-آههـــــــــــــــــ ولم کنین.
به خاطر فشار زیادی که به خودش اورد. پوشکش باز شد و هر چه گل و چمن تویش بود بیرون ریخت. مدیر درجا صورتش سبز شد و سطل رنگ را اورد تا تویش بالا بیاورد. اما نارلک با صدای لطیف و مهربان داد زد.
-پسرمــــ. اخخخخ.
هنوز حرفش تمام نشده بود که سیلی از گردشگران از روی نارلک رد شد و به سمت بچه رفتند.
-نگاه کنید. نگاه کنید. از دل این چاه فاضلاب تخم های طلا بیرون میاد.
بین مردم هلهله ای شد و هر کسی سعی میکرد جلوتر بیاید و عکسی بگیرد و اگر توانست کمی طلا بردارد.
-نگاه کنید نگاه کنید. این فاضلاب نیست. تهش میخوره به شکم اون جوجه. بریم بگیریمش تا برامون تخم طلا بذاره.
نارلک و مدیر تا امدند بگویند که این جوجه مال انهاست. جمعیت انهارا لگد مال کرده و رد شدند.
نیم ساعت بعد
مدیر و نارلک التماس میکردند تا مردم اجازه دهند که انها جوجه را ببرند.
-ببرید؟ کجا ببرید؟ جوجه ی چی؟ کشک چی؟ اون جوجه از الان جز اثار ملی کشور چینه. خود جکی چان رو هم گذاشتیم مراقبش باشه. حالا جرئت دارین ببرین.
مدیر و نارلک با بهت و حیرت به جوجه نگاه میکردند که مردم اورا تمیز و معطر کرده بودند و باد میزدند و خوراکی های خیلی لذیذی برایش اماده کرده بودند تا میل کند و شکمش کار کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













آخه خودت یه نگاه به این یارو بنداز! تو کجات شبیه اینه؟
چجوری این که اصلا شبیهت نیست می تونه مامانت باشه؟ عوضش منو ببین! جفتمون پر داریم، نوک داریم! من زاییدمت نه این مردک جوجه دزد!
