده، در سمت دیگه‌ای مشغول سر و کله زدن با مشنگا بود.
به نظر میومد ویز ویز مداوم لینی اطراف لرد، باعث شده بود لرد هر از گاهی حتی با وجود نبود لینی حضورشو حس کنه. به هر حال همین چند لحظه وقفه، فکریو به ذهن لرد می‌ندازه.

- با شما بودم آقای ریدل! کمکی که نمی‌کنین، حداقل تو دست و پا واینسین.
- داریم کمک می‌کنیم!

مامور بعد از هدایت کارگری به سمت طبقه‌ی بالا به سمت لرد برمی‌گرده.
- چه کمکی؟
- ما بنگاه آدم هستیم. بهتون آدم می‌دیم تا براتون کار کنن. تا الان دو تا از خدمه‌مونو در اختیارتون قرار دادیم.

لرد اشاره‌ای به رودولف و فنریر می‌کنه.
- همچنین امر بزرگ نظارت از بچگی بر دوش ما قرار داشت و همیشه سنگینی سختی این کارو رو شونه‌هامون حس می‌کردیم. همواره اربابی بودیم پرمشغله!
- شغل نظارت آخه؟ اصن بنگاه آدم چیه دیگه آقا! نداریم! نشنیدیم! نمی‌خوایم!

همون موقع کارگری که به طبقه بالا هدایت شده بود در حالی که خون بالا میاورد میفته و می‌میره. عبور ویبره‌مانند هکتور از اینور کادر به اونور کادر نشون می‌ده که کار، کار خود معجون‌بِده‌ش بوده.
مامور با بدخلقی نگاهشو از کارگر مرده‌ش برمی‌داره.
- خیله خب. بنگاهتون یه کارگر داره به ما بده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با شنیدن سخن لرد سیاه بال بال زد و وقتی خواست رو ی شانه های او بشیند، با فس فس های نجینی مبنی بر مخالفت با او را شنید، لیکن در جای خود باقی ماند.
- ارباب! چطور دلتون میاد از حشرات برای تزئینات استفاده کنید؟
- لینی یه لحظه بیا اینجا.

یلاتریکس یکی از بال های لینی را گرفته بود و او را کشان کشان به گوشه از تالار اصلی خانه ریدل ها می برد.
- لینی چرا داری نقشه اربابو خراب می کنی؟
- کدوم نقشه؟
- تو این فکرم آخه چجوری تو ریونی شدی؟ ارباب می خوان هر طور که شده ما اینجا بمونیم و نذاریم یه مو از خانه ریدل ها کم شه! فهمیدی؟
- خب از اول می گفتی دیگه! فهمیدم.
- فقط رفتیم کنار اونا هیپوگریف دیدی ندیدی! جوری نشون بده که تابلو نشه.

لینی و بلاتریکس به پیش جمع برگشتند. لینی سعی کرد خود را مشتاق نشان دهد.
- من خیلی دوست دارم جزو کلکسیون حشرات خشک شده شما بشم!
- اینجا موزه آثار طبیعی نیست، ولی ببینم چی کار می شه کرد باید با مشاورم... عه کو مشاورم؟

فنریر درحالی که داشت جنازه خونینی را در پشت ساعت زینتی پنهان می کرد، لبخندی زد و خون کنار دهانش را پاک کرد.
- عه... این مشاور شما بود! یکم زیادی پیر شده بود با سر رفت تو دیوار! به روح آرسینوس من کاریش نداشتم... اصلا من مشاور بشم؟ بلدما! یه بار معاون یه جن... اون که آرسینوس بود! ولی می تونم مشاور شم!

مامور آهی کشید.
- چه می شود کرد! از این به بعد مشاورم تویی، تا اطلاع ثانوی. وقت ندارم یکی دیگه پیدا... عه! کجا می بری اونا رو؟ بیارشون پایین! آقای ریدل شما هم یه کمکی بکنین دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/5/7 18:18:25
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه کمی به فکر فرو رفت تا راه حلی برای مشکل پیش رو پیدا کند.
-اهم... ما مایلیم در تامین نیرو به شما کمک کنیم.
-برو برو عزیز من شما برو استراحت کن...ما نیرو نیاز نداریم.
-خیر نمیشه! نمیریم! ما مصریم که حتما این رو به عنوان... به عنوان...آهان! مسختدم بله مستخدم! به شما غالب کنیم.

لرد سیاه این را گفت و همزمان یقه رودولف را گرفت تا او را به عنوان مستخدم مذکور حضار معرفی کند اما این بار لردسیاه رودست خورده بود چون رودولف یقه ای برای گرفتن نداشت...! بنابراین لردسیاه موهای رودولف را گرفت و او را به میان جمع حضار کشاند. بله لردسیاه هیچ وقت رودست نمیخورد!

-آقا جان میگم ما یه مسختدم داریم اوناهاش بنده خدا صحیح و سا....

هنوز جمله منعقد نشده بود که مستخدم از روی چهارپایه ای که رویش ایستاده بود زمین خورد و مرد!
بله!... کاملا اتفاقی و بدون دخالت هیچ طلسمی از سوی لردسیاه مسختدم از پنجره به بیرون پرتاب شده بود...

-خیر سالم نیست. مرد! ما نکشتیمش خودش خیلی اتفاقی مرد...
-باشه استخدامه... یکی اتاق مستخدمو به این نشون بده...
-به اون باکمالاته که رو پله وایساده بگید نشونم بده.
-اون مجسمه آفرودیته...

لردسیاه امیدوار بود که بتواند به همین روش برای خودش و بقیه مرگخواران هم جایی میان موزه باز کند.

-به نظر ما توی موزه به این وزینی حتما چند تا از سوسک و حشره خشک شده ها که با سوزن ته گرد میچسبوننشون توی قاب عکس حتما نیازه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مرداد 1397 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینا رو بذارین اون ور...اونا رو هم بذارین این ور. میزا رو کاملا بکشین طرف دیوار. آقای ریدل...شما هم یه کمکی بکن!

خشم سر تا پای لرد سیاه را فرا گرفت. آقای ریدل خطاب شده بود و از او درخواست کمک شده بود و تازه، بصورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود!

با چهره ای که نارضایتی اش را به خوبی نشان می داد به زن مشنگ نزدیک شد.
-شما...چطور...تونستین...

-آخی...راس می گیا. تو که نمی تونی کمک کنی. برو استراحت کن. غصه نخور. علم پیشرفت کرده. شاید خوب شدی.
-ما بیمار نیستیم! اربابی هستیم سالم و سعادتمند.

مشنگ که کارهای زیادی برای انجام دادن داشت سری تکان داد و از لرد سیاه دور شد.
-حتما...حتما سالمی...آهای...برای چی وایسادین؟ همه تابلو ها رو بردارین. قراره تابلو های عتیقه جاشون بزنیم. محفظه های شیشه ای رو با فاصله بچینین. اون کیه اونجا داره می لرزه؟ اونو بندازین بیرون. موزه که جای ویبره رفتن نیست.

لرد سیاه تصمیم گرفت که خودش و یارانش قطعا داخل آن موزه بمانند! به هر شکلی که ممکن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه لرد از تشویق شدن توسط کف، دست، هورای مرگخوارا به خاطر ایده‌های درخشانش لبریز می‌شه، دستش رو به نشونه‌ی سکوت بالا می‌بره.
- یارانمون! الان سوالی پیش میاد که مایلیم بدونیم کدومتون از صورت سوالش مطلعید.

در چهره‌ی شگفت‌زده‌ی مرگخوارا اثری از هیچ‌گونه علامت سوالی چه ازنوع فارسی و چه از نوع انگلیسیش مشاهده نمی‌شه.
مرگخوارا متفکرانه دست به چونه می‌شن. اتاق پر از ابرهای حاصل از تفکر مرگخوارا می‌شه و هر از گاهی ایده‌ای از ذهن یکی از مرگخوارا جاری می‌شه.
لرد که از اظهار نظر یارانش سیراب شده بود، لازم می‌دونه کارا رو یه مرحله جلو ببره.
- اینکه حضور ما تو این موزه به چه شکل باشه و وظیفه‌ی خطیر راضی کردن اونا برعهده‌ی کیا باشه!

- وای ارباب شبیه فیلم شبی در موزه بشیم؟
- شایدم موزه‌ای بشیم با انسان‌های متحرک.
- یا حتی موزه‌ای با خدمه‌ی مرگخوار!

لرد که متوجه حرکاتی بیرون از پنجره شده بود با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- یارانمون! انرژی زیادی صرف توضیح بدیهیات به شما کـ... اون رودولفه بیرون؟

مرگخوارا ابتدا نگاهی به هم می‌ندازن و بعد همگی بدو بدو جلو میان و پشت سر لرد جمع می‌شن و به منظره‌ی بیرون پنجره زل می‌زنن.

رودولف پیش از وقت موعود جلسه رو ترک کرده بود و حالا در حال به نمایش گذاشتن بازوانش به دو مشنگ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 11:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد طی واکنشی طبیعی و ناخودآگاه، چوبدستی کشید تا در کسری از ثانیه کار فرزند مسئولان اداره اماکن را به اداره انحصار وراثت بکشاند اما برخورد توپ غول پیکری که از آسمان افتاده بود، لرد و چوبدستی را هر یک به طرفی انداخت. توپ درست در هنگام برخورد با سطح زمین به شکل عادی خودش برگشت تا مشنگ‌ها متوجه چیز مشکوکی نشوند. از جا بلند شد و ردایش را تکاند، رو به بالکن خانه ریدل کرد و از آلکتو که چندحظه پیش کنارش ایستاده بود بابت پرتاب دقیق و ضربه دستش تشکر کرد و پیش از این که لرد دوباره چوبدستی‌اش را بردارد مشغول کروشیو کردن خودش شد!

- غلط کردم ارباب! کروشیو! آخ! شیره‌ی زولبیا خوردم! کروشیو!

- بسه هوریس. برو کنار چوبدستیمونو برداریم ...

- ارباب قول بدید کروشیو نمی‌زنید.

- برو هوریس ... بخت باهات یاره که فعلا دو تا آواداکداورا تو اولویت داریم.

- نه ارباب! اول چند لحظه تشریف بیارید ... رودولف تو خانم‌ها رو سرگرم کن.

از چهره گنگ و مبهوت خانم‌ها به نظر نمی‌رسید نیازی به سرگرم شدن داشته باشند. با این حال رودولف از این موضوع استقبال کرد و لرد به همراه هوریس به داخل ساختمان بازگشت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- ارباب ما فک کردیم شاید بهتر باشه به جای این که بکشیمشون، ایسگاشونو بیگیریم و بدوشیمشون!

- به زبون آدم حرف می‌زنی یا قبل این مشنگا حساب خودتو برسیم کرو؟!

- ارباب منظورش اینه که ما باید از ظرفیت‌های این مشنگ ها نهایت استفاده رو برده و تهدید رو به فرصت تبدیل کنیم.

- الان به نظرت بهتر از آلکتو حرف زدی هوریس؟!

در همان هنگام که هوریس و آلکتو سرگرم تفهیم نقشه‌شان برای لرد بودند، رودولف در راه سرگرم کردن خانم‌ها سخت می‌کوشید.

- این قمه رو از جد دوازدهمم به ارث بردم. شما باهاس با عتیقه حال کنین نه؟ بالاخره تو کار موزه‌این دیگه. اصولا ما لسترنجا هر دوازده نسل یک بار به قمه کشی روی میاریم. خانم شما ببین به نظرت این چند می‌ارزه؟ نه شما نه ... البته شما هم خوبیا! بذ ببینم بالاخره هر گلی یه کمالاتی داره. نه دیگه! نه! ما لسترنجا رسم داریم که با دست چپ بگیریم قمه رو. به به ... وضعیت تاهلتم که مناسبه.

رودولف بی وقفه حرف می‌زد و متوجه صدای گام‌هایی که از بین درخت‌ها نزدیک می‌شد نبود! بلاتریکس آهسته آهسته جلو آمد و پشت سر او متوقف شد.

- رودولف؟

- اوه! اشهد انّ لا ارباب الّی الّرد ...

رودولف با رضایت کامل اشهدش را خواند تا به آغوش مرگ بشتابد اما بخت با او یار بود. درست در لحظه‌ای که روح رودولف به صورت خودجوش و داوطلبانه قصد داشت خود را تحویل بلاتریکس دهد، علامت شوم هردوی آن‌ها به سوزش افتاد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- یاران ما! نقشه‌ای بسیار هوشمندانه به ذهنمان خطور کرد، این‌‌جا جمعتون کردیم تا اجرای اون رو بهتون محول کنیم. دو مشنگ جسارت کرده و به این جا اومدن تا خانه ریدل رو تبدیل به موزه کنن.

مرگخواران شروع به ناسزا گفتن به مشنگ‌ها کرده و هریک برای قتل آن‌ها به شیوه مخصوص خود داوطلب شدند. با بالا آمدن دست لرد، همهمه به پایان رسید.

- خیر! برخلاف شما کوته‌بین‌ها، اربابی هستیم با درایت که به جای این تصمیمات عجولانه، تصمیم گرفتیم این تهدید رو به فرصت تبدیل کرده و از ظرفیت‌های این مشنگ‌ها استفاده کنیم ... در واقع به جای این که بکشیمشون، ایستگاهشون رو گرفته و می‌دوشیمشون.

مرگخوارها با چهره‌های سردرگم به یکدیگر نگاه کردند.

- لابد نفهمیدید ... چقدر باید افکار و ایده‌هامون رو برای شما بشکافیم. ما تصمیم گرفتیم بهشون اجازه بدیم این‌جا رو تبدیل به موزه کنن ... ولی در حضور خودمون! این طوری روزانه تعداد زیادی مشنگ به این‌جا مراجعه می‌کنن که می‌تونیم شبی چندتاشونو برای شام دختر دلبندمون نگه داریم، ببریم شکنجه گاه، بدیم هکتور باهاشون معجون درست کنه و به طور کلی نیازهای از این دستمون رو تامین کنیم. از طرفی این کار جنبه اقتصادی هم داره! مشنگ‌ها خراجگزار ما خواهند شد و برای شرفیابی به محضر مبارکمون، به ما پول پرداخت می‌کنن. ارزش پول مشنگی هم که روز به روز در حال افزایشه.

مرگخواران لب به تحسین ذکاوت اربابشان گشودند. در میان آن‌ها هوریس با شور و حرارت خاصی کف می‌زد و آلکتو فریاد «باریکلّا ارباب! ایولّا!» سر می‌داد. رودولف از این شلوغی استفاده کرد و پاورچین پاورچین از جمع خارج شد تا اولین نفر خود را به خانم‌ها برساند و این موضوع را مطرح کند که «خداوکیلی از ما عتیقه تر از کجا می‌خواین بیارین بذارین تو موزه؟!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده