همه ی ما این استرس رو داشتیم ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای بیوفتی چه نخواهی تو جادوگر با استعدادی میشی.»
بعد بابام اسکروپیوس بهم گفت:«
و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.»
بعد بوس از سرم کرد و با تمام سرعتمون از دیوار رد شدیم. بابام به مامانم می گفت که:«
به نظرت لیلی و مکس کجان؟».
مادرم هم به بابام گفت:«
اون جا رو نگاه کن لیلی و مکس اونجام.»
من با اونا دختر لیلی و مکس هم رو بغل کردیم و سوار قطار شدیم و خواهر کوچکترم ملودی دنبال قطار می دوید و می گفت:«
خواهری زود برگرد.»
وقتی داخل سالن بودیم و کلاه گروهبندی جلومون بود و یک هو خانم مک گوناگال گفت:«
مالفوی- کاترین.»
من هم رفتم روی سه پایه نشتم و کلاه گفت:«
تو دختر واقعا با استعدادی هستی شجاع به مانند شیر،
باهوش به مانند ریونا ریونکلاو،مهربان به همانند فرشته و برتری به مانند خورشید درخشنده».
من هم از این همه تعریف خجالت کشیدم و سرخ شدم.
کلاه بهم گفت:«
بهتره که خودت گروهی که دلت بهشه بری».
من به کلاه گفتم :«
هر جور شما صلاح می دونید».
کلاه اعلام کرد:«
ریونکلاو».
من خوش حال بودم چون در گروه لونا بهترین دوستم افتادم و بعد از گذشت بعد از ۱۳ سال صاحب یک دختر شدم.
پایان : bye
پاسخ:
خوش اومدی به کارگاه!
تصویری که انتخاب کردی رو اسم نبردی، ولی از توصیفاتت پیداست که منظورت تصویریِ که توش یه نفر داره گروهبندی میشه. اول یه نکته ای درمورد توصیف و دیالوگ هات بگم بعد بریم سراغ اصل ماجرا.نقل قول:
داخل ایستگاه کینگز کراس خیلی استرس داشتم همش می ترسیدم که نتونم یه جادوگر خوب بشم.مامانم رز بهم می گفت :«
همه ی ما این استرس رو داشتیم ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای بیوفتی چه نخواهی تو جادوگر با استعدادی میشی.»
بعد بابام اسکروپیوس بهم گفت:«
و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.»
داخل ایستگاه کینگز کراس خیلی استرس داشتم، همش می ترسیدم که نتونم یه جادوگر خوب بشم. مامانم رز بهم می گفت:
- همه ی ما این استرس رو داشتیم؛ ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی. مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای چه گروهی که نمیخوای، تو جادوگر با استعدادی میشی.
بعد بابا اسکورپیوس سمتم اومد.
- و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.
همونطور که دیدی، هم علائم نگارشی اضافه باید میشد که به خواننده کمک کنه. هم بعد از دیالوگ، اگه قراره توصیف بیاری همیشه دوتا اینتر بزن تا خواننده گیج نشه. و یه مسئله ای که به روون تر شدن نمایشنامه کمک میکنه، اینه که همیشه نیاز نیس "فلانی گفت" رو بیاری، میتونی یه توصیف از وضعیت اون شخص بدی و بعد دیالوگش رو بنویسی.
اما درمورد محتوا، خیلی سریع گذشت پستت. جای این رو داشت که توصیف فضا و اتفاقات بیشتر باشه، پس ازت میخوام که به نکاتی که گفتم توجه کنی، یه داستان بهتر و کامل تر بنویسی و پیشمون برگردی. تا اونموقع...
تائید نشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





ببخش لحن منو اگه یکمی تنده، ولی باز همون مطلبی بود که گفتم، خیلی سریع پیش رفتی، علائم نگارشی رو رعایت نکردی و مهم تر از همه خلاقیت نداشت و مطلب از خود کتاب بود.
پس فعلا...