جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 23:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خب توصیه اول من به شما اینه که وقتی وسط یه مسابقه یا جنگید به یه وسیله ی موتور دار اطمینان نکنید وگرنه خب اتفاقی که برای سیریوس افتاده برای شما هم رخ میده. شاید بپرسید چه اتفاقی؟ خب باید بگم اینکه موتورش پت پت کنون در چند صد متری اون جایی که باید متوقف میشه و اون رو وسط دریا قال میذاره!

- بابا بسه دیگه، بلایی نبود که سر من نیارید تو این سوژه! الان من وسط دریا چی کار کنم؟

سیریوس مشخص بود که دیگه اعصاب نداره و خسته شده. نویسنده هم دلش نمیخواست یادآوری کنه که سیریوس یه جادوگر بود و خیلی راحت میتونه خودشو به ساحل برسونه به جای اینکه با یه قایق موتوری پی پتی این همه راهو بکوبه و بیاد. بنابراین به جاش تو سر سیریوس میندازه که علامت بده تا یکی بیاد کمکش!

در نتیجه سیریوس چوبدستیش رو بلند میکنه و جرقه قرمزی رو به هوا میفرسته بلکه یکی پیدا بشه و بیاد کمکش.

سیریوس هیچوقت آدم خوش شانسی نبود. در نتیجه جرقه ای که به هوا میفرسته رو ارتش تاریکی میبینن و بند وبساط جشنشونو جمع میکنن تا برن ببینن اونجایی که جرقه قرمز هست چه خبره. ولی خب اونا قصد نداشتن وسط آب بمونن و یادشون هم بود که میتونن آپارات کنن در نتیجه دسته جمعی وسط جزیره فرود میان.

در اون سوی ماجرا هم آریانا از غم فروختن داداشش به یک کیلو خیار افسردگی گرفته و گریه کنون نشسته بود و خیار میخورد!
- داداشی آلبوس! این خیارو به سلامتی تو میخورم!

آریانا این جمله رو میگه و آخرین خیار رو هم خرچ خرچ کنون گاز میزنه.

خب توصیه دوم من به شما اینه که یک کیلو خیار رو یکجا و تنها تنها نخورید. چون عوارض بدی در انتظارتونه!

***


در اینجا گابریل دلاکور رو به نبردی با سوژه ی "مرگ" دعوت میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای تحقق پیشگویی سیبل



آلبوس و گلرت قبل از این که به هم برسن یهو آریانا بینشون قرار گرفت و رو به گلرت گفت:
- نه خیر! من داداشیمو نمی‌دم! داداشی خودمه!

گلرت نگاهی به آریانا کرد. یه بشکن زد و یکی از مرگخوارا یه کیسه پر از خیار آورد و جلوی آریانا گذاشت.

- بیا آریانا جان! به جای آلبالو یه کیلو خیار بهت میدم!
- آنا نمیخواد داداشی رو با یه کیلو خیار عوض کنه!
- کات!

این وسط کارگردان کات داد و عوامل پشت صحنه و روی صحنه و زیر صحنه و کنار صحنه، همه سراغ آریانا اومدن.
- ببین آریانا اینجا تو باید قبول کنی!
- نگاه کن تو فیلمنامه نوشته که بر اساس گوی پیشگویی که سیبل زده تو قبول می‌کنی!
- بار پنجمه که داریم این صحنه رو می‌گیریم، قبول کن دیگه!

آریانا به عوامل صحنه‌ای که دوره‌ش کرده بودن و هر کدوم به نحوی می‌گفتن که باید آلبوس رو به یه کیلو خیار بفروشه نگاه می‌کرد و دیگه اشکش دراومد.
- اما من نمی‌خوام داداشیمو به یه کیلو خیار بفروشم...

آلبوس که دید عوامل صحنه دارن اشک خواهرشو درمیارن، اونا رو کنار زد و کنار آریانا رفت و بغلش کرد.
- عزیزم… گریه نکن... اینا همه‌ش بازیه! مثلنی…

آریانا گر‌یه‌ش کمتر شد.
- اما آنا مثلنیش هم نمی‌خواد...
- اشکال نداره… داداشی هرجا بره باز زودی برمی‌گرده، تو هم یک کیلو خیارت رو نگهدار که اومدم با هم بشینیم بخوریم!
- داداشی یه کیلو خیار بخوریم که بعدش ما هم باید بریم پیش سالازار تو مرلینگاه!

آلبوس لبخندی زد.
- نه دیگه… همون موقع که نمیخوریم لیمویی! با صبر و حوصله میخوریم!

آریانا هم لبخند زد.
- باشه داداشی!

آریانا از بغل آلبوس بیرون اومد.

- برداشت ششم، حرکت!

گلرت نگاهی به آریانا کرد. یه بشکن زد و یکی از مرگخوارا یه کیسه پر از خیار آورد و جلوی آریانا گذاشت.

- بیا آریانا جان! به جای آلبالو یه کیلو خیار بهت میدم!

آریانا با تردید نگاهی به آلبوس کرد و آلبوس با سرش تائید کرد.

- باشه... قبوله...

بعد از این جمله‌ی آریانا صدای کِل کشیدن و دست زدن جمعیت از هر دو سمت سیاه و سفید بلند شد.

در همین زمان که همه حسابی مشغول بودن و سر ارتش تاریکی هم حسابی گرم بود، سیریوس خیلی به مقصد و پیدا کردن گنج نزدیک شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 18:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای نبرد با سالازار اسلیترین و همچنین تحقق پیشگویی لرد ولدمورت


خز و خیل پارتی محفلیا همچنان پر شور و شر ادامه داشت. مرگخوارا هم با حسادت به خز بازی محفلیا نگاه می‌کردن و دلشون می‌خواست اونا هم خز بودن خودشون رو به رخ بکشن. بالاخره لرد هم در این زمینه‌ها هم لرد بود و حتی صاحب سبک و به‌نام! پس بلافاصله دستور داد.
- مرگخوارنمان! ما نیز پارتی می‌کنیم.

ناگهان دسته دسته مرگخواران سیاه و سفید مانند پانداهای رنگ و رو رفته وارد عرصه‌ی رقص شدن. لرد مرکزیت دسته رو بر عهده گرفته بود و با رقص و نرمش های خیره کننده، سرآمد دسته‌ی ارتش تاریکی شده بود. همه، حتی سالازار اسلیترین در مرلینگاه، تحت فشار داشت قر می‌داد تا از دسته‌ی خودش عقب نمونه. گلرت که دید تنور داغه، با خودش این فرصت رو بهترین فرصت دید که نون رو بچسبونه.
پس بلافاصله پیشنهاد شنیع خودش رو به زبون روند.
- آلبالوی من. عیش منو کامل نمی‌کنی؟

محفلی‌ها دونه به دونه از جلوی کادر کنار رفتن و چهره‌ی عبوس آلبوس پدیدار شد. آلبوس در لباس سفید عروسی ظاهر شده بود و کاملا مشخص بود که از این وضعیت راضی نیست. اما بنا به شرایط و وضعیتی که درش قرار داشتن، مجبور بود که باهاشون راه بیاد.
- بله گل گلی من.

اما این‌ها فقط نقشه‌ی ارتش سفید برای حواس‌پرتی ارتش سیاه بود. سیریوس اون‌طرف با احتیاط کامل و به‌طور پنهانی سوار بر قایق موتوری تقویت شده با نیروی جادوی اصیل و سفید و قوی و غیرقابل نابودی شده بود و با نقشه‌ای که توسط جسم آجر مانند رمزگشایی شده بود، عازم سفر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین



ارتش روشنایی هورکراکس به‌دست‌آمده رو نگاه کردن و بعد دور آتش حلقه زدن تا نقشه‌ی بعدیشون رو با دقت برنامه‌ریزی کنن.

- فرا ابر چوب دستی مهمه که بدستش بیاریم.
- آره، ولی از بین بردن هورکراکس‌های لرد ولدمورت هم جزء اهداف اصلی محفل ققنوسه و حقیقتاً لذت فراوانی می‌بریم از این پازل‌هایی که تام برامون طراحی کرده.
- آره، مسابقه‌ی جستجو (Scavenger Hunt) باحالیه، هی میری یه جا یه سرنخ پیدا می‌کنی، میری مکان بعدی.

به همین ترتیب، ارتش روشنایی به ورژن بچه‌ی لرد ولدمورت و هورکراکس هشتم او خیره شدن. حالا، حتی اگه می‌خواستن که فعلاً دنبال فرا ابر چوب‌دستی نرن و اول این هورکراکس رو نابود کنن، چجوری باید نابودش می‌کردن بعد؟ خبری از دندان باسیلیسکی نبود، کلاه گروه‌بندی و شمشیر گریفیندور هم وسط این جزیره بهشون نمی‌رسید. اینجا بود که مامان مروپ، که هنوز ورژن بچه‌ی ولدمورت رو تو بغلش داشت، از هوش اسلیترینی خودش استفاده کرد و تصمیم گرفت که ارتش روشنایی رو به بازی بگیره و وقتشون رو هر چی بیشتر تلف کنه، و همزمان وسط این شلوغی یه کم تفریح کنه. برای همین، خیلی آروم از پشت گوش ارتش روشنایی که دور آتیشی حلقه زده بودن و در حال برنامه‌ریزی بودن، با لحنی رازآلود گفت:

- یکی از روش‌های مناسب برای از بین بردن هورکراکس، گرفتن یه پارتی خیلی خز و جلفه که باعث بشه خود هورکراکس تصمیم بگیره از بین بره.

ایده به نظر جالب می‌رسید، و از اونجایی که ارتش روشنایی همیشه پایه‌ی پارتی و جشن بود، حالا یه مقدار خز و جلف هم بهش اضافه می‌کردن تا ببینن چی میشه، و به همین ترتیب همگی پراکنده شدن تا بساط این مهمونی رو راه بندازن.


ساعت ها بعد

- آخخخخ چه آهنگی گذاشتی ... قمیشی همیشه بهترینه برای مهمونی!
- آرهههه بیا وسط دامبل جون!

دامبلدور‌ها (آریانا و آلبوس) از سر جاشون بلند شدن و رقصیدن رو شروع کردن. بالا‌تنه‌شون با بشکن زدن و تکون دادن چپ‌به‌راست کمرشون مشغول اجرای رقص ایرانی بود، اما همزمان پاهاشون با سرعت جلو و عقب می‌رفت و یه رقص اسکاتلندی کامل رو اجرا می‌کردن. ترکیبی که هیچ موجودی، چه جادوگر، چه مشنگ، چه حتی مرلین، قبلاً به چشم ندیده بود.
کمی اون‌ورتر، سیریوس که ظاهراً معجون‌های زیادی نوش‌جان کرده بود، جوگیر شد و سریع تی‌شرتش رو درآورد و روی سرش بست، بعد شروع کرد به شنا رفتن، در حالی که با نگاهی عاقل‌اندر‌سفیه به بقیه‌ی مهمونا می‌گفت:

- هر کی نیاد این وسط 20 تا شنا بزنه!

یکم اون‌ورتر، سالازار اسلیترین که گویا خیلی وقت بود از سوژه‌ی این تاپیک حذف شده بود، بالاخره به جزیره رسیده بود و با دیدن مهمونی رفت ببینه چه خبره. اول که دید ارتش روشنایی هستن، خواست که درگیر بشه و تک به هزار، همشون رو از بین ببره، اما بعد چشمش به سیریوس بلک افتاد که به عنوان بادیگارد خودش چند تا دیوانه‌ساز تازه و خفن رو آورده بود. سالازار خیلی سریع متوجه شد که ارتش روشنایی می‌دونه چجوری پارتی بگیره و این برای لحظه‌ای تفکر استراتژیکش رو تحت تأثیر قرار داد.

پس به جای جنگ، مستقیم به سمت دیوانه‌سازهای بدبخت رفت. اینا هم که فکر می‌کردن شاخ‌ترین نیروهای تاریکی جزیره هستن، همین‌طور داشتن برای ساحره‌های اطراف پز می‌دادن که بله، ما قوی‌ترین دیوانه‌سازهای موجودیم. اما قبل از اینکه بتونن حتی یک جمله‌ی کامل ادا کنن، سالازار با یه حرکت سریع نمک تو دهنش میریزه و بعد، نه یکی، نه دو تا، نه سه تا، بلکه چهار یا حتی پنج تا دیوانه‌ساز رو سر کشید و فورت‌طور همشون رو خورد و در نهایت هم چند تا لیمو ترش رفت بالا.

البته، هر خواننده‌ی اهل دلی که این پست رو می‌خونه، می‌دونه که خوردن همزمان پنج تا دیوانه‌ساز عواقبی داره. و به همین خاطر، سالازار مجبور شد سریعاً به اولین مرلینگاه اطراف خودش بره و چندتا از این دیوانه‌سازهای بیچاره رو برگردونه به دنیای واقعی، چون دیگه داشت به مسمومیت نزدیک می‌شد.



ما همچنین معجون عشق خود را بر علیه سیریوس بلک استفاده می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/25 14:21:31
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/25 14:25:13
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ارتش روشنایی و ارتش تاریکی در تم دزدان دریایی به دنبال فراابرچوبدستی (فاچ) هستند. هر دو ارتش در فرار از کراکن و دیوی جونز به جزیره ایی پناه میبرند و نقشه جایی که فاچ قرار دارد در دست آریانا است.او و دامبلدور ابتدا میخواستند با استفاده از گوگل نقشه را بخوانند ولی چون موفق نمیشوند، آریانا به فکر احضار روج ترزا می افتد که با کمک او نقشه را بخواند...


روح ها موجودات قدرتمندی هستند و نباید خیلی سر به سرشان گذاشت و با آنها شوخی کرد ولی خب آریانا این موضوع را نمی دانست و همینطوری وسط سوژه به فکر برگرداندن روح ترزای محروم افتاده بود.
به همین دلیل، ارتش روشنایی، به شکل دایره نشستد و دستهای همدیگر را گرفتند و اگرچه بیشتر شبیه چند بچه مهد کودکی گوگولی بودند، سعی کردند روح ترزا را از دنیای مردگان استخراج کنند. البته حقیقت این بود که درخواست روح ترزا از دنیای مردگان، ارور 404 میداد و برگرداندن شناسه های بسته شده حتی در چنین سوژه بی منطقی هم قفل بود.

اما مشکل این بود که ارتش روشنایی دوست داشتند که در جهل خود بمانند و با صدای" اوم" شروع به احضار شدیدتر روح کردند. از آنجا که در داستان پنج شنبه بود، سر دنیای ارواح خیلی شلوغ بود و یک در میان فحش و خرمای نارگیلی بود که برای اموات میرسید و آنها وقتی برای روح بازی چند تا بچه نداشتند.

فرشته ایی که شاهد دیدن احضار ارواح بود، از شدت درخواست ارتش روشنایی کلافه شده و به همکارش گفت:
- اینا چرا ول نمیکنن؟ اینا توی سوژه نمی میرن کافی نیست حالا میخوان مرده هاشونم بیارن وسط!

فرشته همکارش هم سری تکان داد و گفت:
- واقعا ملت به فکر ما نیستن! بابا یه چی براشون بفرست دیگه درخواست ندن! چی داریم دم دست؟

- هیلتر... مادر ترزا.... آها باب اسفنجی.... وایی این عالیه! یه هورکراکس لرد اینجاست! همینو بدم؟
- همین عالیه! بده بره!
- هورکراکس نوزادیشه ولی!
- بابا بده بره سرمون شلوغه! من دیگه نمیتونم حلواها رو بشمارم!

به همین ترتیب، هورکراکس نوزادی لرد در میان دایره ارتش روشنایی ظاهر شد. البته لرد در نوزادی هم پرابهت بوده و همان صورت بزرگسالی اش را داشت که در ترکیب با بدن نوزادی، قیافه اش را بسیار وحشتناک کرده بود. هورکراکس نوزادی در بغل سایه ایی از مروپ بود و داشت شیر میخورد. بهرحال مروپ مادری بود که بچه اش را تنها نمیگذاشت و همه جا پرستار خودش و هورکراکسهایش بود.

آریانا که از دیدن قیافه لرد- نوزاد وحشت کرده بود، داد زد:
- این چیه؟ ترزا کو؟

لرد - نوزاد که در واقع ایکس اسمال لرد بزرگسال بود، نچ نچی کرد و گفت:
- ترزا کیه؟ ما لرد هستیم....دوست نداشتیم! اریانا و احضار روح کمسله! ما صحبت نمیکنیم و قهر هستیم!

بعد در آغوش تصویر مروپ شروع به گریه کردن کرد و هر دو با هم غیب شدند.

ارتش روشنایی که از این احضار عجیب در تعجب و بهت بودند، دچار سراب شده بودند و فکر میکردند ارتش تاریکی در جزیره دیگری هستند و دارند غرق میشوند ولی در اصل ارتش تاریکی در همان جزیره بودند و از غفلت و گیجی ارتش روشنایی استفاده کرده و نقشه را از آنها ربودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/25 3:10:02
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا جسم آجر مانندو از دست آلبوس گرفت.
- اینو بده من یه لحظه داداشی...

آریانا چون اون قدیم مدیما ترزا بود و ترزا هم یه موبایل داشت که یه کاری کرده بود که همه جا نت و آنتن داشته باشه و این صحبتا، برای همین یه مقدار بلد بود که چجوری باید با موبایل یا همون جسم آجر مانند کار کنه.

- خب بذار ببینم... این که گوگله...

آریانا با انگشتش روی صفحه‌ی موبایل زد و دوربین علامه گوگلو باز کرد و رو بخش ترجمه‌ش زد و اونو به سمت نقشه گرفت.

همه همینجور منتظر شدن تا اتفاقی بیفته ولی نیفتاد. بازم صبر کردن ولی هیچی نشد. حتی گوگلو بستن دوباره باز کردن ولی بازم چیزی نشد. بعد از اون سراغ خاموش روشن کردنش هم رفتن ولی خب بازم نشد.

اینجا بود که یه ابلهی فکر کرد موبایل هم مثل تلوزیونه و اگه بزنه تو سرش درست میشه. پس شروع کرد به زدن تو سر موبایل بدبخت. اول با دست چند‌تا تقه‌ی آروم زد. بعد با کف دست کوبید روش و پشتش و همه‌ی سطوحش. بعد که دید بازم نمیشه یه سنگ برداشت و می‌خواست خاله خرسه بازی درباره که...

- صبر کن نزن! خودم میگم مشکلم چیه!

بله! که موبایل به حرف اومد!

- خب مشکلت چیه؟
- آنتن آقا جان! آنتن! من تو این جزیره آنتن ندارم که آخه!

همه به فکر فرو رفتن. شاید فکر کنین که فکر میکردن چیکار کنن که موبایل آنتن بده ولی خیر! اونا داشتن فکر میکردن که اصلا آنتن چیه؟!

این وسط نویسنده که دلش برای شخصیت قبلیش تنگ شده بود تصمیم میگیره که توسط شخصیت فعلیش پیشنهاد احضار شخصیت قبلیشو مطرح کنه.
- میتونیم روح ترزا رو احضار کنیم! اون حتما می‌دونه این چجوری کار می‌کنه!

و اینجوری بود که ارتش روشنایی تصمیم گرفتن روح ترزا رو احضار کنن. و همینجا ذکر کنم که ترزا در راه کمک به وزارت سر‌به‌نیست شد و روحش طرف وزارته و ارتش سیاه نمیتونن از مرگخوار بودنش استفاده کنن!

آهان راستی گفتم ارتش سیاه! تو تمام این مدت، سطح آب تو اون یکی جزیره بالا اومده بود و اعضای ارتش سیاه داشتن غرق می‌شدن و فقط یه سری حباب روی آب ازشون مونده بود!

__________________________
یه گوی پیشگویی پیدا کردم، هی می‌گفت که "سالازار بر اثر خوردن اون دمنتورا قراره دل و روده‌ش به هم بریزه و مدتی تو مرلینگاه گیر کنه"...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/25 1:30:02
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 00:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور، جسمی آجر مانند که مانند تخته‌ای کاملا سیاه بود از توی جیبش در می‌آره. چندتا دایره توپ توپی روی صفحه ظاهر می‌کنه و شروع می‌کنه به وصل کردن چندتا دایره به‌هم و بعد گوشی با صدای چیلیکی حالت صفحه‌ی روش عوض می‌شه و چندتا نقش مربع شکل با ظاهر های گوناگون و متفاوت روی صفحه ظاهر می‌شن.
- وعــــــــــــــــــــــــــــو!
- پروفسور چه جادوی نابی! چقد جدید و عجیب و متفاوت بود.

دامبلدور درحالیکه با انگشتاش توی صفحه‌ی جسم آجر مانند درگیر بود و هی برنامه‌ها رو بالا پایین می‌کرد و انگار دنبال چیزی می‌گشت و خیلی با این جادویی که توی دستاش بود آشنا نبود و صرف کنجکاوی و ارتباط و چه چیز باحالی و چقد خفنز و ماگلا هم جادو دارن، ببینیم چه‌جوریه، با سردرگمی جسم رو تکونی داد.
- دارم دنبال یه فرد می‌گردم به اسم علامه گوگل. اون همه‌چیز رو می‌دونه. می‌تونیم هم نقشه رو و هم کد و علامت‌ها رو رمز گشایی کنیم.

علامه گوگل. فرد نایابی به نظر می‌اومد. و مطمئنا از دامبلدور هم عالم‌تر بود. سخت هم می‌شد پیداش کرد. همه سرشونو داخل جسم سیاه خم کرده بودن و ناگهان متوجه شدن که ارتش تاریکی، توی جزیره‌ی کناری پیاده شدن و به خشکی رسیده بودن و داشتن از کشتی پیاده می‌شدن، که ناگهان آب جزیره‌ای که درش قرار داشتن، شروع به بالا اومدن کرد.
همینکه ارتش روشنایی، همه مشغول خیره شدن به وضعیت ارتش تاریکی بودن، با صدای فریاد جیغ مانند دخترکی به هوا پریدن.
- داداشی! دیدمش. این رنگی رنگیه روش یه‌چیزی شبیه همونی که می‌گفتی نوشته! نوشته گوگل!

---


جناب سالازار روحیه‌ی مبارزه طلبی مثال زدنی‌ای دارن. پس بنده ایشون رو به نبرد می‌طلبم با سوژه‌ و موضوع "خیلی خز و جلف پارتی"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 22:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ارتش تاریکی به خشکی و جزیره گنج رسیده بود. خدمه کشتی قبل از پیاده شدن سه ارباب تاریکی، برای اونها یک فرش سبز رنگ پهن می‌کنن تا اربابان تاریکی با نهایت شکوه و عظمت از کشتی پایین بیان. سالازار حین پایین اومدن از کشتی، نقشه رو بالا گرفته بود و لرد و گلرت هم به همراهش مشغول تماشای نقشه بودن. اما هرچی بیشتر به نقشه نگاه میکردن، بیشتر گیج میشدن.
- من در عمر هزاران ساله خودم، هرگز نقشه به این پیچیدگی و مزخرفی ندیده بودم. چرا توش همش نقطه نقطه است؟ این خط ها دیگه چیه؟ حتی خط باستانی هم نیست دِ آخه بفهمیم چی میگه.

سالازار از اینهمه سرگردانی و ماجراجویی برای پیدا کردن یک عدد فاچ عصبی شده بود. لرد و گلرت هم طبیعنا همینطور. سایر افراد ارتش تاریکی هم به همون ترتیب از کشتی پایین میان و سعی میکنن هرکدومشون به نحوی در خوندن نقشه کمک کنن:
- خط میخی که قطعا نیست.
- گوی پیشگویی منم از شدت طولانی شدن سوژه لج کرده، هیچی نمیگه.
- این هزارتو چیه وسطش کشیده دِ آخه؟

اونطرف ماجرا، همونطور که کلاغ قــــــار قــــــــار کنان نقشه کاغذی و پوسیده رو با خودش میبره، ناگهان چشمش یکی از جواهرات دور گردن گابریل رو میگیره و برمیگرده تا اونو بدست بیاره. گابریل از جواهرش محکم محافظت میکنه، اما کلاغ جلوی پاش می شینه و معصومانه نگاش میکنه. دامبلدور به طرف گابریل میره و باهاش صحبت میکنه:
- من نمیدونم چی باید خطابت کنم، چون خودم استفاده از واژگان «بابا جان» و «فرزندان روشنایی» رو ممنوع کردم. اما اگه بهش اینو بدی، نقشه مونو بهمون پس میده ها.

گابریل که قلب خیلی مهربونی داشت نگاهی به چشمان مصعوم کلاغ میکنه و بدون مکث، جواهرش رو جلوی کلاغ میندازه. کلاغ هم دوباره قـــــــــــــار قـــــــــار کنان به نشانه تشکر از صحنه دور میشه و نقشه رو در اختیار ارتش سفید قرار میده. دامبلدور نقشه رو برمیداره و همگی دورش به صورت حلقه‌ای جمع میشن تا ببینن دقیقا توی نقشه نوشته:
- خب اینکه کد مورسه... اینم که یه دونه QR CODE هستش... این یکیم که عکس فاچ ملعونه با یک تاج روی سرش.

همگی کفشون از این حجم از اطلاعات دامبلدور بریده بود. مگه داریم؟ مگه میشه؟ بالاخره طبق ادعای سالازار ارتش سفید ماگل دوست بودنو با اونا زیادی رفت و آمد داشتن. اطلاع داشتن از چنین مسائلی براشون خیلی موضوع دشواری نبود.

دامبلدور شروع به ترجمه کد مورس و اسکن کد میکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 21:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همیشه باید احتمالات رو به خوبی در نظر بگیرید. با اینکه یه سیاه هیچوقت با یه سفید موافق نیست مخصوصا اگه اون سفید دامبلدور باشه، ولی خب همیشه استثنا هم وجود داشت. این بار هم یکی از همون موارد بود.

نویسنده این پست حتی یک بار هم این فیلم رو ندیده بود و در نتیجه رو هوا سعی داشت یه چیزایی بنویسه. اولین کاری که نویسنده قصد انجامشو داشت، نجات یاران سیاهی از دست همونیه که بهش میگفتن کراکن!

در نتیجه سالازار قدم جلو میذاره و سعی میکنه با این دیوی جونز وارد مذاکره بشه!
- تو توی کشتی ما چی میخوای؟
- ما اون جک اسپارو رو میخوایم!

سالازار یه نگاه به اطراف میندازه و خب از اونجایی که جک عضو ارتش تاریکی نبود اونو میذاره تو سینی و صاف میندازه جلوی پای این آقای دیوی!
- بفرما!

دیوی یه لحظه سر جاش خشکش میزنه! براش اصلا طبیعی نبود که به این راحتی بتونه جک رو به دست بیاره. ولی خب حالا که به دست آورده بود! در نتیجه جک رو میزنه زیر بغلش. اما تو مرام دیوی نبود که این محبت رو بی جواب بذاره، در نتیجه نقشه یه گنج رو که بالاش نوشته بود " محل فرمانروایی و گنج فاچ" تو بغل سالازار میندازه و با دار و دسته اش غیب میشه!

سالازار و ارتش تاریکی هم با دیدن این صحنه با بیشترین سرعت به سمت خشکی حرکت میکنن.

کمی اون سو تر و در همون خشکی گفته شده، آریانا تکه کاغذو همچون جام قهرمانی بالای سرش گرفته و تکون تکون میده!
- داداشی! داداشی! من یه نقشه گنج پیدا کردم که روش محل فرمانروایی یه پادشاه به اسم فاچ رو نوشته!
- قار قـــــــــــــــــــار!

و اینگونه بود که آقا کلاغه قبل از اینکه کسی دستش به نقشه برسه اون رو به منقار میگیره و به سمت دریا میره!

و باز هم درست در همین لحظه بود که ارتش تاریکی به خشکی میرسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 21:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقت پرده‌برداری از حقایق بود. حقیقت‌ها همیشه برهنه بودن و فقط یه تیکه پارچه که پرده نامیده می‌شد روشون رو پوشونده بود. وقتی پرده از روی حقیقت برمی‌داشتی، حقیقت با ترس و شوکی که بهش وارد شده بود از اینکه برهنگی اون رو نشون داده بود، جیغی کر کننده می‌کشید. بالاخره حقیقت هم کمی حجب و حیا داشت و چیزایی مثل آبرو و شرف و اینا سرش می‌شد و نمی‌خواست حیثیتش لکه دار بشه.

پس ماهم دونه دونه پرده‌ها رو از روی حقیقت‌ها بر می‌داریم که شما با جیغ گوش خراش حقیقت روبرو بشین و بفهمین که حقیقت چیه و چی بوده و که بود و چه کرد و لطفا با رسم شکل، توضیح بدین؛ 18 نمره. 2 نمره هم اسم و فامیل. اول اینکه دامبلدور هیچ‌وقت نمی‌گفت، باباجان! و همچنین از لفظ‌هایی مثل فرزند روشنایی و اینجور چیزها هم استفاده نمی‌کرد. حتی سوپ پیاز هم نمی‌خورد. اینا هم شایعاتی هستن که حسودان ایفا به راه می‌اندازن و می‌پراکندندرن و ما هم باید شفاف سازی کنیم.

پس طبیعتا هرکسی که از این چیزا استفاده کنه، شخصیت‌ها رو هنوز درست نشناخته و باید بره توی اتاق بشینه و همزمان با اینکه به کارای بدش فکر می‌کنه و سرشو می‌کوبه تو دیوار، کمربند باباش هم دستش باشه و منتظر باشه که باباش بیاد با کمربند بزنه سیاه و کبود و پیلاش پیلاشش کنه. و بعد با مهر و محبت و عشق کمکش کنه که بخوابه و فردا با یه آب‌پرتقال و از این حوله‌های لاکچری که پولدارا توی سریالا می‌پوشن، ببره فرزندشو به استخر و از دلش دربیاره و بهش بگه این‌کار فقط برای آگاهی دادن به اون بوده، نه شکنجه‌های مصری و فرعونی.

همینطور که ارتش روشنایی به جزیره رسیدن، از بلم‌هاشون و قایق هاشون پیدا شدن. یه حقیقت دیگه‌ای که جا موند، این بود که نویسنده هیچ‌وقت فیلم دزدان دریایی رو کامل ندیده و از همچی تقریبا بی‌خبره و صرفا داره تپ تپ تایپ می‌کنه. وقتی داشتن جزیره رو می‌گشتن، آریانا تکه کاغذ پوستی‌ که خاکی بود رو به دستش گرفته بود و فریاد زنان به سمت آلبوس می‌دوید.
- داداشی! داداشی! من یه نقشه گنج پیدا کردم که روش محل فرمانروایی یه پادشاه به اسم فاچ رو نوشته!

---


ما سر راه یه گوی پیشگویی دیدیم که توش نشون می‌داد تام، درحال نوزادی با همین شکل و شمایل فجیع لردیش، نوزادی کوچولو موچولو و گوگولی شده که لباس باله پوشیده و یکی از شخصیت‌های ایفای نقش به انتخاب خودش مسئولیت پرستاریش رو به عهده داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/24 21:04:52
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/24 21:09:09