سوژه: امید
کلمات فعلی: زخمی، بال، دندان، عظیم، قهقهه، بدجنس، سریع"پدر و مادر عزیزم،
الان هفت ماه از زمانی که اِلا به دنیا اومده میگذره. الا به تازگی یاد گرفته چهار دست و پا بره و داره
دندون در میآره. حتی دیروز برای اولین بار گفت "ماما" و من و رایان رو حسابی خوشحال کرد. دختر خیلی باهوش و کنجکاویه. از وقتی چهار دست و پا میره همه جا سرک میکشه و دوست داره همه چیزو امتحان کنه. همراه این نامه چندتا عکس از الا هم براتون میفرستم.
خواهش میکنم این بار جواب بدین. دلم خیلی براتون تنگ شده.
با عشق
دخترتان، رز"
رز به خطوط نوشتههایش خیره شد. این بیستمین نامهای بود که برای پدر و مادرش میفرستاد. به هیچ کدام از نامههایش جوابی نداده بودند. با به یاد آوردن این قضیه دوباره غم
عظیمی بر قلبش حس کرد. در اتاق با صدای تق آرامی باز شد. رز
سریع نامه و پاکت را داخل کشو گذاشت.
- الا بالاخره خوابید. نمیدونم این همه انرژی رو از کجا میآره!
رایان به کنار میزتحریری که رز پشت آن نشسته بود آمد. تعدادی از عکسهای الا روی میز بود. آنها را برداشت. لحن صدایش غمگین شد.
- بازم داشتی برای خانوادهت نامه مینوشتی؟
رز با تکان سرش تائید کرد. نمیتوانست چیزی را از رایان پنهان کند. نامه و پاکت را آرام از کشو بیرون آورد. نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. رایان سه عکس را روی میز گذاشت.
- به نظرم این سه تا قشنگن. اینا رو بفرست براشون.
رز به عکسها نگاه کرد. با دیدن آنها لبخندی بر لبانش نقش بست. در اولی الا داشت حبابهای صابون را میترکاند و
قهقهه میزد. در دومی لیموترش میخورد و از طعم آن صورتش را در هم میکشید. و در سومی آرام خوابیده بود. رز عکسها را هم داخل پاکت گذاشت و در پاکت را بست. سرش را بالا آورد و به رایان نگاه کرد.
- به نظرت این دفعه جواب میدن؟ فکر میکردم بعد اومدن الا اونا دوباره مثل قبل میشن و فراموش میکنن که من چیکار کردم...
رایان دستش را روی شانه رز گذاشت.
- آدم باید خیلی
بدجنس باشه که الا رو دوست نداشته باشه و من مطمئنم که اونا اینجوری نیستن. اونا حتما تو و الا رو خیلی دوست دارن.
نامه را از دست رز گرفت و شروع به نوشتن چیزی پشت پاکت کرد.
- تازه، تو هیچ وقت آدرسمون رو براشون ننوشتی که جوابو برات بفرستن! حالا که این آدرس داره مطمئنم که جواب میدن!
رز لبخند زد و نامه را از رایان گرفت. رز دوست داشت حرفهای رایان را باور کند. جغدها هیچ وقت به نوشتن آدرس روی پاکت برای پیدا کردن مقصد احتیاجی نداشتند. ولی شاید این بار فرق میکرد. دوست داشت باور کند که این آدرس نوشته شده روی پاکت باعث میشود جوابی به دستش برسد. دوست داشت امید داشته باشد.
بلند شد و سمت جغدش، هلن رفت.
بال او را که دفعه پیش
زخمی شده بود بررسی کرد. کاملا خوب شده بود.
- میتونی اینو به خانوادهم برسونی هلن؟
جغد سفید با هوهویی تائید کرد. نامه را از دست رز گرفت و پرواز کرد و از پنجره بیرون رفت. رز آنقدر رفتنش را تماشا کرد تا هلن در آسمان تاریک شب محو شد.
کلمات نفر بعد: دودشُش، تار، عرشه، دانش، عکس، آلودگی، سقوط