*نیوسوژه*
(در جست و جوی آب)
اگه زیاد خوب نشده توی پست بعدی ناظر اصلاح کنه لطفا یا بگه تا ویرایش کنم. ممنون.
---
یک روز از روز های گرم تابستان ، هافلپافی ها توی زیرزمین داشتند اب پز میشدند و آب هم قطع شده بود... .
-آی خدا. چرا اینقدر گرمه آخه؟
-خدایا بسه دیگه خسته شدیم.
-آفتاب بیا پایین سرمون درد گرفت.
-تک تکشونو... .
نیکلاس با مکث چند ثانیه ای متوجه شد که حرفش ربطی به موضوع ندارد پس ساکت شد.
هافلپافی ها همگی از گرمای زیاد ذله شده بودند و حوصله ی درس خواندن که هیچ، حوصله ی دراز کشیدن و چرت زدن هم نداشتند. به جز سدریک که چرت میزد و هر چند دقیقه بالشتش را زیر و رو میکرد و آن سمت خنکش را زیر سرش میگذاشت. سوزان و گابریل با بادبزن خودشان را باد میزدند و نیکلاس هم که همیشه راه سخت را انتخاب میکرد داشت روی دوچرخه ثابت تالار، پا میزد تا سرعتش بیشتر شود و باد بیشتری به صورتش بخورد.(!) رز زلر و رامودا سامرز هم زیر لب آهنگ " سامر تایم سَدنِس" را زمزمه میکردند و داشتند برای خانواده هایشان نامه مینوشتند و دلیل اینکه چرا امسال تابستان به خانه نیامده بودند را توضیح میدادند.
-اه رز کمتر ویبره برو دستمو خط زدی.
-ببخشید رامودا. دست خودم که نیست.
-الان نوشته بودم آرزومند دیدار شما. دستمو خط زدی شد، آرزویم مرگ شماست.
بله زبان خارجی، زبان عجیبی است و از همه عجیب تر صدایی بود که از داخل آشپزخانه به گوش رسید.
چیک چیک چی چیلیک چیلیک.-این صدای چی بود؟
-نمیدونم برو ببین. من حوصله کارگاه بازی ندارم تو این گرما.
ان دسته از بچه هایی که به سمت اشپزخانه ارام ارام حرکت کردند، چوبدستی هایشان را هم کشیدند و کاملا محتاط بودند. پرده تکان خورد و پشت آن سایه ای پدیدار شد.
-با شمارش من... اماده برای شلیک... .
-آروم باشید بچه ها. فقط منم.
صدای سایه پشت پرده بود و هر چه نزدیک تر میشد شمایلش کوچک تر میشد تا پرده را کنار و سر و گوش سبز خودش را به بقیه نشان داد.
-دیدین؟ فقط منم.
پیکت بود که داخل یک لیوان آب و یخ پریده بود و آب تا بالای پاهایش میامد و در آن حالت زیاد قدرت مانور و حرکت نداشت.
-میشه منو بذاری بالا، دوست خوبم؟

سوزان اورا بالای میز گذاشت جایی که کاملا دیده میشد.
بچه ها با حرص و ولع به لیوان پیکت چشم دوخته بودند. در ان لحظه حتی خود پیکت هم برای رفع عطش بسیار خوب به نظر میرسید. گویا پیکت از نگاه بقیه این را فهمید.
-فکر خوردن من یا این آبو نکنید. ما پیکت ها سمی هستیم. یه مایعی تو بدنمون هست که قرمزه و سمیه. اگه بخورید به هزار جور درد و زهرمار دچار میشید.
بعد هم نی کوچکی را در آب فرو کرد و شروع به نوشیدن کرد.
-منظورت خون ـه؟
-نه خیر هم... .
پیکت این را گفت و بیشتر داخل لیوان فرو رفت.
-راستی تو آب از کجا آوردی؟
-دامبلدور این بطری رو بهم داد. گفت این برای تالار شماست تا سه روز دیگه.
یکی از بچه ها بطری را از دسب پیکت قاپید که حدودا دو سومش پر بود و بقیه اش را پیکت مصرف کرده بود.
-این چه وعضیه؟ آبو کی قطع کرده؟ باید بریم دنبال آب. یا اب پیدا کنیم. یا بفهمیم کی و چرا آب رو قطع کرده؟!

-اره منم یه فیلم دیدم اسمش رنگو بود. تو اون فیلم... .
نیکلاس با دیدن اخم بقیه حرفش را خورد.
-بسیار خب شروع میکنیم. اول از همه میریم حموم عمومی ببینیم چرا اب قطع شده؟!
-چرا حموم عمومی؟
-چون مرکز شیر فلکه و کنتور و تمام لوله کشی آب هاگوارتز اونجاست. چون هافلپاف تو زیر زمین بوده و قبلا لوله کشی رو از همونجا شروع کردن.
-بسیار خب حرکت میکنیم.