ویزو ویز ویز کنان خود را به گوشه رینگ کشاند
دیگر نفسش بالا نمی آمد.
اضطراب و استرس مسابقه و برد و باخت و زنده ماندن یکطرف،و قلب اژدها و وضعیت انتونین از طرف دیگر مغز مگسیش را به جنجالی درد آور و جنون انگیز کشانده بود.
درافکارش غرق بود که ناگهان با صدای گزارش گر و چیزی که شنید به خودآمد و با چشمانی گشاد شده به سکوی گزارشگر خیره شد.
- بله همونطور که مشاهده شد مگس ویزو نام حریف اول خود را شکست داد و اکنون رینگ برای مبارزه دوم آماده است.
حریف این دوره برای ویزوکسی نیست بجزـــــــــ
بله درسته اون کسی نیست بجز شپش اعظم نیتیک!
اندام ورزشکاریه نیتیک از دور مبارز میطلبه.
منتظر بمونیم و ببینیم این بار مگسک میخواد چطوری خودشو از مهلکه نجات بده.
ویزو در آنی با تمام وجود چرخش دنیا رو به دور خودش حس کرد.
قلبش انگار که از تپیدن ایستاده بود و مغزش فرمانی برای صدور نداشت.
ثانیه ها طولانی تر از ساعت های یک شب پر از دلتنگی شده بودند و عقربه ساعت ها از چرخش باز ایستاده و نظارگر تلاطم زندگیه ویزو بودند.
با سوت داور خون در رگ های ویزو به سردی گروید.
اما ناگهان انگار که ندایی از اعماق نا امیدی در سرش فریاد زد، آنتونین منتظر توست برخیز مرلین با توست.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
29 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] مغازه اليواندر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/07/09
تولد نقش: 1397/07/14
آخرین ورود: شنبه 22 دی 1403 13:04
از: هاگوارتز-تالار اسلیترین
پستها:
217

جزئیات کاربر

ویزو نفس عمیقی کشید. مصمم بود و امیدوار. فقط به این فکر میکرد که اگر برنده شود، میتواند آنتونین را نجات دهد و علاوه بر آن، قلب اژدها را به دست میآورد!
ویزو چند بار در هوا مشتهایش را تکان داد. خیالش تخت بود. مدام به خودش امید میداد. «ویزو، تو میبری!»
بله، ویزو دل شیر داشت و حسابی پشتش گرم بود. اما خب، احساساتش چندان هم دوام نیاوردند.
«بسیار عالی، جناب مَشی سوسکه وارد میدان میشن. شرکت کنندهی دوم، و رقیب مگس محترم ویزو»
ویزو با دیدن مَشی سوسکه ترسید. او سوسک گندهای بود که بالهای سیاه و زشتی داشت. او، لبخند وحشتناکی روی لبهایش داشت و نگاهش بسیار شیطانی به نظر میرسید.
برای لحظهای قلبش در سینه فرو ریخت. اگر به مَشی سوسکه میباخت، به معنای واقعی، «بدبخت» میشد! حتی تصور اینکه به عنوان مگس فاسد فروخته میشود و چه بلاهایی به سرش میآید، بسیار ترسناک و اندوه بار بود. بنابراین، ندای درون ویزو فریاد کشید:ویزو! تو حق نداری ببازی! حق نداری!
آرام تکرار کرد:
- حق ندارم ببازم...
یک نفر سوت زد و مبارزهی سوسک و ویزو، آغاز شد.
سوسک، در حرکت اول، مشتی به ویزو زد. ویزو جا خالی داد. قلبش دیوانهوار میکوبید.
تنها کاری که میکرد، این بود که مشت میزد. چشمهایش را بسته بود و فقط و فقط مشت میزد. اصلا برایش مهم نبود که مشتهایش به مَشی سوسکه میخورد یا نه، تنها چیزی که مهم بود، مشت بود. قلب اژدها بود. چهارصد و پنجاه گالیون بود. نجات آنتونین بود.
گزارشگر همچنان با هیجان گزارش میکرد اما ویزو دیگر نمیخواست صدای او را بشنود. صدای گزارشگر، او را تا مرز جنون میبرد.
« حالا مَشی سوسکه یه ضربه به ویزو میزنه، بلههههههه ویزو جا خالی میده و همچنان مشت میزنه. اوه، اونجا رو. انگار حال مَشی زیاد خوب نیست.»
با شنیدن این حرف، ویزو چشمهایش را باز کرد. مَشی سوسکه روی زمین افتاده بود و معلوم بود حالش خیلی بد است.
خلاصه، او را جمع کردند و بعد از چند دقیقه، اعلام کردند که «فعلا» برنده ویزو است.
ویزو خیلی خوشحال بود. خیلی زیاد. باورش نمیشد که الان قرار است آنتونین را نجات دهد و قلب اژدها را بگیرد. چند نفر با احترام، او را به بیرون از میدان مبارزان شریف هدایت کردند. ویزو در حالی که لبخند ضایعی بر لب داشت، گفت:
- اِ... پس جوایزمو نمیدید؟
مرد خوش قیافهای که آن جا ایستاده بود. قهقهه زد.
- چه عجلهای داری! تو هنوز باید با شش نفر دیگه هم مبارزه کنی و بعد از اون... حالا شاید جایزه دادن بهت.
سپس همچنان که قهقهه میزد از آنجا دور شد. به نظر میرسید چیزی مصرف کرده است.
ویزوی بیچاره (
)، با نشیمنگاه از عرش به فرش سقوط کرد.
- چییییییییی؟؟؟؟
ویزو چند بار در هوا مشتهایش را تکان داد. خیالش تخت بود. مدام به خودش امید میداد. «ویزو، تو میبری!»
بله، ویزو دل شیر داشت و حسابی پشتش گرم بود. اما خب، احساساتش چندان هم دوام نیاوردند.
«بسیار عالی، جناب مَشی سوسکه وارد میدان میشن. شرکت کنندهی دوم، و رقیب مگس محترم ویزو»
ویزو با دیدن مَشی سوسکه ترسید. او سوسک گندهای بود که بالهای سیاه و زشتی داشت. او، لبخند وحشتناکی روی لبهایش داشت و نگاهش بسیار شیطانی به نظر میرسید.
برای لحظهای قلبش در سینه فرو ریخت. اگر به مَشی سوسکه میباخت، به معنای واقعی، «بدبخت» میشد! حتی تصور اینکه به عنوان مگس فاسد فروخته میشود و چه بلاهایی به سرش میآید، بسیار ترسناک و اندوه بار بود. بنابراین، ندای درون ویزو فریاد کشید:ویزو! تو حق نداری ببازی! حق نداری!
آرام تکرار کرد:
- حق ندارم ببازم...
یک نفر سوت زد و مبارزهی سوسک و ویزو، آغاز شد.
سوسک، در حرکت اول، مشتی به ویزو زد. ویزو جا خالی داد. قلبش دیوانهوار میکوبید.
تنها کاری که میکرد، این بود که مشت میزد. چشمهایش را بسته بود و فقط و فقط مشت میزد. اصلا برایش مهم نبود که مشتهایش به مَشی سوسکه میخورد یا نه، تنها چیزی که مهم بود، مشت بود. قلب اژدها بود. چهارصد و پنجاه گالیون بود. نجات آنتونین بود.
گزارشگر همچنان با هیجان گزارش میکرد اما ویزو دیگر نمیخواست صدای او را بشنود. صدای گزارشگر، او را تا مرز جنون میبرد.
« حالا مَشی سوسکه یه ضربه به ویزو میزنه، بلههههههه ویزو جا خالی میده و همچنان مشت میزنه. اوه، اونجا رو. انگار حال مَشی زیاد خوب نیست.»
با شنیدن این حرف، ویزو چشمهایش را باز کرد. مَشی سوسکه روی زمین افتاده بود و معلوم بود حالش خیلی بد است.
خلاصه، او را جمع کردند و بعد از چند دقیقه، اعلام کردند که «فعلا» برنده ویزو است.
ویزو خیلی خوشحال بود. خیلی زیاد. باورش نمیشد که الان قرار است آنتونین را نجات دهد و قلب اژدها را بگیرد. چند نفر با احترام، او را به بیرون از میدان مبارزان شریف هدایت کردند. ویزو در حالی که لبخند ضایعی بر لب داشت، گفت:
- اِ... پس جوایزمو نمیدید؟
مرد خوش قیافهای که آن جا ایستاده بود. قهقهه زد.
- چه عجلهای داری! تو هنوز باید با شش نفر دیگه هم مبارزه کنی و بعد از اون... حالا شاید جایزه دادن بهت.
سپس همچنان که قهقهه میزد از آنجا دور شد. به نظر میرسید چیزی مصرف کرده است.
ویزوی بیچاره (
)، با نشیمنگاه از عرش به فرش سقوط کرد.- چییییییییی؟؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving me
∞ ...stars waving me

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

ویزو چاره ای نداشت...مجبور بود! دستکش های بوکسش را به دست کرد و وارد میدان شد.
گزارشگر بازی، با دیدن مگسی دارای انگیزه، هیجان زده شد.
در سمت چپ، ویزو بالپور رو می بینیم که با قدرت کامل داره خودشو برای مسابقه گرم می کنه. همگی منتظر حریفش هستیم که تا چند ثانیه بعد وارد میدان می شه. در این فاصله از فرصت استفاده می کنم و درباره اسپانسر مسابقه یعنی شرکت فیل فروشی دامبو صحبت می کنم. این شرکت یکی از قدیمی ترین شرکت های قاچاق اعضای بدن فیله...که ظاهرا اشتباهی یه قلب اژدها قاطی وسایلشون شده و اونا که نمی دونستن با قلب اژدها چیکار کنن تصمیم گرفتن این مسابقه رو راه بندازن و قلب اژدها رو به عنوان جایزه، تقدیم نفر اول کنن.
البته خیلیا اعتراض کردن که قلب اژدها چه جور جایزه ایه...ولی خب...جایزه جایزه اس! شما موقع ورود به این مسابقه یک قلب اژدها که نداشتین...داشتین؟ پس غر نزده و از مسابقه لذت ببرید.
چشمان ویزو با شنیدن کلمات قلب و اژدها گشاد شد.
این دقیقا چیزی بود که به دنبالش بودند. ریسه قلب اژدها برای ساختن چوب دستی ای که قرار بود لرد سیاه را بکشد!
انگیزه ویزو بیشتر شد. هر طور شده باید این مسابقه را می برد. حالا بیشتر از قبل برای دیدن رقیب ناشناخته اش کنجکاو شده بود.
زنگ کوچکی به صدا در آمد که نشان می داد، حریف ویزو در حال وارد شدن به میدان نبرد است.
گزارشگر بازی، با دیدن مگسی دارای انگیزه، هیجان زده شد.
در سمت چپ، ویزو بالپور رو می بینیم که با قدرت کامل داره خودشو برای مسابقه گرم می کنه. همگی منتظر حریفش هستیم که تا چند ثانیه بعد وارد میدان می شه. در این فاصله از فرصت استفاده می کنم و درباره اسپانسر مسابقه یعنی شرکت فیل فروشی دامبو صحبت می کنم. این شرکت یکی از قدیمی ترین شرکت های قاچاق اعضای بدن فیله...که ظاهرا اشتباهی یه قلب اژدها قاطی وسایلشون شده و اونا که نمی دونستن با قلب اژدها چیکار کنن تصمیم گرفتن این مسابقه رو راه بندازن و قلب اژدها رو به عنوان جایزه، تقدیم نفر اول کنن.
البته خیلیا اعتراض کردن که قلب اژدها چه جور جایزه ایه...ولی خب...جایزه جایزه اس! شما موقع ورود به این مسابقه یک قلب اژدها که نداشتین...داشتین؟ پس غر نزده و از مسابقه لذت ببرید.
چشمان ویزو با شنیدن کلمات قلب و اژدها گشاد شد.
این دقیقا چیزی بود که به دنبالش بودند. ریسه قلب اژدها برای ساختن چوب دستی ای که قرار بود لرد سیاه را بکشد!
انگیزه ویزو بیشتر شد. هر طور شده باید این مسابقه را می برد. حالا بیشتر از قبل برای دیدن رقیب ناشناخته اش کنجکاو شده بود.
زنگ کوچکی به صدا در آمد که نشان می داد، حریف ویزو در حال وارد شدن به میدان نبرد است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

صدای سوت همچنان می آمد. ویزو هم همینطور به تمرین ادامه می داد تا اینکه صدای سوت کاملا قطع شد.
- آهای! تو کری که صدای سوت رو نمی شنوی؟!
-نه، من کر نیستم! من ویزو هستم.
ویزو با خودش گفت: دیدی گفتم مگس بعدی تو نیستی. دنبال مگسی به نام کر بود.
-ولی انگار کری؛ چون هزار بار صدا کردم و جواب ندادی!
اما ویزو کر نبود. خودش که این را می دانست.
- اشتباه گرفتی! من کر نیستم. من ویزو مگس هستم.
-خب مگه شرکت کننده بعدی تو نیستی؟ نکنه می ترسی که نمیای؟
ترس!؟ اصلا و ابدا امکان نداشت!
ویزو مگس بسیار شجاعی بود. حتی احتمال می داد اگر به هاگوارتز برود و کلاه را روی سرش بگذارد، کلاه او را به گریفیندور بفرستد. البته... این احتمال هم وجود داشت که بخاطر اصالتش به اسلیترین برود.
شاید هم به دلیل سخت کوشی اش به هافلپاف فرستاده می شد. ولی ویزو هوش خوبی هم داشت پس ریونکلاو هم برایش گزینه ها مناسبی بود.
- اصلا تصمیم رو میذارم به عهده کلاه.
- کلاه دیگه چیه؟! بیا برو مبارزت رو بکن!
ویزو در وضعیت خوبی قرار نداشت ولی باید برای نجات آنتونیون، وارد میدان رزم می شد.
- آهای! تو کری که صدای سوت رو نمی شنوی؟!

-نه، من کر نیستم! من ویزو هستم.

ویزو با خودش گفت: دیدی گفتم مگس بعدی تو نیستی. دنبال مگسی به نام کر بود.

-ولی انگار کری؛ چون هزار بار صدا کردم و جواب ندادی!
اما ویزو کر نبود. خودش که این را می دانست.
- اشتباه گرفتی! من کر نیستم. من ویزو مگس هستم.

-خب مگه شرکت کننده بعدی تو نیستی؟ نکنه می ترسی که نمیای؟

ترس!؟ اصلا و ابدا امکان نداشت!
ویزو مگس بسیار شجاعی بود. حتی احتمال می داد اگر به هاگوارتز برود و کلاه را روی سرش بگذارد، کلاه او را به گریفیندور بفرستد. البته... این احتمال هم وجود داشت که بخاطر اصالتش به اسلیترین برود.
شاید هم به دلیل سخت کوشی اش به هافلپاف فرستاده می شد. ولی ویزو هوش خوبی هم داشت پس ریونکلاو هم برایش گزینه ها مناسبی بود.
- اصلا تصمیم رو میذارم به عهده کلاه.

- کلاه دیگه چیه؟! بیا برو مبارزت رو بکن!
ویزو در وضعیت خوبی قرار نداشت ولی باید برای نجات آنتونیون، وارد میدان رزم می شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

ویزو مگس شجاعی بود که باید چهارصد و پنجاه گالیون دست و پا می کرد! برای نجات جان خودش و آنتونینی که در دست سبزی فروش بی رحم اسیر بود.
دستکش های بوکس اش را به دست کرد و سرگرم تمرین جلوی آینه شد.
چهره اش در آینه بسیار خفن و مصمم به نظر می رسید.
-مطمئنم می تونم ده ها سوسک و ملخ رو با یک ضربه، ناکار کنم! عضلات رو ببین...بازوها رو داشته باش.
صدای سوت بلندی در گوش هایش پیچید.
-مگس بعدی!
ویزو به تمرین ادامه داد.
سوت دوباره زده شد!
ویزو جدی تر به تمرین ادامه داد.
سوت باز هم زده شد.
جدیت ویزو قابل توصیف نبود!
-گفت مگس بعدی...نگفت ویزو که. کی گفته مگس بعدی منم؟ مطمئنم کلی مگس تو صفن و حالا حالاها نوبت من نمی شه. تمرین کنم...تمرین!
دستکش های بوکس اش را به دست کرد و سرگرم تمرین جلوی آینه شد.
چهره اش در آینه بسیار خفن و مصمم به نظر می رسید.
-مطمئنم می تونم ده ها سوسک و ملخ رو با یک ضربه، ناکار کنم! عضلات رو ببین...بازوها رو داشته باش.
صدای سوت بلندی در گوش هایش پیچید.
-مگس بعدی!
ویزو به تمرین ادامه داد.
سوت دوباره زده شد!
ویزو جدی تر به تمرین ادامه داد.
سوت باز هم زده شد.
جدیت ویزو قابل توصیف نبود!
-گفت مگس بعدی...نگفت ویزو که. کی گفته مگس بعدی منم؟ مطمئنم کلی مگس تو صفن و حالا حالاها نوبت من نمی شه. تمرین کنم...تمرین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: دوشنبه 1 تیر 1405 11:31
از: سیرازو
پستها:
441

ویزو نقاش خوبی بود و مگس کِشیدن براش مثل آب خوردن بود.
بعد از فریاد زدن...ویزو از دور چند مگس رو دید که دارن به سمتش میان.
-تو گفتی یک؟
-آره!
-ینی به پول نیاز داری؟
-آره!
-ما هم نیاز داریم...یک!
ویزو فکر میکرد که اونا قرار ببرنش به مبارزان شریف ولی در واقع اونا خودشوک مبارزان شریف بودن که میخواستن برن به مبارزان شریف!
بعد از تمام شدن فریاد ها...ملخی وارد ماجرا شد که یک تیکه برگ توی دستش بود.
نقل قول:
ملخ یه جورایی نقش هاگرید رو بازی میکرد.
تمامی مبارزان شریف با ملخ به سمت مبارزان شریف پرواز کردن.
مبارزان شریف مشتاق بودن تا مبارزان شریف رو ببینن و بفهمن داستان از چه قراره.
ویزو داشت با خودش میگفت:
-به قیافه ی خونی و داغون اینا نمیخوره، نقاشی بلد باشن. من حتما اول میشم و میرم تا آنتونین رو نجات بدم.
-مبارزان شریف! این شما و این هم مبارزان شریف!
ویزو بیست آمبولانس رو جلوی مبارزان شریف دید که توی هر کدومشون لاشه ی یک مگس بود.
ویزو فهمید اون بِکش نبود بلکه بِکُش بود.
ویزو باید برای مبارزه آماده میشد.
بعد از فریاد زدن...ویزو از دور چند مگس رو دید که دارن به سمتش میان.
-تو گفتی یک؟
-آره!

-ینی به پول نیاز داری؟
-آره!

-ما هم نیاز داریم...یک!
ویزو فکر میکرد که اونا قرار ببرنش به مبارزان شریف ولی در واقع اونا خودشوک مبارزان شریف بودن که میخواستن برن به مبارزان شریف!
بعد از تمام شدن فریاد ها...ملخی وارد ماجرا شد که یک تیکه برگ توی دستش بود.
نقل قول:
داوطلبان مبارزان شریف از این طرف!
ملخ یه جورایی نقش هاگرید رو بازی میکرد.
تمامی مبارزان شریف با ملخ به سمت مبارزان شریف پرواز کردن.
مبارزان شریف مشتاق بودن تا مبارزان شریف رو ببینن و بفهمن داستان از چه قراره.
ویزو داشت با خودش میگفت:
-به قیافه ی خونی و داغون اینا نمیخوره، نقاشی بلد باشن. من حتما اول میشم و میرم تا آنتونین رو نجات بدم.

-مبارزان شریف! این شما و این هم مبارزان شریف!
ویزو بیست آمبولانس رو جلوی مبارزان شریف دید که توی هر کدومشون لاشه ی یک مگس بود.
ویزو فهمید اون بِکش نبود بلکه بِکُش بود.
ویزو باید برای مبارزه آماده میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/14
تولد نقش: 1398/01/15
آخرین ورود: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:06
از: میان قصه ها
پستها:
331

-ویزو میدونی بیست گالیون چه قدره؟ می دونی از وقتی وزارت خونه مالیاتو افزایش داده نرخ جهانی گالیون چند درصد افزایش پیدا کرده؟ ببین ویزو طبق محاسبات من اگه امسال روی خرید جارو های قدیمی سرمایه گذاری کنیم با بالا رفتن قیمت گالیون، جارو های قدیمی دوباره به بازار بر میگردن و ما میتونیم حسابی گالیون به جیب بزنیم. نظرت چیه؟
ویزو با چشمانی درشت شده و نگاهی عاشقانه به تکه کاهویی قهوه ای خیره شده بود
و چیزی از حرفهای تخصصی انتونین نمیفهمید.
-هی ویزو با تو ام؟ نظرت چیه؟
ویزو که تازه متوجه انتونین شده بود، اشکی که از عشقش به کاهو گوشه چشمش بود رو پاک کرد، دماغی بالا کشید و دستی روی شونه انتونین زد.
-من همیشه گفتم، تو بهترین تحلیلگر اقتصادی ای هستی که من به طول عمرم دیدم.
انتونین که خر شده بود و لپاش گل انداخته، رو به فروشنده کرد و گفت:
-کل بار گندیده تو یه جا بکش بریم.
زمانی که فروشنده کیسه ها رو یکی بعد از اون یکی پر میکرد انتونین تازه متوجه شد ته جیبش سولاخ شده و گالیونا به فنا رفته، انتونین اومد موضوع رو بگه که نگاهش افتاد به قیافه وحشتناک فروشنده.
-چهارصد گالیون.
-جان؟ چهارصد گالیون؟
نمیشه یکم ارزونتر حساب کنی مشتری شیم؟
-اینم به خاطر گل روی شما چهارصد و پنجاه تا.
-نه اقا داری اشتباه میزنی گفتم تخفیف بده این چه وضعشه، اصن نخواستیم...
جمله هنوز کامل از دهن انتونین بیرون نیومده بود که فروشنده یقه انتونین رو گرفت و بعد از چند بار بالا پایین کردن و بی هوش کردنش یه زنجیر انداخت گردنش و بستش به میز میوه ها.
-ببین مگس جون ما از این شوخیا با کسی نداریم این رفیق شوما پیش ما میمونه تا پول ما رو بدین. تا فردا دادین دادین، ندادین خودتونو به عنوان ادم و مگس فاسد میفروشم، اتفاقا مشتریشم هست، الانم مغازه تعطیله خودافظ شما، اقا این مگس و بندازین بیرون.
بیرون جادومارکت ویزو حیران تر از همیشه به دیوار تکیه داد و زد زیر گریه.
-ای خدا حالا من بدون انتونین چه جوری تا فردا گالیونا رو جور کنم.
-ایا از بی پولی رنج میبری؟
-اره.
-ایا دوستتان نتوانسته هزینه ی میوه های گندیده شما رو پرداخت کنه؟
-اره.
-ایا به گالیون نیاز داری؟
-اره.
ایا دنباله یک فیل میگردی؟
-اره اره خداجون اینم هست.
-مبارزان شریف،
در مبارزان شریف شرکت کن تا گالیوونر شوی، فقط کافیه عدد یک رو فریاد بزنی تا وارد مبارزه بشی.
ویزو که اولش فکر میکرد داره با خدا حرف میزنه سرش رو بالا گرفت و متوجه تابلوی سخنگوی روبه رو شد:
«در مبارزان شریف، مگس باش، مگس بکش، گالیون ببر»
***توجه توجه اگر هم اکنون ثبت نام کنید یک فیلیاب از ما اشانتیون خواهید گرفت.***
ویزو که با هیجان متن تابلو رو خونده بود فریاد زد: یکککککک.
ویزو با چشمانی درشت شده و نگاهی عاشقانه به تکه کاهویی قهوه ای خیره شده بود
و چیزی از حرفهای تخصصی انتونین نمیفهمید.-هی ویزو با تو ام؟ نظرت چیه؟
ویزو که تازه متوجه انتونین شده بود، اشکی که از عشقش به کاهو گوشه چشمش بود رو پاک کرد، دماغی بالا کشید و دستی روی شونه انتونین زد.
-من همیشه گفتم، تو بهترین تحلیلگر اقتصادی ای هستی که من به طول عمرم دیدم.
انتونین که خر شده بود و لپاش گل انداخته، رو به فروشنده کرد و گفت:
-کل بار گندیده تو یه جا بکش بریم.
زمانی که فروشنده کیسه ها رو یکی بعد از اون یکی پر میکرد انتونین تازه متوجه شد ته جیبش سولاخ شده و گالیونا به فنا رفته، انتونین اومد موضوع رو بگه که نگاهش افتاد به قیافه وحشتناک فروشنده.
-چهارصد گالیون.
-جان؟ چهارصد گالیون؟
نمیشه یکم ارزونتر حساب کنی مشتری شیم؟-اینم به خاطر گل روی شما چهارصد و پنجاه تا.
-نه اقا داری اشتباه میزنی گفتم تخفیف بده این چه وضعشه، اصن نخواستیم...
جمله هنوز کامل از دهن انتونین بیرون نیومده بود که فروشنده یقه انتونین رو گرفت و بعد از چند بار بالا پایین کردن و بی هوش کردنش یه زنجیر انداخت گردنش و بستش به میز میوه ها.
-ببین مگس جون ما از این شوخیا با کسی نداریم این رفیق شوما پیش ما میمونه تا پول ما رو بدین. تا فردا دادین دادین، ندادین خودتونو به عنوان ادم و مگس فاسد میفروشم، اتفاقا مشتریشم هست، الانم مغازه تعطیله خودافظ شما، اقا این مگس و بندازین بیرون.
بیرون جادومارکت ویزو حیران تر از همیشه به دیوار تکیه داد و زد زیر گریه.
-ای خدا حالا من بدون انتونین چه جوری تا فردا گالیونا رو جور کنم.
-ایا از بی پولی رنج میبری؟
-اره.
-ایا دوستتان نتوانسته هزینه ی میوه های گندیده شما رو پرداخت کنه؟
-اره.
-ایا به گالیون نیاز داری؟
-اره.
ایا دنباله یک فیل میگردی؟
-اره اره خداجون اینم هست.
-مبارزان شریف،
در مبارزان شریف شرکت کن تا گالیوونر شوی، فقط کافیه عدد یک رو فریاد بزنی تا وارد مبارزه بشی.ویزو که اولش فکر میکرد داره با خدا حرف میزنه سرش رو بالا گرفت و متوجه تابلوی سخنگوی روبه رو شد:
«در مبارزان شریف، مگس باش، مگس بکش، گالیون ببر»
***توجه توجه اگر هم اکنون ثبت نام کنید یک فیلیاب از ما اشانتیون خواهید گرفت.***
ویزو که با هیجان متن تابلو رو خونده بود فریاد زد: یکککککک.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/2/24 20:24:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستیساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه میتونه لردو شکست بده. الیواندر برای هستهی چوبدستی به ریسهی قلب اژدها نیاز داره.
آنتونین قلب آخرین اژدهای روی زمین رو پیدا می کنه. ولی قلب از دستش فرار می کنه و یه فیل سرگردون هم دنبال قلبه می دوئه.
آنتونین الان به دنبال اون فیل می گرده...چون معتقده ممکنه قلب اژدها رو گرفته باشه. یا جاشو بدونه. یه مگس به نام ویزو هم اونو در این سفر همراهی می کنه.
...................
-صبح شده.
-معنیش اینه که باید بریم!
-نه...معنیش اینه که باید صبحانه بخوریم!
چهره آنتونین از تصور چیزی که ممکن بود برای مگس حکم صبحانه داشته باشد، در هم کشیده شد. مگس هم متوجه این قضیه شد.
-چته بابا چرا این شکلی می شی؟
همیشه که لازم نیست اونجور چیزا بخوریم. من میوه هم می خورم. شیرینی هم می خورم. فقط یه شرط داره. باید کاملا فاسد و گندیده باشن. همین.
آنتونین کمی فکر کرد. پیدا کردن میوه یا شیرینی خراب شده نباید کار سختی می بود.
دونفری به سمت نزدیک تریک جادومارکت حرکت کردند و خیلی زود به بخش میوه و سبزی رسیدند. نگاهی به قیمت ها کردند.
میوه و سبزی تازه...کیلویی یک گالیون
میوه و سبزی فاسد و گندیده و بدبو و له و لورده و خراب شده...کیلویی 20 گالیون
حساب و کتابهایشان باز به هم ریخته بود!
آنتونین دالاهوف قصد کشتن لرد ولدمورت رو داره و برای همین الیواندر چوبدستیساز رو دزدیده چون معتقده اگه چوبدستی قدرتمندی داشته باشه میتونه لردو شکست بده. الیواندر برای هستهی چوبدستی به ریسهی قلب اژدها نیاز داره.
آنتونین قلب آخرین اژدهای روی زمین رو پیدا می کنه. ولی قلب از دستش فرار می کنه و یه فیل سرگردون هم دنبال قلبه می دوئه.
آنتونین الان به دنبال اون فیل می گرده...چون معتقده ممکنه قلب اژدها رو گرفته باشه. یا جاشو بدونه. یه مگس به نام ویزو هم اونو در این سفر همراهی می کنه.
...................
-صبح شده.
-معنیش اینه که باید بریم!
-نه...معنیش اینه که باید صبحانه بخوریم!
چهره آنتونین از تصور چیزی که ممکن بود برای مگس حکم صبحانه داشته باشد، در هم کشیده شد. مگس هم متوجه این قضیه شد.
-چته بابا چرا این شکلی می شی؟
همیشه که لازم نیست اونجور چیزا بخوریم. من میوه هم می خورم. شیرینی هم می خورم. فقط یه شرط داره. باید کاملا فاسد و گندیده باشن. همین.آنتونین کمی فکر کرد. پیدا کردن میوه یا شیرینی خراب شده نباید کار سختی می بود.
دونفری به سمت نزدیک تریک جادومارکت حرکت کردند و خیلی زود به بخش میوه و سبزی رسیدند. نگاهی به قیمت ها کردند.
میوه و سبزی تازه...کیلویی یک گالیون
میوه و سبزی فاسد و گندیده و بدبو و له و لورده و خراب شده...کیلویی 20 گالیون
حساب و کتابهایشان باز به هم ریخته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: دوشنبه 1 تیر 1405 11:31
از: سیرازو
پستها:
441

-آنتونین میشه یکم استراحت کنیم بال هام خسته شده!
-منم خسته ام ولی خب باید بریم تا فیل رو پیدا کنیم.
-بابا شب شده تو نمیخوابی؟من میخوام بخوابم.
-مگه مگسا میخوابن؟
-معلومه که میخوابیم جغد نیستیم که!
آنتونین هیچوقت فرق بین جغد و مگس رو نمیفهمید.
-باشه میخوابیم ولی باید زود بیدار شیم تا بریم و دنبال فیل بگردیما
-باشه پس بگیر بخواب!
بعد از چند دقیقه آنتونین گفت:
-مگس
-نه توی اون دستشویی نرو خطرناکه...ویزو مراقب باش...باباااااااااااااااااااااا!
مگس بعد از گفتن این حرف از خواب پرید.
آنتونین هنگ کرده بود و زل زده بود به مگس!
-چیه به چی نگاه میکنی؟
-میخواستم بگم خوابم نمیره که دیدم داری تو خواب حرف میزنی؟انگار داشتی با بابات حرف میزدی درسته؟
-ها؟بابام؟چیزی که نگفتم؟
-چرا گفتی!گفتی نرو توی اون دستشویی خطرناکه.چیزی شده که بخوای به من بگی؟
-نه چیز خاصی نشده بگیر بخواب.
مگس روشو کرد اونور،آنتونین بهش نزدیک شد و صدای آروم گریه شو شنید.
-مطمئنی نشده؟
-قصه اش طولانیه!
-من خوابم نمیبره برای همین وقت زیاد دارم!
-داستان از اونجا شروع میشه که بابام میخواست منو ببره برای اولین تجربم...
آنتونین پرید وسط حرف مگس!
-چه تجربه ای؟
-اولین سفر به دستشویی!خب داشتم میگفتم...رفتیم توی یه رستوران معروف به اسم قورمه سبزی بعد رفتیم سمت دستشویی هاشون،روی یکی از دستشویی ها نوشته بود مردانه،بابام بهم گفت همیشه برو توی این اون یکی به درد تو نمیخوره.وارد دستشویی شدیم خیلیاشون نوشته بود فرنگی روی یکیشون نوشته بود ایرانی!به بابام گفتم من میخوام برم توی این...
دوباره آنتونین وسط حرفش پرید.
-خب بعدش؟
-تو ادب نداری هی میپری وسط حرف من دارم میگم دیگه عه.خیلی اشتیاق داشتم برای همین سریع رفتم به سمت در دستشویی بابا گفته که نرم ولی من توجه نکردم.رفتم درو باز کردم و نشستم روی سنگ دستشویی!باورت نمیشه چه حالی میده.یهو یه ادم اومد داخل بعد بابام گفت که ویزو مراقب باش.من نفهمیدم چرا اینو گفت که یهو بالای سرم یه چیزی رو حس کردم،بابام سریع اومد و منو هل داد و خودش موند زیر پای اون ادم...این همه ی جریان بود!حالا برو بگیر بخواب که فردا زود بل...
-خخخخخ پوووووف!
مگس هم اشکاشو پاک کرد و خوابید!
صبح شده بود و هردو آماده ی ادامه ی سفر
-منم خسته ام ولی خب باید بریم تا فیل رو پیدا کنیم.
-بابا شب شده تو نمیخوابی؟من میخوام بخوابم.
-مگه مگسا میخوابن؟
-معلومه که میخوابیم جغد نیستیم که!
آنتونین هیچوقت فرق بین جغد و مگس رو نمیفهمید.
-باشه میخوابیم ولی باید زود بیدار شیم تا بریم و دنبال فیل بگردیما
-باشه پس بگیر بخواب!
بعد از چند دقیقه آنتونین گفت:
-مگس
-نه توی اون دستشویی نرو خطرناکه...ویزو مراقب باش...باباااااااااااااااااااااا!
مگس بعد از گفتن این حرف از خواب پرید.
آنتونین هنگ کرده بود و زل زده بود به مگس!
-چیه به چی نگاه میکنی؟
-میخواستم بگم خوابم نمیره که دیدم داری تو خواب حرف میزنی؟انگار داشتی با بابات حرف میزدی درسته؟
-ها؟بابام؟چیزی که نگفتم؟
-چرا گفتی!گفتی نرو توی اون دستشویی خطرناکه.چیزی شده که بخوای به من بگی؟
-نه چیز خاصی نشده بگیر بخواب.
مگس روشو کرد اونور،آنتونین بهش نزدیک شد و صدای آروم گریه شو شنید.
-مطمئنی نشده؟
-قصه اش طولانیه!
-من خوابم نمیبره برای همین وقت زیاد دارم!
-داستان از اونجا شروع میشه که بابام میخواست منو ببره برای اولین تجربم...
آنتونین پرید وسط حرف مگس!
-چه تجربه ای؟
-اولین سفر به دستشویی!خب داشتم میگفتم...رفتیم توی یه رستوران معروف به اسم قورمه سبزی بعد رفتیم سمت دستشویی هاشون،روی یکی از دستشویی ها نوشته بود مردانه،بابام بهم گفت همیشه برو توی این اون یکی به درد تو نمیخوره.وارد دستشویی شدیم خیلیاشون نوشته بود فرنگی روی یکیشون نوشته بود ایرانی!به بابام گفتم من میخوام برم توی این...
دوباره آنتونین وسط حرفش پرید.
-خب بعدش؟
-تو ادب نداری هی میپری وسط حرف من دارم میگم دیگه عه.خیلی اشتیاق داشتم برای همین سریع رفتم به سمت در دستشویی بابا گفته که نرم ولی من توجه نکردم.رفتم درو باز کردم و نشستم روی سنگ دستشویی!باورت نمیشه چه حالی میده.یهو یه ادم اومد داخل بعد بابام گفت که ویزو مراقب باش.من نفهمیدم چرا اینو گفت که یهو بالای سرم یه چیزی رو حس کردم،بابام سریع اومد و منو هل داد و خودش موند زیر پای اون ادم...این همه ی جریان بود!حالا برو بگیر بخواب که فردا زود بل...
-خخخخخ پوووووف!
مگس هم اشکاشو پاک کرد و خوابید!
صبح شده بود و هردو آماده ی ادامه ی سفر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/2 16:58:09
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/2 19:30:13
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/2 19:30:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

این صدای آنتونین نیست...
صدای مگس است!
آنتونین به مگس که با جدیت در حال پرس و جوست نگاه کرد.
-هی...متوجهی که اون یه درخته؟
مگس حتی برنگشت که نگاه عاقل اندر سفیهش را نثار آنتونین کند.
-خب منم مگسم! از حرف زدن من تعجب نمی کنی، از جواب دادن احتمالی این درخت می کنی؟
آنتونین ضایع شده بود. دهانش را بست تا مگس به کارش برسد.
ولی هر چه صبر کردند درخت جوابی نداد. آنتونین خوشحال شده بود که حق با او بوده است!
-می گم درخته خب...حرف گوش کن! حرف نمی زنه اون.
-می زنم داداش...دارم فکر می کنم. مهلت بده!
درخت با صدای نخراشیده ای جواب داده بود و آنتونین بیش از پیش ضایع شده بود.
-من...فکر می کنم...فیلی...دیدم...که از این جا رد بشه. آره آره...دیدم.
مگس ذوق زده پرسید:
-کدوم طرف رفت؟
درخت شاخه خشکیده اش را به سختی تکان داد و به سمتی اشاره کرد.
-اون وری رفت. البته اون موقع...
آنتونین و مگس منتظر بقیه حرف درخت نشدند و به سمتی که درخت نشان داده بود حرکت کردند.
صدای زمزمه درخت از دور به گوششان نرسید.
-اون موقع یه نهال کوچولو بودم...این فیله رو از هندوستان آورده بودن...منم دیدمش خب. خیلی سال گذشته. هی زندگی...
آنتونین و مگس تیم بسیار بی دقتی بودند. رفتند و رفتند و رفتند...تا این که خسته شدند!
صدای مگس است!
آنتونین به مگس که با جدیت در حال پرس و جوست نگاه کرد.
-هی...متوجهی که اون یه درخته؟
مگس حتی برنگشت که نگاه عاقل اندر سفیهش را نثار آنتونین کند.
-خب منم مگسم! از حرف زدن من تعجب نمی کنی، از جواب دادن احتمالی این درخت می کنی؟
آنتونین ضایع شده بود. دهانش را بست تا مگس به کارش برسد.
ولی هر چه صبر کردند درخت جوابی نداد. آنتونین خوشحال شده بود که حق با او بوده است!
-می گم درخته خب...حرف گوش کن! حرف نمی زنه اون.
-می زنم داداش...دارم فکر می کنم. مهلت بده!
درخت با صدای نخراشیده ای جواب داده بود و آنتونین بیش از پیش ضایع شده بود.
-من...فکر می کنم...فیلی...دیدم...که از این جا رد بشه. آره آره...دیدم.
مگس ذوق زده پرسید:
-کدوم طرف رفت؟
درخت شاخه خشکیده اش را به سختی تکان داد و به سمتی اشاره کرد.
-اون وری رفت. البته اون موقع...
آنتونین و مگس منتظر بقیه حرف درخت نشدند و به سمتی که درخت نشان داده بود حرکت کردند.
صدای زمزمه درخت از دور به گوششان نرسید.
-اون موقع یه نهال کوچولو بودم...این فیله رو از هندوستان آورده بودن...منم دیدمش خب. خیلی سال گذشته. هی زندگی...
آنتونین و مگس تیم بسیار بی دقتی بودند. رفتند و رفتند و رفتند...تا این که خسته شدند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج