- دِ میگم خم شو!
- بیشتر کمرم خم نمیشه!
- باید بشه!
و پنه به زور کمر کریس را پشت نرده ها قایم کرد! آنها حالا رسیده و پشت نرده ها بودند. همین طوری منتظر مانده بودند و کمرشان به معنی واقعی خشک شده بود. طوری که کریس دیگر اختیار کمرش را نداشت و هر دو دقیقه یک بار، کمرش به طور عجیبی بالا میرفت. رون هم بخاطر غوز شدنش ، فشار زیادی به او وارد شده و بخاطر همین خیلی گشنه بود!
ماتیلدا و گادفری نمی خواستند انقدر به خود فشار بیاورند و خودشان را خسته کنند. پس کلا دراز کشیده بودند و دیگر هم با دعواهای پنه روبرو نمیشدند. بالاخره آنها هم از این وضعیت خسته شده بودند. تا گادفری سرش را کمی بالا آورد، به طور ناگهانی گفت:
- دراز بکشید!
و همه هم بی اراده بر زمین دراز کشیدند. پنه خیلی آرام گفت:
- چی شده؟!
- همین الان دیانا رو با مالفوی دیدم که داشتن میومدن بیرون!
- یعنی اینجا؟
- نه! تو حیاط! بهتره به حرفاشون گوش کنیم!
داستان از زاویه ی سوم شخص دیانا و مالفوی!
آنها از در خانه ی ریدل بیرون آمدند و به طرف حیاط حرکت کردند. در چشمانشان ترس موج میزد. پس مجبور بودند که با هم حرف بزنند که کمی آرام بگیرند! دیانا گلویش را صاف کرد و گفت:
- مالفوی... به نظرت این دیگه بیش از حد ظلم نیست که دو تا بچه رو بفرستن دنبال یه آدم روانی؟!
مالفوی هم با سر تایید میکند.
- درسته! اما اینجا خونه ی ریدله! ما مرگخواریم. اگرچه بچه ایم اما باید به اینجور چیزا عادت کنیم.
- اما چرا حالا؟! منظورم اینه که... بهتر نبود که اول مرگخوارا به اون پیر خرفت دامبلدور حمله میکردن و میکشتنش، بعد این مردو شکنجه میکردن؟ احتمالا هم انقدر از شکست دادن دامبلدور خوشحال میبودن که دیگه به ما هم این ماموریتو نمیدادن!
- اما حالا این کاریه که اونا میخوان. ولی خیلی پلیدانست. من که دارم عاشقش میشم. الان حدودا پنج دقیقه دیگه مرگخوارا میرن که بیمارو تو کلبه ی سفید بکشن! پس عجله کن!
و رفتند!
محفلی های پشت نرده!
نفسشان بند آمده بود. نمینوانستند حرف بزنند. البته فکر میکردند که این اتفاق بی افتد. اما میخواستند باور کنند که این اشتباه بود! ماتیلدا بریده بریده گفت:
- بچه ها... شنیدین چی گفتن؟! ما نباید میومدیم اینجا.
گادفری حرف او را ادامه میدهد:
- یا حداقل مهما نمی اومدن! بچه ها ما باید از پروف مواظبت کنیم. تو کلبه ی سفید، محفلی ها بی دفاعن و خبر ندارن! دو نفرمون باید بره اونجا! بقیه هم باید حواس مرگخوارا رو پرت کنن!
کریس ترسیده بود. اما هیچ چیزی نگفت. در عوض رون با نگرانی گفت:
- من میخوام کنار خانوادم باشم. پس من میرم. و نفر بعدی...
هم به غیر از پنه یکصدا میگویند:
- پنه!
پنه با ناباوری گفت:
- چی؟! من؟!
ماتیلدا با سرعت میگوید:
- آره پنی. من، کریس و گادفری مرگخوارا رو معطل میکنیم. اما طبیعتا نمیتونیم برا همیشه نگهشون داریم. باید یه نفر با تجربه، باهوش و شجاع بره پیش دامبی! که تو همه ی اینا رو شامل میشی. همه ی محفل تو رو سر دسته ی خودشون میدونن. برو و دامبلدور رو به یه جای دیگه ببر!
- اما...
اما کریس حرف او را قطع میکند.
- عجله کن!
- خیله خب! میرم. موفق باشین!
و پنه و رون، به کلبه ی سپید آپارات کردند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






