
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
62 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. او قرار بود به اتاقش برود و آرام بگیرد تا مهمانی خاله اش تمام شود اما دردسر دست از سرش برنمیدارد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم...
دابی که از چهره خشم آلود هری هراسان شد ، دستانش را به نشانه ترس جلوی خود گرفت و با لکنت گفت:
- نه نه ! ه...هری پاتر نباید ع...عصبانی بشه؛ نباید دابی رو ب...بزنه؛ نباید...
هری که وضع آشفته دابی را دید ، کمی آرام گرفت و روی تختش نشست و با آرامش ادامه داد:
- نترس دابی! کاری به تو ندارم؛ اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
دابی که انگار بغض کرده بود گفت:
- من به تو گفتم؛ دیگه هری پاتر خودش میدونه که بمونه یا بره!
- حداقل بگو واسه چی؟ کی گفته؟ بگو ببینم! یه اسلایترینی بوده، نه؟
هری به خیال خودش که دابی جن خانگی دراکو مالفوی باشد این حدس را زد؛ چون در این یک سال او را شناخته بود.
دابی درحالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
- بهتره که ندونی. بعضی وقتها آدم ندونه بهتره. به تو قول میدم اینجا آرامش داری ؛ پیش مشنگا!
- باشه هر جور مایلی ؛ اما من میرم و کسی نمیتونه جلوی منو بگیره.
درود بر تو فرزندم.
خيلى بهتر بود.
البته هنوز مشكلاتى هست كه معتقدم با ورودت با ايفا بهتر ميشه...
پس منتظر پاسخ گروهبنديت باش!
تاييد شد.
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. او قرار بود به اتاقش برود و آرام بگیرد تا مهمانی خاله اش تمام شود اما دردسر دست از سرش برنمیدارد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم...
دابی که از چهره خشم آلود هری هراسان شد ، دستانش را به نشانه ترس جلوی خود گرفت و با لکنت گفت:
- نه نه ! ه...هری پاتر نباید ع...عصبانی بشه؛ نباید دابی رو ب...بزنه؛ نباید...
هری که وضع آشفته دابی را دید ، کمی آرام گرفت و روی تختش نشست و با آرامش ادامه داد:
- نترس دابی! کاری به تو ندارم؛ اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
دابی که انگار بغض کرده بود گفت:
- من به تو گفتم؛ دیگه هری پاتر خودش میدونه که بمونه یا بره!
- حداقل بگو واسه چی؟ کی گفته؟ بگو ببینم! یه اسلایترینی بوده، نه؟
هری به خیال خودش که دابی جن خانگی دراکو مالفوی باشد این حدس را زد؛ چون در این یک سال او را شناخته بود.
دابی درحالی که نگاهش را از هری می دزدید گفت:
- بهتره که ندونی. بعضی وقتها آدم ندونه بهتره. به تو قول میدم اینجا آرامش داری ؛ پیش مشنگا!
- باشه هر جور مایلی ؛ اما من میرم و کسی نمیتونه جلوی منو بگیره.
درود بر تو فرزندم.
خيلى بهتر بود.
البته هنوز مشكلاتى هست كه معتقدم با ورودت با ايفا بهتر ميشه...
پس منتظر پاسخ گروهبنديت باش!
تاييد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/26 13:47:39
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از برخورد با جن کثیف و عجیبی به نام دابی که در بازگشت به اتاقش دید ، ترسید و نگران شد. البته دابی با معرفی خودش (با چرب زبانی) هری را آرام کرد.
سپس هری گفت:
خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری اینبار خشمگین شده بود؛ بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد:
بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
خیلی کوتاه نوشتی و سوژه رو سریع پیش بردی. سعی کن که محیط و حالات شخصیت ها رو بیشتر توصیف کنی، توی نوشتن هم اصلا عجله نکن. راحت بنویس.
و اما در مورد ظاهر پستت:
نقل قول:
سپس هری گفت:
خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
این قسمت برای مثال، باید به این شکل نوشته بشه:
سپس هری گفت:
- خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی با دستپاچگی گفت:
- هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
و همینا دیگه... این موارد رو رعایت کن و با یک داستان بهتر برگرد همینجا.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:00:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:01:06
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/25 20:01:06
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر

عکس انتخاب : کوچه دیاگون
بعد از اتافاقاتی که توی این 10 سال برایش افتاده بود ؛ توی یه کلبه ی جنگلی یه مرد گنده « که شبیه اونم فقط تو فیلمای تخیلی تلویزیون دیده بود » اومده بود و بهش چیزایی در مورد جادو و جادوگری و یه همچین چیزایی بود به اون گفته بود .
ولی هر چیزی که بود ، به این مرد حس خوبی داشت حس عجیب آشنا بودن .
در همین افکار بود که یهو مرد بزرگ اونم به خودش آورد
هاگرید :
- آماده ای هری ؟ آماده ای برای یه فصل جدید از زندگیت ؟
هری :
- اگه از زندگی با دورسلی ها بهتر باشه ، چرا که نه !
دیوار روبرویشان به کنار رفت و کوچه ای پر از افرادی با لباس های عجیب و غریب روبرویشان
بود .
هاگرید :
- هری بریم برای خرید ؟
تا هری خواست جوابی بده توسط اون مرد به درون مغازه ای کشیده شد
تابلو مغازه را خواند : چوبدستی فروشی اولیوندر
صاحب مغازه مرد پیری بود .
اولیوندر :
- اوه ، سلام آقای پاتر خیلی خوش اومدید ! خب اول اینو امتحان کنید .
و چوبدستی ای را به دست او داده بود بعد از کلی امتحان چوبدستی های مختلف
چوبدستی اش را انتخاب کرد و از مغازه بیرون آمد . اما هنوز در فکر چوبدستی فروش پیر بود :
الیوندر :
- باید فکرشو میکردم ، شاید باورت نشه هری از این فقط یه دونه ی دیگه موجوده که اون دست یکی از پرقدرت ترین جادوگرای تاریخه و حتی قویترینشون . بهت تبریک میگم آقای پاتر این چوب فقط افراد قدرتمند رو انتخاب میکنه .
در هیمن افکار بود که دید خرید آنها تمام شده است !
بعد از پایان خرید دوباره وسط کوچه ایستاده بودند ، البته این دفعه همراه با یک جغد که هری خیلی به او علاقه مند شده بود .
هاگرید :
- هری ! این بلیط توئه سه شنبه منتظر باش چند تا از دوستات میان دنبالت تا ببرنت به هاگوارتز
و هری با حرکت سری به او پاسخ مثبت داد و به انتظار آمدن دوست هایش در خانه دورسلی ها منتظر ماند .
درود دوباره بر تو فرزندم!
خيلى بهتر بود؛ هرچند كه هنوزم اتفاقات سريع پيشرفته بودن.
و البته بايد تكرار كنم كه علائم نگارشى فراموش نشه... در انتهاى جمله، بايد نقطه، علامت تعجب و يا علامت سوال، بسته به كاربردشون وجود داشته باشه.
نكته ديگه اى كه بايد بدونى اينه كه لزومى به تكرار اسم كاراكترت نيست. وقتى فقط هرى و هاگريد دارن صحبت ميكنن و يكى ميگه "هرى پاشو بريم" قطعا هاگريده و كسى كه جواب ميده هم هري ديگه. در صورتى كه شخص ديگه اى وارد شد، بايد توضيحات اضافه بشن.
هنوز اشكالاتى وجود داره كه فكر ميكنم با ورود به ايفا حل ميشن. پس برو به... گروهبندى!
تاييد شد!
بعد از اتافاقاتی که توی این 10 سال برایش افتاده بود ؛ توی یه کلبه ی جنگلی یه مرد گنده « که شبیه اونم فقط تو فیلمای تخیلی تلویزیون دیده بود » اومده بود و بهش چیزایی در مورد جادو و جادوگری و یه همچین چیزایی بود به اون گفته بود .
ولی هر چیزی که بود ، به این مرد حس خوبی داشت حس عجیب آشنا بودن .
در همین افکار بود که یهو مرد بزرگ اونم به خودش آورد
هاگرید :
- آماده ای هری ؟ آماده ای برای یه فصل جدید از زندگیت ؟
هری :
- اگه از زندگی با دورسلی ها بهتر باشه ، چرا که نه !
دیوار روبرویشان به کنار رفت و کوچه ای پر از افرادی با لباس های عجیب و غریب روبرویشان
بود .
هاگرید :
- هری بریم برای خرید ؟
تا هری خواست جوابی بده توسط اون مرد به درون مغازه ای کشیده شد
تابلو مغازه را خواند : چوبدستی فروشی اولیوندر
صاحب مغازه مرد پیری بود .
اولیوندر :
- اوه ، سلام آقای پاتر خیلی خوش اومدید ! خب اول اینو امتحان کنید .
و چوبدستی ای را به دست او داده بود بعد از کلی امتحان چوبدستی های مختلف
چوبدستی اش را انتخاب کرد و از مغازه بیرون آمد . اما هنوز در فکر چوبدستی فروش پیر بود :
الیوندر :
- باید فکرشو میکردم ، شاید باورت نشه هری از این فقط یه دونه ی دیگه موجوده که اون دست یکی از پرقدرت ترین جادوگرای تاریخه و حتی قویترینشون . بهت تبریک میگم آقای پاتر این چوب فقط افراد قدرتمند رو انتخاب میکنه .
در هیمن افکار بود که دید خرید آنها تمام شده است !
بعد از پایان خرید دوباره وسط کوچه ایستاده بودند ، البته این دفعه همراه با یک جغد که هری خیلی به او علاقه مند شده بود .
هاگرید :
- هری ! این بلیط توئه سه شنبه منتظر باش چند تا از دوستات میان دنبالت تا ببرنت به هاگوارتز
و هری با حرکت سری به او پاسخ مثبت داد و به انتظار آمدن دوست هایش در خانه دورسلی ها منتظر ماند .
درود دوباره بر تو فرزندم!
خيلى بهتر بود؛ هرچند كه هنوزم اتفاقات سريع پيشرفته بودن.
و البته بايد تكرار كنم كه علائم نگارشى فراموش نشه... در انتهاى جمله، بايد نقطه، علامت تعجب و يا علامت سوال، بسته به كاربردشون وجود داشته باشه.
نكته ديگه اى كه بايد بدونى اينه كه لزومى به تكرار اسم كاراكترت نيست. وقتى فقط هرى و هاگريد دارن صحبت ميكنن و يكى ميگه "هرى پاشو بريم" قطعا هاگريده و كسى كه جواب ميده هم هري ديگه. در صورتى كه شخص ديگه اى وارد شد، بايد توضيحات اضافه بشن.
هنوز اشكالاتى وجود داره كه فكر ميكنم با ورود به ايفا حل ميشن. پس برو به... گروهبندى!
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Amir_potterhead در 1397/8/24 14:52:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:07:59
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:09:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:10:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:07:59
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:09:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 17:10:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/08/22
تولد نقش: 1397/08/27
آخرین ورود: پنجشنبه 11 بهمن 1397 15:58
از: Slytherin
پستها:
13

دابی در اتاق هری
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی که هنوز از ترس می لرزید گفت: هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری که دوباره خشمگین شده بود بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد: بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
نقل قول:
ببینین شروع داستان مهمه. اینجا، خواننده رو یهو انداختین وسط ماجرا.
هری چرا آروم نبوده و بعد از آروم گرفتن اون حرف رو زده؟
این که خواننده با خوندن کتاب ها از قضیه خبرداره و یه پیش فرضی هم داره رو فراموش کنین.
این داستان شماست! میتونه تغییر کنه حتی.
نکته مهمی که باید بدونین اینه که دیالوگ ها به یک شکل و ترجیحا به شکلی که در ادامه نوشتین (خط تیره قبل از دیالوگ) نوشته بشن.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت:
-خب، حالا واسه چی اومدی؟
البته حس میکنم سبک جادوگرانی نوشتن رو بلدی!
اگر قبلا شناسه ای داشتی، حتی کوتاه مدت، به من یا مدیرا خبر بده.
یکبار دیگه تلاش کنی و داستان اصلاح شده ات رو برام همینجا بفرست.
فعلا تایید نشد.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
دابی که هنوز از ترس می لرزید گفت: هری پاتر نباید به هاگوارتز بره. این واسه خود هری خوبه. بهتره که به اونجا برنگرده.
- می فهمی چی داری میگی؟ همه دوستام اونجان. احساس بهتری نسبت به اینجا دارم. درسته خونه خالمه ، اما مثل غریبه ها برخورد می کنن. پس بهتره این مسخره بازیا رو جمع کنی دابی!
- شما درست میگید ؛ اما این برای شما خوبه که... یا بهتره بگم برای جونتون مهمه که به مدرسه برنگردید.
هری که دوباره خشمگین شده بود بلند شد و جوری سر دابی فریاد زد که صدایش به پایین نرسد: بس کن دابی! من هرجور شده باید برم. اینجا کاری ندارم. درضمن اگه منظورت کنارگذاشتن جادوگریه اشتباه کردی. نمیدونم کی مجبورت کرده اما بهش بگو هری برمیگرده!
درود بر تو فرزندم.
نقل قول:
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت: خب، حالا واسه چی اومدی؟
ببینین شروع داستان مهمه. اینجا، خواننده رو یهو انداختین وسط ماجرا.
هری چرا آروم نبوده و بعد از آروم گرفتن اون حرف رو زده؟
این که خواننده با خوندن کتاب ها از قضیه خبرداره و یه پیش فرضی هم داره رو فراموش کنین.
این داستان شماست! میتونه تغییر کنه حتی.
نکته مهمی که باید بدونین اینه که دیالوگ ها به یک شکل و ترجیحا به شکلی که در ادامه نوشتین (خط تیره قبل از دیالوگ) نوشته بشن.
هری پس از آرام گرفتن به دابی گفت:
-خب، حالا واسه چی اومدی؟
البته حس میکنم سبک جادوگرانی نوشتن رو بلدی!
اگر قبلا شناسه ای داشتی، حتی کوتاه مدت، به من یا مدیرا خبر بده.
یکبار دیگه تلاش کنی و داستان اصلاح شده ات رو برام همینجا بفرست.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 2:06:32
فقط اصیل زاده ها
Just Pure-bloods
Just Pure-bloods
جزئیات کاربر

تصویر انتخابی من
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
10 سال زندگی در فلاکت کامل و حالا فهمیده که به دنیایی دیگر تعلق داره ، دنیای جادوگران !
با کسی که نمیشناستش اما حسش میگه آدم خوبیه اومده تا برای تحصیل جادوگری آماده بشه
در همین افکار بود که به مردی برخورد کرد :
مرد غریبه : هی بچه ! حواست کجاست ؟!
هری : ب...ب...ببخشید
مرد غریبه : اه ! خدای من باورم نمیشه ! تو ... تو .... هری پاتری ؟
هری : بله ، مگه چیش شده ؟
مرد غریبه : منو ببخشید آقای پاتر ! نشناختمتون
و رفت و هری را بیشتر به تعجب برد
هری : آقای بزرگ !
هاگرید : هاگرید هری ، اسم من هاگریده
هری : هاگرید کی میریم برای خرید ؟
هاگرید : همین حالا هری ، نظرت چیه از چوبدستی شروع کنیم ؟
هری : امم .... باشه بریم
و دست در دست هم به مغازه اولیوندر رفتند ..
درود بر تو فرزندم.
ببینین این موضوع رو همیشه به یاد داشته باشین که اشتباهات تایپی، باید قبل از ارسال پست برطرف شن.
نقل قول:
دیالوگ ها رو بهتره به این شکل بنویسین:
-هاگرید هری ، اسم من هاگریده.
یعنی یه خط تیره پشت دیالوگ. و مهمتر از همه! علائم نگارشی رو فراموش نکنین.
این همه عجله برای چیه؟... روند داستانتون خیلی سریع بود. خواننده تا شروع کنه، پست تموم شده. شروع خوبی بود. اما یهو انگار رفت رو دور تند. میتونستین بخش غریبه رو حذف کنین و بیشتر به خرید بپردازین. یا حتی بخش غریبه رو ادامه بدین و از شوک هری از شناخته بودن و رفتار ذوق زده اون مرد بنویسین. یعنی یه محتوای واضح.
متاسفانه نمیتونم الان به مرحله بعد بفرستمت.
یکبار دیگه، داستانت رو اصلاح کنو همینجا برام بفرست.
فعلا تایید نشد.
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
10 سال زندگی در فلاکت کامل و حالا فهمیده که به دنیایی دیگر تعلق داره ، دنیای جادوگران !
با کسی که نمیشناستش اما حسش میگه آدم خوبیه اومده تا برای تحصیل جادوگری آماده بشه
در همین افکار بود که به مردی برخورد کرد :
مرد غریبه : هی بچه ! حواست کجاست ؟!
هری : ب...ب...ببخشید
مرد غریبه : اه ! خدای من باورم نمیشه ! تو ... تو .... هری پاتری ؟
هری : بله ، مگه چیش شده ؟
مرد غریبه : منو ببخشید آقای پاتر ! نشناختمتون
و رفت و هری را بیشتر به تعجب برد
هری : آقای بزرگ !
هاگرید : هاگرید هری ، اسم من هاگریده
هری : هاگرید کی میریم برای خرید ؟
هاگرید : همین حالا هری ، نظرت چیه از چوبدستی شروع کنیم ؟
هری : امم .... باشه بریم
و دست در دست هم به مغازه اولیوندر رفتند ..
درود بر تو فرزندم.
ببینین این موضوع رو همیشه به یاد داشته باشین که اشتباهات تایپی، باید قبل از ارسال پست برطرف شن.
نقل قول:
هنوز در شک اتافاقاتیه که افتاده
دیالوگ ها رو بهتره به این شکل بنویسین:
-هاگرید هری ، اسم من هاگریده.
یعنی یه خط تیره پشت دیالوگ. و مهمتر از همه! علائم نگارشی رو فراموش نکنین.
این همه عجله برای چیه؟... روند داستانتون خیلی سریع بود. خواننده تا شروع کنه، پست تموم شده. شروع خوبی بود. اما یهو انگار رفت رو دور تند. میتونستین بخش غریبه رو حذف کنین و بیشتر به خرید بپردازین. یا حتی بخش غریبه رو ادامه بدین و از شوک هری از شناخته بودن و رفتار ذوق زده اون مرد بنویسین. یعنی یه محتوای واضح.
متاسفانه نمیتونم الان به مرحله بعد بفرستمت.
یکبار دیگه، داستانت رو اصلاح کنو همینجا برام بفرست.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/24 1:59:49
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند که به هری میگوید جام اتش دزدیده شده وهمه تو را مقصر می دانند نباید به مدرسه برگردی فرار کن اما هری به رون می گویند من ان را ندزدیده ام من برای اثبات بی گناهی ام با ماشین پرنده بر فراز مدرسه هاگوارتز پرواز می کنم رون می گوید من هم به تو کمک می کنم پس هر دو سوار بر ماشین پرنده بر فراز هاگوارتز پرواز می کنند وهری فردی را می بیند که جام اتش در دست او است پس ماشین پرنده اش را برای فرود امدن روی زمین هدایت می کند وبا دزد جام اتش گلاویز می شود واو را زخمی وخونین تحویل مدیر مدرسه می دهد وبی گناهی اش را اثبات میکند
فرزندم!
این بار کمی بهتر بود. لاکن سرعت توضیحاتت خیلی زیاده.
آروم تر... با جزئیات. عجله که نداریم.
محوریت سایت ما داستان نویسیه. پس طبیعیه که در این مرحله، ازتون انتظار داشته باشیم بهترین چیزی که می تونین رو بهمون نشون بدین.
نقل قول:
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند.
-هری! جام آتش رو دزدیدن... همه تو رو مقصر می دونن! نباید به مدرسه برگردی.
-اما من ندزدیدم...باید بیگناهیم رو ثابت کنم...هی...! ماشین پرنده! میتونیم پرواز کنیم و جام رو پیدا کنیم!
علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول رو فراموش نکن.
دیالوگ بنویس... یه داستان، دیالوگ داره. و البته که دیالوگ ها رو با فرمی که من بالا نوشتم بنویس.
با توجه به نکاتی که بهت گفتم، یک بار دیگه داستانت رو اصلاح کن و برامون بفرست.
فعلا تایید نشد.
فرزندم!
این بار کمی بهتر بود. لاکن سرعت توضیحاتت خیلی زیاده.
آروم تر... با جزئیات. عجله که نداریم.
محوریت سایت ما داستان نویسیه. پس طبیعیه که در این مرحله، ازتون انتظار داشته باشیم بهترین چیزی که می تونین رو بهمون نشون بدین.
نقل قول:
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند که به هری میگوید جام اتش دزدیده شده وهمه تو را مقصر می دانند نباید به مدرسه برگردی فرار کن اما هری به رون می گویند من ان را ندزدیده ام من برای اثبات بی گناهی ام با ماشین پرنده بر فراز مدرسه هاگوارتز پرواز می کنم رون می گوید من هم به تو کمک می کنم پس هر دو سوار بر ماشین پرنده بر فراز هاگوارتز پرواز می کنند وهری فردی را می بیند که جام اتش در دست او است پس ماشین پرنده اش را برای فرود امدن روی زمین هدایت می کند وبا دزد جام اتش گلاویز می شود واو را زخمی وخونین تحویل مدیر مدرسه می دهد وبی گناهی اش را اثبات میکند
پس از گذاراندن تعطیلات هری قصد دارد که به مدرسه بازگردد اما در مسیر رفتن به مدرسه رون را می بیند.
-هری! جام آتش رو دزدیدن... همه تو رو مقصر می دونن! نباید به مدرسه برگردی.
-اما من ندزدیدم...باید بیگناهیم رو ثابت کنم...هی...! ماشین پرنده! میتونیم پرواز کنیم و جام رو پیدا کنیم!
علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول رو فراموش نکن.
دیالوگ بنویس... یه داستان، دیالوگ داره. و البته که دیالوگ ها رو با فرمی که من بالا نوشتم بنویس.
با توجه به نکاتی که بهت گفتم، یک بار دیگه داستانت رو اصلاح کن و برامون بفرست.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/19 12:32:51
►تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی تاریکی بهترین مکان برای تفکر است این فرد برای تمرکز ذهنی وبرای اجرای بهتر ورد های جادوگری اش با کشیدن کلاه بر روی سر خود به حالت خلسه رفته است
درود بر تو فرزندم.
شما بايد با توجه به عكسى كه انتخاب كردى، يه داستان بنويسى.
داستان بايد توضيحات و توصيفات و ديالوگ داشته باشه. به شرح يه پديده بپردازى.
ميتوني با خوندن بقيه داستان هايى كه اينجا ارسال و تاييد شدن، متوجه روند بشى.
فعلا تاييد نشد.
درود بر تو فرزندم.
شما بايد با توجه به عكسى كه انتخاب كردى، يه داستان بنويسى.
داستان بايد توضيحات و توصيفات و ديالوگ داشته باشه. به شرح يه پديده بپردازى.
ميتوني با خوندن بقيه داستان هايى كه اينجا ارسال و تاييد شدن، متوجه روند بشى.
فعلا تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:33:39
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:34:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:35:14
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:34:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/17 0:35:14
جزئیات کاربر

هری شنل نامرئی را روی سرش کشید, نقشه بهتر از این نداشت. دستش را در جیبش برد تا مطمئن شود معجون سر جاش است. او دیروز از کلاس معجون سازی معجونی را پیدا کرده بود که باعث می شد فردی که ان را نوشیده شروع به رقصیدن کند. معجون سرجایش بود. هری به سمت میز شام هاگوارتز حرکت کرد. خوشبختانه اسنیپ هنوز نرسیده بود هری معجون را از جیبش دراورد و مقداری از ان را بدون انکه کسی بفهمد داخل اب اسنیپ ریخت. بعد از ان بی سر صدا به سمت میز گریفیندور حرکت کرد.
هرمیون با دیدن هری که یک دفعه کنار انها ظاهر شده بود کمی جا خورد, اما رون فقط می خورد!
- هری! تا الان کجا بودی!؟
هری لبخندی زد و گفت:
- می فهمی!
هرمیون سرش را تکان داد اما تا خواست حرفی بزند به اسنیپ در حال قر دادن و اواز خواندن یافت, کم مانده بود چشم هایش از حدقه بیرون بزنند.
-حالا یک دو سه, عوض چپ, راست.
هرمیون به سمت هری برگشت:
- کار تو بود؟
هری جوابی نداد او و همه ی بچه ها در حال خنده بودند.
اسنیپ کنترلی روی کار خود نداشت, اما بلاخره تونست بعد از چند دقیقه خود را کنترل کند.اما هری برای مجلس گرم کنی بلند شد و گفت:
- اسنیپ باید برقصه از دامبلدور نترسه!
بقیه ی بچه ها هم با هری همراه شدند:
- اسنیپ باید برقصه از داملدور نترسه!
اسنیپ که از عصبانیت به رنگ گوجه فرنگی در امده بود. با سرعت برق خودش را به هری رساند, و یغه ی او را گرفت و تا دفترش کشید. هری در طول را به اسنیپ اعتراض می کرد ولی اسنیپ هیچ جوابی نمی داد تا اینکه به دفتر اسنیپ رسیدند. اسنیپ هری را به روی صندلی پرت کردو
- فکر می کنی نفهمیدم چی کار کردی؟
- چی کار!؟ من!
- می خوام خودم شخصا تنبیهت کنم, و به نظرم بهترین تنبیه اینه که دو ماه از کوییدیچ محرومت کنم!
- برای چی!؟ من که کاری نکردم.
- از دفترم گمشو بیرون پاتر! از کوییدیچ خبری نیست!
تصویر شماره ی 7
_______
درود بر تو فرزندم!
داستان خوبی نوشتی. منتهی باید قبل از ارسال هر پست، از روش بخونی تا اشتباهات این چنینی پیش نیاد
نقل قول:
و اینکه "یقه" درسته، فرزند.
بنابراین...
تایید شد!
هرمیون با دیدن هری که یک دفعه کنار انها ظاهر شده بود کمی جا خورد, اما رون فقط می خورد!
- هری! تا الان کجا بودی!؟
هری لبخندی زد و گفت:
- می فهمی!
هرمیون سرش را تکان داد اما تا خواست حرفی بزند به اسنیپ در حال قر دادن و اواز خواندن یافت, کم مانده بود چشم هایش از حدقه بیرون بزنند.
-حالا یک دو سه, عوض چپ, راست.
هرمیون به سمت هری برگشت:
- کار تو بود؟
هری جوابی نداد او و همه ی بچه ها در حال خنده بودند.
اسنیپ کنترلی روی کار خود نداشت, اما بلاخره تونست بعد از چند دقیقه خود را کنترل کند.اما هری برای مجلس گرم کنی بلند شد و گفت:
- اسنیپ باید برقصه از دامبلدور نترسه!
بقیه ی بچه ها هم با هری همراه شدند:
- اسنیپ باید برقصه از داملدور نترسه!
اسنیپ که از عصبانیت به رنگ گوجه فرنگی در امده بود. با سرعت برق خودش را به هری رساند, و یغه ی او را گرفت و تا دفترش کشید. هری در طول را به اسنیپ اعتراض می کرد ولی اسنیپ هیچ جوابی نمی داد تا اینکه به دفتر اسنیپ رسیدند. اسنیپ هری را به روی صندلی پرت کردو
- فکر می کنی نفهمیدم چی کار کردی؟
- چی کار!؟ من!
- می خوام خودم شخصا تنبیهت کنم, و به نظرم بهترین تنبیه اینه که دو ماه از کوییدیچ محرومت کنم!
- برای چی!؟ من که کاری نکردم.
- از دفترم گمشو بیرون پاتر! از کوییدیچ خبری نیست!
تصویر شماره ی 7
_______
درود بر تو فرزندم!
داستان خوبی نوشتی. منتهی باید قبل از ارسال هر پست، از روش بخونی تا اشتباهات این چنینی پیش نیاد
نقل قول:
هرمیون سرش را تکان داد اما تا خواست حرفی بزند به اسنیپ در حال قر دادن و اواز خواندن یافت
و اینکه "یقه" درسته، فرزند.
بنابراین...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 22:31:10
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/8/12 22:34:53
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/8/12 22:34:53
thy will told you i am crazy
تصویر شماره ی 12
دابی برای اینکه هری به هاگوارتز نره دروازه ی سکوی نه و سه چهارم رو بسته و هری و رون نتوانستند از دروازه عبور کند و از قطار جامانده اند.
رون:باید با ماشین پرنده برویم.
هری قبول میکند و باهم سوار ماشین پرنده می شوند و رون پرواز میکند.
هری:رون بهتره ماشین رو نامرئی مردم اینجا به ماشین پرنده عادت ندارند.
رون:حق با تویه.
و رون ماشین را نامرئی میکند.
در راه اتفاقی می افتد و هری از ماشین پرت می شود ولی خود را نگه می دارد رون با بدبختی هری را بالا می کشد وان دو به راه ادامه میدهند.
بعد از یکی دو ساعت
هری:قطار را میبینم.
رون:من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
بعد کنترل ماشین از دست رون خارج میشود و روی درختی فرود می ایدو
درخت انها را پرت میکند روی زمین وماشین بارها را خالی میکند و همینطور بچه ها را.
رون: چوبدستی من شکسته.
ان دو با هم وارد مدرسه شدند ولی اسنیپ جلوی انها را گرفت وبه دفترش برد.
درود بر تو فرزندم.
هوووم... یکم بیش از حد کوتاه و سریع نوشتی.
و در مورد دیالوگ نوشتن، باید به شکلی که من الان میگم بنویسی.
نقل قول:
برای مثال این قسمت باید به شکل پایین نوشته بشه:
هری:
- قطار را میبینم.
رون:
- من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
همینا دیگه... منتظرت هستم با یک پست بهتر.
فعلا تایید نشد!
دابی برای اینکه هری به هاگوارتز نره دروازه ی سکوی نه و سه چهارم رو بسته و هری و رون نتوانستند از دروازه عبور کند و از قطار جامانده اند.
رون:باید با ماشین پرنده برویم.
هری قبول میکند و باهم سوار ماشین پرنده می شوند و رون پرواز میکند.
هری:رون بهتره ماشین رو نامرئی مردم اینجا به ماشین پرنده عادت ندارند.
رون:حق با تویه.
و رون ماشین را نامرئی میکند.
در راه اتفاقی می افتد و هری از ماشین پرت می شود ولی خود را نگه می دارد رون با بدبختی هری را بالا می کشد وان دو به راه ادامه میدهند.
بعد از یکی دو ساعت
هری:قطار را میبینم.
رون:من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
بعد کنترل ماشین از دست رون خارج میشود و روی درختی فرود می ایدو
درخت انها را پرت میکند روی زمین وماشین بارها را خالی میکند و همینطور بچه ها را.
رون: چوبدستی من شکسته.
ان دو با هم وارد مدرسه شدند ولی اسنیپ جلوی انها را گرفت وبه دفترش برد.
درود بر تو فرزندم.
هوووم... یکم بیش از حد کوتاه و سریع نوشتی.
و در مورد دیالوگ نوشتن، باید به شکلی که من الان میگم بنویسی.
نقل قول:
هری:قطار را میبینم.
رون:من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
برای مثال این قسمت باید به شکل پایین نوشته بشه:
هری:
- قطار را میبینم.
رون:
- من هم همینطور.
بعد از چند دقیقه به هاگوارتز می رسند.
همینا دیگه... منتظرت هستم با یک پست بهتر.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 21:00:55
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی 6
میترتل گریان مثل همیشه توی دستشویی دختران مشغول گریه کردن بود که ناگهان متوجه شد در دستشویی باز شد.
سریع رفت و یه گوشه قایم شد. (البته خب قایم شدنشون مثل انسانا نیست رفت تویه یه چیزی
)
منتظر شد تا ببینه که کی بوده اومده تو دستشویی یهو چشماش شش تا شد. (چهارتا چشم خودش دوتا هم عینکش)
دراکو مالفوی رو دید که با چشمایی که انقد گریه کرده بودن رنگ خون گرفته بودن وارد دستشویی دختران شد. ( بی حیا
)
از اونجایی که خیلی فضول بود ساکت سرپا وایستاد تا ببینه جریان چیه!
حالا بریم اونور قضیه پیش دراکو
همونطور که گفتم چشماش از گریه شده بود کاسه ی خون و انقد ناراحت بود که فقط میخواست حرف بزنه تا خالی شه برای همین حواسش نبود که اون دوروبر کسی هست یا نیست. شروع کرد بلند بلند با خودش حرف زدن:
چرا من؟ چراااااااا؟ آخه من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بخوام یکیو بکشم! اونم کی دامبلدور!!!! عالم و آدم خواستن این غلطیو بکنن نتونستن حالا من که هنوز دهنم بو شیر میده میخوام اینکارو کنم. نه نه نه نه من عمرا اینکارو نمیکنم اصلا دلشو ندارم که این کارو کنم الانم میرم پیش اسنیپ و میگم من مال این حرفا نیستم. آره آره همین کارو میکنم میرم پیشش. (لازم به ذکر است که میرتل چشماش هشتا شده بود
)
از قضا اسنیپ هم اونجا بود(برای چشمای اون اتفاقی نیافتاده بود فقط عصبی شده بود)
اومد جلو و با عصبانیت یه سیلی محکم زد به صورت دراکو و گفت: تو نمیفهمی چه ماموریت مهمی بهت واگذار شده. اگه تو دامبلدورو بکشی میشی نور چشمی ولدمورت چرا نمیفهمی.
- نخواستم نور چشمی شم. مگه مغز خر خوردم برم و دامبلدورو بکشم اون تو یه چشم به هم زدن منو پودر میکنه.
- احمق مگه فقط تو و اون اونجایین من و چند نفر دیگه هم هستیم نمیزاریم حتی چوب دستیشو تکون بده تو فقط کافیه یه ورد خیلی خیلی ساده رو بخونی و تمووووم.
- چطور میتونم به تو اعتماد کنم که پشتمو خالی نمیکنی.
- میگم احمقی میگی نه ! من با مادرت پیوند ناگسستنی بستم میفهمی ینی چی؟ ینی نمیتونم کار دیگه ای غیر از این بکنم وگرنه میمیرم.
- اینم حرفیه. الان که اینارو گفتی خیالم راحت شد. باشه انجامش میدم. آره انجامش میدم من میتونم. کاری نداره یه ورد ساده میخونمو کار تموم میشه.
- آفرین پسر خوب. من دیک میرم تو هم اون اشکاتو پاک کن که آبروی خودتو خونوادتو بردی.
- بازم ممنون
اینجوری شد که دراکو خیالش از مردن راحت شد و صورتشو آب زدو رفت.
پایان
پ.ن1: گزارشاتی که بهمون رسیده چشمای میرتل دیگه قابل شمردن نبوده

پ. ن 2: باید بگم که اسنیپ فهمید میرتل شنیده این حرفا رو برای همین حافظشو پاک کرد.
درود بر تو فرزندم.
اینبار بهتر بود پستت.
هرچند که هنوز یک سری اشکالات ریز داری که اونا هم با ورود به ایفای نقش رفع میشن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
میترتل گریان مثل همیشه توی دستشویی دختران مشغول گریه کردن بود که ناگهان متوجه شد در دستشویی باز شد.
سریع رفت و یه گوشه قایم شد. (البته خب قایم شدنشون مثل انسانا نیست رفت تویه یه چیزی
)منتظر شد تا ببینه که کی بوده اومده تو دستشویی یهو چشماش شش تا شد. (چهارتا چشم خودش دوتا هم عینکش)
دراکو مالفوی رو دید که با چشمایی که انقد گریه کرده بودن رنگ خون گرفته بودن وارد دستشویی دختران شد. ( بی حیا
)از اونجایی که خیلی فضول بود ساکت سرپا وایستاد تا ببینه جریان چیه!
حالا بریم اونور قضیه پیش دراکو
همونطور که گفتم چشماش از گریه شده بود کاسه ی خون و انقد ناراحت بود که فقط میخواست حرف بزنه تا خالی شه برای همین حواسش نبود که اون دوروبر کسی هست یا نیست. شروع کرد بلند بلند با خودش حرف زدن:
چرا من؟ چراااااااا؟ آخه من هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بخوام یکیو بکشم! اونم کی دامبلدور!!!! عالم و آدم خواستن این غلطیو بکنن نتونستن حالا من که هنوز دهنم بو شیر میده میخوام اینکارو کنم. نه نه نه نه من عمرا اینکارو نمیکنم اصلا دلشو ندارم که این کارو کنم الانم میرم پیش اسنیپ و میگم من مال این حرفا نیستم. آره آره همین کارو میکنم میرم پیشش. (لازم به ذکر است که میرتل چشماش هشتا شده بود
)از قضا اسنیپ هم اونجا بود(برای چشمای اون اتفاقی نیافتاده بود فقط عصبی شده بود)
اومد جلو و با عصبانیت یه سیلی محکم زد به صورت دراکو و گفت: تو نمیفهمی چه ماموریت مهمی بهت واگذار شده. اگه تو دامبلدورو بکشی میشی نور چشمی ولدمورت چرا نمیفهمی.
- نخواستم نور چشمی شم. مگه مغز خر خوردم برم و دامبلدورو بکشم اون تو یه چشم به هم زدن منو پودر میکنه.
- احمق مگه فقط تو و اون اونجایین من و چند نفر دیگه هم هستیم نمیزاریم حتی چوب دستیشو تکون بده تو فقط کافیه یه ورد خیلی خیلی ساده رو بخونی و تمووووم.
- چطور میتونم به تو اعتماد کنم که پشتمو خالی نمیکنی.
- میگم احمقی میگی نه ! من با مادرت پیوند ناگسستنی بستم میفهمی ینی چی؟ ینی نمیتونم کار دیگه ای غیر از این بکنم وگرنه میمیرم.
- اینم حرفیه. الان که اینارو گفتی خیالم راحت شد. باشه انجامش میدم. آره انجامش میدم من میتونم. کاری نداره یه ورد ساده میخونمو کار تموم میشه.
- آفرین پسر خوب. من دیک میرم تو هم اون اشکاتو پاک کن که آبروی خودتو خونوادتو بردی.
- بازم ممنون
اینجوری شد که دراکو خیالش از مردن راحت شد و صورتشو آب زدو رفت.
پایان
پ.ن1: گزارشاتی که بهمون رسیده چشمای میرتل دیگه قابل شمردن نبوده

پ. ن 2: باید بگم که اسنیپ فهمید میرتل شنیده این حرفا رو برای همین حافظشو پاک کرد.
درود بر تو فرزندم.
اینبار بهتر بود پستت.
هرچند که هنوز یک سری اشکالات ریز داری که اونا هم با ورود به ایفای نقش رفع میشن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط erfanRJ در 1397/8/11 22:27:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 20:57:02
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1397/8/12 20:57:02
Ravenclaw is my everything


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
(33.59 KB)