شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
درست مشخص نیست که زندگی پس از مرگ وجود دارد یا نه. افرادی به آن باور دارند و تمام عمر سعی می کنند توشه مناسبی با خود به زندگی جاودانه پس از مرگ ببرند. افرادی هم به آن اعتقاد ندارند و تمام تلاششان را می کنند تا هرچیزی که میخواهند از همین دنیا به دست بیاورند. ملانی استانفورد از دسته دوم بود. او هیچ اعتقادی به پاداش ها و لذت های بی پایان پس از مرگ یا مجازات و شکنجه بی نهایت نداشت. از نظر او هرچیزی که میخواستی در همین دنیا وجود داشت و فقط یک فرصت داشتی که آنهارا به دست بیاوری. خوبی و بدی وجود نداشت، فقط قدرت بود...و کسانی که آنقدر ضعیف اند که نمی توانند آن را به دست بیاورند.
او ضعیف بود که به این وضع افتاده بود، اگر قبل از برخورد اخرین چاقو قفسه سینه اش را طلسم نکرده بود الان مرده بود. البته شاید فرقی نداشت، حالا در دریاچه ای از خون خودش دراز کشیده بود و فکر می کرد. طلسم های درخشان از بالای سرش رد می شدند. مرگخواران سعی می کردند همدیگر را پیدا کنند و مبارزه کنند. کسی فکر نمی کرد ملانی زنده باشد و این برای او فرصت خوبی بود.
تصمیمش را گرفته بود. پیروزی ارتش تاریکی ارزشش را داشت. به آرامی چوبدستی اش را از جیبش درآورد و با اخرین توانی که داشت آن را روی نشان شومی که روی بازویش داشت گذاشت. نشان شوم او برخلاف بقیه قرمز رنگ بود و ملانی چیز خاصی را درونش جاسازی کرده بود. نفرینی که فقط مرگخواران از آن خبر داشتند. -مورس میراژ موردر.
علامت شومی قرمزرنگ، بزرگتر و درخشانتر از همیشه بالای سر ملانی تشکیل شد. مرگخواران با نگاه به ملانی و علامتش بلافاصله ماسک های سیاهشان را به صورت زدند. حتی گلرت، سالازار و خود لرد هم حالا ماسک به چهره داشتند. شاید این آخرین امید برای اتحاد دوباره و پیروزی ارتش تاریکی بود.
ملانی با این کار درواقع خودش را لو داده بود و اخرین شانس زنده ماندن را از دست داده بود. اما اثری از پشیمانی در چهره اش نبود. او خونین و خندان سعی کرد روی پایش بایستد. دستانش را باز کرد و با تعظیم کوتاهی به ارتش سفید که با بهت به او نگاه می کردند فریاد زد. -با نشان شوم من، مزه ناامیدی رو بچشید.
چیزی که جلوی طلسم ها و چاقوها را گرفته بود که به سمت ملانی پرتاب نشوند فقط یک چیز بود. نشان شوم قرمزرنگ همه جا را پر از مه سرخ فامی کرده بود و علاوه بر ماری که از دهانش بیرون زده بود اشباح درحال سرازیر شدن بودند.
اشباح کسانی که از دست رفته بودند با دست های دراز شده و چشمان ناامید به طرف دوستان و آشنایانشان می رفتند. آریانا با چشمانی که خون از آن می چکید به سمت ابرفورث می رفت. -آلبوس منو کشت، تو میدونی، من نمیخواستم بمیرم...
شبح خونین خود آلبوس به سمت آقای تال می رفت. -امیدوار بودم اینجوری نشه... -نه تو زنده ای! خودم دیدم...
مالکوم سعی کرد از شبح دوری کند و به دنبال دوستانش گشت، اما همه چیز در مه سرخ رنگ محو شده بود. نشان شوم قرمزرنگ ملانی طلسمی با خاصیت توهم زا بود با اثر تشدید ترس از دست دادن دوستان و عزیزان کسی که آن مه را تنفس می کرد فلج می کرد.
ماسک مرگخواران جلوی استنشاق مه را می گرفت و حالا آنها داشتند با هم متحد می شدند تا ارتش سفید را که حالا در مه سکندری می خوردند شکار کنند.
ملانی ساحرهی با مهارتی بود و هر زمان دیگری به این شکل مورد حمله قرار میگرفت، احتمالا خودش را به سادگی نجات میداد. در واقع بسیاری از جادوگران و ساحرگانی که در دو ارتش تاریکی و سفید قرار داشتند اینگونه بودند، خصوصا فرماندهانشان.
اما عنصر غافلگیری یکی از مهمترین ابزارهایی است که در جنگ میتوانی از آن بهره ببری، اگر که آن را مهمترین ندانی! چه بسیار جنگهایی که با سلاحهای ضعیفتر و تعداد کمتر، فقط به لطف عنصر غافلگیری به پیروزی ختم شده است. حال آن که در این جنگ، جادو حرف اول را میزد و سربازان هر دو جبهه مهارتهای زیادی در نبرد با دیگری داشتند و نمیشد یکی از دو ارتش را به طور قطع ضعیفتر از دیگری نامید.
بنابراین، چاقوهای برندهای که هیبرنیوس بر اثر حملهی غافلگیرانهی ارتش سفید به سمت ملانی پرتاب کرده بود، نه به ملانی فرصتی برای واکنش داده بود و نه به همرزمان سیاهش که برای دفاع از او حرکتی نشان دهند. چاقوها در چند نقطه از بدن ملانی فرو میروند و بلافاصله او را از توان جنگیدن میاندازند.
خون شدیدی از نقاط مختلف بدنش شروع به سرازیر شدن میکند و در حالی که خیال میکرد این آخرین دردهایی است که حس میکند، چند چاقوی دیگر برای اطمینان از جان دادن او به دنبالش پرتاب میشوند و بخشهای دیگری از بدنش را هدف قرار میدهند و درد را به اوج خود میرسانند.
ملانی روی دو زانو خم میشود و پیش از آن که بدنش تعادلش را از دست دهد و به طور کامل روی زمین سرد نبرد فرود آید، جانش از بدنش پر میکشد. تنها بعد از مرگش است که بدنش به آرامی میافتد و بر روی زمین آرام میگیرد.
وضعیت سایر رزمندگان ارتش تاریکی نیز بهتر نبود. تعدادی همین الان هم جان داده بودند و بسیاری دیگر یا زخمی شده بودند یا به عقب رانده شده بودند. بدتر از آن روحیهشان بود که با حملهی هولناک و ناگهانی ارتش سفید همچون دیواری از شیشه فرو ریخته بود.
نگرانی را میشد در چهرههای سه ارباب تاریکی که لشکرشان هماهنگیاش را از دست داده بود و هرج مرج جای آن را گرفته بود هم دید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/22 21:34:13
دروغ و فریب، سلاح خوبی بود. مطمئنا کسی رو که جلوی تو ازش استفاده میکنه رو نسبت بهت به برتری میرسوند. یه برتری منزجر کننده! کسی که به داشتن این برتری افتخار میکرد، مطمئنا هیچ رنگی از زندگی ندیده بود و هیچ بویی از عشق نبرده بود و ارتباطی با این دو مسئلهی مهم نگرفته بود. به هرحال فریب هم یک نوع استراتژی بود که باید انتخاب میشد.
برای مقابله با هیولاها باید مراقب باشی، که مثل اونا نشی. ولی تا وقتی ندونی که یه هیولا دقیقا برای مبارزه چه روش هایی استفاده میکنه و به طرز فکرشون پی نبری و اهدافشون رو درک نکنی، مطمئنا چیزی جز شکست عایدت نمیشه. شکست، اصلا گزینهی مناسبی نیست وقتی که مطمئنا پیروزی میتونه هدف های تو رو راحت تر محقق کنه. هدف هایی که شاید به بهتر کردن دنیا کمک کنه.
آلبوس دامبلدور، از زمانیکه متوجه شد ارتش تاریکی برای دزدیدن سایمون، گلرت گریندوالد رو به خونهی گریمولد فرستاده بود، فهمید که ارتش تاریکی قصد داره برای رسیدن به وزارتخونه اونم به راحت ترین شکل ممکن، ابتدا خودش رو زمینگیر کنه. وقتی که ارتش روشنایی دامبلدور رو از دست بده، دیگه هیچ چیز جلودار ارتش تاریکی نخواهد بود. پس دامبلدور از همون ابتدا پیشبینی کرد که قراره متحمل بزرگترین فداکاری های عمرش بشه.
فرار دیگه کافی بود. وقتش شده بود که دامبلدور با حقیقت پیش روش مقابله کنه.
ارتش تاریکی به دنبال مهم ترین عنصر ارتش روشنایی بود و دامبلدور میخواست اون عنصر رو دو دستی تقدیمشون کنه. این موضوع وقتی روشن شد که دامبلدور، به تنهایی در میدان نبرد وزارتخونه، روبروی سالازار اسلیترین، لرد ولدمورت و گلرت گریندلوالد ایستاده بود. سکوت دامبلدور، لبخند زنندهای به لب سه ارباب تاریکی انداخته بود. اونها از اینکه تونسته بودند دامبلدور رو به قدری زمینگیر کنن که خودش، با پای خودش به تنهایی به مصاف اونها بیاد، رضایت کامل داشتن.
چند لحظه بعد از اینکه صدای آپارات دامبلدور به میون میدان نبرد پیچید، دامبلدور سکوت سنگین حاکم بر فضا رو شکست. - میدونم که شما دنبال من هستین. حالا من اینجام!
لبخندی که تابهحال هیچکس این چنین گشاده به روی لبهای رده بالاهای ارتش سیاهی ندیده بود، گشاد تر شد و رضایت کامل اونها به چهرهشون و چشمهای افروختهشون سرایت کرد. - پس بالاخره سر عقل اومدی، پیرمرد!
لرد ولدمورت با اکراه گفت. دامبلدور چشمانش را ریز کرد و با نگاهی از بالای عینکهایش به چشمان ولدمورت خیره شد. - مطمئنا قبل از اینکه بخواین جون من رو بگیرین، به معاملهای که براتون پیشنهاد دارم گوش خواهید داد.
نگاههای پرسشگری بین ولدمورت و سالازار رد و بدل شد. گلرت با نگاهش منتقل کرد که هیچ اعتمادی به آلبوس دامبلدور نداره و راضیه که هرچه سریعتر اونو بکشه. - وقتی که داری میمیری معامله به چه دردت میخوره؟
آلوبس دامبلدور دستش رو که مدتها بود در جیبش نگه داشته بود، بیرون آورد. جسمی براق، سخت و درخشان در دستانش بود. هیچکس نمیتونست رنگ قرمز درخشان اون جسم رو نشناسه. سنگ قدرت!
- فکر میکنی حرفت رو باور میکنیم؟ ما با کشتنت هم سنگ رو به دست میآریم. - ولی من چیزی که میخواستم رو به دست آوردم، تام!
طلسمی از پشت سر اربابان تاریکی به سمتشون روانه شد و حالت مستحکم و با ثبات اونها رو بههم زد. در پی طلسم صدایی آرام اما مطمئن همهرو متوجه خودش کرد. - جادوگرهای انگشت شماری هستن که طلسم آئینه و تصویرسازی رو بلد هستن. اما همهشون عضو ارتش تاریکی نیستن!
در پی فریبی که ارتش تاریکی به سادگی خورده بود، ارتش روشنایی فرصت کرده بودن که خودشون رو جمع کنن. حمله های زیادی اتفاق افتاد. در پی آوار هایی که از ضد طلسمی که آلنیس بر روی طلسم مرگ ملانی استانفورد ریخته بود، ملانی زخمی عمیق برداشته بود و هیبرنیوس تال فرصت رو از دست نداد و چاقو های بسیاری رو به سمت ملانی روانه کرد. ناهماهنگیای که ایجاد شده بود خیلی وضاح میگفت که ارتش تاریکی غافلگیر شده بود.
درست زمانی که جسم سیبل به زمین برخورد کرد و دردی کشنده در قلبش احساس کرد، تمام سرها به سمتی دیگر چرخیده بود. همه چنان درگیر نبرد بودند که متوجه او نشدند. خون تمام بدنش را سرخ کرده بود و چشمانش هر لحظه تیره تر میشدند. زمان زیادی برایش باقی نمانده بود. در مقابل چشمانش سالازار را میدید که با دامبلدور درگیر شده بود. درست در لحظه ای که چشمانش در حال بسته شدن بودند، دستی دور کمرش حلقه شد و او را به گوشه ای کشاند. از میان چشم های در حال بسته شدنش توانست شمایل دوریا را تشخیص دهد.
دوریا به سرعت خنجر را از قلبش بیرون کشید و زیر لب شروع به خواندن طلسم هایی کرد. وقتی طلسم ها تمام شدند، سیبل ضعیف و زخمی ولی زنده بود! فقط مدت کمی زمان نیاز داشت تا دوباره نیروی قبلی اش را باز یابد.
چشم های باز سیبل رو به دوریا لرزان ولی پر از قدردانی بودند.
پناهگاه محفل ققنوس
اگر بخواهی در زندگی و مرگ به دنبال ذرهای رحم و مروت باشی، بزرگترین اشتباه بشر را مرتکب شدهای. هیچکدام ذرهای برای احساسات آدمیزاد ارزش قائل نیستند. اولی ماندگار نیست و دومی از قبل خبر نمیدهد. چهرهی مرگ گاهی شبیه پیرمردی فرتوت و ازکارافتاده است که با کشیدن نفسهای آخر، از درد و رنج و کولهباری از خاطرات تلخ و شیرین رها میشود، گاهی شبیه به موجود معصومی میشود که حتی بهدرستی طعم زندگی را نچشیده و درک درستی از اطرافش به دست نیاورده است.
افسانهها از نفرینهایی میگویند که در کُشتن برخی آدمها گریبانگیر قاتل میشوند و در کنار آن، بیشمار کودک در طول تاریخ قربانی شدهاند تنها با تصور اینکه قربانی شدن آنها بلا و مصیبت را از قبیلهای دور نگه میدارد.
گلرت گریندلوالد از گوشهی چشمانش متوجه حضور آشفتهی آلبوس دامبلدور در پناهگاه محفل شد. میدانست برای اجرای تصمیم خود، فرصت زیادی ندارد. آلبوس دامبلدور سالها پیش خنجری از خیانت در دل او کاشته بود و فراتر از هر جبهه و هدفی که داشت، این تنها فرصت او برای زدن آخرین زخم کاری به دامبلدور بود.
آلبوس دامبلدور چوبدستیاش را به سمت گلرت گریندلوالد گرفته بود و گلرت گریندلوالد بدون آنکه ذرهای رحم در نگاهش باشد، آرام و متین سایمون را در آغوش خود تکان میداد و چوبدستیاش روی پیشانی سایمون بود.
گلرت آهسته زمزمه کرد: آواداکداورا
آلبوس پیش از اینکه گلرت طلسم مرگ را جاری کند ضدطلسم را به سمت او روانه کرده بود.
اتاق پر شد از نور سبز و سفید.
آلبوس برای چند لحظه نمیتوانست چیزی ببیند.
صدای گلرت در فضا طنینانداز شد:
- آلبوس عزیز... فکر نمیکنی زیادی پیر شدی و خیلی چیزها رو فراموش کردی؟ ما قبلاً این بازی رو نکرده بودیم؟
دنیا بر سر آلبوس خراب شد. به یادش آمد. طلسم آینه. گلرت از طلسم آینه استفاده کرده بود. ضدطلسمی که دامبلدور فرستاده بود صرفاً به فضایی خالی که فقط تصویر گلرت را نشانش میداد رفته بود.
گریندلوالد درست در نقطه مقابل، با همان فاصله چندمتری پشت سرش ایستاده بود. جسم بیجان سایمون را مقابل آلبوس روی زمین انداخت و با لبخندی شریرانه از آنجا غیب شد.
آلبوس دامبلدور بیحرکت همانجا ایستاده بود و محو تماشای سایمونی شده بود که از بیبازگشتترین طلسم تاریخ جان سالم به در نبرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
خلاصه: زمان تغییر فرا رسیده است! ارتش تاریکی، در تلاشی برای به قدرت رساندن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریک تمام دوران، یعنی گلرت گریندلوالد، به وزارت سحر و جادو حمله کرده است. پس از ایجاد وحشت و ویرانی در لندن و تخریب نقاط مهم شهر، اکنون نبرد اصلی به داخل وزارتخانه کشیده شده است. ارتش سفید، با استفاده از آشنایی دقیق با ساختار وزارتخانه، نقشهای طرح کرده تا ارتش تاریکی را به درون ساختمان بکشاند و درگیری را در فضایی کنترلشدهتر ادامه دهد. اما این نقشه، تنها به تشدید ویرانی منجر شده و جنگ در هر گوشهی ساختمان شعلهور شده است. در میان این نبردها، سیریوس بلک، پس از گاز گرفته شدن توسط فنریر گریبک، تبدیل به یک گرگینه شده است. همزمان، مرگخواران اطلاعاتی مخفی را فاش کردهاند که نشان میدهد فردی به نام سایمون دامبلدور وجود دارد. ارتش سفید گمان میکند که او برادر دامبلدور باشد، اما نسبت واقعی او همچنان در هالهای از ابهام است. درگیریها شدت میگیرند و اولین تلفات جنگ رخ میدهند. در یک نبرد سرنوشتساز، هیزل و نیکلاس، دو عضو قدرتمند ارتش سیاه، با شجاعت به صفوف ارتش سفید یورش میبرند، اما در نهایت شکست خورده و اسیر میشوند. سالازار اسلیترین، که هیچ اعتقادی به نگه داشتن اسیران جنگی ندارد و این اتفاق را نشانهی ضعف در ارتش تاریکی میداند، بدون لحظهای تردید، دستور قتل آنها را صادر میکند، و این فرمان بلافاصله اجرا میشود. اما این تازه آغاز جنون واقعی جنگ است. سبیل، پس از مشاهدهی مرگ همرزمانش، از خشم منفجر شده و با طلسمی تاریک و سهمگین، آریانا دامبلدور را به کام مرگ میکشاند. حالا، با سقوط آریانا، دو نفر از نزدیکترین افراد به او، از شدت خشم و درد، کنترلی بر خود ندارند: هیبرنیوس، بهتنهایی به میان ارتش تاریکی حمله کرده و در حال وارد کردن خسارتهای سنگین به نیروهای تاریکی است. در همین حال، آلبوس دامبلدور، آمادهی پایان دادن به این جنگ، به مصاف دشمنی قدیمی میرود: سالازار اسلیترین.
-------- آلبوس دامبلدور، با چهرهای که دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت، چوبدستیاش را به سمت سالازار اسلیترین نشانه رفت، و بدون هیچ درنگی، طلسمها یکی پس از دیگری از نوک چوبدستی پیر اما قدرتمندش آزاد شدند. جادوی خالص، پیچیده و بیرحم، در فضا چرخید، شعلهور شد، و مانند شهابهایی که از آسمان فرو میافتند، به سمت سالازار یورش برد.
سالازار اسلیترین، با تمام قدرتی که در خود داشت، یکی پس از دیگری این طلسمها را منحرف کرد، اما آسان نبود. انفجاری از آتش آبیرنگ که مسیر را میبلعید و با حرارت غیرطبیعیای که تنها از یک جادوی کهن سرچشمه میگرفت، به او حملهور شد. سالازار چوبدستیاش را با دقت چرخاند، نیروی آتش را با تاریکی محض در هم آمیخت، و با جادویی که از اعماق تاریخ برخاسته بود، آن را خاموش کرد.
دامبلدور نفسنفس میزد، اما چشمانش پر از خشم بود. سالازار، که اکنون ضربان شدید نبرد را در رگهایش حس میکرد، خندهای تلخ بر لب آورد. - چنین واکنشی از تو بعید بود، آلبوس.
او چوبدستیاش را با وقار در هوا چرخاند، خاکسترهای شعلههای مرده را از ردایش تکاند و با نگاهی آرام اما خطرناک به دامبلدور نگریست. - یعنی واقعاً بعد از اینهمه سال، تو هم گرفتار احساسات شدی؟ همیشه فکر میکردم تو فراتر از این چیزهایی. مرگ در جنگ یک چیز عادیه، همه میمیرن، آلبوس. آیا این حقیقت انکارناپذیر هنوز هم برای تو غیرقابل درک مونده؟
دامبلدور، که چشمانش از خشم برق میزد، یک قدم جلوتر آمد، چوبدستیاش را محکم در دست فشرد و گفت: - نه، سالازار. تو درکی از عشق به خانواده نداری. به همین دلیله که نمیفهمی چرا بعضیها مرگ رو نمیتونن بهعنوان یه اتفاق عادی بپذیرن.
سالازار لحظهای سکوت کرد. سپس، با آرامشی که بیشتر از هر چیز دیگری ترسناک بود، لبخند زد. - راست میگی. من هیچوقت نفهمیدم خانواده چه اهمیتی داره. اما یه چیز رو خوب میدونم، و اون اینه که اگه تو اینجایی، یعنی سایمون دیگه محافظتشده نیست.
چشمان آلبوس گشاد شد.سالازار ناگهان قهقههای شیطانی سر داد، قهقههای که در میان شعلهها و دودهای سنگین، همچون ناقوسی از ویرانی در فضای میدان جنگ پیچید. - گلرت مدتیه که دنبال جدیدترین عضو خانوادهی دامبلدور میگرده، و حالا که تو اینجایی، اون احتمالاً دیگه خیلی دور نیست.
آلبوس که رنگ از چهرهاش پریده بود، چند قدم عقب رفت. قلبش، که تمام مدت با خشم و انتقام میتپید، حالا با ترس و نگرانی فرو ریخت. او نمیتوانست سایمون را از دست بدهد. نه حالا. نه به این زودی.
سالازار همچنان ایستاده بود، دستهایش را در هم گره کرده و با آرامشی مکارانه به چهرهی دامبلدور نگاه میکرد. او همهی اینها را از همان ابتدا طراحی کرده بود، تمام این نبرد، تمام این جنگ، فقط راهی برای منحرف کردن او بود.دامبلدور بهسرعت چوبدستیاش را بالا برد، یک طلسم نامرئی را زمزمه کرد، و در کسری از ثانیه، در میان چرخشی از نور نقرهای، ناپدید شد.
کمی آنورتر - پناهگاه محفل ققنوس
آلبوس دامبلدور با شدت از میان چرخشهای طلسم انتقالیافته ظاهر شد، پاهایش با صدای محکمی روی کف چوبی پناهگاه محفل ققنوس فرود آمدند، اما حتی لحظهای برای تنظیم نفسهایش فرصت نیافت. هنوز خاکستر جادوی سفر در زمان از میان شنلش پراکنده نشده بود که چشمهایش با بدترین کابوس ممکن روبهرو شدند.
گلرت گریندلوالد، آرام، با لبخندی که مانند سایهای محو اما مرگبار بر لب داشت، در میان نور کمرنگ شمعهای نیمهسوختهی پناهگاه ایستاده بود. ردای بلند و باشکوهش، بیهیچ زخم یا آشفتگی، روی شانههایش افتاده بود، انگار که جنگ هرگز به او نرسیده است، انگار که تمام آشوب و خونریزی که دقایقی پیش دامبلدور از آن گریخته بود، هیچ ربطی به او ندارد. اما چیزی که دهشتناکتر از حضور او بود، چیزی که هوای پناهگاه را در یک لحظه سنگینتر از خود مرگ کرد، چیزی که هر ضربان قلبی را برای لحظهای متوقف میساخت، همان موجود کوچک و بیدفاعی بود که در دستانش آرام گرفته بود.
آریانا در میان میدان نبرد به دنبال برادرش آلبوس میگشت. شنیده بود که برادرش آمده. تمام این مدت دوری از آلبوس برایش سخت بود. قلبش تندتر از همیشه میتپید و چشمانش مشتاقتر از همیشه برای دیدن برادرش بود. دلتنگ بود. پیش میرفت و برادرش را صدا میزد. - داداشی؟ داداشی آلبوس؟
در یک لحظه که چرخید، با سیبل رو به رو شد. چشمان سیبل پر از خشم و نفرت بود. نفرتی که آریانا تا به حال شبیه آن را ندیده بود. و لحظهای بعد، قبل از این که کسی بتواند کاری کند، طلسم سیاهی از نوک چوبدستی سیبل آزاد شد به قلب آریانا اصابت کرد.
نه خونی بود، نه جیغ و گریهای، تنها یک لحظهی درد بود. تنها برای لحظهی کوتاهی محل برخورد طلسم با سینهاش درد گرفت و بعد... بعد ناگهان سبک شد. و جسمش را دید که روی زمین افتاد...
چند لحظهای طول کشید تا آریانا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. سبک بود. این سبکی با سبکیای که هنگام نهانه شدن داشت فرق میکرد. این طوری بود که انگار از همه چیز رها شده. او مرده بود و حالا، فقط ایستاده بود و تماشا میکرد و نمیتوانست هیچ کاری کند.
بدن بیجان خودش را میدید که روی زمین افتاده. هیبرنیوس اولین کسی بود که متوجه مرگ آریانا شد. او را در آغوش گرفته بود و میگریست. آریانا میدید که هیبرنیوس خودش را به خاطر دیر رسیدنش سرزنش میکند. جلو رفت و او را در آغوش گرفت. - غصه نخور عمو تال! اشکالی نداره! من حالم خوبه!
اما هیبرنیوس نه آغوش آریانا را حس میکرد و نه صدایش را میشنید. فقط برای لحظهای انگار، چیزی آرامش کرده بود. و در همان لحظه بود که برادرش آلبوس رسید. آلبوس آریانا را صدا میزد و تلاش میکرد با طلسمهایی که بلد بود او را برگرداند.
- داداشی من اینجام! داداشی بس کن! داداشی این چیزا جواب نمیده! من دیگه مردم!
آریانا بلند فریاد میزد اما آلبوس هم صدایش را نمیشنید. بالاخره هیبرنیوس آلبوس را قانع کرد که آریانا دیگر رفته. بعد هم خودش بلند شد و رفت. قدم هایش محکم بود و دیگر هیچ چیز جلودارش نبود. آلبوس اما، هنوز آنجا بود و آریانا را در آغوش گرفته بود و خاطراتش با آریانا در ذهنش مرور میشد. آریانا هم همراه با آلبوس تمام آن خاطرات را میدید.
- داداشی بیا برام قصه بگو تا بخوابم! لطفا!
آلبوس به چشمان آریانا که پر از شوق بود نگاه کرد. - برو توی تختت تا منم بیام.
آریانا با خوشحالی به سمت اتاقش رفت. روی تخت، پتو را روی خودش کشید و عروسکش را بغل کرد. آلبوس لبهی تخت نشست و برای آریانا قصه گفت ولی آراریانا دقایقی بعد خوابش برد و به انتهای داستان نرسید. آلبوس پیشانی آریانا را بوسید. - خوب بخوابی لیمویی...
چراغ اتاق را خاموش کرد و آرام رفت.
اما این بار فرق داشت. این بار دیگر آریانا با طلوع خورشید بیدار نمیشد. این بار دیگر برای همیشه خوابیده بود. آریانا از پشت برادرش را در آغوش گرفت. آلبوس آرامشی را در وجودش حس کرد. خم شد و برای آخرین بار پیشانی آریانا را بوسید. - خداحافظ لیمویی...
آلبوس دست خاکیاش را روی صورت جسم بیجان آریانا کشید و چشمانش را بست. بلند شد. آریانا هم عقب رفت تا برادرش بتواند برود ولی باز هم با این که دیگر مرده بود، با این که میدانست برادرش صدایش را نمیشنود، میخواست مثل همیشه به برادرش بگوید که تنهایش نگذارد. - نری داداشی! منو تنها نذاری!
آلبوس برگشت و به جسم بیجان آریانا نگاه کرد. انگار که صدایش را شنیده بود. ولی با خودش فکر کرد اینها ساختهی ذهنش بود. ولی آریانا فهمید. فهمید که برادرش صدایش را شنیده. آلبوس به سمت میدان جنگ روانه شد.
- ما خوبیم داداشی، مگه نه؟
آریانا میخواست برای آخرین بار مطمئن شود. مطمئن شود که با وجود نهانه بودنش خوب بود. مطمئن شود که برادرش به خاطر رفتن او بد نمیشود. - ما نباید به کسی آسیب بزنیم داداشی!
آریانا خودش هم میدانست که به افراد زیادی آسیب زده. میدانست که این جنگ بود. میدانست که جایی برادرش مجبور میشود آسیب بزند. ولی اینها آخرین امیدهایش بود. آخرین حرفهایی که میخواست به برادرش بگوید. و آخرین جملهاش. میخواست برای بار آخر این را به برادرش بگوید. - مراقب خودت باش داداشی آلبوس!
آلبوس آخرین حرف آریانا را هم در ذهنش شنید. با این آخرین جملات، حمایت و حضور گرم آریانا را در قلبش حس کرد. با قدمهایی محکم کنار هیبرنیوس رفت. دیگر هیچکس جلودار آنها نبود. آنها نمیگذاشتند مرگ آریانا بینتیجه بماند.
آریانا برای بار آخر هر دوی آنها را در آغوش گرفت. سپس عقب رفت، میدانست که آنها متوقف نمیشوند. لبخندی زد و برای همیشه محو شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/22 18:48:57
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟ - چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
آلبوس متوجه هیاهویی که هیبرنیوس پشت سرش ایجاد کرده بود، نشد. تنها توجهش معطوف به هیاهوی درونی خودش شده بود. خاطرات و افکار پشت سرش را به درد آورده بودند. نمیفهمید که دقیقا درد را از کجا حس میکند. از قلبش؟ سرش؟ سینهاش؟ دردها هجوم آورده بودند و آلبوس را دوره کرده بودند. چه صحنهی آشنایی! بارها و بارها با این صحنه روبرو شده بود ولی همچنان برایش تازگی داشت.
جنگ، دزد واقعی است. همه چیز را از انسانها میدزدد! گاهی تک به تک ارزشمندهای آدمی را از او میگیرد و در وقتی دیگر، همه را باهم میدزدد. انسان، وقتی چیزی برای از دست دادن داشته باشد، میتواند زندگی کند. میتواند عاشق شود. میتواند بخندد. میتواند شاد باشد. میتواند همهی این حس ها را تجربه کند، چون میداند روزی از دست میدهد. همهی احساسات را. همهی شادیها را. همهی زندگی را.
جنگ، دزد واقعی است. ارزش حالی او نمیشود. فقط میگیرد. ارزشمند باشد، میگیرد. بی ارزش باشد، میگیرد. دزدی است که وجدان را نمیفهمد. بر حسب نیازش نمیدزدد. چون چیزی نیاز ندارد. میآید، میگیرد و میرود. جنگ به هیچ چیز اهمیت نمیدهد. به دخترک معصومی که فقط برادرش برایش مهم است، اهمیت نمیدهد. به سیرک دار مرموزی که تنها دخترک را نزدیک خود میبیند، اهمیت نمیدهد. به برادری که خواهر خود را تنها منبع امید میبیند، اهمیت نمیدهد.
به خواهرش فکر میکرد. جنگ او را دزدیده بود. دارایی با ارزشش را! شاید تنها دارایی با ارزشش را! به یاد دوران کودکی آریانا افتاد. زمانی که با خوشحالی آبنبات لیمویی را در دهانش میگذاشت و آریانا با تعجب به برادرش نگاه میکرد. - داداشی! چرا انقد آبنبات لیمویی دوست داری؟
آلبوس با مهربانی به خواهر کوچکش نگاه کرد. دستش را به گونههای لطیف آریانا کشید و همزمان حسی سرشار از عشق و مهربانی در قلبش به پرواز درآمد. - چون شیرینه...
آریانا خندید. وقتی که میخندید، چشمان آبیاش گشادتر میشدند. آلبوس در آن لحظه فکر کرد که غیرممکن است بتواند چشمانی زیباتر از چشمان آبی درخشنده جادوگری خواهرش پیدا کند.
- منم شیرینم داداشی؟ - تو خیلی از آبنبات لیمویی شیرینتری. اصلا از حالا به بعد صدات میزنم لیمویی!
صحنهی خاطره، در چشمان آلبوس محو شد. به چشمان آبی خواهرش خیره شده بود. چشمانی که شاید برای اولین بار روح و اشتیاق در آنها دیده نمیشد. آلبوس یادش نمیآمد که آخرین بار کی با آرامش و محبت به چشمان خواهرش خیره شده است. فکر میکرد که آیا میتواند دوباره به چشمان معصوم آریانا خیره شود؟ با مهربانی به صحبتها و پرسش های مشتاقانه و بی امان آریانا گوش بدهد و پاسخهایی که مناسب هستند را در جواب به او برگرداند؟
آلبوس بزرگترین فداکاری را در عمرش انجام داده بود. دیگر نمیتوانست به خواهر دلبسته بماند. جنگ خواهرش را از او دزدیده بود و بهترین کار این بود که عزاداری را برای وقت مناسب تری بگذارد. موقعیت سخت و دردناکی بود که انعطاف و انرژی بی سابقهای را از آلبوس، برای گذشتن از درد میطلبید. آلبوس برای آخرین بار به چشمان آریانا خیره شد. سعی کرد چشمان او را مثل همیشه پر از زندگی ببیند. به سمت پیشانی دخترک خم شد و با ناتوانی و لبهایی که میلرزیدند، پیشانی او را بوسید. - خداحافظ لیمویی!
با دستان خاکی به روی چشمان آریانا کشید. انصاف نبود که آریانا، بعد از مرگش هم این دنیای بیرحم را ببیند. حس کرد که باز مثل همیشه، هنگام رفتن آریانا به او میگوید "نری داداشی! منو تنها نذاری!" اما فقط یک حس پوچ بود. آریانا رفته بود. آنهایی که باید بمانند، خیلی زودتر میروند. جسم بیجان آریانا را به گوشهای دور از هیاهو گذاشت و به سمت میدان جنگ روانه شد.
- ما خوبیم داداشی، مگه نه؟
ذهن و قلبش سرشار از لحظات زندگیاش با آریانا شده بود. همهی لحظاتی که باهم صحبت میکردند. آریانا درمورد محیط پیرامون کنجکاوی میکرد و آلبوس با صبر و حوصله جواب میداد.
- ما نباید به کسی آسیب بزنیم داداشی!
آریانا رفته بود. اما نه از پیش آلبوس. از میدان جنگ رفته بود. جایی که لیاقت حضورش را نداشتند. به جایی مناسبتر سفر کرده بود. جایی که مناسب بچهها بود و از بیرحمی دور بودند.
- مراقب خودت باش دادشی آلبوس!
آلبوس پشتیبانی آریانا را در قلب خودش حس میکرد. قدرتی که عشق خواهرش به او داده بود، از حس فقدانش عمیقتر بود. نتیجه این جنگ، باید نتیجهای میشد که رفتن آریانا را بیهوده نکند. آلبوس با تمام وجودش این مسئله را میدانست. با تمام وجودش برایش تلاش میکرد. به سمت مرکز جنگ روانه شد. جایی که سالازار اسلیترین و باقی فرماندهان ارتش تاریکی انتظارش را میکشیدند. چندین طلسم تهاجمی را دفع کرد و خرابی حاصل از دفع طلسمها به روی اعضای ارتش تاریکی میریخت و آنها را در آوار حبس میکرد. آماده نبرد تا پای جان بود. یا پیروز میشد، یا دوباره خواهرش را میدید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/22 16:58:23
جنگ، دزد واقعی است. همه چیز را از انسان ها میدزدد! عشق، صلح، و حتی جسم و روحشان را. با بی رحمی تمام، همانند سیل به روی سیاه و سفید جاری میشود و بی توجه به بی گناه یا گناهکار بودنشان، زهر تلخش را در فضا پخش میکند. جنگ، خاستگاه شرارت است.
صدای برخورد طلسم ها به یکدیگر فضا را پر کرده بود. ارتش روشنایی متوجه حضور سیبل نشده بودند! اتفاقات مهمتری درحال وقوع بود... و سیبل با پردهای آغشته به جنون که چشمانش را پوشانده بود، دیوانه وار به زمین و زمان طلسم میفرستاد و خرابی های بیشتری به بار میآورد. یکی از همان خرابی ها، آریانا بود.
هیچ خونی نریخت و حتی جیغ و اشکی هم به گوش نرسید، آریانا در خواب بود و تا ابد در خواب نازنینش باقی میماند... تنها شخصی که متوجه سیبل شده و سعی در متوقف کردنش داشت، هیبرنیوس بود. آیا نباید در چنین موقعیتی به درد دوستانش میخورد؟ او آینده رو میدید، او همه چیز را میدانست! پس چرا کاری از دستش برنمیآمد؟ چرا قادر به شکست دادنِ آینده و سرنوشت نبود؟! چرا باید چنین دردی را تحمل میکرد؟ بله، او سعی کرد دختر نازنین و کوچکش را نجات دهد اما جنگ، کار خودش را کرده بود. چشم همه را کور کرده و جسم و روحشان را دزدیده بود.
جنگ، قاتل عشق و امید است. طولی نکشید که آلبوس متوجه هیبرنیوس شد که روی زانو هایش افتاده و آریانا را در آغوش کشیده بود. بلافاصله متوجه سیبل هم شد. سیبل که هنوز چوبدستیاش را پایین نیاورده بود. آلبوس سعی میکرد امیدش را حفظ کند؛ شاید فقط طلسم بیهوشی بود! شاید هیبرنیوس در آخرین لحظه موفق به نجاتِ آریانا شده باشد... شاید های بی شماری در ذهنش شکل گرفته بودند، که هیچکدام از واقعیت سخن نمیگفتند. همان حقیقتی که میگفت؛ آریانا دامبلدور به مرده است!
جنگ، تنها حقیقت تلخ بین دروغ های شیرین زندگی است. تنها حقیقتی که آشکارا ذات انسان را نشان میدهد. ذاتِ قاتل و شرورش را نمایان میکند! آلبوس به سرعت سمت آریانا دوید و در کسری از ثانیه، هر نوع طلسم درمانی که بلد بود را اجرا کرد. باید راهی برای نجات خواهرش وجود داشته باشد! باید حداقل جملهی قبل از مرگش را میشنید! او نمیتوانست این چنین و در سکوت ترکش کند. حالا هیبرنیوس ساکت شده و آلبوس جایش را پر کرده بود. با درماندگی داد میزد و نام خواهرش را به زبان میآورد.
- لیمویی... آریانا! بلند شو. بلند شو دیگه، تو که به این آسونی ها نمیمیری. - تمومش کن... - هیب! تو که میتونی آینده رو ببینی. تو که انقد حقه و طلسم بلدی، چرا یه کاری نمیکنی؟ میخوای به همین آسونی تسلیم بشی؟ ما... ما میتونیم نجاتش بدیم. - گفتم تمومش کن! ما نمیتونیم مرگ رو شکست بدیم.
جنگ، چه عبارت کوچکیست و چه ویرانی های بزرگی به جا میگذارد! صدای اشک و دادِ آلبوس و هیبرنیوس، توجه همه را جلب کرده بود. حتی برخی از فرماندهان دشمن هم متوجه آشفتگی جبههی سفید شده بودند. کم کم افراد بیشتری به آریانا نزدیک میشدند تا معاینهاش کنند، و در همان لحظه، هیبرنیوس به پا خواست. شاید از ابتدای جنگ فقط گوشهای ایستاده بود و تماشا میکرد، شاید آنچنان کینهای نداشت و تلاشی هم برای کمک کردن به جبههی روشنایی نمیکرد، اما حالا چیزی نمیتوانست متوقفش کند. خوبی؟ عشق؟ صلح؟ چرندی بیش نیستند!
مه غلیظی دورتادور هیبرنیوس را فرا گرفت و کم کم شروع به گسترش کرد. مه تا حدی شدید شد و بالا گرفت که هیچکس قادر به تشخیص شخصی که کنارشان ایستاده بود هم، نبودند. تنها صدایی که در بین مه قابل تشخیص بود، صدای قدم ها و پرتاب طلسم ها بود... و صدایی که بسیار آشنا به نظر میرسید، صدای جنون وار سیبل، و صدای خنجری که در قلبش فرو رفته و پوستش را از هم میدرید. و. در آخر جنگ، شرارت و خشمش را به انسان های بی گناه هم میآموزد!
در سوی دیگری از میدان نبرد، ارتش تاریکی در جنگی سخت و سنگین بود. هنوز تقریبا هیچکس نمیدانست چه بر سر این دو فرمانده آمده است... تقریبا هیچکس!
چشم هایش را باز کرد و حالا سیبل تریلانی به خوبی میدانست چه اتفاقی برای هیزل و نیکلاس افتاده است. در واقع باید گفت میدانست چه اتفاقی برای این دو فرمانده خواهد افتاد...
نگاه بعدیاش روی هیزل ثابت شد که در حال صحبت با نیکلاس بود تا نقشه اش را با او در میان بگذارد. سیبل باید عجله میکرد. زمان زیادی نداشت تا جلو مرگ این دو نفر را بگیرد. قدم بعدی را به سمتشان برداشت، اما طلسمی سیاه رنگ که از کنار گوشش گذشت او را وادار به عقبنشینی کرد.
چوبدستیاش را بلند کرد و طلسم های بعدی که به سمتش روانه شده بود را دفع کرد. طلسم بعدی را به سمت فردی از ارتش سپید روانه کرد. طلسم مستقیم به قلب او برخورد کرد و جسم بیجانش را روی زمین انداخت.
سیبل به سرعت به سمت جایی رفت که هیزل و نیکلاس ایستاده اند... یا در واقع ایستاده بودند... دیر رسیده بود... دیرتر از آنچه که باید... به خوبی میدانست حالا برای تغییر آینده دیر شده.
حالا دوباره خشم و عصبانیت از خودش وجودش را پر کرده بود. به میانه نبرد قدم گذاشت و طلسم های سبز و سیاه را به سرعت برق روانه ارتش سفید میکرد. و درست در میانهی فرستادن این طلسم ها بود که او را دید... دختری با موهای طلایی... یک دامبلدور!
حالا وقت گرفتن انتقام رسیده بود. کینهای که تمام این سال ها از این خانواده در دل نگه داشته بود. و جسد های بی جانی که به خاطر این دختر روی دست ارتش سیاهی مانده بود. همه را یکجا در مشتش جمع کرد و طلسم سیاه رنگی را به سمت آریانا دامبلدور روانه کرد... طلسمی که مستقیم به قلب او نشست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
هیزل و نیکلاس دیگر راهی نداشتند. نمیتوانستند بدون چوبدستی مقاومتی کنند. روی زانو افتادند. ترسیده بودند. هیچ راه فراری نداشتند. - خواهش میکنم ما رو نکشین! التماستون میکنم!
چشمان هیبرنیوس پر از خشم بود. چوبدستیاش را به سمت هیزل نشانه رفت. سپس آن را به سمت نیکلاس گرفت. - اول کدومتونو بکشم؟
ترس در چشمان آن دو بیش از پیش شد. مطمئن بودند که کشته میشود. به نظر میرسید که هیبرنیوس انتخابش را کرده بود. البته او میتوانست آینده را ببیند. میدانست که در آخر او کسی نیست که هیزل و نیکلاس را میکشد، ولی تصمیم گرفت طبق چیزی که دیده عمل کند. چوبدستیاش را به سمت هیزل که عامل این نقشه بود گرفت.
- دست نگهدار هیبرنیوس!
هیبرنیوس نیازی نداشت تا برگردد و ببیند چه کسی آنجاست. از قبل میدانست که او میآید. - آلبوس!
آلبوس دامبلدور جلو رفت. چوبدستی هیبرنیوس را با دستش پایین آورد. - ما مثل اونا نیستیم!
هیبرنیوس لبخندی زد و دستش را پایین آورد و عقب رفت. او میدانست که تا لحظاتی دیگر آن دو خواهند مرد.
ارتش نور هیچ وقت مثل ارتش تاریکی نیست. ارتش تاریکی حمله میکند، میکشد، خون میریزد. ولی ارتش نور نه. ارتش نور دفاع میکند و به کسانی که خواهان نورند فرصت دوباره میدهد. و اینگونه بود که دست هیزل و نیکلاس را بستند و آنها را در گوشهای اسیر کردند.
جنگ همچنان ادامه داشت. همه درگیر نبرد بودند اما در این بین فردی بالای سر هیزل و نیکلاس ظاهر شد. - شما دو نفر به هیچ دردی نمیخورید. بهتره که همینجا بمیرین. با کشتن شما دو نفر این منم که به جای شما فرمانده میشم!
مرگخوار چوبدستیاش را به سمت هیزل و بعد نیکلاس گرفت و زیر لب زمزمه کرد: - آوادا کداورا...
و هیزل و نیکلاس به دست مرگخواری جاهطلب از ارتش تاریکی کشته شدند.
- مهرهی سوخته رو باید حذف کرد!
مرگخوار برای آخرین بار به جسد آن دو نگاه کرد، لبخندی زد و غیب شد و رفت تا انجام ماموریتش را به گوش سالازار اسلیتیرین برساند.
________________________________ گوی پیشگوییم میگه که سیبل قراره یه متوهم که پارانویا داره بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/22 13:50:49 ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/22 14:23:35
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟ - چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...