جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

127 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
124 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1401 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا


پست اول


-نکش دختر جون! نکش!

ولی سو کشید.
-یعنی چی آقا؟ همه دم در منتظرن، باید بری سر تمرین.

حسن روحانی محکم تر به میله‌ی تخت خوابش چسبید و سعی کرد لباسش را از مشت سو بیرون بکشد.
-چرا متوجه نمیشی؟ میگم امروز جمعه‌ست! سر صبحی اومدین میگین نوبت تمرینه؟! برو صبح شنبه بیا، من الان بازدهی ندارم.

سو درک نمی‌کرد. قدمی به جلو برداشت و گوشه لباس را یک بار دیگر دور دستش پیچاند؛ به یک باره عقب پرید و با پرتاب بلندی روحانی را به خارج از خوابگاه انداخت. کف دستانش را چند بار به هم زد، با آرامش از خوابگاه خارج شد و در را پشت سرش بست.
-بریم که تمرین دیر میشه.

گاندی انگشت اشاره اش را بالا آورد تا سخنرانی کوتاهی درباره تاثیر محبت، دوری از خشونت و اهمیت متانت ادا کند. اما با دیدم جمعیتی که حالا فاصله زیادی از او داشتند و به طرف زمین تمرین می‌رفتند، حرفش را خورد و پس از تعیین مسیر وزش باد با انگشتی که بالا گرفته بود، به راه افتاد.
هر چه گاندی به زمین تمرین نزدیک تر میشد صدای گفتگویی که در آن در جریان بود را واضح تر می‌شنید. تقریبا به ورزشگاه رسیده بود که متوجه شد تعدادی از آن صداها متعلق به هم تیمی هایش نیست؛ اما موضوع بحث را هنوز نفهمیده بود.

-دِ میگم مهر فدراسیون ره زدن این پایین! مگه نمی‌بینی؟
-تو نمی‌بینی که دقیقا زیر نامه ما هم مهر فدراسیون هست. تازه رئیس فدراسیون هم امضاش کرده!
-مال ما ره هم امضا کردن، ایناها ببین نوشته تام جاگسن.

اسکورپیوس سکوت کرد و با چشمانی گرد شده، نگاه معناداری به هم تیمی هایش انداخت. قدمی به جلو برداشت و نامه فدراسیون را روبروی صورت باروفیو گرفت.
-ولی برنامه تمرین ما رو سدریک دیگوری تنظیم کرده. اینم امضاش.

هماهنگی دو رئیس فدراسیون بسیار شگفت انگیز بود!

-چه انتظاری ره از اینا دارین؟ هفته دوم بازیا شروع شده هنوز نگفتن بازی های قبلی دقیقا چند چند تموم شده.
-بله درست می‌گید. واقعا این میزان از بی‌نظمی شرم آوره. باید تاسف خورد به حال این فدراسیون.

گویی مقصر پیدا شده و بحث خاتمه یافته بود. اما بازیکنان و عوامل دو تیم با بی‌قراری به یکدیگر نگاه می‌کردند.
-حالا چه کار کنیم؟ روز آخره، بالاخره زمین تمرین مال کیه؟
-قابل شما رو که نداره، ولی خب به هر حال...

شگفت آور است که انسان‌ها چگونه می‌توانند به این سرعت رفتارشان را تغییر دهند! گاندی این را در دفترچه کوچکش نوشت و آن را میان ملحفه هایی که پوشیده بود، جا داد.

-جمع کن بابا! برنامه برنامه... ما زودتر اومدیم؛ هر وقت کار ما تموم شد شما برید تمرین.
-فکر کردی ما به این راحتیا تسترال میشیم؟ نــــــه خیر! زمین دیروز دست شما بوده پس امروز مال ماست. جلسه تمرین آخرتونم به ما ربطی نداره!

-اهم اهم...

هیچکس قصد کوتاه آمدن نداشت!
-اصلا از کجا معلوم این برگه تقلبی نباشه؟ ها؟! تا جایی که من یادمه برنامه استفاده تیما از زمین رو تام جاگسن آماده می‌کرد، نه سدریک!
-خودتون متقلب اید! معلوم نیست بازی قبلی رو چجوری بردید، اونم وقتی که هنوز نتیجه دقیق رو اعلام نکردن!

-اهم اهم...

کسی نمی‌شنید. یا... دست کم اینطور وانمود کردند!

-اهــــــم اهــــــم!

این بار نمی‌توانستند خودشان را به نشنیدن بزنند. رنگ جیانا تقریبا بنفش شده بود!
-چطوره به جای بحث و درگیری، زمین رو تقسیم کنیم و هر تیم یه طرفش بازی کنه؟

برای دقایقی سکوت در زمین بازی برقرار شد و باعث شد همه به آن پیشنهاد فکر کنند. رضایت در نگاه اعضای دو تیم نمایان شد.
-قبوله، ولی توپ ها رو چه کار کنیم؟
-شما توپ جمع کن دارید... حتما توپ اضافه هم دارید دیگه. نه؟

لادیسلاو مشتش را بالا آورد. از آن یک حسن مصطفی آویزان بود.
-جنابمان جز ایشان چیزی به همراه نیاوردیم.
-میگه که...

جمعیت به طرف نارلک چرخیدند. نارلک هم اشک هایی که گوشه چشمش جا خوش کرده بودند را پاک کرد و از بین پرهایش چیزی بیرون آورد.
-تخم بچه‌مه. تیکه هاشو نگه داشتم و چسبوندم به هم. می‌تونید به جای کوافل ازش استفاده کنید.

لادیسلاو به طرف نارلک رفت و دستانش را باز کرد. نارلک هم لبخند زد و بال‌هایش را گشود؛ انتظار چنین همدردی ای از جانب لادیسلاو نداشت.

گرومپ!

نباید هم چنین انتظاری می‌داشت!
لادیسلاو تخم را از میان بال‌های نارلک بیرون کشیده و توجهی به زمین افتادن و فرو رفتن نیمی از نوک نارلک در چمن‌ها نداشت.
-کنون به یک بازدارنده و یک گوی زرین به جهت آغاز تمارین نیازمندیم.
-شما که یه بلاجر دارین.
-فرمودیم بازدارنده ای دیگر. حسنی که مصطفی ست به تنهایی از برای تمرین کفایت نمی‌کند.
-راست میگه آقو. از بچگی ما رو تنهایی سر هیچ کاری نَمی‌ذاشتن، می‌گفتن به درد لا جرز دیوارم نَمی‌خوری. ووی ووی ووی ووی. داغونم می‌کِردنا!

صدای قورت دادن آب دهان‌ها به گوش رسید. همه منتظر بودند تا ببینند کدام تیم حمله به جعبه توپ ها را آغاز می‌کند.

-با یه بلاجر هم میشه تمرین کرد. همونجوری که اولین بار تو قرون وسطی بازی کردن.

تری سرش را از روی کتابش بلند کرد و عینکی که مشخص نبود از کجا پیدا کرده است را روی بینی اش صاف کرد.

-کی همچین چیزی گفته؟! چرا تاریخ رو تحریف می‌کنی؟ از اولشم دو تا بلاجر بوده و یه کوافل.
-خودت ببین، تو این کتاب تاریخ کوییدیچ نوشته دیگه.

سو با بی‌اعتنایی رویش را از تری که کتاب را باز کرده و جلوی صورت او گرفته بود، برگرداند و از جیب ردایش کتاب دیگری خارج کرد.
-ایناها... صفحه سی و هفت کتاب کوییدیچ در گذر زمان نوشته از اول هم دو تا بلاجر بوده.

هیچکس نفهمید چطور به آن سرعت سو و تری رفتار متمدنانه را کنار گذاشته و دست به یقه شدند و هر یک تلاش کردند کتابی که در دست داشتند را در چشم دیگری فرو کنند.
-تاریخ کوییدیچ معتبرتره!
-نخیرم! همین که گفتم، باید اون یکی بلاجر رو هم بدین به ما.
-فکرشم نکن. می‌تونستین زودتر بیاین.

در ابتدا جالب بود ها! آنقدر که حتی ایلان ماسک روی سو و صاحب دیاگون روی تری شرط بست و پویان مختاری هم تصاویر آنها را به صورت زنده با دنبال‌کنندگانش به اشتراک گذاشت. اما بالاخره حوصله همه از این وضعیت به سر آمدو ترجیح دادند آن دو را به حال خود رها کنند. نارلک کنار میگ‌میگ نشسته و از گرانی اجاره لانه می‌نالید و هرکول هم با گراوپ مچ می‌انداخت و هاگرید منتظر بود تا با برنده مچ بیندازد. تنها کسی که در این میان وجدانش آسوده نبود، گاندی بود.
-این رفتار شایسته شما نیست. صلح و آرامش می‌تونه خیلی راحت تمام مشکلات رو حل کنه.

سو و تری متوقف شدند و به طرف او برگشتند. پای تری تا زانو در گوش سو بود و مشت سو هم در چشم تری گیر کرده بود.
-یعنی چه جوری؟
-مثلا... یعنی... امممم...

گاندی دست و پایش را گم کرد. توقع نداشت آن دو به آن سرعت قانع و پذیرنده‌ی راهکار شوند.
-فهمیدم! بهتره بریم از افراد مطمئن پرس و جو کنیم تا بفهمیم دقیقا کوییدیچ اولیه به چه شکلی بوده!

همه سکوت کردند. پیشنهادش منطقی به نظر می‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1401 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار




[
پست چهارم


همه ی اعضای تیم از وقت استراحت استقبال کردند. لرد سیاه با خشم به دامبلدور و ریش سفیدش نگاه می کرد.
- باید یه فکری بکنیم وگرنه از دست می رویم. ما هرگز به سفیدی نمی بازیم. آن پسره ی لوس کجاست؟هکتوررررررررررر.
- بله ارباب .
- یکی از آن معجون هایت را می خواهیم.
- حتما ارباب ، فقط دوپاتیل حساب نشه.
-چی؟ فکر می کردیم اسم اصلی اش دو پینگ است!گرچه ماگلی اش. اصلا ولش کن ما مثلا سیاهیم! برو وگرنه با معجون های خودت غیبت می کنیم.
- چشم ارباب.

هکتور آن جهان معجون های خوبی می ساخت . درواقع بیشتر از خوب و وقتی لرد تهدید می کرد از معجون های خودش استفاده کند یعنی کارش ساخته بود. در حالی که معجون تقویتی را از پاتیل کوچکی خالی می کرد اعضای تیم چهار چوبدستی دار را صدا زد.
- خب هر کسی یه ملاقه.

اعضای تیم با تعجب به پسر اتو کشیده و مرتب با موهای کوتاه و شانه کرده جلویشان ایستاده بود نگاه کردند.
- تو کی هستی؟
- هکتور دگورث گرنجر در خدمت شما مادام.
- هکتور؟
- بله بفرمایید این خدمت شما.

اعضای تیم به هم نگاه کردن از طرفی باورش سخت بود پسر خوشتیپ و تا حدودی جذابی که جلویشان بود هکتور باشد و اگر هم هکتور باشد اگر فقط روش صحبت و لباس پوشیدنش عوض شده باشد و نه معجون درست کردنش جان همه شان در خطر بود. گابریل با دو دلی در حالی که نا مطمئن بود رو به هکتور کرد.
- یه لحظه میشه ما رو ببخشی ... خب راستش میخوایم بریم راجب استراتژیمون حرف بزنیم زود میایم.

همه پا به فرار گذاشتند میگ میگ با تمام قدرت می دوید. هرکول زورش را در پاهایش ریخت . اسکورپیوس آنقدر هول شده بود که گالیون ها از جیبش می ریخت و گابریل کتاب هایش را محکم بغل کرده بود. شتر چهار نعل می دوید ولی بین همه جیانا ایستاده بود . بلاتریکس همه را بجز جیانا معلق کرده بود و هیچ کس نمی توانست فرار کند . جیانا زد زیر خنده.
- خب استدلال استنتاجی تون کجا رفته؟
- جیانا الان وقت لفظ قلم حرف زدن نیست ! پای تری تو حلق منه نه تو و تو چرا فرار نکردی؟
دختره ی ... اگه دستم بهت نرسه. حالا میخندی؟
- لحظه آخر یه چیزی دیدم که نظرمو عوض کرد.
- من هنوز آرزو دارمممممم.
- لطفا رحم کنید دیگه قول میدم سمت کوویدیچ نرم!

ناگهان لرد وسط می پرد .
- ما مگر وجود نداریم؟ نمی خورند توی حلقشان بریزید.

قبل از هر گونه حرفی بلاتریکس اعضا را به سمت هکتور معلق کرد و همه بجز جیانا به زور معجون را سر کشیدند. حس عجیبی و همه دست داد نور طلایی دست مثل معجون قدرت دور همه چرخید.
- هرکول ترسید. این چیست؟
- من اینو جایی نخوندم.

چند لحظه بعد همه در حالی که احساس بسیار بهتری داشتند به هم نگاه کردند نه کسی گوش گربه در آورده بود نه بادکنکی شده بود .
- الان چی شد؟
- خب ... برای اولین بار باید بگم نمیدونم.

اعتراف گابریل برایش گران بود . همه برای لحظه ای فراموش کردند که جیانا را ادب کنند البته تا وقتی متوجه شدند جیانا هنوز لبخند می زد.
- تو چرا خوشحالی؟
- خب واقعا راحته من درست وقتی اومدم در برم متوجه شدم بلاتریکس یه شیشه از معجون های هکتور رو همراه خودش داشت و داشت می خورد.
- خب به ما چه؟
- نکته همین جاست تری ، اگه بلاتریکس از معجون های هکتور استفاده کنه یعنی ...

گابریل به هوا پرید.
- یعنی جواب میده!

اعضای تیم پر امید پا به میدان گذاشتند.

داور از خود بی خود شده بود.
- مسابقه از سر گرفته میشه و بله سرخگون دست تریه ...پاس میده به میگ میگ و میگ میگ با سرعتی نزدیک به سرعت صوت میدوئه همه رو جا میگذاره و گلللللللل....

این بار صدای مرگخوار ها بلند شد. کریم ها و کریمه ها سعی کردن با چاقو هایشان آنها را ساکت کنند ولی دامبلدور آنها را آرام کرد.

- بله هیجان این بازی به اوج خودش می رسه. جیانا ماری گوی زرین رو دیده ... سرعتش باور نکردنیه... جستجوگر تیم ترانسیلوانیا هری داره نزدیک تر میشه. ولی جیانا خودش رو به توپ می رسونه ولی دیگه در دید رس نیست کی برنده میشه؟ بله دارم می بینم جیانا با جارویش دارد سقوط می کند ولی بله توی دستش گوی زرینه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1401 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار



پست سوم



اعضای تیم با استرس از رختکن خارج شدند. برعکس مسابقه ی قبلی هوا بسیار خوب بود،آسمان ابری بود و هیچ خورشیدی در آن دیده نمیشد.
گابریل نفسی عمیق کشید و در دل مرلین رو شکر کرد که مجبور نیست اینبار هم در طول مسابقه کتابی به سرش وصل کنه.
اعضای تیم ترانسیلوانیا در اون سمت زمین ایستاده بودند و به جمعیت هیجان زده ای که از بالای نرده ها به سمت زمین هجوم می آوردن و سپس با فریاد پلیس های مشنگی (آهاایی کریم! نه! تو نه اون یکی کریم!) نگاه می‌کردند.

داور در وسط زمین با یک بازدارنده درگیر شده بود و سعی می‌کرد اون رو در داخل جعبه نگه داره اما بازدارنده انگار علاقه ای به اینکار نداشت.
پس از مدتی کلنجار داور تسلیم شد و بازدارنده ها رو آزاد کرد و دستانش را که قرمز شده بودند مالید.
_آه...خب بیاین این بازی رو شروع کنیم.

جیانا زودتر از بقیه به هوا رفت و به دنبال گوی زرین گشت، ثانیه ای بعد تری، میگ میگ و اسکورپیوس هم سوار جاروهاشون شده بودند و منتظر سوت شروع بازی بودند. گابریل به هرکول که همچنان با جاروش مشکل داشت کمک کرد و بعد برای آخرین بار کتاب " بهترین دفاع ها " رو خوند و پرواز کرد.

_کریم ها و کریمه ها! به مسابقه ی کوییدیچ غیر دوستانه ی بین تیم منتخب محفل ققنوس، ترنسیلوانیا و تیم منتخب مرگخواران، چهار چوبدستی دار خوش اومدید.

صدای تشویق مرگخواران و تعدادی از کریم ها در صدای فریاد ویزلی گم شد و دیگر پیدا نشد، بلاتریکس که انگار از این وضعیت ناراضی بود طلسمی شکنجه گر به سمت چند ویزلی روانه کرد اما همچنان صدای مرگخواران یافت نشد.

_بازی شروع شده! سرخگون دست تری بوته و...آهه! یه بازدارنده محکم از طرف حسن مصطفی بود. حالا سرخگون دست زاموژسلی هست و داره مستقیم پیش میره...به به چه حرکت زیبایی و چه گل زیبایی! ۱۰_۰ به نفع ترنسیلوا...

صدای جیغ و داد ویزلی ها حتی صدای یوآن که از ته حنجره فریاد میکشید رو هم بلعیده بود. پس از دقایقی شادی کریم ها و کریمه ها هم حس و حال ویزلی ها رو گرفتند و یک صدا فریاد می کشیدند.
پس از دقایقی دیگر دامبلدور از جاش برخواست و با "اهم اهم" تمام ویزلی ها ، کریم ها و کریمه هارا ساکت کرد.
_عالی بود باباجانیان!همونطور که دیدید نیروی روشنایی همیشه پیروزه بر تاریکیه! حالا لطفا سکوت کنید باباجانیان وگرنه میترسم اعضای تیم انصراف بدن.

بعد از اینکه سکوت بالاخره ورزشگاه رو در بر گرفت بازی دوباره شروع شد.

_سرخگون دست بوته حالا پاس میده به میگ میگ،چه سرعتی داره این پرنده!...یه بازدارنده داره به سرعت بهش نز...و یه دفاع عالی از هرکول! میگ میگ داره پیش میره و...توپش خطا میره!

قبل از اینکه دوباره اعضای تیم بتونن به خودشون بیان سو سرخگون رو به نارلک پاس میده و نارلک سرخگون رو بین چنگال هاش قرار میده و به سمت دروازه شوت میکنه.

_چه ضدحمله ی سر...گلللل! ۲۰_۰ به نفع ترنسیلوا...ای بابااا!

صدای عربده های ویزلی ها و کریم ها و کریمه ها کل ورزشگاه رو در بر گرفته بود و هر صدایی (چه آروم چه بلند) رو می‌بلعید.
تیم ترنسیلوانیا هم انگار از این همه همهمه به ستوه اومده بودند و به دامبلدور چشم غره می رفتند. دامبلدور که وضعیت رو خطری می دید از جا برخواست تا باری دیگر ویزلی هارو ساکت کنه.

_تاب تحملمان تمام گشته! دیگر نمی‌توانیم صدای جیغ کشان ویزلی هارو تحمل نماییم! وقت استراحت درخواست می نماییم!

با صدای بلند و محکم ولدمورت نه تنها ویزلی ها،حتی داور هم بدون چون و چرا سری تکون داد و از دید ولدمورت خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1401 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار



پست دوم


چند ساعت از رسیدن ناگهانی لرد و مرگ‌خوارانش گذشته بود و اعضای تیم روی چمن های محوطه مدرسه نشسته بودند و در حالی که سعی داشتند اتفاقات امروز را هضم کنند به غروب خورشید نگاه می کردند.
- آخه برای چی قبول کردی که براشون مسابقه بدیم؟
صدای جیانا بود که داشت از اسکورپیوس شکایت می کرد.
- خب به نظر خودت می تونستم قبول نکنم؟ ندیدی چقدر وسایلشون پیشرفته بودن؟ مطمئنم اگه بخوان می تونن تو یه چشم به هم زدن پودرمون کنن. تازه ما که بالاخره باید با ترنسیلوانیا بازی کنیم؛ حالا اگه نماینده اینا باشیم چی می‌شه؟
- آخه اینا معلوم نیست اصلا از کجا اومدن!
- خودشون گفتن دیگه. از یه جهان موازی اومدن. فقط یه چیزی... تاریخی که اینا گفتن ازش اومدن مربوط به قرون وسطا می شه. اینا چجوری انقدر پیشرفته‌ان؟

گابریل که بعد از چند ساعت حرف نزدن صداش کمی گرفته بود گفت:
- تو جهان های موازی هیچ چی بعید نیست. حتی اگه یه دایناسور سخنگو هم از یه جهان موازی بیاد تعجبی نداره.

تری از جاش بلند شد و رو به بقیه ایستاد.
- بچه ها من میگم بیاین مسابقه رو برگزار کنیم. اینا رو ولش کنین. بالاخره چه بخوایم چه نخوایم باید مسابقه بدیم. اینا خیلی قوی‌ان! دیدین که با هرکول چی کار کردن.

اسکورپیوس نگاهی به بدن نیمه بیهوش هرکول انداخت که دو متر آن طرف تر به این حالت () روی زمین افتاده بود و شتر داشت با سم هایش مشت و مالش می داد.
- خب تقصیر خودشه! می خواست عین دیوونه ها نپره طرف لرد سیاه!
- به هر حال باید مراقب باشیم. الانم بهتره بریم بخوابیم. باید فردا برای مسابقه آماده بشیم.


فردا صبح اعضای تیم بعد از دو ساعت گشتن دنبال شتر که غیبش زده بود و پیدا کردنش در حال چرا وسط چمن های محوطه به سمت دروازه های مدرسه به راه افتادند.
- نمی فهمم! چرا باید مسابقه رو توی لندن برگذار کنیم؟ همینجا توی هاگوارتز مگه چشه؟
- تری! از دو ساعت پیش تا حالا این بار صدمه که داری اینو میگی. گفتم که لرد گفته که تیم مورد علاقش مال لندنه. برای همینم مسابقه اونجا برگزار می‌شه...

اعضای تیم تا رسیدن به بیرون مدرسه با هم جر و بحث کردند ولی به محض پا گذاشتن به بیرون متوجه نکته مهمی شدند.
- اِ... اسکور!
- بله گابریل؟
- الان ما چجوری باید بریم به لندن؟
- میگ میگ!
اسکور پیوس چشم غره‌ای به میگ میگ رفت.
- ساکت باش میگ میگ سر و صدا نکن. خب به نکته خوبی اشاره کردی... راستش بهش فکر نکرده بودم. به نظرتون می‌شه برگردیم تو مدرسه و با پودر پرواز بریم؟
- فکر نمی کنم تو ورزشگاه لندن شومینه باشه که ما بخوایم بریم توش.
- مییگ مییگ!

با فریاد میگ میگ‌ اعضای تیم همه با تعجب به او نگاه کردند و حتی شتر هم دست از نشخوار کردن برداشت.
گابریل به میگ میگ که در آن لحظه دمش را به سمت اعضای تیم می چرخاند اشاره‌ای کرد و گفت:
- بچه ها فکر کنم منظورش اینه که دمشو بگیریم.

اعضای تیم همگی به سمت میگ میگ رفتند و دمش را گرفتند؛ البته به استثناء شتر که چون دست نداشت پشت میگ میگ نشست.
- خب الان چی شد؟
صدای اسکورپیوس بود.
- میگ میگ!

یکدفعه تمام اعضای تیم احساس کردند از زمین بلند شده‌اند و صورتشان کش می آید. تصاویر صحنه های اطراف به سرعت از جلوی چشمشان رد می شد و چیزی درست دیده نمی شد.
چند ثانیه بعد میگ میگ ترمز کرد و اعضای تیم به جلو پرتاب شدند؛ البته کسانی که دم میگ میگ را گرفته بودند خیلی پرت نشدند ولی شتر که پشت میگ میگ نشسته بود و دستگیره‌ای نداشت با پرتابی قوسی شکل با دیوار رو به رو برخورد کرد.
تری به سختی در حالی که هنوز از ترس تیک می زد بلند شد و خاک شلوارش را تکاند.
- فکرشم نمی کردم که یه روز اینو بگم. ولی واقعا اتوبوس شوالیه رو ترجیح می‌دم.

گابریل در حالی که کتاب هایش را که بعد از ترمز روی زمین پخش شده بود را جمع می کرد پرسید.
- خب الان اینجا کجاست؟ لندنه؟
- بله اینجا لندنه! به موقع رسیدین! مسابقه تا یک ساعت دیگه شروع می شه؟

همگی با تعجب به غریبه‌ای که در کنار دیوار به شتر تکیه داده بود نگاه کردند.
- اِ... ببخشید؛ شما کی هستین؟
- اوه... معذرت می خوام یادم رفت خودمو معرفی کنم. من کریم هستم. مدیر این ورزشگاه! البته اینجا همه کریمن! چون اومدین تو منطقه‌ای کریم آباد. ولی بعدا برای این حرفا وقت هست زود باشین بیاین رختکنتونو نشونتون بدم. اوه راستی این آقاهه هم با شماست؟ به نظر مشنگ میاد.
- ما مشنگ نیستیم؛ هرکولیم!
- خب پس همتون با هرکول بیاین دنبال من.


یک ساعت بعد اعضای تیم چهار چوبدستی دار داخل رختکن نشسته بودند و از پنجره با داخل زمین کوییدیچ نگاه می‌کردند.
صدای جمعیت کر کننده بود و مشخص نبود چه کسی دارد چه تیمی را تشویق می‌کند‌. بین جمعیتی که روی سکو ها نشسته بودند بخش های زیادی به رنگ قرمز دیده می شد که از حضور ویزلی ها خبر می داد.
از دریچه جایگاه گزارشگر مشخص بود و یوان آبرکرومبی که پشت میکروفون نشسته بود به خوبی دیده می شد.
در دوسمت یوآن هم لرد سیاه و دامبلدور نشسته بودند و منتظر ورود نماینده هایشان بودند.
داخل رختکن هم خیلی آرام نبود!
تری مرتب تیک می زد و همه جا را لگد مال کرده بود.
هرکول سومین جارویش را هم شکسته بود و داشت دنبال جاروی جدیدی می‌گشت.
میگ میگ هم مرتب دور رختکن می دویید و سر همه را برده بود.
اسکورپیوس می‌خواست بلند شود و اعضای تیمش را آرام کند که ناگهان صدای سوت داور برای ورود به زمین به گوش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مرداد 1401 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار


پست اول


قرون وسطا - در بعدی دیگر

با زوم کردن روی خانه ها میتوانستی آثار خرابی ها و کپه های زیاد انسان های مرده و روی هم انباشته شده را ببینی. وضعیت خوبی نبود. بنظر می‌رسید جنگی بزرگ در گرفته است. جای و رد طلسم ها روی دیوار خودنمایی می کرد.
بین جادوگران سیاه و سفید جنگی بزرگ در گرفته بود و تمام این اتفاقات آثار بجامانده آن جنگ بودند. جنگ ساعاتی بود که تمام شده بود و دو گروه آتش بس بودند. هر دو گروه به دلیل خسارت های زیاد جنگ را متوقف کرده بودند تا بتوانند راه حلی برای مشکلشان پیدا کنند.

اعضا و رییس دو گروه در چادری جمع شده بودند و در حال مذاکره برای رفع مشکلشان بودند.

- آه تام باباجان...میدونستم به روشنایی ایمان میاری و در خواست مذاکره میدی.
- روشنایی برای خودت پیرمرد...ما حوصله مان از جنگ سر رفته است برای همین درخواست تو را برای آتش بس و مذاکره پذیرفتیم.

دو گروه محفلی و مرگخوار که لباس های فوق ارتقا یافته پوشیده بودند آهی از خستگی کشیدند. اگر این وضعیت یکی بدو کردن ادامه پیدا می کرد مذاکره لغو میشد.

- ارباب ببخشید یادآوری می کنم...اما باید مذاکره کنیم تا جنگ تموم بشه.

لرد سیاه بعد حرف لینی نگاه تندی به اون می‌کنه که باعث لینی سقوط آزاد کنه و لرد که می دید شر لینی کم شده بر خلاف میل باطنی شروع میکنه به مذاکره. فکری داشت که که نمی شد اون رو رد کرد چرا که بهترین راه حل ممکن بود و جلوی خصومت و جنگ را می گرفت.

- ما فکری داریم. از اونجایی که ما طرفدار ورزش و کوییدیچ هستیم و طرفدار تیم گلدن استیت نیو کوییدیچ لندن هستیم برای تموم شدن این جنگ درخواست مسابقه کوییدیچ بین دو تیم از دو جبهه می دهیم.
- اوه باباجان...میدونستم نیروی عشق بهت غلبه می‌کنه و باعث میشه در خواست مسابقه بدی.

لینی که درد سقوط آزادش کم شده بود دوباره به پرواز در آمد تا بتونه جلوی این طرح بگیره.

- ارباب. ما که از بس جنگ کردیم کوییدیچ رو یادمون رفته و دیگه بلد نیستیم خوب بازی کنیم پس بنابراین نمی تونیم با محفلی ها مسابقه کوییدیچ بازی کنیم.

اعضای دو جبهه حرف لینی را تایید کردند. بهر حال صدماتی که در طول کوییدیچ دیده بودند مانع از این میشد که کوییدیچ بازی کنند. جدا از آن نبود زمین مناسب برای بازی و کلی مشکل دیگر باعث میشد کوییدیچ برگزار نشود.


- ما پشیمون شدیم...آتش بس تمومه...جنگ دوباره شروع میشه.

محفلی ها با شنیدن صدای لرد سیاه چوبدستی هایشان را در آوردند. مرگخواران هم در جواب چوبدستی ها را در آوردند. هر لحظه ممکن بود دوباره جنگ شروع شود. هیچکس ایده ای نداشت و این یعنی شروع جنگ و رد بدل شدن طلسم بین دو جبهه. دامبلدور و لرد سیاه هم منتظر بودند تا تا نبرد تالار اسرار شأن را دوباره تکرار کنند.

- صبر کنید...یه راه حلی وجود داره.

همه نگاه ها به طرف اسکورپیوس برگشت. او چه راه حلی داشت که مانع جنگ دوباره شده بود. هر چه بود اگر لرد سیاه نمی پسندید حتما عواقبش انتظار اسکورپیوس را می کشید.


- دیروز...من رفتم کوچه دیاگون...بازار سیاه. اونجا یه دوستی داشتم به نام مستر الاغ که دوست صمیمیم بود. اون بهم یه وسیله داد که باهاش میشد به بعد های مختلف سفر کرد. منم اونو ازش خریدم تا یه روزی به کارم بیاد و بنظر میاد حالا لازممون شده. تشکرم لازم نیست.

اسکورپیوس منتظر تشویق ها ماند.


- خوب که چه اسکورپیوس؟ این بود فکرت؟
- ارباب نفهمیدید؟ میتونیم با این بعد برگردان بریم به بعد دیگه و یک تیم رو به نمایندگی جبهه مون انتخاب کنیم تا مسابقه بدن.

حاضرین در جمع لحظه های فکر کردند. ایده اسکورپیوس بهترین پیشنهاد ممکن بود. هر دو جبهه بعد پچ پچ های یواشکی با هم موافقت خودشان را اعلام کردند. اگر ایده جواب می داد حتما جنگ به پایان می رسید.
اعضای دو جبهه آماده سفر شدند و بعد گردان را فعال کردند. وقت سفر شده بود.


بعد فعلی - هاگوارتز - ترانس قلعه

چند روزی بود که بازی با تیم تف تشت تمام شده بود. بر خلاف آن چیزی که تیم چهار چوبدستی دار انتظار داشتند بازی را مساوی کردند. این نشان میداد حتی تیم هایی که فکر می کنند ضعیف هستند هم شانس برد یا مساوی دارند. بهر حال چند روزی از مسابقه گذشته بود و حالا تیم چهار چوبدستی دار همراه با هرکول میگ میگ و شتر تفو جلسه برگزار کرده بودند.
سه عضو تازه تیم که در قرون وسطا زندگی می کردند بخاطر اینکه به اعضای تیم چهار چوبدستی دار وابسته شده بودند از قرون وسطا به زمان فعلی آمده بودند تا بتوانند با چهار چوبدستی دار وقت بیشتری بگذرانند و با آنها کوییدیچ بازی کنند.

- هرکول یه ذره رعایت کن. لازم نیست به هر کی میرسی عظلاتت رو داخل صورتش بکنی.
- خود خویشتن قوی می باشیم. لازم می دانیم آن را به جهانیان و دنیای جدید نشان دهیم.
- میگ میگ سعی کن اینقدر ندوی. تو باید پرواز کنی موقع کوییدیچ نه اینکه بدوی و نوک بزنی.
- میگ میگ!
- تری سعی کن هر موقع استرس میگیری لگد نزنی چون الان لگنم ترک بر داشته. گابریل تو هم اینقدر سرتو نکن تو کتاب موقع کوییدیچ. جیانا تو اینقدر با چوبدستیت مانور نده...از شتر یاد بگیرید چقدر آرومه.



اسکورپیوس زیر بار فشار له شده بود. کنترل کردن تیمی که این اخلاق ها را داشت کار مشکلی بود. اسکورپیوس باید تیمش را آماده بازی با ترنسیلوانیا
میکرد و آنهم در صورتی که بلد نبود اسم تیم مقابل را روی کاغذ بنویسد و یا حتی آن را تلفظ کند.
ولی الان فقط برای این کار ها نبود. باید استراتژی بازی با تیم ترنسیلوانیا را برنامه ریزی می کردند چرا که وقت رو به پایان بود.

- خوب بچه ها...
- ما بچه نمی باشیم هرکول می باشیم.
- خوب بچه ها و هرکول...
- میگ میگ!
- خوب بچه ها و هرکول و پرندگان و شتر ها. استراتژی ما اینه که...

ناگهان صدایی مهیب سخنرانی اسکورپیوس را قطع کرد. دریچه ای باز شده و گروهی از آن خرج شدند. بنظر آشنا می‌آمدند. لباس سیاه داشتند. آنها او را یاد مرگخواران می انداختند. به محض آمدن همه ی افراد ناشناس و بسته شدن دریچه افراد ناشناس چوبدستی هایشان را در آوردند.


- ما آمده ایم دنبال تیمی کوییدیچ. اگر کسی هست اعلام آمادگی کند. محفلی ها تیم شان را انتخاب کردند. آنهم چه تیمی ترنسیلوانیا.

دهان همه اعضای تیم باز شده بود. آنها چه کسانی هستند از کجا آمده اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مرداد 1401 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
"لیگ کوییدیچ"

بازی دوم



سوژه: قرون وسطی

آغاز: ۱۲ مرداد
پایان: ۲۰ مرداد، ساعت ۲۳:۵۹:۵۹

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1401/5/11 10:25:06
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همگی!

اولش یه عذرخواهی به بچه های رابسورولاف بدهکارم، چون پست نزدیم و امیدوارم به عنوان تحقیر اینو نگاه نکنن بهش.

دوم اینکه یه عذرخواهی به سریع و خشن که شاید پیش خودشون فکر کنن که واسه سوم نشدنش پست نزدیم.

ببخشید اگه نرسیدیم پست بزنیم.

و آخرم یه تبریک به داورای بازی که 3 تا پست کمتر داوری میکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو

پست سوم


سوت پایان بازی به صدا درآمده بود. طرفداران رابسورولاف شادمان از پیروزی تیمشان، درحال آمدن به وسط زمین بودند تا درکنار اعضای تیم باشند و این پیروزی غیرمنتظره و شگفت انگیز را جشن بگیرند. اعضای تیم ولی هیچ نشانی از شادی در چهره شان دیده نمیشد. شاید در بازی کوییدیچ پیروز شده بودند ولی بازی مرگ و زندگی برای آنان همچنان ادامه داشت.

کنت الاف اسنیچ را از شدت خشم و ناراحتی در دستش می‌فشرد. فکر می‌کرد با پیروزی در مسابقه، انتقام آتش زنه را از مرلین خواهد گرفت، ولی خیالی باطل بیش نبود. شعله های خشم و انتقام همچنان در درونش زبانه می‌کشید. بی توجه به جمعیتی که درحال آمدن به سمتش بودند، سوار جارویش شد و به طرف اسنیپ و بلاتریکس پرواز کرد. نباید یک لحظه را نیز از دست می‌دادند.

از دور به بلاتریکس و سپس به پاتریشیا که در بین طرفداران گیر افتاده بود اشاره کرد. بلاتریکس سریع به سمت پاتریشیا پرواز کرد. او را از میان خیل جمعیت بیرون کشید و برگشت. کنت الاف رو به اعضای تیم کرد و گفت:
_باید بقیه اعضا رو پیدا کنیم. رابستن بعد از برخورد با اسنیچ تقلبی ناپدید شد. هیچ ایده ای هم ندارم که ممکنه کجا رفته باشه.

بلاتریکس که برای نخستین بار میشد ناراحتی و نگرانی را در چشمانش دید رو به الاف گفت:
_بچه ناپدید شد! اون نور سفید لعنتی جلوی دید رو گرفت و بعدش دیگه بچه نبود. کریس هم بعد از اینکه بلاجر بهش خورد و سقوط کرد دیگه ازش خبر نداریم. ممکنه برای مداوا به سنت مانگو برده باشنش.

_پس منتظر چی هستیم؟ اولین ماموریت پیدا کردن کریسه.

پس از این جمله، همگی دست های یکدیگر را گرفتند و آپارات کردند.
***

راهروهای سنت مانگو شلوغ و پر از جادوگران و ساحره هایی بود که از این سو به آن سو می‌رفتند. عده ای برای مداوا و عده ای دیگر برای ملاقات عزیزان و دوستانشان آمده بودند، برای همین وقتی اعضای تیم رابسورولاف درست وسط سالن ظاهر شدند کسی متوجه آنها نشد یا شاید هم کسی اهمیتی نداد. همه در فکر مشکلات خود بودند.

الاف نگاهی به اطراف انداخت. سخت مشغول تصمیم گیری بود. نمیدانست کریس را به کدام بخش برده اند ولی میشد حدس زد. ضربه ی بلاجر احتمالا باعث شکستگی استخوانش شده بود. کنت رو به هم تیمی هایش کرد و گفت:
_ احتمال میدم که کریس در بخش ارتوپدی بستری باشه. کاری که می‌کنیم از این قراره. پاتریشیا تو یه جاروی پرنده گیر بیار و بیرون ساختمون منتظر باش. من و اسنیپ و بلاتریکس کریس رو پیدا می‌کنیم و من از پنجره‌ی اتاقش علامت میفرستم. تو میای و کریس رو با خودت میبری به خونه ی ریدل ها. ما خودمونو میرسونم.

_چشم کاپیتان!

پاتریشیا به سرعت دور شد و بقیه به سمت بخش ارتوپدی به راه افتادند.

یک ساعت بعد

-آروم بلندش کنین.

اسنیپ و الاف کریس را که سرش باندپیچی شده و بیهوش روی تخت بود، به آرامی بلند کرده و از پنجره روی جارو سوار کردند. پاتریشیا کریس را محکم گرفت تا از روی جارو سقوط نکند و سپس به سرعت دور شد. بلاتریکس گفت:
_باید از ارباب تقاضای کمک کنیم. حالا دیگه بازی نهایی رو بردیم و حتما ما رو بخشیدن.
_امیدوارم همینطور باشه.

اسنیپ و الاف همزمان این را گفتند و سپس از سنت مانگو خارج شدند تا به خانه ی ریدل ها آپارات کنند.

باران بند آمده بود ولی آسمان همچنان پوشیده از ابرهای تیره بود. انگار حتی آسمان هم با آنها سر جنگ داشت. الاف، بلاتریکس و اسنیپ در محوطه ی چمن کاری شده ی خانه ی ریدل ها ظاهر شدند و بدون فوت وقت به سمت خانه حرکت کردند. نزدیکتر شدند ولی با دیدن کریس و پاتریشیا که جلوی در نشسته بودند از تعجب خشکشان زد.

کریس به هوش آمده بود. جلوی در نشسته و سرش را بین دستانش گرفته بود. پاتریشیا نیز با حالتی عصبی مشغول قدم زدن بود و کلاغش روی شانه هایش نشسته بود و قارقار میکرد. با دیدن کنت الاف به سرعت به طرفش دوید و قبل از آنکه الاف بتواند چیزی بگوید با عجله گفت:
_کاپیتان! لرد سیاه اجازه ی ورود به خونه رو بهمون نداد. به نظر نمی‌رسید که هیچ کدوم از اعضای تیم رو بشناسن. حتی هیچکدوم از مرگ خوارهایی که اونجا بودن هم کریس رو نشناختن.

کریس جلو آمد و با چهره ای که بدبختی در آن موج میزد گفت:
_شرط میبندم کار مرلینه. اون حافظه ی ارباب و مرگخوارها رو پاک کرده.

بلاتریکس درحالی که شوکه شده بود با فریادی از سر خشم و ناراحتی به سرعت خود را جلوی خانه رساند و با مشت به آن کوبید. هوریس در را باز کرد.
_هی چه خبرته؟ تو دیگه کی هستی؟

بلاتریکس باورش نمیشد. یعنی حتی هوریس هم او را فراموش کرده بود؟! از شدت خشم چوبدستی اش را به سمت هوریس گرفت و فریاد زد:
_کروشیو.

هوریس روی زمین افتاد و مانند جانوری زخمی، از درد به خود پیچید. سپس به سرعت وارد خانه شد و هوریس را به حال خود رها کرد. چهره اش از خشم سرخ شده بود و به هر مرگخواری که سر راهش سبز میشد طلسمی روانه می‌کرد.

هم تیمی هایش نیز که به دنبالش می‌رفتند در محاصره ی تعدادی مرگخوار قرار گرفته بودند. ولی بلاتریکس به تنها کسی که فکر می‌کرد لرد سیاه بود. هنوز امید داشت. به سرعت گام هایش افزود. احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید. از وقتی که از خانه ی ریدل ها خارج شده بود دیگر دچار تنگی نفس نشده بود. به سختی این افکار را از ذهن خود بیرون راند. در این لحظه تنها چیزی که مهم بود ملاقات ارباب محبوبش بود.

دیگر مقابل اتاق لرد سیاه رسیده بود، بدون اینکه حتی در بزند دستگیره ی در را با شدت فشار داد و وارد شد. اتاق تاریک بود. تنها منبع نور، شعله های آتش بودند که در شومینه میرقصیدند. لرد سیاه مقابل شومینه نشسته و سایه اش با شمایلی مهیب روی دیوار افتاده بود. به نظر نمی‌رسید با حضور ناگهانی بلاتریکس در اتاق غافلگیر شده باشد. همچنان بی حرکت نشسته بود.

بلاتریکس با قلبی که دیوانه وار در سینه می‌تپید، قدمی به سمت لرد برداشت. لحظه ای مکث کرد و قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر... با هر قدم گلویش فشرده تر و تنفسش مشکل تر میشد. احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود، ولی باید ادامه می‌داد. دیگر تقریبا نزدیک شده بود. دهانش را باز کرد و حروف به سختی از گلویش خارج شدند:
_اااا.... ررر... باااا... ب...

صدای فس فسی در گوشش پیچید و ناگهان دردی جانکاه مچ پایش را در برگرفت، در بدنش حرکت کرد و به مغزش رسید. تعادلش را از دست داد، به پشت روی زمین افتاد و آخرین چیزی که دید، سایه ی ماری غول پیکر روی سقف بود.

لرد سیاه به آرامی از روی صندلی برخاست و به طرف نجینی رفت. به آرامی نوازشش کرد و رو به بلاتریکس که با چهره ای کبود و چشمانی باز روی زمین افتاده و به او خیره شده بود گفت:
_زن با جرأتی بود، نجینی! اگه قبلا باهاش آشنا شده بودیم میتونستیم به عنوان مرگخوار محبوبمون انتخابش کنیم.
***

و دیگر پایان بازی فرا رسیده بود. اعضای تیم رابسورولاف با دست هایی بسته مقابل لرد سیاه زانو زده بودند. جسد بلاتریکس مقابلشان افتاده بود و هیچکدام قدرت انجام هیچ کاری را نداشتند. اسنیپ به بلاتریکس خیره شده بود. خاطره ی آن شب کذایی در ذهنش تداعی میشد. شبی که وارد خانه ی پاتر شده و لیلی را با چشمانی باز که مرگ در آن لانه کرده، یافته بود.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. به هم تیمی هایش نگاهی انداخت. هیچ امیدی در چهره شان دیده نمیشد. حتی در چشمان کنت الاف نیز، انتقام جایش را به ناامیدی و ترس داده بود.

به لرد سیاه نگاهی انداخت که درحال بالا بردن چوبدستی اش بود و همزمان لب هایش برای ادای وردی سیاه تکان می‌خورد. نوری سبز رنگ از نوک چوبدستی خارج شد و فضای تاریک اتاق را روشن کرد. و بازی تمام شده بود.
***

هوا بوی مرگ میداد. از آسمان مرگ می‌بارید و زمین نیز با مرگ پوشیده شده بود. به راستی که در این سیاره، خود مرگ حکمفرمایی می‌کرد. رابستن با لب هایی خشکیده و اندوهی بزرگ در سینه، به سختی رو به جلو قدم بر می‌داشت. مرگ بر روی چهره اش سایه انداخته بود ولی در چشمانش کورسویی از امید دیده می‌شد. شاید همین باعث شده بود که در تمام این مدت از پا نیوفتد. ولی دیگر توانی برایش باقی نمانده بود. پاهایش او را همراهی نمی‌کرد. به سختی روی زمین خشکیده سقوط کرد و آخرین کلمه را قبل از بیهوش شدن به زبان راند:
_بچه...!

و ناگهان با ضربه ی بلاجر بچه از شانه های رابستن جدا شد و درون تاریکی سقوط کرد.
_بچه.... بچهههههه

_بابا... باباااااا..... بابااااااااااا.......

صدای بچه واضح و واضح تر میشد. ناگهان رابستن با تکانی شدید بهوش آمد. روی زمینی خشکیده دراز کشیده و بچه درحال تکان دادنش بود. بچه با دیدن بهوش آمدن پدرش با خوشحالی فریاد زد:
_بابااا....

چشمانش از اشک خیس بود و لب هایش می‌خندید.
رابستن به سختی بلند شد و نشست و با ناباوری به بچه نگاه کرد.
_بچه، واقعا خودت هستن میشی؟ نکنه دارم خواب دیدن میشم....!

_بابا،خودم هستن میشم!

رابستن بچه را در آغوش می‌گیرد و اشک شوق از چشمان هردویشان سرازیر می‌شود.
_بابا، ما الان کجا هستن میشیم؟

رابستن از جایش برخاست، شروع به قدم زدن روی سطح خشکیده و ترک برداشته ی سیاره کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. اینجا هیچ شباهتی به سیاره ی زمین نداشت. ساختمان ها و خانه های ویرانه و اسکلت هایی که در جای جای زمین افتاده بودند را از نظر گذراند. خانه هایی که شبیه به خانه ی پدری اش در سیرازو بودند و اسکلت هایی که شبیه او بودند.

و لحظه ای دیگر می‌توانست وجب به وجب این سیاره را به یاد آورد. سیاره ای که زمانی زادگاهش بود. سیاره ای که بیشتر لحظات زندگی اش را در آن گذرانده بود و اکنون به خرابه ای شباهت داشت. شوکه شده بود. ولی واقعیت داشت. با صدایی لرزان گفت:
_خونه...

بچه با تعجب گفت:
_باور شدنم نمیشه بابا...چه اتفاقی افتادن شده...؟!

رابستن که تمایلی به یادآوری اتفاقات تلخ گذشته نداشت، لبخندی زد و با صدایی که سعی می‌کرد امیدوارانه باشد گفت:
_مهم این بودن میشه که ما الان خونه هستن شدیم و باید از نو شروع کردن بشیم.

بچه که آشکارا متوجه حرف های پدر نشده بود، نگاهش را از پدر برگرفت و به نقطه ای در مقابلش اشاره کرد و گفت:
_بابا، اونا کی هستن میشن که دارن به سمت ما اومدن میشن؟

رابستن به نقطه ای که بچه اشاره می‌کرد نگاهی انداخت و قلبش، لبریز از سرور و امید شد. سیرازویی ها منقرض نشده بودند!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/6/31 22:50:04
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/6/31 22:55:19
زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست دوم


مرلین با رضایت به صحنه ای که خالقش بود چشم دوخت. دیدن جراحت قلب الاف که از سنگدل ترین های وی اف دی و رابسورولاف بود،برایش لذتی وصف ناشدنی داشت. چشم از نعره های الاف گرفت و نگاهی به تک تک بازیکنان رابسورولاف انداخت.
در چشمانش شعله های آتش خشم زبانه میکشید و این یعنی بازی برای رابسورولاف تازه شروع شده بود!
مرلین از خانه ریدل ها دور شد و با امواج خروشال ساحل دریای انتقام که هر لحظه خود را به صخره های افکارش میکوبیدند در آسمان نیلگون محو شد.

[رختکن رابسورولاف]

رختکن سکوتی به رنگ مرگ را برای مرگخواران تداعی میکرد! بوی تعفن حسرت و اندوه و خشم و مرگ نفس کشیدن را برای اعضا سخت کرده بود.
لحظه ها دستانشان را به دستان دقیقه های طولانی سپرده بودند گویی که رقص ثانیه ها بود در برابر ساعت ها. لحظه های به ظاهر طولانی اما کوتاه، با صدای فراخوان گزارشگر به پایان رسیدند و اعضای دو تیم شانه به شانه هم وارد ورزشگاه شدند.

[ورزشگاه جیژکشان کریم آباد]

صدای هلهله و بوق ها و تبل ها هم نمیتوانست رشته افکار بازیکنان را پاره کند.
همه بجز پاتریشیا که از همه چیز بی خبر بود افسرده و محو افکار خود بودند و حتی صدای هیجان زده ی گزارشگر هم آن ها را به وجد نمی آورد.

الاف بد حال و افسرده و خشمگین در فکر انتقام، بلاتریکس در فکر پیروزی، سوروس و رابستن و بچه در فکر مبارزه و کریس به فکر چهره مرلین در بازی قبل بودند.

***


بازی شروع شده بود و هر کدام از بازیکنان تیم بچه های محله ریونکلاو بعد از باخت های پیاپی افسرده تر از قبل بخاطر حضور تیمی که بیشتر بازی هایش را برده به رقیبشان خیره شده بودند.
بلاجر ها در زمین به حرکت در آمدند و کریس تلاشی برای فرار نکرد پس رابستن با بچه ی که روی سرش داشت خود را به سمت کریس کشید تا او را از ضرب بلاجر که موجب حذف شدن او میشد دور کند و در لحظه ی که بلاتریکس قصد دفع گوی آتشین را کرد تا به سه بازیکن برخورد نکند، نور سفیدی آن چار نفر را در برگرفت که باعث گیج شدن آنها شد.
بعد از چند لحظه که همه چیز طبیعی شد با جای خالیه بچه که دیگر بر روی سر رابستن نبود و ضربه بلاجر به کریس مواجه شدند.
بچه ناپدید شده بود!
پس قربانی دوم هم جان سالم به در نبرد.
وحالا از میان ترکیب جدید تیم، دونفر از دست رفته بودند و این واقعا مقدمه شکست سختی بود!
و اما سوال اینجاست که بچه کجاست؟
رابستن با به یاد آوریه اتفاقی که برای آتش زنه افتاده بود احساس کرد دستی قلبش را چنگ میزند و چشم های درشتش پر از اشک شد.
دیگر انگار هیچ متوجه نبود که کجاست و اطرافش چه میگذرد اما بازی در جریان بود و متوقف نشده بود.
افراد تیم مقابل خوشحال شدند و حمله ی را شروع کردند.
جان مک تاویچ، پاس شگفت انگیزی را حواله ی کاپیتان پرایس کرد و این دو مهاجم بعد از گذشتن از سد شکسته شده ی سه مهاجر رابسورولاف، پاسی به جرالد دادند و حالا کوافل در اختیار او بود.
سه مهاجم در برابر سد سوروس و بلاتریکس شروع به گیج کردن آنها کردند اما بلاتریکس سعی کرد با ضربه ای به گوی آتشین جرالد را به زمین بیندازد و درست وقتی که سعی کرد آنها را متوقف کند صدای تام جاگسن را شنید که فریاد زد:

- پیدات کردم اسنیچ بد قلق.

نگاه بلاتریکس به سمت الاف کشیده شد که با چشم های بی روح به حرکت اسنیچ نگاه میکرد اما تلاشی برای گرفتنش نمیکرد.

-رابستن برو دنبال اسنیچ!

در لحظه ای که حواس بلاتریکس پرت شده بود و سوروس توسط جان و کاپیتان پرایس در همان موقعیت خودش قفل شده بود، جرالد توپ را به سمت دروازه برد اما دفاع پاتریشیا او را مهار کرد.
رابستن با سرعت به سمت اسنیچ میرفت، هرچند کسی جز جستوجو گر این حق را نداشت اما رابستن هم قرار نبود اسنیچ را بگیرد، فقط قرار بود تام را متوقف کند.
اسنیچ از دست تام میگریخت و تام از بند رابستن! اوج گرفتن تام همانا و تجددو افزون شدن ارتفاع برای نیمبوس رابستن همانا.
رابستن سخت در تلاش بود و در لحظه ای حساس که برای ناکام گذاشتن تام راهی بجز منحرف کردن اسنیچ نداشت با بازوش تلاش کرد اسنیچ را منحرف کند اما به محض برخورد اسنیچ به بازوی رابستن، رمز تاز و نقطه عبور در قالب اسنیچ کار خودش را کرد و رابستن را هم محو کرد.
بلاتریکس هر لحظه ناامید تر میشد و تیم مقابل امیدوار تر.

-بلا چرا خودتو به نفهمی میزنی؟ مرلین به بازیمون گرفته! چرا سعی میکنی خودتو بی خبر نشون بدی؟

- فکر کردی نمیدونم؟

حالا هر دوی آنها از عصبانیت نفس های مقطع و تند میکشیدند و صورت بی رنگ اسنیپ به سرخ و کبودی میزد. بلاتریکس سخت تلاش میکرد عصبانستش تاثیری جبران ناپذیر بر روی نتیجه بازی نگذارد اما حرف های سوروس هر چقدر هم که درست بود نباید بلاتریکس را متزلزل کند،چون پای قولو دستور ارباب در میان بود.

الاف با شنیدن حرف آنها اولین قدم انتقام را در برد دید و خودش را جمع کرد و به سمت اسنیچ و تام اوج گرفت و متوجه شد اسنیچ قبلی تقلبی بوده و اصلا تام هم مسخ شده بود و ناخواسته دنبال شیء نفرین شده میرفت.
مرلین هر لحظه بیشتر دردسر جلوی پای رابسورولافین میگذاشت.

آسمان ابر های سیاهش که از صبح نمایان کرده بود را در هم کشید و رگبار قطرات آب باران به هر چیزی که سر راهشان بود سیلی میزدند.

پاتریشیا سخت مشغول دفع حملات بود و سوروس و بلاتریکس که برای هم خط و نشان میکشیدند سعی در مقابله با مهاجم های تیم مقابل را داشتند که البته بی فایده بود، در شرایطی که بین خودشان اختلاف بود چطور میشد که متحد باشند؟
این فکر به ذهن بلاتریکس هم رسید و با بیانش تلاش کرد سوروس را هم قانع کند اما جادوی مرلین قوی تر از زبان بلاتریکس بود.
پس تلاش هایش هم بی ثمر ماند.
الاف در حرکتی که همه را متعجب کرد از روی نیمبوس جهشی کرد که باعث شد تام منحرف شود و اسنیچ به دست الاف بیفتد و در همین لحظه بازی به پایان رسید.
الاف لبخند پیروز مندانه ای زد و زمزمه کرد:
-درسته مرلینی! اما احتمالا قدرت عشق من به آتش زنه و تنفرم به تو ، خیلی قوی تر از جادو هست و خواهد بود.

مرلین نمیتوانست به همین سادگی شکستی را قبول کند. خشم امانش را بریده بود و از یادش رفته بود که خشم موجب میشود هر کاری بی ثمر بماند! ابروان سفید و بلندش را در هم کشید، صورت سرخش را جمع کرد و باچشمانی ریز شده برای تاکید لبانش را جنباند و جمله ی رعب آورش را تکرار کرد. بازی برای شما هنوز تموم نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/31 22:40:43
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/31 22:43:18
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/31 22:52:08
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/31 23:48:05
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1398 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست اول


بلاتریکس گرمش بود. هوای اتاق به شدت سنگینی می‌کرد و لرد تک پنجره اتاق را بسته بودند. از هوای بارانی خوششان نمی آمد. ایشان را یاد شب منحوسی می انداخت، شبی که طلسم عشق مادری باعث شد تا 11 سال دور از جامعه جادویی و در قالب جسم حقیری به سر ببرند.
بلاتریکس نگاهی گذرا به بیرون انداخت، باران نمی آمد ولی ابر های سیاه سرتاسر آسمان را پوشانده و تنها منبع نور چراغ های درون خیابان بودند.

- حواست اینجاست بلاتریکس؟
- بله سرورم!

ولی دروغ میگفت و می‌دانست که اگر دروغ بگوید لرد متوجه خواهد شد. ولی برای اصلاح حرفش دیر بود.

- بلاتریکس، یکبار دیگه به من دروغ بگو تا خودم شکنجه ات کنم.

چند دقیقه قبل وارد اتاق لرد شده بود. جناب لرد طبق معمول پشت میزشان نشسته بودند و نجینی در پایین پای او چنبره زده و به خواب فرو رفته بود. علت احضار مشخص بود، تیم کوییدیچ چند بازی را پشت سر هم برده و لرد اجازه داده بودند تا مرگخواران مغضوب را دوباره در خانه ریدل اسکان دهند.

- ببخشید سرورم.
- دوباره میگم بلاتریکس، تو و تیمت حق ندارید بازی آخر را ببازید، متوجهی؟
- بله ارباب.

لرد سرش را کمی تکان داد، سپس نگاهی به در که پشت سر بلاتریکس بود انداخت و این یعنی اجازه برای خروج صادر شده است!
بلاتریکس تعظیم کوتاهی کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت تا بلکه کمی هوای تازه بخورد، ولی دریغ که هوای خانه ریدل انگار تبعیت کرده بود از هوای داخل اتاق لرد. همانطور که مرگخواران از اربابشان تبعیت می‌کردند. به سمت نشیمن خانه رفت تا خبر های جدید را به گوش هم تیمی های خود برساند.

***


- پس از اینجا رفتن شدیم؟
- آره دخترم، بعد از آخرین مسابقه به خونه رفتن خواهیم شد.
- خونه...

بچه کلمه ی "خونه" را تکرار کرد. آنچنان معنایی برایش نداشت، هیچوقت خانه را ندیده بود. حتی در اینجا، هیچوقت حق نداشت لرد را ملاقات کند، استقبال گرمی از او نشده بود و همیشه از آن آدم گنده های نقاب دار می‌ترسید.
ولی به روی خودش نمی آورد و سعی می‌کرد که خودش رو شبیه آنها کند. ولی حالا که قرار بود به خانه برگردد قضیه فرق می‌کرد...

- اون اینجاست؟

کنت الاف با شدت درب اتاق را باز کرد و برای بیان کردن حرفش تقریباً داد کشید. دستش هنوز به دستگیره در بود و نفس نفس میزد.

- کی اینجا شدن کنه الاف؟
- آتش زنه!

الاف بدون اینکه منتظر جواب بماند بیرون رفت. از اتاق نه صدای گربه ای شنید و نه آثاری از گربه محبوبش دید. رابستن و بچه هم به دنبال الاف راه افتادند تا متوجه شوند قضیه از چه قرار است.
کنت الاف به شدت هول شده بود. در بین راه پایین رفتن از پله ها تنه ای به رکسان زد.

- هی! چته؟

خانه را روی سرش گذاشته بود.

- گربست دیگه، هرجا رفته باشه برمیگرده.

هوریس نیشخندی را ضمیمه حرف اش کرد.

- نه! هر جا بخواد بره یجوری به من میفهمونه، هیچوقت یهو غیبش نمیزنه.

الاف جلوی درب انباری بود که بلاتریکس او را متوقف کرد.

- جناب لرد احضارت کردن الاف.

دردسر! اولین کلمه ای که در ذهن الاف آمد. حتما سر و صدا ها به گوش لرد رسیده بودند. نمی‌توانست جستجو را متوقف کند و از طرفی هم اطاعت نکردن امر لرد عواقب خوبی نداشت. صاف ایستاد و کتش را مرتب کرد و به سمت اتاق راه افتاد. هر قدم ضربان قلبش بود و هر ضربان ثانیه ای را تصویر می‌کرد که او برای یافتن آتش زنه تلف می‌کرد.
بقیه مرگخواران او را تا اتاق مشایعت کردند. الاف در زد و بعد از شنیدن"بیا داخل" درب اتاق را باز کرد و به داخل اتاق رفت. مرگخواران هر لحظه منتظر شنیدن صدای کروشیو و در پی آن فریاد های الاف بودند اما اتفاق دیگری افتاد. بعد از دقایقی کوتاه درب اتاق باز شد و الاف به سرعت از جلوی مرگخواران کنجکاو گذشت.

- امکان نداره.

الاف پله ها را یکی دو تا طی کرد. بنظرش امروز خانه ریدل تاریک‌تر از هر زمان دیگری بود. پله ها زیر پاهای نگرانش جیغ می‌کشیدن. در خانه را باز کرد و به حیاط رفت.

- چ... چطور... چطور ممکنه؟

الاف روی چمن های خشک خانه ریدل زانو زد. در درون هوای تاریک حدس زدن آنچه روی زمین بود سخت بنظر می‌رسید. تا آنکه الاف دستانش را زیر لاشه گربه اش برد و آن را بالا آورد. رو به مرگخواران کرد، صحنه ای دردناک حتی برای مرگخواران سنگدل و ظالم. الاف خیره شده بود به گربه ای که سالها در هنگام تنهایی و انزوای الاف یار و همدم او بوده است. گربه ای سرزنده که حالا فقط جسدی سوخته و گوشتی عریان از او باقی مانده بود. موهای آتش زنه به طور کامل سوخته بود و گوشتش از شدت حرارت به رنگ صورتی درآمده بود.

- کنت؟

ابیگل با تردید او را صدا زد.
- اون رفته، برای همیشه... .

الاف گربه را بر روی دستانش حمل کرد و آن را به داخل خانه آورد. مرگخواران کنجکاو بودند که چه اتفاقی افتاده است.

- باید خاکش کنیم کنت.

الاف جسد گربه را رو میز گذاشت.

- نه تا وقتی که انتقامش گرفته نشده.

سکوت بر جمع مرگخواران حاکم شد. هوای تیره بیرون، راه نفوذش را به درون روح و روان آنها پیدا کرده بود.

- چه اتفاقی افتاده کنت؟

بالاخره در طی چند دقیقه گذشته الاف سرش را بالا آورد و به چشمان فرد سوال کننده نگاه کرد. خشکی دهانش راه کلمات را بسته بودند ولی با تلاشی همراه با فرو خوردن بغض بر آنها فائق آمد:

- جناب لرد گفتند... گفتند که نامه ای به داخل اتاقشون افتاده بود... که تصویر آتش زنه توی حیاط رو نشون می‌داد... لرد گفتن که اسم مرلین زیر برگه نوشته شده بوده.

نگاهی به افراد تیمش کرد. برای بقیه این معنایی نداشت. مرلین هزاران سال قبل مُرده بود و خیلی ها سعی داشتند با انتخاب نام او به عنوان لقب، شهرتی برای خود دست و پا کنند. ولی تیم رابسورولاف می‌دانست که این یک دعوتنامه رسمی برای آغاز یک مبارزه است. مبارزه ای نابرابر!
بلاتریکس که فقط به فرمان لرد اهمیت میداد، یادش افتاد که آتش زنه دروازه بان تیمش بوده. پس حالا تیم دروازه بان ندارد!

- الاف، یه دروازه بان می‌خوایم. کسی داوطلبه؟

جمیع مرگخواران سر هایشان را پایین انداخته بودند. هیچکس نمی‌خواست در تیمی باشد که بلاتریکس در آن امر و نهی می‌کند.

- پس مجبوریم یه فراخوان بدیم و تست برگزار کنیم. الاف؟
- اوهوم.

الاف حواسش جای دیگری بود.

***


- خیله خب. کریس چمبرز به هر کدومتون ده تا شوت میزنه. هر کس گل کمتری خورد دروازه میشه. مفهومه؟

تازه واردین بخت برگشته سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.
هوا همچنان ابری بود. بلاتریکس با خودش فکر کرد که اگر هوا هنگام مسابقه هم به همین صورت باشد احتمالاً به مشکل بر می‌خورند. هر چند مشکلات بزرگتری داشت که باید به آن ها رسیدگی می‌کرد. انتخاب دروازه بان اولین آنها بود. بعد باید روحیه الاف را درست می‌کرد و در انتها بیماری خودش را درمان. هوا هر لحظه برایش سنگین تر می‌شد. فرقی هم نداشت که کجا بود، اتاق یا فضای باز. کم کم نفس کشیدن به یک دغدغه جدی تبدیل می‌شد. باید کاری می‌کرد. در عین حال سعی می‌کرد تا نام مرلین را فراموش کند.

در طرفی دیگری رابستن لسترنج و سوروس اسنیپ روی جاروهایشان و کنار یکدیگر در هوا معلق بودند.

- چرا بلاتریکس خوشو به نفهمی میزنه؟ مرلین به طور واضح برامون پیام فرستاده. انجام این بازی به صلاحمون نیست.
- میدونم سوروس، کار دیگر نمیتوان کردن شد.

رابستن نگاهی به گروه داوطلبان انداخت. همگی افراد تازه وارد تالار اسلیترین بودند. و پشت دروازه ها الاف نشسته بود و با چشمانی بی روح به آنها خیره شده بود.

بعد از چند دقیقه کریس به همراه دو نفر بر روی زمین فرود آمد.

- هر دوتاشون هشتا شوت رو گرفتن بلا!

بلاتریکس نگاهی به آن دو نفر انداخت. هر دو دختر بودند با قامتی متوسطی و بدنی ورزیده و آماده. یکی از آنها کلاغی به سیاهی هوای آن روز بر روی شونه هایش داشت.

- علاوه بر مهارتتون، باید لیاقتتون رو هم ثابت کنید...

جمله بلاتریکس تمام نشده بود که آن دختری که کلاغ همراهش داشت، چوبدستی اش را بیرون کشید و با سرعت طلسم شکنجه را بر روی دیگری انجام داد. دختر نگون بخت روی زمین افتاده بود و جیغ می‌کشید.

بعد از مدتها بلاتریکس احساس سبکی کرد. شاید خودش طلسم را اجرا نکرده بود اما دیدنش هم لذت خاص خود را داشت.

- اینجا چه خبره؟

بلاتریکس با جمله الاف به خودش آمد. دختر نیز طلسم را قطع کرد.

- دروازه بان جدیده. اسمت؟
- پاتریشیا وینتربورن

الاف اشاره ای به کلاغ روی شونه های پاتریشیا کرد.

- اسمش آلواست جناب کاپیتان. اون همراه من میمونه.
- کلاغی به سیاهی آتش زنه. قبوله.

الاف دستش را دراز کرد و با دروازه بان جدید تیمش دست داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!