هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰:۲۱ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

پاترهری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸:۲۳ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۴۳:۲۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
از دنیایی با طراوت و نشاط از دنیایی پر از غشق ♥
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
تصویر شماره ۵


وارد محوطه هاگوارتز شدم
واییی خدای من اینجا چقدر بزرگه
تو کتاب ها دیده بودم عکس هاشو ولی بازم از نزدیک خیلی قشنگ تره
جلوی درب سرسرا پروفسور مک‌گونگال اومد و توصیه های لازم رو انجام داد و راجعب گروه بندی گف
خدایا من اصلا دوست ندارم تویه اسلیترین بیوفتم
امیدوارم کلاه گروهبندی منو داخل اسلیترین نندازه
حرف های پروفسور
مک‌گونگال تموم شد.
درب سرسرا باز شد
خدای من چقدر اینجا بزرگه
سقف سرسرا با اینکه با جادو این شکلی شده ولی بازم خیلی زیباست!!
هاگوارتز بهترین مدرسه دنیاست!!
رفتیم به سمت کلاه گروهبندی
اسم های بچه هارو خوندن
هر کس داخل گروهی افتاد که به خصوصیات فردی اش مربوط بود
در تاریخچه گروه های هاگوارتز نوشته است
مدرسه هاگوارتز توسط چهار نفر از بهترین جادوگران دنیا تاسیس شده است و این چهار نفر
گودریک گریفندور
روونا ریونکلاو
هلگا هافلپاف
سالازار اسلیترین

نام دارند.
بعد چند وقت بین این اعضا اختلاف به وجود می آید و
هرکدام عقیده جدایی دارند
اسلیترین اعتقاد داشت که هاگوارتز جایه جادوگران اصیل است و جادوگران مشنگ تبار نباید به هاگوارتز بیایند
ریونکلاو میگفت من فقط به اعضای باهوش درس می دهم.
گریفندور می گفت من فقط به دانش آموزان شجاع درس میدهم.
اما هافلپاف بین کسی فرق نمی گذاشت و عقیده داشت که همه جادوگر هستند و فرقی بین آنها وجود ندارد.
به همین دلیل مدرسه به چهار گروه
گریفندور
اسلیترین
هافلپاف
ریونکلاو
تبدیل شد
گریفندور برای اعضای شجاع
ریونکلاو برای اعضای باهوش
و اسلیترین برای اعضای اصیل زاده.
و هافلپاف هم که برایش این چیز ها مهم نبود اما اعضای هافلپاف واقعا مهربان بودند و آنها هم بین جادوگران فرقی نمی گذاشتند.
خب این از تاریخچه گروه های هاگوارتز بود!!
من خودم چون تقریبا جسارت زیادی دارم و تقریبا زرنگ هم هستم دوست دارم در گریفندور یا ریونکلاو باشم
خب نوبت من شد
رفتم و روی صندلی نشستم حس عجیبی بود
استرس زیادی داشتم
کلاه گفت: خب جسارت و شجاعت بالایی در تو میبینم اماخب هوش خوبی هم داری
انتخاب سختیه ولی خب برو به
گریفندور
خیلی خوشحال شدم با ذوق و شوق بسیار رفتم به سمت میز بزرگ اعضای گریفندور و آنجا نشستم
مطمئنم سال بسیاری خوبی برام میشه چون داخل گروهی که عاشقش بودم افتادم.



سلام به سایت عالی و فوقالعادهی جادوگران!!

خیلی خوشحالم که عضو شدم و قبل از اینکه عضو بشم داستان نوشتم😊


سلام. خوش اومدی. ما هم خوش‌حالیم که به جمعمون اومدی.
یکم زیادی از توضیحات شناخته شده کتاب استفاده کردی، انتظار داشتم خلاقیت بیشتری به خرج بدی و در مورد حس و حالت موقع ورود به هاگوارتز و گروهبندی بیشتر بنویسی. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. وارد ایفای نقش که بشی بهتر می‌تونی پیشرفت کنی.

تایید شد.

مرحله بعد... خب به نظر میاد خودت زودتر رفتی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۰ ۰:۴۰:۰۸

زیبا ترین چیزدردنیا خود دنیاست.تصویر کوچک شده


تصویر شماره ۵ گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۲۶ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

•_•Girl


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۴:۴۴ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۵۲ شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۵ گروه بندی
ساحره ای که پرفسور مک گونگال نام داشت بعد از توضیح دادن درباره گروه های چهارگانه هاگوارتز دانش آموزان را به تالاری با شکوه تر از سراسری که اول از آن عبور کرده بودند هدایت کرد در گوشه ای از تالار میزی بزرگ به چشم میخورد که مخصوص اساتید بود
از چهره نگران و هراسان برخی از دانش اموزان میتوان به مشنگ زاده بودن انها پی برد چرا که از انچه که پیش رو دارند هیچ خبر ندارند و سعی میکنند خود را برای بدترین چیز ها اماده بکنند اما برعکس از چهره برخی دیگر هم مانند راشل شور و شوق را میتوان حس کرد و این نشان میدهد که این دانش آموزان در خانواده ای جادوگر تبار بزرگ شدن و کاملا و یا حداقل اندکی از انچه که پیش رو دارند با خبرند
راشل‌با بی صبری نگاهی به صف تویل دانش اموزان انداخت از زمان کودکی وقتی که خواهرش سیبل خواطراتی از هاگوارتز برای او بازگو میکرد با اشتیاق به حرفای او گوش میداد و برای رفتن به هاگوارتز لحظه شماری میکرد و همیشه در رویاهایش خود را میدید که نشان ارشدی بر روی سینه دارد و با غرور تکبر در راه رو ها قدم میزند و دانش آموزان خطا کار را مجازات میکند و وسایل غیر مجاز را توقیف میکند در تیم کوییدیچ هم مانند خواهرش سیبل بازی خواهد کرد و حال اندکی بیشتر با این رویایش فاصله نداشت
میتوانست صدای دختری وحشت زده را ازپشت سرش بشنود دختر مدام با موهای خرمایی رنگش ور میرفت و ناخن هایش را میجوید و می‌گفت:
من فکر میکنم میخوان ازمون یه امتحان خیلی سخت بگیرن مثل مدارس تیزهوشان اما من هیچی بلد نیستم و وقتی نامه به دستم رسید فکر کردم کار راجر پسر عمومه اخه اون عادت به شوخی های مسخره داره!
راشل از حرفای دختر فهمید که او یه مشنگ زاده ست با خود فکر کرد:اخر کدوم ادم عاقلی با یه همچین موضوع به این مهمی شوخی میکند و واقعا دریافت نامه از سوی هاگوارتز مسخره ست؟؟؟؟؟ و اینکه مشنگ ها مدارسی دارند که افراد باهوش و خنگ را از هم جدا میکند؟به این باید گفت مسخره و نه دریافت نامه ای مهم برای رفتن به هاگوارتز!!!!
در همین افکار بود که پرفسور مک گونگال را در حالی دید که کلاهی جادوگری بسیار کهنه و قدمی و نخ نما در دست داشت را بر روی چهار پایه گذاشت
_خودش است این کلاهه قاضی است ما را با این گروه بندی میکنند سیبل به من گفته بود!!!!
چنان این جمله را بلند گفته بود که نیمی از جمعیت با چشمانی گشاد به او نگاه کردن درست که انگار به زبانی بیگانه صحبت کرده باشد
_ دانش اموزان عزیز خواهشمندم لطفا به احساسات خود مسلط باشید!
راشل که از قبل سرخ تر شده بود کاملا نگاه خیره مک گونگال را احساس میکرد همه نگاه ها به سوی پرفسور مک گونگال برگشت
_اسم هر کی رو که صدا میزنم بیاد تا گروه بندی بشه اما قبل از اون با دقت به شعر کلاه قاضی گوش می‌دین
همون لحظه کلاه تکانی خورد و شکافی هم مانند دهان پدیدار شد
خودمو میکنم معرفی....من هستم کلاه قاضی!
آهای آهای بچه جون..من تشخیص میدم درونتو خیلی اسون
گریفندوریا شجاع و دلیرن...حتی شده باشه برای عزیز ترین کَساشونم میمیرن....هافلپافی های مهربون
نمیکنی مثل اونا پیدا حتی تو آسمون....ریونکلاوی ها باهوشن
همیشه دنبال کسب علم و دانشن....اسلیترین زیرک
همیشه هست دنبال قدرت...اینا هستن چهارتا گروه هاگوارتز
از من نترس بچه ی ناز
پ منو بکن بر سر
چون من کلاه قاضی دانا هستم
این بود تمام حرفام
تا سال بعد خدانگهدار
تا شعر کلاه قاضی تمام شد راشل به همراه بقیه جمعیت شروع به دست زدن و تشویق کلاه قاضی کردند
پرفسور مک گونگال کمی به جلو امد و گفت
_خب دانش اموزان عزیز اسم هرکی رو که میخونم بیاد و روی چهار پایه بشینه و کلاه رو بزاره سرش تا گروه بندی بشه
دیگر وقتش رسیده بود
ایا او مثل خواهر و پدرش به گریفندور میپیوست و یا هملنند مادر نیمه پریزادش به ریونکلاو؟
مک گونگال اسم ها را میخواند و کلاه قاضی با صدایی بلند نام گروه او را اعلام میکرد
_راشل جونز
وقتی بر روی چهارپایه نشست اخرین صحنه ای که دید جمعیت دانش اموزانی بود که با کنجکاوی و یا شایدم فضولی سرک کشیده بودند او را بهتر ببینند
لبه ی کلاه کاملا جلوی چشم هایش را گرفته بود
صدای ارامی که فقط او قادر به شنیدنش به راشل گفت:
بله بله بسیار شجاع و نترس هستی و این شجاعتت قابل تحسینه اما در کنار شجاعتی که داری باهوشم هستی و بسیار قدرت طلب! بسیار زیرکی! و‌حالا باید تصمیم بگیرم کدوم گروه بندازمت
کلاه قاضی با صدای بلند اعلام کرد:
گری...... اسلیترین!!!!!!!
صدای همهمه جمعیت بلند شد کلاه قاضی در تصمیم اولش صرف نظر کرده بود و این اصلا سابقه نداشت
مک گونگال کلاه را از سر او برداشت و نفر بعدی را صدا زد
راشل میکوشید باور کند آنچه که شنیده ست درست است
پدر و خواهرش گریفندوری بودند و مادرش ریونکلاوی این امکان نداشت که در اسلیترین بیوفتد حتما یه اشتباهی به وجود اومده او باید با مدیر مدرسه صحبت میکرد تا به مشکلش رسیدگی بکند بله همین درست است!
(شعر کلاه قاضی رو از خودم نوشنم امید وارم که مورد رضایتتون قرار گرفته باشه)


خیلی خوب نوشته بودی. شعرت هم خوب بود. فقط سعی کن از علائم نگارشی بیشتر استفاده کنی. هر وقت جمله‌ت تموم می‌شه نقطه بذار، و اگه در ادامه‌ی جمله بعدی بود می‌تونی از ویرگول استفاده کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۰ ۰:۴۸:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۲۹ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

Sitw


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱:۲۷ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۳۸:۲۵ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۱۰
عکس شماره ۱۰:قرار بود کوییدیچ بین اسلایترین و گریفیندور برگزار بشه. بازی کنان این دو تیم شرط بسته بودند که اگر هر تیمی برنده شود اون گروه،گروه برتر هاگوارتز میشود.پس این بازی برای افراد این دو گروهی اهمیت خاصی داشت. ولی گریفیندور یک مشکل اساسی داشت اونم این بود که یابنده گروهشون دیگه حاضر به بازی نبود و هیچکس دیگر هم حاضر نبود جای اون رو بگیره.توی همین دوران هری پاتر سال اولی در اولین کلاس پروازش شرکت کرد.به نظر اون پرواز آسون بود و با چند بار تمرین یاد میگیره و همین هم شد اون در اولین کلاس پروازش خیلی موفق بود.وقتی موفقیت هری پاتر به گوش بازیکنان کوییدیچ رسید،انها بلافاصله به پیش هری پاتر رفتند و از اون درخواست شرکت در بازی کردند؛هری پاتر هم بخاطر عشقی که به پرواز داشت قبول کرد.فردای آن روز که هری در حال تمرین برای بازی بود هاگرید پیش او آمد و گفت:هری تو که تصمیم نداری با این جارو توی مسابقه شرکت کنی¿¡ هری گیچ و مبهوت بهش نگاه کرد.هاگرید پوزخندی زد و گفت:بیخیال تو یه جارو خوب میخوای برای همین باید بریم کوچه دیاگون و برات یدونه خوبشو بخرم.هری که از این حرف خیلی خوشحال شد قبول کرد و قرار شد بعد از پایان تمرین جلوی جلو خونه هاگرید بره تا باهم برن.وقتی تمرین تموم شد هری و هدویگ رفتن اونجا و هاگرید هم آمد و آنها با هم به سمت کوچه دیاگون رفتند.انجا خیلی از آخرین دفع که هری رفته بود شلوغ تر بود،انها از بین مردم رد شدند و به مغازه رسیدند.بعد از کمی گشتن هری یک جارو را انتخاب کرد و پس از خرید به هاگوارتر برگشتند...چند روز بعد:بازی داشت شروع میشد و هری خیلی استرس داشت.همه بازی کنان دو تیم سر جای خودشان ایستادند و بازی شروع شد؛بازی خیلی سخت تر از چیزی بود که هری تصور میکرد هردو تیم خیلی برای این بازی تمرین کرده بودن.کمی از شروع بازی گذشت و هر دو تیم مساوی بودند،که هری اسنیچ رو که از کنارش گذشت را دید و به سرعت دنبال اون گذاشت و یابنده اسلایتیربن هم دنبال هری بود.هر دو کنار هم وایساده بودند و هر کدام داشتند تلاش میکرد که زودتر اسنیچ را بگیرند.هرمیون که دلش نمی‌خواست اسلایتیرین برنده بشه، زیر لب جادویی رو گفت و باعث شد کنترل جارو از دست یابنده اسلایتیرین خارج بشه و هری پاتر اسنیچ طلایی بگیره.این اتفاق خیلی باعث خوشحالی تیم گریفیندور شد و آنها تا شب جشن گرفتند.پایان


سلام و خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.

داستانتون بدون توقف پیش رفته و این یکم خواننده رو اذیت می‌کنه. لازمه که برای راحتی خوندن پستتون، و زیبایی ظاهریش، با اینتر بخش‌ها و بندهای مختلف پستتون رو از هم جدا کنید.

اما با این حال می‌دونم که این مشکلات هم با ورودتون حل خواهند شد...


تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱ ۱۵:۱۲:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۱۲ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰

HaRmE


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶:۱۶ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۳۴:۴۴ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
از میدان گریمولند
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 13
آفلاین
تصویر شماره ی شش
هری رون و هرمیون هنگامی که از کلاس تغییر شکل درامدند، ناگهان کسی با سرعت ازجلویشان رد شد. رون گفت:
ــ اون چه مرگش بود اصلا کی بود؟
هری گفت: نمی دونم
هرمیون در حالی که به نقطه ای خیره شده بود گفت: می خواد چه کار کنه؟
رون گفت: کی؟ هرمیون خوبی؟
ــ متوجه نشدین؟
ــ چیو متوجه نشدیم؟
ــ اون مالفوی بود دراکو مالفوی دلشت گریه میکرد.
هری گفت:
ــ چی؟ امکان نداره.!
هرمیون: خب بیاین مطمئن شیم.
رون: چطوری؟
هری: با نقشه. نقشه ی غارتگران
رون: خب حالا فرض کن فهمیدیم هرمیون ک.....
هرمیون کجاست؟
هرمیون در حالی که از پله ها بالا می امد گفت اومدم!
رون: کجا بو......
هرمیون: بیاین نقشه رو اورد. خب اینطور که معلومه داره میره چی، واقعا؟ اونجا چه کار میکنه؟
رون: کجاست؟
هرمیون گفت: دستشویی میرتل گریان بیاین بریم.
رون: چی کجا بریم؟
هرمیون ـ دستشویی میرتل گریان. خب راستش من... یادتونه سال دوم معجون مرکب درست کردیم؟ من یه مقداری رو برای الان نگه داشتم. من از این می خورم و به شکل میرتل در میام و می فهمم مالفوی چه مرگشه.
رون گفت: هرمیون مطمئنی که خوبی؟ چطوری می خوای یه زره از میرتل رو توش بریزی؟
هرمیون: نگران نباش فکر اونجا شم کردم.
هری: کسی اینحا نیست می تونی الان بخوری.
هرمیون مقداری از معجون راخورد و به شکل مبرتل درامد.
رون: دمت گرم بابا تو خیلی باهوشی!
هرمیون/میرتل: ممنون رون! من رفتم.
هرمیون به دستشویی میرتل رفت مالفوی در انجا بود. همین که چشمس به میرتل/هرمیون افتاد گفت: تو اینجا چه کار می کنی گند زاده ی احمق؟
هرمیون/میرتل پاسخ داد: امممم من ه... مرتلم اره میرتلم. تو هم باید دراکو باشی هان؟
ــ اره من دراکو هستم.
ــ چرا گریه می کنی؟
ــ فضولیش به تو نیومده گند زاده ی احمق
ــ میشه لطفا این کلمه ی زشت رو به زبون نیاری؟
مالفوی چیزی نگفت. پس از چند دقیقه سکوت مالفوی گفت:باشه میگم. امروز من تو معجون سازی نمره ی خوبی نیاوردم. اگه بابام بفهمه حساب اسنیپو می زاره کف دستش ولی خب من نمی تونم به بابام بگم.
ــ چرا!؟
ــ الان بابامو تو وزارت خونه حسابی گیره نمی تونم به اون بگم.اسنیپ گفت که دامبلدور مجبورش کرده اون کارو کنه.
هرمیون/میرتل:نه بابا دامبلدور از این کارا نمی کنه.هی دراکو یکی صدات می کنه
صدای کسی در راه رو می پیچید:دراکو، دراکو مالفوی پروفسور اسنیپ با هات کار داره.
هرمیون/میرتل:بهتره من برم امیدوارم موفق باشی
دراکو:ممنون.
هرمیون با با سرعت به سمت در می رود زیرا بک ساعت به پایان رسیده بود و او داشت دوباره به خودش تبدیل می شد.همین که دستگیره ی در را گرفت تا ان را باز کند مالفوی گفت:
ــ هی ببخشید که بهت گفتم گندزاده.
هرمیون به سمت او برنگشت و فقط گفت:اوه اشکال نداره.من باید برم.
سپس با سرعت از انجا رفت.دیگر خودش شده بود.در حالی که به فکر فرو رفته به چیزی برخورد.
ــ اوخ..
ــ چی؟هری تویی؟
هری شنل نامریی را کنار زد و گفت:اره رون هم هست بیا
ــ تا حالا کجا بودین؟
ــ داشتیم میومدیم دنبال تو.
هرمیون در راه برج تمام ماجرا را تعریف کرد رون که از خنده روده بر شده بود گفت:جدی؟..... او....اون بخاطر ماجون سازی گریه می کرد؟
پس از چند دقیقه به خوابگاه هایشان رفتند تا بخوابند.
همه چیز عجیب بود! هرمیون در دل خندید و گفت مالفوی دیگه استاد مورد علاقه نداره
پایان🌹


امیدوارم که قبول کنید یک هفته میشه که روش کار کردم.


---
پاسخ:

هنوز نقطه‌ضعف‌هایِ قابل تغییری دیده می‌شه اما برای این مرحله کافیه...

تایید شد.


ویرایش شده توسط HaRmE در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۳۰ ۱۴:۲۴:۰۵
ویرایش شده توسط HaRmE در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۳۰ ۱۹:۳۷:۳۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۳۱ ۱۲:۳۶:۴۸

شجاعت=هری♥♥i
مهربانی=جینی♥♥
هوش=هرمیون♥♥
قدرت مالفوی ها

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۱۰ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور

جنیفر داون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۳۷ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۲۸ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
"تصویر شماره ی ۵"
سلام من لونا براون هستم. امروز داشتم کتاب میخوندم اتاق من یه میز تحریر داشت و روبروش پنجره ی بزرگی بود. داشتم روی میز تحریرم کتابمو میخوندم که یهو یه صدا شنیدم. شبیه صدای در زدن بود. رفتم در اتاقمو باز کردم و کسی نبود. از پله ها رفتم پایین و در خونمونو باز کردم بازم کسی نبود. گفتم شاید خیالاتی شدم. به خاطر همین برگشتم به اتاقم و در رو بستم. نشستم روی صندلیم و ادامه ی کتابمو خوندم(کتابم مربوط به گیاه ها بود.) دوباره صدای در رو شنیدم. و سرم رو که بالا آوردم یه جغد سفید همراه با یه نامه دیدم. پنجره رو باز کردم و نامه رو از جغد سفید گرفتم. وقتی که نامه رو باز که باز کردم دیدم که از طرف یه مدرسه جادوگری به نام هاگوارتزه. خلاصه به پدر و مادرم گفتم و اونا قبول کردن و حاضر شدم و رفتم داخل قطار. داخل قطار با دو تا پسر و یه دختر آشنا شدم به اسم هری و رون و هرماینی. ما با هم دوست شدیم. بعد رسیدیم و رفتیم داخل هاگوارتز. رفتیم توی سالن اصلی. اونجا بچه های زیادی نشسته بودن و یه کلاه روی یه صندلی بود. خلاصه هری و رون گروه بندی شدن. بعد از اونا هرماینی گروه بندی شد و بعد از هرماینی اسم من رو خوندن. رفتم روی صندلی نشستم و پرفسور مک گوناگال کلاه گروهبندی رو روی سرم گذاشت. کلاه گروهبندی بهم گفت:تو خیلی شجاعی. تو مهربونی و به همه کمک میکنی. تو خیلی باهوشی با توجه به اخلاقت و ویژگی هات گروهی که مناسبته گریفیندوره. پا شدم و رفتم کنار هرماینی و هری و رون نشستم. به همدیگه تبریک گفتیم و غذا خوردیم. بعد با سرگروهمون رفتیم داخل خوابگاه و اون شب رو من خیلی راحت خوابیدم قبل از خواب به خاطر عادتی که داشنم از پنجره به بیرون نگاه کردم و ستاره ها و ماه رو دیدم. من چون داخل مسیر خیلی خسته شده بودم خیلی سریع خوابم برد.

سلام به سایت خوب جادوگران. امیدوارم که داستانم خوب باشه و قابل قبولتون باشه. من فقط یه سوال دارم. وقتی که شما تایید کردین از کجا باید بفهمم؟ داخل پیام شخصی برام میاد؟ خیلی ممنونم و اینکه لطفا داستانمو قبول کنین خیلی براش زحمت کشیدم.

---
پاسخ:
پست روونی بود... بزرگترین مشکل اما پرش و عجله‌ای بود که داشتی. خیلی موقعیت‌ها بود که می‌شد از توش داستان نوشت و زیباتر کرد نوشته رو.
اما متنت انسجام لازم رو داره و با ارفاق می‌تونه از این مرحله رد بشه...

تایید شد.


ویرایش شده توسط Melika_luna در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۹ ۱۶:۱۱:۲۴
ویرایش شده توسط Melika_luna در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۹ ۱۶:۱۴:۴۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۳۱ ۱۲:۰۱:۱۳

❤Jennifer Down❤


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷:۱۴ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو

دنی کرشاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۸:۰۴ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۳۸ جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰
از جایی که زندگی می کنم^-^
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
بزارین سریع بریم سر اصل مطلب.
اینکه یه صندلی بزاری جلوی یه گله جادوگر و یه فسقل بچه رو بشونی روش تا یه کلاه براش تصمیم بگیره کاری نیست که از آلبوس دامبلدور،آدمی که عکسش رو روی شکلات قورباغه ای می زنن انتظار بره!
همین طور که داشتم به این چیزا فکر می کردم ،اون زن خشک و رسمی که خودش رو مک گوناگال معرفی کرده بود از روی لیستش خوند:واکر دیانا
خدا پدر بابا مامان مشنگ زادم رو بیامرزه که یه اسمی روم گذاشتن که بین این همه آدم با این استرس بخاطر اسم ایرانی هم بهم خیره نشن.
از بین بچه ها رد شدم و روی صندلی نشستم.همه جوری بهم نگاه می کردن که خدا رحم کردن صندلی خشک باقی موند.مک گوناگال کلاه رو روی سرم کذاشت.گذاشت که چه عرض کنم.رسما جایی رو نمی دیدم.
یه صدای خش دار و آروم توی گوشم زمزمه کرد:شجاعی،ولی عاقلانه ازش استفاده می کنی.به خودت باور داری،ولی تا جای ممکن اعتماد به نفس کاذب رو از بین می بری.جاه طلب نیستی.ترجیح می دی یه گوشه به کارت برسی و بعد همه رو غافل گیر کنی.عاقلانه تصمیم می گیری ،ولی به احساسات بقیه هم احترام می زاری.به عقاید خودت باور داری و اهمیتی هم نمی دی اگه کس دیگه ای نقضشون کنه.با این اوصاف...
ریونکلا!
از روی صندلی بلند شدم و قشنگ تا نزدیک ترین صندلی گروهم که داشتن برام دست می زدن تلو تلو خوردم.احساسم مثل وقتی بود که اولین بار رفتم مهدکودک و بچه ها وقتی فهمیدن دورگه ایرانی-آمریکایی ام کلی ذوق کردن و کنجکاو بودن.
نشستم سر جام.یه دختر با موهای بلوند دستش رو گذاشت روی دستم:«خوشحالم که اومدی توی گروه ما!».چشماش خاکستری و خیلی درشت بودن:«اسم من لونا لاوگوده.اسم تو چیه؟».آروم لبخند زدم و گفتم:«اسم من دیانا واکره!شنیدی که».لونا خیلی جدی گفت:«آره.ولی هر کسی باید فرصت این رو داشته باشه که خودش ،خودش رو معرفی کنه».بعد خندید:«راستی،می دونستی لونا توی اساطیر یونان اسم یه تایتان بوده که الهه ی ماه بوده؟».فهمیدم منظورش چیه:«آره!دیانا هم نوع رومی آرتمیسه که اونم الهه ی ماهه!با این فرق که آرتمیس ایزدبانو بوده».دوباره لبخند زدم.با خودم فکر کردم ماه با اینکه از خودش نوری نداره ولی از همه ی چیزی که داره اسفاده می کنه و نمی زاره شب تاریک بمونه.حتی اگه بازتاب خورشید باشه.
منم از همه چیم برای محافظت از کسایی که برام مهمن استفاده می کنم.مثل خونواده ی مشنگم،مثل لونا



سلام و خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی!

بابت داستان قشنگی که نوشتی بهت خسته نباشید می‌گم. واقعا لذت بردم و دوست داشتم طولانی‌تر بود. فقط اینکه «بزار» در معنای گذاشتن غلطه و «بذار» درسته.

تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۱۹:۴۲:۰۵

گاهی اوقات ایده آل گرایی منجر به شرارت میشه.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۲۱:۵۹ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۴:۰۶ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۲۶:۰۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از یه ماموریت خطرناک برای محفل
پیام: 48
آفلاین
هری به ارامی وارد قدح اندیشه شد. وارد خاطره هایی شد که از سیریوس قبل از مرگش گرفته بود. ناگهان خود را در قطار سریع و سیر هاگوارتز یافت. در ان کوپه سه پسر هم سن و سال هری نشسته بودند. هری بلافاصله انها را شناخت. پدرش جیمز که مویش مثل موی هری نامرتب بود به پسر دیگر گفت: سیریوس ببین کی اینجاست! زرزروس! سیریوس خندید. اما پسر دیگر که هری به دقت نکرده بود سرش را در کتابی برد و چیزی نگفت. او لوپین بود. جیمز گفت بیا دیگه ریموس بیا حال می ده. لودین جواب نداد. جیمز و سیریوس از کوپه خارج شدند. در کوپه ی اسنیپ را باز کردند. جیمز گفت:
چطوری زرزرو......
ــ باز که شمایین! 😡
این صدای دختری زیبا بود با موهای بلند و قشنگ. هری بلافاصله او را شناخت.....او مادرش لی لی بود.
ــ زود باشین از اینجا برین! کاریش نداسته باشین

جبمز گفت: خب.... ما میخواستیم تو رو به کوپه مون دعوت کنیم. راستش اصلا کاری با زرزروس نداشتیم.
ـــ به این اسم صداش نکن!
لیلی این را گفت و جیمز و سیریوس را به بیرون هل داد و در کوپه را محکم بست.
سیریوس در حالی که اخم کرده بود گفت:بیا جیمز ولش کن.این همه دختر چرا چسبیدی به اونز؟
سپس اورا مشید و به داخل کوپه برد. لوپین گفت: جیمز منم با سیریوس موافقم.اون دختر مشنگ زاده با تو دوست نمیشه.
جیمز چیزی نگفت و وسایلش را جمع کرد و از قطار خارج شد و به سمت کالسکه هایی رفت که انها را به قلعه می رساندند.






افسوس که همه ی انها لی لی و جیمز اسنیپ و روپین و سیریوس به قتل رسیدند

واقعا زحمت کشیدم قبول کنید♥♥
یه داستان دیگه هم نوشتم که اگه ایت قبول نشد حداقل اون بشه:





پروفسور مک گونگال فریاد زد.
ــ هرماینی گرنجر
من از بین دانش اموزان گذشتم و روی صندلی نشستم کلاه به ارامی گفت: خب یه مشنگ زاده ای خیلی هم باهوشی اما خیلی هم شجاعی نمی دونم خوبه تو کدوم گروه بری....
گیریفندور یا ریونکلا؟ نظر خودت چیه؟
گفتم: خب من گریفندور رو بیشتر دوست دل م شنیدم همه جادوگران بزرگ تو اون گروه بودن... مثلا دامبلدور
خب باشه ازکمک ممنونم
ـــ گریفندور
کلاه را سر صندلی گذاشتم و به سمت میز گریفندور رفتم. شام که خوردیم پرسی برادر بزرگ رون مارو به خوابگاه رسوند. اتاق من و دخترانی به اسم رز و لاوندر و پروتی یکی بود به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم ان شب از خستگی خیلی زود خوابم برد......



سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی!

شما با نوشتن آشنایید و مشخصه که سعی خودتون رو کردید. بیشترین مشکل پستتون اینه که تلاش کردید شبیه کتاب و طبق کتاب بنویسید که واقعا لازم نیست و می‌توانستید با خلاقیت خودتون داستان‌های قشنگتری هم بنویسید. اما فعلا می‌تونم بگم...

تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط qwe در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۹:۲۵:۱۶
ویرایش شده توسط qwe در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۹:۴۳:۳۰
ویرایش شده توسط qwe در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۱۷:۲۸:۱۶
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۱۹:۳۴:۱۹
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۸ ۱۹:۳۴:۴۷

در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۰۹ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۲:۰۵ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 64
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
---------------------
جینی : اوووف! این کتاب لعنتی کی تموم میشه؟! پروفسور اسنیپ هم عقده تکلیف پژوهشی داشتا!
دراکو : به به! یه ویزلی دیگه! شما واقعا چجوری اصیل زاده هستین؟! هیچیتون شبیه اصیل زاده ها نیست!!! عوضی های آشغال!
جینی : مالفوی خفه شو! وگرنه با دستای خودم خفه‌ات می‌کنم و بعدش هم تو باغچه خونتون دفنت می‌‌کنم
دراکو : اوووو! وای وای! ببین کی برای ما شاخ شده! البته خب با اون سبک تدریس به شما معلومه که باید برای ما شاخ بشین! ببین ویزلی بهتره با من کل نندازی! وگرنه برات بد میشه...
جینی : ببین کی اینو میگه! یه ترسو که حتی نمی‌تونه خودش کاراشو انجام بده! بهتره خفه شی وگرنه...
دراکو : وگرنه چی؟؟؟ هان؟؟؟ فکر کردی با این تهدید های توخالی و الکی می‌تونی منو بترسونی! گریفندوری ها همه احمق و عوضین ولی ویزلی ها احمق ترین و عوضی ترینشون هستن البته بعد از پاتر...
پروفسور مک‌گوناگل که در پشت دراکو قرار داشت نا گهان اخم هایش در هم رفت و رو به دراکو گفت : اوووو! مثل اینکه خیلی حرف تو دلت مونده مالفوی! داشتی می‌گفتی... ادامه بده، راستی سوروس نمیذاره تو گروهتون صحبت کنین؟!
دراکو : ا... اومم.... خیلی عذر می‌خوام پروفسور... من متوجه حضور شما نشدم... اون ها رو هم اشتباه فهمیدین...
ناگهان جینی وسط حرفش پرید و گفت : پروفسور اتفاقا منظورش همون هایی بود که فهمیدین...
و بعد پروفسور مک‌گوناگل بهش علامت داد که ساکت باشد و بعد به دراکو گفت : مالفوی داری بچه گول می‌زنی؟ بخاطر این گستاخی چهل امتیاز از اسلیترین کم می‌شه...
و بعد مالفوی با عصبانیت از کتابخونه بیرون رفت و جینی و پروفسور به یکدیگر لبخندی زدند و بعد پروفسور به سوی مسئول کتابخانه رفت و جینی به ادامه خواندن کتابش پرداخت.

سلام. خوش اومدین به کارگاه داستان نویسی.
داستانتون روون و قشنگ بود و با توجه به توجه تون در رعایت علائم نگارشی و جزئیات دستوری، کاملا به دل می‌نشست. تنها مشکل این بود که خلاقیتی توی نوشتن به کار نبردید و خیلی ساده نوشتید. اما حتما این مسئله با ورود به ایفای نقش و خوندنِ بیشتر پست‌ها، رفع میشه.


تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۴ ۰:۲۳:۵۸

نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۳۰:۲۲ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
زنگ تفریح هست و جیمز،لیلی،سیروس،ریموس و پیتر در حال اومدن به حیاط.
سیریوس)اونجا رو جیمز،پسر بی عرضه هست
جیمز)سوروس؟،کو؟
لیلی)هی بچه ها ولش کنین دست از سرش بردارین.
ریموس)اون چیه دستش؟
جیمز و سیریوس باهم) نقشه ی ما!
پیتر )رمزشو از کجا فهمیده؟
جیمز) این مهم نیست. مهم اینه که میرم پسش بگیرم.
سیریوس)منم میام
لیلی با حالتی مظلومانه )جیمز،خواهش میکنم کاریش نداشته باش.
جیمز)متوجه نیستی لیلی؟! اونکه دستشه نقشه ی غارتگران هست نقشه ی ما!
لیلی )خواهش میکنم
جیمز نفس عمیقی میکشه و با سیریوس به سمت سوروس می رن.
سوروس تا اونا رو میبینه فرار میکنه و با سرعتی زیاد می دوعه.
جیمز بلافاصله با یک طلسم اونو مسدود میکنه و جلو میره
سیریوس نقشه رو از دست سوروس میکشه و جیمز میاد نزدیک صورت سوروس و میگه
جیمز)اگه این دفعه کاریت نداشتم به خاطر لیلی بود.
و قبل از اینکه دور بشه میگه:پا رو دم شیر نذار!
بعد سوروس رو از طلسم ازاد میکنه و با سیریوس دور میشن.
ناگهان سوروس بلند میشه و داد میزنه
سوروس )میبینیم مار چطور شیر رو نیش میزنه!
و سریع طلسمی رو به سمت جیمز پرتاب میکنه
جیمز که این اتفاق رو پیش بینی کرده بود طلسم رو مسدود میکنه.
برمیگرده و با عصبانیت میگه:مگه نگفتم پا رو دم شیر نذار هوم؟ حالا که گذاشتی نشونت میدم!
اوجا یک دوئل شکل گرفته که البته برندش جیمز پاتر بود.
بعد از دوئل غارتگران همه با پوزخند از اونجا دور شدن .
تمام کسانی هم که توی محوطه بودن میخندن.
تنها کسی که نمی خنده لیلی هست. چهرش گرفته و به شدت عصبانی هست.
لیلی از غارتگران جدا میشه و به سمت سوروس که روی زمین هست و داره سرش رو میماله میره.
جیمز وانمود میکنه که متوجه رفتن لیلی نشده ولی از پشت دیوار اون دوتا رو زیر نظر داره.
لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه میکنه اونو بلند میکنه و یکی میزنه توی گوشش!بعدم یقه اش رو میگیره جلو میاردش و داد میزنه:اول نقشه!بعدم حمله به جیمز! کدومو ببخشم ها؟!تازه شانس اوردی چیزیش نشد وگرنه من تورو میکشتم!
بعدم هلش میده و از اونجا دور میشه به خودشو به گروه میرسونه.
جیمز که نمیتونه جلو خندشو بگیره میزنه زیر خنده بقیه ی گروه هم زیر زیرکی میخندن.
لیلی)هان!؟چیه!؟خنده داره؟!
جیمز)اخه خیلی بامزه شده بودی!وقتی لیلی داد میزند!
و جیمز با شدت بیشتری میخنده. بقیه ی غارتگران هم تایید میکنن و میخندن.بعدم به سمت خوابگاه میرن.
حالا اونطرف،اونجا،روی زمین،سوروس اسنیپ شوک مونده! هدفش از برداشتن نقشه اذیت کردن غارتگران بود ولی الان پشیمونه.
حالا سوروس مونده و کلی پشیمونی، و البته خنده ی بچه ها!
{تصویر شماره۹}

_______________________________________________
خیلی برا این یکی زحمت کشیدم چندبار ویرایش کردم دوبار از اول نوشتم لطفا قبول کنید.

خوش برگشتید!
پیشرفت خوبی داشتید، ولی هنوز هم پستتون به توصیفات بیشتر(مستقل از دیالوگ) نیاز داره که حتما با ورودتون به ایفای نقش حل می‌شه.
پس...


تایید شد!

مرحله‌ی بعد:گروهبندی!


ویرایش شده توسط مارسی در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۱۰:۴۲:۴۱
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۱۷:۳۲:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۳۱ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۰:۴۶ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۱:۲۲ یکشنبه ۶ تیر ۱۴۰۰
از قلعه هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
اسنیپ به زیر زمین هاگوارتز رفت و انجا با یک اینه مواجه شد.
از نقش و نگار های دور اینه متوجه شد آن اینه ی نفاق انگیز است.
اسنیپ) آلبوس، مگر قرار نبود این رو از اینجا ببرید؟
صدایی از بالا امد صدای دامبلدور بود
دامبلدور) چی را سوروس؟
اسنیپ) اینه ی نفاق انگیز را‌.
دامبلدور )مگر ان هنوز انجاست؟
اسنیپ )بله هنوز در زیرزمین است.
دامبلدور ) همین الان می گویم بیایند و ببرندش چون بودنش در اینجا صلاح نیست.در جهان خیالات سر کردن و فراموش کردن زندگی کاری رو از پیش نمیبره.
اسنیپ )حق با تو هست آلبوس.
و خواست از آنجا دور شود که یک لحظه ایستاد.
نیم نگاهی به دورن اینه انداخت و چیزی که دید توجهش را جلب کرد و کامل به جلوی آن آمد.
لیلی تنها عشقش در آغوش او بود
اسنیپ )لیلی؟!باورم نمیشه....
و قطره ای اشک از چشمانش جاری شد.
اما با صدای پای کسانی که آمده بودند تا اینه را ببرند به خود آمد. اشکش را پاک کرد و از آنجا دور شد.
آن شب اسنیپ خوابی دید.
خواب لیلی، بعد از صحبت باهم لیلی خواست حرفی بزند
لیلی)سوروس میشه یه خواهش از تو بکنم؟
اسنیپ ) هرچی عزیزم.
لیلی )از پسرم محافظت کن.....
سوروس اسنیپ به خاطر عشقی که به لیلی داشت از هری محافظت کرد و در این راه جان خود را نیز از دست داد.
او شجاع ترین مردی بود که همه می شناختیم.
{تصویر شماره ی ۳}


سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.

اول از همه، لحن پستتون و دیالوگ‌هاتون یک‌دست نیست. گاها کتابی و گاها گفتاری نوشتید و این باعث می‌شه خواننده علاقه‌ش رو به خوندن ادامه‌ی پست از دست بده.
دوم هم این‌که خیلی سریع از مسائلی که می‌تونستید بسط بدید رد شدید و روی یک صحنه تمرکز نکردید و این باعث شده قسمت‌های قشنگ پستتون دیده نشن.

امیدوارم خیلی زود با پست تازه‌ای برگردید.


تایید نشد.



ویرایش شده توسط مارسی در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱۷:۵۱:۳۷
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۱ ۰:۴۹:۱۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.