جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  132 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  260 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  175 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شیرینی فروشی هانی‌دوک
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- چطور شدم؟

نگاهی به سر تا پایم کرد.
- مثل همیشه باوقار، آرام، محکم و البته زیبا!

لبخند زدم. همیشه میدانست که چطور با حرف‌هایش خودش را بیشتر و بیشتر در قلبم جا کند. دستش را به طرفم دراز کرد.
- افتخار همراهی میدین بانو؟

میدانستم حرف‌هایش نمایشی است اما برایم مهم نبود. دوست داشتم باورش کنم. دوست داشتم به او اعتماد کنم.
- البته!

دستم را در دست پدر گذاشتم و همراهش شدم. با قدم‌هایی آرام راهی مقصد شدیم. به حرفش فکر میکردم. "مثل همیشه باوقار، آرام، محکم و البته زیبا!" راست میگفت. من از بیرون همیشه آرام و مستحکم بودم. همه مرا اینطور میدیدند. هیچ کس از طوفان‌های درونم خبر نداشت. هیچ کس نمیدانست که ذهنم همیشه پر از تلاطم است. درونم پر از افکار و احساساتی است که هیچ وقت بیان نشده و نمیشود.

به در سالن رسیدیم. پشت آن در افراد زیادی منتظر آمدن صاحب تولد بودند. یا حداقل وانمود میکردند هستند. نفس عمیقی کشیدم و آماده رویارویی با مهمانان شدم. درها باز شدند و همراه پدر وارد شدم. با همان لبخند گرم همیشگی جلو میرفتم و برای مهمانان دست تکان میدادم.

آن شب تولد من بود ولی فقط به خاطر پدر راضی شدم تن به آن مهمانی بدهم. مجبور بودم تمام مدت لبخند بزنم و با آدم‌هایی هم سخن بشوم که حتی تمایلی به دیدنشان هم ندارم. آدم‌های دورویی که دائما لبخندی مصنوعی تحویلت میدهند. درحالی که اگر به خودشان بود و میتوانستند خنجرهای زهرآگینشان را از از پشت در قلبم فرو میکردند. همان‌هایی که در نبودم هزار جور حرف برایم درآوردند اما در حضورم با مظلوم نمایی ساختگی، خودشان را بی‌گناه جلوه میدهند. کاش حداقل بلد بودند درست وانمود کنند. طوری که من اینقدر ساده متوجه نشوم. کاش بلد بودند آن طوری که من وانمود میکنم وانمود کنند!

از آن شب تنها دو چیز را دوست دارم. اول ساعت مچی‌ای است که پدر برایم گرفته بود. فکر نمیکردم از رسم هدیه دادن ساعت مچی در تولد هفده سالگی جادوگران خبر داشته باشد ولی انگار داشت! دومی هم تارت های توت‌فرنگی مهمانی بود. تنها چیزی که در مراسم تولدم، خودم انتخابش کرده بودم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: شیرینی فروشی هانی‌دوک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1403 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در آشپزخانه‌ای تاریک و اسرارآمیز، سالازار اسلیترین مشغول آماده‌سازی کیکی خاص و جادویی بود. خاص بودن این کیک از آنجا می‌آمد که با جوهره سالازار اسلیترین آمیخته شده بود. در واقع این کیک باید به نوعی تهیه می‌شد که هر تکه‌اش قدرت، خشونت، بی‌رحمی، حیله‌گری، اراده و غرور آشپز خود را به نمایش بگذارد.

اول، سالازار با دقت و تمرکز، آرد جادویی را درون کاسه‌ای بزرگ ریخت. این آرد از غبار ستارگان تاریک و کهن تهیه شده بود، که قدرت و عظمت کیک را تضمین می‌کرد. سپس، تخم‌های ققنوس را به مخلوط اضافه کرد که با هر ضربه‌ای که پوسته‌شان می‌شکست، شعله‌های آتشین از درونشان به بیرون می‌جهید و خشونت و بی‌رحمی را به کیک اضافه می‌کرد. برای افزودن حیله‌گری و نیرنگ، او عصاره‌ای از گیاهان نادر و سمی را به خمیر اضافه کرد. این عصاره‌ها به کیک طعمی تند و تیز می‌داد که هر کس آن را می‌چشید، به هوشیارترین درجه زندگی خود می‌رسید. در نهایت، با افزودن عصاره دم اژدها، اراده و عزم راسخ به کیک تزریق شد. وقتی همه مواد به خوبی با هم مخلوط شدند، جادوگر خمیر را درون قالبی با نشان مارهای اسلیترین ریخت. در حالی که کیک درون آتش جادویی پخته می‌شد، او طلسمی قدیمی خواند تا غرور و شکوه خود را به کیک بیافزاید.

بعد از پخت، کیک با رنگ‌های سبز و نقره‌ای درخشان می‌درخشید. این کیک نه تنها یک شاهکار آشپزی، بلکه نمادی از عظمت و قدرت سالازار اسلیترین بود. وقتی کیک را از فر خارج کرد، عطری قوی و دل‌انگیز از آن برخاست که فضای آشپزخانه را پر کرد. این عطر ترکیبی از قدرت و خشونت، همچون بوی سحرآمیزی بود که قدرت‌طلبی را در هر جادوگری بیدار می‌کرد. سالازار با دقت کیک را بر روی میز قرار داد و شروع به تزئین آن کرد. هر تزئین بر روی کیک، نمادی از یکی از ویژگی‌های خود بود.

او با استفاده از عصاره‌های گیاهی نادر، طرح‌ باسیلیسک را بر روی کیک ایجاد کرد. سپس با پودر نقره‌ای، خطوطی را بر روی کیک کشید. هر کدام از این خطوط به گونه‌ای طراحی شده بودند که وقتی نور به آن‌ها می‌تابید، درخششی خاص و جادویی به خود می‌گرفتند. در مرکز کیک، او یک الماس سبز رنگ قرار داد که از اعماق جنگل‌های تاریک به دست آمده بود. این الماس، سمبل عظمت اسلیترین بود و با نوری سبز و درخشان می‌درخشید. وقتی که با دست‌های ماهرانه‌اش، آخرین تزئینات را انجام داد، کیک به یک اثر هنری بی‌نظیر تبدیل شده بود که هر کس آن را می‌دید، شگفت‌زده می‌شد. وقتی همه چیز آماده شد، او یک طلسم حفاظتی بر روی کیک گذاشت تا فقط کسانی که لیاقت واقعی داشتند، بتوانند از آن بخورند. با لبخندی به کیک نگاه کرد و می‌دانست که این شاهکار جادویی به‌زودی افسانه‌ای خواهد شد که همه جادوگران درباره آن صحبت خواهند کرد. این کیک نه تنها یک دسر لذیذ، بلکه نمادی از تاریخ و میراث سالازار اسلیترین بود.

تصمیم گرفت که این کیک را در یک مراسم بزرگ رونمایی کند. او به تمام اسلیترینی‌های اصیل دعوت‌نامه‌هایی فرستاد و آن‌ها را به قلعه هاگوارتز دعوت کرد. شب مراسم، سالن بزرگ قلعه با شمع‌های سبز و نقره‌ای روشن شد و مهمانان یکی یکی وارد شدند، همه در انتظار دیدن و چشیدن این کیک جادویی. وقتی که لحظه رونمایی فرا رسید، سالازار با افتخار کیک را به جمعیت نشان داد. همهمه‌ای از تحسین و شگفتی در سالن پیچید و همه با اشتیاق منتظر بودند تا قطعه‌ای از این کیک جادویی را بچشند. وقتی اولین تکه از کیک بریده شد و به مهمانان داده شد، هر کسی که آن را می‌چشید، احساس می‌کرد که قدرت، خشونت، بی‌رحمی، حیله‌گری، اراده و غرور درونش فوران می‌زند. این کیک نه تنها طعم بی‌نظیری داشت، بلکه هر کس را به طور موقت به بزرگترین جادوگران تاریخ تبدیل می‌کرد.

این‌چنین بود که کیک جادویی سالازار اسلیترین به یک افسانه تبدیل شد و هر سال، در همان تاریخ، اسلیترینی‌ها دور هم جمع می‌شدند تا برای لحظاتی بخشی از قدرت سالازار اسلیترین را در وجود خود حس کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: شیرینی فروشی هانی‌دوک
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1403 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!



جعفر درحالیکه با چوبش پیشونیشو می‌خاروند، به دم در شیرینی فروشی هانی‌دوک رسید. مغازه‌ای که تازه بازگشایی شده بود، اما خیلی وقت بود که وجود داشت. جعفر خودش، از آخرین دوجمله‌ای که بهش فکر کرده بود تعجب کرده بود و نفهمید که چی گفته. پس برگشت که از ینفر بپرسه "مغازه‌ای که تازه بازگشایی شده بود، اما خیلی وقت بود که وجود داشت" یعنی چی؟ اما با منظره‌ای مرده و عاری از هرگونه حیات و زندگی و موجود و زندگانی روبرو شد و تنها مرلین رو دید که اون گوشه جلد بستنی عروسکی ماگلی‌اش رو لیس می‌زد.
- چیه؟ خوب منم دل دارم. در ضمن من جزو موجودات فانی محسوب نمیشم.

تا جعفر اومد که به خودش بجنبه و سوالشو بپرسه، مرلین بلند شد، سرشو به نشونه‌ی قهر با سرعتی فوق بشری چرخوند و صدای شکستن قولنج چندین مهره گردنش بلند شد.
- آخ!

به همراه آخ، دستی به گردنش کشید، اما ناگهان از تصمیمش مبنی بر بروز درد و ضعف منصرف شد. بالاخره اون مرلین بود. عناوین سنگینی همچون پیامبری، نافانی بودن و رهبری مرگخواران رو به دوش می‌کشید. عناوین بسیار زیاد دیگری هم بود، منتهی بدلیل کثرت عناوین و اقلت حجم دوش پیامبر، حمل برخی از عناوین به عهده یکی از ماشین های سنگین تراک افتاد، که این ماشین در مسیری قطبی چپ شد و فیلم این واقعه در سریال جدال با یخ، از شبکه منوتو پخش شد. پس از این اتفاقات شبکه منوتو، توسط وزارت سحر و جادو به‌دلیل انتشار راز های جامعه جادویی به جامعه ماگلها، بسته شد.

مرلین راهش رو ادامه داد و جعفر، محو شدن مرلین رو در افق تماشا کرد. سپس برگشت و نگاهی به تابلو تازه نصب شده شیرینی فروشی کرد. "شیرینی فروشی هانی‌دوک"!
چوبش رو بالا آورد که باهاش پیشونی‌اش رو بخارونه، اما در جهت‌یابی اشتباه کرد و چوب صاف با چشم راستش برخورد کرد. چشم راستش رو بست، چوب رو جلوی صورتش گرفت و با تک چشم بازش به چوب نگاه کرد. نچی گفت، چوب رو انداخت و با دستش محل برخورد چوب با چشمش رو خاروند.

به سمت محل عبور و مرور چرخید. با یک چشم باد کرده و یک چشم سالم به دو طرف پیاده‌رو که خالی از عابر و عبور بود نگاه کرد و فریاد زد:
- یعنی هیشکی نیست که مدیریت این مغازه رو بر عهده بگی...

باد تندی شروع به وزش کرد و کلاه جعفر رو با خودش برد. جعفر بدون توجه به نبود کلاهش به گفتن دوباره دیالوگ قبلی‌اش ادامه داد:
- یعنی هیشکی نیست که مدیریت این مغازه رو بر...

شدت باد بیشتر شد و به همراه خودش چندین وسیله رو آورد و به صورت و بدن جعفر زد.

- یعنی...

روزنامه‌ای که روی صفحه اولش تیتر زده شده بود" سوگند‌نامه بلاتکلیف، آیا وزیر به منصب وزارت خواهد رسید؟" به صورت جعفر برخورد کرد. باد همونطور که روزنامه رو آورده بود، روزنامه رو با خودش برد.

- هیشکی...

عصایی با رادیویی تعبیه شده بر روش، به سرعت به همراه باد آمد و صاف در چشم سالم جعفر فرو رفت و همزمان با برخورد، صدای خنده‌ای شیطانی با افکت رادیویی پخش شد و عصا هم پس از انجام دادن رسالتش به آغوش باد برگشت و رفت.

- نیست...

همینکه جعفر" نیست" رو گفت، از کمی دورتر پاسخی با ولومی با شدت خیلی کم شنید.

- چرا! من! من!

و ثانیه‌ای بعد پریزادی، که با وزش باد سرعتی چند ده برابر گرفته بود، درحال نزدیک شدن بود. جعفر، که حالا بجای دو چشم، دوتا بادمجون توی صورتش داشت، از زیر چشم راستش دستان جثه‌ای کوچک رو دید که برای به آغوش گرفتن باز شده بودن و لحظه به لحظه نزدیک تر میشدن. جعفر هم دستاشو باز کرد که جثه کوچک رو بغل کنه. اما جثه کوچک، با صدایی ویژ مانند، از کنار جعفر رد شد و نگاه جعفر برگشت و دور شدن موجود کوچک "من! من!" کن رو تماشا می‌کرد که صدای "من! من!" کردنش لحظه به لحظه کمتر می‌شد تا اینکه قطع بشه.

همینکه صدای "من! من!" ها تموم شد و جعفر مشغول تماشای دور شدن موجود "من! من!" کن بود، ناگهان پیانویی به پاهای جعفر برخورد کرد و پس از پخش صدای گوشنواز فشرده شدن چندین نت و خرد شدن کلید های پیانو، جعفر تعادلش رو از دست داد، از روی زمین بلند شد و باد آماده شد که جعفر رو هم همراه خودش ببره.

جعفر به تابلوی مغازه چنگ انداخت و آویزون از تابلو، بین زمین و هوا معلق شد.
- اصلا... نمیخوام هیشکی... مدیریت کنه.

ناگهان وزش باد قطع شد و جعفر به‌ همراه تابلوی مغازه پخش زمین شد. سرش رو بلند کرد، ریه هاش رو از هوا پر کرد و با شدت زیادی به بیرون پرتاب کرد که موجب بلند شدن مقداری گرده خاک از روی زمین شد. همینکه که گرده‌ها بلند شدن، باد کوچک و تندی وزید و همه گرده هارو توی چشم جعفر برد.

درحالیکه هردو چشمانش به تعطیلات رفته بودن و جاشون رو به دو بادمجون خاک خورده داده بودن، به حالت چهار دست و پا بلند شد و کورمال- کورمال به دنبال کلاهش گشت. بعد از اینکه کلاهش رو پیدا کرد و به‌ روی سرش گذاشت، با دستاش کمی چشماشو مالش داد و وقتی که کمی از بینایی‌اش برگشت، وارد مغازه شد.

لحظاتی بعد

جعفر درحالیکه بدلیل کمبود بینایی به در و دیوار می‌خورد، به دم در مغازه اومد و کاغذی رو به در چسبوند.

اطلاعیه!

از تمامی شهروندان دهکده دعوت می‌شود برای پخت شیرینی خودشان، به شیرینی فروشی هانی دوک بیایند و شیرینی‌ای با ظاهر و طعم و مزه شخصیت خودشان بپزند.

شهروندان پس از ورود به مغازه، با ترکیب آرد، خمیر، تخم مرغ و قسمتی از دی‌ان‌ای خودشان( پوست، مو، ناخن، لباس زیر، لباس رو، عصا و...) شیرینی‌ای را می‌پزند و پس از شکل دهی دلخواه خودشان، به همراه نامه‌ای ضمیمه به کدخدا تحویل می‌دهند.

متن نامه باید شامل این باشد که شیرینی چه طعمی می‌دهد که دیگران با خوردن این شیرینی به یاد سازنده‌اش میفتند. نامه به همراه خود شیرینی، در ویترین شیرینی فروشی برای فروش، به نمایش گذاشته خواهد شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/26 18:19:36
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/26 18:25:58
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

شیرینی فروشی هانی‌دوک
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه شیرینی فروشی هانی دوک، یاهمون دوک های عسلی، یکی از مطرح ترین، برجسته ترین و پر بازدید ترین مکان های دهکده ماست. این شیرینی فروشی مکانی است پر از احساسات شیرین، خوراکی های شیرین و البته شیرینی های شیرین. از این مغازه دیدن فرمایید و دهن خودتان را شیرین کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/26 16:31:05
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/26 16:31:30
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 19:49:55
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده