جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 23:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در ادامه این پست

Devil Doesn't Bargain


- ولم کن! باید انتقام دوریا رو بگیرم!

هیزل روی پشت بام یکی از ساختمان‌ها ایستاده بود و سعی می‌کرد خودش را از دست ملانی رها کند.

آن‌ها ناپدید شدن دوریا را فقط تماشا کردند. کاری از دست‌شان بر‌نمی‌آمد، ولی هیزل این طور فکر نمی‌کرد. می‌خواست برود و آن شیطان را از پا دربیاورد.

- زده به سرت؟ تیکه تیکه‌ت می‌کنه!
- می‌تونم از پشت بهش حمله کنم!
- در برابر الستور شانسی نداری هیزل!

صدای دعوای آن دو به گوش شیطان رسید. با دستورش، بازوها او را بالاتر بردند تا به پشت بام رسید و مقابل ملانی و هیزل قرار گرفت.

- وقت بخیر خانوما.

ملانی هیزل را پشت سرش هل داد و چوبدستی‌اش را بیرون کشید. محض احتیاط.
- می‌تونیم بدون درگیری برگردیم سمت گروه خودمون. مطمئنم تو هم دلت نمی‌خواد دوست قدیمیت رو بکشی.

هیزل از بالای شانه ملانی، چوبدستی‌اش را به سمت قلب شیطان هدف گرفت.
- آواداکداورا!

ملانی، شوکه شده، فقط به رد سبز نور خیره شد که به سمت شیطان می‌رفت.

یکی از بازوها، نور را متوقف کرد. پس از برخورد طلسم مرگ با آن، سایه محو شد و به جایش شاخه تاریک دیگری از زمین رویید.

- ملانی عزیز، معلومه که تو رو نمی‌کشم. ولی مثل این که هیزل خودش تمایل به نبرد داره.

ملانی دوباره خودش را میان الستور و هیزل انداخت. سایه‌ها، ملانی را کنار زدند تا به هیزل برسند. هیزل سر جایش خشکش زده بود. ابهت شیطان او را ترسانده و قدرت تفکر و حرکت را ازش گرفته بود.

شاخه‌ای از تاریکی دور هیزل پیچید و او را از زمین بلند کرد. ملانی خواست جلوی شیطان را بگیرد، ولی سایه‌ها محاصره‌اش کردند.

الستور به دختر بیچاره نزدیک شد. آنقدر نزدیک که بتواند ترسش را بو بکشد.
- خب، خب. هیزل استیکنی. دنبال انتقام دوریا هستی؟

سرش را کج کرد و لبخند همیشگی‌اش، دندان‌های زردش را به نمایش گذاشتند.
- نظرت چیه که بفرستمت پیش خودش، تا با همکاری هم شکستم بدین؟

شاخه سیاه‌رنگ، محکم‌تر دور هیزل پیچید. درد، ذهن او را به حال برگرداند و بالاخره با فریادی، واکنش نشان داد.

ملانی به سایه‌ها چنگ انداخت تا از محاصره‌شان درآید و به کمک هیزل بشتابد، ولی حلقه آنها دورش تنگ‌تر شد تا جایی که دیگر جز سیاهی چیزی ندید.

- به عنوان جواب مثبت می‌پذیرمش.

صدای شکستن، گوش‌هایشان را پر کرد. صدای شکستن استخوان‌های هیزل، و قلب ملانی.

شاخه‌، بدن بی‌جان هیزل را رها کرد تا با زمین سنگی بام برخورد کند. با حرکت دست الستور، سایه‌ها عقب‌نشینی کردند.

ملانی به محض دیدن نور، از حلقه سایه‌ها بیرون جست و به سمت هیزل دوید. بدن خونین و له‌شده‌اش را در آغوش کشید و از پشت اشک‌هایش، به اطراف نگریست.

شیطان رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی می‌دونی کدوم قسمتش سخت‌تره؟

آهی کشید و به گابریل که به صندلی بسته شده بود، لبخندی زد.
- منم نمی‌خواستم هیچ‌کدوم از این اتفاقا بیافته ولی افتاد. می‌دونم باورت نمیشه اما چاره‌ای نداشتم و ندارم.

سپس با بغض سر تکان داد.
- مگه میشه از دستور ارباب سرپیچی کنیم؟

گابریل کوچک با چشمانی وحشت‌زده به دوریا خیره شده بود.

- می‌دونم بعدش راه فراری هم ندارم. تهش که برسه الستور میاد سراغم... ولی اگه این کار رو نکنم، لرد ولدمورت خودش منو میکشه.

گردنش را عقب انداخت و به سقف خیره شد. چشمانش مثل آب نور را منعکس می‌کرد. سپس گویی با خودش حرف می‌زند، ادامه داد:
- فکر کنم الستور مرگ کم‌دردتری رو بهم هدیه کنه.

و چوبدستی‌ش را بالا آورد.
- آواداکداورا.
***

یک روز بعد
- فکر کردی من از این کارت می‌گذرم؟

الستور در حالی‌که در عمارت بلک مقابل دوریا ایستاده بود، با صدایی آرام و گرفته این را گفت. آرامشی ترسناک که خبر از اوج اندوهش می‌داد.
دوریا با لبخندی غم‌زده سرش را تکان داد.
- می‌دونستم نمی‌گذری.
- پس چرا؟

دوریا بغضش را قورت داد و به خود جرئت داد به چشمان الستور نگاه کند. به خود لرزید.
- مجبور بودم.

الستور خندید.
- مجبور؟ شوخی جالبیه!

وقتی دوریا پاسخی نداد، به حرف زدن ادامه داد.
- تو همیشه حق انتخاب داری و خودت اینو می‌دونی! تو بین خودت و اون، خودتو انتخاب کردی! فکر کردی می‌تونی از دستم فرار کنی؟ تو می‌دونستی چه بکشیش چه نه کشته میشی! چه به دست من چه به دست ولدمورت!

و طلسمی آبی را به سمت دوریا فرستاد. دوریا طلسم را دفع کرد.

- چرا لعنتی! چرا؟ به خاطر یه روز زنده موندن بیشتر؟

و این بار طلسمی سرخ از بغل سر دوریا گذشت.

- جوابمو بده! چرا؟

فریادهای الستور در فضا می‌پیچید و موج‌های ذهن را بهم می‌ریخت.

- اگه من نمی‌کشتمش یکی دیگه اینکارو می‌کرد!

و این بار دوریا طلسمی سیاه را به سمت الستور فرستاد.
- تو چرا مراقبش نبودی؟

الستور طلسم را دفع کرد.
- توی عوضی چطور جرئت می‌کنی! تو کشتیش!
- آره کشتم! آره من کشتمش! کشتمش چون با یه طلسم کار رو تموم کردم! کشتمش چون بهش عذاب نمی‌دادم! کشتمش چون امیدوار بودم تو هم بدون درد بکشیم!

الستور از حرف‌های دوریا فقط قسمتی را شنید که می‌خواست.
- فقط به خاطر درد کمتر اینکارو کردی؟

و این بار با تمام خشمی که در وجودش شعله می‌کشید، فریاد زد:
- کروشیو!

دوریا روی زمین افتاد و از شدت درد فریاد کشید.

- من بهت رحم نمی‌کنم! کروشیو!

نفس‌های دوریا منقطع بود و قلب الستور از شدت سوگ در خود می‌پیچید.
- اون بهت اعتماد داشت...

و الستور روی زانوانش افتاد.
- اون... بهت هدیه داد...

و قطره‌ی اشکی از چشمانش به خاک افتاد.
- این حقش نبود...

سپس نگاهی سرشار از تنفر به دوریا انداخت.
- تو حقت نیست که زنده بمونی!

دوریا از روی زمین به الستور نگاهی کرد و سپس چشمانش را بست. قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش جاری شد و از روی بینی‌ش مسیر خود را به سمت زمین پیدا کرد.

- آواداکداورا.

و تنها صدای تپش‌های قلب درهم‌پیچیده‌ی الستور بود که در فضا می‌پیچید.
***
معجون عشقی می‌دهم به گابریل دلاکور تا مرا ببخشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 22:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
Gasoline


به لطف آقای تال، دلفی بدون کوچک‌ترین آسیبی دستگیر شده بود و حالا توی یکی از اتاق‌های وزارت‌خانه به صندلی‌ای بسته بودندش. دلفی چندباری روی صندلی تقلا کرد، بلکه بتواند زنجیر‌های دور بدنش (که متعلق به سیرک آقای تال بودند) را باز کند، ولی آخرین تلاشش منجر به چپ شدن صندلی و افتادنش بود.

- خیلی وول می‌خوری. آروم بشین سر جات دیگه.

دلفی همانطور که روی زمین افتاده بود و بخاطر وزن صندلی هم نمی‌توانست زیاد تکان بخورد، سرش را چرخاند و آلنیس را دید که به چهارچوب در تکیه داده بود.

- تو این جا چه غلطی می‌کنی؟

آلنیس به سمت دلفی رفت و زنجیری که آویزان بود را کشید تا صندلی و دختر دوباره به حالت عادی روی زمین قرار بگیرند.
- سیریوس منو فرستاد بهت سر بزنم. به نظر می‌آد نگرانیش هم بی‌جا نبود.
- تنهام بذار!

آلنیس پوزخندی زد و صندلی دیگری را از گوشه اتاق برداشت. آن را مقابل دلفی گذاشت و نشست.
- این جا خونه بابا جونت نیست که حرف حرف تو باشه. مثل این که یادت رفته اسیری.

دلفی تکانی خورد و غرید.

آلنیس عقب کشید.
- نترس، کاریت نداریم. اگه تسلیم بشین، همه‌تون بدون دردسر برمی‌گردین خونه.
- فکر کردی ما بیخیال‌تون می‌شیم؟! دختره‌ی احمق...
- پس شاید بهتر باشه تا ابد همین جا نگهت دارم، نه؟

آلنیس دست‌به‌سینه به پشتی صندلی‌اش تکیه داد.
- جدی چی با خودت فکر کردی؟ که چون خون لرد سیاه تو رگاته، ازت می‌ترسم؟ اونم الان که کاملا گیر افتادی؟

You're nothing but gasoline
Startin' fires since seventeen
Silver spoon in Daddy's jeans
You go, "Four, three, two, one," count it, count it down


دلفی از میان دندان‌هایش غرید.
- به نفعته که بترسی و فرار کنی گرگ کوچولو. چون اگه من آزاد بشم، که به زودی می‌شم، زنده‌ت نمی‌ذارم.

آلنیس با حالتی نمایشی، دستش را روی قلبش گذاشت.
- اوه لطفا من رو عفو کنید علیا حضرت! از خونم بگذرید!

خودش بی‌دلیل خنده‌اش گرفت. دستی به صورتش کشید و دوباره به دلفی نگاه کرد.
- ببخشید که ناامیدت کردم. ولی من کله‌خرتر از این حرفا ام. و تو هم اونقدری که خودت فکر می‌کنی ترسناک نیستی.

Mister in a stolen dress
You're so dark, but you paint it red
Soakin' wet in your golden bed
You go, "Four, three, two, one," count it, count it down


- از حرفات پشیمون می‌شی اورموند. بیشتر از اون چیزی که بتونی تصور کنی، برات خطرناکم.

آلنیس از جایش بلند شد و طول اتاق را قدم‌زنان طی کرد.
- نه، درست متوجه نشدی. من درباره خطرناک بودنت حرفی نزدم.

دور صندلی دلفی چرخید و پشت سرش ایستاد، درحالی که دست‌هایش را روی پشتی صندلی او گذاشته بود.
- می‌دونی، به هر حال کسی که تو راه تاریکی قدم برداشته و کلی آدم رو کشته و شکنجه کرده، قطعا خطرناکه. من هم این رو انکار نمی‌کنم.

دلفی تکانی خورد تا از لمس انگشتان آلنیس که ناخودآگاه به شانه‌اش برخورد کرده بودند جلوگیری کند. انگار چندشش می‌شد که توسط یک «محفلی پست» لمس شود.

آلنیس متوجه حرکت او شد. دست‌هایش را عقب کشید و ادامه داد:
- ولی می‌دونی چیه؟ تعجبم از اینه که چطوری می‌تونی این قدر درباره‌ش خونسرد باشی و حتی تکرارش کنی.

How are you sleepin' at night? How do you close both your eyes?
Living with all of those lives on your hands?
Standing alone on that hill, using your fuel to kill
We won't take it standing still, watch us dance


- جون بی‌ارزش انسان باید در راه اهداف والاتری فدا بشه، و این حقیقت انکارناپذیر وجود بشریته.

آلنیس حالا روبه‌روی دلفی قرار گرفت تا در چشم‌هایش نگاه کند.
- به این فکر کردی که پدرت هم ممکنه امروز جون بی‌ارزش تو رو برای اهداف والاتر خودش فدا کنه؟

Your ego is dangerous
Your own blood is losing trust
With neighbors left in the dust
We go, "Four, three, two, one," count it, count it down


دلفی لحظه‌ای ساکت ماند. فکر این که لرد سیاه برای نجاتش نیاید، لرزه بر اندامش می‌انداخت. ولی نباید می‌گذاشت دشمنانش بویی از این ترس ببرند.
- من همون روزی که تصمیم گرفتم راه پدرم رو ادامه بدم، همه این‌ها رو پذیرفتم.

آلنیس به چشم‌های دلفی خیره شد. کمی بعد، نگاهش را برداشت و به سمت در چرخید.
- ولی شرط می‌بندم همون جون‌های بی‌ارزشی که گرفتی تو رو با خودشون پایین می‌کشن.

Sitting on a stolen throne
Playing God with a heart of stone
The whole world is waiting for you to go
Down, down, down, down, down


دلفی به زمین نگاه کرد. قبل از این که آلنیس اتاق را ترک کند، سرش را بالا آورد.
- گفتی شرط می‌بندی. سر چی؟

آلنیس ایستاد و فکر کرد. دستش را به چهارچوب در گرفت و خندید.
- اون قدری ازش مطمئنم که حتی برام مهم نیست سر چی شرط ببندم.

We're gonna dancе on gasoline

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 19:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
Hell's Comin' With Me


در هر گوشه، نورهای سبز و سرخی به هوا برمی‌خواست که خبر از دوئل افراد می‌داد. اعضای ارتش تاریکی و روشنایی حالا از هم جدا شده بودند. جنگ در کوچه و خیابان‌ها و در گروه‌های کوچک‌تر ادامه داشت.

در این میان، آلنیس و دوریا دوباره مقابل هم قرار گرفته بودند. هر دو خسته و زخمی، ولی پر از عطش برای پیروزی و سربلند کردن فرماندهان‌شان.

ولی این میان، آلنیس اشتباه بزرگی مرتکب شد. به خوی حیوانی‌اش غره شده بود و استفاده از جادو را جایز نمی‌دانست. طبق معمول نبرد تن به تن را برگزیده بود. اما این بار حریفش یکی از قوی‌ترین سربازان لرد سیاه بود.

همانطور که گرگ دورخیز کرده بود تا مثل همیشه، گلوی شکارش را بدرد، دوریا با چرخش ظریف چوبدستی‌اش او را به عقب پرت کرد. آلنیس به دیوار پشت سرش برخورد کرد و به زمین افتاد. قبل از این که بتواند خودش را جمع کند و بلند شود، دوریا قدم‌هایی مقتدرانه به سمتش برداشت و چوبدستی‌اش را نشانه گرفت. حتی به خودش زحمت نداد که ورد را به زبان بیاورد. فکر کردن به آن طلسم کافی بود تا لحظه‌ای بعد، آلنیس در حالی که به زمین دوخته شده بود از درد به خودش بپیچد.

- پنجه‌هات در برابر جادوی سیاه هیچی نیستن اورموند.

آلنیس زوزه می‌کشید و نفس‌هایش به شماره افتاده بودند. طلسم شکنجه بی‌دلیل جزو افسون‌های نابخشودنی قرار نگرفته بود.

درست پیش از به جنون رسیدنش، شاخه‌هایی از جنس تاریکی دید که از زمین میان خودش و دوریا بیرون آمدند و سر به فلک کشیدند. دوریا مجبور شد شکنجه را متوقف کند و عقب برود تا منشا آن سایه‌ها را تشخیص بدهد.

شاخه‌ها به درون زمین برگشتند و شیطان قرمزپوشی را نمایان کردند که به عصایش تکیه داده بود.

They all laughed as he turned around slow
They said, "You ain't welcome ’round here anymore
You just might as well go"
He wiped the blood from his face
As he slowly came to his knees
He said, "I'll be back when you least expect it
And Hell's coming with me
Hell’s coming with me"


- حالا برای سفیدا می‌جنگی الستور؟

شیطان عصایش را در دستش چرخاند و دوباره سایه‌ها را فرا خواند.

And if you listen real close, you can hear 'em like a ghost
Sayin', "You're never gonna make it out alive"

- من اهداف خودم رو دارم دوریای عزیز.

سایه‌ها به سمت او یورش بردند. دوریا با طلسم محافظ، سایه‌ها را منحرف کرد تا دوباره چهره الستور از پشت تاریکی نمایان شود.

- و تو داری مانع‌شون می‌شی.

شاخ‌های گوزن‌مانندش شروع به رشد کردند. شاخه‌های سیاه، شیطان را از روی زمین بلند کردند و حالا سایه خودش بود که خندان، دوریا را در بر گرفته بود.

دوریا آتشی سبزرنگ به سمت شیطان فرستاد. ولی سایه‌ها، نورش را بلعیدند و بعد قهقهه زدند. دوریا ناامید نشد. طلسم‌های دیگری درون تاریکی فرستاد ولی آنها هم در سایه‌ها خاموش شدند.

And it is well with my soul
And on your way down to hell
You'll hear me ring that bell
I’d pay the devil twice as much to keep your soul


حالا نوبت شیطان بود. بازوهایی از جنس تاریکی، از دل زمین بیرون آمدند و پای دوریا را گرفتند. باز هم هیچ طلسمی روی آنها کارساز نبود. گویی که بخواهی به سایه خودت آسیب بزنی.

دوریا تقلا کرد تا خودش را رها کند، ولی شاخه دیگری که دور دستش پیچید، فرار را برایش غیرممکن ساخت. شیطان چشم‌های تاریکش را به او دوخت و با حرکت عصایش، باقی سایه‌ها بر سر زن بیچاره ریختند. سایه‌ها در هم پیچیدند و سپس همگی کنار رفتند. دیگر اثری از دوریا نبود. گویی که او هم به سرنوشت آتش سبزرنگ دچار شده بود.

There was a drifter passin’ through that little valley
See, he had promised he was comin' back to town
They didn't know him by his face
Or by the gun around his waist
But he'd come back to burn that town to the ground

I am the righteous hand of God
And I am the devil that you forgot
And I told you one day you will see
That I’ll be back, I guarantee
And that hell's comin', hell's comin'
Hell, hell's comin' with me

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین


مرگ.

جنگ.

این دو کلماتی هستند که هرکدام می‌توانند یادآور دیگری باشند. اگر مرگ‌های زیادی رخ دهد ممکن است با حیرت بپرسی "مگه جنگه؟" و اگر جنگی رخ دهد، بدون شک انتظار مرگ‌های زیادی را خواهی داشت.

این جنگ نیز متفاوت از دیگر جنگ‌ها نبود. مرگ‌های زیادی به دنبال داشت. اگر از ممد مرگخوارها و فاطی محفل ققنوس‌ها بگذریم، به مرگ افرادی می‌رسیم که برای خود شهره‌ای داشتند.

اولینش رابستن لسترنج بود. او توسط لرد ولدمورت سوسک شده بود تا از ارتش سفید جاسوسی کند. اما برای یک سوسک، موقعیت‌های زیادی برای مردن می‌تواند بوجود آید. او دمپایی نخورده بود یا پیف‌پاف نشده بود، بلکه توسط فرا ابر چوبدستی سوراخ شده بود. مطمئنا رابستن اگر می‌دانست این‌گونه مرگش رقم می‌خورد، می‌پذیرفت که با آفتابه مسی بر سرش کوبیده شود.

دومینش آریانا دامبلدور بود. سیبل با طلسم سیاه‌رنگی قلب او را نشانه گرفته بود. با این که ارتش سفید فرصتی برای نجات او داشت، اما تصمیمشان بر پذیرفتن مرگ او بود. بنابراین آریانا نه‌تنها توسط سیبل کشته شد، بلکه با سه پست سوزناک چنان عزاداری‌ای تقدیمش شد که فرصت مرگ سیبل تریلانی که چاقویی در قلبش فرو رفته بود، از دست رفت تا جایی که ارتش سیاه او را از مرگی حتمی نجات داد.

سومینش همزمان بود. هر دوی نیکلاس فلامل و هیزل استیکنی که همکاران یکدیگر بودند، در حالی که ارتش سفید در حرکتی هماهنگ سرگرم پوشش دادن و حفاظت کردن از گرگینه سابق یعنی ریموس لوپین و گرگینه جدیدشان یعنی سیریوس بلک بودند، این دو مرگخوار تصمیم می‌گیرند از پشت به ارتش سفید شبیخون بزنند. آن‌ها موفق می‌شوند و ضربه خوبی به فاطی محفل ققنوس‌ها می‌زنند، اما در نهایت در موقعیت دو در برابر ارتش سفید، محاصره می‌شوند. اما مرگشان توسط مرگخواری خائن که در جستجوی القاب آن دو بود رقم می‌خورد. RIP.

چهارمینش سایمون دامبلدور بود که با وجود مرگ پدر و مادر دامبلدورها به طرز شگفت‌انگیزی لک‌لک‌ها تصمیم گرفته بودند او را به سه فرزند دامبلدور تحویل دهند تا صاحب برادر کوچک‌تری شوند. در رابطه با او درخواستی از جانب هیبرنیوس مالکولم مطرح می‌شود با عنوان "حتما باید پای یه نوزاد بیچاره و بدبختو به جنگ باز کنین؟ وای بر شما!" و گلرت گریندل‌والد پاسخ می‌دهد "باشه بچه بی بچه". در حالی که آریانا با خیال نجات بچه به گلرت می‌گوید "شاید یواش یواش باهات خوب بشم!"، در واقع منظور کشتن سایمون بود تا دیگر پایش وسط کشیده نشود. و این گونه بود که برادر لک‌لکیِ دامبلدورها کشته شد.

پنجمینش ملانی استانفورد بود. او که به حضورهای طوفانی شهرت داشت، در یک اقدام غافلگیرانه که ارتش سفید، ارتش تاریکی را شوکه می‌کند، خنجرهای زیادی از جانب هیبرنیوس مالکولم به سویش پرتاب می‌شود که همگی با بدنش برخورد می‌کند. تعداد خنجرها و شدت خونریزی‌ها به قدری زیاد بود که پیش از برخورد جسمش با زمین، روحش بدنش را ترک می‌گوید و می‌میرد. با این حال در اقدامی نادر و برگ‌ریزان، به زندگی بازمی‌گردد تا زهرش را بریزد. اما در نهایت جان به جان آفرین تسلیم می‌کند. این‌بار بدون بازگشت!

ششمینش سیبل تریلانی بود. او یک بار از مرگ گریخته بود، اما دومین‌باری برایش تعریف نشده بود. خون‌آشام ارتش سفید یعنی گادفری میدهرست، ابتدا او را زخمی می‌کند و سپس آن‌قدر از خونش می‌نوشد تا سیبل در دستانش جان می‌دهد. او جان‌های زیادی را از ارتش تاریکی نجات داده بود، ولی دیگر نه.

هفتمینش ریگولوس بلک بود. او فرصت داشت تا سیلویا ملویل را بکشد، اما دل‌رحمی ارتش سفید و گذشتن از جان او، باعث شد او از اولین فرصتی که برای رهایی خود یافت جهت کشتن ریگولوس استفاده کند. فرصتی که در هوا قاپید.

و در این نقطه، هنوز ساعاتی دیگر از جنگ باقی مانده است و ممکن است جان‌های دیگری به جز ممد مرگخوارها و فاطی محفل ققنوس‌ها گرفته شود، اما چیزی که شکی در آن نیست این است که، آخرین مرگ بدون شک متعلق به گابریل دلاکور است. گب می‌میرد و گابر متولد می‌شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغی ممتد در سرش می‌پیچید. نفس نفس می‌زد و وقتی به اطرافش نگاه می‌کرد همه چیز را تار و مبهم می‌دید. طلسم‌های رنگارنگ از این سو به آن سو می‌رفتند و تحمل هر چیز، هر لحظه سخت‌تر می‌شد.

و او درهم‌شکست. صدای جیغش تمام ساختمان را در بغضی خاموش فرو برد. چوبدستی‌ها در دست‌ها ثابت ماندند و جادوگران در جای خود میخکوب شدند. سرها به سمت او چرخید و او به آرامی روی زانوانش افتاد.
- لطفا...

صدایش آرام بود و سکوتی که بر ساختمان حاکم شده بود را به لرزه می‌انداخت.
- لطفا... تمومش کنین.

و وقتی قطره‌ی اشکی از چشمانش به زمین چکید، دست‌ها نیز پایین افتادند و سکوت ادامه‌دار شد. در این لحظه، آلبوس قدمی به سمتش برداشت.
- آریانا...

اما او دستش را بالا آورد و برادرش را متوقف کرد. با چشمانی اشک‌آلود به او خیره شد.
- خسته نشدی؟

چشمان آلبوس گرد شده بود.

- خسته نشدی از این همه جنگیدن؟

سپس با دست اطراف را نشان داد.
- نمی‌بینی فایده‌ای نداره؟

بغضش را قورت داد.
- اصلا برای چی داری می‌جنگی؟

واقعا برای چه چیزی می‌جنگیدند؟
از جایش برخاست و رو به باقی افراد کرد.
- آخرش قراره چی بشه؟ بعد از اینکه قدرت رو به دست آوردین، تهش چی میشه؟

کسی پاسخی محکم نداشت.

- کافیه.

صدایی سرد و محکم این را گفت و طلسمی نقره‌ای رنگ، وسط سینه‌ي آریانا فرود آمد. گلرت گریندلوالد، سپس چوبدستی‌ش را به سمت آلبوس نشانه رفت. آلبوس بلافاصله چوبدستی‌ش را بیرون آورد.
- چطور تونستی؟

و نبرد آغاز شد. حمله‌ و دفاع. دفاع و حمله. گلرت در میان حرکات سریع چوبدستی، لب به سخن گشود.
- کل عمرت رو سر همین سوال‌های مسخره به باد دادی... چطور تونستم؟ چرا نتونم؟ هیچ‌وقت درک نکردی که چطور باید برای اهداف والاتر از خواسته‌های خودت بگذری!

آلبوس قدمی به جلو برداشت و در حرکتی نرم، زنجیری طلایی را به دور گلرت که حواسش با حرف‌زدن پرت شده بود، بست.
- و تو هیچ‌وقت نتونستی بفهمی ارزش کسایی که کنارتن چقدره! برای همین من رو رها کردی!‍

گریندلوالد لبخندی تمسخر آمیز زد و سر تکان داد.
- همیشه ضعیف بودی...

و زنجیرهای دورش از هم گسستند. آلبوس چوبدستی‌ش را پایین آورد.
- تمومش کن...

و نوری سبز سالن را در برگرفت.
***

پیشگویی می‌کنم آریانا دامبلدور وقتی سوار بر ققنوس داره می‌ره قطب جنوب بیافته توی آب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 05:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در ادامه این پست

Skyfall


سیبل گوی پیشگویی‌‌اش را در آغوش گرفته بود و می‌لرزید. از دختر غرق در خون چشم برداشت و به قاتلش نگاه کرد. ولی گرگ زودتر متوجه حضورش شده بود و چشم‌هایش را به روح او دوخته بود.

- Do you wanna come play?

سیبل عقب عقب رفت و به خیابان اصلی پناه برد.

آلنیس سر تکان داد. قبل از اینکه دنبالش برود، چیزی یادش افتاد. به عقب نگاه کرد و گابریل را دید که گوش‌هایش را گرفته بود و چشم‌هایش را روی هم فشار می‌داد. صحنه‌های خشونت‌آمیز برای گابریلی که بیشتر وقتش را با الستور می‌گذارند عادی، ولی همچنان ترسناک بود.

Let the sky fall
When it crumbles
We will stand tall
Face it all together


گرگ به سمت دخترک فریاد زد:
- از پله‌های اضطراری برو روی پشت بوم. اونجا در امانی. زود برمی‌گردم و پیدات می‌کنم.

گابریل به حرفش گوش کرد و به سمت پله‌ها دوید.

آلنیس که خیالش از او راحت شد، از کوچه خارج شد و دو طرفش را نگاه کرد. لباس و موهای عجیب سیبل او را به راحتی لو می‌داد. حتی تلاشی برای پنهان شدن نکرده بود. فقط به سمت مقصد نامعلومی می‌دوید. آلنیس دنبالش کرد، ولی هنوز فاصله‌شان زیاد بود.

سیبل درون کوچه‌ای پیچید. گرگ که به کوچه رسید، او را دید که متوقف شده. سیبل اشتباه کرد و نگاهش را به هدفش انداخت؛ گوی پیشگویی دیگری با این تفاوت که در تاریکی کوچه می‌درخشید. وقتی متوجه اشتباهش شد که دیگر دیر شده بود و آلنیس هم آن را دیده بود.

سیبل به سمت گوی و آلنیس هم به دنبال او دوید. ثانیه‌ای قبل از این که انگشتان سیبل گوی را لمس کنند، دندان‌های تیز گرگ داخل مچ پایش فرو رفتند. فریادی زد، ولی مانعی نشد که گوی دیگر را در آغوش بکشد.

دنیای تاریک کوچه دور سرشان چرخید و ثانیه‌ای بعد، جایش را به برف داد. به تاریکی عادت کرده بودند و حالا سفیدی و روشنایی دشت برفی، چشم‌هایشان را می‌زد.

آلنیس بلند شد و با عطسه‌ای، برف روی بینی‌اش را تکاند. به اطراف نگاه کرد. تا جایی که مه اجازه می‌داد ببیند، سفیدی برف بود. انگار که سال‌ها به عقب و به خانه برگشته بود. سیبل را دید که چند قدم دورتر، هر دو گویش را از میان برف جمع می‌کرد.

- رمزتاز؟ جالب بود. انتظارشو نداشتم.

سیبل در حالی که گوی‌ها را با یک دست در آغوش گرفته بود، با دست دیگرش خودش را روی زمین کشید و عقب رفت.

- این رو پیشگویی نکرده بودی؟ این که توی این ناکجاآباد، تو سرما گیر می‌افتیم؟

همانطور که می‌خزید، رد خون از خودش به جا می‌گذاشت. دست دیگرش را هم آزاد نمی‌کرد که با سرعت بیشتری فرار کند، گویی که جانش به همان دو گوی پیشگویی وابسته بود و پیشگویی‌هایش نجاتش می‌دادند.
- ما به ارباب اعتماد داریم. تو توی زمین حریف ایستادی اورموند.

آلنیس خنده‌اش گرفت. ایستاد و به رد خون نگریست.
- زمین حریف؟! من توی همین دشت‌ها بزرگ شدم سیبل عزیزم. این تویی که مثل یه آهوی زخمی خودت رو روی برف می‌کشی.
- برام اهمیت نداره که چی می‌گی. من توی طالعت مرگ رو دیدم.
- همه یه روز می‌میریم. ولی می‌دونم که اون روز برای من امروز نیست.

آلنیس چشم‌هایش را بست و سرش را بالا گرفت تا نسیم، روح تازه‌ای بهش ببخشد.

سیبل می‌لرزید. از سرما، یا از ترس. هر چه که بود، نشانه ضعفش بود و این به آلنیس حس قدرت می‌داد. نه فقط ضعف سیبل، بلکه طبیعت دلیل قدرتش بود. هر چند زادگاه واقعی‌اش نبود، ولی او به برف تعلق داشت. سرمایی که استخوان انسان‌ها را به درد می‌آورد، گرمابخش قلبش می‌شد.

دوباره به سیبل نگاه کرد. جلوتر رفت ولی این بار، او تلاشی برای عقب خزیدن نکرد.
- من طالع خودم رو پذیرفتم. در راه تاریکی با افتخار به آغوش مرگ می‌رم.
- نه... فکر کردی الان می‌خوام بکشمت؟

ایستاد. نفس عمیقی کشید و آن را با زوزه بیرون داد. حتی زوزه‌هایش هم در دل طبیعت ابهت دیگری داشتند.

در آن دشت بی‌انتها، زوزه‌اش با نسیم همراه و در دوردست گم شد. کمی بعد، صدایی شنید. زوزه‌ای که پژواک خودش نبود. متعلق به او نبود. زوزه‌هایی بلند و کوتاه از هم‌نوعانش.

This is the end
Hold your breath and count to ten
Feel the Earth move, and then
Hear my heart burst again
For this is the end
I've drowned and dreamt this moment
So overdue, I owe them
Swept away, I'm stolen


سیبل به گوی چنگ زد، انگار که جانش را سفت چسبیده باشد.

- حتی اگه از گرگ‌ها هم جون سالم به در ببری، سرما از پا درت می‌آره. ولی خب، لایق یه شانس دوباره هستی. پس سعی کن تو این طبیعت وحشی زنده بمونی. شاید توی میدون جنگ دوباره همدیگه رو دیدیم!

گرگ چرخید. از همان مسیری که آمده بود، برگشت و ثانیه‌ای بعد، تشخیص موهای سفیدرنگش میان مه و برف، غیرممکن شد.

***

Where you go I go
What you see I see


***

برای جبران، یه معجون عشق تقدیم سیبل تریلانی می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 02:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


سیبل تریلانی خیره به گوی پیشگوییش بود. چیزی را دیده بود... آنچه می‌دید بسیار مبهم و در هاله‌ای از تاریکی بود. این برایش بسیار عجیب می‌نمود. همیشه آنچه از آینده در گوی پیشگویی می‌دید دقیق و واضح بود. چنان واضح که تقریبا تفاوتی با واقعیت در جریان نداشت.

اما این بار فرق داشت. هنوز نمی‌دانست چرا... و این مه که مقابل چشمانش را گرفته بود از کجا آمده است. اما قلبش به او می‌گفت زمان زیادی ندارد. این احساس خطر که این چنین بر جسم و روحش سایه افکنده بود از کجا آمده بود؟ این حس سنگینی که در پاهایش بودند و اجازه‌ی حرکت را از او گرفته بودند چه بود؟ گویی جسم و روحش در کشمکشی بی‌پایان با یکدیگر بودند. جسمش تمایلی به رفتن نداشت اما روحش... روحش با تمام نیرو او را به سمتی میکشید.

سیبل عادت داشت همواره به روحش اعتماد کند. هدایتگر او در تمام عمرش روحش بود. این بار هم تصمیم داشت همین کار را انجام دهد. حتی اگر در پایان با خطری غیر قابل گریز مواجه می‌شد.

او هنوز هم خودش را مقصر مرگ هیزل و نیکلاس می‌دانست. خودش را مقصر می‌دانست که به موقع خودش را به آن‌ها نرسانده بود تا اکنون آن‌ها زنده باشند و نفس بکشند. مشت‌هایش را گره کرد و ناخن هایش در دستش فرو رفتند. قطرات خون که از میان مشتش به پایین چکید، او را به خودش آورد.

حالا زمان سوگواری برای دوستان از دست رفته اش نبود. زمان برگزاری دادگاه و محکوم کردن خودش هم نبود. پس از پایان جنگ برای این کار زمان داشت. حالا باید جایی می‌رفت. جایی که احتمالا دوستانش منتظر او بودند. جایی که شاید به او نیاز داشتند.

تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و گام هایی استوار به سمت جایی برداشت که روحش او را به آن سمت هدایت می‌کرد. جایی که نمی‌دانست چه سرنوشتی انتظارش را می‌کشد! حالا که جنگ به اتاق‌ها و دفاتر کشیده شده بود کارش دشوارتر بود.

در اتاق را گشود. سکوت و تاریکی حاکم بر اتاق عجیب و غیر عادی می‌نمود. آرام به درون اتاق قدم گذاشت. چشمانش در سایه ها به دنبال هر نشانه‌ای بود. نشانه‎‌ای از خودی یا دشمن... یعنی باز هم دیر رسیده بود؟تپش قلبش و سنگینی قفسه سینه‌اش به او می‌گفتند خیر، اما پس چرا نشانه‌ای از حضور هیچکس را نمی‌شد دید؟

گوی پیشگویی در دستانش گرم‌تر شد. پیش از آنکه فرصت کند آن‌ را بالا بیاورد و ببیند، نفس گرمی را روی گردنش احساس کرد. در کمتر از یک ثانیه چوبدستی‌اش را بالا آورد و در آن‌سوی اتاق قرار گرفت. گادفری با چشمانی که در آن‌ها آتش شعله می‌کشید، مقابلش ایستاده بود. و به نظر می‌آمد تنها باشد. اما سیبل هنوز مطمئن نبود جان کسی از اطرافیانش در خطر نباشد.

سیبل آرام نفس می‌کشید و اتاق را به خوبی ارزیابی می‌کرد. اما گادفری هیچ صدایی حتی صدای تنفس نیز از سمتش شنیده نمیشده. حتی به اتاق نیز نگاه نمی‌انداخت و فقط به چشمان سیبل زل زده بود. چشمانی مطمئن که بنظر می‌رسید قبل از هراقدامی، تصمیم به گفتگو داشت:
- زمانی رو یادمه که هاگوارتز رو مثل خونه خودت دوست داشتی و جای دیگه ای برای رفتن نداشتی. آلبوس اونجا به تو پناه داده بود و حتی در سخت‌ترین شرایط هم از تو حمایت می‌کرد. چطور تونستی با خودت کنار بیای و امروز در مقابل چنین آدمی و یارانش قرار بگیری؟

- اون آلبوسی که سنگشو به سینه میزنی با من بازی کرد. اون دقیقا همون کسی بود که باعث شد امروز ما اینجا مقابل هم باشیم. اون عادت داره از دیگران برای رسیدن به اهدافش استفاده کنه. مثل حالا که از تو استفاده کرده.

سیبل با چشمان گردش که پشت عینک قرار گرفته بودند، گادفری را نگاه می‌کرد و چهره‌ای مظلوم به خودش گرفته بود. اما تمام اینها بخشی از نقشه اش بود:
- چنین رویارویی هیچوقت برای منم راحت نبوده گادفری. اما میدونی چیه؟ من حالا جایی هستم که بیشتر دوستش دارم. بیشتر میتونم خودم باشم. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی...


هیچوقت نباید حریف را دست کم گرفت و این اولین اشتباه سیبل بود! او چنان برای رسیدن به دوستانش عجله داشت که حرف را دست کم گرفته بود.

گادفری بلافصله با ناخن‌های تیزش ضربه‌ای سریع به سمت سیبل پرتاب می‌کنه و زخمی عمیق به روی پای سیبل به‌جا می‌ذاره و چوبدستی سیبل رو به سمت پنجره و خارج از ساختمون پرت می‌کنه. سیبلی که تا الان کلی سود برای ارتش تاریکی داشته بود، با فریادی دردآلود پای زخمیش رو می‌گیره و سعی می‌کنه جلوی فواره‌های خونی که از پاش به بیرون می‌پاشید رو بگیره. گادفری هم با ولع به فواره‌ی خون نگاهی می‌ندازه. اما سعی می‌کنه عطشش رو کنترل کنه.

درد به اعماق وجود سیبل چنگ می‌اندازد اما هنوز ایستاده بود حالا داشت معنای آن مه را می‌فهمید... او همواره از دیدن آینده‌ی خودش فرار کرده بود. ظاهرا این همان آینده‌ای بود که از دیدنش گریخته بود... این پایانش بود!

- به‌خاطر همه‌ی کسایی که کشتی. به خصوص آریانا...

گوش های سیبل دیگر نمی‌شنیدند... می‌دانست نمی‌تواند تغییری در آینده ایجاد کند... این بار نه! اما به هر حال او کسی نبود که به سادگی تسلیم شود.

گادفری بی‌رحمانه به سیبل زخم می‌زند و پوستش به همان سرعت شکافته می‌شود و خون با فشار از آن بیرون می‌زند. سیبل از آخرین نیرویی که در بدن داشت استفاده می‌کند و بی‌اختیار گوی پیشگویی‌اش را برای ضربه زدن به گادفری در دست می‌گیرد.

اما ضربات گادفری، شدیدتر و پر سرعت‌تر از آن بودند که سیبل بتواند برای مدتی طولانی آن‌قدر قدرت داشته باشد که گوی را به سمت سر گادفری حرکت دهد. دستان سیبل به سختی در حال حرکت بودند و در میانه‌ی راه، گوی از دستش رها می‌شود و با صدای محکمی با برخورد به زمین می‌شکند و به هزار تکه‌ی مساوی تقسیم می‌شود.


گوی پیشگویی... همان نجات دهنده‌ی همیشگی... حالا صاحبش را تنها گذاشت! دیگر کسی را نجات نمی‌داد!

در آخرین لحظات زندگی‌اش، چهره‌ی دوریا که او را از چنگال آلنیس نجات داده بود به یاد می‌آورد. سپس یادش می‌آید که چطور به نیکلاس و هیزل دیر رسیده بود و جلوی چشمانش کشته شده بودند. او تنها یک نفر بود. نمی‌توانست همه را نجات دهد.

مهم نبود چند نفر را نجات داده... حالا فقط خودش را از برای مرگ هیزل و نیکلاس سرزنش می‌کرد!

گادفری از سرعتش در نوشیدن خون سیبل می‌کاهد. آرام شدن ضربان قلب سیبل را حس می‌کرد. آخرین‌هایش بود. درست همزمان با این که گادفری دندان‌هایش نیشش را از گردن او بیرون می‌کشد، آخرین نفس و آخرین ضربان قلب سیبل در این دنیا رخ می‌دهد.

هم‌زمان با آخرین نفسش قطره اشکی از چشم سیبل روی زمین می‌چکد! او هر چه بود در نهایت انسان بود...

گادفری به آرامی سیبل را بر روی زمین قرار می‌دهد و چشم‌های او را می‌بندد.
- جان‌های زیادی رو گرفتی و جان‌های زیادی رو نجات دادی. ولی این پایان تو بود. آسوده بخواب.


سیبل تریلانی مرده بود اما اطمینان داشت حتی مرگش اعضای بسیاری از ارتش تاریکی را نجات خواهد داد. او سیبل تریلانی بود و حتی پس از مرگ هم سیبل تریلانی باقی می‌ماند...

این پایان سیبل تریلانی نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1403 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


دخترک توی کوچه تاریکی ایستاده بود. صدای انفجار و فریادهای دردناک دیگران، ترسانده بودندش. اطرافش را نگاه کرد و در سایه‌ها دنبال کسی گشت. حالا شیطانش را هم گم کرده بود. زیر گریه زد و میان هق هق‌هایش، شیطان را صدا زد، بلکه پیدایش کند و او را از آنجا ببرد؛ ولی باد، صدایش را به گوش‌های دیگری رساند.

- گابریل! تنهایی اینجا چی کار می‌کنی؟
- سـ... سیلویا...؟

دخترک از پشت پرده اشک‌هایش او را دید و به سمتش دوید.

سیلویا روی زمین نشست و دستانش را برای او باز کرد. گابریل در آغوشش آرام گرفت و اشک‌هایش را با آستینش خشک کرد.

- الستور کجاست؟
- من... من نمی‌دونم... گمش کردم...

همانطور که دخترک هنوز در آغوشش بود، لبخند شیطانی‌ای زد. گابریل را دوست داشت، ولی می‌توانست گروگان خوبی برایشان باشد. می‌دانست محفل ققنوس به محض ناپدید شدن گابریل دنبالش می‌گردند و حتی به ارتش تاریکی نزدیک می‌شوند. سیریوس آنقدری احساسی بود که برای برگرداندن دخترکی یازده ساله، سربازانش را به صف کند. یا حداقل سیلویا آنطور فکر می‌کرد.

- اوه... عزیزم. من پیشتم. اصلا... دوست داری بازی کنیم؟


گابریل سرش را عقب برد تا سیلویا را ببیند. برق چشم‌های دخترک حالا برگشته بود.
- بـ... بازی؟
- آره! فقط، قبلش باید همراه من بیای. اینجا جای خوبی برای بازی کردن نیست، درسته؟

گابریل به اطراف‌شان نگاه کرد. حق با او بود. کوچه‌ای تنگ و تاریک اصلا زمین بازی خوبی نمی‌شد. پس سر تکان داد و از آغوشش بیرون آمد. سیلویا ایستاد و ردایش که کمی خاکی شده بود را تکاند. بعد دست گابریل را گرفت. دخترک را به خودش نزدیک‌تر کرد و قبل از رفتن، سرش را چرخاند تا اطراف را بررسی کند. هیچ کس نبود تا مزاحم‌شان شود. نفس راحتی کشید و مسیرشان را در تاریکی در پیش گرفت.

تنها چند قدم برداشته بودند که صدای پرش کسی، یا چیزی، متوقفش کرد. گابریل هم ایستاد و با تعجب به سیلویا نگاه کرد که حالا با ترس به درون سایه‌ها خیره شده بود.

You're not alone
Look at my shadow, I'm behind you like a ghost


چشمانی در تاریکی می‌درخشیدند. دو گلوله آبی، همچون یخ، سرد. چشم‌ها جلوتر آمدند و هیبت گرگی سفید آشکار شد. لبخندش برق دندان‌هایش را به رخ می‌کشید.

- خوب شد که اینجایی. برت می‌گردونم پیش الستور.

گابریل دستش را از دست سیلویا رها کرد و به سمت گرگ دوید. دستش را دور گردنش حلقه کرد و گرگ با پوزه‌اش او را از خودش دور کرد تا صحبت کند، ولی قبل از آن، دخترک متوجه سرخی دور پوزه‌اش شد.
- زخمی شدی؟ اینجات خونیه...

گرگ با لبخند به دخترک نگاه کرد.
- من خوبم گب. می‌شه اون عقب وایسی تا من یه صحبت کوچولویی با سیلویا داشته باشم؟

گابریل با تعجب به او خیره شد، ولی مخالفتی نکرد و پی حرفش، کمی دورتر در تاریکی به دیواری تکیه داد و منتظر ماند.

آلنیس نگاهش را از او برداشت و تمرکزش را به سیلویا برگرداند که حالا چوبدستی‌اش را بیرون کشیده بود.

- شنیدم قراره بازی کنین. هوم... منم عاشق بازیم. نظرت درباره گرگم به هوا چیه؟

قدمی به جلو برداشت و در پاسخ، سیلویا عقب رفت.

- مثلا من گرگ بشم و تو بره...

If you wanna come play
You gotta start with me
And the monsters in my head
In my head


شیرجه‌ای به سمت دختر زد، ولی سیلویا انتظار این حمله را داشت و توانست به موقع فرار کند.

گرگ خون دور دهانش را لیسید و خندید.
- فرزتر از بره قبلی‌ای! این یعنی بازی‌مون قراره جذاب‌تر باشه!

I got blood on my hands
And you're my rеvenge
And you push me to thе edge
The edge
Do you wanna come play?


سیلویا طلسمی به سمت گرگ پرتاب کرد، ولی جایی در محاسباتش اشتباه کرد. قد او کوتاه‌تر از انسان بود و حتی لازم نبود آلنیس به خودش زحمت بدهد و سرش را بدزدد تا از طلسم جاخالی بدهد.

- فکر می‌کردم قوی‌تر باشی. حداقل، موقع شکنجه روندا که خوب بودی.

اثری از خنده در چهره آلنیس نبود. این بار می‌غرید.

سیلویا از فرصتش استفاده کرد و طلسم دیگری زمزمه کرد. این بار درست نشانه گرفت. ولی گرگ هم حواسش جمع بود و کنار رفت، اما طلسم همچنان نزدیک بود و ساق پای جلویی‌اش را خراش داد. از سوزش زخم، چهره‌اش در هم رفت. ولی مکث نکرد و به سیلویا حمله کرد.

Mission "Die A Legend" is a go
The way I flow, taking all the shots
Landing free throws, beast mode
Double snake eyes, turn 'em all to stone


حمله اولش هوا را شکافت و چیزی جز تاریکی نصیب دندان‌های گرسنه‌اش نشد. قبل از یورش بعدی‌اش، سیلویا که نزدیک بود از عقب بیفتد، طلسم دیگری فریاد زد.

آلنیس به موقع کنار کشید، وگرنه دمش آتش می‌گرفت و بره از چنگش فرار می‌کرد.

Try me, I dare you to try me
Took me long, but I'm here
Coming down like lightning
Taking back what's mine
It was a matter of time


- خوشحالم که کم نمی‌آری.

روی سطل زباله‌ای پرید که بوی ناخوشایندش مردم را از آن کوچه دور نگه می‌داشت.
- آخه می‌دونی، بعضی بره‌ها فقط فرار می‌کنن. شکار باید چالش داشته باشه. هرچقدر سخت‌تر به دست بیاد، لذتش بیشتره.

لبه باریک سطل تمرکز زیادی را برای قدم برداشتن می‌طلبید. سیلویا تنها شانسش را مقابلش دید. گرگ نمی‌توانست هم‌زمان تعادلش را حفظ کند و جاخالی بدهد. پس نوک چوبدستی‌اش را نشانه گرفت و جادوی مرگ را فراخواند.

آلنیس خواست خودش را جمع کند، ولی حق با سیلویا بود؛ نمی‌توانست هم روی لبه سطل بایستد و هم جان سالم به در ببرد. تعادلش را از دست داد و بین زباله‌ها افتاد.

مانند گربه‌ای که داخل آب افتاده باشد، بیرون جست و خودش را تکاند. سیلویا را دید که در دوردست می‌دوید تا خودش را به خیابان اصلی برساند.

- ولی نمی‌تونی تو بازی خودم شکستم بدی!

Te la viviste si en mí no creía'
Llegamo' con el combo ready pa' hacerle' una avería-ía
Cuida'o, que tengo mecha corta y puede que te explote la encía
Prendo fuego y te quemo to'a la mercancía
Mejor pedir perdón que pedir permiso, me la improviso
Y a to'a esta gente le doy contra el piso
Si quieren medir fuerza, les tengo un aviso
Ma-mala suerte con la nena que dispara y preciso


شروع به دویدن کرد. طبیعتا سرعتش از دختر ترسیده‌ای که با کورسویی از امید فرار می‌کرد، بیشتر بود. از او جلو زد و روبه‌رویش ایستاد. سیلویا متوقف شد و تلوتلوخوران عقب رفت. گرگ حمله کرد و روی او پرید و هر دو زمین خوردند.

And you're a student of war
내가 되갚을 때면
I'll leave you begging for more
뼛속 깊이 느껴 넌
그 문을 여는 순간
더이상 game은 없어
별다른 해답은 none
처음 맛보는 광경


پنجه‌هایش را روی شانه دختر گذاشته بود تا نتواند فرار کند. سیلویا ترسیده بود. نفس نفس می‌زد و مطمئن بود که آلنیس صدای نامنظم و تند قلبش را می‌شود. و آلنیس می‌شنید، بو می‌کشید و لذت می‌برد. ولی بیش از این فرصت نداشت.

- گرفتمت. تو باختی!

گاز محکمی از گردن دختر زد و جیغ او در کوچه پیچید. به خوشمزگی خرگوش‌هایی که شبانه شکار می‌کرد نبود، ولی همچنان طعم شیرین پیروزی می‌داد. هر چند، حالا که فکرش را می‌کرد تمایلی به خوردن گوشت انسان نداشت. فکرش باعث شد مورمورش شود. از روی جسد دختر کنار رفت و پنجه خونی‌اش را لیسید.

صدایی از ابتدای کوچه، گوش‌هایش را تیز کرد. دمش بی‌اراده تکان خورد و زمین را جارو کرد. سرش به سمت صدا چرخید و بره جدیدش را دید. لبخند دندان‌نمایی زد.
- Do you wanna come play?

***


بیاین با پیشگویی جدیدم حال و هواتونو یکم عوض کنم... هوم... گوی می‌گه که درباره گلرت گریندل‌والده...
«گلرت حلقه رو گم می‌کنه و سر همین از آلبوس (دامبلدور) کتک می‌خوره!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/11/26 1:46:30

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 16:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در نبرد با لرد ولدی خان

سانسور!
تصویر تغییر اندازه داده شده


شنیده‌اید که می‌گویند تاریخ را فاتحان می‌نویسند؟ پس از پایان هر نبردی، جبهه پیروز آنچه که خود انجام داده را بزرگ‌نمایی می‌کند و حریفش را پلید، ضعیف و بی رحم معرفی می‌نماید. تمام نبردها به نفع فاتحان تحریف می‌شود و جبهه مغلوب به عنوان برگی رازآلود از تاریخ، همیشه گمشده و مدفون در میان دروغ‌ها و بزرگ‌نمایی ها خواهد ماند. بیچاره مغلوبان! بیچاره تاریخ!

اگر در این میان و زمانه حکمرانی فاتحان، تو به عنوان جادوگری دانا که به دنبال حقایق است، زبان بگشایی و بخواهی حقایق مدفون شده نبرد را به زبان بیاوری، تو را طرد خواهند کرد. هیچکس در چنین حالی تو را باور نمی‌کند و دروغگو نامیده خواهی شد. میدانید که منظورم چیست؟ سانسور خواهید شد!

در نبرد ارتش تاریکی با ارتش روشنایی، تنها یک گروه فاتح می‌بود و فاتح قرار بود نویسنده تاریخ باشد. تاریخی که برای آیندگان به یادگار می‌ماند و شاید از آن عبرت می‌گرفتند. تاریخی که باید به دقت نوشته می‌شد و رشادت ها و شجاعت تک تک افراد را یادآوری می‌کرد. اما حیف که پیش از این گفته بودیم تاریخ همواره سرنوشتی جز تحریف و سانسور نداشته...

برای پانمدی به عنوان وزیر دولت دوستی و دوپامین بسیار مهم بود که تاریخ بدون هیچگونه سانسور و تحریفی نوشته شود. هرچند که فعالیت هیچ انسان و جادوگری عاری از خطا و ایراد نیست. پانمدی هم به خوبی از این مسئله آگاه بود. صرفا دلش می‌خواست سانسوری آگاهانه از نبردها و رویدادها هرگز اتفاق نیوفتاد. حتی او هرگز دوست نداشت صحبت های مردم نیز سانسور شود. هر فحش و تهمتی که می‌شنید به جانش خوش‌تر بود تا آنکه بخواهد کسی را مجبور به سکوت و سانسور کند. چرا که هر صحبتی اگر آزادانه بیان می‌شد، تاریخ دقیق‌تر و رساتر به گوش آیندگان می‌رسید.

خفقان و فشردن دست بر روی گلوی متعرضان، تنها باعث میشد که هر روز آب پشت سد بغض جامعه جادوگری هر روز سنگین و سنگین تر شود و سرانجام روزی این سد خواهد شکست. آن وقت بود که آب آن رود، به هیچکس رحم نمی‌کرد و همه چیز را از میان می‌برد. این درس‌هایی بود که پانمدی در طول عمرش از کودکی تا آزکابان و از آزکابان تا وزارتخانه یاد گرفته بود. او هرگز نمی‌خواست فاتحی باشد که تاریخ را با سانسور و تحریف بنویسد. یا که فاتحی باشد که پس از پیروزی، جامعه اصیل‌ها را سانسور کند و آن‌ها را به دلیل مبارزه با دولت او، با خفقان روبرو کند.

شگرد ارتش تاریکی اما چیز دیگری بود! برای آن‌ها نیز تاریخ بسیار مهم و با اهمیت بود. اما صرفا آن بخش از تاریخ که مربوط به خودشان می‌شد. آن بخشی که مربوط به شکوه، جلال و عظمت خودشان بود و نه هیچ چیز دیگر. برای پانمدی کاملا قابل حدس بود که ارتش تاریکی در صورت قدرت گرفتن، دست به سانسور خواهد زد و هیچ حقیقتی از گرداب تحریف آنان، زنده به بیرون نخواهد آمد. شاید یکی از مهم‌ترین دلایلی که به پانمدی انگیزه مبارزه می‌داد همین بود: سانسور نشدن هیچ چیز و هیچ‌کس!

او نمی‌خواست در جامعه‌ای زندگی کند که حقایق قربانی پروپاگانداها می‌شوند و زبانی که برای بیان حقایق گشود می‌شود، با سانسور مواجه شود. سیریوس یکی از زخم خورده‌ترین جادوگران از پنهان شدن حقایق و سانسور بود. او سالها در آزکابان سانسور شده بود هیچکس به صدای او گوش نمی‌کرد. هیچ گوش شنوایی نبود که بلکه سیریوس به واسطه بتواند بی‌گناهی خود را ثابت کند. دوازده سال در آزکابان... فقط برای اینکه سانسور شد!

مبارزه می‌کرد تا مبادا تاریخ، شخص و یا هرچیز دیگری سانسور شود. شاید به طور تام و تمام چنین امری ممکن نبود. اما بخوبی می‌دانست کسی که آگاهانه تمام تلاشش آن است که چیزی سانسور نشود با آنکه آگاهانه تلاش می‌کند در راستای منافع خودش سانسور کند بسیار متفاوت‌اند. اما او باید پیروز می‌شد... او باید ادامه می‌داد...

جایی برای تسیم شدن نبود!

end

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are