جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1401 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پیکت منتظر موند تا همه بیرون رفتن، بعد با فرمت چوبدستی کوچولوش رو برداشت و با ورد "آگوامنتی" لیوانش رو دوباره پر از آب تازه کرد.

- تقصیر خودشونه. باید سر کلاس ورد ها گوش میدادن.

ولی اون مدت تقریبا زیادی بود که جز ریلکس کردن توی لیوان آب، کار دیگه ای نکرده بود. حوصلش دیگه داشت سر میرفت. با دیدن چوبدستیش و تلاش هافلپافیا برای پیدا کردن کمی آب، فکری به ذهنش رسید.
-

* * *


- ظاهرا لوله کشی ها هیچ مشکلی نداره. مشکل کجاست پس؟
- گرمــــــــــــــــه!
- تشنمـــــــــــــه!

هافلپافیا داشتن کنترل خودشونو از دست میدادن. زندگی بدون آب، خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردن؛ حتی اگه برای کمتر از یک ساعت باشه!
پیکت که کمی قبل تر، به داخل حموم خزیده بود تا کسی متوجه ورودش نشه، یه گوشه قایم شده و شاهد همه این ماجراها بود. نقشه داشت تا کمی بیشتر صبر کنه تا عطش همگروهیاش برای آب بیشتر بشه و برای به دست آوردنش هر کاری بکنن، ولی ترسید همه تا اون موقع، عقلشونو از دست بدن و با هم درگیر بشن. گرما، تشنگی و نیاز شدید به مرلینگاه به شدت بهشون فشار آورده بود! ناچار دست به کار شد؛ لباسی پوشید که کسی نتونه بشناسش، و از لوله ها بالا رفت، تا به جایی رسید که توی دید همه باشه. بعد با چوبدستیش، صداشو بلند کرد، تا همه بتونن بشنون.
- ای بندگان مفلوک! من الهه آب هستم! از بارگاه الهی دیدم که بندگان این منطقه، از بی آبی رنج میبردند! بدین ترتیب به زمین آمدم و حاضرم در ازای دریافت مقداری ناچیز، به شما آب اعطا کنم!

پیکت-الهه آب، اینو گفت و با دیدن عکس العمل همگروهیاش، خنده ریزی کرد. همه زانو زده بودن و حتی ازش اثباتی برای حرفش نخواستن!

- ای الهه آب! در ازای چه چیزی بهمان آب اعطا میکنی؟! :bow:
- در ازای با ارزش ترین دارایی تان، گابریـ... بنده مفلوک.

هافلی ها به هم نگاه کردن. با ارزش ترین داراییشون، قطعا مقدار ناچیزی نبود. ولی چاره دیگه ای نداشتن. الهه آب، بدجنس تر از چیزی بود که انتظار داشتن.

- خب... چه کسی حاضر است پیشقدم شود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1401 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
*نیوسوژه*
(در جست و جوی آب)

اگه زیاد خوب نشده توی پست بعدی ناظر اصلاح کنه لطفا یا بگه تا ویرایش کنم. ممنون.
---
یک روز از روز های گرم تابستان ، هافلپافی ها توی زیرزمین داشتند اب پز میشدند و آب هم قطع شده بود... .

-آی خدا. چرا اینقدر گرمه آخه؟
-خدایا بسه دیگه خسته شدیم.
-آفتاب بیا پایین سرمون درد گرفت.
-تک تکشونو... .

نیکلاس با مکث چند ثانیه ای متوجه شد که حرفش ربطی به موضوع ندارد پس ساکت شد.
هافلپافی ها همگی از گرمای زیاد ذله شده بودند و حوصله ی درس خواندن که هیچ، حوصله ی دراز کشیدن و چرت زدن هم نداشتند. به جز سدریک که چرت میزد و هر چند دقیقه بالشتش را زیر و رو میکرد و آن سمت خنکش را زیر سرش میگذاشت. سوزان و گابریل با بادبزن خودشان را باد میزدند و نیکلاس هم که همیشه راه سخت را انتخاب میکرد داشت روی دوچرخه ثابت تالار، پا میزد تا سرعتش بیشتر شود و باد بیشتری به صورتش بخورد.(!) رز زلر و رامودا سامرز هم زیر لب آهنگ " سامر تایم سَدنِس" را زمزمه میکردند و داشتند برای خانواده هایشان نامه مینوشتند و دلیل اینکه چرا امسال تابستان به خانه نیامده بودند را توضیح میدادند.

-اه رز کمتر ویبره برو دستمو خط زدی.
-ببخشید رامودا. دست خودم که نیست.
-الان نوشته بودم آرزومند دیدار شما. دستمو خط زدی شد، آرزویم مرگ شماست.

بله زبان خارجی، زبان عجیبی است و از همه عجیب تر صدایی بود که از داخل آشپزخانه به گوش رسید.

چیک چیک چی چیلیک چیلیک.

-این صدای چی بود؟
-نمیدونم برو ببین. من حوصله کارگاه بازی ندارم تو این گرما.

ان دسته از بچه هایی که به سمت اشپزخانه ارام ارام حرکت کردند، چوبدستی هایشان را هم کشیدند و کاملا محتاط بودند. پرده تکان خورد و پشت آن سایه ای پدیدار شد.

-با شمارش من... اماده برای شلیک... .
-آروم باشید بچه ها. فقط منم.

صدای سایه پشت پرده بود و هر چه نزدیک تر میشد شمایلش کوچک تر میشد تا پرده را کنار و سر و گوش سبز خودش را به بقیه نشان داد.
-دیدین؟ فقط منم.

پیکت بود که داخل یک لیوان آب و یخ پریده بود و آب تا بالای پاهایش میامد و در آن حالت زیاد قدرت مانور و حرکت نداشت.

-میشه منو بذاری بالا، دوست خوبم؟
سوزان اورا بالای میز گذاشت جایی که کاملا دیده میشد.

بچه ها با حرص و ولع به لیوان پیکت چشم دوخته بودند. در ان لحظه حتی خود پیکت هم برای رفع عطش بسیار خوب به نظر میرسید. گویا پیکت از نگاه بقیه این را فهمید.
-فکر خوردن من یا این آبو نکنید. ما پیکت ها سمی هستیم. یه مایعی تو بدنمون هست که قرمزه و سمیه. اگه بخورید به هزار جور درد و زهرمار دچار میشید.
بعد هم نی کوچکی را در آب فرو کرد و شروع به نوشیدن کرد.
-منظورت خون ـه؟
-نه خیر هم... .
پیکت این را گفت و بیشتر داخل لیوان فرو رفت.

-راستی تو آب از کجا آوردی؟
-دامبلدور این بطری رو بهم داد. گفت این برای تالار شماست تا سه روز دیگه.

یکی از بچه ها بطری را از دسب پیکت قاپید که حدودا دو سومش پر بود و بقیه اش را پیکت مصرف کرده بود.

-این چه وعضیه؟ آبو کی قطع کرده؟ باید بریم دنبال آب. یا اب پیدا کنیم. یا بفهمیم کی و چرا آب رو قطع کرده؟!
-اره منم یه فیلم دیدم اسمش رنگو بود. تو اون فیلم... .

نیکلاس با دیدن اخم بقیه حرفش را خورد.

-بسیار خب شروع میکنیم. اول از همه میریم حموم عمومی ببینیم چرا اب قطع شده؟!
-چرا حموم عمومی؟
-چون مرکز شیر فلکه و کنتور و تمام لوله کشی آب هاگوارتز اونجاست. چون هافلپاف تو زیر زمین بوده و قبلا لوله کشی رو از همونجا شروع کردن.
-بسیار خب حرکت میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/4/25 15:01:12
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/4/25 18:46:41
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/4/25 18:59:56
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/4/25 19:00:42
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین

پست پایانی:

بچه های هافلپافی با خوشحالی به سمت حمامشون راه افتادند،بعضی ها گریه کنان و بعضی ها با صورتهایی بغضناک به سمت حموم عمومی هافلپافی ها راه افتادند!

حموم عمومی هافلپاف:

-خب جادو اموزان عزیز مطمئنم که همه ی بچه های گروه هافلپاف در این حموم جمع شدن،میخواستم بدونین که من دیگه کم کم دارم میرم! به خاطر همین میخواستم قبل از رفتنم ارثیه هاتون رو بهتون بدم! من اینجا یه لیست دارم که اسم تک تکتون توش هست،امیدوارم از من راضی باشین!

بچه ها با ناراحتی سرشون رو پایین انداختند و به سمت پیوز روانه شدند...

-سدریک دیگوری!
-بله پیوز؟
-بیا سدریک پیشم!
-امدم باب بزرگ
-خب سدریک تو ارشد خیلی سخت کوشی هستی و مهربون، برای همین برات یه هدیه ی خوب دارم امیدوارم راضی باشی ازش!

پیوز از پشت سرش یک بالش نرم و گرم به سدریک داد!

-وایی باب بزرگ ممنون!
-قربانت!
-پومانا اسپراوت!
-بله باب بزرگ!
-بیا تو جادو اموز سخت کوش و درس خونی بودی برای همین برات اینو به ارث گذاشتم!

از کنار پیوز یه جفت دستکش نو چرمی درامد!

-ممنون باب بزرگ!

بچه ها به همین ترتیب میومدند و ارثیشون رو از پیوز میگرفتند.
ارتیمیسیا یه قلم پر گرفت،اگلانتین یه پیپ نو به ارث برد، زاخاریاس یه دستکش کوییدیچ نو گرفت، ارنی یه عینک نو به ارث برد و الا اخر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/13 23:06:29
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
کندرا با دیدن این صحنه فریاد زد:نهههههههههههههههههههههههههههههههه(حالا نه انقدر طولانی).
با این صدا همه بچه ها به سمت کندرا برگشتن.
پیوز با همان صدای پیر و فرتوت (و حالت خبیثانه)گفت :اتفاقی افتاده فرزندم؟‌
کندرا که از این حالت پیوز ترسیده بود گفت:ن ن نهه .چ چ چییززی نشده.
_خوبه فرزندم حالا عزیزانم بریم که میخوام ارثیه خودم رو بهتون بدم .
بعد خنده خبیثانه ای به اخر جمله ش اضافه کرد .برای تصور بیشتر مثال(یوهاااهااااا)مراجعه کنید.
سپس با دیدن نگاه های مشکوک بچه ها یه ( اهه اهه)به خنده ربط داد و گفت :پیریه دیگه چ میشه کرد . حتی نمیتونم درست و حسابی سرفه کنم‌‌.
بعد قیافه مظلومی چاشنی کارش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/13 19:49:51
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل درمانگاه

کندرا چشمانش را به آرامی گشود و با همگروهیان هافلپافی‌اش مواجه شد. همگی با چشمانی نگران به کندرا خیره شده بودند و با به هوش آمدنش، کم کم لبخند کمرنگی بر لبشان نیز شکل می‌گرفت.

گابریل نزدیک‌تر رفت و کنار کندرا ایستاد.
- اوه مرلین رو شکر! بالاخره به هوش اومدی کندرا!
- به هوش اومدم؟ چی دارین می‌گین؟ من به هوش بودم! و پیوز...اون گولمون زده بود! اون...

صدای پیر و فرتوت پیوز، حرف کندرا را قطع کرد.
- فرزندم، تو نیاز به استراحت داری. بهتره یکم دیگه بخوابی.

چهره‌ی کندرا با دیدن پیوز وحشت‌زده شد.
- تو...تو انگشتای اگلانتاینو کندی! همه‌ی ما رو گول زدی! روی صورت من چرک خیارک غده‌دار ریختی!

هنگامی که با نگاه متعجب و حیران اطرافیانش مواجه شد، دریافت که چیزی درست نیست. برای اثبات حرف‌هایش به دست اگلانتاین نگاهی انداخت تا ثابت کند پیوز با ارثیه‌ای که به او داده، باعث شده سه تا از انگشتانش را از دست بدهد. اما تمام انگشتان اگلانتاین سر جایشان بودند. دستی به صورت خودش کشید. خبری از تاول‌های ناشی از چرک خیارک غده‌دار نبود.
- پس...پس یعنی...
- تو یهو بیهوش شدی کندرا. و تمام این چیزایی که گفتی توی ذهنت اتفاق افتادن.

کندرا با تعجب به سمت پیوز برگشت.
- یعنی باب بزرگ واقعا مریضه و داره می‌میره؟ پس چطور تا الان زنده‌ست؟

پیوز سرفه‌ی کوتاهی کرد و سپس جواب کندرا را داد.
- دلم نیومد بدون این که ارثیه‌ی تو رو داده باشم، از این دنیا برم فرزندم...ارثیه‌ی چند تا دیگه از بچه‌ها هم هنوز مونده.‌..

و پس از بیرون آمدن کندرا از درمانگاه، همگی دوباره به سمت حمام عمومی هافلپاف به راه افتادند. اولین جایی که پیوز در روز ورودش به قلعه‌ی هاگوارتز کشف کرده بود و حالا هم می‌خواست در همانجا ارثیه‌ی هافلپافی‌ها را بدهد و سپس به دیار باقی بشتابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین

درمانگاه قلعه:

-حالش چطوره مادام پامفری؟مادام...مادام!
-خیلی چرک خیارک روی صورتش بود باید احتمالا سه هفته ای استراحت کنه اینجا!
-سه هفته؟ بیخیال بابا یه ذره خیارک بیشتر نبود...فردا هرجوری شده باید بیاد سر کلاس من این دختر!
-نمیشه اقای لسترنج خانم دامبلدور نیاز به استراحت دارند،حالا هم برید بیرون!
-نه نه ما باید بدونیم چه اتفاقی بین پیوز و کندرا افتاده!
-گفتم که اقای لسترنج،حالا هم برید بیرون وگرنه خودم بیرونتون میکنم!
-رودلف بیا اینجا...رودلف!
-چیه؟ چیه الیور؟
-ببین ما به این نت...

اما حرف الیور ناکام موند چون پرفسور دامبلدور به همراه پرفسور مگ گونگال وارد درمانگاه شده بودند!

-خانم پامفری چه اتفاقی افتاده؟
-اوه! پرفسور ازتون خواهش میکنم اروم تر بیاین داخل اینجا درمانگاه!
-سدریک، اینجا چه خبره؟
-اممم...راستش پرفسور دامبلدور،پیوز گفت که داره از بین میره و ما باورمون شد! بعد گفت میخواد بهمون ارثیه بده ما هم تو حموم جمع شدیم تا ارثیه هامون رو بگیریم!
-ممنون باباجان!
-پرفسور؟...امم ببخشید پرفسور؟
-چیشده خانم اسپراوت؟
-خب راستش کندرا گفت که یه اتفاقی بین اون و پیوز افتاده،ما باید بفهمیم چیشده!
-که اینطور؟...خب باباجان ها،راستش الان وقت مناسبی برای اینکار نیست!
-خب کی اینکارو انجام بدیم پرف...
-انشاالله میتونید اخر هفته دوساعت همگی به دیدن کندرا بیاین!
-اما پرفسور فردا اول هفته هستش یه هفته ی کامل باید واستیم؟
-باباجان خانوم دامبلدور به استراحت نیاز دارند!
-منم به ارامش نیاز دارم!

این صدای بلند و رسای رودلف بود! که داشت تغییر رنگ به کبود مایل به سیاه میداد!

-همه بیرون!

این هم صدای عصبانی مادام پامفری بود! که داشت تغییر رنگ میداد به سیاه مایل به خاکستری!

-همه ساکت باشین ببینم چه خبره!


این صدای پرفسور مگ گونگال بود!

-رودلف عزیز برای چی داد زدی؟
-پرفسور مگ گونگال این خانموم مشق های فرداشو ننوشته بعد الان قراره سه هفته بگیره این...
-بسه اقای لسترنج!
-اما پرفسور!
-اما بی اما ایشون نیاز به استراحت دارند،پس لطفا همگی بیرون!

بچه ها میدونستند که اگه یه ذره دیگه پافشاری کنند کارشون به تنبیه و دعوا و داد و فریاد میکشه! پس با اه و ناله به سمت در خروجی رفتند...
اونها در راهرو های مدرسه سر گردون بودند و هنوز براشون سخت بود هضم اتفاقات نیم ساعت پیش! که ناگهان در طبقه ی سوم با چهره ی پیوز روبه رو شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه اهسته (لطفا دیالوگ ها رو با حالت کشیده و اهسته بخوانید)

پیوز قابلمه ی چرک خیارک را پرت کرد و چرک خیارک در هوا معلق شد. همه می دیدند که چیزهای لزج سبز رنگی به سمتشان روانه می شود.لسترنج فریاد زد:
_همه فرار کنید.

همه سعی می کردند جا خالی بدهند؛ بعضی ها ابها و صابون ها را به سمت چرک خیارک ها می گرفتند، بعضی ها در پشت ستون ها و اتاق رختکن ها پناه گرفتند و تعدادی هم به سمت در خروج روانه شدند.
_پشت سرت.
_سرتو بدزد.
_بیا اینجا.

این صدای بچه ها بود که به همدیگر کمک می کردند تا به چرک خیارک ها نخورند.

پایان صحنه اهسته

کم کم همه ارام ارام از پناهگاه های خود بیرون امدند تا ببینند چه بلایی سر بقیه امده است. وقتی که تقریبا همه خیالشان راحت شد که سالمند صدای جیغی بلند شد.همه سر ها را به سمت صدا برگرداندند و دیدند کندرا روی زمین افتاده جیغ می کشد و به سمتی اشاره می کند. همه به سمتش دویدند؛صورت او اغشته به چرک خیارک شده بود و گریه می کرد. همه مات و مبهوت به هم نگاه می کردند نمی دانستند چه کنند.
_اروم باش کندرا. اروم باش.

بقیه کم کم داشتند از حالت شک درمی امدند که کندرا فریاد زد:
_پیوز فرار کرد.یک اشیا گرانبها رو هم با خودش برد.

همه به کندرا نگاه کردند تا حرفش را ادامه بدهد، اما کندرا به دیگر حرف نزد.
_خب؟ بعدش چی شد؟ پیوز کجا رفت؟ چی رو با خودش برد؟
_زاخاریاس اگه می دونست چی رو برده که می گفت.

پومانا نگاه تحدید امیزی به زاخاریاس کرد و زاخاریاس خاموش شد.پومانا ادامه داد:
_کندرا؟ کندرا! صدای منو میشنوی؟ کندرا! کندرا!
_بیاین ببریمش درمونگاه. حتما غش کرده؛ وقتی بهوش اومد هم می تونیم ازش بپرسیم.

همه موافقت کردند و کندرا رو به سمت درمانگاه بردند تا ببینند در اون چند لحظه چه اتفاقی بین کندرا و پیوز افتاده بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1399 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین

کندرا هرچه سریعتر میخواست ارثیه اش را بگیرد بنابراین به پومانا و زاخاریاس تنه ی جانانه ای زد و به سرعت اسب مرلین شروع به دویدن کرد.

-پیوز...پیوز عزیز داری میری از بین ما؟ چه حیف حالا میشه ارثیه ام را بدی؟ کار دارم میدونی که تکلیف های ماگل شناسیم مونده!

رودلف با اینکه از ترس و عصبانیت از دست اون سه تا ادم زودباور داشت منفجر میشد از اینکه فردا کلاس داره با کندرا و اون تکلیف هاشو ننوشته منفجر شد!

-که تکلیفاتو ننوشتی ها ساعت 10 شبه فردا هم ساعت 8 صلح بامن کلاس داری پدرتو درمیارم کندرا!

کندرا که انگار از قبل متوجه ی وجود رودلف در حمام نشده بود سوپرایز شد و به هن هن کردن افتاد.

-اممم...امم...پرفسور لسترنج شما هم امدید ارثیه تون رو از پیوز عزیز بگیرید... خیلی ناراحت کننده هست که پیوز داره از بینمون میره نه؟

کندرا میدونست که تو بد مخمصه ای افتاده و همچنین میدونست بهترین راه فرار از این شرایط فرار بود.

-خب پیوز عزیز من ارثیه ای نمی خوام...عهه اگه دقت کنین یکی داره صدام میزنه!

رودلف که فرصت رو مناسب دید با علامت هایی نقشه اش رو برای تمام افراد حمام توضیح داد و بعد به بالای سکوی حموم رفت و شروع به سخنرانی کرد.

-افسوس که نمی تونی از مرگ فرار کنی کندرا چه بخواهی چه نخواهی فردا باید به کلاسم بیایی اگر هم نیایی به پرفسور دامبلدور میگم گوشتو بکشه! درک میکنی دیگه!

با این حرف کندرا درجا وحشت بدنشو تسخیر کرد؛ اون الان حتی از رکسان هم بیشتر ترسیده بود.

-پپ...پیوز جان با اجازه ماها مرخص میشیم!
-نه،نه عزیزانم من باید قبل از مرگ ارثیه ی شما را بهتان بدم!
-نه ممنون پیوز عزیز ما یعنی من کار دارم باید برم بیرون اخ...

همون موقع بود که رودلف داد و فریاد کرد و پرید شیر حموم رو باز کرد و الیور پیوز رو به داخل وان پرت کرد. ارنی هم سدریک رو بیدار کرد و رکسان و جیمز با کمک هم اگلانتین رو بر شونه ی سدریک قرار دادند؛ رودلف چندتا از شیرهای شامپو رو هم باز کرد و پیوز را هل داد به ته وان. پومانا و سدریک که از این واکنش همه چیز براشون مشخص شد دست کندرا رو گرفتن و به طرف درد دویدن اما ناگهان پیوز قابلمه ی چرک خیارک رو برداشت و به سمت اونها روانه شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1399 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز با لبخند به اگلانتاین خیره شد. سپس دستش را به پشت خود برد تا ارثیهٔ اگلانتاین را بدهد. بچه‌ها که کنجکاو شده بودند مدام به درون شبح سرک می‌کشیدند بلکه چیزی ببینند اما چون بدن شبح مات شده بود فقط می‌توانستند اشکال تاری را ببینند که در حال تکان خوردنند. بعد از کمی انتظار پیوز دستانش را از پشت خود دراورد، چیزی که در دستش بود باعث شد همگی به آن خیره بمانند؛ اگلانتاین از خوشحالی پیپ خاموشش از دهنش افتاد و اشک شوق بر روی‌ گونه‌هایش جاری شد.

چشمان پیوز در حالیکه برق می‌زدند به اگلانتاین خیره ماندند.
-بیا فرزندم... بیا! این ارث من به توست! چرا که تو همیشه به اربابت وفادار مانده، بقیه را اذیت کرده و همواره مرا از خود خشنود می‌کردی! بیا و این را بگیر... بگیرش که حق توست!

بچه‌های محفل جمع با گلو صاف کردنی به او اخطار دادند که مواظب حرف‌هایش باشد!

اگلانتاین دست‌هایش را که از خوشحالی می‌لرزیدند جلو آورد تا آن پیپ زیبایی را که طرح‌هایش هوش از سر آدم می‌برد و از تمیزی برق می‌زد را بگیرد اما... با گرفتن آن فریاد اگلانتاین در هوا پیچید! همه با تعجب به اگلانتاینی نگاه کردند که دهانهٔ پیپ انگشتانش را گاز گرفته و اشک شوقش تبدیل به اشکی دردمند شده بود. او مدام دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد، می‌دوید و خودش را به در و دیوار می‌زد بلکه پیپ ولش کند اما فایده‌ای نداشت! سدریک که وضعیت را اینگونه دید طلسم جداسازی را بطرف پیپ فرستاد، پیپ جدا شد، به گوشه‌ای افتاد و سپس دود شد و به هوا رفت! نگاه همه به اگلانتاین ترحم‌انگیز شد! انگشت اشاره و انگشت میانهٔ دست راست او از بین رفته بودند و اگلانتاین با بهت به جای خالی آنها نگاه می‌کرد. سپس سرش را بلند کرد و به جایی که پیپ دود شده بود نگاه کرد!

ناله‌ای از گلویش خارج شد.
-انگشت‌هایم! انگشت‌های نازنینم! دود شدند!

و بعد از گفتن این حرف غش کرد! سکوتی مرگبار بر حمام حاکم بود.

ناگهان خنده‌های شیطانی پیوز سکوت را شکست!
-بچه‌های احمق! چطور فکر کردید که روح می‌میرد (خندهٔ شیطانی و کمی مکث) هیچ به ذهنتان نرسید که قضیهٔ ارثیه فقط برای اذیت کردن شما و شاد کردن روح من بود؟!

و بعد از این حرف‌ها دوباره خندهٔ شیطانی‌اش را از سر گرفت. بچه‌ها با خشم به او خیره شده بودند، همین که خواستند طلسمش کنند پیوز یک قابلمهٔ بزرگ که پر از چرک خیارک غده‌دار بود را از پشتش دراورد. بچه‌ها با نگرانی بهم خیره شدند!

پیوز که در چشمانش بدجنسی موج می‌زد رو به آنها گفت:
-یالا بیاین و ارثیه‌هاتون رو بگیرید احمق‌ها! وگرنه خوشحال می‌شم چرک‌ها رو روی شما خالی کنم!

اما هیچ‌کس راضی به گرفتن ارثیه نبود!

پیوز که دید بچه‌ها واکنشی نشان نمی‌دهند لبخندی بر صورتش نشست!
-خب مثه اینکه باید این چرک...

اما در همین موقع در حمام با صدای بلندی باز شد و زاخاریاس، پومانا و کندرا در حالیکه حوله‌ای روی دوششان انداخته بودند و مشغول بگو و بخند بودند از در وارد شدند!

پیوز که فرصت را مناسب دید صدایش را نازک کرده و خودش را بی‌‌حال و مریض نشان داد؛ نگاه تهدیدآمیزی به بچه‌ها کرد تا اگر حرفی بزنند با چرک خیارک غده‌دار روبرو می‌شوند، سپس با مهربانی رو به بچه‌های تازه‌وارد گفت:
-اوه فرزندانم! بیایید اینجا! آخر عمری می‌خواهم به شما ارثیه‌ای بدهم!

زاخاریاس، کندرا و پومانا با تعجب نگاهی بهم کردند؛ با اینکه بچه‌هایی که کنار پیوز ایستاده بودند، سرزنش‌وار به آنها نگاه می‌کردند و اگلانتاینی که روی زمین بیهوش بود و ۲ تا از انگشتانش نبودند، آنها خوشحال از اینکه چیزی گیرشان می‌آید بطرف پیوز حرکت کردند! اما آنها نمی‌دانستند که چیز بدتری در انتظارشان است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 13:27:59
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 13:27:59
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 04:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در این گیر و دار، ناگهان صدایی شنیده شد و هافلپافی‌ها ساکت شدند.
- فرزندانم، چه خبرتونه؟

بچه‌ها با تعجب به پیوز نگاه کردند که بار دیگر وزنش را بر روی عصایش انداخته و داشت بلند می‌شد. ظاهرا قصد نداشت تا قبل از این که ارث هافلی‌ها را بدهد، بمیرد.

- اِ...باب بزرگ هنوز زنده‌این؟
- وای مرلینا چقدر خوشحال شدم که هنوز هستین.
- بیزحمت زودتر تا قبل از این که دوباره اتفاقی بیفته، ارثمونو بدین ما بریم...کار داریم.

همه با تعجب به گوینده‌ی جمله آخر نگاهی انداختند و سرهایشان را به نشانه تاسف تکانی دادند. آنقدر تکان دادند تا این که هافلپافی مذکور، کم‌کم خجالت کشیده و به آرامی صحنه را ترک کرد.

- فرزندان من، نکنه فکر کردید قبل از این که ارثتونو بهتون بدم، حاضر می‌شم این دنیا رو ترک کنم؟ حالا یکی یکی جلو بیاید و ارثتونو بگیرید. اگلانتاین تو بیا.

رودولف که با صحبت‌های پیوز کورسوی امیدی در دلش روشن شده و رفته بود تا ارثیه‌ی بهتر و باکمالات‌تری بگیرد، با شنیدن جمله‌ی آخر ناامید شده و سر جایش برگشت.

سدریک نیز که حدود پنج دقیقه می‌شد که بیدار بود و این، زمان زیادی برای دوری از بالشش و بیدار بودن محسوب می‌شد، هنگامی که فهمید هنوز نوبتش نرسیده، گوشه‌ی دنجی پیدا کرده و به سرعت به خواب رفت.

اگلانتاین درحالی که پیپ خاموشش گوشه لبش بود، جلو رفت و درانتظار ارثیه‌اش، مقابل پیوز ایستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده