جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1397 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین

- دِ میگم خم شو!
- بیشتر کمرم خم نمیشه!
- باید بشه!

و پنه به زور کمر کریس را پشت نرده ها قایم کرد! آنها حالا رسیده و پشت نرده ها بودند. همین طوری منتظر مانده بودند و کمرشان به معنی واقعی خشک شده بود. طوری که کریس دیگر اختیار کمرش را نداشت و هر دو دقیقه یک بار، کمرش به طور عجیبی بالا میرفت. رون هم بخاطر غوز شدنش ، فشار زیادی به او وارد شده و بخاطر همین خیلی گشنه بود!

ماتیلدا و گادفری نمی خواستند انقدر به خود فشار بیاورند و خودشان را خسته کنند. پس کلا دراز کشیده بودند و دیگر هم با دعواهای پنه روبرو نمیشدند. بالاخره آنها هم از این وضعیت خسته شده بودند. تا گادفری سرش را کمی بالا آورد، به طور ناگهانی گفت:
- دراز بکشید!

و همه هم بی اراده بر زمین دراز کشیدند. پنه خیلی آرام گفت:
- چی شده؟!
-‌ همین الان دیانا رو با مالفوی دیدم که داشتن میومدن بیرون!
- یعنی اینجا؟
- نه! تو حیاط! بهتره به حرفاشون گوش کنیم!

داستان از زاویه ی سوم شخص دیانا و مالفوی!

آنها از در خانه ی ریدل بیرون آمدند و به طرف حیاط حرکت کردند. در چشمانشان ترس موج میزد. پس مجبور بودند که با هم حرف بزنند که کمی آرام بگیرند! دیانا گلویش را صاف کرد و گفت:
- مالفوی... به نظرت این دیگه بیش از حد ظلم نیست که دو تا بچه رو بفرستن دنبال یه آدم روانی؟!

مالفوی هم با سر تایید میکند.
- درسته! اما اینجا خونه ی ریدله! ما مرگخواریم. اگرچه بچه ایم اما باید به اینجور چیزا عادت کنیم.
- اما چرا حالا؟!‌ منظورم اینه که... بهتر نبود که اول مرگخوارا به اون پیر خرفت دامبلدور حمله میکردن و میکشتنش، بعد این مردو شکنجه میکردن؟ احتمالا هم انقدر از شکست دادن دامبلدور خوشحال میبودن که دیگه به ما هم این ماموریتو نمیدادن!
- اما حالا این کاریه که اونا میخوان. ولی خیلی پلیدانست. من که دارم عاشقش میشم. الان حدودا پنج دقیقه دیگه مرگخوارا میرن که بیمارو تو کلبه ی سفید بکشن! پس عجله کن!

و رفتند!

محفلی های پشت نرده!

نفسشان بند آمده بود. نمینوانستند حرف بزنند. البته فکر میکردند که این اتفاق بی افتد. اما میخواستند باور کنند که این اشتباه بود! ماتیلدا بریده بریده گفت:
- بچه ها... شنیدین چی گفتن؟! ما نباید میومدیم اینجا.

گادفری حرف او را ادامه میدهد:
- یا حداقل مهما نمی اومدن! بچه ها ما باید از پروف مواظبت کنیم. تو کلبه ی سفید‌، محفلی ها بی دفاعن و خبر ندارن! دو نفرمون باید بره اونجا! بقیه هم باید حواس مرگخوارا رو پرت کنن!

کریس ترسیده بود. اما هیچ چیزی نگفت. در عوض رون با نگرانی گفت:
- من میخوام کنار خانوادم باشم. پس من میرم. و نفر بعدی...

هم به غیر از پنه یکصدا میگویند:
- پنه!

پنه با ناباوری گفت:
- چی؟! من؟!

ماتیلدا با سرعت میگوید:
- آره پنی. من، کریس و گادفری مرگخوارا رو معطل میکنیم. اما طبیعتا نمیتونیم برا همیشه نگهشون داریم. باید یه نفر با تجربه، باهوش و شجاع بره پیش دامبی! که تو همه ی اینا رو شامل میشی. همه ی محفل تو رو سر دسته ی خودشون میدونن. برو و دامبلدور رو به یه جای دیگه ببر!
- اما...

اما کریس حرف او را قطع میکند.
- عجله کن!
- خیله خب! میرم. موفق باشین!

و پنه و رون، به کلبه ی سپید آپارات کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آذر 1397 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-حالا چیکار کنیم؟

کریس سعی میکرد زیر دست و پای ارتش ویزلی ها له نشود.
-خب باید بریم خونه ریدل!

ناگهان یک برگه دیگر روی دست پنه افتاد.
-بچه ها نوشته که...به خونه ریدل نیاید چون کسی اونجا نیست،به خداکسی نیستا!نیاید!

کریس خندید.
-خیلی خوب مانعمون شدن!خب دیگه جمع کنید بریم ارتش ویزلی...

ماتیلدا وسط بحث پرید.
-نه بابا!اینهمه آدم؟ضایعس!باید نامحسوس بریم!اینجوری که میفهمن.

صدای ارتش ویزلی درآمد.
-ینی چی؟
-اتفاقا باید زیاد باشیم بزنیمشون!
-فرزند بیشتر زندگی بهتر!

پنه جیغ بلندی به نشانه سکوت کشید.
-خودم انتخاب میکنم،چهار نفر،رون و ماتیلدا و گادفری!

کریس پوکر فیس میشود.
-این که سه نفره؟
-وااای!تو چجوری تو ریون افتادی کریس؟با خودم چهارتا!
-منم ببرید!تروخدا!

رون موهای نارنجی اش را صاف کرد.
-میتونی بمونی اینجا و منتظر پروف...
-من خودم اوردمت اینجا رون!بعدم من نمیخوام پیش خانواده تو بمونم!
-چرا؟خانواده به این خوبی؟
-یهو دیدی عاشق یکی از این فامیلای مو قرمزتون شدم!
...
...
و این طور شد که چند دقیقه بعد پنه،ماتیلدا،گادفری و کریس درحال آپارات نزدیک خانه ریدل بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آذر 1397 07:50
نمایش جزئیات
آفلاین
شخص نامعلوم تنها ضربه ای به پس کله کریس زد تا او را وادار به حرکت کند.
کریس نیز ایمپریو طور به طرف جارویش رفت و در همین حین با شماره بعدی تماس گرفت.
- سلام رون! آره دیدمش! همین الان راه بیفت بریم کلبه! آره به ننه باباعم بگو! لشکر ویزلی رو آماده کنی آ...

با وجود تمام خونسردی نگاهش دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. اگر پروفشان از دست می رفت...‌ او هرگز خودشان را برای ترکش نمی بخشید!

کمی که زمان گذشت، همزمان کریس و ارتش مونارنجی ها رسیدند. پشت سرشان هم گادفری و سوجی و ادوارد بودند که به طرف کلبه می دویدند.

- پروف! پروف جون من بلند شین!

ملت محفلی با چشم های گرد و بغضی آشکار به صحنه روبرو خیره شدند.
گادفری با لبهای لرزان پیشتر رفت و کنار جسد دامبلدور روی زانوهایش افتاد. کلاهش را از سر بیرون آورد و به آرامی گفت:
- یعنی ما از دستش دادیم؟!
وای بر ما!

و ضجه زنان و پا به سر کوبان زیر گریه زد.
صحنه فوق تراژیکی بود. بارانی که هیچکس نمی دانست درآن سال خشک و وسط تابستان از کجا این طور سیل طور بر سرشان می بارد، جسد پروف در آن میان، کوکاکولاهایی که از دماغش بیرون زده و در آنها غوطه ور شده بود، و سرهای فرو افتاده و گریه های ملت محفلی‌. تا اینکه آملیا گریه کنان گفت:
- استایلشو! چقدر آب رفته پروفم!
- آره! دماغشم این لحظه آخری مثل اینکه جاافتاده بوده!
- ریششم کوتاه کرده بوده مرلین بیامرز!
- تازه رنگشم کرده!

با این توصیفات، ابتدا محفلیون با شک به هم نگاه کردند و سپس به سرعت از کنار جسد به عقب پریدند.

- این کیه دیگه؟
- لباسای پروفو تن یکی کردن!
- واقعا چرا؟
- پس پروف کو؟ این شبیه یکی از مرگخوارا نیست؟
- هست!
- پس یعنی... پروف و گرفتن؟

کاغذی پاره و نیم سوخته از آسمان به آرامی فرود آمد و روی جسد مرگخوار قرار گرفت. پنی به سرعت آن را برداشت.

- شما گول خوردین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/9/22 9:15:41
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1397 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سمتی دیگر،ناکترن

کریس چمبرز قدم میزد و دنبال معجونی برای کشتن دسته جمعی حلزون های وحشی بود.بله او جادوگری سفید بود پس در این کوچه سیاه فقط به دنبال همین ماده میتوانست باشد.همینطور که راه میرفت از بغل دکه ای رد شد و اعلامیه ای روی دیوار دید.
نقل قول:
توجه!...............................توجه! آلبوس دامبلدور به شدت مریض شده و در کلبه سفید تنهای تنها بدون هیچ محفلی است.داوطلبان برای یکسره کردن کار وی به بلاتریکس مراجعه کنند.


-چی؟پروفسور؟نه!
و گوشی ماگلی اش را درآورد و به دلایل نامعلوم از بین این همه محفلی به لودو بگمن زنگ زد.
-الو،لودو؟
-الو،شما؟
-کریسم.
-رونالدو؟!

کریس پوکرفیس میشود.
-چمبرزم.
-نمیشناسم.

کریس پوکر فیس تر میشود.
-بابا عضو محفلم!دامبلدور داره میمیره باید بریم کمکش!
-کی؟

کریس بیشتر از هر ماگل و جادوگری در طول تاریخ پوکر فیس میشود.
-پروفسور آلبوس پرسیوال برایان دامبلدور!
-صبر کن ببینم،اصلا تو شماره منو از کجا داری؟
-تو چراگوشی ماگلی داری؟

اینبار لودو پوکر فیس میشود.
-باید بریم پروف رو نجات بدیم،تو کلبه سفید.
-اکی اگه قرار نداشته باشم میام.

کریس در این لحظه گوشی را قطع کرده و خطاب به شخص نامعلومی میگوید:
-من میتونم فحش بدم یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1397 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا و پنه در حال فکر کردن روی نقشه خود بودند و با چهره های پوکر به هم نگاه میکردند ،هاگرید صوت میزد و چایی خود را دم میکرد.
پنه از جای خود پا شد و با چهره ای نگران و پر از استرس و اعصبانی به هاگرید تذکر میداد:
-مثل اینکه اصلا یادت نیست چه اتفاقی افتاده ها.
-مگه چه اتفاقی افتاده؟
-مثل اینکه یادت نیس دامبلدور مریض شده ها!
-اه؟راست میگی ها.
-تازه بیا اینو بخون ،مرگخوارا اطلاعیه زدن.

هنگامی که پنه می خواست نامه را به هاگرید دهد یکی فریاد زنان و با صدای بلند برادر گویان نزدیک تر میشد.
-این صدا دیگه چیه؟

و ناگهان چیزی مهکم به خانه هاگرید میخورد و صدای مهیبی میدهد؛بوووووووومببببببب
پنه و ماتیلدا شروع به جیغ زدن کردند و این طرف و آن طرف میرفتند،چایی هاگرید بروی زمین ریخده بود شیشه ها و پنجره ها با جیغ های بلند ماتیلدا و پنه میشکستند و همه چیز بهم ریخته بود؛هاگرید به بیرون رفت تا ببیند این اتفاق ناشی از چیست؛
یک هیپوگریف روی خانه هاگرید سقوت کرده بود و سقف خانه را خراب کرده بوده،آبرفورث و بزش روی زمین ولو شده بودند،آبرفورث با چهره ای تاراحت،اعصبانی و مسترب گونه ناله سر میداد:
-برادر دارم میام کمکت ، نگران نباش خودم تکی به دادت میرسم

پنه و ماتیلدا با جیغ های بنفش و چهره های رنگ پریده و متعجب به بیرون از خانه می آیند ،با دیدن آبرفورث که روی زمین ولو شده بود جیغ های بنفش خود را متدقف کردن و به کمک آبرفورث رفتن و او و بزش را به خانه آوردند هاگرید هم هیپوگریف را از روی سقف به پایین آورد.
آبرفورث با چهره پوکر اعصبانی و مسترب به این طرف و آن طرف خانه حرکت میکرد.
-انگار مرگخوارا فعل خواستن رو صرف کردند و می خان کارشونو عملی کنن ،نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنیم

آبرفورث نگاهی زیر چشمی به هاگرید که درحال خوردن کیکش بود کرد و با لحنی خشن گفت:
-ببینم نشستی داری کیک میخوری؟این چه وضعشه ؟هیپوگریفم کی سالم میشه پس؟ای بابا.
-امروز که خوب نمیشه باید فکر دیگه ای کنیم.
-یافتم با تسترال ها میریم

پنه لوپه از جایش بلند شد و با ناراحتی رو به آبرفورث کرد و گفت:
-هاگرید تسترال هارو فروخته
-امکان نداره،نه،این چه بدبختیه ایه آخه ؛اصلا مگه فقط تسترال داریم کلی حیوون دیگه هم داریم؛هاگرید پاشو برو یدونه از هیپوگریفاتو بردار بیار.

بعد از کمی انتظار هاگرید یکی از هیپوگریف هارا برای آبرفورث پنه و ماتیلدا سوار بر هیپوگریف به سمت خانه گریمولد روانه شدند.
چند ساعت بعد به خانه گریمولد نزدیک شدن.
آبرفورث فریاد زد :
-داریم فرود میایم.
-فکر کنم داریم سقوت میکنیم،آخه سابقه خوبی تو فرود با هیپوگریف نداری
-خجالت بکش،به منی که۱۳۷سالمه داری میگی تو سابقه خوبی با پرواز هیپوگریف نداری

و آنگاه هیپوگریف به پشت بام خانه گریمولد برخورد کرد و صدایی بسی شتلللللققق دادو تمام افرادی که سوار بر هیپوگریف بودند به سه مار آن طرف تر پرت شدند و صدایی بسی ترب گونه دادند.
وبه سمت در خانه گرمولد ها روانه شدند.

-آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،ای بابا این در طلسم شده باز نمیشه اصلا
-فکر کنم

آبرفورث حرف پنه را قطع کرد.
-هیس،باید یه فکر اساسی بکنم،اینجوری نمیشه.
-ولی اون در که
و باز هم حرف پنه را قطع کرد.
-نمیزاری فکر کنیم دیگه
-خب ولی اون در که بازه
-خب چرا از اول نمیگی؟
-خب خودت نذاشتی بگم

و آبرفوزث لگدی بسی مهکم به در میزند جوری که لوله های در باز می شود و در مانند یک کدو بر روی زمین ولو میشود.
-میبینی کاراتو؟
-خوب خدت زدی شکوندی درو به من چه .
-خب حالا هزینه این در رو کی میده؟

پنه نگاهی پوکر آمیز به آبرفورث میکند و سه نفری به همراه بز به راه میفتند.
-خب حالا کدوم وری بریم ماتیلدا؟

ماتیلدا کمی فکر میکند
-سمت گوشت.
-همونطور که میبینی من دوتا گوش دارم ، کدوم یکی؟
-سمت راستیه.
-راست من یا راست تو؟
-فکر کنم یکی باشن.

و آخر هردو به سمت چپ با چخره هایی نگران به راه میفتند.
آبرفورث مردی را میبیند و بی درنگ چوبدستی خود را در می آورد.
-لوکوموتور مورتیس،بابِل هِد چارم،اِکسپِلیارموس،اینسندیو،سکتوم سمپرا،پِتریفیکوس توتالوس،ریلاشیو؛حال کردین؟اینجوری باید مرگخوار نفله کنید،کلکسیونی از وردامو روش زدم.

و آنگاه شاهد بودند که کوکاکولا از دماغ بینی و دهان آن مرد به بیرون زد و روی زمین افتاد و بی هوش شد.
تازه فهمیدن که آن مرد دامبلدور بوده و آبرفورث به اشتباه در تاریکی به آن ورد زده است.
حالا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز بهم ریخته بود ماتیلدا و پنه در حال جیغ زدن و آبرفورث در حال گریه کردن و مرگخواران آماده برای حمله کردن بودند.
آبرفورث با چشمانی گریان و ناراحت فریاد زد و رو به پنه کرد و گفت:
-اگه بهوش نیاد خودم با همین دستام میکشمت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: شنبه 17 آذر 1397 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
جیغغغغغغ!

بله. ایندفعه هم ماتیلدا پنه را همراهی میکرد. انقدر جیغ آن دو طول کشید که به طور غیر منتظره ای، پنه گفت:
- نظرت چیه جیغ نکشیم؟!
- نظرم مثبت. اما... چرا؟!
- چون خواننده ی رول خسته میشه. بعد یهو میاد تو خوابت و اونم انقدر جیغ میکشه که مرلین بیامرز بشی!
- درست!

هر دو نفس عمیقی کشیدند و به هاگرید نگریستند. بعد مدتی، هر سه بر روی صندلی های کوچکی نشستند که هاگرید از هر سه ی آنها به عنوان یک صندلی استفاده میکرد. و البته جای تعجبی هم نداشت که بلافاصله بعد نشستن هاگرید‌، صندلی به هزار تیکه تبدیل شد! نه... کارشناسان بعد اتفاق ها، خانه ی هاگرید را وارسی کردند و گفتند که به هزار و یک تکه تبدیل شد! به هر حال... هاگرید بر روی زمین نشست.

البته برای او مشکلی ایجاد نکرد! زیرا از ماتیلدایی هم که بر روی صندلی نشسته بود، نه متر و خورده ای ( کارشناسا اینجا چی کار میکنن؟! هی مقدار دقیق میخوان! هی مقدار واقعی رو میگن. یکی این ها رو بیرون کنه!) ببخشید... نه متر و خورده ای بالاتر بود.

اولین کسی که به حرف در آمد، شکم هاگرید بود که حتی ویبره ی رز زلر هم مقابل او کم می آورد. اما این روبیوس را وادار کرد که به حرف در آید.
- خب... من گوشنمه! شما گوشنتون نیس؟

هر دوی آنها یکصدا گفتند:
- نه!
- پس من این کیکرو میذارم رو میز و میرم یه چایی دُرُس کنوم! و شوما به بحث موهمتون برسین. به نتیجه ای هم که رسیدین، به من هم بگویین!

او کیکی را از موهای پشمکی شکلش در آورد. آن کیک روزی توت فرنگی و صورتی بود اما حالا انبوهی از موهای هاگرید روی آن کپه شده بود و به نظر چنان خوشمزه نمی آمد! هاگرید یک متر دور تر رفت که قوری را روی اجاق بگذارد. در همین حال، ماتیلدا و پنه با هم بحث میکردند!
- چیکار کنیم؟
- بشینیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
- فکر خوبیه!
- ببین، هوریس تازه آممم اون تسترالارو برده. بریم پس بگیریم ازش؟
- نه! این یه نقشه ی ابتداییه! شاید اصن بخاطر همین اومده تسترالارو برده. چون شاید میدونسته که میریم به کلبه! و میخواسته که فقط کار ما با تاخیر انجام بشه. اما نمیدونم هاگرید چرا اینکارو کرده! حالا چیکار کنیم؟...

ناگهان جغدی به شیشه ضربه زد. پنه نگاه عجیبی به آن انداخت اما ماتیلدا پنجره را باز کرد و جغد داخل شد. او روزنامه ای را با تیتر " اطلاعیه" را بر روی میز انداخت. و به دست ماتیلدا نوک زد. او هم برخلاف همیشه، منظور او را فهمید و به او پنج کنوت داد! جغد رفت و پنه روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندنش. ماتیلدا گفت:
- جغدِ کی بود؟ اصن چیه؟ الان تو این موقعیت...
- ماتیلدا، مرگخوارا اطلاعیه زدن!

و روزنامه را جلوی صورت ماتیلدا گرفت. صورت ماتیلدا مثل گچ سفید شد.
- باید عجله کنیم!
- و به نظرم ما هم باید همین راه رو در پیش بگیریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

-یسسسس!دامبلدور مریض شده!بالاخره میتونیم از دستش راحت شیم!
بلاتریکس دستی در موهایش برد،که البته زیاد کار بهداشتی نبود،با وجود آنهمه شپش غیر بهداشتی.
-ارباب فارسی را پاس دارید.بجای یس بگویید بلههههه!
لرد چشم غره ای به بلاتریکس رفت.
-حالا ولش کن!با کیا بریم خونه گریمولد بلا؟
-ارباب چرا فعلتون از اول شخص جمع احترام به خود به فعل اول شخص مفرد تغییر کرد؟
-ایبابا!خب با چه کسانی برویم تا کار دامبلدور مریض را یکسره کنیم؟!
....
....
....
-چرا ایستادی منو نگاه میکنی؟برو چند تا مرگخوار را بیاور برویم گریمولد دیگر!

چند دقیقه بعد تبلیغی با این عنوان سرتاسر خانه ریدل زده شده بود.نقل قول:
توجه!...............................توجه! آلبوس دامبلدور به شدت مریض شده و در کلبه سفید تنهای تنها بدون هیچ محفلی است.داوطلبان برای یکسره کردن کار وی به بلاتریکس مراجعه کنند.


کلبه سفید

دامبلدور پایش را روی پایش انداخته و از همیشه سرحال تر بنظر میرسد،کوکا کولایش را سر میکشد و میگوید:
-فکر کنم تا الان دوتاشون خبر دار شده باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: محفلیا دچار فروپاشی شدن و محفل و روشنایی رو کنار گذاشتن. حالا دامبلدور که احساس تنهایی می کنه، توی روزنامه خبری چاپ می کنه مبنی بر اینکه دامبلدور بیمار شده و روزای آخرشه تا بتونه محفلیا و مرگخوارا رو جمع کنه و با ایجاد درگیری هیجان محفلیا رو برگردونه. خبر به زودی همه جا پخش می شه وماتیلدا و پنه لوپه می رن پیش هاگرید تا زودتر همه رو جمع کنن و به کمک دامبلدور برن.

***

هاگرید در حال فین کردن در دستمال بزرگو سفیدش - یکی از لباس های پروف - بود که کسی در زد.
- برین پی کارتون! من الان فقط باهاس گریه کنم!
- در رو باز کن هاگرید! مائیم!

هاگرید به سختی از جایش بلند شد و در را به روی پنه لوپه و ماتیلدا باز کرد؛ در حالی که آماده بود تا دوباره فریاد زدن را از سر بگیرد ماتیلدا گفت:
- صبر کن! الان وقت گریه نیست!
- خو پَ چیکار کنم؟
- این نامه رو می گیری و می دی تسترالات بفرستن برای همه بچه ها تا جمع بشن کلبه سپید!
- ولی من که تسترال نرَّم! همشونو فروختم به هوریس!

پنه لوپه و ماتیلدا با وحشت نگاهی به هم انداختند و همزمان جیغ زدند:
- چی؟
- همین الان هوریس از مدرسه اومد تسترالامو خرید برد!

پنه لوپه کمی لبهایش را به هم فشرد و در حالی که سرخ شده بود شروع به جیغ زدن کرد؛
حالا ماتیلدا هم برخلاف همیشه همراهیش می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1397 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم هایش لرزان بود. روزنامه را در دستانش میفشرد. دندانش را بر هم میسایید و هر از چند گاهی، زبانش را گاز میگرفت که گریه نکند. اشک در چشمانش حلقه زده بود. هنوز باور نمیکرد که همچین اتفاقی برای پروفسور عزیزش افتاده بود. قدیم ها علی رغم دستان چروکیده اش، سالم بود و ورزش میکرد، اما چرا حالا؟! ناگهان مسئله ای در ذهنش جرقه زد. اما قبل از اینکه درباره ی آن تامل کند، گوشی اش زنگ خورد.

اصلا حوصله ی جواب دادنش را نداشت. اما شخص زنگ زده، کسی بود که شاید میخواست درباره ی آن موضوع حرف بزند. پس با بی حوصلگی، به تلفن پاسخ داد. دوست نداشت که او حرف بزند چون میدانست اگر حتی یک کلمه درباره ی آن موضوع حرف بزند، نمی توانست جلوی خود را بگیرد و اشک هایش سرازیر میشد. اما خوشبختانه شخص شروع به حرف زدن کرد. از صدایش معلوم بود که وضع او از دختر زرد پوش بهتر نبود!
- ماتیلدا؟

ماتیلدا جواب نداد و باعث شد که دختر حرف خود را ادامه دهد.
- می دونم که میدونی چه... اتفاقی افتاده! همه ی ما... ناراحتیم. اما...

ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- زنگ زدی که چی؟ آرومم کنی؟! خودت حالت بدتر از منه و اگه بخوای منو دلداری بدی، بهتره بهت بگم که اصلا تو اینکار وارد نیستی! اگه بخوای درباره ی پروفسور...

او نتوانست تحمل کند و اشک هایش سرازیر شد. او با هق هق گفت:
- پروفسور هق نمیتونه مریض هق شده باشه.

دختر پشت تلفن هم خیلی ناراحت بود. اما گریه نکرد. او باید روحیه میداد. به نوعی، او جای هرمیون گرنجر بود.
- خیله خب... بسه! باید حضوری حرف بزنیم، پشت تلفن نمیشه حرف زد. کجایی؟

ماتیلدا به سختی گفت:
- کوچه ی دیاگون.
- دم مغازه پاتیل فروشی وایسا. یه چند دقیقه بعد اونجام!

چند دقیقه بعد، دم در مغازه ی پاتیل فروشی

صبح بود. اما هیچ مغازه ای باز نبود. ماتیلدا میتوانست تعجب کند اما هم حوصله و هم وقت نداشت. نگاهش بر پیاده رو متمرکز بود و بالاخره او را دید. دخترک سریع پیش ماتیلدا آمد. لباس هاگوارتز و گروهش را پوشیده بود و زحمت عوض کردن لباسش هم به خود نداده بود. شاید او هم مثل ماتیلدا حوصله ی هیچ چیز را نداشت. تنها امتیاز مثبت او، پف نکردن چشمانش بود. او قوی بود و گریه نکرده بود. او سر صحبت را باز کرد:
- ماتیلدا، سریع میریم سر اصل مطلب. اما موقع حرف زدن، لطفا گریه نکن.
- باشه.

اما شک و تردید در صدایش مشهود بود. ریونکلاوی از او پرسید:
- می خوای بشینیم؟

ماتیلدا سر خود را تکان داد. در واقع آبی پوش هم دلش نمی خواست.
- خب... می دونی که پروفسور مریض شده. توی همه روزنامه ها نوشته شده و همه جای دنیای جادو و خصوصا هاگوارتز پخش شده. ما حدود چهار ماه پیش، از هم پاشیدیم و حس کردیم که دیگه محفل و روشنایی وجود نداره. در واقع از بین رفته. اما ما باید احساس تاسف کنیم. تو طی این چند ماه، به پروفسورمون سر نزدیم و اونو شرمنده کردیم. فکر نمیکنی بخاطر ما بوده که مریض شده؟ ما که کمکش نکردیم! هیچوقت!

ماتیلدا ناسزا هایی به خود گفت و خود را به نوعی دعوا کرد. اما دخترک ادامه داد:
- الان که همه جا این خبر پخش شده...

مغز ماتیلدا ناگهان از تعطیلات بازگشت و حرف او را ادامه داد:
- محفلی ها یعنی ما باید به اون کمک کنیم. در واقع باید پیش هم جمع بشیم و به پروف کمک کنیم. الان که همه جا پخش شده که پروفس مریضه... یعنی ممکنه مرگخوارا اونو ضعیف بدونن و بخوان بهش صدمه بزنن؟!

دختر با سر تایید کرد و گفت:
- دقیقا! ما... خب باید همه رو جمع کنیم. و تو کلبه ی سفید جمع بشیم. تو روزنامه درباره ی وضعیت فعلی دامبلدور توضیح داد و اونجا نوشته شده بود:' تازگیا دامبلدور به کلبه ی سفید پناه برده'. ما باید بریم اونجا و به پروفسور عزیزمون کمک کنیم. ممکنه که مرگخوارا هم برن اونجا. پس ما باید با بیشترین نفرات و با کمترین زمان، به اونجا بریم.
- درسته پنی ! و الان باید به مهم ترین فرد ممکن رجوع کنیم و اون...

پنی جمله ی او را تمام کرد.
- پیش هاگرید بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:37:35
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:39:17
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:44:42
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1397 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی دامبلدور از خونه خانوم فیگ بیرون اومد، تنها فکرش درگیر این بود که آیا واقعا ازدواجش ممکنه بتونه اون همه مشکل رو برطرف کنه؟ نبود ویزلیا، تاریکی و بی کسی گریمولد، و درد اونهمه سخنرانی با عشقی که حالا روی دستش مونده بودن.

"چطور می تونه محفلیا رو برگردونه؟" این سوال مدام توی ذهنش تکرار می شد وجوابی براش نداشت. اما خب، اون دامبلدور بود و فیلم ایرانی هم نگاه می کرد. پس، فهمید که همیشه یه راه حل وجود داره!

.............

تیتر روزنامه پیام امروز که جدیدا به انحطاط کشیده شده بود و کلی آدم منحطط اونجا با گرفتن پول از ملت خبرای الکی چاپ می کردن حالا نشانگر یه چیز بود:

بیماری وحشتناک آلبوس دامبلدور، جامعه جادوگری را نگران کرده است!

دامبلدور همینطور که لبخند شیطانی به لب از دفتر روزنامه بیرون می رفت چند تا ابرو بالا انداخت و در این لحظه عزیز حسابی بابت ابرو داشتنش مرلینو شکر کرد. این ترفند فیلم ایرانی می تونست حس عشق رو در محفلیا بیدار کنه و اونا رو به خونه گریمولد بکشونه.
تنها چیزی که دامبلدور نیاز داشت این بود که یک جذابیت برای گریمولد پیدا کنه تا محفلیا دوباره اون همه کار و فعالیتو به خاطر بیارن؛ که خب فکر به یه جنگ با مرگخوارا جهت تفریح بد نبود.
اگه فرضیه هاش درست از آب در می اومدن مرگخوارا برای کشتنش به گریمولد میومدن و این رویارویی... خب، خیلی هم جالب می شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/7/4 18:21:34
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/7/5 14:50:25
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈