جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1400 07:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳

خیلی عصبانی بود.هیچ وقت نمی خواست هری چیزهایی که امشب در قدح اندیشه اش دیده بود ،ببیند.
حتی هنوز هم از حرفی که به لی لی زده بود پشیمان بود.
نمی دانست کجاست و چه می کند، تمام هوش و حواسش پیش لی لی بود.ناگهان خودش را روبروی یک در بزرگ دید.در را باز کرد و به داخل اتاق پشت در قدم گذاشت…
با اتاق نسبتا تاریکی مواجه شد که در آن تنها چیزی که وجود داشتن یک آینه بود.
به سراغ آینه رفت.روبروی آینه ایستاده بود، اما هرگز چیزی که می دید را باور نمی کرد.لی لی!!!
او و لی لی در کنار هم ایستاده بودند؛ این اولین باری بود که اسنیپ لی لی را در حالی می دید که او را در آغوش گرفته است!
چشمانش را بارها باز و بسته کرد، اما تصویر محو نشد…
نشست و شروع کرد به گریه کردن، لی لی هم همزمان با او گریه را آغاز کرد
دیگر به آرزویش رسیده بود؛او تا صبح همانجا ماند و صبح که شد، از در بیرون رفت.اما قبل از آنکه بخواهد آنجا را علامت گذاری کند، در ناپدید شد!
حال سوروس از همیشه بدتر شد.ناگهان از پشت سرش صدایی شنید.
چرخید، پروفسور دامبلدور پشت سرش ایستاده بود.اشک در چشمانش جمع شد، جلو رفت و سرش را روی شانه ی پروفسور دامبلدور گذاشت و تا توانست گریید.
پروفسور دامبلدور تا تمام شدن گریه ی او صبر کرد و بعد از آن گفت: این همون آینه ی نفاق انگیز بود، فکرکردم بذارمش توی اتاق ضروریات، اما ظاهراً اگه توی دفتر خودم باشه، بهتره.
حال اسنیپ بهتر شده بود، به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند و برای خوردن صبحانه به سر میز اساتید برود…



شروع خوبی داشتی ولی بعدش یکم سریع داستانو جلو بردی. با این حال به نظرم برای عبور از این مرحله کافی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/3/10 13:13:33
بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 خرداد 1400 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۳

همه درحال همهمه توی سرسرا بودن که با صدای ضربه زدن پروفسور مک گوناگل به لیوانش سکوت سالن رو در بر گرفت....دامبلدور از جاش بلند شد و صداش رو صاف کرد
دامبلدور:احتمالا همگی از شایعات اخیر درباره ی ناپدید شدن تابلو های سالن ها و راه پله ها باخبرید...متاسفانه این شایعات ها حقیقت دارند و به بنا به دلایل امنیتی دانش اموزها بعد از ساعت هشت شب اجازه ی بیرون امدن از خوابگاهشون رو ندارن...

ساعت نه شب،خوابگاه پسران گریفیندور:

هری:من باید بفهمم این کار کیه میفهمی رون؟اگه همینطور پیش بره ممکنه هاگوارتزو ببندن!
رون:من نمیدونم هری...بهتره اینکارو بسپری به پروفسور ها فعلا که میخوام بخوابم
و بعد رون بعد از خمیازه این طولانی زیر پتوش خزید
هری نگاهی به همه که خوابیده بودن انداخت و به سمت چمدونش رفت و شنلشو از داخلش دراورد،پوشیدش و اروم از خوابگاه خارج شد و از پله ها پایین رفت یکی از فانوس های داخل سالن اجتماعات رو روشن کرد و از خواب بودن همه مطمئن شد و از سالن خارج شد اروم به سمت راه پله ها رفت اما بین راه صدای پچ پچیو شنید و متوجه شد که کسی اسمشو صدا میکنه کمی دقت گرد و متوجه شد که صدا از طرف یکی از تابلوهاست....به سمت تابلو برگشت و به زن توی تابلو که روی یک مبل سبز با دامن پفی سفیدی نشسته بود و یک باد بزن طلایی توی دستش بود نگاه انداخت
زن:هی پسرجون...مواظب خودت باش اون زن احمق به هیچکس رحم نمیکنه
هری ابرویی بالا انداخت...زن؟کودوم زن؟‌شونه ای بالا انداخت و از زن سفید پوش تشکر کرد و به راهش ادامه داد اما متوجه سایه ای شد بنابراین فانوس رو داخل شنل برد و اطرافشو نگاه کرد
یه زن مو فرفری قد کوتاه با کت دامن صورتی رنگ و...وایسا...اون مرد لوسیوس مالفوی...پدر دراکو بود؟فورا پشت یه ستون قایم شد و به تابلوها نگاه کرد این چطور ممکنه؟اون زن کیه و مالفوی و اون زن چطور وارد مدرسه شده بودن؟
هری:این غیر ممکنه...من باید به پروفسور دامبلدور اطلاع بدم!اما امشب نمیتونم....باید سریع به خوابگاه برگردم و به رون بگم
هری خواست به سمت خوابگاه بره که با اقای فیلچ و خانم نوریس روبه رو شد..فکر کرد کار تمومه اما با یاداوری اینکه با وجود شنل نامرئی فیلچ نمیتونه اونو ببینه نفسی از سر اسودگی کشید و پشت یکی از ستون ها قایم شد تا فیلچ ازونجا بره و به خوابگاه بره...هرچه زودتر باید دامبلدور رو از این اتفاق باخبر میکرد.....


پایان

ممنون میشم که تاییدش کنید


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/3/6 1:00:34
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/3/7 20:34:48
Heesung
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 خرداد 1400 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ماشین پرنده

تقریبا نیمه شب بود.همه ی دانش آموزان در اتاقهایشان خواب بودند. هری و رون طبق عادت کنار پنجره ی تختشان نشسته بودند و با هم گپ میزدند.
رون:
-نمیدونم چرا امشب اصلا خوابم نمیبره.
هری:
-آره. شب کسل کننده ای شده.
رون:
-واقعا چرا باید این موقع شب همه خواب باشن؟ کاش میشد بریم بیرون! یا یه کار هیجان انگیز کنیم!
هری با خنده گفت:
-واقعا تویی که داری این حرفارو میزنی؟ منم بدم نمیاد. خب..به نظرت چه کاری میشه کرد این وقت شب؟
رون اخمهاشو درهم کرد و جوری به فکر فرو رفت که انگار پروفسور اسنیپ از او سوالی در موردترکیب معجونها پرسیده است. پس از دقایقی سکوت هردو نگاهشان به یک نقطه در حیاط مدرسه افتاد. رون با لبخندی رضایتمندانه رو به هری کرد و گفت:
- توام داری به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟
هری:
-اینجا چیکار میکنه؟ بزن بریم!
هری شنل نامرعی را گرفت و باهم به حیاط مدرسه رفتند.درست زیر پنجره ی اتاقشان ماشین پرنده ی آقای ویزلی پارک شده بود و گویی منتظر آنها بود. رون که از شدت ذوق چشمانش از حدقه بیرون زده بود گفت:
-من میشینم پشت فرمون!
آنها نمیدانستند چطور و چرا آن ماشین آن وقت شب آنجا بود و از هیجان و خوشحالی حتی به این مسعله فکر هم نکردند.
هری که سرش را از پنجره ی ماشین بیرون انداخته بود گفت:
-وای پسر من عاشق این ماشینم. برو بالاتر ممکنه مارو ببینند.
رون:
-خب..حالا کجا بریم؟
-مهم نیست...فقط زیاد دور نشیم بهتره.
-فکر میکردم شجاعتر ازین حرفا باشی هری! نترس چیزی نمیشه. یه دوری میزنیم و میایم.
هری که دید رون چقدر ذوق دارد و خوشحال است مخالفتی نکرد و سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. آنها چند دور بالای هاگوارتز و خانه ی هاگرید زدند و پس از 1 ساعت در مسیر بازگشت ناگهان هری فریاد زد:
-رون! مراقب باش داری میزنی بهش!
رون که هاج . واج مانده بود گفت:
-به چی دارم میزنم؟ من که چیزی نمیبینم!
رون بیچاره راست میگفت.روبروی آنها یک تسترال درحال پرواز بود ولی رون قادر به دیدن آن نبود. هری با دست پاچگی فرمان ماشین را چرخواند و آنها با سرعت به سمت درختی منحرف شدند و با آن برخورد کردند. آنها درحالی که معلق روی درخت آویزان بودند ناگهان صدایی شنیدند که به آنها نزدیکتر میشد. هری چوب دستی ش را درآورد و آماده بود.
-هری! رون! اون بالا چیکار میکنین؟!
هری که نگاهش به هاگرید افتاد نفس راحتی کشید و چوب دستی اش را کنار گذاشت. با درد رو به هاگرید کرد و گفت:
- قصه اش طولانیه!
رون و هری در حالی که درد میکشیدند به هم نگاه کردند و خنده ای از روی رضایت به هم زدند و راهی کلبه ی هاگرید شدند. آنها آن شب را در کلبه ی هاگرید صبح کردند.

پایان


ساده اما جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/3/5 17:11:37
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره ی 5
ارسال شده در: چهارشنبه 5 خرداد 1400 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور مک گونگال:
سال اولیا از این طرف...
در این سالن گروه بندی میشین...
به چهار گروه هافلپاف ریونکلاو گریفیندور و اسلیتیرین...
کلاه گروه بندی شما بر اساس افکار و استعداد هاتو ن گروه بندی میکنه...
--------------------------------------------------------------------------
همه داشتن باهم حرف میزدن و میخندیدن و خودشونو به هم معرفی میکردن...
اما وقتی که پروفسور مک گونگال اسممو صدا کرد که گروه بندی بشم....
پروفسور مک گونگال: کلی ریدل...
همه جا پر از سکوت شد همه بهم زل زده بودم نگاه سنگین شونو حس میکردم میدونستم همه دارن به چی فکر میکنن...احتمالا به این فکر میکردن که:کلی ریدل...؟ دختر اسمشو نبر احتمالا اونم مثل پدرشه بد جنس...
ولی این طور نیست....من به خودم قول دادم که جا پای پدرم نذارم اما اگر سرنوشت برعکسشو رقم بزنه چی ؟... برای همینه که از گروه بندی میترسم اگر کلاه منو توی اسلیتیرین بذاره واسلیتیرین منو تبدیل به یک جادوگر بد بکنه چی؟...
اما با همه ی اینا با تردید جلو رفتم و روی صدلی نشستم ....
وجود کلاه رو روی سرم حس کردم...
پلکامو روی هم فشار دادم ونفسمو حبس کردم...
کلاه مکث طولانی ای کرد و داد زد....اسلیتیرین....
چشمامو باز کردم و نفسمو با نا امیدی بیرون دادم....
به سمت میز اسلیتیرین حرکت کردم و پشت میز نشستم .... کنارم پسر بلوندی نشسته بود با پوزخند جذاب ولی ترسناک...
دستشو به سمتم دراز کرد دراکو مالفوی هستم پوزخندش تبدیل به لبخند شد
من بهش دست دادم لبخند زدم و گفتم:کلی ریدل هستم
این بود شروع اولین دوستی و ماجراجویی های من درهاگوارتز


میشه قبولش کنید....لفطاااا^-^


از این که تا جایی که تونستی احساسات کلی رو در مورد گروهبندی توضیح دادی خوشم اومد.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/3/5 17:09:22
kim karol^-^
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 اردیبهشت 1400 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

بازهم یک ترم جدید شروع شده و باید دانش آموز های سال اولی رو گروه بندی کنم.

واقعا خسته کننده است که بشینی روی سر دانش آموزا و هی تشخصیص بدی کدوم دانش آموز مال کدوم گروهه ، خب البته خوبی های خودشم داره، به طور مثال : وقتی یه دانش آموز شجاع و مغرور و قوی باشه واقعا انتخابش بین گروه اسلیتیرن و گریفیندور سخته و این سخت بودن هیجانات خاصی داره که به نظرم خیلی جالبه .

تو افکار مسخره ی خودم غرق بودم که فلیچ منو از اتاق بیرون برد و به سمت تالار اجتماعات حرکت کرد . به تابلو هایی که اشخاص داخلشون گاهی وقتا حرکت مسخره ای انجام میدادن ، نگاه کردم و از ته دل نداشتم تاسف خوردم .

وارد سالن اجتماعات شدیم صدای همهمه ی بچه ها کل سالن و گرفته بود .
(واقعا هدفشون از این همه حرف زدن چیه😑)
فلیچ منو دست پروفسور مگ گوناگال سپرد و اونم منو روی صندلی بالای سکو گذاشت .
پروفسور شروع به سخنرانی کرد ( بازم همون حرفای تکراری😐): تمام دانش آموزان دقت داشته باشید ، برای گروهبندی در چهار گروهای هاگوارتز تقسیم میشید و این کلاه گروه بندی است که مشخص میکند شما در کدوم گروه می روید . هر موقع اسامی رو اعلام کردم بالای سکو بیاید و روی صندلی بشینید تا کلاه رو روی سرتون بزارم و گروهتون مشخص بشه......هیلدا کلارک

یه دختر با موهای مشکی به طرف صندلی اومد ، پروفسور منو از روی صندلی بلند کرد و روی سر دختر گزاشت .

انتخاب سختی بود خصوصیاتش انتخاب رو دشوار کرده بود .
کسی خیلی راحت میتونست بد باشه یا خیلی راحت میتونست خوب باشه
مهربون بود ولی مغرور خوبی هارا با خوبی جبران میکرد و بدی هارا با بدی تلافی میکرد ، بلند پرواز بود مقدار کمی هم حسادت رو داخل ذهنش میدیدم .
بالاخره تصمیمو گرفتم و بلند گفتم : اسلیتیرین

مثل اینکه خوشحال بود .
پرفسور دانش آموز بعدی را صدا زد ولی هنوز به خصوصیات دختر مو مشکی فکر میکردم که آیا تصمیم درستی گرفتم ؟
.......
پایان

قبول می کنید؟
لطفا بگید: اره!


داستان متفاوت و قشنگی زود، پس آره!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/2/30 18:49:54
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 اردیبهشت 1400 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۶
ریموس جیمز و سیریوس توی قطار نشسته بودند .
حوصله شان سررفته بود که ناگهان سیریوس تصمیم گرفت جادوی آینده نگری رو اجرا کنه...
البته اونها خیلی اعتقادی به این جادو نداشتند و فقط برای اینکه سرشون گرم شه میخواستن اجراش کنن.
وقتی که سیریوس ورد رو خوند؛ یه گوی آبی خوش رنگ‌ظاهر شد و تصاویر مبهمی از بلاتریکس لسترنج،یک پسر کوچک با عینک هایی دقیقا مثل عینک جیمز و هاگوارتزی که کاملا فرق کرده بود رو به ترتیب نشون میداد.

بعد خیلی سریع عکس ولدمورت که درحال تکون دادن چوب دستی در دره گودریک بود .

همون پسر عینکی ، که درحال فریاد کشیدن بود و ریموس به زور اون رو توی بغل خودش نگه داشته بودو در آخر بانوی زیبایی با موهای بنفش که روی زمین دراز کشیده بود و مرده بود نشون داد.
کسی آنروز نمیدانست که گوی صحنه مرگ هر سه دوست را به طور غیر مستقیم نشان داده است و پسری که هر سه دوست در آینده به نوع خودشان پدرش بودند...



قشنگ بود!

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/2/30 18:48:29
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
رون: هری خواهش میکنم دیگه اینقدر غر نزن دیگه رانندگیم بهتر از این نمیشه:/
هری: مواظب باش الان سقوط میکنیم
رون: به درک حداقل می می رم از دست غر و این درسای سخت لعنتی راحت میشم.
هری : ببخشید رون اصلا اعصابم دست خودم نیست نمیدونم داره چه اتفاقی میوفته و ولدمورت میخواد چه کاری بکنه
رون با سرارنجش به پهلوی هری میزنه
رون: هری نگاه کن اون پروفسور مک گونگال نیس؟ این وقت شب تو ساعت خاموشی توی جنگل نقره ای چی کار میکنه
هری: رون سعی کن این ماشین قراضه را متوقفش کنی نمیخوام متوجهمون بشه
رون: هری دارم نگران میشم
هری: جان من کنترل خودتو از دست نده ماشینو کنترل کن
رون : اوففف تونستم وای دیدی چی کار کرد؟
هری: اره یه چیزی زیر زمین دفن کرد
رون : وای خدای من اون چی میتونه باشه
هری : نمیدونم اما باید بفهمیم........
رون: هری می شنوی داره یه صدایی میاد.
هری: اره شبیه یه آواز قبیلهای
رون: خدایا این چه کوفتیه...

😐😐
هری: رون برو پایین تر
رون : نمیشه میبینتمون وای خدای
جیغغغغع
هری دستشو میزاره رو دهان رون تا بیشتر از این جیغ نکشه
هری: چی شدههههههه رون ساکت باش الان میفهمه
متاسفانه صدای جیغ اونقدر بلند بود که پرفسور بشنوه و بعد از نگاه کردن به اطراف سریع ..
رون : یه عنکبوت تو ماشینه .
هری: وای پس پروفسور کجا رفت
غیب شد از دست تو
رون سرشو می ندازه پایین و میگه
ببخشید هری ولی خودم ته ماجرا را در میارم قول میدم☺️
هری خودشو جمع و جور کرد
ناگهان ماشین تکان شدیدی خود و با صدای مهیبی وسط جنگل فرود آمد.
رون: وای نههه بابام میکشتم:(
هری: روننننننننننننننن



داستان خوبی بود، ولی می‌تونست پایانش حتی با یه جمله جمع و جورتر و جالب‌تر بشه. همچنین، برای نوشتن دیالوگ باید از خط تیره استفاده کنی، مثلا:

رون گفت:
- سلام هری!


ولی در کل، لازم نیست توی این مرحله متوقف بشی.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Saya در 1400/2/29 23:39:33
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/2/30 18:47:13
همیشه خدا با ماست
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من میخوام داستان خودم رو با عنوان "قطار هاگوارتز" ارائه بدم.
داستان من درباره سال آخر ی دختر هستش به اسم الکس استرینج که دوستایی به اسم هری پاتر،رون ویزلی و هرماینی گرینجر داره که سال آخری هستند و اتفاقای عجیبی توی قطار براشون میوفته (ی مقدار با قضیه واقعی ولدمورت ارتباط داره؛ولی زیاد نه)
بفرمایید:
سال آخری بود که در هاگوارتز به سر میبرد.وارد قطار شد و داخل واگنی نشست،چمدان خود را جایی گذاشت.به بیرون خیره شد.خوشحال شد که از شر دنیای ماگل ها برای یک سال هم که شده خلاص شود.چند ثانیه بیشتر از وارد شدنش نگذشته بود که هری،رون و هرماینی وارد واگن شدند،به او سلامی کردند و نشستند.هر سه ساکت بودند؛گویا اتفاقی میانشان افتاده بود که هیچ کدام خبری از آن نداشت.
قطار به را افتاد.حدود 30 دقیقه از حرکت قطار گذشته بود و هنوز هم به بیرون خیره بود.
هوا شکل خاصی داشت،در واقع رنگ بنفش،آبی و مشکی را به خود گرفته بود.مطمئن بود اتفاقی در راه است؛و همین طور هم بود.پس از احتمالی که داده بود،هوا شروع به غرش کرد.او،رون،هری و هرماینی به بیرون خیره شدند.هوا در هم پیچید.رعد و برق های عجیب و غیر عادی ای در آسمان رو نمایی میکردند.ناگهان آسمان لرزید و قطار به طرز عجیبی متوقف شد.
بچه ها وحشت کرده بودند.هوا در حال سرد شدن بود.پنجره ها در حال یخ بستن و در واگن هر لحظه بیشتر از قبل در حال بسته شدن بود.چوب دستی های خود را آماده حمله نگه داشتند.تا چند دقیقه،اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه قطار تکانی وحشتناک خورد و چپ شد.متاسفانه قطار هم روی پل قرار داشت.
همه به سمت راست قطار پرت شدند.هری داد کشید:باید ی جوری از اینجا بیاییم بیرون.سریع!!
رون مشغول باز کردن در شد؛اما پس از چند دقیقه داد کشید:در باز نمیشه!!هرماینی گفت:چطوره از پنجره بریم بیرون؟؟
خواست پنجره را باز کند؛اما شیشه ها به طرز عجیب و فجیعی یخ زده بودند.داد زد:باز نمیشه!!هر 4 تایشان به جان شیشه افتادند و تمام سعی خود را کردند تا آن را بشکنند.هرماینی به همه هشدار داد تا از پنجره دور شوند و آنگاه،چوبدستی خود را تکان داد و زمزمه کرد:دلتریوس!! (شکستن و خرد کردن اجسام)
شیشه با صدای گوشخراشی شکست.هر چهار دوست از پنجره به بیرون پریدند.باقی بچه ها مانند نویل لانگبانم،لونا لاوگود،جینی ویزلی و... نیز در حال خارج شدن از قطار بودند.همه وحشت زده از اتفاقی که افتاده بود در گوشه و کنار ریل نشسته بودند.
دقیقا بعد از وقتی که همه از قطار خارج شدند،قطار با صدایی وحشتناک از ریل لیز خورد به پایین پرت شد.همه با ترس به پایین نگاه کردند.راننده قطار دستی به سرش کشید و گفت:فاصله زیادی تا هاگوارتز نداریم.میتونیم پیاده بریم.
همه به دنبال راننده قطار راهی هاگوارتز شدند.آخرین کسانی که به دنبال راننده به راه افتادند،او،هری،رون و هرماینی بودند.
در آخرین لحظات روی پل بودنشان،به آسمان نگاهی انداخت.حس کرد قرار است اتفاقات بیشتر و وحشتناک تری بیفتد.
_ بیا دیگه الکس!!
با این حرف هرماینی،به دنبالشان به راه افتاد.
درست بود که شاید این پیشبینی او درست از آب دربیاید؛اما اتفاقات ناگوار بیشتری قرار بود رخ دهد که از آنها خبر نداشتند.

بفرمایید.امیدوارم خوشتون بیاد



باید براساس یکی از تصاویر مشخص شده تو سایت می‌نوشتی. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم و برای عبور از این مرحله کافی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/2/28 13:56:30
Z◊È AΚrÎη૬⊥◊η
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۴ کارگاه داستان نویسی
دراکو وارد کتابخوانه میشه و جینی رو میبینه که درحال درس خوندن هست،
به سمتش میاد
-اوممممم......
موی قرمز،ظاهری آشفته،کتاب ها و ردای دست دوم...!
حالت چطوره ویزلی؟!
-خفه شو مالفوی!دارم درس میخونم
-معلومه که باید درس بخونی! شما ویزلی ها باید تا میتونین درس بخونین که تو آینده به یه جایی برسین و دیگه مجبور نباشید مثل الان از تو آشغالا غذا پیدا کنین!
جینی عصبی شد،دندون هاش رو روهم فشرد و کاملا معلوم بود عصبانیه! چون سرخ شده بود!
ولی یه نفس عمیق کشید و به دراکو گفت
-من درس اضافی نمیخونم دارم برای امتحان معجون پروفسور اسنیپ درس میخونم
-امتحان معجون؟؟؟
-اره،چون پروفسور اسنیپ گفت که هرکس توی این امتحان زیر ۱۸ بگیره فارغ التحصیل نمیشه و باید دوباره این سالو بخونه.....
چشم های دراکو از شنیدن این حرف به قدر گرد شده بود که میشد از اونا به عنوان نعلبکی هم استفاده کرد!:)چون جلسه ی قبل اصلا توی کلاس حواسش به پروفسور نبود!
-ک.....کی؟؟
-امروز عصر دیگه!
-ولی الان که عصره!
-واقعا بذار ببینم ساعت رو
اوه.... اره یه ساعت دیگه،خب من که چیز زیاده نمونده نکته ها رو هم که نوشتم اگه ویزلی ویزلی گفتنات تموم شده باید برم دیگه....هری منتظره....
و جینی از کتابخونه بیرون میره،دراکو هم وحشت زده اونجا وایستاده......
فقط یک ساعت وقت داره کل کتاب معجون سازی رو حفظ کنه!!اونم با این همه نکته که هست!!!
میدوعه دنبال جینی...
-هی ویزلی! صبر کن!
جینی صبر نکرد ولی دراکو دویید و سریع خودشو بهش رسوند و جلوش وایستاد
-برو اونطرف،چته؟؟؟جیغ میزنما!
-گوش کن یه لحظههههه....
بابا اون نکته های لعنتی رو بده منم بخونم خب الان چه خاکی تو سرم بریزم؟
-اونوقت چرا باید اینکارو بکنم؟؟
-چونکه......چونکه........من مالفوی هستم ک
و تو ویزلی!
من رئیستم و هرچی میگم باید اطاعت کنی!
-اَ
جینی خواست چیزی بگه که رون پیداش شد و گفت
-اینطوریه؟
-اره همینطوریه
رون چوبش رو به سمت دراکو گرفت و خواست طلسمی رو بگه که جینی پرید و جلوی چوبش رو گرفت
-هی هی هی! صبر کن قرار شد قبل از طلسم کردن سالم بودن چوبت و درست بودن ورد رو امتحان کنی! دیگه نمیتونم از گوشه و کنار خونه حلزون جمع کنم میفهمییییی؟؟؟
دراکو-وایییی خوب که سال دوم رو یادآوری کردییی!
و غش غش میخندید!
در همین حین رون
-پیتیفیکیوس توتالوس!
و پق دراکو یخ زد و تق افتاد زمین!:)
و بلافاصله بعد از رفتن رون و جینی پروفسور اسنیپ اومد و گفت
-آقای مالفوی داشتم...... این چه وضعیه...... (با یه ورد درستش کرد).....بلند شین.....
داشتم دنبالتون میگشتم....پدرتون گفتن که شما باید نیم ساعت زودتر از بقیه امتحان بدید و سریع با من بیاید شروع کنیم....
دراکو خشکش زده بود!
-آقای مالفوی....نمیاید؟
-او......م.....ددم....
دراکو داشت میرفت که دفترچه ی جینی رو میبینه که افتاده رو زمین!
شاید وقتی پریده روی رون افتاده باشه.....
مهم نیست سریع برش داشت و اون امتحان با تقلب از بیخ گوشش گذشت!
{پایان}



داستان متفاوت و جالبی بود. اما چون جینی و دراکو هم‌سن نیستن احتمالا امتحان مشترکی هم نباید می‌داشتن. به هر حال خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1400/2/28 13:55:13
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 اردیبهشت 1400 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس این داستان
گرگینه در قطار
جیمز پاتر سیریوس بلک و ریموس لوپین داشتن برای سر زدن به هاگوارتز آماده میشدن
بنابراین رفتن به ایستگاه کینگز کراس تا به هاگوارتز برسن
چند دقیقه بعد اونا تو کوپه خودشون در قطار نشسته بودن
غروب بود و ماه کم کم داشت معلوم میشد
جیمز که کنار پنجره نشسته بود به ماه نگاه کرد و گفت:
ریموس...
ریموس...
ریموس گفت:چی شده جیمز؟
جیمز گفت ماه رو نگاه کن!امشب ماه کامله!!!
سیریوس گفت:باید چیکار کنیم
اگه سریعتر نرسیم به هاگوارتز ممکنه قطار بهم بریزه
جیمز گفت:ممکن نیست
حتمیه
جیمز سریع رفت پیش راننده و گفت:
ما اینجا یه گرگینه داریم که امشب که ماه کامله روز تبدیل شدنشه
باید سریع تر برسیم به هاگوارتز
راننده بیچاره که وحشت کرده بود گفت:سرعت قطار بیشر از این نمیشه
جیمز سریع چوبدستی اش رو در آورد و وردی خوند و ناگهان قطار با سرعت چند برابری شروع به حرکت کرد
اونقدر سریع بود که اصلا دور و اطراف معلوم نمیشد
یه دفعه از تو کوپه جیمز و سیریوس و ریموس صدای جیغی اومد و یه گرگینه بزرگ از کوپه پرید بیرون
ناگهان قطار ایستاد
همه دانش آموز ها از کوپه هاشون اومدن بیرون و از دیدن ریموس گرگینه وحشت کردن
همون لحظه در قطار محکم باز شد و هاگرید به همراه اسنیپ و معجونی که دستش بود اومدن داخل قطار
اسنیپ تا ریموس رو دید معجون رو پرت کرد روی سر گرگینه و یک دفعه یک نور بنفش رنگ از بدن گرگینه بیرون زد و اون به خود ریموس لوپین تبدیل شد
بعد هم راننده قطار رو تعمیر کرد و قطار به مسیرش ادامه داد


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط amirmohammadkateb در 1400/2/27 19:18:15
دلیل: اشتباه تایپی
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1400/2/28 0:38:05