تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
226 کاربر(ها) آنلاین هستند (157 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
224
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
4 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تصویر شماره یک کارگاه داستان نویسی
هری پاتر متوجه ارتباط بین ذهنش با ذهن ولدمورت می شود او در خواب اتاقی را در وزارت جادو می بیند و از خواب می پرد. او به همراه بقیه دوستانش به وزارتخانه رفته به همان نشانی توی خواب می رود. اتاق ظاهری مجلل دارد و در مرکز اتاق حوضچه ای قرار دارد و مجسمه های طلایی به طور ایستاده در دور حوضچه قرار دارند. دیوارها با نقاشی تزیین شده است و سقف رنگ آبی زیبایی دارد. دوستان هری به همراه او اتاق را می گردند اما ناگهان مجسمه ها شروع به حرکت کرده و به هری و دوستانش حمله می کنند یک مبارزه بین آنها در می گیرد هری و دوستانش تعدادی از مجسمه ها را نابود می کنند اما یکی از مجسمه ها از پشت به هری حمله می کند. ناگهان دابی ظاهر می شود و سر مجسمه را قطع می کند. در همین لحظه تمام مجسمه ها بی حرکت می شوند هری به هر طرف نگاه می کند اثری از دوستانش نمی بیند فقط او هست و دابی. در مرکز اتاق گردبادی سیاه رنگ شکل گرفت. بله خودش بود ولدمورت ! ولدمورت به او و دابی حمله کرد و این دو به این طرف و آن طرف فرار کردند که ناگهان دابی زمین خورد و هری رفت تا او را بلند کند و به فرار ادامه دهند. اما دیگر دیر شده بود ولدمورت بالای سر آنها بود او می خواست کار هری و دابی را تمام کند که ناگهان پرفسور دامبلدور سر رسید و جلوی او را گرفت یک دوئل بین آن دو شکل گرفت. دامبلدور حمله کرد اما ولدمورت با یک سپر حمله او را دفع کرد. دامبلدور خواست تا ولدمورت را با یک طناب اسیر کند اما ولدمورت طناب را تبدیل به مار کرد در این زمان هری و دابی پنهان شده بودند سرانجام ولدمورت که هنوز قدرت کامل خود را پیدا نکرده بود از آنجا فرار کرد به این ترتیب پرفسور دامبلدور هری را از مرگ حتمی نجات داد
جالب بود، اما داستانو خیلی سریع جلو بردی و همه جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه پاراگرافبندی کنی. همچنین سعی کن تو داستانت دیالوگ رو هم وارد کنی و حرفایی که ممکنه بین شخصیتا رد و بدل بشه رو ذکر کنی.
وقتی وارد ایفای نقش بشی میتونی همه اینا رو بهتر متوجه بشی و سعی کنی رفعش کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
هری پاتر متوجه ارتباط بین ذهنش با ذهن ولدمورت می شود او در خواب اتاقی را در وزارت جادو می بیند و از خواب می پرد. او به همراه بقیه دوستانش به وزارتخانه رفته به همان نشانی توی خواب می رود. اتاق ظاهری مجلل دارد و در مرکز اتاق حوضچه ای قرار دارد و مجسمه های طلایی به طور ایستاده در دور حوضچه قرار دارند. دیوارها با نقاشی تزیین شده است و سقف رنگ آبی زیبایی دارد. دوستان هری به همراه او اتاق را می گردند اما ناگهان مجسمه ها شروع به حرکت کرده و به هری و دوستانش حمله می کنند یک مبارزه بین آنها در می گیرد هری و دوستانش تعدادی از مجسمه ها را نابود می کنند اما یکی از مجسمه ها از پشت به هری حمله می کند. ناگهان دابی ظاهر می شود و سر مجسمه را قطع می کند. در همین لحظه تمام مجسمه ها بی حرکت می شوند هری به هر طرف نگاه می کند اثری از دوستانش نمی بیند فقط او هست و دابی. در مرکز اتاق گردبادی سیاه رنگ شکل گرفت. بله خودش بود ولدمورت ! ولدمورت به او و دابی حمله کرد و این دو به این طرف و آن طرف فرار کردند که ناگهان دابی زمین خورد و هری رفت تا او را بلند کند و به فرار ادامه دهند. اما دیگر دیر شده بود ولدمورت بالای سر آنها بود او می خواست کار هری و دابی را تمام کند که ناگهان پرفسور دامبلدور سر رسید و جلوی او را گرفت یک دوئل بین آن دو شکل گرفت. دامبلدور حمله کرد اما ولدمورت با یک سپر حمله او را دفع کرد. دامبلدور خواست تا ولدمورت را با یک طناب اسیر کند اما ولدمورت طناب را تبدیل به مار کرد در این زمان هری و دابی پنهان شده بودند سرانجام ولدمورت که هنوز قدرت کامل خود را پیدا نکرده بود از آنجا فرار کرد به این ترتیب پرفسور دامبلدور هری را از مرگ حتمی نجات داد
جالب بود، اما داستانو خیلی سریع جلو بردی و همه جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه پاراگرافبندی کنی. همچنین سعی کن تو داستانت دیالوگ رو هم وارد کنی و حرفایی که ممکنه بین شخصیتا رد و بدل بشه رو ذکر کنی.
وقتی وارد ایفای نقش بشی میتونی همه اینا رو بهتر متوجه بشی و سعی کنی رفعش کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/9/25 17:14:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/23
تولد نقش: 1397/09/27
آخرین ورود: پنجشنبه 7 فروردین 1399 21:14
از: دهکده بلک تورن
پستها:
52

عکس انتخابی من : مراسم گروهبندی
در میان انبوهی از دانش آموزان پر سر و صدایی که همگی منتظر سخنرانی خانم مک گوناگال هستند ، دخترکی ظریف اندام با چشمانی تاریک تر از شب ایستاده و به سن خیره شده . در حالی که پرفسور مک گوناگال ، متوجه نگاه تحسین آمیز دخترک شده است ، با متانت و وقار پا پشت میز سخنرانی میگذارد :
- سلام سال اولی ها ! به هاگوارتز خوش اومدین ! قبل از اینکه بخوام مراسمو به نحو شایسته برگزار کنم ، ازتون میخوام منتظر اعلام نتایج گروهبندی ها بمونید . هر یک از دانش آموزان هاگوارتز در یکی از چهار گروه گریفیندور ، ریونکلاو ، هافلپاف و اسلیترین گروهبندی میشن که مطمئنم باهاشون آشنا هستین . حین حضورتون در هاگوارتز اعضای گروهتون مثل خانوادتون هستن . با کارهای خوب برای گروه ها امتیاز ثبت میشه و بالعکس کار های ناشایست موجب کسر امتیاز از گروه خواهند بود !
دخترک به کلاه قهوه ای چروکیده گروهبندی که در دستان پرفسور مگ گوناگال خودنمایی میکند ، خیره میشود .
پرفسور درحالی که کلاه را مثل گنجینه ای با ارزش آماده قرارگیری رو ی سر اولین دانش آموز میکند ، میگوید :
- خب ، شروع میکنیم ! خانم تیا مایرز ! تشریف بیارین و اینجا بنشینید .
همه بچه ها سر بر میگردانند تا دخترک خوش شانسی که اولین نفریست که گروهبندی میشود را پیدا کنند ، در حالیکه که تیا با ردایی که مانند یک لباس سلطنتی توی تنش میدرخشد ، قدم روی سن میگذارد و روی صندلی مینشیند .
کلاه که به آرامی روی سر تیا قرار میگیرد ، با صدای بلند شروع به صحبت میکند :
- سالهاست یکی مثل اینو ندیدم ! اومممم ! این بانوی جوان رو کجا بندازم ؟
چند دقیقه میگذرد و کم کم زمزمه های بچه ها از جای جای سالن به گوش میرسد :
- اون یه متاخر کلاهه ! یعنی کجا میفته ...
- من تو قطاردیدمش ! بهش نمیومد انقدر آدم پیچیده ای باشه !
- شنیدم متاخر های کلاه آدمای خاصین ! کم پیش میاد کلاه نتونه راحت تصمیم بگیره !
- ...
پس از 6 دقیقه کلاه دست از کج و کوله کردن چین و چروکهایش میکشد و بالاخره میگوید :
- بلند پروازی یه اسلیترین ، شجاعت یک گریفیندور ، وفاداری یک هافلپاف ، بیشتر از همه توانایی تحلیل و هوش بالای یک ریونکلاو رو داره ! این واقعا سخته ! بیاین ببینیم خودش چی فکر میکنه !
دخترک که از حرفهای کلاه متعجب و کمی خجالتزده شده ، آرام زیر لب میگوید : خب من ... من ریونکلاو رو خیلی دوست دارم !
کلاه که انگار از این پیروزی خوشحال است فریاد میزند : خب ، خب ! متوجهم ! تصمیم گرفته شده ! ریونکلاو !
تیا با چهره ای که از هیجان برق میزند از سکو پایین می آید . فقط چند نفری میشنوند که کلاه زیر لب میگویند :
- اون یک نام آور میشه و روزی خواهد میدرخشه ... من میدونم ...
توصیفاتی که توی داستانت آوردی خیلی خوب بود!
پس حرفی نمیمونه جز این که علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه space از کلمه بعدیشون فاصله میگیرن. مثلا:
- اون یه متاخر کلاهه! یعنی کجا میفته...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
در میان انبوهی از دانش آموزان پر سر و صدایی که همگی منتظر سخنرانی خانم مک گوناگال هستند ، دخترکی ظریف اندام با چشمانی تاریک تر از شب ایستاده و به سن خیره شده . در حالی که پرفسور مک گوناگال ، متوجه نگاه تحسین آمیز دخترک شده است ، با متانت و وقار پا پشت میز سخنرانی میگذارد :
- سلام سال اولی ها ! به هاگوارتز خوش اومدین ! قبل از اینکه بخوام مراسمو به نحو شایسته برگزار کنم ، ازتون میخوام منتظر اعلام نتایج گروهبندی ها بمونید . هر یک از دانش آموزان هاگوارتز در یکی از چهار گروه گریفیندور ، ریونکلاو ، هافلپاف و اسلیترین گروهبندی میشن که مطمئنم باهاشون آشنا هستین . حین حضورتون در هاگوارتز اعضای گروهتون مثل خانوادتون هستن . با کارهای خوب برای گروه ها امتیاز ثبت میشه و بالعکس کار های ناشایست موجب کسر امتیاز از گروه خواهند بود !
دخترک به کلاه قهوه ای چروکیده گروهبندی که در دستان پرفسور مگ گوناگال خودنمایی میکند ، خیره میشود .
پرفسور درحالی که کلاه را مثل گنجینه ای با ارزش آماده قرارگیری رو ی سر اولین دانش آموز میکند ، میگوید :
- خب ، شروع میکنیم ! خانم تیا مایرز ! تشریف بیارین و اینجا بنشینید .
همه بچه ها سر بر میگردانند تا دخترک خوش شانسی که اولین نفریست که گروهبندی میشود را پیدا کنند ، در حالیکه که تیا با ردایی که مانند یک لباس سلطنتی توی تنش میدرخشد ، قدم روی سن میگذارد و روی صندلی مینشیند .
کلاه که به آرامی روی سر تیا قرار میگیرد ، با صدای بلند شروع به صحبت میکند :
- سالهاست یکی مثل اینو ندیدم ! اومممم ! این بانوی جوان رو کجا بندازم ؟
چند دقیقه میگذرد و کم کم زمزمه های بچه ها از جای جای سالن به گوش میرسد :
- اون یه متاخر کلاهه ! یعنی کجا میفته ...
- من تو قطاردیدمش ! بهش نمیومد انقدر آدم پیچیده ای باشه !
- شنیدم متاخر های کلاه آدمای خاصین ! کم پیش میاد کلاه نتونه راحت تصمیم بگیره !
- ...
پس از 6 دقیقه کلاه دست از کج و کوله کردن چین و چروکهایش میکشد و بالاخره میگوید :
- بلند پروازی یه اسلیترین ، شجاعت یک گریفیندور ، وفاداری یک هافلپاف ، بیشتر از همه توانایی تحلیل و هوش بالای یک ریونکلاو رو داره ! این واقعا سخته ! بیاین ببینیم خودش چی فکر میکنه !
دخترک که از حرفهای کلاه متعجب و کمی خجالتزده شده ، آرام زیر لب میگوید : خب من ... من ریونکلاو رو خیلی دوست دارم !
کلاه که انگار از این پیروزی خوشحال است فریاد میزند : خب ، خب ! متوجهم ! تصمیم گرفته شده ! ریونکلاو !
تیا با چهره ای که از هیجان برق میزند از سکو پایین می آید . فقط چند نفری میشنوند که کلاه زیر لب میگویند :
- اون یک نام آور میشه و روزی خواهد میدرخشه ... من میدونم ...
توصیفاتی که توی داستانت آوردی خیلی خوب بود!
پس حرفی نمیمونه جز این که علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه space از کلمه بعدیشون فاصله میگیرن. مثلا:
- اون یه متاخر کلاهه! یعنی کجا میفته...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/9/24 21:35:52
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B


جزئیات کاربر

تصویر شماره ۸ کارگاه داستان نویسینامه مرموز در اتاق دامبلدور:
دامبلدور از خواب شیرین خود بیدار شد و مشغول کارهای روزانه خود شد که ناگهان نامه ای بدون نام فرستنده از پنجره به داخل اتاق امد و به رو میز دامبلدور افتاد!
دامبلدور به آن توجه چندانی نکرد چون نامه هایی که هروز برای او فرستاده میشد تاعدادشان بزرگ تر از بی نهایت بود! دامبلدور بلند شد که از اتاق به بیرون برود که ناگهان نامه مرموز گفت:
-اِهم اِهم!
دامبلدور با کلی تعجب گفت:
-عه !!!یا اسطوخودوس!
-ببخشید پرفسور فکر نمیکنید یه خورده برای باز کردن من دیر شده؟
دامبلدور با تعجب به سمت نامه رفت و آن را برداشت و پشت آن را نگاه کرد و گفت:
-ببخشید چرا ننوشته که از طرف کی هستی؟
نامه گفت:
-فکر میکنم که اگر اهمیت داشتم زود تر از اینا پیگیرم میشدین پرفسور!
-ببخشید راستش سر من خیلی شلوغه و وقت فکر کردن به خیلی چیزا رو ندارم آخه باید درک کنی که رسیدگی به هاگوارتز چقدر سخته!
و نامه بلند شد به طرف پنجره رفت و گفت: خدافظ پرفسور!
دامبلدور با استفاده از قدرتش با یه بشکن در پنجره محکم بست! نامه گفت:
-اوه!پروفسور! توی هاگوارتز رو نمیدونم ولی جایی که من زندگی میکنم این کار بی ادبیه!
-لطفا یک دقیقه بیا بازت کنم بخونمت چون واقعا وقت ندارم!
-پرفسور با عرض معذرت اگه میتونی منو بگیر!
-خودت با زبون خوش بیا نذار اون روی دامبلدور رو نشونت بدم.
-مثلا میخوای چیکار کنی پرفسور منو با شمشیر گریفندور باز میکنی؟
دامبلدور دسته خود را به سمت راست دراز کرد و زیر لب چیزی گفت و شمشیر گریفندور بلند شد ب دست دامبلدور اومد نامه با ترس و لرز گفت:
-آم..آاا پرررفسسور چیزی به اسم شوخی توی هاگوارتز وجود نداره نه؟
دامبلدور بشکنی زد نامه سرجاش خشکش زد و به سمت دامبلدور اومد، دامبلدور نفسه راحتی کشید و گفت:
-خب بلاخره وقتشه ببینم توی این نامه چیه!
شمشیره گریفندور رو بالا برد و همین که خواست نامه رو باز کن نامه گفت
-پرفسور منو حلال کنید!
دامبلدور اهمیتی نداد و با شمشیر گریفندور نامه را باز کرد!
بعله چیزی که توی نامه بود باعثه شوکه شدن دامبلدور شد و کم مونده سکته کنه!
دامبلدور گفت:
-وایییی! واقعا یادم رفته بود چهار ماه قبض آب را پرداخت کنم! فکر نمیکردم اینقدر زیاد بیاد!!!
بلافاصله قبض(همون نامه ی مرموز که فکر کنم اداره آب و فاضلاب یادشون رفت فرستنده رو بزنن) پودر شد ،دامبلدور با خودش گفت:
-یادم باشه بعدن به هاگرید بگم پرداختش کنه!
و از اتاق بیرون رفت!
پایان
درود بر تو فرزندم.
خلاقیتت خیلی خوب بود.
نقل قول:
حواست به جمله ها و کلمات باشه. تاعدادشان مثلا! هروز هم اشتباهه. هر روز درسته.
وقتی فعل دو تا جمله یکیه، لازم به تکرار نیست و جمله هارو یکی می کنیم. یعنی:
دامبلدور از خواب شیرین بیدار و مشغول کارهای روزانه اش شد.
نقل قول:
فرزندم شمشیره گریفیندور هم اشتباهه. شمشیر گریفیندور درسته. از "ه" موقعی استفاده می کنیم که معنی "است" بده. یعنی:
-اون چیه؟
-یه شمشیره. (یه شمشیر است.)
البته اینا ایراداتیه که مطمئنا با ورودت به ایفا حل میشه.
پس...
تایید شد!
مرحله بعد: گروهبندی!
دامبلدور از خواب شیرین خود بیدار شد و مشغول کارهای روزانه خود شد که ناگهان نامه ای بدون نام فرستنده از پنجره به داخل اتاق امد و به رو میز دامبلدور افتاد!
دامبلدور به آن توجه چندانی نکرد چون نامه هایی که هروز برای او فرستاده میشد تاعدادشان بزرگ تر از بی نهایت بود! دامبلدور بلند شد که از اتاق به بیرون برود که ناگهان نامه مرموز گفت:
-اِهم اِهم!
دامبلدور با کلی تعجب گفت:
-عه !!!یا اسطوخودوس!
-ببخشید پرفسور فکر نمیکنید یه خورده برای باز کردن من دیر شده؟
دامبلدور با تعجب به سمت نامه رفت و آن را برداشت و پشت آن را نگاه کرد و گفت:
-ببخشید چرا ننوشته که از طرف کی هستی؟
نامه گفت:
-فکر میکنم که اگر اهمیت داشتم زود تر از اینا پیگیرم میشدین پرفسور!
-ببخشید راستش سر من خیلی شلوغه و وقت فکر کردن به خیلی چیزا رو ندارم آخه باید درک کنی که رسیدگی به هاگوارتز چقدر سخته!
و نامه بلند شد به طرف پنجره رفت و گفت: خدافظ پرفسور!
دامبلدور با استفاده از قدرتش با یه بشکن در پنجره محکم بست! نامه گفت:
-اوه!پروفسور! توی هاگوارتز رو نمیدونم ولی جایی که من زندگی میکنم این کار بی ادبیه!
-لطفا یک دقیقه بیا بازت کنم بخونمت چون واقعا وقت ندارم!
-پرفسور با عرض معذرت اگه میتونی منو بگیر!
-خودت با زبون خوش بیا نذار اون روی دامبلدور رو نشونت بدم.
-مثلا میخوای چیکار کنی پرفسور منو با شمشیر گریفندور باز میکنی؟
دامبلدور دسته خود را به سمت راست دراز کرد و زیر لب چیزی گفت و شمشیر گریفندور بلند شد ب دست دامبلدور اومد نامه با ترس و لرز گفت:
-آم..آاا پرررفسسور چیزی به اسم شوخی توی هاگوارتز وجود نداره نه؟
دامبلدور بشکنی زد نامه سرجاش خشکش زد و به سمت دامبلدور اومد، دامبلدور نفسه راحتی کشید و گفت:
-خب بلاخره وقتشه ببینم توی این نامه چیه!
شمشیره گریفندور رو بالا برد و همین که خواست نامه رو باز کن نامه گفت
-پرفسور منو حلال کنید!
دامبلدور اهمیتی نداد و با شمشیر گریفندور نامه را باز کرد!
بعله چیزی که توی نامه بود باعثه شوکه شدن دامبلدور شد و کم مونده سکته کنه!
دامبلدور گفت:
-وایییی! واقعا یادم رفته بود چهار ماه قبض آب را پرداخت کنم! فکر نمیکردم اینقدر زیاد بیاد!!!
بلافاصله قبض(همون نامه ی مرموز که فکر کنم اداره آب و فاضلاب یادشون رفت فرستنده رو بزنن) پودر شد ،دامبلدور با خودش گفت:
-یادم باشه بعدن به هاگرید بگم پرداختش کنه!
و از اتاق بیرون رفت!
پایان
درود بر تو فرزندم.
خلاقیتت خیلی خوب بود.
نقل قول:
دامبلدور از خواب شیرین خود بیدار شد و مشغول کارهای روزانه خود شد که ناگهان نامه ای بدون نام فرستنده از پنجره به داخل اتاق امد و به رو میز دامبلدور افتاد! دامبلدور به آن توجه چندانی نکرد چون نامه هایی که هروز برای او فرستاده میشد تاعدادشان بزرگ تر از بی نهایت بود! دامبلدور بلند شد که از اتاق به بیرون برود که ناگهان نامه مرموز گفت:
حواست به جمله ها و کلمات باشه. تاعدادشان مثلا! هروز هم اشتباهه. هر روز درسته.
وقتی فعل دو تا جمله یکیه، لازم به تکرار نیست و جمله هارو یکی می کنیم. یعنی:
دامبلدور از خواب شیرین بیدار و مشغول کارهای روزانه اش شد.
نقل قول:
شمشیره گریفندور رو بالا برد و همین که خواست نامه رو باز کن نامه گفت
فرزندم شمشیره گریفیندور هم اشتباهه. شمشیر گریفیندور درسته. از "ه" موقعی استفاده می کنیم که معنی "است" بده. یعنی:
-اون چیه؟
-یه شمشیره. (یه شمشیر است.)
البته اینا ایراداتیه که مطمئنا با ورودت به ایفا حل میشه.
پس...
تایید شد!
مرحله بعد: گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/9/15 17:03:24
جزئیات کاربر

هدویگ آرام پرواز کرد و بر شانه هری پاتر نشت
هری پاتر و هاگرید سراسیمه درپی معجونی بودند که برای درمان دامبلدور استفاده میشد.این اظطراب به هدویگ نیز منتقل شده بود و نمیتوانست درست پرواز کند.مدت ها بود که دامبلدور بیمار شده بود و حتی خانم پامفری هم نتوانسته بود بیماری دامبلدور را درمان کند. حتی فکر کردن به این که اگر نمیتوانستند معجون جادویی( که هرمیون از کتاب "بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها "نوشته گارنی زابیپام") را پیدا کنند چه بلایی به سر دامبلدور میامد اورا میترساند.
آن ها پس از تلاش های بی وقفه و شبانه روزی نشانه های از معجونی که برای درمان دامبلدور مفید بود را در کوچه ی دیاگون یافته بودند.کوچه مثل همیشه شلوغ بود و جادوگران مغازه دار سعی میکردند با حقه های مختلف اجناس خود را به مردم غالب کنند. به آن ها گفته بودند میتوانند طریق پیدا کردن این معجون را از یک جن خانگی به نام مارکو بپرسند. اما یک مشکل وجود داشت.مارکو جن خانگی "اسمش رو نبر"بود!اما مارکو قلبا دامبلدور را دوست داشت و قراربود معجون را در کوچه ای دایاگون به هری و هاگرید برساند.بر اساس گفته های یکی از مرگخواران اسیر شده قرار بود که لرد سیاه امروز به مغازه چوبدستی سازی الیور برود و ابر چوبدستی را از آنجا سرقت کند آنها نقشه کشیده بودند که وقتی لرد سیاه مشغول سرقت از مغازه بود سریعا در کوچه کنار مغازه مارکو را ببینند.چون مارکو توسط لرد سیاه طلسم شده بود و فقط میتوانست در جایی حضور پیدا کند که لرد سیاه در آنجا باشد.
آن ها در کوچه منتظر ماندند تا حمله لرد سیاه شروع شد. هری به سرعت به کوچه کنار چوبدستی فروشی دوید و هاگرید از دوردست نظاره گر ماجرا بود.
هری به محض این که مارکو را دید خوشحال شد و سراسیمه به سمت او دوید و تا به او رسید گفت:
چه برایمان آورده ای مارکو:
مارکو جواب داد:
شامپو سیر پرژک! محصولی شگرف از ایران زمین!
در همین حین لرد سیاه در حالی که دستش را روی دلش گذاشته بود و به شدت میخندید قدم به کوچه گذاشت و گفت:
هری پاتر! به دامبلدور بگو داری کچل میشی و حتی پرژک هم نمیتونه از ریزش موهات جلوگیری کنه!
پایان!
رمز موجود در متن:
اسم نویسنده کتاب بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها به صورت رمزی نوشته شده و با جابجایی حروف به عبارت پیام بازرگانی میرسیم.
پیوست
_____________
درود بر تو فرزندم! هرچند یه مقدار سریع پیش رفتی اما داستان خوب و متفاوتی نوشتی.
قبل از دیالوگ هات خط تیره (-) رو فراموش نکن.
درضمن... اضطراب!
تایید شد!
هری پاتر و هاگرید سراسیمه درپی معجونی بودند که برای درمان دامبلدور استفاده میشد.این اظطراب به هدویگ نیز منتقل شده بود و نمیتوانست درست پرواز کند.مدت ها بود که دامبلدور بیمار شده بود و حتی خانم پامفری هم نتوانسته بود بیماری دامبلدور را درمان کند. حتی فکر کردن به این که اگر نمیتوانستند معجون جادویی( که هرمیون از کتاب "بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها "نوشته گارنی زابیپام") را پیدا کنند چه بلایی به سر دامبلدور میامد اورا میترساند.
آن ها پس از تلاش های بی وقفه و شبانه روزی نشانه های از معجونی که برای درمان دامبلدور مفید بود را در کوچه ی دیاگون یافته بودند.کوچه مثل همیشه شلوغ بود و جادوگران مغازه دار سعی میکردند با حقه های مختلف اجناس خود را به مردم غالب کنند. به آن ها گفته بودند میتوانند طریق پیدا کردن این معجون را از یک جن خانگی به نام مارکو بپرسند. اما یک مشکل وجود داشت.مارکو جن خانگی "اسمش رو نبر"بود!اما مارکو قلبا دامبلدور را دوست داشت و قراربود معجون را در کوچه ای دایاگون به هری و هاگرید برساند.بر اساس گفته های یکی از مرگخواران اسیر شده قرار بود که لرد سیاه امروز به مغازه چوبدستی سازی الیور برود و ابر چوبدستی را از آنجا سرقت کند آنها نقشه کشیده بودند که وقتی لرد سیاه مشغول سرقت از مغازه بود سریعا در کوچه کنار مغازه مارکو را ببینند.چون مارکو توسط لرد سیاه طلسم شده بود و فقط میتوانست در جایی حضور پیدا کند که لرد سیاه در آنجا باشد.
آن ها در کوچه منتظر ماندند تا حمله لرد سیاه شروع شد. هری به سرعت به کوچه کنار چوبدستی فروشی دوید و هاگرید از دوردست نظاره گر ماجرا بود.
هری به محض این که مارکو را دید خوشحال شد و سراسیمه به سمت او دوید و تا به او رسید گفت:
چه برایمان آورده ای مارکو:
مارکو جواب داد:
شامپو سیر پرژک! محصولی شگرف از ایران زمین!
در همین حین لرد سیاه در حالی که دستش را روی دلش گذاشته بود و به شدت میخندید قدم به کوچه گذاشت و گفت:
هری پاتر! به دامبلدور بگو داری کچل میشی و حتی پرژک هم نمیتونه از ریزش موهات جلوگیری کنه!
پایان!
رمز موجود در متن:
اسم نویسنده کتاب بیماری های جادویی و معجون های درمان آن ها به صورت رمزی نوشته شده و با جابجایی حروف به عبارت پیام بازرگانی میرسیم.
پیوست
_____________
درود بر تو فرزندم! هرچند یه مقدار سریع پیش رفتی اما داستان خوب و متفاوتی نوشتی.
قبل از دیالوگ هات خط تیره (-) رو فراموش نکن.
درضمن... اضطراب!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/9/8 22:23:50
جزئیات کاربر

#9
جان پیچی دیگر
نامه ای دیگر برای هری در اتاق گریفندور آمد آن را باز کرد. نامه ای از دامبلدور بود. در آن نوشته بود که امشب ساعت نه به دفترش برود چون باید چیزی را در مورد جان پیچ ها به آن نشان می داد.
ساعت نه شب وارد راهرو ها شد و بعد از مدتی به اتاق دامبلدور رسید. شانسی رمز را گفت و فهمید آن رمز ققنوس است. وارد دفتر شد. دامبلدور در دفترش بود و منتظر او. دامبلدور به او سلام کرد و او را نشاند. هری گفت :« باز هم باید خاطره ببینیم؟»
دامبلدور گفت:« نه دیگر نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز توانستم توی محل کار قدیمیه ولدمورت یک جان پیچ پیدا کنم و قرار است الان نابودش کنیم.»
هری گفت:« برای چی حالا؟»
دامبلدور جواب داد:« برای اینکه چون بعد از من تو باید جان پیچ ها را از بین ببری می خواهم آن را به صورت عملی یاد بگیری.»
دامبلدور به سمت کشوی میزش رفت و نامه ای را در آورد. هری گفت:«جان پیچ توی نامه است؟»
دامبلدور گفت:« نه. این خود جان پیچ است.»
بعد شمشیر گریفندور را برداشت و بالای نامه را پاره کرد. دودی سیاه رنگ از نامه خارج شد و به شکل علامت یادگاران مرگ در آمد. دهان آن شکل باز شد و گفت : « اگر ولدمورت هستی من را بخوان.»
هری گفت:« من ولدمورت هستم.»
صدا گفت : « از چه چیز بیش از همه متنفری؟»
هری مغزش را به کار انداخت و فکری به ذهنش رسید:« از پدرم.»
یکدفعه بخار از بین رفت و هری توانست صورت دامبلدور را ببیند که خیلی متعجب بود.
هری پرسید:«چی شده؟»
ولی خودش به جواب آن رسید. او این حرف ها را به زبان مار ها زده بود.
یکم داستانو سریع جلو بردی اما با این حال موضوع جالب و متنوعی از این عکس در آوردی. جانپیچ در نظر گرفتن نامه خلاقانه و خوب بود. فقط دو تا نکته. یکی اینکه دیالوگها به زبان کتابی نوشته نمیشن و اونا رو به صورت عامیانه مینویسیم و طرز نوشتنش هم به این شکله:
نقل قول:
دامبلدور گفت:
- نه دیگه نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز تونستم توی محل کار قدیمی لرد یه جانپیچ پیدا کنم و قراره الان نابودش کنیم.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
جان پیچی دیگر
نامه ای دیگر برای هری در اتاق گریفندور آمد آن را باز کرد. نامه ای از دامبلدور بود. در آن نوشته بود که امشب ساعت نه به دفترش برود چون باید چیزی را در مورد جان پیچ ها به آن نشان می داد.
ساعت نه شب وارد راهرو ها شد و بعد از مدتی به اتاق دامبلدور رسید. شانسی رمز را گفت و فهمید آن رمز ققنوس است. وارد دفتر شد. دامبلدور در دفترش بود و منتظر او. دامبلدور به او سلام کرد و او را نشاند. هری گفت :« باز هم باید خاطره ببینیم؟»
دامبلدور گفت:« نه دیگر نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز توانستم توی محل کار قدیمیه ولدمورت یک جان پیچ پیدا کنم و قرار است الان نابودش کنیم.»
هری گفت:« برای چی حالا؟»
دامبلدور جواب داد:« برای اینکه چون بعد از من تو باید جان پیچ ها را از بین ببری می خواهم آن را به صورت عملی یاد بگیری.»
دامبلدور به سمت کشوی میزش رفت و نامه ای را در آورد. هری گفت:«جان پیچ توی نامه است؟»
دامبلدور گفت:« نه. این خود جان پیچ است.»
بعد شمشیر گریفندور را برداشت و بالای نامه را پاره کرد. دودی سیاه رنگ از نامه خارج شد و به شکل علامت یادگاران مرگ در آمد. دهان آن شکل باز شد و گفت : « اگر ولدمورت هستی من را بخوان.»
هری گفت:« من ولدمورت هستم.»
صدا گفت : « از چه چیز بیش از همه متنفری؟»
هری مغزش را به کار انداخت و فکری به ذهنش رسید:« از پدرم.»
یکدفعه بخار از بین رفت و هری توانست صورت دامبلدور را ببیند که خیلی متعجب بود.
هری پرسید:«چی شده؟»
ولی خودش به جواب آن رسید. او این حرف ها را به زبان مار ها زده بود.
یکم داستانو سریع جلو بردی اما با این حال موضوع جالب و متنوعی از این عکس در آوردی. جانپیچ در نظر گرفتن نامه خلاقانه و خوب بود. فقط دو تا نکته. یکی اینکه دیالوگها به زبان کتابی نوشته نمیشن و اونا رو به صورت عامیانه مینویسیم و طرز نوشتنش هم به این شکله:
نقل قول:
دامبلدور گفت:« نه دیگر نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز توانستم توی محل کار قدیمیه ولدمورت یک جان پیچ پیدا کنم و قرار است الان نابودش کنیم.»
دامبلدور گفت:
- نه دیگه نیازی به دیدن خاطرات نیست. دیروز تونستم توی محل کار قدیمی لرد یه جانپیچ پیدا کنم و قراره الان نابودش کنیم.
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/8/29 21:48:17
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. او قرار بود به اتاقش برود و آرام بگیرد تا مهمانی خاله اش تمام شود اما دردسر دست از سرش برنمیدارد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم...
دابی که از چهره خشم آلود هری هراسان شد ، دستانش را به نشانه ترس جلوی خود گرفت و با لکنت گفت:
- نه نه ! ه...هری پاتر نباید ع...عصبانی بشه؛ نباید دابی رو ب...بزنه؛ نباید...
هری که وضع آشفته دابی را دید ، کمی آرام گرفت و روی تختش نشست و با آرامش ادامه داد:
- نترس دابی! کاری به تو ندارم؛ اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
دابی که انگار بغض کرده بود گفت:
- من به تو گفتم؛ دیگه هری پاتر خودش میدونه که بمونه یا بره!
- حداقل بگو واسه چی؟ کی گفته؟ بگو ببینم! یه اسلایترینی بوده، نه؟
هری به خیال خودش که دابی جن خانگی دراکو مالفوی باشد این حدس را زد؛ چون در این یک سال او را شناخته بود.
دابی درحالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
- بهتره که ندونی. بعضی وقتها آدم ندونه بهتره. به تو قول میدم اینجا آرامش داری ؛ پیش مشنگا!
- باشه هر جور مایلی ؛ اما من میرم و کسی نمیتونه جلوی منو بگیره.
درود بر تو فرزندم.
خيلى بهتر بود.
البته هنوز مشكلاتى هست كه معتقدم با ورودت با ايفا بهتر ميشه...
پس منتظر پاسخ گروهبنديت باش!
تاييد شد.
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. او قرار بود به اتاقش برود و آرام بگیرد تا مهمانی خاله اش تمام شود اما دردسر دست از سرش برنمیدارد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم...
دابی که از چهره خشم آلود هری هراسان شد ، دستانش را به نشانه ترس جلوی خود گرفت و با لکنت گفت:
- نه نه ! ه...هری پاتر نباید ع...عصبانی بشه؛ نباید دابی رو ب...بزنه؛ نباید...
هری که وضع آشفته دابی را دید ، کمی آرام گرفت و روی تختش نشست و با آرامش ادامه داد:
- نترس دابی! کاری به تو ندارم؛ اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
دابی که انگار بغض کرده بود گفت:
- من به تو گفتم؛ دیگه هری پاتر خودش میدونه که بمونه یا بره!
- حداقل بگو واسه چی؟ کی گفته؟ بگو ببینم! یه اسلایترینی بوده، نه؟
هری به خیال خودش که دابی جن خانگی دراکو مالفوی باشد این حدس را زد؛ چون در این یک سال او را شناخته بود.
دابی درحالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
- بهتره که ندونی. بعضی وقتها آدم ندونه بهتره. به تو قول میدم اینجا آرامش داری ؛ پیش مشنگا!
- باشه هر جور مایلی ؛ اما من میرم و کسی نمیتونه جلوی منو بگیره.
درود بر تو فرزندم.
خيلى بهتر بود.
البته هنوز مشكلاتى هست كه معتقدم با ورودت با ايفا بهتر ميشه...
پس منتظر پاسخ گروهبنديت باش!
تاييد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/26 13:47:39
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
خیلی کوتاه نوشتی و سوژه رو سریع پیش بردی. سعی کن که محیط و حالات شخصیت ها رو بیشتر توصیف کنی، توی نوشتن هم اصلا عجله نکن. راحت بنویس.
و اما در مورد ظاهر پستت:
نقل قول:
سپس هری گفت:
خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
این قسمت برای مثال، باید به این شکل نوشته بشه:
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
و همینا دیگه... این موارد رو رعایت کن و با یک داستان بهتر برگرد همینجا.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:00:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:01:06
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:01:06
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر

عکس انتخاب : کوچه دیاگون
بعد از اتافاقاتی که توی این 10 سال برایش افتاده بود ؛ توی یه کلبه ی جنگلی یه مرد گنده « که شبیه اونم فقط تو فیلمای تخیلی تلویزیون دیده بود » اومده بود و بهش چیزایی در مورد جادو و جادوگری و یه همچین چیزایی بود به اون گفته بود .
ولی هر چیزی که بود ، به این مرد حس خوبی داشت حس عجیب آشنا بودن .
در همین افکار بود که یهو مرد بزرگ اونم به خودش آورد
هاگرید :
- آماده ای هری ؟ آماده ای برای یه فصل جدید از زندگیت ؟
هری :
- اگه از زندگی با دورسلی ها بهتر باشه ، چرا که نه !
دیوار روبرویشان به کنار رفت و کوچه ای پر از افرادی با لباس های عجیب و غریب روبرویشان
بود .
هاگرید :
- هری بریم برای خرید ؟
تا هری خواست جوابی بده توسط اون مرد به درون مغازه ای کشیده شد
تابلو مغازه را خواند : چوبدستی فروشی اولیوندر
صاحب مغازه مرد پیری بود .
اولیوندر :
- اوه ، سلام آقای پاتر خیلی خوش اومدید ! خب اول اینو امتحان کنید .
و چوبدستی ای را به دست او داده بود بعد از کلی امتحان چوبدستی های مختلف
چوبدستی اش را انتخاب کرد و از مغازه بیرون آمد . اما هنوز در فکر چوبدستی فروش پیر بود :
الیوندر :
- باید فکرشو میکردم ، شاید باورت نشه هری از این فقط یه دونه ی دیگه موجوده که اون دست یکی از پرقدرت ترین جادوگرای تاریخه و حتی قویترینشون . بهت تبریک میگم آقای پاتر این چوب فقط افراد قدرتمند رو انتخاب میکنه .
در هیمن افکار بود که دید خرید آنها تمام شده است !
بعد از پایان خرید دوباره وسط کوچه ایستاده بودند ، البته این دفعه همراه با یک جغد که هری خیلی به او علاقه مند شده بود .
هاگرید :
- هری ! این بلیط توئه سه شنبه منتظر باش چند تا از دوستات میان دنبالت تا ببرنت به هاگوارتز
و هری با حرکت سری به او پاسخ مثبت داد و به انتظار آمدن دوست هایش در خانه دورسلی ها منتظر ماند .
درود دوباره بر تو فرزندم!
خيلى بهتر بود؛ هرچند كه هنوزم اتفاقات سريع پيشرفته بودن.
و البته بايد تكرار كنم كه علائم نگارشى فراموش نشه... در انتهاى جمله، بايد نقطه، علامت تعجب و يا علامت سوال، بسته به كاربردشون وجود داشته باشه.
نكته ديگه اى كه بايد بدونى اينه كه لزومى به تكرار اسم كاراكترت نيست. وقتى فقط هرى و هاگريد دارن صحبت ميكنن و يكى ميگه "هرى پاشو بريم" قطعا هاگريده و كسى كه جواب ميده هم هري ديگه. در صورتى كه شخص ديگه اى وارد شد، بايد توضيحات اضافه بشن.
هنوز اشكالاتى وجود داره كه فكر ميكنم با ورود به ايفا حل ميشن. پس برو به... گروهبندى!
تاييد شد!
بعد از اتافاقاتی که توی این 10 سال برایش افتاده بود ؛ توی یه کلبه ی جنگلی یه مرد گنده « که شبیه اونم فقط تو فیلمای تخیلی تلویزیون دیده بود » اومده بود و بهش چیزایی در مورد جادو و جادوگری و یه همچین چیزایی بود به اون گفته بود .
ولی هر چیزی که بود ، به این مرد حس خوبی داشت حس عجیب آشنا بودن .
در همین افکار بود که یهو مرد بزرگ اونم به خودش آورد
هاگرید :
- آماده ای هری ؟ آماده ای برای یه فصل جدید از زندگیت ؟
هری :
- اگه از زندگی با دورسلی ها بهتر باشه ، چرا که نه !
دیوار روبرویشان به کنار رفت و کوچه ای پر از افرادی با لباس های عجیب و غریب روبرویشان
بود .
هاگرید :
- هری بریم برای خرید ؟
تا هری خواست جوابی بده توسط اون مرد به درون مغازه ای کشیده شد
تابلو مغازه را خواند : چوبدستی فروشی اولیوندر
صاحب مغازه مرد پیری بود .
اولیوندر :
- اوه ، سلام آقای پاتر خیلی خوش اومدید ! خب اول اینو امتحان کنید .
و چوبدستی ای را به دست او داده بود بعد از کلی امتحان چوبدستی های مختلف
چوبدستی اش را انتخاب کرد و از مغازه بیرون آمد . اما هنوز در فکر چوبدستی فروش پیر بود :
الیوندر :
- باید فکرشو میکردم ، شاید باورت نشه هری از این فقط یه دونه ی دیگه موجوده که اون دست یکی از پرقدرت ترین جادوگرای تاریخه و حتی قویترینشون . بهت تبریک میگم آقای پاتر این چوب فقط افراد قدرتمند رو انتخاب میکنه .
در هیمن افکار بود که دید خرید آنها تمام شده است !
بعد از پایان خرید دوباره وسط کوچه ایستاده بودند ، البته این دفعه همراه با یک جغد که هری خیلی به او علاقه مند شده بود .
هاگرید :
- هری ! این بلیط توئه سه شنبه منتظر باش چند تا از دوستات میان دنبالت تا ببرنت به هاگوارتز
و هری با حرکت سری به او پاسخ مثبت داد و به انتظار آمدن دوست هایش در خانه دورسلی ها منتظر ماند .
درود دوباره بر تو فرزندم!
خيلى بهتر بود؛ هرچند كه هنوزم اتفاقات سريع پيشرفته بودن.
و البته بايد تكرار كنم كه علائم نگارشى فراموش نشه... در انتهاى جمله، بايد نقطه، علامت تعجب و يا علامت سوال، بسته به كاربردشون وجود داشته باشه.
نكته ديگه اى كه بايد بدونى اينه كه لزومى به تكرار اسم كاراكترت نيست. وقتى فقط هرى و هاگريد دارن صحبت ميكنن و يكى ميگه "هرى پاشو بريم" قطعا هاگريده و كسى كه جواب ميده هم هري ديگه. در صورتى كه شخص ديگه اى وارد شد، بايد توضيحات اضافه بشن.
هنوز اشكالاتى وجود داره كه فكر ميكنم با ورود به ايفا حل ميشن. پس برو به... گروهبندى!
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Amir_potterhead در 1397/8/24 14:52:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:07:59
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:09:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:10:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:07:59
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:09:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:10:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی که هنوز از ترس می لرزید گفت: هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری که دوباره خشمگین شده بود بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد: بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
نقل قول:
ببینین شروع داستان مهمه. اینجا، خواننده رو یهو انداختین وسط ماجرا.
هری چرا آروم نبوده و بعد از آروم گرفتن اون حرف رو زده؟
این که خواننده با خوندن کتاب ها از قضیه خبرداره و یه پیش فرضی هم داره رو فراموش کنین.
این داستان شماست! میتونه تغییر کنه حتی.
نکته مهمی که باید بدونین اینه که دیالوگ ها به یک شکل و ترجیحا به شکلی که در ادامه نوشتین (خط تیره قبل از دیالوگ) نوشته بشن.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت:
-خب، حالا واسه چی اومدی؟
البته حس میکنم سبک جادوگرانی نوشتن رو بلدی!
اگر قبلا شناسه ای داشتی، حتی کوتاه مدت، به من یا مدیرا خبر بده.
یکبار دیگه تلاش کنی و داستان اصلاح شده ات رو برام همینجا بفرست.
فعلا تایید نشد.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی که هنوز از ترس می لرزید گفت: هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری که دوباره خشمگین شده بود بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد: بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
نقل قول:
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
ببینین شروع داستان مهمه. اینجا، خواننده رو یهو انداختین وسط ماجرا.
هری چرا آروم نبوده و بعد از آروم گرفتن اون حرف رو زده؟
این که خواننده با خوندن کتاب ها از قضیه خبرداره و یه پیش فرضی هم داره رو فراموش کنین.
این داستان شماست! میتونه تغییر کنه حتی.
نکته مهمی که باید بدونین اینه که دیالوگ ها به یک شکل و ترجیحا به شکلی که در ادامه نوشتین (خط تیره قبل از دیالوگ) نوشته بشن.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت:
-خب، حالا واسه چی اومدی؟
البته حس میکنم سبک جادوگرانی نوشتن رو بلدی!
اگر قبلا شناسه ای داشتی، حتی کوتاه مدت، به من یا مدیرا خبر بده.
یکبار دیگه تلاش کنی و داستان اصلاح شده ات رو برام همینجا بفرست.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 2:06:32
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر

تصویر انتخابی من
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
10 سال زندگی در فلاکت کامل و حالا فهمیده که به دنیایی دیگر تعلق داره ، دنیای جادوگران !
با کسی که نمیشناستش اما حسش میگه آدم خوبیه اومده تا برای تحصیل جادوگری آماده بشه
در همین افکار بود که به مردی برخورد کرد :
مرد غریبه : هی بچه ! حواست کجاست ؟!
هری : ب...ب...ببخشید
مرد غریبه : اه ! خدای من باورم نمیشه ! تو ... تو .... هری پاتری ؟
هری : بله ، مگه چیش شده ؟
مرد غریبه : منو ببخشید آقای پاتر ! نشناختمتون
و رفت و هری را بیشتر به تعجب برد
هری : آقای بزرگ !
هاگرید : هاگرید هری ، اسم من هاگریده
هری : هاگرید کی میریم برای خرید ؟
هاگرید : همین حالا هری ، نظرت چیه از چوبدستی شروع کنیم ؟
هری : امم .... باشه بریم
و دست در دست هم به مغازه اولیوندر رفتند ..
درود بر تو فرزندم.
ببینین این موضوع رو همیشه به یاد داشته باشین که اشتباهات تایپی، باید قبل از ارسال پست برطرف شن.
نقل قول:
دیالوگ ها رو بهتره به این شکل بنویسین:
-هاگرید هری ، اسم من هاگریده.
یعنی یه خط تیره پشت دیالوگ. و مهمتر از همه! علائم نگارشی رو فراموش نکنین.
این همه عجله برای چیه؟... روند داستانتون خیلی سریع بود. خواننده تا شروع کنه، پست تموم شده. شروع خوبی بود. اما یهو انگار رفت رو دور تند. میتونستین بخش غریبه رو حذف کنین و بیشتر به خرید بپردازین. یا حتی بخش غریبه رو ادامه بدین و از شوک هری از شناخته بودن و رفتار ذوق زده اون مرد بنویسین. یعنی یه محتوای واضح.
متاسفانه نمیتونم الان به مرحله بعد بفرستمت.
یکبار دیگه، داستانت رو اصلاح کنو همینجا برام بفرست.
فعلا تایید نشد.
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
10 سال زندگی در فلاکت کامل و حالا فهمیده که به دنیایی دیگر تعلق داره ، دنیای جادوگران !
با کسی که نمیشناستش اما حسش میگه آدم خوبیه اومده تا برای تحصیل جادوگری آماده بشه
در همین افکار بود که به مردی برخورد کرد :
مرد غریبه : هی بچه ! حواست کجاست ؟!
هری : ب...ب...ببخشید
مرد غریبه : اه ! خدای من باورم نمیشه ! تو ... تو .... هری پاتری ؟
هری : بله ، مگه چیش شده ؟
مرد غریبه : منو ببخشید آقای پاتر ! نشناختمتون
و رفت و هری را بیشتر به تعجب برد
هری : آقای بزرگ !
هاگرید : هاگرید هری ، اسم من هاگریده
هری : هاگرید کی میریم برای خرید ؟
هاگرید : همین حالا هری ، نظرت چیه از چوبدستی شروع کنیم ؟
هری : امم .... باشه بریم
و دست در دست هم به مغازه اولیوندر رفتند ..
درود بر تو فرزندم.
ببینین این موضوع رو همیشه به یاد داشته باشین که اشتباهات تایپی، باید قبل از ارسال پست برطرف شن.
نقل قول:
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
دیالوگ ها رو بهتره به این شکل بنویسین:
-هاگرید هری ، اسم من هاگریده.
یعنی یه خط تیره پشت دیالوگ. و مهمتر از همه! علائم نگارشی رو فراموش نکنین.
این همه عجله برای چیه؟... روند داستانتون خیلی سریع بود. خواننده تا شروع کنه، پست تموم شده. شروع خوبی بود. اما یهو انگار رفت رو دور تند. میتونستین بخش غریبه رو حذف کنین و بیشتر به خرید بپردازین. یا حتی بخش غریبه رو ادامه بدین و از شوک هری از شناخته بودن و رفتار ذوق زده اون مرد بنویسین. یعنی یه محتوای واضح.
متاسفانه نمیتونم الان به مرحله بعد بفرستمت.
یکبار دیگه، داستانت رو اصلاح کنو همینجا برام بفرست.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 1:59:49
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
(33.59 KB)