جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

236 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
234 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور زیبا و جذابم :
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

..............................................................................................................................................


در واقع کسی که ملانی میخواست در ابتدا به بچه ها نشان بدهد ولی بعد از بیست دقیقه بیهوشش کرده بود که دیگر ناله نکند ،آستریکس بود. البته آستریکس خون اشامی با آپشن آژیر نبود بلکه بر اثر کف گرگینه ایی اما ، سرش زخم شده بود و ولومش بالا رفته بود.

در نهایت اما ، آستریکس را به درمانگاه آورده بود ولی نه به این دلیل که نگران زخم سرش باشد یا مورچه ایی عذاب وجدان گرفته باشد بلکه "مشکل" چیز دیگری بود. ملانی هم میخواست به کمک بچه های کلاسش همین " مشکل" را حل کند ولی به دلیل نامعلومی در لحظه آخر تصمیمش را عوض کرده بود و اما را به ریش بزی مرلین سپرده و با آستریکس بیهوش تنها گذاشته بود.

بعد از تمام شدن کلاس، ملانی سوت زنان به درون درمانگاه برگشت و به سمت تخت 34 رفت و بعد از کنار زدن پرده دور تخت گفت:
- ای بابا! شما که هنوز اینجایین! این که زخم سرش تقریبا خوب شده دیگه مشکلی نداره....تو هم پاشو برو، درمانگاهو اشغال نکن.

اما مثل ترقه های شب سال نو ناگهان منفجر شد و فریاد زد:
- مشکلی نداره؟! مشکلی ندارهههه؟؟!!! این پشه خونخوار خرس منو برداشته و یادش نمیاد چی کارش کرده! این مشکل نیست؟! صد بار گفتم این حافظه نداره....همه چی یادش میره! اصلا مگه قرار نشد تو کلاست فراموشی شو بررسی کنین؟ چی شد پس؟ من خرسمو میخوام!

ملانی در حالی که کیفش را برمیداشت با آرامش گفت:
- میخواستم بررسیش کنیم ولی آستر فراموشی نداره. فراموشی که به همین سادگی نیست. هرکسی گاهی ممکنه اسمها یادش نیاد یا ندونه وسایلشو کجا گذاشته...هممم...بذار ساده برات بگم، حافظه مثل یک مینی وزارت خونه منظم با صدها جادوگر نابغه است که تو مغز دارن بی وقفه کار میکنن! به همین راحتیا بهم نمیریزه!آستریکس فقط یکم حواس پرته ، حتی منم الان نمیدونم کیفم کجاست و میخوام برم پیداش کنم!تو هم ول کن دیگه، یه خرس که اینقدر ناراحتی نداره!

اما با قیافه پوکر گفت:
-کیفت رو دوشته! هییی....کجا میری؟ منو نپیچون!

ولی ملانی با سرعت به سمت خروجی درمانگاه رفت و دستش را در هوا برای اما تکان داد. اما میخواست به دنبالش برود که صدایی او را متوقف کرد.

- تازه واردی نه؟ بیا با هم دوست شیم...ولی به شیشه های خونم دست نزنیا!

اما با خشمی که داشت مثل کف نوشیدنی کره ایی از وجودش سرازیر میشد ، به سمت تخت برگشت.آستریکس بیدار شده بود.

اما سعی کرد برخلاف خشم درونش لبخند بزند و با ملایمت گفت:
-آره من تازه واردم! بیا دوست شیم! ولی اول بهم میگی کیسه پولامو کجا گذاشتی؟

در واقع اما خرسی گم نکرده بود. بلکه کیسه پول مشنگی که با سه ماه زحمت به دست آورده بود را به آستریکس سپرده بود.آن هم فقط برای 5 دقیقه ولی وقتی برگشته بود خبری از کیسه پول ها نبود. اما نمیخواست چنین چیزی را به ملانی بگوید، چون احتمالا باید توضیح میداد که پول ها را از کجا آورده و اصلا علاقه ایی به این کار نداشت.

آستریکس که غرق در فکر بود ناگهان گفت:
- فهمیدم!

اما با ذوق منتظر شد و آستریکس ادامه داد:
- به لرد و دامبلدور میگیم در یه مسابقه با هم دلستر و ماست بخورن دا! اونم با یه دست و و با اون یکی باید دستهای همو بگیرن دا! قانونم میذاریم که اگر کسی حالش بهم خورد و دیگه نمیخواست ادامه بده باید به اون یکی بگه ببخشید، دوست دارم! خیلی خفنه نه؟!....راستی سوالت چی بود؟....تو کی؟ تازه وا...

اما نذاشت که آستریکس جمله اش را تمام کند و کف گرگینه ایی دوم را تقدیمش کرد. بعد با حرص بلند شد و به سمت قفسه ی داروها رفت. دیگر امکان نداشت به پولش برسد. به نظرش آستریکس به جای آنکه خون آشام باشد، ماهی بدون حافظه بود. بنابراین تصمیم گرفت که حداقل داروی عجیبی به او بخوراند و حرصش را خالی کند. ولی به محض اینکه میخواست داروی "مسهل هیپوگریف انداز" را از قفسه بردارد با دیدن داروی کنارش دستش در هوا خشک شد.

روی شیشه نوشته بود: خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ریز شدن ( توجه: اثر موقت!)

اما با خودش فکر کرد، اگر حافظه آستریکس وزارتخانه بود ، شاید میتوانست خودش به دنبال خاطره پولهایش بگردد. بنابراین شیشه را برداشت و به سمت آستریکس مجددا بیهوش برگشت.
خب اما دکتر نبود ومسلما نمیتوانست درک کند که ملانی فقط برای تشبیه چنین چیزی به او گفته باشد، بنابراین همه حرفهایش را جدی گرفته بود.

اما روی سرآستریکس خم شد که دقیقا مقابل زخم سرش قرار بگیرد.زخم یک شیار بسیار باریک بود ولی اما فکر کرد اگر به اندازه کافی کوچک شود میتواند از ان رد شده و وارد مغز آستریکس شود. در حقیقت هوس به دست آوردن پولهایش آنقدر شدید بود که به چیز دیگری فکرد نکرد. چشم هایش را بست، خودش را به کلیه چپ مرلین سپرد و یک قلپ بزرگ از معجون را سر کشید.

اما در لحظه پشیمان شد. بدنش مثل پاستیل جادویی هم کشیده میشد و همزمان فشرده میشد.احساس میکرد در جریان پرفشار آب غوطه میخورد. ولی بعد از چند لحظه همه چیز تمام شد و اما با شک چشمهایش را باز کرد
جلوی رویش یک دختر زیبای صورتی پوش با لبخند ایستاده بود. در واقع دختر تنها شی صورتی دورش نبود، بلکه دیگر در درمانگاه نبود و در فضای تمام صورتی با تزئیات رنگی و قلبهای شناور در هوا قرار داشت.

دختر ناگهان گفت:
- سلام تازه وارد! البته میدونم اما هستیا! اما تو مغز ما تازه ایی بنابراین میشی تازه وارد!میدونی ما تا حالا مهمون اینجوری نداشتیم! خیلی خوشحالم اینجایی ...
و بعد در حالی که سرش را افقی تکان میداد با لحن کش داری گفت:
-دااااااااااااااااا!

اما گیج پرسید:
- الان اینجا مغز آستره؟ پس تو کی هستی؟ آستر پسره ولی مغزش دختره؟

- وا! منم آسترم! البته آستر دافی! قربونت برم من مغزش نیستم! یکی از شخصیتهاشم! هر کسی هزار تا شخصیت داره دیگه حتی اگه بروزشون نده! توهم از اون شکافه افتادی پایین و منم چون بیکارم اومدم باهم دوست شیم تازه وارد!
و بعد به شکاف بالای سر اما اشاره کرد.

اما که کمی وحشت کرده بود، قلب رقصانی را در هوا کنار زد و گفت:
- منم خیلی میخوام دوست شیم ها ولی عجله دارم! این قسمت حافظه کجاست؟ من دنبال یه خاطره میگردم! البته اگه فراموش نشده!

آستر دافی خندید و گفت:
- اخی فراموشی که خیلی خوبه که! همه آسترها دوسش داریم! ولی چون خوشگلیه بیا میبرمت بخش حافظه. دااااااااا!
بعد دست اما را گرفت و به دنبال خودش کشید.

ملانی اشتباه میکرد، مغز آستریکس اصلا یک وزارتخانه منظم نبود، بلکه بیشتر شبیه خوابگاه شلوغی بود که انواع آسترها در شکل و رنگهای مختلف به عجیب ترین کارها مشغول بودند.از حل مشکلترین مسائل فیزیک با آبپاش گرفته تا بزرگ کردن سلول قلبی به عنوان حیوان خوانگی یا خاموش کردن فانوس ایده ها.

بلاخره آستریکس دافی ایستاد و به جلویش اشاره کرد و گفت:
- اینم بخش حافظه و این فراموشی گوگولی مون.

اما چیزی را که میدید باور نمیکرد.موش خاکستری به بزرگی 3 متر جلوی در کوچکی نشسته بود و هرزگاهی نورهای کوچکی که از کنار بدنش به در پشتش وارد میشد، را میخورد.

آستر دافی با دیدن قیافه اما توضیح داد:
-این گوگولی یه موشه ولی میبینی که فراتر و بیشتر از سایزیه که معمولا باید باشه واسه همین بهش میگیم " فرا موشی"! اون نورهام خاطرهامونن! فراموشیمون مزه شونو دوست داره!

اما با تعجب گفت:
- این گوگولی نیست! این بیماریه! داره خاطراتتونو میخوره!

- بیماری چیه بابا! مهم نیست که! حالا چند تا خاطره کمتر!

- شاید خاطره پولامم خورده! ببین باید اینو از اینجا برداریم! من باید برم تو حافظه رو ببینم!

آستر دافی که کمی ناراحت شده بود گفت:
- فراموشی دکور اینجاست! خوشگله! بعدشم اینو کسی نمیتونه برداره!دااااااااا!

اما میخواست با آستر دافی بحث کند که باز احساس کرد که کشیده میشود ولی این بار با شدت کم. اثر دارو داشت از بین میرفت.
با عجله فکر کرد و به رنگ صورتی که همه جا بود خیره شد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. خودش بود! صورتی!
با عجله گفت:
- ببین الان که فکرشو میکنم میبینم راس میگی. فراموشی خوشگله و دکور خوبیه، حیف که صورتی نیست! ولی از اونجایی که دوستیم من میخوام یه کاری برات بکنم! یکم کوچیکش میکنم که بتونی یه پاپیون صورتی براش ببندی خوبه نه؟

آستر دافی از هیجان جیغ کشید و سرش را به علامت مثبت تکان داد.بعد اما به سرعت به طرف موش دوید و یک قطره از دارویی که از قفسه های درمانگاه کش رفته بود را روی خاطره ایی که موش میخواست بخورد ریخت. در یک ثانیه موش کاملا کوچک شد و جریان حافظه ایی که جلویش را گرفته بود به صورت نورهای کوچکی با سرعت زیاد به درون در کوچک هجوم آوردند. اما بسیار خوش شانس بود که توانست در یک لحظه یکی از نورها که رویش نوشته شده بود "پول- اما" و تا آن لحظه زیر موش گیر کرده بود را بگیرد.

ولی باز هم ناامید شد. خاطره نشان میداد در همان پنج دقیقه آستر پولهای قشنگش را به جای هیزم در آتش شومینه ریخته بود. دیگر حتی وقتی برای عصبانی شدن نداشت چون کشش ها و فشار ها شدت گرفته بود و اما اصلا دلش نمیخواست مغز متلاشی شده آستریکس بر اثر بزرگ شدنش را برای ملانی توضیح بدهد.

بنابراین در حالی که دوان دوان به سمت زخم برمیگشت به سمت آستر دافی که داشت پاپیون میبست فریاد کشید:
- اون گوگولیت به زودی بزرگ میشه ! نگران نباش! ولی وقتی بزرگ شدم به آستر واقعی سم موش میدم!خیالت راحت!
اما پولهایش را از دست داده بود و بیخودی در ذهن بیفانوس آستر گشته بود ولی ناخواسته برای مدت کوتاهی هم که شده توانسته بود جریان حافظه آستر را به وضع طبیعی برگرداند. از این کارهای خوب ناخواسته خیلی متنفر بود ولی باز هم اگر قرار بود آستر دیگر او را تازه وارد حساب نکند دوست داشت دائما درمانش کند. اما نه با روش " زبان خوش" ملانی. بلاخره باید سوزاندن پولهایش را جبران میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
1) توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با خیل عظیم دانش آموزان از کلاس خارج شد. باید فکری برای تکایف اولین جلسه کلاس شفابخشی جادوییش میکرد؛ پس تصمیم گرفت که به سمت سالن غذاخوری برود تا شاید کیس مناسبی در آنجا پیدا کند.
آلبوس قدم زنان به سمت سالن غذاخوری می رفت که در راه کسی نظرش را جذب کرد!
- هی! هی لوسی! یه احظه وایسا!
لوسی که در حال و هوای خودش بود با این فریاد آلبوس یکه خورد و از آنجایی که عصب و عضله اش برای ثانیه ای ارتباط خود را از دست داند، پای راستش به پای چپش فحش رکیکی داد و بین آنها دعوا شد و این دعوا باعث پیچ خوردگی پای لوسی شد!
- آخخخخخخ. هی تو! چته؟ چرا اونجوری داد میزنی؟ مگه آدم با یه خانم متشخص اینجوری حرف میزنه؟ اصلا ببینم تو کی هستی که اینجوری سر من داد میزنی؟
- هی من واقعا متاسفم!
لوسی با تعجب به آلبوس خیره شد، زیرا حالت صورتش کاملا در تضاد با جمله اش بود.
- بیا بریم به درمونگاه! من میدونم چجوری باید پاتو خوب کرد، البته برای درمان ناهماهنگی عصب و عضله هم باید یه راهی پیدا کنم!
لوسی لنگ زنان دنبال آلبوس راه افتاد تا به سمت درمانگاه بروند که در راه دوباره دعوای بین پاهای لوسی شروع شد!
- اینا حتما اثرات سوپ پیازه!
- هی تو! در مورد سوپ پیاز اینجوری حرف نزن!
- ببخشید لوسی!
- خب اینم درمونگاه! یه لحظه همینجا وایسا!
سپس آلبوس با چکشی مانند چکش پروفسور استانفورد برگشت. لحظه ای درنگ کرد و با دقت درست به زیر زانوی لوسی ضربه ای زد!
پای لوسی در همین لحظه با شدت هرچه تمام تر با صدای ویژی از کنار صورت آلبوس رد شد.
- خب خب! که اینطور! باید اول پاتو پانسمان کنم. آیب شدیدی ندیده، فقط به یکم استراحت نیاز داری و یکم مسکن.
آلبوس به سمت قفسه معجون ها رفت و معجونی که رویش با رنگ زرد نوشته بودمسکن را برداشت و به لوسی داد.
- بیا! این معجون رو باید بخوری...
اما قبل از اینکه حرف آلبوس تمام شود لوسی معجون را سرکشید و شیشه خالی را به کناری پرتاب کرد.
- فکر کنم یه کم زیاد ازش خوردی!
- ساکت شو! الان دیگه باید برم.
لوسی میخواست از صندلی بلند شود اما حس خستگی و خواب زیادی داشت. بازهم تلاش کرد تا اینکه چشمانش به کلی بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفت.
- خب! همچین بدم نشد باید با افسون مجیک اسکن اونو اسکن کنم تا شاید بیماری جدیدی پیدا کردم.
سپس کتاب طلسم های کارآمد شفابخشی را برداشت و ورد مجیک اسکن را به زبان آورد، اینجا بود که تمام محتویات درون بدن لوسی مشخص شد.
- این بدنش چرا اینجوریه؟ چرا هیچی سر جاش نیست! همینه! خودشه! این بیماری اوسیه! باید اقسون مرتب سازی اعضای داخلی رو پیدا کنم.
آلبوس کتاب را برداشت و به سرعت لیست مطالب را باز کرد. کمی طول کشید، اما بالاخره اقسون را پیدا کرد. با اعتماد به نفس سرشار چوبدستی را طبق کتاب به سوی قبل لوسی گرفت و ورد را به زبان آورد.
لدن لوسی شروع کرد به تکان خوردن، هر لحظه این تکان ها شدید تر می شد. آلبوس از ترس دیگر رنگی به چهره نداشت تا اینکه تکان های بدن لوسی متوقف شدند و لوسی از بیهوشی بیرون آمد.
- هووف! چقدر احساس راحتی می کنم. ازت ممنونم آلبوس! انگار قلبم خونو الان بهتر پمپ میکنه.
- خب بایدم اینطور باشه!
سپس قدم زنان از آلبوس دور شد و آلبوس با افتخار اینکه چه شفادهده خوبی است راهی دخمه ها شد تا کمی در خوابگاهش استراحت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
تکلیف این جلسه تون اینه:
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

کتی، تمام روز را، دنبال کسی گشت. بلکه بیماری برای خودش جور کند و نمره بگیرد. اما کسی، به دختر قد کوتاهی که شبیه 5 ساله هاست، اهمیتی نمیدهد. حتی اگر، راست بگوید. غمگین و خسته، روی کنده درختی نشست. گرفتن نمره، ممکن نبود!
صدای چرق چرقی شنید، و با قاقارو رو به رو شد که داشت تکه های چوب را، روی هم سوار میکرد. ناگهان، تکه ای چوب در پنجه اش رفت، و دادش بلند شد. کتی، از سر نگرانی، از جایش جهید و قاقارو را بغل کرد.
- حالت خوبه؟
- نه!

کتی، پنجه ی قاقارو را بررسی کرد... تکه چوب اصلا در پنجه اش نرفته بود! به خاطر موهای زیاد، تکه چوب، فقط بین پنجه هایش گیر کرده بود. ایده ای، به ذهنش تلنگر زد. قاقارو را زیر بغل زد و به طرف مکانی که پروفسور ملانی بود، حرکت کرد.

- پروفسور!
- بله، کتی؟
- میتونیم...

قاقارو را پشت سرش قایم کرد.
- یه حیوونو درمان کنیم؟

قاقارو، گازی از پشت کتی گرفت. به کی میگفت، حیوان؟
کتی، لبش را گاز گرفت.

- البته! اما گزارشی کامل میخوام.

کتی، با صورتی قرمز شده، بوسی برای پروفسورش فرستاد و در را پشت سرش، به هم کوفت. تا صدای دادش را درون خودش، محو کند.

- قاقارو!

قاقارو، به تختی، بسته شده بود و در دهنش، چسب بسته شده بود.
- مممم...
- یه بیماری گرفتی!

کتی، با چشمانش که به زور اشکی شده بود، به قاقارو نگاه کرد و قارچی را بالا برد.
- پنجت، قارچی شده.

رنگ قاقارو، پرید.

- حالا، باید جراحیت کنم!

قاقارو، دیوانه وار، خودش را به در و اطراف کوفت.

- ممم... راف... راف دیگخ... راف دیگخ ای نسفت؟

کتی، چسب را از در دهن قاقارو کند.
- راه دیگه ای نیست؟

دستانش را به هم کوفت!
- معلومه که هست! پس چی فکر کردی؟ اگه از معجون من بخوری، سریع خوب میشی.

قاقارو، لبخندی زد و آرام شد.

- خب...

کتی، کتاب آشپزی را دستش گرفته بود، و داشت دستور درست کردن رست بیف را میدید.
- خب، بعدشم یگم ادویه... درست شد!

بوی سوختگی بلند شده بود و کل اتاق را گرفته بود. شانس آورده بود که قاقارو، خواب بود. هر چه را که در ماهیتابه بود، درون پلاستیکی ریخت. قاقارو را برداشت و پشت در، رها کرد.
- اینارو روزی دو وعده بخور. خوب میشی!

قاقارو هم، خوشحال و خندان، با دارو های جدیدش، به خانه برگشت. کتی هم درون اتاق برگشت، تا فکری به حال اتاق پلاکس بدبخت بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.


•~•~•~•~•~•~•~•

تری جست و خیز کنان با لبخندی شیطانی از کلاس خارج شد.
کیس خیلی خوبی را سراغ داشت.
فقط باید یک اسم بیماری اختراع میکرد.
کار خیلی سختی نبود. باید فکر می کرد.
- خب، طرف کک مکیه. باید یه اسم درباره‌اش پیدا کنم. خب کک خوردگی... نه خیلی ساختگیه...امم... آها کک مولانزا... نه نه قدیمیه... اممم... چیکار کنم؟! آهان فهمیدم! کک مکرونا...آره این یکی خوبه .

سپس لبخند شیطانی‌اش که بر اثر ناامیدی از لبانش رفته بود دوباره در صورتش نقش بست.
سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و به سمت جایی که می گفتند در ورودی سالن گریفندور آنجاست حرکت کرد.
به یک پلکان بزرگ رسید و از آن بالا رفت... ولی بالای پلکان چیزی جز یک تابلو که در آن یک زن چاق نشسته بود و تری را برانداز میکرد نبود.
زن چاق لبخندی زد و گفت:
- عزیزم، ریونکلایی هستی؟... راهتو گم کردی؟... اگه بخوای کمکت میکنم.
- اِاِاِ... سلام... بله من ریونکلاییم... اِاِ نه گم نشدم. شما کی هستید؟
- من بانوی چاق هستم عزیزم. پس دنبال چی می گردی؟
- اِاِاِ... شنیده بودم در ورودی سالن گریفندور اینجاست دارم دنبل اون میگردم.
بانوی چاق لحظه‌ای اخم هایش در هم رفت و سریع همان لبخند مهر آمیز اولیه اش به لب هایش برگشت.
- ولی عزیزم تو نمی تونی وارد سالن گریفندور بشی.
- میدونم... منم نمی خوام واردش بشم دنبال کسی می گردم.
- دنبال کی میگر...
ولی ناگهان در سالن باز شد و حرف بانوی چاق ناتمام ماند.
تری با تعجب به تابلو که داشت به سمتش باز می شد نگاهی انداخت.
در همان لحظه دو نفر از حفره پشت تابلو بیرون آمدند.
هری پاتر به همراه... رون ویزلی!
همان کسی که تری دنبالش بود.
- اِاِاِ... سلام رون من تری هستم باهات یه کار کوچیکی داشتم میشه یه دقیقه باهام به درمانگاه بیای؟
- چی شده؟
- چیزی نیست. کارم زیاد طول نمی کشه؟ میای؟
- باشه میام.

سپس هر دو به طرف درمانگاه راه افتادند.
وقتی وارد درمانگاه شدند تری رون را روی یکی از تخت ها نشاند.
- اِاِاِاِاِاِ... خب... تو چیز داری... چیز... چی بود... آها کک مکرونا داری.
- جانم؟
- کک مکرونا.
- چی هست اصن؟
- ... یه نوع بیماری واگیر داره.اون لکه های روی صورتت رو ببین. اونا علائم بیماریه.
- اتفاقا یبار که رفته بودم سنت مانگو یکی از تابلو های شفادهنده ها بهم گفت اینا علائم بیماری رگباردانه‌اس.

رون نگران به نظر می رسید.

تری هم نگران بود. حالا باید برای بیماری رگبار دانه هم یک درمان تجویز میکرد.
ناگهان چیزی به خاطرش آمد.

فلش بک

تری کوچک همراه پدرش برای عیادت عمه اش که پاهایش در جوراب هایی که گاز میگرفتند گیر کرده بود رفته بودند.

تری متوجه مریضی در تخت کناری شد که روی تخته بالای تختش
اسم رگباردانه را نوشته بودند.

در همان لحظه شفادهنده‌ای با همراه بیمار وارد اتاق شدند.
شفادهنده به سمت تخت بیمار حرکت کرد.
- بله خوب میشن... درمانشم اینه که باید جگر وزغ رو محکم با یه چیزی روی گلوش ببندین و و در شبی که قرص ماه کامله لخت مادرزاد تو یه بشکه پر از چشم مارماهی بزارینشون.

پایان فلش بک

تری با خوشحالی به سمت رون برگشت.
- یادم اومد باید تو شبی که ماه کامله یه جیگر وزغو محکم رو گلوت ببندی و لخت مادرزاد تو یه بشکه پر از چشم مارماهی وایسی.

چشمان رون از تعجب گرد شد.
- وای، اون شفادهنده‌ی تو تابلو هم همینو گفت. یعنی من واقعا رگباردانه دارم؟
- آره دیگه، پس درمانی رو که گفتم انجام بده تا خوب بشی.
- پس اون کک مکرو نمی دونم چی چی که گفتی چی بود؟
- آها داشت یادم میرفت برای اونم باید این معجون رو بخوری.

تری دستش را سریع در کشوی خانم پامفری فرو کرد و معجونی را شانسی بیرون کشید.
- اگرم جواب نداد بیا پیش خودم تا بهت یه داروی دیگه بدم.

سپس تری با تند ترین حالت ممکن از درمانگاه خارج شد.
رون که گیج شده بود با معجونی در دستش تنها در درمانگاه مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه اول کلاس شفابخشی جادویی


-گررررررمهههه...
چندین روز بود که همچین دیالوگی در همه راهروهای هاگوارتز شنیده میشد. ملت رداهاشون رو با طلسم یخ زدگی فریز میکردن تا شاید یکم خنک بشن، اما پوشیدن این لباس ها و راه رفتن باهاشون یکمی سخت بود.
-همه دارن آب میشن، ووی ووی ووی... خجالت نکشید بیاید طرف عمو هرچی خواستید بگید.

بچه ها بدون توجه به مدیرشون که سرگرمی موردعلاقه ش ووی ووی زدن و خندیدن به حرفای خودش بود به سمت درمانگاه رفتن.
راستش هیچکس بهشون نگفته بود که کلاس شفابخشی کجا تشکیل میشه اما از اسم کلاس تقریبا میشد حدس زد که...
-واقعا میریم درمونگاه؟ اونجا پر از مریضه ها، هکتور سرماخورده و میگن ویبره زنان سرماخوردگی رو توی کل درمونگاه پخش کرده.
-امیدوارم حداقل تو کلاس یاد بگیریم کی مریضه تا ازش فاصله بگیریم.
-یا یاد بگیریم چجوری ملت رو مریض خوب کنیم.

هرچه نزدیکتر میشدند صدای سرفه و عطسه واضح تر شنیده می شد.
-به نظر من درس وحشتناکیه، کی دلش میخواد با مریضا و باکتریا سرو کله بزنه.
-مادام پامفری!
-خب منم اگه گالیون گالیون حقوق...
-نه، پشت سرت.
با اخرین دیالوگ فرد گوینده لگدی به پای دوستش زد که اونم اخ واخ کنان برگشت و با قیافه سرماخورده ی مادام پامفری روبرو شد.
-خسس...سسته... ن.. باشید!

-با گالیون گالیون حقوق کی میتونه خسته باشه، شما هم مریض شدید؟
قیافه عصبی مادام پامفری با چشم های قرمز و ماسک بزرگی که به صورت زده بود حتی مریض هارو هم فراری میداد چه برسه به اونا. بنابراین همه درحالی که عقب عقب میرفتند هماهنگ سری به نشانه نه تکون دادن.

-خوبه، شاید بلاخره مدیر مدرسه یه نیروی کمکی فرستاده. کلی کار داریم پس... .

-متاسفانه اینا با منن پاپی. مطمئنم که کمک بهتری از سال اولی های من برات فرستاده میشه.
ملانی لبخند مکش مرگ مایی زد ‌و با چشم و ابرو به بچه ها علامت داد که بدویید تا تبدیل به پرستارای تازه کار نشدید. مادام پامفری با اخم نگاهی به روپوش سیاه ملانی انداخت که بنظر خودش توهین بزرگی به روپوش سفید شفادهندگی بود اما ملانی داروی ضد ویبره ای در دستش گذاشت و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.

--من بیست دقیقه منتظرتون بودم و آخر هم مجبور شدم کیس مورد نظرو بیهوش کنم، زیاد آه و ناله میکرد. بنابراین باید امروز دنبال درس دیگه ای باشیم.

بچه ها نگاه سریعی به هم انداختن تا ببینن کسی منظور استادشون از «دنبال درس دیگه بودن» رو میفهمه. اما معلوم بود هیچکس دوست نداشت بهش فکر کنه. وقتش رو هم نداشت، چون ملانی یهو پشت ستونی پرید و مخفی شد و همه گروه هم به دنبالش پشت ستون چسبیدند. این عجیب ترین کلاسی بود که تاحالا دیده بودن.

-خب، بچه های گل، درس شفابخشی بیشتر از اینکه تئوری باشه عملیه.
بچه ای خواست هورا بکشه اما یه دسته از موهای ملانی دهنش رو گرفتن تا هیجان کلاس رو بهم نزنه.

-شما هرچقدر هم درمورد معجون ها و علائم بیماریها بخونید تا وقتی بیمارتون رو پیدا نکنید و علمتون رو پیاده نکنید هیچ فایده ای نداره. پس میریم توی بالین!

ملانی بعد از این سخنان پرشور از پشت ستون بیرون پرید و دانش آموزاش با تعجب سعی میکردن نترسن ادامه کلاس رو پیش بینی کنن. درون راهرو بانو مروپ گانت با وقار تمام و دوتا سبد بزرگ داشت راه میرفت که ملانی یهو کنارش سبز شد و شروع به قدم زدن کرد.
-چه خوش تیپ شدید بانو مروپ، کجا میرین؟
-منو ترسوندی شلیل مامان، والا هرچی میوه و سبزی تو خونه داشتیم رو فکر کنم هلوی بی موی مامان خورده، دارم میرم از هاگرید بازم بگیرم.

ملانی که خوب میدانست هلوی مروپ کسی جز لرد نیست که میوه هارو در دورترین جای ممکن سر به نیست کرده برخلاف دستور مغزش کاملا تصدیق کرد.
-واقعا میوه و سبزی خیلی مهمه. شما خودتونم انگار لاغر شدید، به خودتون نمی رسید؟
-از تو که پنهون نیس چند وقته از بس برای وزیر تازه مون دیگای بزرگ خورشت بار گذاشتم دیگه جونی برام نمونده... همین امروز کل دیگ قرمه سبزی رو با جاش خورد.

ملانی همراه با اوهوم گفتن ها و گوش دادن به دردودل های مروپ شروع به معاینه کرد، دستش رو باز و بسته کرد، با چکش به زانوش زد که باعث شد رفلکس عصبی پا رو بکوبه زیر سبد مخصوص میوه ها و خلاصه که هاگرید فراموش شد.
بچه ها به سرعت نوت برداری میکردن و روی هم سوار شده بودن تا بدون لو رفتن بهتر ببینن.

-چی شد دکتر؟
-مادر جان براساس معاینه من بنظر میاد احتمال آرتروز خفیف وجود داره، مفاصلتون خشک شده، قژ قژ میکنه. اما اگه ازین پماد استفاده کنید و چیزای سنگین بلند نکنید هیچ اتفاقی نمیفته. اگه اذیتتون کرد بیاید پیش من تا داروی قوی تری بدم.

مروپ که از شنیدن کلمه آرتروز به یاد خانه سالمندان افتاده بود و غمگین شده بود با جملات انتهایی گل از گلش شکفت و با علاقه پماد سبز رنگ رو گرفت.
-مرلین تورو برای ما فرستاد بادوم هندی مامان. امشب شام بیا وزارتخونه، میگم وزیر پول زحمتت رو کارت به کارت کنه.

پس از رفتن مروپ، ملانی با لبخند رضایت به سمت دانش آموزاش که پشت ستون چشم هاشون گرد شده بود که استادشون چطور آدمی که به سلامتی راه میرفت رو به شکل فردی با احتمال آرتروز داشت دیده بود و سریع هم براش دارو هم تجویز کرده بود، رفت.

-چشم های یک شفادهنده باید تیز باشه، اما زبونش برعکس باید نرم ترین باشه. اگه بیمارتون باور کنه که بیماریش وخیمه و شما کاری از دستتون برنمیاد اونجاست که همه نفوذ و مهارت شما بی استفاده میشه.

تکلیف این جلسه تون اینه:
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.

اگه راهنمایی خواستید میتونید به من جغد بفرستید.

ملانی سوت زنان از آنها دور شد و قدم زنان به دنبال بیماران دیگرش گشت.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
شفابخشی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1400 19:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاس شفابخشی جادویی
با تدریس پروفسور ملانی استنفورد

نوع درس: اختصاصی

* اساتید محترم موظف هستن زمانبندی های زیر را جهت تدریس و تصحیح تکالیف در نظر داشته باشند. تاخیر در تدریس یا تدریس زودهنگام موجب کسر امتیاز از گروه استاد می شود مگر آنکه از قبل با دفتر مدیریت مدرسه هماهنگ شده باشد.

جلسه اول
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 1 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 2 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 13 مرداد
شرح امتیازات: هر زمان قبل از تدریس جلسه دوم

جلسه دوم
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 15 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 16 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 27 مرداد
شرح امتیازات: هر زمان قبل از تدریس جلسه سوم

جلسه سوم
زمان تدریس: از ساعت 00:00:00 تاریخ 29 مرداد تا ساعت 23:59:59 تاریخ 30 مرداد
آخرین مهلت پذیرفتن تکالیف: ساعت 23:59:59 تاریخ 10 شهریور
شرح امتیازات: قبل از جلسه امتحانا برای کلاس های تخصصی و حداکثر تا 15 شهریور برای کلاس های عمومی

* امتحانات کلاس های اختصاصی از 12 تا 19 شهریور برگزار خواهد شد و دستور العمل های مرتبط با آن در اطلاعیه دیگری منتشر می گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 20:36:55
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/6/23 11:26:06

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.