هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره ی 5
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴:۴۱ چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

گریس ناتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۰:۲۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۲۸ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰
از کره ی جنوبی_بوسان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
پروفسور مک گونگال:
سال اولیا از این طرف...
در این سالن گروه بندی میشین...
به چهار گروه هافلپاف ریونکلاو گریفیندور و اسلیتیرین...
کلاه گروه بندی شما بر اساس افکار و استعداد هاتو ن گروه بندی میکنه...
--------------------------------------------------------------------------
همه داشتن باهم حرف میزدن و میخندیدن و خودشونو به هم معرفی میکردن...
اما وقتی که پروفسور مک گونگال اسممو صدا کرد که گروه بندی بشم....
پروفسور مک گونگال: کلی ریدل...
همه جا پر از سکوت شد همه بهم زل زده بودم نگاه سنگین شونو حس میکردم میدونستم همه دارن به چی فکر میکنن...احتمالا به این فکر میکردن که:کلی ریدل...؟ دختر اسمشو نبر احتمالا اونم مثل پدرشه بد جنس...
ولی این طور نیست....من به خودم قول دادم که جا پای پدرم نذارم اما اگر سرنوشت برعکسشو رقم بزنه چی ؟... برای همینه که از گروه بندی میترسم اگر کلاه منو توی اسلیتیرین بذاره واسلیتیرین منو تبدیل به یک جادوگر بد بکنه چی؟...
اما با همه ی اینا با تردید جلو رفتم و روی صدلی نشستم ....
وجود کلاه رو روی سرم حس کردم...
پلکامو روی هم فشار دادم ونفسمو حبس کردم...
کلاه مکث طولانی ای کرد و داد زد....اسلیتیرین....
چشمامو باز کردم و نفسمو با نا امیدی بیرون دادم....
به سمت میز اسلیتیرین حرکت کردم و پشت میز نشستم .... کنارم پسر بلوندی نشسته بود با پوزخند جذاب ولی ترسناک...
دستشو به سمتم دراز کرد دراکو مالفوی هستم پوزخندش تبدیل به لبخند شد
من بهش دست دادم لبخند زدم و گفتم:کلی ریدل هستم
این بود شروع اولین دوستی و ماجراجویی های من درهاگوارتز


میشه قبولش کنید....لفطاااا^-^


از این که تا جایی که تونستی احساسات کلی رو در مورد گروهبندی توضیح دادی خوشم اومد.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۳/۵ ۱۷:۰۹:۲۲

kim karol^-^


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۳۷ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

مالفوی_دراکو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۴:۵۷ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۳۷ دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
تصویر شماره 5

بازهم یک ترم جدید شروع شده و باید دانش آموز های سال اولی رو گروه بندی کنم.

واقعا خسته کننده است که بشینی روی سر دانش آموزا و هی تشخصیص بدی کدوم دانش آموز مال کدوم گروهه ، خب البته خوبی های خودشم داره، به طور مثال : وقتی یه دانش آموز شجاع و مغرور و قوی باشه واقعا انتخابش بین گروه اسلیتیرن و گریفیندور سخته و این سخت بودن هیجانات خاصی داره که به نظرم خیلی جالبه .

تو افکار مسخره ی خودم غرق بودم که فلیچ منو از اتاق بیرون برد و به سمت تالار اجتماعات حرکت کرد . به تابلو هایی که اشخاص داخلشون گاهی وقتا حرکت مسخره ای انجام میدادن ، نگاه کردم و از ته دل نداشتم تاسف خوردم .

وارد سالن اجتماعات شدیم صدای همهمه ی بچه ها کل سالن و گرفته بود .
(واقعا هدفشون از این همه حرف زدن چیه😑)
فلیچ منو دست پروفسور مگ گوناگال سپرد و اونم منو روی صندلی بالای سکو گذاشت .
پروفسور شروع به سخنرانی کرد ( بازم همون حرفای تکراری😐): تمام دانش آموزان دقت داشته باشید ، برای گروهبندی در چهار گروهای هاگوارتز تقسیم میشید و این کلاه گروه بندی است که مشخص میکند شما در کدوم گروه می روید . هر موقع اسامی رو اعلام کردم بالای سکو بیاید و روی صندلی بشینید تا کلاه رو روی سرتون بزارم و گروهتون مشخص بشه......هیلدا کلارک

یه دختر با موهای مشکی به طرف صندلی اومد ، پروفسور منو از روی صندلی بلند کرد و روی سر دختر گزاشت .

انتخاب سختی بود خصوصیاتش انتخاب رو دشوار کرده بود .
کسی خیلی راحت میتونست بد باشه یا خیلی راحت میتونست خوب باشه
مهربون بود ولی مغرور خوبی هارا با خوبی جبران میکرد و بدی هارا با بدی تلافی میکرد ، بلند پرواز بود مقدار کمی هم حسادت رو داخل ذهنش میدیدم .
بالاخره تصمیمو گرفتم و بلند گفتم : اسلیتیرین

مثل اینکه خوشحال بود .
پرفسور دانش آموز بعدی را صدا زد ولی هنوز به خصوصیات دختر مو مشکی فکر میکردم که آیا تصمیم درستی گرفتم ؟
.......
پایان

قبول می کنید؟
لطفا بگید: اره!


داستان متفاوت و قشنگی زود، پس آره!

تایید شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۹:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۴۴ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

ولبورگا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۶:۵۶ پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۱۰:۳۹ دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۶
ریموس جیمز و سیریوس توی قطار نشسته بودند .
حوصله شان سررفته بود که ناگهان سیریوس تصمیم گرفت جادوی آینده نگری رو اجرا کنه...
البته اونها خیلی اعتقادی به این جادو نداشتند و فقط برای اینکه سرشون گرم شه میخواستن اجراش کنن.
وقتی که سیریوس ورد رو خوند؛ یه گوی آبی خوش رنگ‌ظاهر شد و تصاویر مبهمی از بلاتریکس لسترنج،یک پسر کوچک با عینک هایی دقیقا مثل عینک جیمز و هاگوارتزی که کاملا فرق کرده بود رو به ترتیب نشون میداد.

بعد خیلی سریع عکس ولدمورت که درحال تکون دادن چوب دستی در دره گودریک بود .

همون پسر عینکی ، که درحال فریاد کشیدن بود و ریموس به زور اون رو توی بغل خودش نگه داشته بودو در آخر بانوی زیبایی با موهای بنفش که روی زمین دراز کشیده بود و مرده بود نشون داد.
کسی آنروز نمیدانست که گوی صحنه مرگ هر سه دوست را به طور غیر مستقیم نشان داده است و پسری که هر سه دوست در آینده به نوع خودشان پدرش بودند...



قشنگ بود!

تایید شد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۸:۲۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۲۹ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

هاروکا اندو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶:۵۷ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۷:۳۰:۱۷ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
از هاروارد
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
رون: هری خواهش میکنم دیگه اینقدر غر نزن دیگه رانندگیم بهتر از این نمیشه:/
هری: مواظب باش الان سقوط میکنیم
رون: به درک حداقل می می رم از دست غر و این درسای سخت لعنتی راحت میشم.
هری : ببخشید رون اصلا اعصابم دست خودم نیست نمیدونم داره چه اتفاقی میوفته و ولدمورت میخواد چه کاری بکنه
رون با سرارنجش به پهلوی هری میزنه
رون: هری نگاه کن اون پروفسور مک گونگال نیس؟ این وقت شب تو ساعت خاموشی توی جنگل نقره ای چی کار میکنه
هری: رون سعی کن این ماشین قراضه را متوقفش کنی نمیخوام متوجهمون بشه
رون: هری دارم نگران میشم
هری: جان من کنترل خودتو از دست نده ماشینو کنترل کن
رون : اوففف تونستم وای دیدی چی کار کرد؟
هری: اره یه چیزی زیر زمین دفن کرد
رون : وای خدای من اون چی میتونه باشه
هری : نمیدونم اما باید بفهمیم........
رون: هری می شنوی داره یه صدایی میاد.
هری: اره شبیه یه آواز قبیلهای
رون: خدایا این چه کوفتیه...

😐😐
هری: رون برو پایین تر
رون : نمیشه میبینتمون وای خدای
جیغغغغع
هری دستشو میزاره رو دهان رون تا بیشتر از این جیغ نکشه
هری: چی شدههههههه رون ساکت باش الان میفهمه
متاسفانه صدای جیغ اونقدر بلند بود که پرفسور بشنوه و بعد از نگاه کردن به اطراف سریع ..
رون : یه عنکبوت تو ماشینه .
هری: وای پس پروفسور کجا رفت
غیب شد از دست تو
رون سرشو می ندازه پایین و میگه
ببخشید هری ولی خودم ته ماجرا را در میارم قول میدم☺️
هری خودشو جمع و جور کرد
ناگهان ماشین تکان شدیدی خود و با صدای مهیبی وسط جنگل فرود آمد.
رون: وای نههه بابام میکشتم:(
هری: روننننننننننننننن



داستان خوبی بود، ولی می‌تونست پایانش حتی با یه جمله جمع و جورتر و جالب‌تر بشه. همچنین، برای نوشتن دیالوگ باید از خط تیره استفاده کنی، مثلا:

رون گفت:
- سلام هری!


ولی در کل، لازم نیست توی این مرحله متوقف بشی.

تایید شد!



ویرایش شده توسط Saya در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۹ ۲۳:۳۹:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۳۰ ۱۸:۴۷:۱۳

همیشه خدا با ماست


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶:۳۷ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

زویی آکرینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰:۰۷ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۵:۲۰ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 5
آفلاین
سلام
من میخوام داستان خودم رو با عنوان "قطار هاگوارتز" ارائه بدم.
داستان من درباره سال آخر ی دختر هستش به اسم الکس استرینج که دوستایی به اسم هری پاتر،رون ویزلی و هرماینی گرینجر داره که سال آخری هستند و اتفاقای عجیبی توی قطار براشون میوفته (ی مقدار با قضیه واقعی ولدمورت ارتباط داره؛ولی زیاد نه)
بفرمایید:
سال آخری بود که در هاگوارتز به سر میبرد.وارد قطار شد و داخل واگنی نشست،چمدان خود را جایی گذاشت.به بیرون خیره شد.خوشحال شد که از شر دنیای ماگل ها برای یک سال هم که شده خلاص شود.چند ثانیه بیشتر از وارد شدنش نگذشته بود که هری،رون و هرماینی وارد واگن شدند،به او سلامی کردند و نشستند.هر سه ساکت بودند؛گویا اتفاقی میانشان افتاده بود که هیچ کدام خبری از آن نداشت.
قطار به را افتاد.حدود 30 دقیقه از حرکت قطار گذشته بود و هنوز هم به بیرون خیره بود.
هوا شکل خاصی داشت،در واقع رنگ بنفش،آبی و مشکی را به خود گرفته بود.مطمئن بود اتفاقی در راه است؛و همین طور هم بود.پس از احتمالی که داده بود،هوا شروع به غرش کرد.او،رون،هری و هرماینی به بیرون خیره شدند.هوا در هم پیچید.رعد و برق های عجیب و غیر عادی ای در آسمان رو نمایی میکردند.ناگهان آسمان لرزید و قطار به طرز عجیبی متوقف شد.
بچه ها وحشت کرده بودند.هوا در حال سرد شدن بود.پنجره ها در حال یخ بستن و در واگن هر لحظه بیشتر از قبل در حال بسته شدن بود.چوب دستی های خود را آماده حمله نگه داشتند.تا چند دقیقه،اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه قطار تکانی وحشتناک خورد و چپ شد.متاسفانه قطار هم روی پل قرار داشت.
همه به سمت راست قطار پرت شدند.هری داد کشید:باید ی جوری از اینجا بیاییم بیرون.سریع!!
رون مشغول باز کردن در شد؛اما پس از چند دقیقه داد کشید:در باز نمیشه!!هرماینی گفت:چطوره از پنجره بریم بیرون؟؟
خواست پنجره را باز کند؛اما شیشه ها به طرز عجیب و فجیعی یخ زده بودند.داد زد:باز نمیشه!!هر 4 تایشان به جان شیشه افتادند و تمام سعی خود را کردند تا آن را بشکنند.هرماینی به همه هشدار داد تا از پنجره دور شوند و آنگاه،چوبدستی خود را تکان داد و زمزمه کرد:دلتریوس!! (شکستن و خرد کردن اجسام)
شیشه با صدای گوشخراشی شکست.هر چهار دوست از پنجره به بیرون پریدند.باقی بچه ها مانند نویل لانگبانم،لونا لاوگود،جینی ویزلی و... نیز در حال خارج شدن از قطار بودند.همه وحشت زده از اتفاقی که افتاده بود در گوشه و کنار ریل نشسته بودند.
دقیقا بعد از وقتی که همه از قطار خارج شدند،قطار با صدایی وحشتناک از ریل لیز خورد به پایین پرت شد.همه با ترس به پایین نگاه کردند.راننده قطار دستی به سرش کشید و گفت:فاصله زیادی تا هاگوارتز نداریم.میتونیم پیاده بریم.
همه به دنبال راننده قطار راهی هاگوارتز شدند.آخرین کسانی که به دنبال راننده به راه افتادند،او،هری،رون و هرماینی بودند.
در آخرین لحظات روی پل بودنشان،به آسمان نگاهی انداخت.حس کرد قرار است اتفاقات بیشتر و وحشتناک تری بیفتد.
_ بیا دیگه الکس!!
با این حرف هرماینی،به دنبالشان به راه افتاد.
درست بود که شاید این پیشبینی او درست از آب دربیاید؛اما اتفاقات ناگوار بیشتری قرار بود رخ دهد که از آنها خبر نداشتند.

بفرمایید.امیدوارم خوشتون بیاد



باید براساس یکی از تصاویر مشخص شده تو سایت می‌نوشتی. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم و برای عبور از این مرحله کافی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۸ ۱۳:۵۶:۳۰

Z◊È AΚrÎη૬⊥◊η


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۱۷:۲۱
از چپ به راست میخونن ریاضی رو!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 58
آفلاین
تصویر شماره ۴ کارگاه داستان نویسی
دراکو وارد کتابخوانه میشه و جینی رو میبینه که درحال درس خوندن هست،
به سمتش میاد
-اوممممم......
موی قرمز،ظاهری آشفته،کتاب ها و ردای دست دوم...!
حالت چطوره ویزلی؟!
-خفه شو مالفوی!دارم درس میخونم
-معلومه که باید درس بخونی! شما ویزلی ها باید تا میتونین درس بخونین که تو آینده به یه جایی برسین و دیگه مجبور نباشید مثل الان از تو آشغالا غذا پیدا کنین!
جینی عصبی شد،دندون هاش رو روهم فشرد و کاملا معلوم بود عصبانیه! چون سرخ شده بود!
ولی یه نفس عمیق کشید و به دراکو گفت
-من درس اضافی نمیخونم دارم برای امتحان معجون پروفسور اسنیپ درس میخونم
-امتحان معجون؟؟؟
-اره،چون پروفسور اسنیپ گفت که هرکس توی این امتحان زیر ۱۸ بگیره فارغ التحصیل نمیشه و باید دوباره این سالو بخونه.....
چشم های دراکو از شنیدن این حرف به قدر گرد شده بود که میشد از اونا به عنوان نعلبکی هم استفاده کرد!:)چون جلسه ی قبل اصلا توی کلاس حواسش به پروفسور نبود!
-ک.....کی؟؟
-امروز عصر دیگه!
-ولی الان که عصره!
-واقعا بذار ببینم ساعت رو
اوه.... اره یه ساعت دیگه،خب من که چیز زیاده نمونده نکته ها رو هم که نوشتم اگه ویزلی ویزلی گفتنات تموم شده باید برم دیگه....هری منتظره....
و جینی از کتابخونه بیرون میره،دراکو هم وحشت زده اونجا وایستاده......
فقط یک ساعت وقت داره کل کتاب معجون سازی رو حفظ کنه!!اونم با این همه نکته که هست!!!
میدوعه دنبال جینی...
-هی ویزلی! صبر کن!
جینی صبر نکرد ولی دراکو دویید و سریع خودشو بهش رسوند و جلوش وایستاد
-برو اونطرف،چته؟؟؟جیغ میزنما!
-گوش کن یه لحظههههه....
بابا اون نکته های لعنتی رو بده منم بخونم خب الان چه خاکی تو سرم بریزم؟
-اونوقت چرا باید اینکارو بکنم؟؟
-چونکه......چونکه........من مالفوی هستم ک
و تو ویزلی!
من رئیستم و هرچی میگم باید اطاعت کنی!
-اَ
جینی خواست چیزی بگه که رون پیداش شد و گفت
-اینطوریه؟
-اره همینطوریه
رون چوبش رو به سمت دراکو گرفت و خواست طلسمی رو بگه که جینی پرید و جلوی چوبش رو گرفت
-هی هی هی! صبر کن قرار شد قبل از طلسم کردن سالم بودن چوبت و درست بودن ورد رو امتحان کنی! دیگه نمیتونم از گوشه و کنار خونه حلزون جمع کنم میفهمییییی؟؟؟
دراکو-وایییی خوب که سال دوم رو یادآوری کردییی!
و غش غش میخندید!
در همین حین رون
-پیتیفیکیوس توتالوس!
و پق دراکو یخ زد و تق افتاد زمین!:)
و بلافاصله بعد از رفتن رون و جینی پروفسور اسنیپ اومد و گفت
-آقای مالفوی داشتم...... این چه وضعیه...... (با یه ورد درستش کرد).....بلند شین.....
داشتم دنبالتون میگشتم....پدرتون گفتن که شما باید نیم ساعت زودتر از بقیه امتحان بدید و سریع با من بیاید شروع کنیم....
دراکو خشکش زده بود!
-آقای مالفوی....نمیاید؟
-او......م.....ددم....
دراکو داشت میرفت که دفترچه ی جینی رو میبینه که افتاده رو زمین!
شاید وقتی پریده روی رون افتاده باشه.....
مهم نیست سریع برش داشت و اون امتحان با تقلب از بیخ گوشش گذشت!
{پایان}



داستان متفاوت و جالبی بود. اما چون جینی و دراکو هم‌سن نیستن احتمالا امتحان مشترکی هم نباید می‌داشتن. به هر حال خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۸ ۱۳:۵۵:۱۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵:۱۱ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

آرکی آلدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۰:۳۸ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۴۳ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
از اونجایی که یار باشه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 6
آفلاین
عکس این داستان
گرگینه در قطار
جیمز پاتر سیریوس بلک و ریموس لوپین داشتن برای سر زدن به هاگوارتز آماده میشدن
بنابراین رفتن به ایستگاه کینگز کراس تا به هاگوارتز برسن
چند دقیقه بعد اونا تو کوپه خودشون در قطار نشسته بودن
غروب بود و ماه کم کم داشت معلوم میشد
جیمز که کنار پنجره نشسته بود به ماه نگاه کرد و گفت:
ریموس...
ریموس...
ریموس گفت:چی شده جیمز؟
جیمز گفت ماه رو نگاه کن!امشب ماه کامله!!!
سیریوس گفت:باید چیکار کنیم
اگه سریعتر نرسیم به هاگوارتز ممکنه قطار بهم بریزه
جیمز گفت:ممکن نیست
حتمیه
جیمز سریع رفت پیش راننده و گفت:
ما اینجا یه گرگینه داریم که امشب که ماه کامله روز تبدیل شدنشه
باید سریع تر برسیم به هاگوارتز
راننده بیچاره که وحشت کرده بود گفت:سرعت قطار بیشر از این نمیشه
جیمز سریع چوبدستی اش رو در آورد و وردی خوند و ناگهان قطار با سرعت چند برابری شروع به حرکت کرد
اونقدر سریع بود که اصلا دور و اطراف معلوم نمیشد
یه دفعه از تو کوپه جیمز و سیریوس و ریموس صدای جیغی اومد و یه گرگینه بزرگ از کوپه پرید بیرون
ناگهان قطار ایستاد
همه دانش آموز ها از کوپه هاشون اومدن بیرون و از دیدن ریموس گرگینه وحشت کردن
همون لحظه در قطار محکم باز شد و هاگرید به همراه اسنیپ و معجونی که دستش بود اومدن داخل قطار
اسنیپ تا ریموس رو دید معجون رو پرت کرد روی سر گرگینه و یک دفعه یک نور بنفش رنگ از بدن گرگینه بیرون زد و اون به خود ریموس لوپین تبدیل شد
بعد هم راننده قطار رو تعمیر کرد و قطار به مسیرش ادامه داد


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط amirmohammadkateb در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۷ ۱۹:۱۸:۱۵
دلیل ویرایش: اشتباه تایپی
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۸ ۰:۳۸:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۲۵ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۷:۲۹ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۲۲ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
بد شانسی
بچه ها ی هری و رون زمانی که سوار قطار میشن که برای سال ۲ برن به هاگوارتز بچه ها در حال صحبت بودن
بچه ی رون: البوس برای سال۲ داریم میریم به هاگوارتز من که هنوز شوخ و اشتیاق پارسال رو دارم
بچه ی هری (البوس):آره منم .
ناگهان قطار وست راه می ایستدد تمام بچه ها متعجب که چی شده راننده ی قطار میگوید که قطار خراب شده و باید صبر کنید که هاگرید بیاید به کمکم که قطار را درست کنیم بچه ها هم تو کوفه هاشون منتظر هاگرید بودم و با هم حرف میزدن یکی از بچه ها میاد و میگع :شما حلزون منو ندید که ناگهان البوس میگه:اونی نیست که رو پاته؟
و اون بچه با حلزونش به کوفه ی خودش میرود
بلخره هاگرید میرسد و بعد از ۱ ساعت قطار را درست میکنن هاگرید به کوفه ی البوس میرود و به آنها سلام میکند و از قطار میرود

قطار ساعت ۱ شب میرسد به مدرسه و تمامی بچه ها به اتاق هایشان میروند
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه بچه ها باید به کلاس معجون سازی بروند اما البوس خواب می ماند و دیر به کلاس میرسد و برای گروه اسلیدیرین ۵ امتیاز منفی میاره،
در گل خانه ها می خواستن بچه ها را با گیاه مهر گیاه آشنا کنن که ناگهان صدای جیغ گیاهان سر البوس را درد میکرد و گیاه از دستش می افتد و اون گیاه میمیرد و باز ۵ امتیاز منفی
البوس نمی دانست که این بلا ها چرا به سر او میاید او در کلاس ها ی مخطلف بچه ها را چک می کرد تا اینکه فهمد یکی از بچه ها ی اسلیدیرین که از البوس خوشش نمی آمد قبل از هر کلاس و داخل قطار وردی را با چوب دستی انجام میداد که داخل ورد ها اسم البوس بود این اتفاق را به مدیر گفت و اون دانش آموز را تنبیه کرد و بعد آن هیچ اتفاق بدی برای البوس نیفتاد
پایان ❤


داستانت هنوز هم خیلی جای کار داره و لازمه که تلاش بیشتری بکنی تا بتونی یه پست نسبتا بی‌نقص بنویسی. با اینکه به نقد قبلی‌ای که گرفتی گوش دادی و سعی مردی طبق اونها بنویسی، اما هنوز هم اشکالاتی هست. برای مثال، غلط املایی زیاد داری. مثل «مخطلف»، «وست»، که باید «مختلف» و «وسط» باشن. یا اینکه از نقطه، ویرگول و علامت‌های مختلف خیلی کم استفاده کردی، یا اصلا استفاده نکردی. ازت می‌خوام پست‌های بیشتری رو توی سایت بخونی و سعی کنی هر روز بهتر از قبل بنویسی. اما فعلا، و با توجه به اینکه به نقدهایی که می‌گیری گوش می‌دی و تلاش می‌کنی،

تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۸ ۰:۴۵:۰۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۴۳ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۷:۲۹ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۲۲ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
امروز یا دیروز
در یه روز آفتابی در هاگوارز که دانش آموزان درس می خواندن یه اتفاق اجیب افتاد کل مدرسه لرزید
تمام دانش آموزان ترسیدن دانبلدور به پرفسور اسنیپ میگوید تمام بچه ها را در سالن غذا خوری جمع کند که بفهمن این صدا از کجا آمده آنها هرکجا را گشتن اما چیزی را پیدا نکردن فردا و پس فردا بازم لرزش تا اینکه ۳ دانش آموز که همه آنها را می شناسن یعنی هرمیون ،رون،هری پاتر
آنها هم رفتن به دنباله لرزش اما دیدن که قبل از لرزش ها درخت بید می لرزد و بعد زمین آنها به دانبلدور گفتن و پرفسور ها فهمیدن که یه موش کور بزرگ در زیر درخت زندگی میکند و زمانی که درخت می لرزد او زمین زیر هاگوارتز را میکند آنها با کمک هاگرید موش کور را گیر میندازن و به اداره ی کول تهویل میدن و این ماجرا به خوبی تمام میشود


داستانت خیلی خیلی خیلی کوتاهه. یکم بیشتر راجع به اتفاقایی که میفته بنویس، حتی می‌تونی گفتگوهایی که بین شخصیتا رد و بدل می‌شه رو هم بنویسی. پس لطفا یه تصویر از تصاویر کارگاه داستان‌نویسی انتخاب کن و راجع بهش بنویس.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۴ ۱۸:۱۲:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۵۶ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

Parnia.Sh


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۵۵ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۳:۲۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 13
هری هی با خود ورد را تکرار می کرد ولی جواب نمی داد هنوز نامرئی نشده بود ! فلینچ هر لحظه داشت نزدیک تر می شد . دقیقا لحظه ای که فلینچ به هری رسید هری نامرئی شده بود . فلیچ داد زد : لعنتی ! چجوری فرار کرد تقریبا تو مشتم بود اگه ارباب بشنوه چی می گه ..... چی شده نوریس ؟ فلینچ گوشش را تیز کرد . صدای خش خش می آمد . پوزخندی زد و گفت : پس هنوز اینجایی . خوبه خوبه . نمی تونی فرار کنی من پیدات می کنم . ناگهان چشم هایش به رنگ آبی در امدند . فلينچ گفت : ارباب ارباب من ! آن پسر همینجاست فقط نامرئی شده و من توانایی دیدن اورا ندارم . بدن من در خدمت شماست تا او را بکشید . صدایی گفت : آفرین تو کارتو کردی آرگوس حالا نوبت منه . و به چشمان هری زل زد . فایده ای نداشت هری می دانست که او را دیده است پس گفت : تو کی هستی . صدا گفت: من ارباب مرگم ارباب هرج و مرج من قدرتمند ترین کسیم که به عمرت دیدییییی . هری با صدایی لرزان گفت : از جون من چی می خواهی ؟ صدا گفت : تو ؟ من با تو کاری ندارم ، البته فعلا... تو کلید رسیدن به چیزی هستی که من میخوام چیزی بسیار قدرتمند ! و با من میایی. و خنده ای وحشیانه سر داد. هری سرش را پایین انداخت تار راهی برای فرار پیدا کند و چشمش به نقشه غارتگر افتاد ! خودش بود ! امبلدور داشت به آنجا مي آمد . فقط نیاز داشت کمی وقت را بگذراند . پس ظاهر شد و تلاش کرد با قیافه و صدایی لرزان بگوید : کلید چی ؟ صدا گفت : چیزی فراتر از اون که تو درکش کنی . چیزی بسیار قدرتمند چیزی که....... هری دیگر حرف های او را نمی شنید . داشت شمارش معکوس میکرد . پنج... جهار... سه... دو........یک و دامبلدور طلسمی به سمت فلینچ شلیک کرد . چشم های فلینچ دوباره به حالت عادی بازگشت و بیهوش روی زمین افتاد . دامبلدور گفت : میره آزکابان نگران نباش..... حالا برو بخواب نصفه شبه . من هم سرم را پایین انداختم و تختم برگشتم اما حسی به من می گفت که فلینچ به آزکابان نمی رسد.........



امیدوارم قبول بشم و ممنون از سایت عالیتوووون ^*^


داستان قشنگی بود. فقط بهتر بود اگه بندهای مختلف پست رو با اینتر از هم جدا کنید که خواننده اشتیاق بیشتری برای خوندن داستانتون داشته باشه.

تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۴ ۱۴:۳۶:۱۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.