جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  91 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  215 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  305 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  207 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1398 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز بود كه سميوس (اسم ساختگي)احساس خستگي ميكرد.همه چيز او را ناراحت كرده بود.همه چيز!

از خانواده مشنگش گرفته تا روزي كه خبر محاكمه اش رسيده بود.حالش خيلي بد بود.

در حالي كه در خستگي هايش فرو ميرفت ناگهان صداي مادرش آمد:سميوس بيا برادرت يه شطرنج گرفته.

-باشه الان ميام ويه دست بازي ميكنم حداقل خستگيم در ميره.

فكري به ذهنش رسيد:ميتونم واسه ي جامعه جادوگري يه فكربكر بسازم.

او بعد از پنج روز شطرنج جادوييش را ساخت.

-حالا فقط بايد برم به وزارتخانه نشونش بدم.

او آماده شد و آماده ي رفتن شد.

بعد از سه ساعت رسيد.
از پله ها به بالا رفت.
در فكر بود كه چرا اينجا آسانسور ندارند.
به بخش ساخت و ساز رسيد.طرح شطرنج جادويي را نشان رييس بخش داد و او گفت:همم خستگي آدم از تنش در مياد،باشه پنج گاليون ميفروشمش

-واقعا سپاسگزارم
طي ده روز طرح او شده بود صفحه اول روزنامه ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قبلي:نيكلاس فلامل
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیزم!

هفته ی پیش بدترین هفته ای بود که در کل عمرم گذرانده بودم. جغدم را گرفته بودند و نمی توانستم با هیچکس ارتباط برقرار بکنم. مثل این بود که یک هفته را در زندان آزکابان به سر برده باشم؛ یا حتی مثل این بود که یک دیوانه ساز به من بوسه زده باشد و من شادی ام را از دست بدهم. حتی نتوانستم در ماموریت محفل ققنوس هم شرکت بکنم. برایم بسیار دردناک بود که حتی نتوانستم کوچکترین کمکی به همرزمانم بکنم. تمام این هفت روز برایم مثل یک کابوس گذشت؛ کابوسی که از درون ازارم می داد و ناراحتم می کرد. از همه بدتر، دلتنگی بود. دلم برای همگروهی هایم و همرزمانم خیلی تنگ شده بود؛ حتی یک روز ندیدن گل های تالار خصوصی هافلپاف هم برایم دیوانه کننده بود. حالا هم برگشتم تا همه ی انها را جبران کنم و نمی دانی چقدر خوشحال هستم که همگروهی هایم را می بینم! چقدر دلم برای تالار هافلپاف تنگ شده بود! وین فلفلی، برگشته است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دیر دایری:
امروز از اون روزهایی بود که آرزو می کردم ثور مرا با چکشش از وسط دو نیم کند تا اینکه این همه اتفاق را تحمل کنم.
همه چیز از صبح زود شروع شد،وقتی جغدم با کله به پنجره ی اتاقم برخورد کرد .اما این تازه اول ماجرا بود.
وقتی وارد سالن ریونکلاو شدم،یه عده از بچه ها را دیدم که دور ریموند حلقه زدند و پشت به شومینه نشسته اند درحالیکه قصد دلداری دادن او را دارند .برای پی بردن به ماجرا وارد عمل شدم :
-ریموند؟
-
-ریموند جان؟دلبندم؟
-هیچوقت فکر نمی کردم این کارو با من بکنه.
-کی؟
-این ته ته نامردی بود.

بالاخره،از حرف های نصفه و نیمه ریموند متوجه شدم که شومینه ،نامه هایی که ریموند آن ها را درون شومینه انداخته بود تا برای همیشه نیست و نابود شوند را بلند برای همه خوانده بود.(پیش خودمان بماند ولی خیلی ناراحت شدم که آن لحظه را از دست داده بودم).
تنها یک چیز می توانست امروز را تبدیل به یکی از بدترین روزهای زندگی ام کند.آن هم این بود که ماتیلدا با من قهر باشد و خودش هم دلیلش را نداند.
نمی دانم چجوری چهره ام را برایت توصیف کنم اما چیزی حدود این بود:

در آخر می توانم اشاره ای به سوختن موهایم در کلاس معجون سازی کنم و چهره ای که به هیچ وجه مثل همیشه،بی تفاوت به نظر نمی آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینه؟
-آره.
{دفتر روی میزرا گشاده . قلم پر را به دست گرفته و روی صندلی نشسته و بر دفتر مصلت گشته و آماده نوشتن شده!سپس آرد را اضافه... عع آشپزی نیس که!بگذریم.}
-سوروس تا من بر میگردم بنویسیا!
-باشه! فهمیدیم ماموریته.
-سلام خواننده دفتر خاطرات هاگوارتز! من سوروس اسنیپم! شاهزاده غلط املایی.
بعد از اینکه نه تو محفل راهم دادن نه تو مرگخوارا برای اینکه بیش از حد تو راهرو های هاگوارتز بیکار نباشم و ولگردی نکنم به الف. دال رفتم و از بس خالی از عضو بود با آغوش بسیار گسترانیده شده منو پذیرفتن و گفتن برای ماموریت اول بیام یه چیزی اینجا بنویسم!
حالام نوشتم دیگه.
موفق باشید مرلین دعاگویتان باد.
{دفتر را بسته و به سوی اتاقش میرود تا با نامه ای عربده کش اتمام ماموریت را اعلام دارد}

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دفترچه خاطرات عزیز!

نمیتوانم برایت تعریف کنم که در هاگوارتز چه اندازه به من خوش میگذرد. خیلی خیلی خوش حالم که عضو گروه هافلپاف هستم؛ اما خوشحالی ام ادامه دارد! میتوانی حدس بزنی چه اتفاق دیگری برای من افتاده است؟ من عضو محفل ققنوس شده ام! باورت نمیشود چه قدر اشتیاق دارم به هم جبهه ای هایم کمک بکنم تا ولدمورت مغرور و شرور را سر جایش بنشانیم . چیز دیگری که من را خیلی خوشحال کرد، این بود که چند نفر از همگروهی هایم هم عضو محفل ققنوس هستند! اما اعضای محفل تنها هم جبهه ای های من نیستند، چون من در الف.دال هم عضو هستم! خیلی از عضویتم در الف.دال نمیگذرد، اما با این وجود فکر این که به همگروهی هایم کمک بکنم تا ولدمورت را شکست دهیم هم برایم بسیار زیباست. البته همه چیز هم همیشه خوب پیش نمیرود ! بعضی از همگروهی هایم این روزها بسیار خسته و بی حوصله هستند و به نظرن این بسیار خوب نیست؛ البته خودم هم فعال نیستم و بعضی اوقات دست به قلم پر میشوم . فقط همین را خواستم بگویم که بسیار از بودن در هاگوارتز لذت می برم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/19 19:50:56
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/19 19:57:10
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1398 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دفترچه خاطرات!

اومدم تا داستان امروز صبحم را بهت بگویم.والا من ساعت 6 صبح بیدار شده بودم،رفته بودم اشپزخانه تا چند تا تمشک از توی یخچال هاگوارتز بردارم،جن اشپز منو دید و گفت:
_اهای!تو که بدون اجازه میری سر یخچال،مگر کار ما فقط پختن برای شماست؟زودباش،بیا کمک کن کیک تمشک و استیک دودی درست کنیم،بدو ببینم!
_باشه،اما من اشپزی بلد نیستما !
_یادت میدم!

خلاصه،این جن وقت گیر اورده بود و مقداری تمشک و ارد و از این چیز ها به ما داد تا کیک تمشک درست کنیم.اولش باید تمشک ها را میپختم.(داخل این مرحله دو بار دستم سوخت!)بعدش هم باید این تمشک های پخته رو با خامه مخلوط میکردم.خوشبختانه در این مرحله اسیبی ندیدم اما ردام پر از خامه شد!حالا باید خود کیک رو درست میکردم؛پس ارد و تخم مرغ و شکر رو اضافه کردم و با حرکت چوبدستی و وردی مخصوص،قاشق را وادار به حرکت و هم زدن مواد کیک کردم!بعدش که میخواستم کیک رو داخل فر بگذارم،دستم دوباره سوخت!بعد از این که کیک پخت ،من خامه تمشکی را اضافه کردم و بعدش دوباره ...

_حالا بیا استیک رو بپزیم!
_پتریفیکیوس توتالوس

بله،همونطور که مشاهده کردید،جن رو خشک کردم و فرار کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1398 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- الووو! الووو!

ویولت بودلر تلفن همراهش را با حداکثر فاصله از گوشش نگه داشت تا هوارهای برادر کوچک‌ترش کَرَش نکند. تا همین‌جای داستان هم یک چشمش کور شده بود و نصف صورتش سوخته و نصف دیگرش به لطف دم شاخدمی مجارستانی از بالا تا پایین چاک خورده بود، واقعاً دیگر نمی‌توانست بیشتر از این... امکاناتش؟ را از دست دهد. وقتی کلاوس بودلر در سوی دیگر خط تلفن مشنگی‌اش سرانجام ناامید شد و دست از هوار کشیدن برداشت، بودلر ارشد محتاطانه گوشی را به خودش نزدیک کرد.
- داوش گمونم سروته گرفتی اون ماس‌ماسکو.

صدای غرغری از آن سمت به گوش رسید.
- ببین آدم رو با چه چیزهایی درگیر می‌کنی خواهر من...
- حاجی ما نصفمون مشنگه، چطو هنو بلد نیسّی با گوشی کار کنی؟!
- من بلد نیستم با گوشی‌هایی که تو درست می‌کنی کار کنم! اصلاً چطوری تونستی...
- حاجی‌تون مکانیکه.
- تلفن همراه چه ربطی به مکانیک داره؟!
- حاجی‌تون خعلی کارش دُرُسّه!
- داری از توی هاگوارتز باهام حرف می‌زنی!

ویولت چند لحظه مکث کرد. اول با خودش فکر کرد راستش را به برادرش بگوید و بعد، دلش خواست هم‌چنان خواهر بزرگ‌تر همه‌فن‌حریفش بماند و اعتراف نکند ساخت پاتروتل‌ش به لطف دامبلدور و الادورا بلک و چند جادوگر و ساحره‌ی آدم حسابی دیگر میّسر شده است. پس دوباره تأکید کرد:
- حاجی‌تون بی‌نظیره!

کلاوس بودلر آهی کشید، ولی واقعیت این بود که چندان هم شگفت‌زده نشد. ویولت هیچ‌وقت جادوگر قدرتمندی نبود، ولی خب همیشه یک‌جوری جن خاکی‌های باغچه‌اش را می‌گرفت. یا... مشنگ‌ها چه می‌گفتند؟ «گلیمش را از آب بیرون می‌کشید»؟ یک همچین چیزهایی.
- تو رو به ریش مرلین فقط بگو برای چی رفتی اونجا...

ویولت برای یکی از داربدهایی که داشت به ماگت چشم‌غره می‌رفت دستی تکان داد و جیبش را گشت.
- باو کِل، هاگوارتز دو روز دیه به هاگرید مرخصی نمی‌داد، عیالش کل هاگوارتزو می‌ذاش رو سرش، ینی...

در جیبش برتی‌باتی پیدا کرد و برای داربد انداخت. به ریش مرلین و گیس مورگانا متوسل شد که مزه‌ی محتوای بینی یا جای بدتری ندهد. داربدها وقتی چیز بدمزه‌ای می‌خوردند، خیلی کج‌خلق می‌شدند.
- منظورم معنی واقعی کلمه‌سا! جدی جدی این تابسّونم نمی‌رفتن مسافرت می‌زد رو هاگوارتزو نیم‌رو می‌کرد!

داربد با خوشحالی دانه‌ی برتی‌بات را ته خورد و برای دانه‌ی بعدی جلو آمد. ویولت دستش را روی گوشی گذاشت تا برادرش که داشت او را برای پذیرفتن مسئولیت‌های هاگرید در هاگوارتز سرزنش می‌کرد، صدایش را نشنود و مشغول جروبحث با داربد شد.
- آخه واقعاً با خودت چی فکر کردی خواهر...
- ناموساً بعضیاشون مزه پشکل تسترال می‌ده...
- تو حتی چتر هم نداری، چطوری بچه‌های سال‌اولی رو...
- جون داداش اصن شوخی موخی ندارم، حاجی‌تون یه‌بار سر روکم‌کنی پشکل تسترالم خورده!
- ...از روی دریاچه رد کردی...
- بعضیاشون از پشکلم بدمزه‌تر...

بعد یک‌هو توجهش به چیزی که برادرش داشت می‌گفت، جلب شد. البته این واقعیت هم که ماگت شروع کرد رو به داربد فش‌فش کردن و داربد هیچ از این کار او خوشش نیامد و رفت حق گربه‌ی سه‌پا را کف دستش بگذارد، در این امر بی‌تأثیر نبود.
- اوه! آره! راسّی! جات خالی بود داوش انقد خوش گذش! خعلی تخس بودن، یکی‌شون برگش گف شکاربونای هاگوارتز هر سال از حیوونای جنگل ممنوعه‌ش غیرقابل‌... تخشیص؟تر می‌شن!

کلاوس هیچ از این حرف خوشش نیامد.
- شاید بد نبود اگر یه تور جنگل برای ایشون می‌ذاشتید تا ببینه می‌تونه تو رو از عنکبوت‌ها تشخیص بده یا نه.
- راسّش وخ نکردم بش پیشنهادی بدم، چون نیمبوس شروع کرد تپ‌تپ زدن تو سرش!
- ویولت!

بودلر ارشد با یادآوری لحظات فرح‌بخشی که نیمبوس وفادار عصبانی‌اش تا پایان عبور از روی دریاچه روزگار سال‌اولی زبان‌دراز را سیاه کرد، این سوی خط از خنده ریسه رفت. تقریباً مطمئن بود که فیلچ می‌خواست او را مجازات کند، ولی شکاربان هاگوارتز را، ولو از نوع موقتی‌اش، چندان نمی‌شود مجازات کرد. دلش می‌خواست چند لحظه‌ای هم به یاد چهره‌ی کفری فیلچ با خودش بخندد، ولی باید می‌رفت و داربد و ماگت را از هم جدا می‌کرد.
- داوش من باس برم دیه، رخصت...؟
- تا کی...

ویولت دولا شد و پشت گردن ماگت و داربد را گرفت.
- آی آی... ولش کن اوی! کِل تو چی گفتی؟!
- گفتم تا...
- بت گفتم ولش کن! یَرهههه! گازم می‌گیری؟!
- تا کِی...
- خودم گازت می‌گیرم!
- تا کِی می‌خوای...
[بوق بوق بوق بوق...]

کلاوس بودلر به تلفن همراهش خیره ماند و خطاب به هیچ‌کس، پرسشش را با آهی طولانی کامل کرد.
- تا کِی می‌خوای بمونی.

ظاهراً ویولت بودلر حالا حالاها قرار بود شکاربان موقت هاگوارتز بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1397 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیز سلام.

آه!ترسناکه..همینطور سخت.
هاگوارتز مدرسه سحروجادو؟!
من!جادوگر!آه نبابا!فکرشو بکن
آیششششش!
توی ایستگاه بودم که از سکو 1/4 9 عبور کردم، اولش باور نداشتم، میترسیدم برم تو دیوار
یه ایستگاه بزرگ بود و قطارش هم مشکی و قرمز بود. درست مثل قطار های فیلم های قدیمی.
همه جا شلوغ بود و صدای همهمه می اومد.سریع سوار قطار شدم و به سمت هاگوارتز حرکت کردیم.
اونی که توی کوپه من بود خیلی ادم بی بخاری بود،خیلییی..حتی صداشم در نیومد.فقط خوابیده بود،خیلی زجر کشیدم! اخه یه جورایی ادم پر حرفی هستم.
بالاخره به کوچه دیاگون رسیدیم و هر کسی باید برای خودش چوبدستی و حیوان می‌خرید.
خیلی شلوغ بود و من بسیار اضطراب داشتم. معمولا از مکانهای شلوغ زیاد خوشم نمیاد!
برای انتخاب چوبدستی به مغازه ای نسبتا کوچک وارد شدم. مغازه تا مرز نابودی رفت تا بالاخره من چوبدستی خودم رو پیدا کردم.مشخصاتش هم (پر ققنوس و ریشه درخت سوبیک هیانگ) بود.
برای خرید حیوان هم به یک مغازه رفتم و یک مرغ مینا نر با پر های طوسی و مشکی و نوک و پاهای زرد توجه ام را جلب کرد. راستش من خیلی حیوانات رو دوست دارم.
سپس به سمت هاگوارتز حرکت کردم.
باورم نمیشد! خیلی بزرگ بود! باخودم گفتم(محشره!)
در محوطه پر از درختان کاج بود.
اسمان تقریبا ابری بود و قطرات باران بر روی گونه هایم می غلطیدند و نسیم خنک گیسوانم را به رقص در آورده بود.
کمکم به تالار اصلی رفتم.
باید گروهبندی میشدم. بعد کلی انتظار بالاخره اسم من صدا زده شد و کلاه بر روی سرم قرار گرفت:
(بی پروا و شجاع،مهربان،شوخ طبع و متفکر.....میبینم که معاشرتی هم هستی! ولی مراقب باش اطرافیانت رو با صحبت زیاد آزار ندی!
گریفیندور..)
باورم نمیشد ، گریفیندور!..میدونستم!.

به سمت خوابگاه راه افتادم و تمام شب را با فکر پدر و مادرم گذراندم. فردای صبح ان شب با دعوا از خواب بیدار شدم.
خب..راستش من یکم تنبلم
وای خدای من عجب میز صبحانه ای!!!!
همه چیز روی میز وجود داشت.
همه پرده های قرمز و بلند تالار کنار زده شده بودند و نور افتاب سالن را روشن کرده بود. صبح بعد باران همیشه زیباست.....
امیدوارم بتونم در هاگوارتز و در گروه گریفیندور پیش رفت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1397 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل اول

دفترچه خاطرات عزيز،امروز من به عنوان يک دانش اموز سال اولى،وارد گروه گريفيندور شدم.و از همين حالا هم با درس معجون مشکل دارم.و واقعا نمى دونم بتونم اين درس رو پاس کنم.اما امروز اتفاق عجيبى افتاد همين طور،که مى خواستم به سالن گريفيندور بروم،انگار پله ها مى خواستند مرا به ناکجا اباد ببرند ،و من همين چاره اى جز ادامه دادن پله ها نداشتم ؛همه جا خلوط بود. در اخر پله ها من را به طبقه ى بالا مى بردند ،تا اينکه اخر به طبقه ى هفتم رسيدم. همين طور که داشتم راه مى رفتم ناگهان ،در قهوه اى رنگى جلويم ظاهر شد ؛نگاهى به اطراف انداختم ،کسى در اطراف نبود در را باز کردم؛اتاقى بزرگ بود با پنجره هاى خاک گرفته ،و يک کتاب روى زمين بود کتاب را برداشتم و نگاهى به کتاب انداختم کتاب قديمى و خاک گرفته بود؛کتاب را باز کردم کتاب معجون سازى بود که دور بعضى چيز ها خط کشيده شده بود. و چيز هاى ديگرى نوشته بود.به صحفه ى اول که رفتم ،نوشته بود:
اين کتاب متعلق است به شاهزاده ى دورگه.

کتاب را برداشتم و رفتم. کمى ترسيده بودم ،وقتى از اتاق اومدم بيرون در پشت سرم،از بين رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1397 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دفتر خاطرات عزیز.
امروز بهترین روز عمرم بود! باورت نمیشه اگه بگم امروز صبح توی جعبه پستیم چی دیدم، نامه ثبت نام هاگوارتز!!!
اون لحظه با دیدن نامه یه لحظه خشکم زد و بعدش خندم گرفت، نمیتونستم خندم رو کنترل کنم انقدر بلند می خندیدم که کل کوچه دیاگون میخ من شده بودن البته میتونستم اینو هم بشنوم که زیر لبی بهم میگفتن دختره دیوونست، ولی واقعا دست خودم نبود نمیتونستم کنترلش کنم. اخر سر پرفسور از کوچه روبه رو با سرعت به سمتم اومد و با نفس نفس زدن گفت:
-آ...آندریا...چی...چیشده؟

با دیدن پرفسور که با نگرانی بهم چشم دوخته بود خنده م کم کم رو لبم ماسید و جاشو به اشک های بی پروام داد و بعد شروع کردم به گریه کردن، پرفسور با نگرانی بیشتر گفت:
-آندریا اروم باش...فقط بهم بگو چیشده چرا داری گریه می کنی؟!

زمزمه ها کم کم شدت گرفته بود و به صراحت می شد شنید که چی داشتن باهم پچ پچ میکردن:
-دختره خل و چل!

-فکر کنم از فشار بی پولی و بدبختیه.

-نکنه قبض گاز و برقشون اومده؟

-یتیمه دیگه ... چیکار میشه کرد...از اولم نباید اینجا راش میدادن.

پرفسور اخمی کرد و منی که حالا کل صورتم پر از اشک شده و بود اختیار احساساتم دست خودم نبود رو کشون کشون برد داخل خونه و روی مبل نشوندم و دستشو رو سرم گذاشت و با جدیت گفت:
-تبم که نداری...نکنه مسموم شدی؟

قطرات اشک خیال به این زودی رفتن رو نداشتن و هق هق هم امون صحبت کردن نمی داد بنابراین سرم رو به معنای نه به دو طرف چرخوندم پرفسور که دیگه حرص تو لحنش موج میزد گفت:
-خب پس چی شده؟ چرا مثل مغز اژدها گاز گرفته ها رفتار می کنی؟

نمیتونستم حرف بزنم با دست لرزون نامه هاگوارتز رو ، رو به پرفسور گرفتم. پرفسور نامه رو از تو دستم گرفت و با لبخند اول به نامه نگاه کرد و بعد به من، میشد حلقه درخشان اشک رو تو چشماش تشخیص داد.با صدایی که از فرط گریه کردن دورگه شده بود و می لرزید گفتم:
-من...من یه ساحره م...من تونستم ثابت کنم...نمیتونم باور کنم! بالاخره تونستم به همه ثابت کنم که من یه یتیم بی مصرف نیستم...

و بعد زیر اونهمه اشک شوق یه لبخند کم رنگ زدم. قطره اشکی از چشمهای پرفسور قلطید و راهش رو باز کرد پرفسور محکم بغلم گرفت و گفت:
-من همیشه بهت باور داشتم...تو بهترین ساحره ای میشی که دنیا به خودش دیده. بهت قول میدم عزیزم.

جوشش چشمه اشک ادامه داشت منم بغلش کردم، نفهمیدم چقدر تو بغلش اشک ریختم و گریه کردم ولی حس خوبی بهم میداد انگار واقعا مادرم بود. اگه پدر و مادر واقعیم اینجا بودن چقدر خوشحال میشدن، خیلی دلم براشون تنگ شده، حتی با اینکه تا حالا ندیدمشون.
------------------------------

پ.ن:این خاطره مال چهار سال پیشه...وقتی برای اولین بار نامه هاگوارتزمو گرفتم، قدیمیه ولی هربار که میخونمش گریم میگیره.

به یاد مادر و پدرم♥

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!