هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۱۸ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#43

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
کلمات استفاده شده :صندلی، کفش، بنفش، کتاب، شکلات، عطر، موسیقی
______________
وقتی خورشید کم کم از پشت سیاهی شب سر برآورد و صدای موسیقی های مبتذل ماشین های ماگل هایی که به سرعت به طرف محل های کارشان می‌رانند شهر را پر کرد، گروه کوچک جانورشناسان بالاخره تصمیم گرفتند بحث بر سر رده بندی جانوران جدید را رها کنند.
ادوارد بدون هیچ مقدمه ای گفت:

- من امروز باید برم وزارتخونه ..

بعد به سمت در رفت و بلافاصله مشغول پوشیدن کفش هایش شد.
قبل از اینکه به تنهایی متواری شود، پرسیوال هم با لبخند مصنوعی اش از روی صندلی کنار پنجره بلند شد؛ و وقتی نگاه پرسشگر رولف را دید، ناچار به جور کردن بهانه شد: به هرحال اکتبر داره شروع میشه .. دیروز جغدها لیست لوازم بچه هارو آوردن!
سپس درست قبل از اینکه رولف موفق شود بگوید ‹اما هنوز دوماه به اکتبر مونده›، پرسیوال و ادوارد جیم زده بودند.
رولف آهی کشید، دسته های کاغذ و کتاب های پراکنده را از روی میز وسط اتاق برداشت تا قبل از اینکه مهمانشان برسد به آنها سر و سامان بدهد. واقعیت این بود که او از حقیقت ماجرا خبر داشت؛ هیچکس نبود که دیلی پرافت را بخواند و جانورشناس دیوانه ای که به تازگی مورد توجه مطبوعات قرار گرفته بود را نشناسد.
لونا لاوگود!
همین دو کلمه برای ایجاد آشفتگی در واحد آنها و تلاش ادوارد و پرسیوال برای ترک هرچه سریعتر آنجا، کافی بود.

- آخه چرا باید بخوان منتقلش کنن اینجا؟ .. اون واقعا یه دردسر سازه!

قبل از اینکه بیشتر به غر زدن ادامه دهد، کسی در زد. آهی کشید و زیرلب زمزمه کرد: شاید باید آرومتر می‌گفتمشون ..
به طرف در رفت و همزمان برای دیدن چهره ای حداقل عصبانی، آماده شد اما برخلاف انتظارش وقتی در را باز کرد، اولین چیزی که پس استشمام عطر غلیظ گلی که نمیشناخت، دید، دختری با لبخندی ملایم و نگاهی آرام تر از آن که بخواهد بابت شنیدن آن جمله ها ابراز ناخشنودی کند، بود که پشت در ایستاده بود.
موهای پلاتینی روشن اش، چشم های نقره ای شفاف و پوست بیش از حد سفیدش باعث شده بودند شبیه روحی سرگردان به نظر برسد. نگاه رولف به گوشواره های بنفش نامتعارف اش افتاد که اصلا مشخص نبود چه شکلی داشتند.

- میتونم بیام داخل؟

رولف با شنیدن صدایش از جا پرید؛ انگار انتظار نداشت بتواند حرف بزند!
از جلوی در کنار رفت: البته!
چند دقیقه ی بعدی صرف جای گرفتن روی مبل و سکوت ناخوشایندی شد که باعث شد رولف به این نتیجه برسد که تا خودش حرفی نزند قرار نیست چیزی بشنود؛ با معرفی مختصری شروع کرد:

- رولف اسکمندر هستم، جانورشناس رده دوم بخش ساماندهی و کنترل جانوران جادویی ..

لونا چند لحظه ای بر اندازش کرد و بعد گفت: میشناسمت!
دوباره سکوت برقرار شد. رولف که تلاشش برای ایجاد مکالمه شکست خورده بود، به جمله ی دیگری فکر کرد اما ناگهان لونا ادامه داد: تو کسی بودی که مقاله های نگهداری و مراقبت از هیپوگریف هایی که پدربزرگت نوشته بود رو کامل کردی، مگه نه؟

ابروهای رولف بالا پرید. انتظار نداشت که او ویرایشات مقاله هایی در آن حد قدیمی را خوانده باشد.

- پس .. خوندیشون؟

لونا سرتکان داد. حالا که او علاقه ی بیشتری به صحبت کردن با لونا پیدا کرده بود، تصمیم گرفت چای بهارنارنج و شکلات موردعلاقه اش را که تمام تلاشش را میکرد در مصرف آنها صرفه جویی کند، برای مهمانش سرو کند.
بوی عطر ناشناخته ی لونا لاوگود، حالا به نظرش آشناتر می آمد.

حدود چهارساعت بعد که پرسیوال از شدت فشار عذاب وجدان رها کردن رولف با آن زن عجیب و غریب، به دفتر برگشت و وضعیت را دید، تقریبا مطمئن شد که رولف دیوانه شده. نامه ی فوری ای با مضمون ‹برگرد دفتر ادوارد! نود و نه درصد مطمئنم رولف اسکمندر معجون عشق خورده› را به پای جغدش بست.

آن طرف اتاق، رولف اسکمندر با یادآوری دوباره ی چگونگی رخ دادن آن یک درصد، یواشکی خندید.


کلمات بعدی : ترازو/ کابوس/ دریا/ معجون/ صدف/ شیفته/ مهتاب


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۹ ۲۱:۲۶:۲۲
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ ۱۲:۲۴:۳۴

Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰:۲۰ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#42

اسلیترین

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۵۱:۲۸ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
از اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
سوژه:لذت
کلمات فعلی:زمستان،سیب،شانس،گل،صبر،شکیبا،طلسم
_
زمستان بود.برف روی قلعه نشسته بود و منظره ای دیدنی ساخته بود،از ان جا میشد جادوآموزان را دید که با لباس های گرم و شال گردن،با خوشحالی در محوطه آدم برفی میسازند و به یکدیگر برف پرتاب میکنند،اما پانسی جزو آن دسته نبود.در یکی از برج های مدرسه،روی زمین نشسته بود و با شکیبایی مشغول ساختن طلسم مخصوص به خود بود.نزدیک بار دهم بود که انجام میداد اما هنوز موفق نشده بود.خسته از پاتیل دور شد و گازی به سیب سبزی که با خودش اورده بود زد و شبدری را از جیبش در اورد که مادرش به او داده بود،به گمان خودش،برایش شانس به ارمغان می اورد،کمی نگاهش کرد و دوباره آن را به داخل جیبش برگرداند و به پاتیل نزدیک شد.
در قوطی را باز کرد و چند گلبرگ گل رز را داخل پاتیل انداخت،سپس خود را از جلوی پاتیل کنار کشید و کمی صبر کرد تا بخار از آن بلند شود.
وقتی بخار را دید طلسم را گفت و ماده ای بنفش رنگ از پاتیل فوران کرد.
بالاخره در یازدهمین تلاشش موفق شده بود!
با شادی گوشه ی برج نشست و منتظر شنیدن زنگ کریسمس شد.
_
کلمات نفر بعد:صندلی،کفش،بنفش،کتاب،شکلات،عطر،موسیقی


ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۹ ۱۹:۰۱:۵۴

یک مرگخوار اسلیترینی


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۰۰ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#41

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۸
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
سوژه :لذت
کلمات:اسکاتیل - هاگوارتز - موزه - کورجیمن - زنگ - اتاق - آویشن

دمنوش آویشن که تازه دم کرده بود را تا ته نوشید.
هاگوارتز قلعه ای که هزاران دانش آموز در آنجا درس می خواندن جوری غرق در سکوت شده بود که انگار خانه ی ارواح است.
کورجیمین و اسکاتیل،گربه های دوستش بنظر خسته می آمدند. حتی آنهایی که مدام در جنب و جوش بودند هم ساکت در یک گوشه نشسته بودند.
در انتهای موزه اتاقی وجود داشت که در سکوت بیشتر به چشمش می آمد.صدایی عجیب آن اتاق را پرکرده بود. شاید صدای زنگ بود شاید هم مغزش بود که داشت سوت می کشید.
به طرف اتاق رفت.تا خواست در را باز کند که با صدای زنگ ساعتش از خواب پرید.

کلمات بعدی:زمستان،سیب،شانس،گل،صبر،شکیبا،طلسم


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳:۳۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
#40

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت

کلمات فعلی: سرما- امید- پیروزی- گردنبند- طلسم شادی بخش- تولد- ماه




نقل قول:
توماس آرچر، کارمند وزارت سحر و جادوی بریتانیا بعد از ظهر دیروز به طرزی فجیع و دردناک، یک روز بعد از روز تولدش کشته شد. همسرش اذعان داشت که علت مرگ به دلیل گردنبند کمیابی بود که به عنوان کادوی تولد به او هدیه داد، بود و حال تقاضای توجه و رسیدگی بسیار به پرونده را داشت.


- چرا داری بخش حوادثو میخونی؟!
- نمیدونم.

اما نیوت می دانست و داشت دروغ می گفت. آن بخش روزنامه را کورجیمن باز کرد، هنگامی که نیوت داشت به کارآگاهی برای وزارت سحر و جادو، در کنار جانور شناسی فکر میکرد و ایده ای جدید در ذهن نیوت انداخت. نیوت داشت به این فکر می کرد که همانطور که به صورت تجربی و از سن جوانی وارد حرفه مخاطره آمیز جانورشناسی شده بود، به همین روش هم وارد مسائل کارآگاهی شود که به مراتب از حرفه جانورشناسی خطرناک تر بود و نیوت این را می دانست، اما نه به اندازه ی کافی!

---------------------------------------------------------------------

نیوت برای شروع ماجرایش در جست و جوی قتل توماس آرچر، پرونده ای نداشت که در اواسط زمستان در اتاقش بنشیند و درحال نوشیدن فنجان چای آن را مطالعه کند. اما آشنایی قبلی که بخاطر همسایگی با خانواده آرچر با آنها داشت، به او کمک کرد که در سرمایی استخوان بترکان، در میان کلبه های دهکده هاگزمید، به دنبال خانه ای کمی پر زرق و برق تر از دیگران بگردد.
وقتی پلاک طلایی رنگی را با عنوان منزل آرچر، پرورش دهنده اسکاتیل های کمان به دست، دید، روبروی درخانه آنها ایستاد و با اضطراب زنگ را به صدا در آورد. پس از چند لحظه موجودی با ظاهری شبیه به نیوت در را باز کرد، اما کاملا شبیه به نیوت نبود، ظاهری بی انرژی تر و غمگین تر از نیوت داشت. در همان لحظه هرچه ذوق، اشتیاق و امیدی که در نیوت وجود داشت از بین رفت. دیگر نه علاقه ای به جانورشناسی داشت نه به کارآگاهی. منصرف شد و بدون اینکه حرفی به زبان بیاورد رویش را برگرداند که برود.

- برو کنار، فریمنی! اسکاتیل احمق! چند بار باید بهت بگم که با مهمان ها نه؟!

با شنیدن صدای خانم آرچر، فریمنی از سر راه کنار رفت. ناگهان تغییر شکل داد و به پسری حدودا 7 ساله با صورتی خندان تبدیل شد.

- مرسی، نیوت!

فریمنی با شیطنت خنده ای کرد و به داخل خانه دوید. نیوت که حالا به حالت اولیه اش بازگشته بود، یادش آمد که برای چه آمده است.

- معذرت میخوام. من برای...
- ... اوه! بله نیوت، من مافالدا آرچر هستم و میدونم چرا اومدی! ازت ممنونم! بیا داخل...

خانم آرچر به داخل رفت و نیوت پشت سرش وارد شد و در را بست. برخلاف ظاهر خانه، که به نسبت دیگر خانه ها شیک تر و اعیانی تر بود، درون خانه کاملا از هر حسی خالی بود. بهترین کلمه برای توصیف آن گورستان بود.

- خانم آرچر گفتید که می دونید من برای چی اومدم اینجا...
- درسته.
- خب، از کجا...
- ...فریمنی! اون اسکاتیل نگهبان خودمونه. پرورش اسکاتیل کاریه که از همون ابتدا از پدر شوهرم، بهش رسید. خانواده توماس از همان ابتدا مسئول پرورش اسکاتیل های کمان به دست بودند که کارشون محافظت بخش اسناد خیلی محرمانه وزارت بود. شایعات میگن که...
- ...اونا از خانواده مجنونگرا هان!
- بله. فریمنی بهم گفت که تو یه جانورشناس هستی!
- شنیده بودم اسکاتیل ها توانایی ذهن خوانی و رسوخ به ذهن رو دارند اما ارتباط ذهنی، راستشو بگم جا خوردم!
- بله. اسکاتیل ها با کسی که بخوان ارتباط ذهنی میگیرن و یسری مسائل رو بهشون میگن. اما اونا توانایی های بسیاری دارند که یکیش افسرده گراییه. اونا امید رو ازت میگیرن تا کاملا زندگی رو ناچیز ببینی و بعد با یه تیر از کمانشون، به قلبت تیر می زنند تا درهمان دم، بدون ذره ای امید جان بدهی!
- چقدر ناراحت کننده!
- بله. از زمان مرگ توماس، منم مردم! و چون فرزندانم از من و پدرشون بخاطر شغلمون متنفر بودن به من سر نزدن! اما حالا که تو اومدی، کمی از ناراحتیم کم شد و باعث تسلیم شدی!
- اما بقیه هم برای پرسش سوالات...
- میدونم، بقیه هم برای بازجویی اومده بودن ولی باز من حس تنهاییمو از دست ندادم. تا تو اومدی! آخه تو شبیه پسرم نویلی! نویل کوچولوی مامان...

خانم آرچر و نیوت که داشتند با نوشیدن چای و گپ زدن وقتشان را می گذروندند، فریمنی آنها را تماشا می کرد. ناگهان در خانه به صدا درآمد. همه فکر می کردند نباید شخص خاصی باشد، کارآگاهی برای بازجویی آمده، همسایه ای برای تسلیت یا شایدهم شخصی از وزارت سحر و جادو برای پرسش درباره اسکاتیل ها. اما هیچکس حتی ذره ای نزدیک به اینکه قاتل توماس آرچر پشت در باشد حتی فکر هم نکرد.

---------------------------------------------------------------------

- کصافط عوضی. چطور تونستی اینکارو با ما بکنی.

خانم آرچر به جان تازه وارد افتاده بود و با ضجه های جانخراش به بدن او ضربه می زد. هری گلر وود، همکار آقای آرچر در بخش امنیت اسناد محرمانه و پدر اولیور، با اینکه بدنی تنومند داشت و می توانست با ضربه ای پیکر بی رمق خانم آرچر را به گوشه ای پرت کند. اما با حالتی شرمنده به زمین نگاه می کرد و تسلیم ضربات پی در پی خانم آرچر بود.
فریمنی در گوشه ای ایستاده بود و با تبدیل شدن به آقای گلر وود، با حالتی عصبانی به او نگاه می کرد. حالا اگر هم آقای گلروود می خواست و می توانست برای مقابله به مثل کاری بکند، رقیب سرسختی مثل فریمنی داشت که کاملا مبارزه ای ناعادلانه بود. نیوت فقط با اضطراب تماشا می کرد و نمی توانست چیزی بگوید.

- تو... مثل... برادر... آرتور بودی! چطور... تونستی همچین... کار وحشیانه ای... انجام بدی!

خانم آرچر درحالیکه روی کاناپه راحتی اش می نشست با نفس نفس زدن، آقای گلروود را دشنام می داد.

- مایه ننکه!

فریمنی با عصبانیت در دشنام دادن به خانم آرچر کمک می کرد.

- من متاسفم!
- فکر میکنی تاسف کافیه؟!...

خانم آرچر درحالیکه صداش می لرزید تن صدایش را پایین آورد.

- فکر میکنی اینطوری توماس بر می گرده؟!
- باور کن من قصد نداشتم اینطوری بشه. اونروز با گردنبندش اومد سرکار. بهم گفت که گردنبند طلسم شادی بخش داره. من با وضعیتی که داشتم مجنون طلسم شادی بخش بودم. زنم بچهارو برداشته و قهر کرده بود. کلی بدهی داشتم و اصالتم توسط خانوادم داشت زیر سوال می رفت.

هری گلر وود زانو زد و با چشمانی خیس ادامه داد.

- بهش گفتم گردنبندو برای چند لحظه بهم بده تا از شر حس کصافطی که داشتم برای چند لحظه خلاص شم. اما نداد. اصرار کردم. اصلا زیر بار حرفم نمی رفت. تیر شکسته ی یه اسکاتیل که روی میز بود رو برداشتم تا کمی توماس بترسه و باهام راه بیاد. اما نشد. اصلا راه نیومد به سمتش رفتم تا گردنبند رو ازش بگیرم. انگار طلسم شده بودم. باهم درگیر شدیم و...

سرش را پایین انداخت. از ادامه حرفش شرمش می شد.

- تیر توی گردنش فرو رفت. ترسیدم. گردن بند رو برداشتم و فرار کردم. خونارو از دستم پاک کردم و مرگشو به بقیه اطلاع دادم. خودم برای پروندش دنبال کارآگاه بودم. خودم با استرس تلاش می کردم که راز قتلش برملا بشه. ولی درواقع داشتم تلاش میکردم راز خودم برملا نشه و کسی نفهمه که کار من بوده. تا اینکه یروز گردنبند رو انداختم و وجدان درد شدیدی گرفتم. قبل از اون ننداخته بودمش. نمیدونم چرا. ولی این گردنبند منو امروز آورد اینجا

---------------------------------------------------------------------

- خانم آرچر...
- بله جناب رد فیلد! من میبخشمش!

کارآگاه که گیج شده بود گفت:

- به هرحال محاکمه باید انجام بشه. توی دادگاه بخششتونو اعلام کنید

نیوت در حالیکه رفتن آقای گلروود را تماشا می کرد. داشت تمام اتفاقات را در ذهنش مرور می کرد. با خود فکر کرد که به عنوان اولین پرونده اش، چیز خاصی انجام نداده بود که بخواهد به عنوان پیروزی حسابش کند.

- چرا. تو پیروزی بزرگی به دست آوردی نیوت!
- ولی خانم آرچر. من که کاری نکردم!
- همینکه تا اینجا اومدی و درحالیکه وظیفت نبود، خواستی به من کمک کنی و همه اینا کافیه تا اینو بدم به تو!

خانم آرچر گردنبند شادی بخش را به نیوت داد.

- ولی این مال...
- ...مال منه! میخواستم بعدا بدمش به نویل. ولی الان شخص بهتری رو براش پیدا کردم.

نیوت با خداحافظی از خانم آرچر و فریمنی که حالا لبخندی غیر شیطانی به لب داشت، راه هاگوارتز را در پیش گرفت. به همراه دارایی جدیدی که گردنش بود. در آن شب، کمک روانی نیوت به خانم آرچر، بسته شدن پرونده و تلالو زیبای نور ماه شادی و لذت خاصی به نیوت بخشیده بود گردنبند جدیدش هم در آن بی تاثیر نبود!

کلمات بعدی: اسکاتیل - هاگوارتز - موزه - کورجیمن - زنگ - اتاق - آویشن


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۱۹:۵۳:۱۴

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۴۵ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
#39

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۱:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 91
آفلاین
کلمات فعلی:منتظر- دیوانه ساز-بستنی-شاد-گل رز-ظرف-پرواز
او منتظر کسی بود. ناگهان هری را دید که به سمت او می آمد. هری که انگار خسته می رسید روی صندلی نشست و گفت:
جینی، تو تا حالا دیوانه ساز دیدی؟
جینی، در حالی که فکر میکرد گفت:
فکر نکنم. چرا همچین سوالی می پرسی؟
هری جواب داد:
آخه دامبلدور می گفت که دیوانه ساز ها طرف ولدمورت هستن.
جینی گفت:
فکرتو خیلی مشغول این چیز ها نکن. بستنی میخوای؟
جینی این را گفت و بستنی ای به طرف هری گرفت.
هری گفت:
ممنون.
و بستنی را گرفت و مشغول خوردن آن شد.
جینی، از این که توانسته بود فکر هری را کمی آزاد کند، شاد شد.
وقتی بستنی را خوردند او ظرف آن را جمع کرد.
ناگهان جینی، هری را دید که گل رزی در دستش بود.
هری گفت:
برای تو.
جینی، گل را گرفت و بعد به تماشای پرواز جغدها مشغول شد. جینی خوشحال بود. خوشحال.
کلمات نفر بعد: سرما، امید، پیروزی، گردنبند، طلسم شادی بخش، تولد، ماه




ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۱۵:۰۹:۲۱
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۱۵:۱۲:۲۱

یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۵۲:۳۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
#38

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۸
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
سوژه:لذت
کلمات فعلی: فروت بیست- مجنونگرا- طلسم حسن یوسف- قند- بیماری- کوله پشتی- بنفش


باد موهایش را در هوا به رقص در می آورد. عطر گل های لوندر همه جای اتاق را گرفته بود. صدای موسیقی هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.

On a dark desert highway, cool wind in my hair
در بزرگراهی در یک صحرای تاریک باد سردی در موهایم می پیچید
Warm smell of colitis1, rising up through the air
بوی غنچه های کوچک در هوا می پیچید
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
در دوردست ها نوری سوسو می زد
My head grew heavy and my sight grew dim
سرم سنگین شده بود و هیچ جا را درست نمی دیدم

فروت بیست! از صبح چندین بار این کلمه را تکرار کرده بود. یادش نمی آمد که کجا این کلمه را شنیده. به طرف میز رفت‌. در روی ان چندین کتاب مختلف وجود داشت.

کتاب اول درباره ی طلسم حسن یوسف برای بیماری قند خون بود. کتاب را برداشت و صفحه صفحه ی آن را ورق زد. عنوان فصل اولش مجنونگرا بود. در سه خط اول در باره ی انواع انها توضیح داده بود.

کتاب را برداشت، زیپ کوله پشتی اش را باز کرد و کتاب را درون آن گذاشت. کوله ی بنفش رنگ را در گوشه ای مشخص قرار داد تا وقتی خواست به بیرون برود ان را هم با خودش ببرد.

نور ماه اتاقش را بغل کرده بود. تمامی خفاشان در حال گشت زنی بودند. آسمان سرشار از داستان های مختلف بود.چه شبی رویایی تر از امشب!

کلمات بعدی:منتظر- دیوانه ساز-بستنی-شاد-گل رز-ظرف-پرواز


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۴۴ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#37

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت
کلمات فعلی: هیاهو- دروغ- یاقوت- سپر- سم- نوشیدنی- نقشه



نیوت اسکمندر، اولیور گلر وود و الیزابت لوییستون در کتاب خانه مشغول خواندن مطلبی درمورد طلسم گل حسن یوسف بودند. ناگهان موجودی شبیه به پرتقال از درون جیب نیوت به بیرون پرید و شروع به دویدن کرد. موجود از زیر پاهای دانش آموزان در حال مطالعه رد می شد و با برخورد به پاهای بچه ها، هیاهویی در کتابخانه برپا کرد. نیوت تکه پوست پرتقالی برداشت و روی زمین انداخت. موجود پرتقال مانند که پوست پرتقال را دید، سریع به سمتش دوید اما تا به آن نزدیک شد، نیوت با حرکتی سریع و چابک، موجود را قاپید و آن را به جیبش برگرداند.

- بچه ها، آروم بگیرید. اسکمندر، لوییستون، گلر وود، تا سرو صدای بیشتری تولید نکردید از کتاب خونه برید. 10 امتیاز بخاطر حرکت زشتتون از هافلپاف کسر میشه!

پروفسور لاو گود تا بچه ها بخواهند درمورد اشتباهشان توضیح بدهند، صحنه را ترک کرد و آنها را تنها گذاشت.

-----------------------------------------------------------------------

- این سم حسن یوسف چیه که بخاطرش 10 امتیاز از گروهمون خرج کردی؟!
- سم نه الیزابت، اون پرتقاله!

نیوت درحالیکه موجود پرتقالی رو از جیبش در می آورد گفت:

- این پرتقال عادی نیست. یه فروت بیسته(FRUIT BEAST ) اینا نوع جادویی میوه ها هستن که از برخی درخت های جادویی رشد میکنن و تبدیل به جانور میشن!
- چه جالب!
- پس واقعین!
- معلومه که واقعین! اینو از خونه خاله ام برداشتم! خاله ام ماگله ولی معلوم نیست یه فروت بیست تو خونشون چیکار می کرد؟! اسمش آرنجینه!
- چطوری آرنجین؟!

اولیور دستشو برد تا آرنجین رو لمس کنه اما آرنجین آبی نارنجی مانند بروی دست اولیور پخش کرد.

- عییییییییی! این دیگ چه کوفتیه؟!
- آب پرتقال! ببخشید اولیور، آرنجین با غریبه ها خیلی خوب نیست!

اولیور درحالی که آب پرتقال های روی دستشو با زبان پاک می کرد گفت:

- یروزی خودم اون جونور رو یه لقمه چربش میکنم!

---------------------------------------------------------------------

نیوت در حالیکه با چوبدستی، روی نقشه غارت را روشن کرده بود. در تاریکی نیمه شب میان راهروهای مدرسه به سمت دستشویی دختران در طبقه سوم می رفت. نقشه غارت را به همراه کتاب معجون سازی شاهزاده دورگه، در اتاق ضروریات پیدا کرده بود. در اتاق به این فکر کرده بود که چگونه معجون سمی حسن یوسف را بسازد و اتاق هم این دو را به او نشان داده بود.
به دستشویی دختران که رسید، ناگهان میرتل نالان، جیغ زنان به سمتش آمد و گفت:

- نیمه شبم دست از مسخره کردن من بر نمیدارین؟!
- نه! من اصلا قصدشو نداشتم!
- دروغ میگی!

میرتل به سمت یکی از اتاق های دستشویی رفت و پس از رفتن درون چاه، مقداری آب پشت سر خودش جا گذاشت. نیوت نفسی از سر راحتی خیال کشید و به سمت شیرهای دستشویی رفت و دنبال شیری با نشان مار گشت. شیر را که پیدا کرد جمله ای از کتابی ممنوعه که به زبان مارها نوشته شده بود، خواند و داخل تالار اسرار شد.

---------------------------------------------------------------------

- بیا، بگیرش! نوشیدنی حسن یوسف! همونطور که خواسته بودی!
- به مشکلی که برنخوردی؟! تالار رو راحت پیدا کردی؟!
- نه! حالا یاقوت رو بهم بده!

کاریوس مالفوی، یاقوت فروت بیست ساز را به نیوت داد. معلوم نیست چطور اما طی حوادثی یاقوت به دست خاندان مالفوی ها افتاده بود که فکر می کردند جواهری ارزشمند است، اما از طلسم آن خبر نداشتند.

- فقط کسی از ملاقاتمون باخبر نشه!
- حتما! کسی با خبر نمیشه...

نیوت هیچوقت نپرسید که مالفوی سم حسن یوسف را برای چی می خواست. اما چندروز بعد، جسد پسرعموی کاریوس، گری نویل مالفوی را درحالیکه پوست بدنش کامل خشک شده بود، در یکی از خرابه های دره گودریک پیدا کردند و سپر زرین مالفوی ها که از پدر گری نویل به او به ارث رسیده بود، به تنها بازمانده خانواده آنها، یعنی کاریوس مالفوی رسید.
---------------------------------------------------------------------

- نیوت، خیلی بهت افتخار می کنم که تونستی یاقوت رو پس بگیری!
- آسون نبود عمو! ولی الان اینجاست...

نیوت به یاقوت فروت بیست ساز نگاه کرد قرار بود نسل فروت بیست سازها را نجات دهد، آنها را از افسانه به موجوداتی عادی تبدیل کند و نیوت و عمویش را به قهرمانان جامعه جانورشناسی تبدیل کند.


کلمات نفر بعد: فروت بیست- مجنونگرا- طلسم حسن یوسف- قند- بیماری- کوله پشتی- بنفش


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲۲:۴۴:۵۳
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲۲:۴۸:۰۶

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰:۲۹ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#36

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۹:۵۶
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت
کلمات فعلی: شیر، کمربند، نیم تاج، هورکراکس، روباه قطبی سه دم، نامه، وزارت سحر و جادو


دانه های برف، تمام زمین را سفید کرده بودند. سفیدی برف ها، با رنگ های تیره عمارت، تضاد زیبایی را به ارمغان آورده بود. دختر جوان، با چشم هایی به رنگ اسمان، در آینه اش به خود خیره شد. نیم تاج یاقوت کبودش را به روی موهای قهوه ای اش قرار داد. در اتاق، به صورت ناگهانی باز و دختر جوان دیگری وارد اتاق شد. دختر جوان که ماریا نام داشت، با دیدن زیبایی دوستش با تعجب به او نگاه کرد.
_رفیق عجب تیپی زدی!

لبخند زیبایی بر لبان دختر نقش بست.
_تو هم همینطور ماریا.
_اون نیم تاج...

ماریا به نیم تاج روی سر دختر اشاره کرد.
_چقدر شبیه نیم تاج ریونکلاست. همونی که یکی از هورکراکس های لرد سیاه بود!
_آره. تقریبا شبیه اونه. آخه جنس یاقوت هاشون یکیه.

تلما این را گفت و با طلسمی، کمربند لباسش را گره زد. ماریا کمی تامل کرد و با آرامش گفت:
_راستی، تو قرار بود به یه کسی که توی وزارت خونه کار میکنه، نامه دعوت به جشن کریسمس رو بفرستی. فرستادی؟
_آره، فرستادم و اونم قبول کرد. فکر کنم الان اون پایین باشه.

تلما به طرف ماریا رفت و نزدیکش ایستاد، و به تابلوی نقاشی دیوار اشاره کرد.
_نگاه کن ماریا، این نقاشی مبارزه یه روباه سه دم و یه شیر رو نشون میده. برنده این مبارزه روباه سه دمه!
_اما شیر که قوی تره!
_آره. اما احمقانه حرکت میکنه. درحالی که روباه سه دم، با نقشه و محتاطانه عمل میکنه.

لحظه ای مکث کرد.
_و من توی زندگیم مثل روباه سه دم عمل میکنم. دعوت اون مرد احمق هم یه نقشه است. اون باید بخاطر کار هایی که با من کرده تنبیه بشه!
_راستش حق داری تلما. اون میخواست که اموال و ثروت تو رو بالا بکشه.

یک ساعت بعد

صدای جیغ و فریاد، تمام عمارت هلمز را پر کرده بود. در میان جمعیت، مردی با دهانی که خون از آن بیرون میزد، با نفس های به شماره افتاده، روی زمین افتاده بود.
و در میان هیاهوی افراد، دختری با موهای بلندش، در اتاقش به انتقامی که گرفته بود می اندیشید.

فردای آن روز

تلما، درحالی که قهوه اش را می نوشید، روزنامه پیام امروز را برداشت.
_مرگ ناگهانی یکی از افراد وزارت سحر و جادو، به دلیل پر خوری!

و قهقهه های بلندی سر داد.
_اونا واقعا احمقن! هیچکس نفهمید دلیل مرگ اون سم ای بوده که توی غذاش ریخته شده...!

کلمات نفر بعد: هیاهو، دروغ، یاقوت، سپر، سَم، نوشیدنی، نقشه


ویرایش شده توسط تلما هلمز در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۱۸:۰۶:۵۹


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۱۵ دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲
#35

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت

کلمات فعلی:روباه، استخوان، فرفری، تابلو، بغض، گریفیندور، منافع



- هی نیوت! نیوت!

نیوت که درگیر افکار خودش بود، با صدای اولیور به خودش اومد.

- هی نیوت، به بدهیات فکر می کردی؟! به نظرم تنها چیزی که میتونه انقدر درگیرت کرده باشه فقط همینه!

الیزابت که با پیچیدن موهای فرفری و قرمز بلندش به دور انگشت سبابه اش، نوعی روش برای تخلیه استرس برای خودش اختراع کرده بود تشری به اولیور زد و گفت:

- بزار راحت باشه!
- روباه قطبی سه دم!

نیوت با صدایی کمی آرومتر از فریاد گفت:

- فکرم مشغول روباه قطبی سه دمه!

ناگهان پروفسور ترلاونی بالای سرشون ظاهر شد و درحالیکه با ملچ و مولوچ نوک انگشتانش را می مکید و صدایی ناهنجار و نا روح نواز ایجاد می کرد، پرسید:

- چیزی شده بچه ها؟!

نیوت کتاب جانوران جادویی اش را بست و به سینه اش فشرد.

- غذا بد مزس؟!

اولیور در حالیکه قاشق سوم را پر از گوشت مرغ کرده و در دهانش می گذاشت، جواب داد:

- نه پروفسور، خیلی هم خوش مزس!
- به هرحال، اگه مشکلی پیش اومده بهم بگین بجای اینکه غذاتونو نخورین! کف دستتونم ببینم بهتون میگما!

کاسه سوپ پای مرغشو روی میز گذاشت و دست نیوت را گرفت تا کف دستش را ببیند، اما نیوت به سرعت دستش را کشید و به سمت راهرو اصلی دوید. پشت سر اون الیزابت و اولیور درحالیکه چندین تکه مرغ از دهانش به بیرون افتاد و هول هولکی از بقیه معذرت خواهی کرد، به راه افتادند و دنبال نیوت دویدند.
---------------------------------------------------------------------

نیوت سعی کرد بغضش را فرو بنشاند و با حالتی عصبی گفت:

- دارن منقرض میشن! باید کمکشون کنم!
- کیا؟!
- روباه های قطبی سه دم!...یکسری شکارچی تا الان اونارو بی رحمانه شکار کردند و برای منافع بقیه، دمهاشون رو کندن و فروختن!
- چه منافعی؟!
- دم روباه های قطبی سه دم، یه پوششی مثل شیشه داره!... یه حالتی بین الماس و کریستال، شکارچیا اونارو به جواهرسازا میفروشن و بابت هر دم، 125 هزار گالیون می گیرند.

اولیور که تا الان ساکت بود، فریاد زد:

- 125 هزار گالیون؟!!!

گادویک لوبریوس، مبصر و ارشد گروه گریفیندور که صدای اولیور رو شنیده بود از دور فریاد زد:

- شما سه تا، سریعتر بیاین داخل قلعه و گرنه مجبور میشم هرسه تاتونو بازداشت کنم.

اولیور به سمت ورودی قلعه و بعد از اون الیزابت پشت سرش به حرکت در اومد، اما نیوت که ذهنش مشغول یه ایده شده بود، یادش رفت که بلند بشه. الیزابت به سمت نیوت رفت و گفت:

-نمیخوای بیای؟!

و وقتی دید نیوت هم بلند شد و راه افتاد، با عجله به سمت در ورودی رفت و وقتی از کنار اولیور رد می شد گفت:

- نمیشه یبار انقد تابلو رفتار نکنی؟!

---------------------------------------------------------------------

از اول صبح از نیوت خبری نبود، تا اینکه بعد از غروب خورشید پیداش شد و با سرعت پیش اولیور و الیزابت رفت.

- تو معلوم هست کجایی؟! آدم وسط بازدید از دهکده دوستاشو ول نمیکنه بره!
- الان وقت توضیح ندارم. سریع دنبالم بیاید.

و دقایقی بعد اونا وسط جنگل تاریک بودند. کمی دورتر از آنها، مردی با موهای سیاه و نسبتا بلند و شانه خورده ایستاده بود. انگار منتظر آنها بود چون از دیدن نیوت خوشحال شد، نیوت هم با دیدن او از خوشحالی فریاد زد:

- عمو...

اولیور با تعجب رو به الیزابت کرد و گفت:

- نمیدونستم عمو داره!
- بچه ها وقتی برای توضیح ندارم که بخوام هدر بدم فقط سریع میخوام یچیزی رو ببینین.

نیوت عصای مرد مو مشکی رو گرفت. اولیور گفت:

- یه عصارو ببینیم؟!
- این فقط یه عصا نیست، یه نقطه عبوره!

مرد با گفتن این جمله عصارو بالا آورد و اولیور و الیزابت با تردید عصارو گرفتن. همجا شروع به چرخش کرد. اولیور داشت حالش بهم میخورد. الیزابت پاهایش را حس نمی کرد.

- زود باشین بچه ها! ول کنین!

با ول کردن عصا، بچه ها توی کلبه ای یخ زده پرت شدند. همجا آبی و یخی بود. منظره ی سرد، اما زیبایی بود.

- ما برای چی اومدیم اینجا؟!
- برای این!

نیوت در اتاقی رو باز کرد و اولیور و الیزابت رو به داخل اون اتاق دعوت کرد. درون اتاق بدلیل بخار زیاد قابل دیدن نبود، اما خیلی سریع هوای اتاق عادی شد. کاملا عادی! همه جا گرم شد و دیگر با اینکه کلبه یخ زده بود، سرمایی حس نمی شد. اما این بچه هارو متعجب نکرد.

- این یه طلسم محافظتیه...

کسی به حرفش توجهی نکرد.

- برای متعادل نگه داشتن دمای بدن روباه و فراری دادن شکارچیا...

نیوت متوجه حیرت دوستاش از دیدن روباه قطبی سه دم شد.

- زیباست نه؟!
- خیلی...
- چطور می تونن همچین حیوون زیبایی رو بکشن؟!

بدنی سفید و ارغوانی و نقره ای، چشمانی آبی و گیرا، با سه دم که مانند سه بال در انتهای بدنش خود نمایی می کردند. حیوانی بسیار عظیم و با ابهت که داشت از تکه استخوانی مواظبت می کرد.

- نیوت، اون استخوان چیه؟!
- همسرش!!
- همسرش؟!
- بله. لیدا تنها روباه قطبی سه دم زنده هست که مونث هم هست و طبق افسانه ها، با استخوان روباه سه دم و طلسم جانبخشی، میتونیم دوباره به روباه صاحب استخوان زندگی ببخشیم و مثل اینکه واقعیت داره و لیدا تا الان از استخوان همسرش نگهبانی می کرده.
- عجیبه!!
- پس دیگه منقرض نمیشن!

نیوت لبخندی زد و به روباه نگاه کرد:

- آره! دیگه منقرض نمیشن!

---------------------------------------------------------------------

- دانش آموزان! صفحه 425 کتابتون رو با عنوان روباه قطبی سه دم باز کنید، خانم لوییستون! لطفا از روی صفحه بخونید!

الیزابت قبل از اینکه کتابو باز کنه با خنده نگاهی به اولیور و سپس هردو نگاهی به نیوت کردند که برای اولین بار در تاریخ، داشت در کلاس جانورشناسی می خندید. نیوت هیچوقت با روش تدریس پروفسور های هاگوارتز موافق نبود و همیشه سرکلاس با خودش حرف میزد و از آنها ایراد می گرفت. اما اینبار با آرامش کتاب را ورق می زد و با هر ورقی که از کتاب جابجا می کرد، تصور می کرد درحال نوازش لیداست و لذتی که آنروز در کلاس درآن غرق شد، شاید هرگز دیگر به آن نرسد!...

کلمات بعدی: شیر-کمربند-نیم تاج-هورکراکس-روباه قطبی سه دم-نامه-وزارت سحر و جادو


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲:۱۷:۴۱
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲:۲۱:۳۱

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۵۱ دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲
#34

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۹:۵۶
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آفلاین
سوژه: لذت
کلمات فعلی: قهوه، جغد، کتاب، گربه، تشییع جنازه، سالازار اسلایترین، تالار اسرار


انگشتانش لاغر و کشیده اش را دور دسته فنجان پیچید. فنجان را به طرف لب هایش حرکت داد و مقداری از قهوه تلخ درون فنجان نوشید.

_چطور این قهوه تلخ رو میخوری تلما؟

تلما جرعه دیگری از قهوه اش را نوشید و با چشمان ابی اش به دوستش نگاه کرد.
_اولش از روی عادت بود. اما الان بهش علاقه کردم.
_مثل مرگخوار بودنت؟

تلما با تعجب نگاهی به ماریا انداخت.
_منظورت چیه؟
_تلما از هر کسی هم بخوای مخفی بکنی، من اینو خوب میدونم که اولش فقط برای اینکه مثل پدر و مادرت باشی عضو ارتش تاریکی شدی.

لبخندی بر لبان تلمای جوان، نقش بست.
_شاید اینکه اون سال، توی هاگوارتز پر شد که نواده جدید سالازار اسلایترین، با یه باسیلیسک جدید توی تالار اسراره، به نفع من شد!

ماریا درحالی که پشت گوش های گربه اش را می خاراند، نگاهی به تلما کرد.
_داری شوخی میکنی؟ به خاطر اون اتفاق همه یه هفته به خونه هامون برگشتیم و کلی از درس ها عقب موندیم!
_شوخی نمیکنم ماریا! وقتی برگشتم خونه و جسد اون جغد کوچولو رو توی باغچه دیدم، متوجه دفتر خاطرات بابام شدم.
_همیشه برام سوال بود توی اون دفترچه چی نوشته شده بود.

جرعه دیگری از قهوه تلخش را نوشید.
_نوشته بود که پدر و مادرم عضو جبهه سیاه بودن و حاضر بودن جون شون رو برای تفکرات شون فدا کنن. البته، مدتی قبل از عضویت توی ارتش تاریکی، پدرم خاطرات عاشقانه خودشو با مادرم نوشته بود!
_چه جالب!
_آره، جالب بود. اما شوک خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. انگار که یهو خودمو توی تشییع جنازه دوباره خونوادم پیدا کرده بودم. تمام اعتقاداتی که داشتم از بین رفته بود.

لبخند تلخی بر لبان خشک دختر نقش بست.
_و من مونده بودم و یه دوراهی خیلی سخت... چیزی خودم میخواستم یا چیزی که درست بود... اون موقع، اینکه من محفل ققنوس رو ول کنم کاملا منطقی و درست بود ولی من خودم نمیتونستم از محفل بیرون بیام! اما من از همونجا غلبه کردن بر احساساتم رو یاد گرفتم و...
_و ترجیح دادی راه پدر و مادرت رو ادامه بدی.

چشمانش را بست و به سال ها پیش فکر کرد.
_آره ماریا! اما اینقدر تصمیم انی هم نبود. من کلی کتاب خوندم، همه جا از مرگخوارا و لرد سیاه بد گفته بودن. اما توی هیچ کتابی و هیچ جا، نوشته نشده بود که لرد و یارانش چرا شروع به جنگ کردن.

مکثی کوتاه کرد و به صندلی تکیه داد.
_اما من می فهمیدم! اونا به خاطر تفکرات شون جنگیدن... من درک شون کردم. آخه تفکرات مون با هم یکی بود.

با انگشتانش، گردنبند ظریف گل رزش را نوازش کرد.
_و من برای تفکراتم عضو مرگخواران شدم. و الان، همه اونا عضوی از خانوادم هستن.

آیا واقعا اینطور بود؟ هیچکس نمیدانست... حتی خودش!


کلمات نفر بعدی: روباه، استخوان، فرفری، تابلو، بغض، گریفیندور، منافع


ویرایش شده توسط تلما هلمز در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۵ ۲۳:۴۴:۳۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.