جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش سفید که تماما در حال محافظت از دو گرگینه‌ای بودند که رو به جلو می‌تاختند و به قلب دشمن ضربه می‌زدند، ناگهان با دیدن چند تن از هم‌رزمانشان که فریادی سر می‌دهند توجهشان به وقایعی که این‌بار در پشت سرشان در حال وقوع پیدا کردن بود جلب می‌شود.

بنابراین در حالی که هم‌چنان بخش عظیمی از ارتش سفید حواسشان را از گرگینه‌ها برنمی‌گیرند، بخش کوچکی که در انتهای صفوف رزم بودند پشتشان را به سایرین می‌کنند تا با دو نفری مواجه شوند که آن‌ها را مورد هدف قرار داده بودند.

حقیقتا که آن‌ها جسارت به خرج داده بودند که لشگر خودشان را رها کرده بودند و تنهایی به ارتش سفید یورش برده بودند. البته موفقیت‌هایی هم به خاطر عنصر غافلگیری کسب کرده بودند و جسد چند سرباز ارتش سفید که در انتهایی‌ترین نقطه بودند را بر جای گذاشته بودند و تعدادی را نیز زخمی کرده بودند.

اما در نهایت آن‌ها دو تن از فرماندهان ارتش سیاهی بودند در مقابل یک ارتش سفید. هیبرنیوس که به خاطر قد بلندی که داشت در همان نزدیکی بود، حمله به سمت آن دو را رهبری می‌کند.

هیزل و نیکلاس بعد از ضربات اندکی که به بخشی از ارتش سفید زده بودند، حالا در حال محاصره شدن توسط تعدادی از آن‌ها بودند. آن‌ دو پا پس نمی‌کشند و با قدرت، هم‌چنان به شلیک طلسم‌هایشان ادامه می‌دهند اما می‌دانستند که این مقاومت به زودی شکسته خواهد شد و از پس این تعداد سرباز از ارتش سفید به تنهایی برنمی‌آیند.

حلقه محاصره تنگ‌تر می‌شود تا جایی که هیزل و نیکلاس با طلسم‌های خلع سلاح چوبدستی‌هایشان را از دست می‌دهند.

- شما شجاعانه جنگیدید. مطمئنم اربابان تاریکی به شما مفتخر خواهند بود در حالی که در تاریخ سفید ما لکه ننگی خواهید بود. پایان شما اینجاست.

هیبرنیوس که در میان هم‌رزمانش ایستاده بود، با حرکت دستانش حرکتی مثل دار زده شدن را برای دو مهاجم که مستقیم به او خیره شده بودند پیاده می‌کند. مرگشان فرا رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 09:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هیزل حسابی گیج شده بود؛ نمی دانست که باید دقیقا به کدام گرگینه حمله کند. اگر هر کدام را به حال خود رها می کردند آشوبی به پا می شد، اما مشکل این بود که هماهنگی میان مرگخواران وجود نداشت؛ بیشتر آنها سیار ترسیده بودند و تنها کاری که می کردند پرتاب طلسم بود، طلسم هایی که به هر جای سالن می‌خورد به جز دو گرگینه. تعدادی نیز از ترس پا به فرار گذاشته بودند. ناگهان فکری به سرش زد: به جای پرتاب طلسم به سوی گرگینه ها به سربازان ارتش روشنایی طلسم پرتاب کند؛ اکنون آنها تنها سرگرم محافظت کردم از ریموس و سیریوس بودند و انتظار این را نداشتند که کسی به آنها حمله کند، اما او نمی توانست تنهایی حمله کند پس...
- هی، نیکلاس!
- الان وقتش نیست، هیزل! بعدا صحبت می‌کنیم.
- نه، نیکلاس. موضوع جدیه. گوش کن.

سپس ایده اش را به او می‌گوید. نیکلاس که از این ایده زیرکانه‌ی هیزل به وجد آمده بود سریع موافقت کرد.
- این عالیه! من چند نفر دیگه هم خبر می‌کنم! باید تعدادمون زیاد باشه.
- نه! اینطوری هم شک می کنن، هم سیریوس و ریموس به سمتمون میان. فکر کنم چهارنفر دیگه کافی باشه، نه کمتر نه بیشتر.
- باشه!

پس از جمع کردن افراد مورد نیاز هیزل و همراهانش آرام و بدون جلب توجه از کنار دو گرگینه گذشتند و پشت سر ارتش روشنایی کمین کردند و تک به تک و بدون سر و صدا حمله را از پشت آنها شروع کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 05:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه جامع و کامل برای تمام مخاطبان:

زمان تغییر فرا رسیده بود! ارتش تاریکی برای به قدرت رساندن یکی از قوی‌ترین جادوگران تاریک تمام دوران‌ها، یعنی گلرت گریندل‌والد به وزارتخانه سحر و جادو حمله کرده است و پس از ایجاد خوف و وحشت در لندن و تخریب مناطق مهم آن، اکنون به وزارتخانه سحر و جادو رسیده است. ارتش سفید در نقشه‌ای به دلیل شناخت دقیق از وزارتخانه، ارتش تاریکی را به داخل می‌کشاند و نبرد در جای جای وزارتخانه ادامه می‌یابد و خرابی بسیار به بار می‌آورد.

در میان این نبردها، سیریوس بلک توسط گری بک گاز گرفته می‌شود و اکنون تبدیل به یک گرگینه شده است. همچنین طبق یکسری اطلاعات مخفی که مرگخواران از آن با خبر شده‌اند، شخصی به نام سایمون دامبلدور وجود دارد که از قضا برادر آلبوس دامبلدور می‌باشد و در جای امنی مخفی شده است. آریانا دامبلدور نیز که در نبرد حضور دارد، یک نهانه است و پس از تبدیل شدن به نهانه و کشتن گری بک، با وجدان خود درگیر می‌شود و سالازار از این موقعیت استفاده می‌کند و او را به ارتش تاریکی دعوت می‌کند. سرانجام آریانا در یک نبرد میان ذهن و قلبش، با قلب خویش مواجه می‌شود و راه روشنایی را انتخاب می‌کند. جسم بی‌رمق آریانا بر روی زمین می افتد و برادرش آبرفورث او را به عقب می‌کشد و مشغول مداوای او می‌شود. حالا ارتش تاریکی و ارتش سفید نیز سخت مشغول مبارزه هستند و برای آرمان‌هایشان می‌جنگند.


صدای فریاد و زوزه‌ی مملو از خشم و درد سیریوس، در فضا طنین انداز شد. فنریر گرگینه‌ای جدید به ارتش سپیدی تقدیم کرده بود و خودش رفته بود. سیریوس در حالت جدیدش بسیار متزلزل بود و هر لحظه امکان داشت که به دشمن و یا حتی دوست آسیب بزند. قدرت سیریوس بلافاصله آزاد شده بود و همه در حال تلاش برای گرفتن بهترین تصمیم در موقعیت کنونی بودن.

سیریوس خرناس کشان وارد میدون نبرد شد. ریموس با دیدن وضعیت اسف‌بار دوست و برادرش، خاطرات سیاه و دردناک خودش رو به یاد آورد. ریموس قبلا با همین صحنه‌ها روبرو شده بود و کاملا می‌دونست که چطور باید با این وضعیت روبرو شد. تنها کسی که می‌تونست بیشترین کمک رو به سیریوس بکنه، ریموس بود.
و از طرفی، تنها کسی که می‌تونست بیشترین کمک رو به جبهه‌ی سپید، در اون موقعیت بسیار تنش‌زا برسونه، سیریوس بود.

سیریوس حالا قدرتی مهار نشدنی داشت و اگه می‌تونست کمی، فقط کمی کنترل قدرتش رو به دست بگیره، شاید اعضای ارتش روشنایی می‌تونستن از اون مهلکه جون سالم به در ببرن. پس الان تمام بار نبرد به روی دوش سیریوس و ریموس بود.

اما خیلی زود مشخص شد که بار ریموس بسیار سبک‌تر از سیریوس بود.

چون سیریوس با خشمی غیر قابل توقف به سمت ارتش سیاهی یورش برد و اون‌ها رو با حمله‌ی ناگهانیش غافلگیر کرد. درسته که ظاهر سیریوس تغییر کرده بود اما قلبش هنوز همون قلب قبلی بود. هنوز همون خون‌ها در رگ‌هایش جریان داشت و هنوز عنصر مرکزی‌اش تغییر نکرده بود.

باقی اعضای ارتش روشنایی درحال فرستادن طلسم های تهاجمی به سمت ارتش سیاهی، طلسم های محافظتی به سمت سیریوس و همزمان دفع طلسم های مرگبار سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت بودن. همه‌چی سریع پیش می‌رفت. ناگهان شکل ریموس دگرگون شد. کنترلش رو از دست داد. بدنش درحال تغییر شکل بود.
حالا دو گرگینه درحال حمله به ارتش تاریکی بودن.

---


از همینجا اعلام می‌کنم که معجون مادام پامفری خودم رو استفاده می‌کنم و عصای مرلین سالازار اسلیترین رو خیار می‌کنم. و به سوژه‌ها برخواهم گشت!
عارضم خدمتتون که...
im back

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 01:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به راستی که «قلب» واژه عجیبی است. در یک نگاه اشاره به یکی از اعضای بدن دارد که بی توقف و بدون تامل، به تمام بدن خون رسانی می‌کند. حتی مغز. اما وقتی که عمیق‌تر نگاه کرد، «قلب» درونی‌ترین چیزی است که در وجود ما نهفته است و اگر از آن به خوبی محافظت کرده باشی، درست در مواقعی که همه چیز در حال فروپاشی و نابودی است، حاضر می‌شود و عنان کار را به دست می‌گیرد.

این مسئله در مورد آریانا نیز به خوبی صدق می‌کرد. اون هرگز نمی‌خواست که دختری آسیب زننده و نابود کننده باشد. «قلب» مهربان و زیبای او، از هر زخمی که می‌زد به درد می‌آمد. اما وقتی عزیزترین کسان او در خطر بودند، چطور می‌توانست آرام بنشیند و کاری نکند؟ مخصوصا که اون نهانه بود و رنج بزرگی را تحمل می‌کرد. اما حالا آریانا قلبش را دیده بود و سرانجام توانسته بود با درون حقیقی خودش مواجه شود. پس با آنکه جسمش آسیب دیده بود، اما روحش قوی‌تر از هرموقع دیگری بود.

آبرفورث خواهرش را درآغوش کشید و بی معطلی او را بلند کرد. نگاهی به پیکر بی‌جان خواهرش انداخت:
- خواهر عزیزم!

آریانا با وجود آنکه جسمش بی جان بود و هوشیاری نداشت اما به طرز باورنکردنی‌ای لبخند ملیحی بر روی لبانش نشست.

همه ارتش سپید از تاثیرات سخن سالازار بر روی آریانا نگران بودند. سخنان سالازار نه تنها روی آریانا، بلکه بر روی تمام افراد ارتش سپید حقیقتا تاثیرگذار بود. اما واکنش آریانا تعجب همگی را برانگیخته بود. چطور ممکن است او از چنین سخنانی در امان مانده باشد و این چنین لبخند بزند؟ دامبلدورها همیشه شگفتی ساز بودند! این واکنش آریانا روح تازه‌ای به ارتش سپید دمید و آنان را بیش از پیش امیدوار کرد.

آبرفورث خواهرش را عقب کشید و مشغول مداوای زخم‌های او شد. در همین حال ارتش تاریکی لحظه تعلل نکرد و بی امان به شلیک طلسم ادامه داد. در سوی دیگر ارتش سپید نیز طلسم‌های آنان را پاسخ می‌گفتند و شجاعانه نبرد را ادامه می‌دادند. حضور بی‌نظیر و خستگی ناپذیر آنان، خشم ارتش تاریکی را بیش از هر زمان دیگری کرده بود.

اما سیریوس!
او آخرین لحظات شکل انسانی خود را پشت سر می‌گذاشت و درحال تبدیل شدن به یک گرگینه بود. در گوشه‌ای رنج می‌کشید و نبرد هم‌رزمانش را مشاهده ‌می‌کرد. تماما فقط یک جمله در ذهنش نقش بسته بود و آن هم همان جمله دامبلدور بود که به او گفته بود «در میان مبارزه با هیولا باید پایید و مراقب بود که خود تبدیل به آن نشوی.»
آیا پانمدی درحال تبدیل شدن به یک هیولا بود؟ خودش هم نمی‌دانست. اما مهتابی را به یاد داشت که او نیز یک عمر با چنین رنجی زندگی کرده بود و سیریوس چیزی جز «قلب» بزرگ و مهربان از مهتابی در خاطر نداشت. همین موضوع کمی ذهنش را تسکین می‌داد.

سرانجام نوبت به تغییر بود. زمان زندگی انسانی سیریوس به پایان رسید. پس از کمی فریاد و درد، حالا او تبدیل به یک گرگینه غول‌آسا و وحشی شده بود!

---------------------------------


به مدد نیروی روشنایی و با استفاده از عصای مرلین کبیر، لرد ولدمورت را هدف قرار می‌دهم و جان او را می‌ستانم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 01:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دروغ و فریب، سلاح خوبی بود. مخصوصا اگه بدونی که چه‌جوری ازش استفاده کنی. وقتی که دروغ و فریب، تنها سلاحی باشه که داری، چاره‌ای جز این نداری و محکومی به اینکه بدونی، چه‌جوری ازش استفاده کنی. دروغ و فریب، شمشیری دولبه‌س و برای اینکه بخوای با استفاده ازش، زخمی کاری و عمیق به کسی بزنی، مجبوری دست خودت رو هم ببری.

کشتی تا آب وارد عرشه‌ش نشه، غرق شدنش صرفا در حد احتماله. قلب وقتی از درون ضربه ببینه، میشکنه. آهن تا وقتی که درونش زنگ نزنه، قابل استفاده‌س. تعداد زیادی مانند چنین مثال‌ها، در محیط پیرامون ما و طبیعت وجود داره و نشون می‌ده که هر آسیبی، از درون نشات می‌گیره. اگه راه نفوذ به درون یه‌چیز رو بلد باشی، راه نابود کردنش رو قطعا می‌دونی.
برای نابود کردنش، به اطلاعات نیاز داری و یه استراتژی درست و منطقی.
اطلاعات، اینکه بدونی مرکزی ترین عنصر، در درون اون چیز چیه.
و استراتژی، راه نفوذی که برای رسیدن به اون عنصر مرکزی انتخاب می‌کنی.

تا در نهایت، بتونی به مرکز و درون نفوذ کنی و تاثیرتو بذاری. اونموقع دیگه حتی لازم نیست اقدام به آسیب زدن بکنی. تو به دست آدمی که می‌خواست خودکشی کنه، چاقو دادی و اون، خودش باقی پروسه رو طی می‌کنه.

سالازار اسلیترین همه‌ی این مسائل رو می‌دونست. اون خودش سال‌ها وقت گذاشته بود که عناصر مرکزی‌ای که فکر می‌کرد باعث ضعفش می‌شدن، از بین ببره و هیچ وابستگی‌ای به هیچ‌ چیز نداشته باشه. اما سالازار اسلیترین به رابطه‌ی بین عناصر متضاد دقت نکرده بود. به این دقت نکرده بود که وقتی روزی نباشه، شب ارزش نداره.
وقتی قلبی وجود نداشته باشه، مغز منطقش بی‌ارزش می‌شه.
وقتی احساسی وجود نداشته باشه، لذت پیروزی ارزشی نداره.
وقتی "نبودنی" باشه، حضورش به "بودن" ارزش می‌ده. وقتی نقطه‌ی ضعفی نباشه، نقطه‌ی قوت هیچ ارزشی نخواهد داشت.

و سالازار اسلیترین، سعی داشت با بهترین استراتژی‌ای که می‌تونست در نظر بگیره، به درون آریانا نفوذ کنه و عناصر مرکزیش رو تحت تاثیر قرار بده. با اینکه سالازار در انتخاب استراتژی بی‌نقص عمل کرده بود، ولی در اطلاعاتی که باید از قبل درنظر می‌گرفت، کمی دچار اشتباه شده بود. سالازار می‌خواست روح آریانا رو که عنصر مرکزی وجودی اون بود تحت تاثیر قرار بده. اما حرف‌هاش راه اشتباه رو طی کرده بودن و نتیجتا به مقصد اشتباه هم رسیدن.
حرف‌ها به روح آریانا نفوذ نکرده بود. صرفا ذهنش رو درگیر کرده بود.

آریانا به درگیری‌های ذهنی زیادی رسیده بود. تلاطم های فکری بهش این اجازه رو نمی‌داد که خودش رو کنترل کنه و بتونه تصمیم‌های درست رو بگیره. با خودش فکر می‌کرد که کار درست چیه؟ اما حرف‌های سالازار بهش اجازه نمی‌داد که جواب سوال رو ببینه.

آریانا توی همهمه‌ی بی‌امان افکارش، قلبش رو دید که تنها و با نگاهی غم‌زده، از دور داره به سمتش ‌می‌آد. خواست با خودش فکر کنه که درسته که به حرف قلبش گوش کنه؟ اگه ضعفش رو بروز بده چی؟ بعدا چطوری می‌تونه شرمندگی نگاه‌های سنگین داداش‌هاش رو تحمل کنه؟ کار درست چیه؟ چرا باید کشتن رو انتخاب کنه؟ یعنی انتخاب دیگه‌ای نداره؟ کار درست چیه؟ ای‌کاش می‌تونست به خونه گریمولد و برگرده! چرا اصلا به جنگ اومد؟ فکر می‌کرد که خیلی تنهاست! همه بهش نگا می‌کنن! باید چیکار کنه؟ کار درست چیه؟ کار درست چیه؟

وزوز سرش ساکت شد. به بالای سرش نگاه کرد. دیگه خبری از صدای کر کننده سوال‌های رگباری و فکرهای اذیت کننده نبود. قلبش بود که ایستاده بود. دستش رو محکم گرفته بود.
- به من گوش کن! کمکت می‌کنم...

جسم بی‌رمق آریانا روی زمین افتاده بود. آبرفورث با عجله به سمت آریانا دوید و نبضش رو چک کرد. آریانا زنده بود! گادفری و آلنیس و دیگر اعضای جبهه‌ی سفید، بلافاصله چوبدستی‌هاشون رو برای پوشش دامبلدورها بلند کردن و دورشون حلقه زدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/22 1:25:34
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نهانه‌ی آریانا همچنان در میان میدان جنگ می‌تاخت، موجی عظیم و ناآرام از سایه و جادوی خام که هر چه را در مسیر خود می‌یافت، در کام خویش فرو می‌برد؛ هیچ طلسمی قادر به مهار آن نبود، هیچ نیرویی توانایی مقابله با آن را نداشت، و حتی جادوگران باتجربه‌ای که سال‌ها در نبردهای خونین ایستادگی کرده بودند، اکنون در برابر طغیان این موجود که زمانی دختری از خاندان دامبلدور بود، قدمی به عقب می‌گذاشتند، چرا که چیزی که مقابلشان قرار داشت، دیگر انسانی نبود، دیگر دارای احساس و کنترل و اراده نبود، بلکه سایه‌ای زنده از خشم، هرج‌ومرج و نابودی محض بود که نه به دوستان خود رحم می‌کرد و نه به دشمنانش.

آریانا دیگر تحت فرمان کسی نبود، نه تحت کنترل برادرش، نه تحت راهنمایی ارتش سفید، و نه حتی تحت اراده‌ی خودش؛ جادویی که از درون او برخاسته بود، او را تسخیر کرده، به شکلی بی‌ثبات درآورده، و تمام محدودیت‌های انسان‌گونه‌اش را از میان برداشته بود. در هر حمله‌اش، موجی از نیروی سیاه‌رنگ به اطراف پرتاب می‌شد، ساختمان‌های فرو ریخته را بیشتر در هم می‌کوبید، اجساد بی‌جان را در تاریکی بلعیده و جادوگران مجروح را بی‌هیچ تفکیکی، چه از ارتش تاریکی و چه از ارتش سپیدی، به گرداب جهنمی خود می‌کشید.

در میان این آشوب، فنریر گری‌بک، با غرشی پر از خشم و هیجان، به سوی نهانه یورش برد، دندان‌های تیزش را بیرون داده، آماده برای دریدن، برای حمله، برای جنگیدن تا آخرین نفس، چرا که این همان چیزی بود که گرگینه‌ای همچون او همیشه می‌خواست: شکاری که فرار نکند، شکاری که مقاومت کند، شکاری که سرسخت باشد. اما او هیچ‌گاه در برابر موجودی همچون این قرار نگرفته بود، چیزی که نه زنده بود، نه مرده، نه می‌ترسید، نه فرار می‌کرد، و نه در برابر هیچ حمله‌ای عقب‌نشینی می‌کرد.

فنریر زوزه‌ای کشید، با چنگال‌هایی که در زیر نور ماه برق می‌زدند، جهید، اما درست پیش از آنکه به نهانه‌ی آریانا برسد، موجی از سایه، در هم تنیده با نیرویی ماورایی، همچون نیزه‌هایی از تاریکی، از دل وجود نهانه بیرون جهید و در کسری از ثانیه، بدن او را شکافت.

همه‌چیز در سکوتی مرگبار فرو رفت.

فنریر، که تا پیش از این وحشیانه در میدان جنگ به دنبال طعمه‌هایش بود، در یک چشم به هم زدن، در دل تاریکی مطلق فرو رفت. صدای ناله‌ی بلندی در فضا پیچید، اما حتی آن صدا نیز به سرعت در میان سایه‌های سرد و مرگبار نهانه گم شد. بدن او، که حتی به نفرین‌های مرگ نیز مقاوم بود، حالا به‌سرعت در میان این توده‌ی سیاه متلاشی شد، رگ‌هایش خشک شدند، پوستش ترک خورد و در نهایت، در میان انبوهی از جادو، از هم فروپاشید و هیچ چیز از او باقی نماند.

او مرده بود. و سپس، در میان این خاموشی و ترس، قهقهه‌ای برخاست، قهقهه‌ای که تاریکی را از درون شکافت و به درون قلب تمام حاضران رسوخ کرد.

سالازار اسلیترین می‌خندید.

نه خنده‌ای از سر لذت لحظه‌ای، نه نشانی از تمسخر ساده، بلکه قهقهه‌ای که گویی پژواکی از تاریخ، صدایی برخاسته از اعماق گذشته بود، چیزی که فراتر از میدان جنگ، فراتر از این نبرد، فراتر از این زمان و مکان بود، خنده‌ای که گویی خود جهان از آن هراس داشت.

او آرام به جلو آمد، با وقاری که حتی در میان این ویرانی خدشه‌دار نمی‌شد، شنل سیاهش در میان گرد و غبار شبانه پیچید، چشمانش که دیگر شباهتی به یک انسان نداشت، در میان نور لرزان شعله‌های سرخ و سبز می‌درخشیدند، و نگاهش به سوی تنها کسی دوخته شده بود که مرکز این آشوب را شکل داده بود: آریانا دامبلدور.

او به پیکر نهانه‌ی در هم پیچیده‌ی آریانا نگریست، موجودی که زمانی تنها یک دختر بود، یک خواهر، اما حالا چیزی بیش از آن شده بود، چیزی فراتر از آن. سالازار نگاهی آرام، اما عمیق به او انداخت، انگار که نهانه را در تمام شکوه سیاه و ویرانگرش تحسین می‌کرد، و سپس، با لحنی که در آن اطمینانی بی‌چون‌وچرا موج می‌زد، زمزمه کرد:

- تو کشتن را انتخاب کردی، آریانا.

صدایش در میان میدان جنگ پیچید، اما نیازی به بلند کردن صدا نداشت؛ هرکس که در آنجا حضور داشت، می‌توانست طنین حقیقت را در آن بشنود، کلماتی که مانند خنجری از جنس واقعیت، در جانشان فرو رفت.

- تو از خطی عبور کردی که هیچ بازگشتی ندارد، راهی را رفتی که پایان آن، تاریکی است و تاریکی تنها. این همان چیزی است که مردم هرگز درک نمی‌کنند؛ همیشه فکر می‌کنند که تاریکی در بیرون است، که باید با آن جنگید، اما تاریکی چیزی نیست که در جهان باشد، بلکه چیزی است که درون قلب‌هایشان رشد می‌کند. و تو، خواهر کوچک دامبلدور، حالا تاریکی را به قلب خود راه داده‌ای.

چهره‌ی جنگجویان ارتش سفید از ترس و ناباوری منجمد شد. آن‌ها اکنون حقیقتی را می‌دیدند که مدت‌ها از آن فرار کرده بودند، حقیقتی که سالازار از همان ابتدا طرحش را کشیده بود. او هرگز نیازی به کشتن آریانا، به شکست دادن او در نبرد نداشت؛ کافی بود او را مجبور به انتخاب کند، و او حالا انتخابش را کرده بود.

- همیشه گفته‌اند که نبرد یعنی کشتن دشمن، یعنی نابود کردن او. اما جنگ راه‌های بیشتری دارد، و یکی از آن‌ها این است که دشمن خود را به بخشی از خودت تبدیل کنی، نه با زور، نه با طلسم، بلکه با انتخابی که خود او انجام می‌دهد. آن لحظه که او فکر می‌کند هنوز در حال جنگیدن برای هدف خودش است، اما در حقیقت، دیگر هدفی ندارد جز ادامه‌ی مسیر تاریکی.

سپس لبخند زد، لبخندی که هیچ نشانی از محبت یا حتی رضایت نداشت، بلکه لبخندی بود که نشان از پیروزی مطلق داشت، پیروزی‌ای که نه با خون، بلکه با روح به دست آمده بود.

- تو دیگر برای من خواهی جنگید، آریانا. حتی اگر هنوز این را درک نکرده باشی.

قهقهه‌ای دیگر، بلندتر از قبل، در میدان جنگ پیچید، و در آن لحظه، همه فهمیدند که هیچ‌چیز از این نبرد، از این جنگ، از این تاریخ، همانند قبل نخواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نهانه‌ها موجودات عجیب و بعضا ناشناخته‌ای هستند. علت این که اکثرا به سنین بزرگسالی نمی‌رسند نیز همین است. آن‌ها نه‌تنها غیر قابل کنترل و خطرناک برای سایرین هستند، بلکه به خودشان نیز آسیب می‌زنند.

نهانه تناقض عجیبی است نه؟

جادویت را سرکوب می‌کنی و در عوض، تبدیل به یک جادوی غیر قابل کنترل قوی می‌شوی که مهار کردن آن ساده نیست! نه‌تنها توسط خودت بلکه حتی توسط سایرین.

به همین جهت بود که ارتش تاریکی با حمله‌ی نهانه‌ی آریانا که یک توده‌ی سیاه‌رنگ بزرگ بود، به زمین می‌افتند و جنبشی در بینشان بوجود می‌آید. آن‌ها راه‌های زیادی برای مقابله با انسان‌ها و سایر موجودات بلد بودند، اما نهانه؟

نهانه چیزی نبود که هر روز با آن مواجه شوی یا طرز مقابله با آن را یاد بگیری. بسیاری از طلسم‌ها در یک توده‌ی سیاه‌رنگ اثرگذار نبود. برعکس اژدها که اکثر طلسم‌ها قابلیت نفوذ به پوستش را نداشت و در نتیجه آن را بی‌اثر می‌کرد، برای نهانه همه چیز برعکس بود. نهانه جادوها را در خود فرو می‌خورد بدون آن که آسیبی ببیند.

برای همین هم بسیاری از طلسم‌هایی که اندک سربازان ارتش تاریکی که قادر به برخاستن از سر جایشان بودند و به سمت نهانه روانه می‌کردند، تاثیری بر روی آن نمی‌گذاشتند و نهانه اثری از متوقف شدن یا کند شدن حرکتش از خود نشان نمی‌داد.

در این میان تنها گلرت گریندل‌والد بود که تجربه‌ی رویارویی با یک نهانه را داشت. اما او نیز می‌دانست زمانی یک نهانه آسیب‌پذیر است که اثری از صاحبش در خود نشان دهد و در واقع در جنجال نهانه ماندن یا دوباره تبدیل به انسان شدن است. آن زمان بود که هدف قرار دادن و آسیب زدن به او ساده بود، زیرا تنها کافی بود صاحب نهانه را نشانه بگیری.

با این حال، آیا آماده بود تا برای دومین بار باعث آسیب رساندن به خواهر شخصی شود که زمانی احساسات عمیقی بینشان جریان داشت؟

در این لحظه نهانه‌ی آریانا به سرعت به جلو می‌تازید و هر آن که را سر راهش می‌دید به نابودی می‌کشاند و خسارات زیادی به ارتش تاریکی وارد می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اما ابرفورث تنها کسی نبود که عصبانی شده بود. آریانا با هر جمله‌‌ای که از دهان سیبل خارج می‌شد، برافروخته‌تر و عصبانی‌تر می‌شد. آریانا در نبردی درونی برای کنترل کردن نهانه‌ش بود. نهانه‌اش همراه با بیشتر شدن خشمش، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. جنگ درونی آریانا دیگر به بیرون رسیده بود. مشت‌هایش می‌لرزید. دورش را چند هاله‌ی سیاه نهانه پر کرده بودند.

آلنیس، روندا و چند نفر دیگر از اعضای محفل برای آرام کردن آریانا جلو آمدند اما آریانا همه‌ی آنها را عقب زد.
- جلو نیاین... ازم فاصله بگیرین... فقط ازم دور شین...

صدای آریانا می‌لرزید. نهانه در حال پیروز شدن بود.
- داداشی برو عقب...

ابرفورث به آریانا نگاه کرد. با دیدن آریانا حرف‌های سیبل را از یاد برد و خواست به آریانا نزدیک شود تا آرامش کند که با فریاد آریانا متوقف شد.
- میگم برو عقب! الان دیگه دیره... فقط برین عقب...

چند لحظه‌ای بود که ابرفورث آوار را کنار زده بود. گرد و خاک داشت فرو می‌نشست. دیگر وقتی نمانده بود. ابرفورث به سرعت عقب رفت و بقیه را هم تا حد امکان عقب راند.
و در همان لحظه...
وقتی گرد و خاک فرونشست...
آریانا تسلیم نهانه‌اش شد...

آریانا دوباره نهانه شد و موج بیرون آمدن نهانه‌اش آنقدر زیاد بود که کل ارتش تاریکی را که در نزدیکیش بودند به زمین انداخت و بلافاصله به سمت آنها حمله‌ور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 19:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صدای قهقهه تیز و بلندی که از پشت آوارهای سقف به گوش رسید، آلنیس، آریانا، ابرفورث و سایرین را از جا پراند. پس از اتفاقات دقایق گذشته انتظار خشم و عصبانیت سالازار و لرد ولدمورت را داشتند. اما در عوض خنده‌ای تمسخر آمیز نصیبشان شده بود.

این بار ورق چرخیده بود و خشم و عصبانیت سهم ابرفورث شده بود. چوبدستی‌اش را بلند کرد تا آوار را کنار بزند. گویی میخواست تمام خشمش را در چوبدستی‌اش جمع کند و یکراست به سمت جمعیت آنسوی آوار بفرستد. اما در آخرین لحظه دست ریموس روی دستش قرار گرفت. نگاهش را از خرابه های مقابلش برداشت و به چشم های ریموس دوخت.

در چشم های او میتوانست دعوت به آرامش را ببیند. به وضوح با نگاهش به او می‌گفت که حالا زمانش نیست. آن‌ها مدتی زمان نیاز داشتند تا به زخمی ها برسند و البته گفته‌های سالازار را بسنجند.

- تا کی قراره اون پشت مخفی بشین؟ یا نکنه فکر کردین پشت این چند تیکه آشغال جاتون امنه؟

لحن صدای سالازار سراسر تحقیر بود و این خشم ابرفورث را بیشتر می‌کرد. اما می‌دانست حق با ریموس است و حالا زمان انتقام نیست. آرام چوبدستی اش را پایین آورد و گامی به جلو برداشت تا همراه سایرین برود ولی صدایی با لحنی پر از کینه و نفرت آن‌ها را سر جایشان متوقف کرد.

- انگار فریب‌کاری و دروغ تو خانواده دامبلدور ارثیه. اون پیرمرد هم تمام عمرش رو با دروغ گذروند. عادت داشت از بقیه سواستفاده کنه. مثل حالا که داره با سایمون این کارو می‌کنه. براش فرقی نداره اعضای خانواده‌اش باشن یا یه غریبه... اون دوست داره بازی کنه. ظاهرا تو هم مثل اونی ابرفورث... تو هم بازی رو دوست داری! تو هم سواستفاده کردن و پا گذاشتن رو دیگران برای بالا رفتن رو دوست داری. فقط ادعا می‌کنی که با برادرت فرق می‌کنی... تو درست مثل اونی! پشت بقیه مخفی می‌شی تا جونشون رو برات بدن و تو زنده بمونی و جشن بگیری. به نظرت این پیروزی لذت بخشه؟

این جملات برای تحریک کردن ابرفورث به حد کافی تاثیر گذار بودند. آنقدر تاثیر گذار که پیش از اتمام جملات تریلانی آوار سقف فرو ریخته از بین رفته بود و تنها ردی از گرد و غبار به جا گذاشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1403 18:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: ارتش تاریکی برای به قدرت رساندن گلرت گریندل‌والد به وزارتخانه حمله کرده و پس از تخریب مناطقی از لندن، به ساختمان وزارتخانه رسیده است. ارتش سفید، با توجه به شناختی که از ساختار وزارتخانه دارند، به دستور وزیر تصمیم می‌گیرد که ارتش تاریکی را به داخل بکشد و نبرد را در داخل ساختمان ادامه دهد. لرد ولدمورت در ساختمان با آریانا، گادفری و آلنیس درگیر می‌شود. آبرفورث به کمکشان می‌آید اما سالازار اسلیترین، سایمون دامبلدور را در دست گرفته و وارد وزارت‌خانه می‌شود.


دروغ و فریب، سلاح خوبی بود. حتی برای کسی که علاقه‌ای برای استفاده ازش نشون نده. حتی زمانی که تو هیچ دخل و تصرفی داخل جریان نداشته باشی و نوک پیکان حیله‌ای که دشمن به سمت تو گرفته باشه، به‌طور ناگهانی به سمت خودش بچرخه. حتی اگه تو دلت نخواد از اون نوک تیز سلاح استفاده کنی و باهاش به حریفت آسیب بزنی. در هرصورت دروغ و فریب، سلاح خوبیه و وقتی که تورو انتخاب کرده که ازش استفاده کنی، اشتباهه که استفاده نکنی.

حالا این سلاح خطرناک، توی دامن ارتش روشنایی افتاده بود. ارتش که دنبال راهی برای وقفه انداختن در بارش آتش بی امان حمله‌های ارتش تاریکی بود، باید از هر فرصتی نهایت استفاده رو می‌کردن. و کردن!
ناگهان، آلنیس، گادفری و آبرفورث به طور هماهنگ، طلسمی روانه‌ی سالازار اسلیترین کردن و سالازار که انتظار حمله رو داشت، اما غافلگیر شده بود، در وضعیتی بی‌تعادل با یک حرکت تمامی طلسم هارو دفع کرد. اما با برخورد طلسم ها به سقف اتاق، سقف فرو ریخت.
حالا با ریزش سقف مانعی بین لرد، سالازار و ارتش روشنایی ایجاد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!