اوضاع... کمی معذب به نظر میرسید.
تام جاگسن اینطور احساس میکرد. اما به نظر نمیرسید الکساندرا ایوانوا، که حالا دوره ی وزارتش به پایان رسیده بود، احساس ناراحتی کند؛ به نظر او خیلی هم عادی بود که اعضای کابینه ی هر دوره ی وزارت، در پایان دوره ی حکومتشان، دور یکدیگر جمع شوند، از یکدیگر تقدیر کنند، و از خاطراتشان بگویند. این امری کاملا عادی بود.
سرسرایی که اعضای کابینه در آن جمع شده بودند، بزرگترین اتاق ساختمان وزارت خانه بود که ایوا هنگامی که بی هدف داشت صندلی های چیده شده در راهروها را میخورد، مانند هانسل و گرتل به آن رسیده بود.
ایوا بعد از کشف آنجا، ذره ای به نظر بقیه که گفته بودند لازم نیست جلسه را در جایی به آن بزرگی برگزار کنند توجه نکرده بود.
و نتیجه ی این تصمیم، ایوایی بود که در ابتدای میزی طویل نشسته بود و برای خود در بشقابش غذا میکشید. و حدودا یک کیلومتر آن ور تر، دقیقا در آن سر میز و مقابل ایوا، تام جاگسن نشسته بود.
ایوا صدایش را صاف کرد و اعلام کرد:
-خب دوستان! امروز شما کابینه ی کوشا و با وفا رو اینجا جمع کردم که...
صدای ایوا از آن سوی سالن، مانند پچ پچ مورچه بود. تام جاگسن از آن سر سالن فریاد زد:
-صدات نمیاد!
ایوا از جا بلند شد، روی میز ایستاد و با فریاد بلندی ادامه داد:
-شما کابینه ی عزیزم رو اینجا جمع کردم! تا با هم دیگه افتخاراتمون رو مرور کنیم و از خاطره های وزارت امسال بگیم! بعدش هم بهتون چنتا مدال و اینا میدم.

فهمیدی؟!
تام جاگسن مکث کرد. سپس او هم با داد و بیداد جواب داد:
-چیزه... باشه ها! فقط... نمیخوام توی ذوقت بزنم ولی کابینه ای که میگی درواقع فقط منم... و خودت که وزیری.
جوابی از آن سو نیامد. تام جاگسن به سختی میتوانست چهره ی ایوانوا را از آنجا تشخیص دهد. عینکش را درآورد و آن را پاک کرد.
-یعنی میگی اینهمه لوح و مدال طلا رو الکی گفتم ساختن؟
تام جاگسن شانه بالا انداخت. از پشت صندلی اش بلند شد و به سوی ایوا رفت.
-ببین اشکالی هم نداره. میتونی همه ی مدال های طلات رو به من تقدیم کنی.
تام جاگسن اصلا قصد نداشت از شور و شوق ایوا سوءاستفاده کند. اصلا هم از مدال طلایی خوشش نمیآمد. میدانید که.
-یعنی دعوت نامه های من به دستشون نرسید؟
-چیزه... مثکه چند وقتیه که سیستم نامه بری جغد ها... قاطی کرده! آره دقیقا همین.
ایوا آه کشید. سپس به مدال های روی میز نگاهی انداخت. تام هم با امیدواری به آنها نگاه کرد.
-خب پس... فکر نکنم بتونیم طبق برنامه پیش بریم. خاطره و مدال و افتخار و فلان.
تام به فکر فرو رفت...خاطرات ترسناکی در ذهن داشت. مثلا آن روزی که ایوا به جان وزارت خانه افتاده و هرچه که سر راهش میدید را یک لقمه کرده بود.
یا آن روزی که چیزی نمانده بود با یک سیب ازدواج کند و یک آناناس را جانشین خود کند.
انقلاب جادویی از آن بدتر بود. تام یاد جمعیت عظیمی از مردم و همینطور میوه ها افتاد که اعتراض میکردند. و همینطور پروژه های عجیب ایوا که طی انجامشان به مشکل خورده بودند. مثلا همان رود شیر کاکائویی که میخواست در وزارت خانه به جریان درآورد.
بهتر که دیگر لازم نبود راجع به خاطره هایشان صحبت کنند!
ایوا هم که گویا مانند تام یاد آن اتفاق ها افتاده بود سکوت پیش آمده را شکست:
-به نظرم من بهترین وزیر سحر و جادو بودم. مطمئنم که توئم باهام موافقی مگه نه؟
تام میدانست که اگر موافق نباشد، ممکن است به عنوان آخرین شامِ وزیر سحر و جادو خورده شود. سرش را تکان داد و حرف او را تایید کرد.
ایوا با خوشحالی لبخند ترسناکی تحویل او داد. سپس لیست بلند بالایی را از جیبش در اورد و به او نشان داد.
-اینم اطلاعیهی تمام کاراییه که توی این یه سال انجام دادیم. ولی خب... چون کسی توی جلسه شرکت نکرده میتونیم بزنیمش به دیوار تا بقیه ی افراد بخونن.
اطلاعیه را به دست او داد و خواست که بلند شود و برود.
-چیزه ایوا! مدال ها رو یادت رفتش فکر کنم...
-عه... راستش به این نتیجه رسیدم که درواقع بودن توی این وزارت خونه خودش یه افتخار و مدال محسوب میشه.

واسه همین...
ثانیه ای بعد، دسته ی مدال های طلایی رنگ در دهان ایوا ناپدید شدند.
-خب... شنیدهم طلا مفیده. میدونی؟
تام جاگسن دهانش را باز کرد که چیزی بگوید. سپس آن را بست و حالتی شبیه ماهی قرمز به خود گرفت. بعد هم تصمیم گرفت به جای اعتراض و جر و بحث، برود و آخرین اطلاعیه ی وزارت سحر و جادو را نصب کند.
الکساندرا ایوانوا... خب او برنامه ی خاصی برای آینده نداشت.
شاید به نزدیک ترین دکه ی برگر فروشی میرفت و کل غذاها را همراه با دکه اش میخورد. سپس به خانه ی ریدل ها برمیگشت و به اذیت و آزار دیگران و خوردن مداد شمعی های پلاکس و مار های اربابش میگذراند.
کسی چه میدانست. شاید به زودی با سیب مورد علاقه اش قرار ملاقاتی تنظیم میکرد!
آخرین اطلاعیۀ دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه:
پایان!
وزارت هفدهم جادوگران، با عنوان «دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه» از تاریخ 20ام تیر ماه 1400، کار خود را به صورت رسمی با
این اطلاعیه آغاز نمود.
کابینۀ این دولت به عنوان اولین وزارتِ بدون کنترل بر موزهی تاریخ جادوگری، متشکل از 4 نفر تشکیل شد.
الکساندروا ایوانوا،
مروپ گانت،
آرکوارت راکارو و
تام جاگسن به ترتیب در سمتهای وزیر سحر و جادو، معاون وزیر، زندانبان آزکابان و رئیس ادارهی کارآگاهان شروع به کار کردند.
بعد از گذشت چندماه، با پایان کار مروپ گانت و آرکوارت راکارو در وزارت هفدهم، چینش کابینه دچار تغییر شده و به شکل نهایی خود در آمد:
وزیر سحر و جادو -
الکساندروا ایوانوا
معاون وزیر -
تام جاگسناین ترکیب وزارتی تا پایان این دوره و زمان نگارش این اطلاعیه، دستنخورده باقی ماند تا دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه با 2 عضو به کار خود پایان دهد.
خلاصهای از فعالیتهای وزارت هفدهم
-
تشکیل ادارهی کارآگاهان- نظارت انجمنهای
آزکابان و
وزارت سحر و جادو-
برگزاری مسابقات انقلاب جادویی-
برگزاری مصاحبههای خورندگان معجون راستیآمار و ارقام پایانی وزارت هفدهم
با مشارکتهای اعضای ایفای نقش جادوگران، آمار زیر در طول دورهی قریب به یکساله این وزارت رقم خورد:
رویداد انقلاب جادویی:
315 پست ایفای نقشانجمن وزارت و آزکابان: 242 پست ایفای نقش
سخن پایانی
- از تمامی افرادی که در طول وزارت هفدهم با کمکهای خود کار را برای این دولت راحنت نمودند و با مشارکت در فعالیتها در برگزاری هرچه بهتر آنها ما را یاری کردند، تشکر ویژهای میکنیم.
- از مروپ گانت و آرکوارت راکارو برای همراهی با کابینهی وزارت کمال تشکر را داریم.
- از مدیریت ترم هاگوارتز سال 1400 جهت اعتماد به وزارت سحر و جادو برای برگزاری اردوی هاگوارتز و لرد ولمورت جهت انتخاب وزارت برای ماموریت خود و کمک به فعالیت این انجمن قدردانی مینماییم.
و در نهایت، به امید آنکه فعالیتهای وزارت توانسته باشند برای لحظاتی هر چند کوتاه، شادی و نشاط را به ایفای نقش جادوگران بیاورند
با آرزوی موفقیت برای وزارتهای بعدی.
در پناه مرلین،
تا میتوانید بخورید!