در راستای تحقق پیشگویی سیبل
آلبوس و گلرت قبل از این که به هم برسن یهو آریانا بینشون قرار گرفت و رو به گلرت گفت:
- نه خیر! من داداشیمو نمیدم! داداشی خودمه!

گلرت نگاهی به آریانا کرد. یه بشکن زد و یکی از مرگخوارا یه کیسه پر از خیار آورد و جلوی آریانا گذاشت.
- بیا آریانا جان! به جای آلبالو یه کیلو خیار بهت میدم!

- آنا نمیخواد داداشی رو با یه کیلو خیار عوض کنه!
- کات!این وسط کارگردان کات داد و عوامل پشت صحنه و روی صحنه و زیر صحنه و کنار صحنه، همه سراغ آریانا اومدن.
- ببین آریانا اینجا تو باید قبول کنی!

- نگاه کن تو فیلمنامه نوشته که بر اساس گوی پیشگویی که سیبل زده تو قبول میکنی!

- بار پنجمه که داریم این صحنه رو میگیریم، قبول کن دیگه!

آریانا به عوامل صحنهای که دورهش کرده بودن و هر کدوم به نحوی میگفتن که باید آلبوس رو به یه کیلو خیار بفروشه نگاه میکرد و دیگه اشکش دراومد.
- اما من نمیخوام داداشیمو به یه کیلو خیار بفروشم...

آلبوس که دید عوامل صحنه دارن اشک خواهرشو درمیارن، اونا رو کنار زد و کنار آریانا رفت و بغلش کرد.
- عزیزم… گریه نکن... اینا همهش بازیه! مثلنی…
آریانا گریهش کمتر شد.
- اما آنا مثلنیش هم نمیخواد...

- اشکال نداره… داداشی هرجا بره باز زودی برمیگرده، تو هم یک کیلو خیارت رو نگهدار که اومدم با هم بشینیم بخوریم!
- داداشی یه کیلو خیار بخوریم که بعدش ما هم باید بریم پیش سالازار تو مرلینگاه!

آلبوس لبخندی زد.
- نه دیگه… همون موقع که نمیخوریم لیمویی! با صبر و حوصله میخوریم!

آریانا هم لبخند زد.
- باشه داداشی!
آریانا از بغل آلبوس بیرون اومد.
- برداشت ششم، حرکت!گلرت نگاهی به آریانا کرد. یه بشکن زد و یکی از مرگخوارا یه کیسه پر از خیار آورد و جلوی آریانا گذاشت.
- بیا آریانا جان! به جای آلبالو یه کیلو خیار بهت میدم!

آریانا با تردید نگاهی به آلبوس کرد و آلبوس با سرش تائید کرد.
- باشه... قبوله...
بعد از این جملهی آریانا صدای کِل کشیدن و دست زدن جمعیت از هر دو سمت سیاه و سفید بلند شد.
در همین زمان که همه حسابی مشغول بودن و سر ارتش تاریکی هم حسابی گرم بود، سیریوس خیلی به مقصد و پیدا کردن گنج نزدیک شده بود.