

وثیقهی آزادی اول، وثیقهی آزادی دوم!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
قدیمیترین وبسایت هواداری هری پاتر به زبان فارسی
تنظیمات نمایش
بیستویکمین دورهٔ انتخابات







| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
گریفیندور
اسلیترین





دابی نوشت:
نقل قول:پس از ارسال پست در تاپیک های ذکر شده، لینک پست خودتون رو در اینجا ارسال کنید تا مراتب آزادی شما فراهم شود.
تاپیک ذکر شده 1، تاپیک ذکر شده 2، تاپیک ذکر شده دنده به دنده!
دابی جن آزاد!
ارباب مالفویِ جونیور! حالا که دابی از عمارتِ اربابِ جوان؛ آزکابان، آزاد شد، دابی یک لباسش نشد؟
دابی جن قدر نشناس آزاد. برو همون جورابای پارهی پاتـــه رو بردار!

پس از ارسال پست در تاپیک های ذکر شده، لینک پست خودتون رو در اینجا ارسال کنید تا مراتب آزادی شما فراهم شود.



درِ فلزیِ سنگین با صدای خشخش باز شد و هوای نمدار و بوی زنگزدهی آهن به استقبال مودی اومد. دیوارهای تیرهی آزکابان، مثل گذشته، نفس هر انسانی رو به شماره میانداختن. هر نفسشون سرد و ترسناک بود، اما مودی هیچوقت از اینجا نترسیده بود. اینجا براش غریبه نبود؛ اتفاقاً زمانی یکی از جاهای مورد علاقهش بود.
دو دمنتور در جلوی در اصلی منتظرش بودن و به خس خس تهدیدآمیزی اون رو وارد زندان و به سمت اتاق زندانبان راهنماییش کردن.
مودی با لبخند کجی گفت:
- آره، بوی دیوونگی از همینجا میاد. باید همین باشه اتاقش!
قدمهاش محکم بود. عصاش با هر ضربه، صدای فلز روی سنگ رو تکرار میکرد. در دفتر باز شد. اتاق با دیوارهای سرد و شعلههای لرزان شمع، پر از سایه بود. بلاتریکس پشت میز نشسته بود، لبخند زد. همون لبخند خطرناک و آشنا، شبیه همون موقعی که به دست مودی دستگیر شده بود، فقط این بار روی صندلی قدرت.
مودی بهش نزدیک شد، بدون اینکه سلام کنه. نگاهی از سر تحقیر به لباس رسمی و میز مرتبش انداخت.
- عجب دنیای کوچیکیه لسترنج. یه زمانی با زنجیر میکشیدنت اینجا، حالا کلیدا رو بهت دادن. جالبه!
بلاتریکس خندید، با صدایی تیز و کشدار. اما هیچ چیزی نگفت و فقط به صورت مودی چشم دوخت!
مودی عصا رو محکمتر گرفت و گفت:
- اومدم، چون ترسی ندارم. هر چی گفتم، راسته. وزیرت پشت لبخندش پنهونه، و تو هم اینجایی که هر غلطی ارباب اصلیت گفته رو بکنی. اما بدون، من اگه پامو توی اینجا گذاشتم، برای حرف تو و احضار کردنم نبوده! من اومدم تا بدونین هنوز کسایی هستن که نه با پولتون خریدنی هستن و نه ازتون میترسن!
خم شد، چشماش دقیق توی نگاه بلاتریکس.
-هنوزم سر تک تک حرفام هستم. هر کی به لردت دل سپرده و داره برای منافعش عمل میکنه خائنه! و خائن، دیر یا زود، تاوان میده. چه وزیر باشه چه یه نوکر دوزاری دیوانه! حالا شروع کن سؤالاتتو، لِسترنج... ببینم هنوز بلدی از کسی اعتراف بگیری، یا عرضه همین یه کار رو هم نداری!
بلاتریکس چنان خندید که انگار بهترین هدیه زندگیش رو گرفته. شمعها لرزیدن، و هوای سرد اتاق سنگینتر شد.








خواست وینکی رو جن آزاد کرد!
خواست وینکی لباس داشت!
خواست وینکی مثل دابی جوراب پوشید و جن مجروب شد!
وینکی رو جزو ساحرگان و جادوگران حساب کرد!
به جادوگرای وزارت دستور داد رفت وینکی رو دستگیر کرد!
به وینکی اتاق داد!
وینکی جن بود!
وینکی ارزش نداشت جادوگرای وزارت اومد دنبالش و گذاشتش تو اتاق!
وینکی جن بیارزش و بیحق و بیحقوق!
وزارت خواست وینکی رو آزاد کرد!
وزارت، جن خائن!
ولی وینکی جن خووب! 
مردم خواست آزاد بود!
مردم، جن خائن!
وینکی آزادی رو در هر شکلی محکوم کرد!
ولی وزارت داشت کارای عجیب کرد و وینکی تصمیم گرفت جن کاراگاه شد و از رازهای وزارت پرده برداشت. وینکی جن مصمم؟ 
وینکی دونست!
وزارت خواست آدما رو جن کرد و جنا رو آدم کرد.
وزارت خواست آدما به اجنه خدمت کرد!
وینکی نذاشت آدما جن شد!
وینکی نذاشت وینکی آزاد شد!
وینکی باید جلوی وزارت رو گرفت!
وینکی تو دهن وزارت زد!
وینکی جن کونگفو؟ 
وینکی کلی گیج شد و شگفت زد و تعجب کرد از همه این ماجرا. وینکی جن کلی مگوج و مشگوف و معجوب خووب؟ 
وزارت رو زد؟
صبر کرد وزارت جن شد و وینکی آدم شد و بعد وزارت رو زد؟
به مردم کمک کرد از دست وزارت فرار کرد و جن نشد؟
جوراب پوشید و جن آزاد شد؟
مسلسلش رو درآورد و آزکابان رو نابود کرد؟
به مردم جوراب داد تا مردم جن آزاد شد؟











