تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
95 کاربر(ها) آنلاین هستند (56 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
دهکده لیتل هنگلتون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدلها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم میگیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب میزنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی از اونجا بازدید میکنن.
فعلا فنریر و رودولف و کراب و لینی و تاتسویا استخدام شدن.
.................
نفر بعدی در حالی که دکمه های یقه ردایش را می بست وارد اتاق شد.
-روزتون بخیر قربان. از دیدنتون بسیار خوشوقتم. پاین هستم. آمی پاین.
مشنگ ها خوشحال شدند که بالاخره فردی مبای آداب پیدا شد که با خیال راحت استخدامش کنند.
-بله جناب پاین. خواهش می کنم بفرمایین تو. شما برخورد بسیار خوبی دارین و اینطور که می بینم می تونین از مهمانان موزه استقبال...
آمی دستش را در جیبش کرد و پنه لوپه کلیر واتر را از آنجا خارج کرد. کمی موهایش را مرتب کرد و جلوی مشنگ ها گذاشت.
-عذر می خوام آقایون...من برای ایشون مزاحم شدم. تحصیلاتشون تموم شده. ظاهری آراسته و کلامی قوی دارن. اگه براتون ممکنه استخدامشون کنین. فقط لطفا آقای ریدل ایشونو نبینن...خصومت خانوادگی دارن باهاشون.
و عقب رفت!
پنه لوپه که در حالت عادی ورودش به خانه ریدل ها ممنوع بود، لبخند گشادی به مشنگ ها زد و آمی در گوشه ای سرگرم شمردن حبه های انگوری شد که در مقابل وارد کردن پنه لوپه به خانه ریدل ها از او گرفته بود...
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدلها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم میگیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب میزنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی از اونجا بازدید میکنن.
فعلا فنریر و رودولف و کراب و لینی و تاتسویا استخدام شدن.
.................
نفر بعدی در حالی که دکمه های یقه ردایش را می بست وارد اتاق شد.
-روزتون بخیر قربان. از دیدنتون بسیار خوشوقتم. پاین هستم. آمی پاین.
مشنگ ها خوشحال شدند که بالاخره فردی مبای آداب پیدا شد که با خیال راحت استخدامش کنند.
-بله جناب پاین. خواهش می کنم بفرمایین تو. شما برخورد بسیار خوبی دارین و اینطور که می بینم می تونین از مهمانان موزه استقبال...
آمی دستش را در جیبش کرد و پنه لوپه کلیر واتر را از آنجا خارج کرد. کمی موهایش را مرتب کرد و جلوی مشنگ ها گذاشت.
-عذر می خوام آقایون...من برای ایشون مزاحم شدم. تحصیلاتشون تموم شده. ظاهری آراسته و کلامی قوی دارن. اگه براتون ممکنه استخدامشون کنین. فقط لطفا آقای ریدل ایشونو نبینن...خصومت خانوادگی دارن باهاشون.
و عقب رفت!
پنه لوپه که در حالت عادی ورودش به خانه ریدل ها ممنوع بود، لبخند گشادی به مشنگ ها زد و آمی در گوشه ای سرگرم شمردن حبه های انگوری شد که در مقابل وارد کردن پنه لوپه به خانه ریدل ها از او گرفته بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/25
تولد نقش: 1397/05/28
آخرین ورود: یکشنبه 13 آبان 1397 04:00
از: ما هم به جان شنفتن، سرورم.
پستها:
31

مدیر هرگز فکر نمی کرد بتواند از اینی که هست ناراحت تر شود. در واقع *spoiler alert* مدیر تا پایان مصاحبه ی مرگخواران چندین بار به این نتیجه رسید. ولی هنوز این را نمی دانست. در آن لحظه فقط میدانست امکان ندارد از چیزی که هست، ناراحت تر شود.
و اشتباه می کرد!
- اوس!
- عااااا... اوس علیکم.
تاتسویا ماتسویا وارد شده بود. مدیر سعی کرد اسمش را بخواند.
- تاستا... تاسی... تاتسی... ببخشید ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟!
- سامورایی معرفی نمیکنه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.
مدیر از تصور این که کارگری حرف شنو و مناسب نصیبش شده بسیار خوشحال شد.
- پس من شما رو سامورایی صدا میکنم. ممکنه از مهارتاتون بگید؟
- سامورایی از مهارت هاش نمیگه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.
مدیر کم کم داشت کفرش در می آمد.
- تو کدوم بخش میخواید کار کنید اصلاً؟!
- سامورایی چیزی نمیخواد، سامورایی فقط اطاعت می کنه.
دست مدیر کم کم به سمت موهایش می رفت. در فرم مرگخواران پرسیده بودند چه بلایی سر بینی و موهای لرد سیاه آمده است. یک نفر باید می پرسید قبل از خواندن فرم عضویت مرگخوارانش یا بعد از آن. چون مشخص بود بعد از مصاحبه با این مرگخوارها چه اتفاقی ممکن است برای موها و بینی یک نفر بیافتد.
- نمیتونین همینطوری توی موزه کار کنید! باید یه مهارتی داشته باشید! این دیگه چه وضعشه! بیرون!
ولی ارباب به سامورایی دستور داده بود شغلی در موزه گیر بیاورد. و سامورایی اطاعت می کند. بنابراین کاتانایش را کشید و به مدیر موزه نزدیک شد.
- سامورایی باید اطاعت کنه و مدیر-سان نمیذاره سامورایی اطاعت کنه...
مدیر موزه به هیچ وجه نمی توانست چنین فردی را در موزه اش استخدام کند. مسئله بر سر شرافت تا پای جان بود. یا مرگ یا پا گذاشتن بر ارزش ها!
- بسیار خب، بسیار خب! شما استخدامی. برید اون گوشه بایستید و فقط اطاعت کنید.
و با صدایی که می لرزید، صدا زد:
- بعدی.
و اشتباه می کرد!
- اوس!
- عااااا... اوس علیکم.

تاتسویا ماتسویا وارد شده بود. مدیر سعی کرد اسمش را بخواند.
- تاستا... تاسی... تاتسی... ببخشید ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟!
- سامورایی معرفی نمیکنه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر از تصور این که کارگری حرف شنو و مناسب نصیبش شده بسیار خوشحال شد.
- پس من شما رو سامورایی صدا میکنم. ممکنه از مهارتاتون بگید؟
- سامورایی از مهارت هاش نمیگه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر کم کم داشت کفرش در می آمد.
- تو کدوم بخش میخواید کار کنید اصلاً؟!
- سامورایی چیزی نمیخواد، سامورایی فقط اطاعت می کنه.

دست مدیر کم کم به سمت موهایش می رفت. در فرم مرگخواران پرسیده بودند چه بلایی سر بینی و موهای لرد سیاه آمده است. یک نفر باید می پرسید قبل از خواندن فرم عضویت مرگخوارانش یا بعد از آن. چون مشخص بود بعد از مصاحبه با این مرگخوارها چه اتفاقی ممکن است برای موها و بینی یک نفر بیافتد.
- نمیتونین همینطوری توی موزه کار کنید! باید یه مهارتی داشته باشید! این دیگه چه وضعشه! بیرون!
ولی ارباب به سامورایی دستور داده بود شغلی در موزه گیر بیاورد. و سامورایی اطاعت می کند. بنابراین کاتانایش را کشید و به مدیر موزه نزدیک شد.
- سامورایی باید اطاعت کنه و مدیر-سان نمیذاره سامورایی اطاعت کنه...
مدیر موزه به هیچ وجه نمی توانست چنین فردی را در موزه اش استخدام کند. مسئله بر سر شرافت تا پای جان بود. یا مرگ یا پا گذاشتن بر ارزش ها!
- بسیار خب، بسیار خب! شما استخدامی. برید اون گوشه بایستید و فقط اطاعت کنید.

و با صدایی که می لرزید، صدا زد:
- بعدی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
جزئیات کاربر

"یکی" آمد.
آقای مامور با دیدنش فکر کرد که ای کاش هیچوقت نمی آمد.
- خب... شما؟
- شناختی؟
مامور با تعجب سرش را خاراند.
- نه خب... برای همین پرسیدم "شما"؟
- شمام دیگه!
- خب می گم شما کیه؟
- من!
- تو کی ای؟
- شما!
شما ایچیکاوا، بشاش از فریفتنِ مامور نگونبخت با اسمِ نادر و عجیبش، قهقهه ای زد و با لبخندی شیطانی اضافه کرد:
- شما ایچیکاوام من!
مامور فریب خورده بود. با ذهن مامور بازی شده بود. مامور نمی دانست چطور کارش به چنین جایی کشیده. مامور دیگر اینطوری اصلا نمی توانست.
نگاهی به چشمان تیره و شیطنت بارِ شما انداخت و چیزی در آن چشم ها به او می گفت که تا قبل از استخدام شدن، دست از سر کچلش برنمی دارد.
- جناب ایچیکاوا. شما مسئول ثبت اسم ها می شید و نوبتِ رزرو هارو تعیین می کنید. خوبه؟
آهی کشید و با دستمالی ماماندوز، عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
- بعدی!
آقای مامور با دیدنش فکر کرد که ای کاش هیچوقت نمی آمد.
- خب... شما؟
- شناختی؟
مامور با تعجب سرش را خاراند.
- نه خب... برای همین پرسیدم "شما"؟
- شمام دیگه!
- خب می گم شما کیه؟
- من!
- تو کی ای؟
- شما!
شما ایچیکاوا، بشاش از فریفتنِ مامور نگونبخت با اسمِ نادر و عجیبش، قهقهه ای زد و با لبخندی شیطانی اضافه کرد:
- شما ایچیکاوام من!
مامور فریب خورده بود. با ذهن مامور بازی شده بود. مامور نمی دانست چطور کارش به چنین جایی کشیده. مامور دیگر اینطوری اصلا نمی توانست.
نگاهی به چشمان تیره و شیطنت بارِ شما انداخت و چیزی در آن چشم ها به او می گفت که تا قبل از استخدام شدن، دست از سر کچلش برنمی دارد.
- جناب ایچیکاوا. شما مسئول ثبت اسم ها می شید و نوبتِ رزرو هارو تعیین می کنید. خوبه؟
آهی کشید و با دستمالی ماماندوز، عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
- بعدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/16
تولد نقش: 1397/06/25
آخرین ورود: دوشنبه 9 مهر 1397 17:16
از: خونه بابام!
پستها:
7

نفر بعد کسی نبود جز پیر زن چشم چپ اندر قیچی بی دندونی، به نام مروپ؛ که عصا زنان خودشو به مامور رسوند.
- آقای ریدل؟ شما هم با این کارگراتون. الان من این پیریو کجای دلم بذارم؟ این که یه پاش لب گوره!
مروپ پس گردنی محکمی به سر مامور زد.
- خجالت نمی کشی؟
به یه خانم محترم تو روز روشن توهین می کنی؟ این چه ماجه؟ من تازه هیجده سالم تموم شده!
مامور مروپ رو نگاه کرد.
- بله کاملا مشخصه.
خب شما چه کاری بلدین؟
- مروپ گانت هستم، هیجده ساله فارق التحصیل دانشکده معجون عشق سازی، پرفسور ادبیات مار تو دانشگاه ماروارد بریتانیا هم هستم!
- خب الان این به چه درد کارگری می خوره؟
مروپ دوباره پس گردنی محکم تری تو پس سر مبارک مامور وارد کرد.
- آخه چرا می زنی دیگه؟
- کی گفته من کارگرم؟ من اومدم تعطیلات خونه پسرم؛ اومدم یه مدت بمونم اینجا.
- خانم اینجا مصاحبه کارگری داریم لطفا برین بیرون. تازه اینجا دیگه خونه آقای ریدل نیست؛ اینجا تبدیل به موزه شده.
مروپ خواست دوباره پس گردنی بزنه که مامور داد زد:
- یکی بیاد این پیرزن دیوونه رو از اینجا جمع کنه!
اسکل گیر آوردن مارو.
- آقای ریدل؟ شما هم با این کارگراتون. الان من این پیریو کجای دلم بذارم؟ این که یه پاش لب گوره!
مروپ پس گردنی محکمی به سر مامور زد.
- خجالت نمی کشی؟
به یه خانم محترم تو روز روشن توهین می کنی؟ این چه ماجه؟ من تازه هیجده سالم تموم شده!
مامور مروپ رو نگاه کرد.
- بله کاملا مشخصه.
خب شما چه کاری بلدین؟- مروپ گانت هستم، هیجده ساله فارق التحصیل دانشکده معجون عشق سازی، پرفسور ادبیات مار تو دانشگاه ماروارد بریتانیا هم هستم!
- خب الان این به چه درد کارگری می خوره؟
مروپ دوباره پس گردنی محکم تری تو پس سر مبارک مامور وارد کرد.
- آخه چرا می زنی دیگه؟
- کی گفته من کارگرم؟ من اومدم تعطیلات خونه پسرم؛ اومدم یه مدت بمونم اینجا.
- خانم اینجا مصاحبه کارگری داریم لطفا برین بیرون. تازه اینجا دیگه خونه آقای ریدل نیست؛ اینجا تبدیل به موزه شده.
مروپ خواست دوباره پس گردنی بزنه که مامور داد زد:
- یکی بیاد این پیرزن دیوونه رو از اینجا جمع کنه!
اسکل گیر آوردن مارو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بزرگی، حسادت را متجلی میکند. حسادت، کینه میآفریند و کینه دروغ میزاید.
لرد سیاه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

-اين؟!
تن صداى آقاى مدير زيادى تحقير آميز بود.
-بله من!... خود خود من!... تحقير جثه اى تا كى؟... تا كى ميخواين مردم رو از روى ظاهرشون قضاوت كنين؟ چون ريزم دليل بر كم زوريمه؟... خير! من اجسام بزرگتر از خودمم حمل مى كنم! شما چى فكر كردين؟
آقاى مدير حتى ذره اى شرمنده به نظر نمى آمد.
-بله حق با شماست بانو. شما استخدام شدين. حالا اون خودكار رو بدين تا اسمتون رو ثبت كنم.
لينى با موفقيت خودكارى كه حداقل طولش از خودش بلندتر بود را به مدير داد.
-خوبه... حالا اين صندلى رو بردارين و ببرين بيرون.
لينى به خودش افتخار مى كرد.
با افتخار رفت و با يك دستش يك دسته صندلى و با دست ديگرش هيچ جاى صندلى را گرفت و كشيد... و كشيد... و ديگر نكشيد!
با دست ديگرش هم همان دسته صندلى را گرفت و باز كشيد.
-خانوم لينى... نظرم عوض شد. شما فعلا نيروى ذخيره محسوب مى شيد. خانو... جناب كراب! شما استخدام شدين! بفرماييد بيرون و آقاى ريدل!... لطفا نفر بعد بياد تو!
تن صداى آقاى مدير زيادى تحقير آميز بود.
-بله من!... خود خود من!... تحقير جثه اى تا كى؟... تا كى ميخواين مردم رو از روى ظاهرشون قضاوت كنين؟ چون ريزم دليل بر كم زوريمه؟... خير! من اجسام بزرگتر از خودمم حمل مى كنم! شما چى فكر كردين؟
آقاى مدير حتى ذره اى شرمنده به نظر نمى آمد.
-بله حق با شماست بانو. شما استخدام شدين. حالا اون خودكار رو بدين تا اسمتون رو ثبت كنم.
لينى با موفقيت خودكارى كه حداقل طولش از خودش بلندتر بود را به مدير داد.
-خوبه... حالا اين صندلى رو بردارين و ببرين بيرون.

لينى به خودش افتخار مى كرد.
با افتخار رفت و با يك دستش يك دسته صندلى و با دست ديگرش هيچ جاى صندلى را گرفت و كشيد... و كشيد... و ديگر نكشيد!
با دست ديگرش هم همان دسته صندلى را گرفت و باز كشيد.
-خانوم لينى... نظرم عوض شد. شما فعلا نيروى ذخيره محسوب مى شيد. خانو... جناب كراب! شما استخدام شدين! بفرماييد بيرون و آقاى ريدل!... لطفا نفر بعد بياد تو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

مرگخوارا که همچون تپهای روی هم ولو شده بودن، با بسته شدن در به روشون سعی میکنن از هم جدا شن. بلا چندین مرگخوارو از لای موهاش بیرون میندازه، هکتور معجوناشو دوباره تو جیباش برمیگردونه، لایتینا سیمای هدفوناشو از دور بدن بقیه جدا میکنه و به همین ترتیب مرگخوارا سعی در برگشتن به وضعیت عادی میکنن.
- بگین اون خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند بیاد!
با بلند شدن صدای فریاد از دفتر مدیریت، لرد اشارهای به لینی میکنه.
- پاشو بریم!
لینی که به تازگی از مشت بانز گریخته بود، یک لحظه متفکرانه توجهش به جمع بودن فعل لرد جلب میشه. اما با به راه افتادن لرد به سمت دفتر، ایمان میاره که واقعا همراه لرد قراره نزد مامور حضور به عمل برسونه. پس بالبالزنان خودشو به در میرسونه. اما به محض ورود به دفتر مدیریت، با صحنهی عجیبی رو به رو میشن!
- کراب؟ تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه نمیدونی الان نوبت منه.
کراب که خیال کرده بود خودش خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند خطاب شده، زودتر وارد اتاق شده بود و مشغول گفتگو با مامور بود.
و به نظر میومد کراب بسیار هم موفق عمل کرده!
- آقای ریدل! حقا که توصیفاتتون در مورد اون بانو با خودشون مطابقت داشت. ایشون از همین لحظه استخدام هستن.
- ولی منظور ما این یکی بود!
مامور با کنجکاوی نگاهشو از کراب برمیداره و به پیکسی کوچیکی که جلوش در حال بالبال زدن بود نگاه میکنه...
- بگین اون خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند بیاد!

با بلند شدن صدای فریاد از دفتر مدیریت، لرد اشارهای به لینی میکنه.
- پاشو بریم!
لینی که به تازگی از مشت بانز گریخته بود، یک لحظه متفکرانه توجهش به جمع بودن فعل لرد جلب میشه. اما با به راه افتادن لرد به سمت دفتر، ایمان میاره که واقعا همراه لرد قراره نزد مامور حضور به عمل برسونه. پس بالبالزنان خودشو به در میرسونه. اما به محض ورود به دفتر مدیریت، با صحنهی عجیبی رو به رو میشن!
- کراب؟ تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه نمیدونی الان نوبت منه.

کراب که خیال کرده بود خودش خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند خطاب شده، زودتر وارد اتاق شده بود و مشغول گفتگو با مامور بود.
و به نظر میومد کراب بسیار هم موفق عمل کرده!
- آقای ریدل! حقا که توصیفاتتون در مورد اون بانو با خودشون مطابقت داشت. ایشون از همین لحظه استخدام هستن.

- ولی منظور ما این یکی بود!
مامور با کنجکاوی نگاهشو از کراب برمیداره و به پیکسی کوچیکی که جلوش در حال بالبال زدن بود نگاه میکنه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/25
تولد نقش: 1397/05/28
آخرین ورود: یکشنبه 13 آبان 1397 04:00
از: ما هم به جان شنفتن، سرورم.
پستها:
31

مرگخواران با مشاهده ی چگونگی روش ایجاد اشتغال، بلافاصله دست به کار شدند. در حد فاصل پیدا شدن لینی، چند نفر از کارگرها از وسط به دو نیم شدند (آلت قتاله ی احتمالی = قمه/کاتانا/موچین-->کراب سریعاً موچینش را ضد عفونی کرد) چندتایی با جسمی غیر قابل شناسایی خفه شدند (آلت قتاله ی احتمالی = سیم هدفون) یکی دو نفر دیگر هرگز یافت نشدند (یک نفر آخرین بار نزدیک موهای بلاتریکس و دیگری، پشت سر هوریس دیده شد.) و بدین ترتیب...
- چندین نفر. تعدادی زیادی کارگر لازم داریم.
لرد هنوز دهانش را باز نکرده بود که خروار مرگ... کارگرها، کارگرهای بسیار مشتاق بر سرش خراب شدند:
- ارباب ما! ما! ما! ما!
- ارباب من که معجون می پزم...
- اگه فراموووووشم کنی...
- هرچی گوش میدی رو نخون که.
در انتهای صف بلاتریکس سرش را پایین گرفته بود و به سمت مرگخواران می آمد. به هر مرگخواری که می رسید، در جنگل انبوه موهایش ناپدید شده و استخوان هایش تا ابد درحفره ی اسرار موهای بلاتریکس می ماند. البته موهای بلاتریکس هم ظرفیتی داشتند و در این میان، از تهشان، کارگری که دو دقیقه پیش بلعیده بود، شوت شد بیرون. هوریس تنها کسی بود که نمی توانست در این بزن بزن همگانی شرکت کند، چون اگر از جایش بلند می شد، کارگر پوستر شده ی زیرش را مدیر می دید. ابری متشکل از دست و پا و هدفون و مو و چربی و معجون در برابر لرد شکل گرفته بود. حتی لینی هم دیده نمی شد. قبل از آن که خودش را به لرد برساند، مشتی از میان ابر درآمده و او را قاپیده بود. در این لحظه که نسل مرگخوارها داشت از میان برداشته می شد (سامورایی با کسی شوخی نداشت. همینطور هم موهای بلاتریکس.) سرانجام...
- ساکــــــــت!
مدیر عربده ای زد و ابر از حرکت ایستاد. صدای ویزویز خفیفی همچنان شنیده می شد، که وقتی گویل آب دهانش را قورت داد، آن هم قطع شد.
- خودم انتخاب می کنم! آدم هاتون رو بفرستید تک تک باهاشون مصاحبه می کنم ببینم چه کاری ازشون بر میاد.
به سمت مثلا دفتر مدیریتش رفت و در را بست.
- چندین نفر. تعدادی زیادی کارگر لازم داریم.

لرد هنوز دهانش را باز نکرده بود که خروار مرگ... کارگرها، کارگرهای بسیار مشتاق بر سرش خراب شدند:
- ارباب ما! ما! ما! ما!
- ارباب من که معجون می پزم...
- اگه فراموووووشم کنی...

- هرچی گوش میدی رو نخون که.

در انتهای صف بلاتریکس سرش را پایین گرفته بود و به سمت مرگخواران می آمد. به هر مرگخواری که می رسید، در جنگل انبوه موهایش ناپدید شده و استخوان هایش تا ابد در
- ساکــــــــت!
مدیر عربده ای زد و ابر از حرکت ایستاد. صدای ویزویز خفیفی همچنان شنیده می شد، که وقتی گویل آب دهانش را قورت داد، آن هم قطع شد.
- خودم انتخاب می کنم! آدم هاتون رو بفرستید تک تک باهاشون مصاحبه می کنم ببینم چه کاری ازشون بر میاد.
به سمت مثلا دفتر مدیریتش رفت و در را بست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-البته که داره...لیــــــــنی؟
در حالی که لرد سیاه داشت کارگری به نام لینی را صدا می زد، مامور موزه ای معترض شد.
-ببخشیدا...گفتم کارگر. وسایل موزه رو که می بینین... سنگینن. حساس هم هستن. کلی کار دیگه هم داریم که یه خانوم از پسش بر نمیاد. می شه لطف کنین و یک آقا...
لرد سیاه بدون این که تغییری در حالت چهره اش داده شود، مخالفتش را ابراز کرد.
-نمی شه. ما مخالف تبعیض جنسیتی هستیم. شما هم باشید! کار بدیه. همین لینی از سرتون هم زیاده. کارگریه زبر و زرنگ و تند و تیز. تازگیا دمبل کار کرده، عضلات بازوش کلی رشد کردن. خودمون دیدیم داشت اشیای دوبرابر هیکل خودش رو حمل می کرد.
مامورزیاد قانع نشده بود. ولی با شنیدن این همه تبلیغ، ساکت شد. شاید حق با آقای ریدل بود و او باید فرصتی به این خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند می داد. تبعیض جنسیتی بسیار بد بود!
صدای فریاد لردسیاه، دوباره بلند شد.
-لیــــــنی! سریع خودتو به اینجا برسون. برات ایجاد اشتغال کردیم!
در حالی که لرد سیاه داشت کارگری به نام لینی را صدا می زد، مامور موزه ای معترض شد.
-ببخشیدا...گفتم کارگر. وسایل موزه رو که می بینین... سنگینن. حساس هم هستن. کلی کار دیگه هم داریم که یه خانوم از پسش بر نمیاد. می شه لطف کنین و یک آقا...
لرد سیاه بدون این که تغییری در حالت چهره اش داده شود، مخالفتش را ابراز کرد.
-نمی شه. ما مخالف تبعیض جنسیتی هستیم. شما هم باشید! کار بدیه. همین لینی از سرتون هم زیاده. کارگریه زبر و زرنگ و تند و تیز. تازگیا دمبل کار کرده، عضلات بازوش کلی رشد کردن. خودمون دیدیم داشت اشیای دوبرابر هیکل خودش رو حمل می کرد.
مامورزیاد قانع نشده بود. ولی با شنیدن این همه تبلیغ، ساکت شد. شاید حق با آقای ریدل بود و او باید فرصتی به این خانم شوالیه قوی هیکل عضلانی زورمند می داد. تبعیض جنسیتی بسیار بد بود!
صدای فریاد لردسیاه، دوباره بلند شد.
-لیــــــنی! سریع خودتو به اینجا برسون. برات ایجاد اشتغال کردیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

خلاصه:
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدلها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم میگیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب میزنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی ازونجا بازدید میکنن و ازین دست استفادهها مرگخوارا میتونن از حضور روزانهی مشنگا در اونجا بکنن.
فعلا به ترتیب فنریر و رودولف، با کشتن مشاور و مستخدم، این شغلا رو خودشون پر کردن تا تو خونه ریدلها موندگار شن و تو ساخت موزه کمک کنن!
حالا توجه مامور به لرد جلب شده که یه گوشه وایساده و کمکی نمیکنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
لرد برای بار دوم هم آقای ریدل نامیده شده بود و هم به صورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود. بالاخره صبر لرد هم حدی داشت!
- ارباب یادتون باشه که قرار شد تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم.
لرد برمیگرده و دنبال پیکسی ویز ویزوش که مزاحم طرز کشتن مامور شده بود میگرده. اما لینی برای قرار گرفتن در موزه بعنوان حشره خشکشده، در سمت دیگهای مشغول سر و کله زدن با مشنگا بود.
به نظر میومد ویز ویز مداوم لینی اطراف لرد، باعث شده بود لرد هر از گاهی حتی با وجود نبود لینی حضورشو حس کنه. به هر حال همین چند لحظه وقفه، فکریو به ذهن لرد میندازه.
- با شما بودم آقای ریدل! کمکی که نمیکنین، حداقل تو دست و پا واینسین.
- داریم کمک میکنیم!
مامور بعد از هدایت کارگری به سمت طبقهی بالا به سمت لرد برمیگرده.
- چه کمکی؟
- ما بنگاه آدم هستیم. بهتون آدم میدیم تا براتون کار کنن. تا الان دو تا از خدمهمونو در اختیارتون قرار دادیم.
لرد اشارهای به رودولف و فنریر میکنه.
- همچنین امر بزرگ نظارت از بچگی بر دوش ما قرار داشت و همیشه سنگینی سختی این کارو رو شونههامون حس میکردیم. همواره اربابی بودیم پرمشغله!
- شغل نظارت آخه؟ اصن بنگاه آدم چیه دیگه آقا! نداریم! نشنیدیم! نمیخوایم!
همون موقع کارگری که به طبقه بالا هدایت شده بود در حالی که خون بالا میاورد میفته و میمیره. عبور ویبرهمانند هکتور از اینور کادر به اونور کادر نشون میده که کار، کار خود معجونبِدهش بوده!
مامور با بدخلقی نگاهشو از کارگر مردهش برمیداره.
- خیله خب! بنگاهتون یه کارگر داره به ما بده؟
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدلها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم میگیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب میزنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی ازونجا بازدید میکنن و ازین دست استفادهها مرگخوارا میتونن از حضور روزانهی مشنگا در اونجا بکنن.
فعلا به ترتیب فنریر و رودولف، با کشتن مشاور و مستخدم، این شغلا رو خودشون پر کردن تا تو خونه ریدلها موندگار شن و تو ساخت موزه کمک کنن!
حالا توجه مامور به لرد جلب شده که یه گوشه وایساده و کمکی نمیکنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
لرد برای بار دوم هم آقای ریدل نامیده شده بود و هم به صورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود. بالاخره صبر لرد هم حدی داشت!
- ارباب یادتون باشه که قرار شد تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم.

لرد برمیگرده و دنبال پیکسی ویز ویزوش که مزاحم طرز کشتن مامور شده بود میگرده. اما لینی برای قرار گرفتن در موزه بعنوان حشره خشکشده، در سمت دیگهای مشغول سر و کله زدن با مشنگا بود.
به نظر میومد ویز ویز مداوم لینی اطراف لرد، باعث شده بود لرد هر از گاهی حتی با وجود نبود لینی حضورشو حس کنه. به هر حال همین چند لحظه وقفه، فکریو به ذهن لرد میندازه.
- با شما بودم آقای ریدل! کمکی که نمیکنین، حداقل تو دست و پا واینسین.

- داریم کمک میکنیم!

مامور بعد از هدایت کارگری به سمت طبقهی بالا به سمت لرد برمیگرده.
- چه کمکی؟

- ما بنگاه آدم هستیم. بهتون آدم میدیم تا براتون کار کنن. تا الان دو تا از خدمهمونو در اختیارتون قرار دادیم.
لرد اشارهای به رودولف و فنریر میکنه.
- همچنین امر بزرگ نظارت از بچگی بر دوش ما قرار داشت و همیشه سنگینی سختی این کارو رو شونههامون حس میکردیم. همواره اربابی بودیم پرمشغله!

- شغل نظارت آخه؟ اصن بنگاه آدم چیه دیگه آقا! نداریم! نشنیدیم! نمیخوایم!

همون موقع کارگری که به طبقه بالا هدایت شده بود در حالی که خون بالا میاورد میفته و میمیره. عبور ویبرهمانند هکتور از اینور کادر به اونور کادر نشون میده که کار، کار خود معجونبِدهش بوده!
مامور با بدخلقی نگاهشو از کارگر مردهش برمیداره.
- خیله خب! بنگاهتون یه کارگر داره به ما بده؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
