شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هاگرید به بدنهی اتوبوس تکیه داد و این باعث شد اتوبوس کج شود و عدهای از ساحرهها جیغ بکشند.
هاگرید، یک همبرگر از جیب گندهاش در آورد و در حالی که به آن گاز میزد، با اعتراض به رودولف گفت: - داداژ بالاخره میای بیرون یا نه؟ رودولف از درد نالید. - چی؟ خب واضح بنال بفهمم! رودولف سرش را از چپ به راست تکان داد. هاگرید، همبرگر را به طور کامل قورت داد و سپس رو به جادوگران و ساحرههای بهتزده گفت: - بچهها فکر میکنم میگه که شما برین من جام راحته.
رودولف که اصلا نمیتوانست حرف بزند خودش را به شدت تکان داد و با شدت بیشتری صداهای نامفهوم از خودش در آورد.
هاگرید، ساحرهها و جادوگران را به درون اتوبوس راند و سریع گفت: - زود باشین داداژمون عجله داره میخواد هر چه سریعتر با خودش خلوت کنه. بدویین دیگه! رودولف بدبخت همچنان خودش را تکان میداد و زور میزد.
هاگرید هم حرکات او را به چنین حرفهایی تعبیر میکرد: دِ زود باش هاگرید جمع کن برو گورتو گم کن دیگه! ایششش! هاگرید زود باش برو رانندگی با خودت. فقط به ریش مرلین قسمت میدم زود باش برو!
هاگرید هم خیلی پسر خوبی بود. همهی مسافران را به پست اتوبوس فرستاد و خودش، به عنوان راننده، نشست پشت فرمان. صدای یکی از ساحرههای پیر را شنید که گفت: - مرلین خودت به دادمون برس!
همین که هاگرید در صندلی جلویی نشست، اتوبوس به جلو خم شد و همه، جیغ بنفشی کشیدند و رودولف، به یک کتلت نه چندان صاف بدل شد و صدای «زورت» به گوش رسید. هاگرید، فریاد زد: - آماده باشین که داریم میریم! و بعد، تا جایی که میتوانست، گاز داد. و بعد، چند تا اتفاق همزمان افتاد.
چند تا از مسافران با قدرت به کف اتوبوس کوبیده شدند و صورتشان صاف شد. رودولف، یک چنین صدایی را از خودش منتشر کرد:آخخخخخخهپوغغفغفففففففزارزززززززتتتتتتتتتتتت و بعد، به معنای واقعی، به یک کتلت خوشگل و صاف و خام تبدیل شد.
هاگرید هم دستی برای رودولف، یا همان «کتلتِ خامِ نسبتا لِه» تکان داد، و با نیروی بیشتری به گاز دادن ادامه داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the ∞ ...stars waving me
اما باید سوارشون میکرد پس از اتوبوس پایین پرید و با فشردن خودش به پشت هاگرید، سعی در وارد کردن هاگرید به اتوبوس را داشت . اما یک تنه برای وارد کردن موجودی مثل هاگرید که نصف اتوبوس را میگرفت اصلا کار آسانی نبود! رودولف برگشت و نگاهی به جادوگران بیرون اتوبوس انداخت. -خب بیاین کمک کنین ظالما تنهایی این غول بیابونی رو بندازم تو؟ ملت جادوگران نیز انگار علاقه ای به کمک کردن نداشتند. اما به شدت معتقد بودند جای حرام ،ماندن ندارد. پس پشت رودولف شروع به هل دادن کردند. ساحره ها هم برای کمک دستای هاگرید را میکشیدند.
پس از دقایقی سخت بلاخره موفق به انداختن هاگرید در اوتوبوس شدند اما فشار این جابجایی برای اتوبوس زیاد بود و کم کم کج شد و روی یک طرفش افتاد که از شانس خوب، رودولف که از این سو برای دید زدن بانوان ساحره به آن سوی اتوبوس تغییرمکان داده بود اتوبوس رویش افتاده بود! -مر..لین...تو جا خوردی ...هاگرید هم جا گرفت اما...همین یک جابجایی جانم را گرفت!
حالا ملت جادوگران و ساحره ها در منطقه ای حرام، اتوبوسی کج شده به همراه راننده ای له شده گیر افتاده بودند.
خلاصه:حوزه ی هاگزمید تور رایگانی برای زیارت مرلین با اتوبوس شوالیه گذاشته، رودولف با کلک راننده ی اتوبوس شده و همه جا رو به مرلین ربط میده. اتوبوس برای افطار وایساده بود ولی تراورز فتوا داد که مرلینگاه رفتن حرامه، و رودولف مشغول برگردوندن مسافرا به اتوبوس شوالیه...
..........................
با تهدید رودولف ملت در سفر به صف وایساده تا وارد اتوبوس شن. - جادوگرا ته اتوبوس، ساحره هام جلو در حد امکان نزدیک راننده!
صف دو قسمت شد و ملت جادوگر به سمت در عقب رفتن. - برو کنار دختره! من اول صف بودم! - نخیر من اول بودم تو اومدی جلوی من! - این همه کمالات از کجا میاد اخه!
- اقا ما کیک ضیاد خوردیم از در اتوبوس رد نمی شیم!
این صدا از در عقب و هاگریدی که بین درهای اتوبوس روی هوا گیر کرده بود می امد.
- آقا بیا اینو از لای در اتوبوس درار مام می خوایم بریم تو! - اقا من مرلینگاه لازمم نمیشه برم!؟ - مرلینگاه حرام است!
برگردوندن مسافرا به اتوبوس سخت تر از چیزی بود که رودولف فکرشو میکرد!
ملت بدبخت جادوگرنما که از شنیدن این حرف جا خوردند،در همان حال به یکدیگر نگاه کردند و همهمه ای شد.تراورز که دید آسلام مرلینی دارد به زیر سوال می رود تسبیحش را برداشت و دور گردن وینکی انداخت و گفت:
-این جن مرلین ستیز حرام است.
سپس پس از اینکه او را به 24 روش سامورایی خفه کرد رو به رودلف کرد وگفت:
-این بود آسلام،این بود آسلام مرلینی...
ملت جادوگرنما و رودلف گریه کردند.تروارز که سادیسمش اوت کرده بود و جو گرفته بودش،ادامه داد:
-ای ملت جادوگرنما،به بند تنبون مرلین استفاده نکردن از مرلینگاه حرام است.
جمعیت در پوکر فیسی عمیقی فرو رفته بودند،برای اینکه تروارز تند تند فتوا میداد و فتوای قبلی اش را نقض میکرد.باروفیو که شیر گاوش از این سخنان ارزشی خشک شده بود گفت:
-مرلینم اینقدره فتوا ره عوض نکرده ره.
-استفاده از گاوت حرام است.
مرلینم تصمیم گرفت به مناسبت فتوا صادر کردن تراورز آهنگی بسراید.سریع میکروفن را از ردولف گرفت وبه روی صحنه پرید و گفت: -جادوگران تقدیم میکند.پرودوس بای مرلینم....
ردولف برای اینکه از آسلام حفاظت کنه و نگذارد مرلینم بخواند ابتدا کنسرتش را لغو کرد و تصمیم گرفت از مرلینفطار برود سپس قمه اش را در آورد و گفت:
-یا با پای خودتون سوار اتوبوس میشین یا کاری می کنم که با چوب دستیتون غذای چینی بخورین.
و ملت دویدند و رفتند سمت مرلینگاه و مرلینی شدند و همه جا را مرلین کردند و پلاکارد در دست گرفتند و شعار دادند و اعتصاب کردند. البته هیچ کدام از این ها ربطی به سوژه نداشت ولی ملت خیلی جوگیر هستند و علاقه زیادی به مرلین کردن دارند. خلاصه، ملت شعار دهنده از مرلینگاه زدند بیرون و هی شعار دادند، هی شعار دادند و بیشتر شعار دادند و عده ای هم آن وسط تخم گذاشتند و قدقد کنان به شعار دادن ادامه دادند. آخر سر مردم طوری شعار دادند که خود شعار ها هم شعار دادند!
-توپ، تانک، مسلسل؛ وزیر ما شد پرپر! -آدمایی که خستن، جادوگرانو بستن! -من تو دهن شما میزنم! -گل بکارین! 🌹 + -ننه م گفت: ازت عاصیم! من گفتم که افتخار جادوگرای فارسیم! -چی بگم؟ همه چی رو به راهه؛ سه تا آلبوم دیگه توی راهه! -داداش سس داری؟
ملت شعار دهنده و روزه دار، برگشتند و پس از اینکه گوینده روزه ندار را زیر مشت و لگد گرفتند، به شعارهایشان ادامه دادند. ملت، همینطور شعار دادند تا اینکه وقت افطار شد. بالاخره هر قدر هم که خفن و شاخ و "آره ما شعار میدیم. هه!" باشید، تسلیم شکمتان می شوید و در حالی که به جای پلاکارد، قاشق در دست دارید به هم حمله می کنید و یکدیگر را می خورید.
-مغزش واسه منه! -چه جیگری! -ریه هاشو من میخورم. -اینجا رو! ریش دامبلدور توی شیکم هاگریده! -وینکی، جن سپید دندان!
جن خانگی، از آسمان در سوژه پرید و همه را به مسلسل بست. بعد هم بازمانده ها را به همدیگر چسباند و آنها را برد و گذاشت توی اتوبوس شوالیه! پشت بندش هم ملت و اتوبوس را دزدید و در رفت. اما چند کیلومتری نرفته بود که غریزه جنی او فعال شد و با سرخوردگی، گروگان هایش را برگرداند و به صاحبانشان تحویل داد.
و تراورز و رودولف در پوکرفیسی عمیق فرو رفتند و به جنون روبرویشان نگاه کردند. پس از یک پوکرفیس طولانی، تراورز فتوا داد: -استفاده از مرلینگاه حرام است!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
مردی از آن پشت مشت های اتوبوس، ملت را کنار می زد. مرد غمی بزرگ در دل داشت و هیچ در معده نداشت... مرد باید صدای خودش را به گوش مسئولین آسلام میرساند. این شد که با یک حرکت فنر مآبانه، از عقب پرید جلوی تراورز و مثل این فیلم دعوایی های شمشیری، یک دستش را مشت کرد و به زمین تکیه داد و سرش را هم انداخت رو به پایین و شروع کرد به صحبت کردن.
-گـــــــوشنمهــــــ! -صبر کن برادر الان وقت افطار میشه. -حــــــاجیـــــــ دوروخ نگـو. ماه تازه داره کلفت میشــــــه. کلی مونده تا هلال ماه رؤیت بشه... هنوز بیست و اندی روز مونده حاجی. -بیست و اندی روز مونده به تموم شدن ماه رمض آن، چه ربطی به افطار داره؟ -عه! مگه اینطور نی که باس تا روز آخر هیچ نخوریم؟ -نه مسلمن. -ممنون حاجی، زندگی من رو تغییر دادی اصن... حقیقتاً این هکتور اومد سر مارو کلاه گذاشت به ما معجون فوروخ که تا آخر ماه دووم بیاریم. دو روزه کیک از گلوم پایین نرفته.خواب خوش ندارم. دس بزن... نه حاجی دس بزن همه جام مث کیک نرم شده. تحلیل رفتم.
اما مدیونید اگر فکر کنید که تراورز به درددل های هاگرید گوش کرد! هاگرید خودش هم به درددل های خودش گوش نکرد. یعنی گوش که چرا، ولی توجه نمی کرد. به هر حال مسیری که گذرانده بودند به لطف شیرین کاری های رودولف بسیار پر هیجان بود و ملت از دم مرلینگاه لازم شده بودند و خب، هم تراورز از ملت است و هم هاگرید. پس در حالی که ملت نعره ی "مرلینگاه مرلینگاه ما داریم می آییم" سر می دادند، چاه های مرلینگاه داشتند خودشان را برای موج عظیمی از هیجانات دل و روده ی ملت آماده می کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/3/20 21:33:20
«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیمرنگی منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی. و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
مسافران اتوبوس برگشتند و با تعجب به جنِ گوینده نگاه کردند. جن که بسیار شرمسار و قرمز شده بود، خودش را دست به دست کرد و از اتوبوس به بیرون انداخت. درون اتوبوس، مسافران در حالیکه در هوا شنا میکردند به نواختن موسیقی مشغول شدند. -دیشـب اومـدم خونتون نبــودی؛ راستشو بگو کجا رفتـه بودی؟ :hungry1:
از جلوی اتوبوس رودولف همراهی کرد: -به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم؛ شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم!
اتوبوس، پروازکنان به مسیرش ادامه میداد و هر لحظه بیشتر به زمین نزدیک میشد. مسافران و راننده اتوبوس، بدون توجه به وضعیتی که در آن قرار داشتند به رقص و پایکوبی مشغول بودند.
-دروغ نگو، دروغ نگو، تو رو...
شمپخس!
موج حاصل از برخورد اتوبوس به زمین به حدی بود که علاوه بر ناتمام گذاشتن شعر رودولف، زندگی عده ای از مسافران را هم ناتمام گذاشت! تراورز، سرش را از میان چند جسدی که بر رویش افتاده بودند بیرون آورد و گفت: -برادر؛ صد دفعه به شما گفتم این آهنگ های آستاکباری رو توی اتوبوس پخش نکن. عذاب مرلینی میاره!
رودولف شرمسار شد. -بله. ببخشید حاجی! برم سمت اون مرلینگاه عمومی که بشوره ببره؟ -برو برو. وقت افطار هم هست.
رودولف بی توجه به بازماندگانی که گول قیافه جدیدش را خورده و او را با یک ساحره باکمالات اشتباه گرفته بودند، به سمت مرلینگاه تغییر مسیر داد.
درون مرلینگاه/مرلینفطار
مرلینگاه عمومی که به دلیل پذیرایی از روزه داران مرلینی، تغییر کاربری داده بود و به مرلینفطار تبدیل شده بود، شلوغتر از همیشه بود.
-بفرمایین پذیرایی کنین از خودتون! عه... لا مرلین الا المرلین! نکن آقا! نکن! بیا پایین از رو سرِ برادر روزه دارِ ما!
مسافرانی که از اتوبوس شوالیه به رودولف چسبیده بودند با نارضایتی از سر و کول ساحره خیالیشان پایین آمدند.
-ما هم باکمالات شدیم. -شیر گاومیشه ره بنوش، گاومیش شی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
اتوبوس به شدت شلوغ بود! شدیداً هم شلوغ بود!هر کسی در هر نقظه ای از اتوبوس برای خودش آهنگ میزد و... قر تو کمر فراوونه! همینطور گذشت و گذشت و گذشت تا بالاخره رودولف چوبدستی مدل 2016 و میکروفن دارش را در آورد و خطاب به جمعیت درون اتوبوس نعره زد:
- در همین لحظه، اگه به سمت چپتون نگاه کنین لباس فروشی دسته یک رو میبینید که قدمتش به اندازه ساخته شدن چوبدستیه!
در یک آن سر ها 90 درجه چرخید و از صدای شکسته شدن قلنج آن همه آدم یک آهنگ یک دست و مشتی بیرون آمد.البته،چیزی از لباس فروشی دسته یک باقی نمانده بود.ولی اگر چند تکه سنگ و چوب را قسمتی از آن حساب بنین،بله،یک چیزهاییش هم باقی مانده بود!.رودولف ادامه داد:
- و اما ربط اون به مرلین.مرلین کبیر،اولین بند تمبون خودش رو از اینجا خریداری کرده!
صدای همهمه و دست و جیغ و هورا و... مانند بمبی که دارای حسگر حساس به مرلین باشد منفجر شد. هنوز تشویق ها کامل به پایان نرسیده بود که رودولف گفت:
- و اینگونه بود که اصطلاح بند تمبون مرلین رواج یافت.
و باری دیگر هم صدای دست و جیغ و هورا بلند شد.رودولف باز هم ادامه داد!:
- و اما اینجاست که میرسیم به بخش تفریحی تور سفرمون.یه جاده سر پایینی واستون دارم با شیب 90 درجه! برای افزایش حال هم دستاتون رو ببرین بالا.
جمعیت درون اتوبوس یا نشستند یا خودشون رو به جایی بند کردند تا از لذت این سراشیبی بی نسیب نمانند.رودولف اعلام آمادگی کرد و گفت:
- همه آماده؟! بزنید که رفتیم!
واقعاً عجیب بود که فقط یک سراشیبی اینقدر روی مردم تاثیر می گذاشت.همه از جاهایشان کنده شدند.بدون هیچ زمینه سازی ای فقط از جا کنده شدند.رودولف هم که انگار نه انگاز که اتفاقی افتاده باشد.همینطوری گاز می داد! فکر کردید این حداکثر این سفر ـه؟! نخیر! کور خوندید!
ملت با ایمان جادوگر که جهت عبادت مرلین، گرفتن نذری، مشاوره گرفتن، پارتی جور کردن و باقی ماجرا ها به سمت حوزه میرفتند با پارچهای عظیم و گل منگلی که بر سر در حوزه قرار داشت مواجه شدند. معمولا پارچه هایی که بالای حوزه نصب میکردند سیاه بود اما این بار گویا داستان کمی تفاوت داشت. یکی از حضار عینکش را بر چشمش گذاشت و مشغول خواندن نوشته ی پارچه شد. - تور تابستانه ی زیارت مرلین توسط اتوبوس شوالیه.
ملت در تعجب بودند که اصلا مرلین کجاست که به زیارتش بروند؟ چرا زیارت اصلا؟ حتی چرا تابستانه؟ و ملت برای پاسخ گرفتن به درون حوزه هجوم بردند.
درون حوزه:
- حاجی، مرلین کجائه که بخوایم بریم زیارتش؟ - مجانیه آقا؟ - کیک حم به ملط میدن عثلا؟ - راهیان نوره؟ نمیریم که؟ :worry: - دو دیقه ساکت. حاجی میخواد حرف بزنه.
تراورز که از دیدن شوق و ذوق مردم به وجد آمده بود، سرفهای کرد و گفت: - نمیدونم مرلین کجاست، ولی خب زیارتش از واجبات آسلامه. من باب همین موضوع یک تور تفریحی- فرهنگی تابستونه گذاشتیم که بریم زیارتش. ممکنه شهید هم بشیم ولی مهم اینه که این سفر مجانیه و قراره که ...
بقیه سخنان گهربار تراورز در میان همهمه ی جمعیت که از مجانی بودن زیارت خشتک میدریدند گم شد.
- مفتیه دادا، پاشو شلوارک و اینات رو جمع کن بریم. شاید مرلین تایلند باشه. - خیلی وقته دلم میخواست برم جوج بزنم با نوشابه. درون اتوبوس شووالیه:
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت، برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت. :hungry1:
رودولف که به مدیریت سایت قانع نشده بود و میخواست راننده اتوبوس هم باشد، به کمک مدارک جعلی و تهدید به بلاک توانسته بود اتوبوس شووالیه را صاحب شود به سمت حوزه در حال حرکت بود. این شروع حماسه سازی این مسافران بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain