جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
68
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1402 08:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گریفیندوری ها، درحال خروج از تالار بودند که آلیشیا سرجایش ایستاد.
_من میرم جینی رو بیارم.

همه با سر، حرف آلیشیا را تائید کردند و منتظر بازگشت او، به همراه جینی ماندند.

***


همه جا را خون فرا گرفته بود. یک شبح، یک روح، یا حتی یک جن، معلوم نبود چه کسی، یا چه چیزی است... به کسی که مشخص نبود کیست حمله کرده بود؛ روح، به طرف قربانی حمله کرد. دندان های نیشش را درون گردنش فرو کرد و خونش را مکید. قربانی مقاومت کرد اما بی فایده بود... زورش به حمله‌کننده نمی رسید. قربانی بیهوش شد و روح، بدنش را گرفت و کشید و از آن مکان برد.

تلما نفس‌نفس زنان بیدار شد. این، چه رویا، یا بهتر بگوییم کابوسی بود؟ با بلند شدن ناگهانی تلما، جینی، ترسیده عقب رفت.
_تلما خوبی؟ چیشده؟

تلما خوب نبود. کابوس وحشتناکی دیده بود. راستش از کابوس نترسیده بود، از واقعی بودن آن می ترسید. جینی، لیوان آبی به تلما داد. تلما بدون مکث تمام آب را نوشید.
جینی، با تلما صحبت میکرد ولی او متوجه چیزی نبود. درحال فکر کردن به کابوس واقعی اش بود. اگر آن مکان، تالار گریفیندور باشد، حمله کننده... آستریکس باشد، قربانی چه کسی است؟ با صدای باز شدن در تلما و جینی به خود آمدند.

_سلام جینی، عه تلما بیداری؟ بخواب! جینی بیا اینجا.

شاید تلما زیاد از این موضوع صحبت نمیکرد ولی همه گریفی ها و دوستانش، میدانستند او یک الف است و شنوایی الف ها، بی نهایت قوی است.
حالت چهره نگران آلیشیا، تلما را مضطرب کرد. پتو را رویش کشید و گوش هایش را تیز کرد.

_جینی ما باید سریع بریم. آستریکس به سیریوس حمله کرده و الان دوتاشون هم نیستن. تعداد مون کمه واسه همین تو هم باید بیای...
_اما تلما و کوین چی؟ اگه به اونا حمله کرد چی؟
_تلما و کوین از خودشون مراقبت میکنن. بیا بریم.
_باشه، بریم.

جینی و آلیشیا از درمانگاه خارج شدند و تلما و کوین، تنها در درمانگاه مانده بودند. مقاومت بدن تلما، زیاد بود و همین، باعث درمان سریع زخمش شده بود. از روی تخت پایین آمد. به سمت در قدم برداشت ولی... او نمی توانست کوین را تنها بگذارد. نزدیک تخت کوین رفت. حال کوین هنوز خوب نشده بود، نگاه تلما به روباه نارنجی اش که گوشه ای ایستاده بود افتاد.
_تابی، تو پیش کوین بمون هرطور شده، در مقابل هرکی ازش مراقبت کن و وقت خطر، از اینجا دورش کن. مفهومه؟

تلما منتظر تائید یا تکذیب تابی نماند و به طرف تالار گریفیندور به راه افتاد. بعد از چند دقیقه، گریفی هارا دید که درحال خروج از تالار بودند. نگاه پروفسور دامبلدور، به او افتاد.
_تلما دخترم، اینجا چیکار میکنی؟
زخمت؟
_زخم من خوبه پروفسور. از همه چی خبر دارم.

تالار گرفیندور؛ چند دقیقه بعد...

بعد از کمی بحث و جدل، تلما راضی به برگشتن به درمانگاه نشد، اما گریفی ها راضی به آمدن تلما با آنها شدند.
ادوارد، سوال درست و به جایی پرسید.
_خیلی خب، الان چیکار میکنیم؟
_قطعا میریم دنبال سیریوس و آستریکس دیگه!
_نه جینی! باید دو گروه بشیم. مگه نه پروفسور؟

دامبلدور که تا کنون سکوت اختیار کرده بود، لب به سخن گشود.
_درسته تلما، یک گروه برای پیدا کردن خون و یک گروه برای پیدا کردن آستریکس و سیریوس...
_اما کی دنبال سیریوس و آستریکس باشه کی دنبال خون؟
_پروفسور، اگه اجازه بدین، شما،جینی و ادوارد به دنبال سیریوس و آستریکس برید و من و آلیشیا به دنبال خون.
_باشه تلما، قبوله.
آ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 12 آبان 1402 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه: ملت گریفیندور برای جشن هالویین حاضر میشدن و تالار تزئین میکردند که بخاطر بازیگوشی های کوین شیشه خون های آستریکس همگی میشکنه. آستریکس بیدار میشه و با دیدن خرابکاری قاطی میکنه و دنبال کوین میوفته.
آستریکس که کمبود خون بهش فشار اورده بود و میخواست کوین رو لقمه چپش کنه که دامبلدور پا در میونی میکنه و برای مدت کوتاهی با دادن مقدار کمی خون بهش اون رو آروم میکنه.
ملت در ادامه برای پیدا کردن خون برای آستریکس به سمت جنگل ممنوعه پیش میرن. در جنگل یک غار پیدا میکنن. واردش میشن و پیش میرن ولی چند تا گرگینه میان و ملت رو پیش پیش میکنن. ملت هم در جواب گرگینه هارو پخ پخ میکنن. این وسط کوین بخاطر ترس و سرما از هوش میره و ملت اون رو به درمانگاه قلعه میرسونن و کوین اونجا موندگار میشه.
در ادامه ملت میخواستن دوباره به جنگل برن که میفهمن گرگینه ها خیلی سوسکی تلما رو پخ پخ کردن و در نتیجه، تلما هم میره بغل کوین تا باهم درمان بشن. سپس ملت سیریوس که از اول قضیه پشت در ورودی تالار گیر کرده بود رو زیر بغل میزنن و با شعار بانوی چاق ندیدم، نخوندم، نشنیدم میبرنش داخل تالار و میگیرن میخوابن که نصف شبی...



_ صدای چی بود؟
_نمیدونم؟
_ مثل اینکه از توی تالار اومد.
_پاشین بریم ببینیم چخبره.

ملت از خوابگاه یکی یکی پایین میان و در تالار پخش میشن و دنبال منبع صدا میگردن که...

_ اونجارو! خو... خون...روی زمی...ن ریخ...ته!

ملت توجهشون به سمت مبلمان جلوی شومینه جلب میشه. وقتی بیشتر دقت میکنن میبینن بالشتک های مبل پاره پوره اطراف مبل افتاده و یک کلاه موتورسیکلت خونی کنار شومینه روی زمین افتاده.
ادوارد نزدیک تر میشه و کلاه رو برمیداره و براندازش میکنه.
_ این کلاه کیه؟ چرا خونیه؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟
_ مال سیریوس بلکه! کلاه موتورشه. موقع موتور سواری سرش میزاره.
_سیریوس؟! سیریوس کجاست؟ کسی سیریوس بلک رو میبینه؟!

دامبلدور کلمات اخرش رو بلند تر و جدی تر داد میزنه. ملت همگی به دور اطرافشون نگاه میکنن ولی هیشکی سیریوس بلک رو نمیبنیه. اون توی جمع نبود!
_ نکنه... نکنه که اون خون... اون خون مال... سیریوس باشه...

ملت همگی وحشت زده و عرق سرد رو بدن تک تکشون نشسته بود که صدایی از پشت همه رو میخکوب میکنه.
_ من از اولش میدونستم امشب شب نحسیه. همرزمان من، ما در دوران تاریکی هستیم. تاریکی برا تالار گریفیندور سایه افکنده. همگی باید شمشیر هایتان را بردارید و با من اماده رزم شوید. چرا که در تاریکی تالار من دیدم، من شنیدم که سیریوس توسط اون موجود اهریمنی گزیده شد. همرزمان. ما باید آماده نبرد با اهریمن تالار شویم.

دامبلدور به سمت تابلویی که صدا ازش در میومد برمیگرده و نزدیک میشه. سر کادوگان کنار اسب زین شده اش شمشیر بدست بود که دامبلدور وسط حرف سر کادوگان میپره...
_ سر کادوگان اینجا چه اتفاقی افتاده؟! چه بلایی سر سیریوس اومده؟ اگه چیزی میدونی بگو.
_ میگم که. اهریمن به تالار نفوذ کرده. باید همگی از تالارمون دفاع کنیم.
_ سرکادوگان بیخیال اهریمن شو. بگو چه بلایی سر سیریوس اومده؟
_ نمیدونم. ندیدم. من خواب بودم. با اسبم همدیگه رو بغل کرده و خوابیده بودیم که یهو بخاطر سروصدا بیدار شدیم. همجا تاریک بود هیچی دیده نمیشد. سیریوس درحال تمیز کلاه موتورش بود، بعد صداش رو شنیدم که به آرومی با یکی حرف میزد. خواب آلود بودم. کامل نشنیدم چی میگفت، اما شنیدم که به یکی میگفت آروم باشه. خودشو کنترل کنه... بعد ... صدای در اومدن چوبدستی سیریوس رو شنیدم و یهو درگیری شد، ولی زود تموم شد. دیگه صدای سیریوس رو نشنیدم. فقط... فقط تو تاریکی تونستم ببینم که یکی گردن سیریوس رو گرفته و با خودش به طرف خروجی تالار میکشونه.
- نتونستی صورت اون شخص رو ببینی؟ هیچی نتونستی ببینی؟؟
_ نه! صورتش سیاه بود. پوشیده شده بود مثل اینکه. اما... اما چشم هاش رو دیدم. چشم های کاملا سیاه با مردمک قرمز، قرمز به رنگ خون.مطمعنم... مطمعنم که اون عادی نبود... انرژی اهریمنی رو ازش حس کردم... به نام مرلین کبیر، به نام گودریک گریفیندور کبیر، اهریمن باید نابود شود.

ملت بعد از تموم شدن حرف های سرکادوگان وحشت زده بهمدیگه نگاه کردند. میترسیدند چیزی که بهش فکر میکنن واقعیت داشته باشه. همه با حالت درمونده به دامبلدور نگاه کردند ولی خود دامبلدور هم عرق سرد روی پیشنایش نشسته بود و دیگه اون صورت روشن و مثبت اندیشیش رو نداشت.

_ نکنه کار آستریکس باشه؟
_ بغیر اون نمیتونه کار کس دیگه ای باشه.
_ یعنی چه بلایی سر سیریوس اورده؟
_ باید سیریوس رو پیدا کنیم.
_ آستریکس رو هم پیدا کنیم. معلوم نیست چه بلایی سر سیریوس اورده.
_ کافیه دیگه! همه به من توجه کنید. از تالار خارج میشیم و دنبال سیریوس و آستریکس میگردیم. باید یجایی داخل قلعه یا اطرافش باشن. سیریوس رو پیدا کنین. مواظب باشین خودتون هم پیش پیش نشین.

ملت به سمت خروجی تالار راه میوفتن. سرکادوگان شیپور جنگشو از تو جیبش در میاره و صدا میده که یهو بانوی چاق از پشتش ظاهر میشه و یک پس گردنی بهش میخوابونه.
_ ده چرا همچین میکنی! نمیبینی مگه رفتم تو فاز.
_ شات اب شو بابا. نصف شبی ملت خوابن اون شیپورتو بکن تو جیبت.
_ من شات اب نیستم. لیوان ابم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1402/8/12 19:30:12
دلیل: تورو سننه قربونت برم.
ویرایش شده توسط آستریکس در 1402/8/12 19:32:29
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما از هوش رفت.
- تلما ... تلما چت شد یهو؟
- بچه ها باید کمک کنیم تلما رو ببریم پیش مادام پامفری .
جینی و الیشیا با کمک پروفسور دامبلدور و بقیه تلما را به درمانگاه بردند و جینی سریعا رفت تا مادام پامفری را خبر کند .

چند دقیقه بعد ...
مادام پامفری با سرعت وارد درمانگاه شد . تلما را معاینه کرد و بر روی جای زخم او پادزهر و زخم او را با پارچه ای بست.
- مادام پامفری ... زخم تلما ... خوب میشه؟
- البته البته که خوب میشه عزیزم ولی زمان میبره.
- به نظرتون چقدر زمان میبره؟
- شاید نزدیک دو روز یا شایدم زودتر . بستگی به مقاومت بدن تلما داره. بسیار خب الان انتظار دارید بزارم همتون اینجا بمونید؟ خیر . لطفا درمانگاه رو ترک کنید.
بچه ها نگاهی به هم کردند . جینی گفت :
- من میمونم پیش تلما
- نه جینی تو برو بخواب من میمونم
- نه من میخواستم پیش تلما بمونم
- اول من گفتم میخوام بمونم
- بسسسسه دیگه
با فریاد پروفسور همگی شرمنده و سر به زیر انداختند.
- تا زمانی که تلما خوب بشه نوبتی پیش اون میمونیم و طبق قوانین درمانگاه روزها همه میتوانند برای ملاقات بیایند و شب ها فقط یک نفر کنار بیمار می ماند. امشب هم جینی پیش تلما میمونه.
همگی به سمت درب درمانگاه راه افتادند و یکی یکی خارج شدند . به سمت تالار گریفیندور رفتند و سیریوس را انجا تماشا کردند.
- خب چیشد ؟
- هیچی جینی پیش تلما موند.
-همین ؟
- بله همین. راستی سیریوس تو چرا اصلا پشت در تالار گریفیندور وایستادی چرا نمیای داخل خب ؟
- بخاطر بانوی زیبا که نمیزاشت من رد بشم .
- که اینطور . پس بیا داخل .
همگی همراه با سیریوس وارد تالار شدند. سیریوس از این همه تزئین برای هالووین شگفت زده شده بود.
- واوو اینجا خیلی خفن شده.
- خفن شده ولی هیچ کاری انجام ندادیم که ! همش تو دردسر بودیم. بجای جشن. کیکی و خوراکی ها هم همینجوری دست نخورده باقی مونده.
- خب بیاین الان همرو یک لقمه کنیم و بخوریم.
- برو بابا حوصله داریاا. من که خوابم میاد شما خواستین بخورین ولی فردا پاشم ببینم هیچی برام نزاشتین همه چیزایی که خوردین و قشنگ کوفتتون میکنم از حلقتون میکشم بیرون.
الیشیا پس از گفتن این حرف به طرف خوابگاه دختران رفت .اما دم در وایستاد تا ببینه بقیه میرن بخوابن یا میخوان خوراکی بخورن .
- خب چکار کنیم؟
- الیشیا راست میگه الان بخوریم برای کوین و تلما و جینی و الیشیا هیچی نمونه به نظرم بزاریم انها هم بیان و باهم بخوریم.
- اره خوبه
- پس بریم بخوابیم که من خیلی خوابم میاد.
-اره شب بخیر.
همگی به سمت خوابگاه خود رفتند و در جای گرم و نرم خود با ارامش خوابیدند اما در نیمه شب......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1402/8/12 21:32:55
دلیل: هیچی
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1402/8/12 21:33:21
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 20:56
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گریفی ها، دوباره به سمت جنگل راه افتاده بودند. درحال رفتن بودند که، با صدای مردی، که از کنار تابلوی بانوی چاق میامد، بی حرکت سر جایشان ایستادند. تلما که با شنیدن صدا، حالت آماده باش به خود گرفته بود، چوبدستی اش را جلو آورد.
_هرکی هستی بیا بیرون وگرنه رحم نمیکنم!
_باشه باشه اومدم.

سیریوس بلک، با دست هایی که بالا نگه داشته بود، جلو آمد. تلما نفس عمیقی کشید و چوبدستی را پائین آورد.

_سیریوس تو مگه نمرده بودی؟
_چرا!

چند دقیقه بعد...

_بس کنین دیگه! ما دنبال خون بودیم ها.

تلما درحالی که پشت گوش های روباهش را می خاراند، حرف جینی را تائید کرد.
_جینی حق داره، باید راه بیافتیم.

سیریوس به دلیل بی خبری از اتفاقات اخیر، بی نهایت گیج میزد.
_کجا؟ اصلا کوین کو؟
_خلاصه بخوام بگم: کوین، شیشه خون های آستریکس رو شکست. ما به دنبال خون، به جنگل ممنوعه رفتیم و اونجا، با گرگینه های زیادی مواجه شدیم. موفق به پیدا گردن مقداری خون برای آستریکس شدیم ولی کوین، از ترس حالش بد شد و الان تو درمانگاهه.
_اوه! کسی توی مبارزه با گرگینه ها آسیب ندید؟

تلما، که تا اکنون به توضیحات ادوارد برای سیریوس گوش میداد، اینبار پاسخ داد.
_نه. شانس آوردیم که... ک...

تلما به سختی صحبت میکرد. وقتی که کوین را در آغوش گرفته بود، حواسش به گرگینه کنارش نبود و توسط آن زخمی شده بود. دیگر نتوانست تحمل کند و روی زمین افتاد.

_تلما خوبی؟
_تل؟
_تلما چیشده؟
_چیزیم نیست؛ خوبم فقط...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی به قلعه رسیدند، جینی و آلیشیا با هم به طرف درمانگاه خانم پامفری رفتند.
جینی و آلیشیا- خانم پامفری. خانم پامفری.
خانم پامفری- چه خبرتونه.
آلیشیا- خانم پامفری کوین داره میلرزه.
خانم پامفری- ببینم، چقدر این بچه یخه. چی باعث شده اینقد بلرزه؟
جینی و آلیشیا به هم نگاه کردند - راستش خانم پامفری شیشه خونای آستریکس شکست ما گرنفیندوری ها هم دنبال خون براش رفتیم.
خانم پامفری- چیییی. این بچه رو هم با خودتون برده بودین.
آلیشیا- آره. بعد چندتا گرگینه به ما حمله کردن. وقتی گرگینه ها رو شکست دادیم، کوین اینطوری شد.
خانم پامفری- خب معلومه، این بچه خیلی ترسیده، باید یه روزی اینجا بستری بمونه.
جینی و آلیشیا رفتند تا به بقیه خبر دهند. وقتی به تالار خصوصی گرینفندور رسیدند، آستریکس، دامبلدور، سیریوس و تلما منتظرشان بودند.
دامبلدور- چی شد، کوین کجاست؟
جینی- خانم پامفری گفت که کوین باید یه روزی بستری بمونه.
تلما- حالا که قراره کوین بستری بمونه، بریم برای آستریکس خون پیدا کنیم و چندتا شیشه خون براش پیدا کنیم.
دامبلدور گفت- درسته، باید برای آستریکس خون پیدا کنیم.
سپس دوباره به سمت جنگل ممنوعه راه افتادند... .

این داستان ادامه دارد... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اما مشکل اینجا بود که گرگ نما ها یکی نبودند بلکه چندتا بودن . باصدای زوزه ی وحشتناک گرگ زخمی بقیه گرگ نما ها هم فرا رسیدن . همه ترسیده بودند و فکری به ذهنشان نمیرسید .استریکس جلوی گرگ زخمی زانو زده بود و خون ان را با لذت مینوشید .

صدای گریه کوین از ترس در امد . الیشیا به سمت کوین رفت و ان را بغل کرد .
سپس تلما به سمت پروفسور دامبلدور رفت .
- پروفسور یک راهی بگین ممکنه هر لحظه حمله کنند و همه ما تکه پاره شویم .
پروفسور جوابی نداد چون خودش درگیر فکر بود.
گرگ نما ها هر لحظه به ما نزدیک میشدند . استریکس به مقدار کافی خون نوشیده بود و سیر بود . سپس با خنده ی شیطانی و بلند استریکس همه به خود امدند و گرگ نماها فرار کردند. کوین با صدای خنده ی استریکس جیغی زد و گریه ان شدید تر شد . رنگ همه پریده بود .استریکس به سمت ما امد و همه یک قدم عقب رفتیم . دوباره استریکس به ما نزدیک شد و ما عقب رفتیم.
- بابا چرا اینجوری میکنین منم لولو خورخوره نیستم که.
- الان سیری یا میخوای مارم بخوری ؟
- الان پیازم
- بی مزه
- نمک بزن با مزه بشه
الیشیا کوین را به دست جینی داد و یک کتک مفصل به استریکس زد .
- یا ریش مرلین الیشیا چرا میزنی دردم اومد.
- ما اینجا از ترس داشتیم سکته میکردیم اونوقت تو داری مزه میپرونی.
- واه مگه چه اتفاقی افتاده بود؟
- چه اتفاقی افتاده بود ؟ هه
- الی..شیاا..
صدای ضعیفی از طرف جینی اومده بود .
- چی شده جینی ؟
- ک...وین
- چی شده ؟
جینی کوین را به دست الیشیا داد . دست و پای کوین یخ یخ بود و از ترس و سرما داشت میلرزید.
تلما شنلش را در اورد و کوین را در میان شنلش به اغوش گرفت .
پروفسور گفت :
- بهتره برگردیم کوین خیلی لرز داره
- پس تکلیف خون من چی میشه؟
الیشیا ، تلما ، جینی ، سیریوس و پروفسور همگی نگاه چپ به استریکس کردند .
- خب به من چه کوین شیشه خونای منو شکسته یجوری نگاه میکنین انگار تقصیر منه.
تلما و جینی و الیشیا هم صدا گفتن:
- خب کوین بچه ست .
- باشه اصلا همه ی تقصیرات تقصیر من .
- نمیگیم همه تقصیرات تقصیر تو....
- ببببببببببببببببسسسسسسسسسسه
صدای بلند دامبلدور همه را ساکت کرد.
-فرزندانم . ناسلامتی هالووینه نه روز جنگیدن با همدیگه که! و استریکس تو هم این شبو دووم بیار فردا یه فکری به حالت میکنیم الان باید به فکر حال کوین باشیم.
همگی به سمت قلعه راه افتادن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خنده ی وحشتناک در تونل پیچید.
همه به پشت سرشان برگشتند. این آستریکس بود که دیگر صبرش تمام شده بود و خون میخواست.
جینی- ای وای. آستریکس الان به خون نیاز داره و ما هنوز براش خون پیدا نکردیم.
تلما- من یکم از خون خودم رو میدم.
بعد تلما دستش را برید تا خون برای آستریکس فراهم شود.
جینی هم مقداری از دستش را برید تا فقط تلما خون ندهد.
بعد از این که مقداری از خونشان را به آستریکس دادند، دامبلدور با وردی زخم هایشان را ترمیم کرد. سپس راه افتادند.
ناگهان... .
صدای زوزه ای وحشتناک در تونل پیچید. یک گرگ نما بود.
گرگ نما به آنها حمله کرد. آنها فرار میکردند و طلسم به سمت گرگ نما پرتاب میکردند.
ناگهان ایده ای به ذهن جینی، تلما، آلیشیا رسید. وردی که هم بتوانند از شر گرگ نما خلاص شوند و هم برای آستریکس خون فراهم کنند.
با هم فریاد زدند و چوبدستی هایشان را یه سمت گرگ نما گرفتند.
: سکتوم سمپرا
گرگ نما تکه تکه شد و خون زیادی روی زمین جاری شد.
جینی و تلما و آلیشیا از اینکه نقشه شان عملی شده خوش حال بودند. اما... .


این داستان ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 13:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تونل بسیار تاریک و عمیق به نظر می رسید و وارد شدن به آن دل و جرئت شیر می خواست که خب همگی چون گریفیندوری بودند داشتند.
پس بچه ها بی معطلی وارد تونل شدند.
از سقف تونل آب می چکید و صدای جیغ خفاش ها سکوت شب را می شکست. تا چشم کار می کرد سیاهی بود و سیاهی... به نظر می رسید ایده وارد تونل شدن؛ چندان جالب از آب در نیامده بود.

- میگم کی ایده داد وارد تونل بشیم؟

همگی شانه های خود را بالا انداختند و نگاهشان را به تلما که درحال نوازش دم روباهش بود، دوختند.

- اینجوری نگاهم نکین. من فقط گفتم به نظرتون میتونیم تو اون تونل خون پیدا کنیم؟ تقصیر من نیست که شما موافقت کردین و اومدین تو تونل.
- اگه تو پیشنهاد نداده بودی...

ادوارد خواست با تلما وارد بحث شود که دامبلدور رسید و فوری جدایشان کرد.
- فرزندانم الان اصلا وقت مناسبی برای دعوا نیست. یه نگاه به آستریکس بندازین...

ملت نگاهی به آستریکس که چشمان پرخونش هنوز روی کوین زوم بود و سر و صورتش رنگ پریده تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید، انداختند. به نظر می آمد خوناشام مهربان گریف سخت درحال کنترل کردن خود است تا به جان کسی نیفتد.

- ما باید جای دعوا کردن هرچه سریعتر یه موجود که خون درست و حسابی داره پیدا کنیم.
- بله پروفسور.
- ببخشید پروفسور.

تلما و ادوارد شرمنده سر هایشان را پایین انداختند و دامبلدور برای اینکه از این فضای غم انگیز در بیایند دست در جیبش کرد تا شکلاتی به آنها دهد.
همین موقع بود که احساس کردند صدایی از پشت سرشان می آید. مانند صدای خنده ای وحشتناک...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از این که کوین آرام شد، همه دوباره به سمت جنگل ممنوعه راه افتادند تا برای آستریکس خون پیدا کنند. بعد از اینکه به جنگل ممنوعه رسیدند ناگهان....
آلیشیا:- صدای چی بود.
ناگهان یک گله گرگ که تعدادشان به چهل تا می رسید رو به روی آنها ظاهر شدند.
هر یک ازآنها طلسمی روانه ی گرگ ها می کردند تا به آنها حمله نکنند.
پس از آنکه گرگ ها دور شدند....
آلیشیا:- به خیر گذشت. تلما نیست!
ناگهان تلما گفت: - ببینید چی اینجاست. یه غاره
جینی گفت:- به نظرم باید بریم تو غار.
آلیشیا - خطرناک نیست؟
جینی- نمیدونم ولی شاید اونجا بتونیم برای آستریکس خون پیدا کنیم.
دامبلدور- حق با جینیه. بیاین بریم تو.
ادوارد گفت: ترسناک نیست؟
جینی - تو خیلی ترسویی. ترسناک باشه هم باید بریم.
همه به سوی داخل غار رفتند.
درون غار کریستال های قرمز و بنفش بود که اصلا عادی به نظر نمی رسیدند.
جینی- چه جای قشنگی. یه تونل اونجاست!
تلما- آره به نظرتون میتونیم تو اون تونل خون پیدا کنیم؟

این داستان ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 23:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ملت گریفی، درحال خروج از تالار گریف بودند که با صدای جینی که بی حرکت سر جای اولش مانده بود، به سمت او برگشتند.
_خب الان داریم کجا میریم؟

جینی حق داشت! گریفی ها از کجا خون تهیه میکردند؟ ملت در همین فکر بودند که تلما راه حل را نشان شان داد.
_قطعا هاگوارتز که نمیشه؛ وقت رفتن به جاهای دیگه رو هم نداریم! توی شرایط فعلی ما، جنگل ممنوعه بهترین مکان موجوده.

آلیشیا که با شنیدن جنگل ممنوعه، از زبان تلما مضطرب شده بود، نگاه نامطمئنی به تلما انداخت.
_میفهمی چی میگی؟ رفتن به جنگل ممنوعه، اونم شب هالووین! خیلی ترسناکه!
_من میفهمم چی میگم آلی! راه دیگه ای بلدی؟

سکوت در تالار گریفیندور، پر شد. همه با ترس به یکدیگر نگاه میکردند. آلیشیا حق داشت! جمگل ممنوعه، آن وقت شب و البته، شب هالووین، بی نهایت ترسناک بود؛ ولی گریفیندوری ها به شجاعت معروف بودند و حالا، وقت نشان دادن این شجاعت بود.
در صورت تلما، اثری از ترس نبود؛ او به چیزی می اندیشید.

_باباجان به چی فکر میکنی؟
_پروفسور دامبلدور؛ ما نمیتونیم در عرض چند ساعت، خون مناسب پیدا کنیم. اگه توی راه یک‌دفعه آستریکس به خون نیاز پیدا کنه چی؟ باید یه راه حل باشه!

انگار تلما، عهد بسته بود که شجاعت ملت گریفی را بسنجد و به آنها استرس وارد کند. ذهن همه به سمت و سویی کشیده شد؛ اگر آستریکس به خون احتیاج پیدا کرد، باید از خون خودشان به او میدادند.
ادوارد، با ترس به آستریکس زل زد.
_یعنی... از... خون... خودمون... بدیم... آستریکس... بخوره؟

جینی بدون لحظه ای مکث فریاد زد.
_اگه لازم باشه آره!

ادوارد مضطرب حرف میزد.
_اگه تو از خونت میگذری بگذر! من به کسی خون نمیدم!
_تو...

پروفسور دامبلدور که دید بحث ادوارد و جینی بالا میرود، سعی به آرام کردن اوضاع کرد.
_ساکت!باباجانیان، دعوا نکنین. وقت نداریما!

اگر دامبلدور دخالت نمیکرد، بحث بین ادوارد و جینی بالا میگرفت.
_ببینید فرزندان، اگر لازم شد، باید به آستریکس خون بدیم. این وظیفه ی گروهی ماست!

تلما که تا اکنون آرام سخن میگفت، بلند صحبت کرد.
_من یه الفم. میتونم خروج خون از بدنم رو نسبت به شما، بیشتر تحمل کنم. بهتره تا زمانی که میتونم تحمل کنم، خون آستریکس رو من تامین کنم!

پروفسور، با سر تایید کرد. همه حواس شان به پروفسور دامبلدور بود که با صدای گریه کودکی، تمرکز خود را از دست دادند.
_تقصیل منه. اگه من فضولی نمیکلدم، خون آستیریکس نمی شکست، شب هالووین ماهم خلاب نمیشد.
_تقصیر تو نبود!
_ناراحت نباش کوین!
_اصلا، هالووین و ترسناکیش!

آلیشیا، جینی، ادوارد، درحال آرام کردن کوین بودند. اما هرچه میگفتند این بچه کوچک، ساکت نمیشد. تلما آرام به کوین نزدیک شد، و شکلات فندقی کوچکی به او داد.
_اینو واسه کادوی هالووین میخواستم بهت بدم. ولی نشد! بیا بگیرش.

شکلات فندقی، کمی کوین را آرام کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion