جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

148 کاربر(ها) آنلاین هستند (83 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
148 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1397 08:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

آدر سرش را با ناباوری تکان داد و به زمین خیره شد! اشکانش دیدش را تار و گونه اش را تر کرده بود. اما نخواست که هرمیون و ادوارد از این موضوع با خبر شوند. پس همانطور به زمین چشم دوخت. هرمیون نگاهی به ادوارد کرد. او هم سرش را تکان داد. هرمیون به آدر گفت:
- آدر... ببین... نمی دونم که واقعا کارت عمدی بوده یا نه...

اما نعره ی آدر، حرف او را نیمه تمام گذاشت!
- من این همه برای شما توضیح دادم. اونوقت شما بازم حرف خودتون رو تکرار می کنین؟! از قصد نبود. من اصلا نمی دونم که چرا به همچین آدمی تبدیل شدم و از تمام کار هایی که کردم متاسفم. چرا شما درک نمی کنین؟!

هرمیون سرش را با تاسف تکان داد. اما ادوارد بر خلاف صدای آدر، آرام صحبت کرد!
- آدر! خودتم خوب می دونی که مرگخوارا دشمنای اصلی محفلی ها هستن. ما دیدیم که اونا با وعده های الکی، محفلی ها هم به سمت خودشون می کشن. اما الان وقت بحث نیست آدر! چه تو محفلی باشی چه مرگخوار، ما باید با هم دست به کار بشیم و فکری برای بیرون آوردن محفلی ها از جای نامعلوم بکنیم!

آدر از حرف " مرگخوار" در جمله ی ادوارد رنجید. اما او راست می گفت. باید فکری برای محفلی ها کنند!

همان موقع، مکانی نامعلوم!

گادفری گفت:
- ما باید پنه رو پیدا کنیم. هر چی سریعتر‌، بهتر! معلوم نیست بهترین دوست ما کجا غیبش زده!

اما ماتیلدا گفت:
- ببین‌، اما همه ی ما نباید بریم اونجا. چون ممکنه تله باشه و ...
- به درک! دیگه هیچی برام مهم نیست!

اما ماتیلدا با فریاد گفت:
- گادفری! همه ی ما پنی رو دوست داریم. اما آیا این درسته که نجات دادن پنه، باعث از دست دادن بقیمون بشه؟!

محفلی ها تا حالا او را انقدر خشمناک و جدی ندیده بودند!
- منم خیلی پنه رو دوست دارم. خیلی خیلی! و عاشق اینم که سریعتر پیداش کنیم! اما نمی خوام به قیمت از دست دادن جون بقیه ی محفلی ها باشه. گادفری، واقع بین باش! ما هر جا ممکنه باشیم. شاید قلمروی مرگخوارا! اما ما نباید هممون دست جمعی به سوی مرگ حرکت کنیم.

او نگاهی به کریس کرد و به او فهماند که بقیه ی حرفش را او ادامه دهد. کریس هم گلویش را صاف کرد و گفت:
- حق با ماتیلدائه. ما نباید همه با هم باشیم. باید دسته بندی شیم! من، گادفری، گریک و ماتیلدا می ریم دنبال پنه! شما هم اینجا بمونید. ممکنه هرمیون و ادوارد و آدر اینجا پیداشون بشه. ما سریع می ریم و بر می گردیم. بعد یک ساعت، یکیمون سریعتر از بقیه میاد که بهتون خبر زنده بودن همه ی ما رو بده و اگه اون شخص نیومد...

محفلی ها نگاه نا امیدی به همدیگر انداختند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1397 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مکانی نامعلوم

دختر مونارنجی همچنان در حباب بود،با چشمان بسته.تنها حرکت موجود در این مکان،کوچک شدن همین حباب دور دخترک بود.ناگهان حرکتی تمام سکوت اطراف را شکست،کسی بدون هیچ حبابی،انگار که روی زمینی نرم قدم بزند به سمت دخترک میامد.نقابی سیاه تا بینی اش و کلاهی تا زیر ابروانش را پوشانده بود،به طوری که فقط دو چشمان ترسناک و نافذش معلوم میشد،صدای خنده ای از زیر نقاب آمد و فرد نامشخص دستش را به سمت حباب دراز...

-نههههههه!

گادفری از خواب چند دقیقه ایش پریده بود و مانند دیوانه ها به این طرف و آن طرف میدوید.
-نه!نهه!

کریس و گریک سعی کردند گادفری را محکم بگیرند تا تکان نخورد.

-پنه...پنهه!

ماتیلدا از جایش بلند شد و به سمت گادفری آمد،صورتش خیلی خیلی جدی شده بود.
-پنی چی؟
-پنی...حباب بود،توش بود یکی اومد و...

و دوباره زیر گریه میزند.

-گادفری خوابیدی؟این فقط یه خواب بوده!
-این یه خواب معمولی نبود کریس!
ماتیلدا حرکت میکند.
-بیشتر از همین یه ربع نمیتونیم استراحت کنیم،باید بریم پنی رو پیدا کنیم.
محفلی ها به دنبال ماتیلدا راه میفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آذر 1397 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا گرگ و میش بود. اما با این حال گرم بود. اگر محفلیون عجله نمیکردند، نمیتوانستند تا صبح با وجود هوای سوزان صحرا طاقت بیاورند! بر روی صحرا نشستن کار ساده ای نبود. زیرا داغ و ترک ترک بود. اما آنها باید تحمل میکردند. وضعیتشان هیچ فرقی نکرده بود. همه جا بیابان بود!

اما آنجا بیابان معمولی نبود! هوای دیگری داشت. عادی نبود. طوری که آنها فکر میکردند دارند در هوای پلیدی نفس میکشند. تکه های ابر در آسمان اَشکال خاصی داشتند اما اغلب آنها شکل حبابی بود که در آن زندانی شده بودند و آن ابر ها، یاد آور خاطره ای بد در چند ساعت گذشته بودند! اما با این وجود، محفلی ها چشم بر روی چشمانشان نگذاشته بودند. چطور میتوانستند با گم شدن پنه یا دعوای گرگ ها روی دستان دامبلدور خوابشان ببرد؟!

آنها با وجود استرس و نگرانی هایشان، به راه حل فکر میکردند. اما به نکته ی قابل توجهی، اعتنا نکرده بودند. زمان! ساعت ها نشستن در بیابان مشکلی را حل نمیکرد. اما جو آنجا بیش از حد سنگین بود. بالاخره کریس چمبرز گلویش را صاف و شروع به حرف زدن کرد!
- اهممم!

همه ی سرها که از ناامیدی به پایین سقوط کرده بود، کمی به بالا و به کریس معطوف شد!
- درسته! خیلی سخته... اما الان فقط داریم وقتو تلف میکنیم. ما باید پله پله جلو بریم. نه؟! اول باید معمای پروفسورو بفهمیم. چرا چوبدستیِ آدر این بلا رو سر ما آورد. بعد اینکه برای چی اینجا اومدیم. پنه رو نجات بدیم و بعد کلا ماجرا تموم بشه.

و ماتیلدا با سردی گفت:
- یعنی فکر میکنی ما اینا رو به این زودی میفهمیم؟ داری میگی که داره وقتمون تلف میشه. پس نظرت چیه که بذاریم دشمنای قدیمی ما رو بگیرن. بگن قضیه از چه قرار بوده. ما رو بکشن و بعد...
- صبر کن!

نکته ای در حرف های ماتیلدا توجه گادفری را جلب کرده بود.
- ماتیلدا! تو از کجا میدونی که مرگخوارا اینکارو کردن؟!

او هم به تندی میگوید:
- پس کی اینکارو کرده؟! یه لحظه وایسا...

و بعد متوجه نکته ای که گادفری هم به آن پی برده بود، شد. بقیه کنجکاوانه به هر دو خیره میشوند. گادفری توضیح میدهد:
- یعنی متوجه نشدین؟! ماتیلدا حدس زد. یعنی البته ما محفلی ها وقتی بخوایم مقصر هر وضعیتو حدس بزنیم، مرگخوارا اولین گزینه ی روی میزمونه. ولی ممکنه که کار کس دیگه ای هم بوده. اما اینجا ما باید توجهمونو به مرگخوارا معطوف کنیم.

ماتیلدا حرف او را ادامه داد.
- خودتون که میدونین، تو هر جا و مکانِ جادوگری، سفید یعنی محفل و سیاه یعنی... مرگخوار. حالا... توی دست پروف چی بود؟ به گفته ی گادفری، یه گرگ سیاه و گرگ سفید! و اتفاقی که افتاد، این بود که گرگ سیاه، گرگ سفیدو نابود میکنه. خب، این چه معنیی داره؟؟

محفلی ها تازه به موضوع پی بردند. کریس حرف همه را بر زبان آورد.
- پس یعنی... سفیدی داره نابود میشه؟!

گادفری گفت:
- دقیقا!
- ما الان مسئله ی اولو فهمیدیم! باید خوشحال باشیم که فهمیدیم!

اما محفلیون چندان خوشحال نبودند. معمولا وقتی کسی می فهمد که دارد تمام سرمایه و عشقش نابود میشود، معمولا به چیز دیگری فکر نمیکند! ماتیلدا با حالت پرسشگرانه به کریس خیره شد.
- الان چیکار کنیم؟!
- نصفمون اینجا منتظر آدر، هرمیون و ادوارد میمونه. بقیه هم برن دنبال پنه!
- اما خطرناکه!
- مجبوریم. نظر دیگه ای داری بگو!
- باشه. ندارم! اما از کجا معلوم آدر و بقیه اینجا ظاهر بشن؟!
- وقتی ما اینجا اومدیم، پس یعنی اونا هم اینجا ظاهر میشن. آره قطعی نیست. اما الان باید به همه ی احتمالات و حدسا دست به دامن بشیم! کاشکی پنی اینجا بود!
- اوهوم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1397 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها هاج و واج به گادفری خیره شده بودند.چند دقیقه از تعریف ماجرا گذشته بود و از آنموقع سخنی رد و بدل نشده بود.
زیرا کسی سخنی نداشت،درباره این موضوع.این موضوع را فقط دامبلدور به طور تمام و کمال میدانست و کس دیگری به خودش اجازه اظهار نظر و شاید اشتباه کردن را نمیداد،شاید هم میترسیدند مثل آدر...

بالاخره ماتیلدا از جایش بلند شد.
-حالا فعلا این مهم نیست.

همه محفلی ها با نگاه های سرزنش بار به او خیره شدند.

-منظورم این نیست که مسعله مهمی نیست!ولی ما نمیتونیم کاری بکنیم!میتونیم؟

اینبار همه محفلی ها سرهایشان را پایین گرفته بودند.

-پس باید یه کاری کنیم که مفید باشه،باید بریم دنبال پنه!
-پیداش میکنیم!
-پیداش میکنیم!
-آره!ما دوستمون رو پیداش میکنیم!

ماتیلدا با افتخار به محفلی ها نگاه میکرد.

مکانی نامعلوم

دختری مو نارنجی با صورت کک و مکی،درون یک حباب قرمز رنگ،در مکانی نامعلوم،میان زمین و هوا معلق بود.نه،اصلا زمینی وجود نداشت،اصلا اینجا مکانی نبود.
چشمان دختر بسته بود.شاید خوابیده بود،شاید بیهوش شده بود،شاید هم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1397 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سردرگم بود. حس میکرد که در خواب عمیقی به سر میبرد که صدایی مثل صدای فریاد کشین و دعوای دو حیوان وحشی او را بیدار کرده بود و خب این رویداد ها واقعیت بود. تنها چیزی که یادش مانده بود، این بود که چوبدستی آدر را لمس کرده بود و همه شان محو شده بودند و بعد... هیچ!

نمیدانست چه شکلی به اینجا راه پیدا کرده بودند. نشست. بلند شد. به اطراف نگریست. اطراف او، محفلی ها در لایه ی گرد خاکستری رنگ پوشیده شده بودند که به نوعی حباب بود. اما حباب بسیار بزرگ! اما خوبیش این بود که به اندازه ای بود که بتوانند بلند شوند!

پایین را نگاه کرد. فاصله شان زیاد نبود. حدودا نیم متر. ولی پایین زمین به صورت ترک ترک بود که او را وادار کرد که محیط را بنگرد. کجا بودند؟ تا چشم کار میکرد، بیابان بود. با اینکه نیمه شب بود، اما خب کاملا معلوم بود که هیچ ساختمانی آن اطراف به چشم نمیخورد. پس به دو نتیجه رسید. آنها گم شده و گیر افتاده بودند. و دلیل گرم بودن بدنش و عرق کردنش، بخاطر محیط بود!

باید نگرانی هایش را اولویت بندی میکرد. او باید اول نگران این حبابی که درونش بود، میبود. دنبال چوبدستیش گشت. در جیب شلوار لی اش بود! مرلین را شکر کرد که چوبدستیش از اتفاق های اخیر، جان سالم به در برده بود! آن را از جیب خود در آورد و انواع طلسم ها را امتحان کرد. سخت ترین طلسم ها. اما حباب سرسخت بود!

پس تصمیم گرفت که با دستانش به دیواره های حباب بکوبد. این راه هم جواب نداد. پس دنبال چیزی در دیوار گشت. با دستش با دقت همه جا را لمس میکرد. برای یک لحظه، نگاهش به محفلیِ کنارش افتاد. او نشسته بود و گریه میکرد. او هم معمولا اینکار را میکرد. اما او از جای تنگ و زندانی شدن خوشش نمی آمد و این احساسش کمکش کرده بود که گریه نکند.

بالاخره شصتش در یک سوراخ گیر کرد. وقت خوشحالی نبود. تمرکز کرد و طلسم کوچک کننده را به یاد آورد. چوبدستی را به طرف خود گرفت و طلسم را گفت. به سرعت کوچک شد و همه چیز برای او، مانند غول بود. پرید و لبه ی سوراخ را گرفت و خود را به بیرون انداخت. به زمین افتاد اما دردش نیامد. حبابش هم بلافاصله ترکیده بود. پس چوبدستیش را بر زمین پیدا کرد و آن را برداشت و خود را به اندازه ی معمولی اش کرد.

ماتیلدا دستش را دور دهانش گذاشت و فریاد زد:
- دنبال یه سوراخ بگردین. بعد خودتونو کوچیک کنید!

همه ی محفلی ها بعد چند دقیقه، بر زمین افتادند و به سرعت از جای خود بلند شدند. ماتیلدا با خودش بیست و دو نفر را شمرد. سه نفر که در دنیای دیگر بودند. چرا یک نفر کم بود؟ دنبال پنه ی مصدوم گشت و بله... او بین محفلی ها نبود. ماتیلدا به آرامی گفت:
- لوموس!

و چوبدستیش روشن شد. بعد روبروی بقیه گفت:
- بچه ها! پنه لوپه نیست!!

صدای آه و ناله کردن محفلی ها در صحرا طنین انداخت. اما شخصی کلاه به سر ، روبروی محفلی ها گفت:
- تنها مشکل این نیست! صدایی شنیدید که شما رو بیدار کرد. نه؟! اون صدا... یه مشکل غیر از پنه داریم!

و گادفری با صدایی لرزان، شروع به تعریف کردن ماجرا برای محفلی های هراسان کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 22 مهر 1397 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- ادوارد؟ این... خودتی؟

کوچه بسیار تاریک بود اما وقتی کسی سخت مشتاق باشد، دیدن چندان سخت به نظر نمی رسد.

- آدر؟ آدر کانلی؟

آدر در لحظات سختی بود. از طرفی با تمام وجود برای پیش رفتن و کمک خواستن حریص بود، اما کارهایی که ناخواسته و با بی اختیاریِ باورنکردنی انجام داده بود پای رفتنش را سست می کرد؛ شاید این تردید، همان چیزی بود که او را از محفل دور کرده بود. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را به هم فشرد. تنهایی دلش را شکسته بود و نیاز به آرامش ِ بودن ِ دوباره در کنار آنها را داشت. آنها، همان محفلی های دوست داشتنی و عزیزش.
- خودمم. خود ِ خودم.

بغض برای سرباز کردن بی تاب بود.

- خود ِ لعنتیمم! همون آدم نفرت انگیز!

ادوارد کمی جلو رفت. این توانایی او در آرام کردن اطرافیانش عجیب بود.
- آروم باش پسر! ما همه نگرانت بودیم!
- نگران من؟ من؟

صدای آدر در کوچه تاریک و متروک خیابان گریمولد پیچید.
- من خیلی بَدَم! بین همه فاصله انداختم! همتونو ناراحت کردم! رو به پنی طلسم انجام دادم و الان... حتی نمیدونم حالش خوبه یا نه! در مورد پروفسور اون همه بد حرف زدم و... من وحشتناکم!
- این طور نیست رفیق! تو برای همه ما عزیزی! توی زندگی هر کسی ممکنه این مشکلات پیش بیاد! ما عضو محفلیم، ولی این دلیل نمی شه از هر بدی و مشکلی دور باشیم. مطمئن باش هیچکس از تو ناراحت نیست و همه ازت استقبال می کنن... البته اگه... اگه پیداشون کنیم!
- منظورت چیه؟ مگه کسی گم شده؟
- هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده آدر... ولی درست وقتی که ماتیلدا به چوبدستیت نزدیک شد همه محو شدن، به جز ما دوتا. هرمیون حدس می زنه که ممکنه چوبدستیت یکم دستکاری شده باشه و درست مثل هورکراکسی که از بین بردنش، اونم روی تو اثر گذاشته باشه! فعلا باید بدونیم بقیه کجان و چه بلایی سرشون اومده!

آدر روی سکوی دودگرفته گوشه دیوار نشست و سرش را به دست گرفت؛ عذاب وجدان تمام افکارش را تحت الشعاع قرار داده بود.
- من چیکار کردم؟! چیکار کردم؟!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1397 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری حرکت سریعی توی گوی انجام داد و چوب دستیش رو به صورت تهدید آمیزی به سمت فرد غریبه گرفت. چندین حرف اول طلسم هم به زبون آورد ولی به موقع تونست جلوی خودش رو بگیره.
-پروف؟

شخصی نورانی به آرومی به گادفری نزدیک شد و لبخندی زد. این لبخند معروف پروف رو هیچکدوم از محفلی ها نمیتونستن فراموش کنن. از صد کیلومتری هم میتونستن دامبلدور رو با این لبخند شناسایی کنن.
-پروف؟ واقعا خودتی؟ این همه مدت کجا بودی؟ نمیدونی چه اتفاقاتی افتاده. ما کجاییم؟ چرا اینجا اومدیم پروف؟ همه اینها جزء نقشه هات بود؟

پروف همچنان لبخند روی صورتش رو حفظ کرده بود و حرفی نمیزد. انگاری که این لبخند تنها خصوصیتی بود که ازش باقی مونده بود. انگاری که همه چیز رو از دست داده و فقط این لبخند رو تونسته نجات بده. نمیخواست که این لبخند از بین بره و نمیخواست ریسک کنه که کاری به جزء اون انجام بده.

-پروف؟ چی شده؟ چرا حرفی نمیزنی؟

دامبلدور دوست داشت که حرف بزنه ولی چیزی جلوش رو میگرفت. به ساعت مچی روی دستش نگاه کرد انگاری که زمان بر علیه اش شورش کرده. میخواست زمان رو نگه داره ولی نمیتونست و برای اولین بار در دوئلی شکست خورده بود. دوئلی با زمان!

-آلبوس؟ چه اتفاقی داره واست میفته؟

معمولا محفلی ها دامبلدور رو با اسم کوچکش صدا نمیکردن و وقتی اتفاق میفتاد خبر از نگرانی و استرس زیادی در اعضای محفل میداد. دامبلدور میدونست که محفلی ها منتظر جوابن، میدونست که وظیفه اش اینه که بهشون کمک کنه و سوالاشون رو جواب بده. نمیتونست حرف بزنه پس باید به روش دیگه ای توضیح میداد. هر دو دستش رو بالا آورد و بشکنی زد. از هر دو دست نور قدرمندی درست شد که گادفری رو مجبور با بستن چشماش کرد. وقتی بالاخره تونست چشماش رو باز کنه، با صحنه ای وحشتناک رو به رو شد.

دست چپ دامبلدور تبدیل به گرگ سیاهی شده و در حالی کشتن گرگ سفیدی در دستان راستش بود. دامبلدور همچنان که لبخند میزد به این دو گرگ نگاهی انداخت و این بار گادفری صحنه ای وحشتناک تر از گرگ ها دید. دامبلدور برای دومین بار تو زندگیش بعد از مرگ خواهرش، اشک میریخت. این صحنه برای چند ثانیه ادامه پیدا کرد تا بالاخره دامبلدور و گرگ ها از جلوی گادفری ناپدید شدن.

هنوز نمیتونست تمام این صحنه ها رو درک کنه. سر و صدای گرگ ها و نور شدید باعث شده بود که بقیه محفلی ها هم از خوابشون بیدار شن و با گیجی به اطرافشون نگاه بندازن.

آیا گادفری میتونه معمای دامبلدور رو حل کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1397 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کنه. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بعد از شکست ولدمورت، دامبلدور حدس می زنه که این بار ممکنه پلیدی از درون محفل سرچشمه بگیره و بعد از اینکه اقرار میکنه تو ماموریتش برای بهبود زندگی محفل شکست خورده غیب میشه و به جای نامشخصی میره.

محفلی ها تو آشپزخونه جمع میشن و ادوارد باهاشون صحبت می کنه. در این بین آدر از عدم اعتمادش به دامبلدور میگه و درگیری پیش میاد. آدر پنه لوپه رو طلسم می کنه و بعد از خونه میزنه بیرون در حالی که چوبدستیش جا مونده. همون طور که همه نگران حال پنه ن، ماتیلدا چوبدستی آدر رو برمی داره و یه دفعه همه جز ادوارد و هرمیون شروع میکنن به محو شدن. به یه مکان نا آشنایی منتقل می شن که بیابون ماننده و هر کدومشون تو یه شی ءِ خاکستری کروی مانند به خواب رفتن. گادفری از خواب می پره و همون جور که در حال بررسی اطرافه، متوجه میشه یکی پشت سرشه.

از اون طرف هم آدر سرگردون تو خیابون هاست و دچار عذاب وجدانه. وقتی به خونه گریمولد برمی گرده می بینه محفلی ها نیستن. چوبدستی شو برمیداره و از خونه میزنه بیرون و در این بین هرمیون و ادوارد پیداش می کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/6/9 20:47:42
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود. پاره های ابر در آسمان حرکت می کردند و انعکاس نور سرخ رنگ ماه بر زمین خشک و ترک خورده ی بیابان دیده می شد. گوی هایی بزرگ و خاکستری رنگ میان زمین و هوا معلق بودند و هر کدام از اعضای محفل داخل یکی از گوی ها در خواب عمیقی به سر می برد.

گادفری نفس زنان از خواب پرید. بدنش می لرزید و قطرات عرق از پیشانی اش می چکید. کابوسی دیده بود که در آن دامبلدور داشت آدر را به خاطر حرف هایی که زده بود، شکنجه می کرد. هنوز هم می توانست صدای فریادهای دل خراش آدر را در ذهنش بشنود. سرش را تکان داد و سعی کرد آن کابوس را به فراموشی بسپارد. نیم خیز شد و به سقف خاکستری رنگ بالای سرش نگریست. بعد هم نگاهش روی دیواره های کروی شکل محفظه ای که در آن به سر می برد، لغزید.

همان طور که با خودش فکر می کرد چه طور به آن جا آمده، از جایش بلند شد. در همین لحظه، حس کرد شخصی پشت سرش ایستاده. می توانست برخورد بازدم گرم او را بر پوست گردنش حس کند. دستش را به آرامی داخل جیب کتش فرو برد؛ چوبدستی اش را بیرون کشید و با حرکتی سریع برگشت.
***

آدر با سر در گمی میان کوچه پس کوچه ها می دوید و نمی دانست چه طور دوستان محفلی اش را پیدا کند. احساس می کرد ناپدید شدن ناگهانی آن ها به نوعی با او در ارتباط است. این قضیه و سنگینی عذاب وجدانش به خاطر کاری که با پنه لوپه کرده بود، باعث می شد نتواند درست فکر کند و تصمیم بگیرد.

در حالی که بی هدف به راهش ادامه می داد، ناگهان به کسی برخورد کرد. سرش را بالا آورد و ادوارد و هرمیون را دید که با آمیزه ای از هیجان و خوشحالی به او خیره شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.