دخترک توی کوچه تاریکی ایستاده بود. صدای انفجار و فریادهای دردناک دیگران، ترسانده بودندش. اطرافش را نگاه کرد و در سایهها دنبال کسی گشت. حالا شیطانش را هم گم کرده بود. زیر گریه زد و میان هق هقهایش، شیطان را صدا زد، بلکه پیدایش کند و او را از آنجا ببرد؛ ولی باد، صدایش را به گوشهای دیگری رساند.
- گابریل! تنهایی اینجا چی کار میکنی؟
- سـ... سیلویا...؟
دخترک از پشت پرده اشکهایش او را دید و به سمتش دوید.
سیلویا روی زمین نشست و دستانش را برای او باز کرد. گابریل در آغوشش آرام گرفت و اشکهایش را با آستینش خشک کرد.
- الستور کجاست؟
- من... من نمیدونم... گمش کردم...
همانطور که دخترک هنوز در آغوشش بود، لبخند شیطانیای زد. گابریل را دوست داشت، ولی میتوانست گروگان خوبی برایشان باشد. میدانست محفل ققنوس به محض ناپدید شدن گابریل دنبالش میگردند و حتی به ارتش تاریکی نزدیک میشوند. سیریوس آنقدری احساسی بود که برای برگرداندن دخترکی یازده ساله، سربازانش را به صف کند. یا حداقل سیلویا آنطور فکر میکرد.
- اوه... عزیزم. من پیشتم. اصلا... دوست داری بازی کنیم؟
گابریل سرش را عقب برد تا سیلویا را ببیند. برق چشمهای دخترک حالا برگشته بود.
- بـ... بازی؟
- آره! فقط، قبلش باید همراه من بیای. اینجا جای خوبی برای بازی کردن نیست، درسته؟
گابریل به اطرافشان نگاه کرد. حق با او بود. کوچهای تنگ و تاریک اصلا زمین بازی خوبی نمیشد. پس سر تکان داد و از آغوشش بیرون آمد. سیلویا ایستاد و ردایش که کمی خاکی شده بود را تکاند. بعد دست گابریل را گرفت. دخترک را به خودش نزدیکتر کرد و قبل از رفتن، سرش را چرخاند تا اطراف را بررسی کند. هیچ کس نبود تا مزاحمشان شود. نفس راحتی کشید و مسیرشان را در تاریکی در پیش گرفت.
تنها چند قدم برداشته بودند که صدای پرش کسی، یا چیزی، متوقفش کرد. گابریل هم ایستاد و با تعجب به سیلویا نگاه کرد که حالا با ترس به درون سایهها خیره شده بود.
You're not alone
Look at my shadow, I'm behind you like a ghost
چشمانی در تاریکی میدرخشیدند. دو گلوله آبی، همچون یخ، سرد. چشمها جلوتر آمدند و هیبت گرگی سفید آشکار شد. لبخندش برق دندانهایش را به رخ میکشید.
- خوب شد که اینجایی. برت میگردونم پیش الستور.
گابریل دستش را از دست سیلویا رها کرد و به سمت گرگ دوید. دستش را دور گردنش حلقه کرد و گرگ با پوزهاش او را از خودش دور کرد تا صحبت کند، ولی قبل از آن، دخترک متوجه سرخی دور پوزهاش شد.
- زخمی شدی؟ اینجات خونیه...
گرگ با لبخند به دخترک نگاه کرد.
- من خوبم گب. میشه اون عقب وایسی تا من یه صحبت کوچولویی با سیلویا داشته باشم؟
گابریل با تعجب به او خیره شد، ولی مخالفتی نکرد و پی حرفش، کمی دورتر در تاریکی به دیواری تکیه داد و منتظر ماند.
آلنیس نگاهش را از او برداشت و تمرکزش را به سیلویا برگرداند که حالا چوبدستیاش را بیرون کشیده بود.
- شنیدم قراره بازی کنین. هوم... منم عاشق بازیم. نظرت درباره گرگم به هوا چیه؟
قدمی به جلو برداشت و در پاسخ، سیلویا عقب رفت.
- مثلا من گرگ بشم و تو بره...
If you wanna come play
You gotta start with me
And the monsters in my head
In my head
شیرجهای به سمت دختر زد، ولی سیلویا انتظار این حمله را داشت و توانست به موقع فرار کند.
گرگ خون دور دهانش را لیسید و خندید.
- فرزتر از بره قبلیای! این یعنی بازیمون قراره جذابتر باشه!
I got blood on my hands
And you're my rеvenge
And you push me to thе edge
The edge
Do you wanna come play?
سیلویا طلسمی به سمت گرگ پرتاب کرد، ولی جایی در محاسباتش اشتباه کرد. قد او کوتاهتر از انسان بود و حتی لازم نبود آلنیس به خودش زحمت بدهد و سرش را بدزدد تا از طلسم جاخالی بدهد.
- فکر میکردم قویتر باشی. حداقل، موقع شکنجه روندا که خوب بودی.
اثری از خنده در چهره آلنیس نبود. این بار میغرید.
سیلویا از فرصتش استفاده کرد و طلسم دیگری زمزمه کرد. این بار درست نشانه گرفت. ولی گرگ هم حواسش جمع بود و کنار رفت، اما طلسم همچنان نزدیک بود و ساق پای جلوییاش را خراش داد. از سوزش زخم، چهرهاش در هم رفت. ولی مکث نکرد و به سیلویا حمله کرد.
Mission "Die A Legend" is a go
The way I flow, taking all the shots
Landing free throws, beast mode
Double snake eyes, turn 'em all to stone
حمله اولش هوا را شکافت و چیزی جز تاریکی نصیب دندانهای گرسنهاش نشد. قبل از یورش بعدیاش، سیلویا که نزدیک بود از عقب بیفتد، طلسم دیگری فریاد زد.
آلنیس به موقع کنار کشید، وگرنه دمش آتش میگرفت و بره از چنگش فرار میکرد.
Try me, I dare you to try me
Took me long, but I'm here
Coming down like lightning
Taking back what's mine
It was a matter of time
- خوشحالم که کم نمیآری.
روی سطل زبالهای پرید که بوی ناخوشایندش مردم را از آن کوچه دور نگه میداشت.
- آخه میدونی، بعضی برهها فقط فرار میکنن. شکار باید چالش داشته باشه. هرچقدر سختتر به دست بیاد، لذتش بیشتره.
لبه باریک سطل تمرکز زیادی را برای قدم برداشتن میطلبید. سیلویا تنها شانسش را مقابلش دید. گرگ نمیتوانست همزمان تعادلش را حفظ کند و جاخالی بدهد. پس نوک چوبدستیاش را نشانه گرفت و جادوی مرگ را فراخواند.
آلنیس خواست خودش را جمع کند، ولی حق با سیلویا بود؛ نمیتوانست هم روی لبه سطل بایستد و هم جان سالم به در ببرد. تعادلش را از دست داد و بین زبالهها افتاد.
مانند گربهای که داخل آب افتاده باشد، بیرون جست و خودش را تکاند. سیلویا را دید که در دوردست میدوید تا خودش را به خیابان اصلی برساند.
- ولی نمیتونی تو بازی خودم شکستم بدی!
Te la viviste si en mí no creía'
Llegamo' con el combo ready pa' hacerle' una avería-ía
Cuida'o, que tengo mecha corta y puede que te explote la encía
Prendo fuego y te quemo to'a la mercancía
Mejor pedir perdón que pedir permiso, me la improviso
Y a to'a esta gente le doy contra el piso
Si quieren medir fuerza, les tengo un aviso
Ma-mala suerte con la nena que dispara y preciso
شروع به دویدن کرد. طبیعتا سرعتش از دختر ترسیدهای که با کورسویی از امید فرار میکرد، بیشتر بود. از او جلو زد و روبهرویش ایستاد. سیلویا متوقف شد و تلوتلوخوران عقب رفت. گرگ حمله کرد و روی او پرید و هر دو زمین خوردند.
And you're a student of war
내가 되갚을 때면
I'll leave you begging for more
뼛속 깊이 느껴 넌
그 문을 여는 순간
더이상 game은 없어
별다른 해답은 none
처음 맛보는 광경
پنجههایش را روی شانه دختر گذاشته بود تا نتواند فرار کند. سیلویا ترسیده بود. نفس نفس میزد و مطمئن بود که آلنیس صدای نامنظم و تند قلبش را میشود. و آلنیس میشنید، بو میکشید و لذت میبرد. ولی بیش از این فرصت نداشت.
- گرفتمت. تو باختی!
گاز محکمی از گردن دختر زد و جیغ او در کوچه پیچید. به خوشمزگی خرگوشهایی که شبانه شکار میکرد نبود، ولی همچنان طعم شیرین پیروزی میداد. هر چند، حالا که فکرش را میکرد تمایلی به خوردن گوشت انسان نداشت. فکرش باعث شد مورمورش شود. از روی جسد دختر کنار رفت و پنجه خونیاش را لیسید.
صدایی از ابتدای کوچه، گوشهایش را تیز کرد. دمش بیاراده تکان خورد و زمین را جارو کرد. سرش به سمت صدا چرخید و بره جدیدش را دید. لبخند دنداننمایی زد.
-
Do you wanna come play?***
بیاین با پیشگویی جدیدم حال و هواتونو یکم عوض کنم... هوم... گوی میگه که درباره گلرت گریندلوالده...
«گلرت حلقه رو گم میکنه و سر همین از آلبوس (دامبلدور) کتک میخوره!»