تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
156 کاربر(ها) آنلاین هستند (117 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
153
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

تصویر شماره 8: آلبوس دامبلدور درحال باز کردن نامه با شمشیر گریفیندور
ساعت 9:30 شبه و آلبوس دامبلدور خسته و یکمی خوابآلود وارد دفترش میشه. تازه از دفتر فیلچ اومده بیرون، چون به نظر میاد فرد و جرج ویزلی جلوی در دفترش بمبکودحیوانی ترکوندن!خیلی غیرمنطقیه که مدیر مدرسه رو واسه یه بمب کود حیوانی کوچیک(فرد:چی؟ کوچیک؟بزرگترین ورژنش بود!) صدا کنن اونم تو دفتری بدجوری بو میده؛ ولی چون این اتفاق بالای 10،11 بار اتفاق افتاده بود فیلچ رفت پیش آلبوس تا دوقلوها رو اخراج کنه!
تا آلبوس پاشو توی دفتر فیلچ گذاشت و با جادو عطر خوشبویی رو توی هوا پخش کرد، فیلچ شروع کرد به غر زدن به جون آلبوس و اونم با آرامش و لبخند آرامش بخشش جواب فیلچ رو می داد. از یک ساعتی که آلبوس اونجا بود فیلچ 59 دقیقه و 60 ثانیه غر زد!! آخرش هم آلبوس تونست راضیش کنه که از قید اخراج بگذره و فقط از گروهشون 50 امتیاز کم کنه.
برای همینم بود که تا وارد دفترش شد رفت پشت میز نامرتبش تا خیر سرش استراحت کنه.قبل از اینکه بتونه بشینه چشمش به یه پاکت نامه افتاد که روی میزش افتاده بود. پاکتنامه رو بر داشت و به دنبال اسم فرستنده، تمبر یا هر جور نشونهای که به دردبخوره گشت، ولی پاکت از ریشای آلبوس هم سفیدتر بود!
اول فکر کرد شاید جادوی سیاه یا نفرینی چیزی شده باشه واسه همین: پاکت رو وزن کرد، وزنش سبک مثل کاغذ بود؛ پاکت رو بو کرد، بوی کاغذ میداد. کلا شبیه یه پاکت عادی بود ولی محض احتیاط چوبدستیش رو از رداش کشید بیرون و چند جور ورد روش خوند تا مطمئن بشه. هیچی نشد! برای همین تصمیم گرفت پاکت رو باز کنه.
هرچند پاکت مهر و موم نداشت ولی هر کاری کرد نتونست بازش کنه و با خودش گفت حتما برای دفاع در برابر فضولی ماگلها،(بی احترامی نشه. برای بعضی از ماگلهای فضول نه همشون) طلسمی روش خوندن که نشه با دست بازش کرد. برای همین پاکت رو روی میز گذاشت و چوبدستیشو برداشت. چون فاوکس خواب بود زمزمه کرد:
_آلوهومورا!
ولی پاکت باز نشد!
دوباره تلاش کرد:
_آلوهومورا!!!
هیچی! دهن آلبوس به اندازه کله آمبریج باز مونده بود! چطور ابرچوبدستی نمی تونه این پاکتو باز کنه؟؟ این دفعه از یه ورد دیگه استفاده کرد:
_اینسندیو!
دریغ از حتی دود!یک ورد دیگر:
_بمباردا!!!
حتی تکان هم نخورد! آلبوس نگران شد و برای آنکه مطمئن بشه چوبدستیش کار میکنه گفت:
_لوموس؟!!
از نوک چوبدستی نوری بیرون اومد و آلبوس چنان بلند نفسش رو بیرون داد که فاوکس تا لبه بیداری رفت و برگشت. آهسته گفت:
_ناکس
نه با دست باز می شد نه با جادو؟ اندکی فکر کرد و بعد رفت سراغ شومینه کنار اتاقش و لبهی پاکت رو به آتیش نزدیک کرد تا بسوزه ولی نشد که نشد! تلاش کرد با آتیش بالهای فاوکس لبه پاکت رو بسوزونه ولی بازم نشد، با چوبدستیش سازه فلزی کهکشان راهشیریشو تبدیل چاقو کرد و چاقو رو روی دستش امتحان کرد تیز بود و دستش خونی شد سریع چوبدستیشو تکون داد و گفت:
_اپیکسی
و تلاش کرد با چاقو لبه پاکت رو ببره ولی به جای کاغذ دوباره انگشتش رو برید. در حالی که داشت دوباره میگفت: اپیکسی. چشمش به آخرین امیدش افتاد.
شمشیر گریفیندور در مابین یه عالم چیزای عجیب و غریبی که داشت پنهون شده بود! سریع برش داشت و لبه پاکت رو باهاش باز کرد و پاکت باز شد!! آلبوس شمشیرو گذاشتروی میز و تا خواست ببینه چی توی پاکته صدای خیلی بلندی باعث شد پاکت از توی دستش بیافته روی میزش:
شترررررررررق!!!!
صدای دوقلوهال ویزلی و شنید که میگفتنند:
_ممنونیم پروفسور!
و از توی پاکت این کلمات رنگی رنگی بیرون ریختن:
به افتخار پروفسور دامبلدور!!
و دو تا ققنوس کاغذی از تو پاکت پرواز کنان اومدن بیرون و پواز کنان سمت فاوکسی رفتن که قیافش از جنگزده ها هم بد تر بود.
فاوکس که با دیدن پرواز ققنوسای کاغذی تعجب کرده بود با چشم غره پرواز کرد سمت آلبوس تا توضیحات آلبوس رو بشنوه. آلبوس خنده کنان گفت:
_فرد و جرج ویزلی!!
تموم شددددد:)))))
پی نوشت: اینکه چه جادویی اینقدر قوی بود که فقط شمشمیر گریفیندور میتونست اون رو باز کنه و یا اون پاکت چجوری وارد دفتر آلبوس شده بود خود سوالی ست که مغز نویسنده توان پاسخگویی ندارد(شوخی)
---
به نظر میاد خیلی روون و راحت نوشتی که اتفاق بسیار خوبیه! داستانت هم خلاقانه بود خصوصا آخرش خیلی جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ساعت 9:30 شبه و آلبوس دامبلدور خسته و یکمی خوابآلود وارد دفترش میشه. تازه از دفتر فیلچ اومده بیرون، چون به نظر میاد فرد و جرج ویزلی جلوی در دفترش بمبکودحیوانی ترکوندن!خیلی غیرمنطقیه که مدیر مدرسه رو واسه یه بمب کود حیوانی کوچیک(فرد:چی؟ کوچیک؟بزرگترین ورژنش بود!) صدا کنن اونم تو دفتری بدجوری بو میده؛ ولی چون این اتفاق بالای 10،11 بار اتفاق افتاده بود فیلچ رفت پیش آلبوس تا دوقلوها رو اخراج کنه!
تا آلبوس پاشو توی دفتر فیلچ گذاشت و با جادو عطر خوشبویی رو توی هوا پخش کرد، فیلچ شروع کرد به غر زدن به جون آلبوس و اونم با آرامش و لبخند آرامش بخشش جواب فیلچ رو می داد. از یک ساعتی که آلبوس اونجا بود فیلچ 59 دقیقه و 60 ثانیه غر زد!! آخرش هم آلبوس تونست راضیش کنه که از قید اخراج بگذره و فقط از گروهشون 50 امتیاز کم کنه.
برای همینم بود که تا وارد دفترش شد رفت پشت میز نامرتبش تا خیر سرش استراحت کنه.قبل از اینکه بتونه بشینه چشمش به یه پاکت نامه افتاد که روی میزش افتاده بود. پاکتنامه رو بر داشت و به دنبال اسم فرستنده، تمبر یا هر جور نشونهای که به دردبخوره گشت، ولی پاکت از ریشای آلبوس هم سفیدتر بود!
اول فکر کرد شاید جادوی سیاه یا نفرینی چیزی شده باشه واسه همین: پاکت رو وزن کرد، وزنش سبک مثل کاغذ بود؛ پاکت رو بو کرد، بوی کاغذ میداد. کلا شبیه یه پاکت عادی بود ولی محض احتیاط چوبدستیش رو از رداش کشید بیرون و چند جور ورد روش خوند تا مطمئن بشه. هیچی نشد! برای همین تصمیم گرفت پاکت رو باز کنه.
هرچند پاکت مهر و موم نداشت ولی هر کاری کرد نتونست بازش کنه و با خودش گفت حتما برای دفاع در برابر فضولی ماگلها،(بی احترامی نشه. برای بعضی از ماگلهای فضول نه همشون) طلسمی روش خوندن که نشه با دست بازش کرد. برای همین پاکت رو روی میز گذاشت و چوبدستیشو برداشت. چون فاوکس خواب بود زمزمه کرد:
_آلوهومورا!
ولی پاکت باز نشد!
دوباره تلاش کرد:
_آلوهومورا!!!
هیچی! دهن آلبوس به اندازه کله آمبریج باز مونده بود! چطور ابرچوبدستی نمی تونه این پاکتو باز کنه؟؟ این دفعه از یه ورد دیگه استفاده کرد:
_اینسندیو!
دریغ از حتی دود!یک ورد دیگر:
_بمباردا!!!
حتی تکان هم نخورد! آلبوس نگران شد و برای آنکه مطمئن بشه چوبدستیش کار میکنه گفت:
_لوموس؟!!
از نوک چوبدستی نوری بیرون اومد و آلبوس چنان بلند نفسش رو بیرون داد که فاوکس تا لبه بیداری رفت و برگشت. آهسته گفت:
_ناکس
نه با دست باز می شد نه با جادو؟ اندکی فکر کرد و بعد رفت سراغ شومینه کنار اتاقش و لبهی پاکت رو به آتیش نزدیک کرد تا بسوزه ولی نشد که نشد! تلاش کرد با آتیش بالهای فاوکس لبه پاکت رو بسوزونه ولی بازم نشد، با چوبدستیش سازه فلزی کهکشان راهشیریشو تبدیل چاقو کرد و چاقو رو روی دستش امتحان کرد تیز بود و دستش خونی شد سریع چوبدستیشو تکون داد و گفت:
_اپیکسی
و تلاش کرد با چاقو لبه پاکت رو ببره ولی به جای کاغذ دوباره انگشتش رو برید. در حالی که داشت دوباره میگفت: اپیکسی. چشمش به آخرین امیدش افتاد.
شمشیر گریفیندور در مابین یه عالم چیزای عجیب و غریبی که داشت پنهون شده بود! سریع برش داشت و لبه پاکت رو باهاش باز کرد و پاکت باز شد!! آلبوس شمشیرو گذاشتروی میز و تا خواست ببینه چی توی پاکته صدای خیلی بلندی باعث شد پاکت از توی دستش بیافته روی میزش:
شترررررررررق!!!!
صدای دوقلوهال ویزلی و شنید که میگفتنند:
_ممنونیم پروفسور!
و از توی پاکت این کلمات رنگی رنگی بیرون ریختن:
به افتخار پروفسور دامبلدور!!
و دو تا ققنوس کاغذی از تو پاکت پرواز کنان اومدن بیرون و پواز کنان سمت فاوکسی رفتن که قیافش از جنگزده ها هم بد تر بود.
فاوکس که با دیدن پرواز ققنوسای کاغذی تعجب کرده بود با چشم غره پرواز کرد سمت آلبوس تا توضیحات آلبوس رو بشنوه. آلبوس خنده کنان گفت:
_فرد و جرج ویزلی!!
تموم شددددد:)))))
پی نوشت: اینکه چه جادویی اینقدر قوی بود که فقط شمشمیر گریفیندور میتونست اون رو باز کنه و یا اون پاکت چجوری وارد دفتر آلبوس شده بود خود سوالی ست که مغز نویسنده توان پاسخگویی ندارد(شوخی)
---
به نظر میاد خیلی روون و راحت نوشتی که اتفاق بسیار خوبیه! داستانت هم خلاقانه بود خصوصا آخرش خیلی جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/6 20:18:15
جزئیات کاربر

http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png
امشب، هاگوارتز در سکوت و تاریکی غرق شده است. ماه به آرامی از پشت ابرها بیرون میآید و نورش بر روی دیوارهای سنگی قلعه نورانی میشود. اینجا، در دل قلعهی جادویی، هری پاتر به تنهایی راه میرود. هدفش واضح است: پیدا کردن راز قدیمیای که سالها در میان دیوارهای این مکان مخفی شده است. او با نقشهی غارتگر گام برمیدارد. نقشهای که میتواند به هر کسی کمک کند تا مخفیگاهها و جاهای ممنوعه را در هاگوارتز پیدا کند.
در حالی که هری از پلههای سنگی پایین میرود، صدای خفیفی از دور به گوش میرسد. هری میداند که هیچکس جز خود او نباید در این ساعتها در هاگوارتز باشد. اما ناگهان، غرش پایی او را متوقف میکند. آقای فیلت، سرایدار هاگوارتز، با چراغ پروژکتور خود به دنبال او میگردد. هری دچار تردید میشود. او میداند که اگر فیلت او را ببیند، ممکن است فولاد سرنوشتش را به طرز وحشتناکی تغییر دهد.
هری به سرعت دور میشود و نسبت به نقشه توجهی میکند. او خود را به یک در مخفی میرساند که پیش از این آن را پیدا کرده بود. این در به یک اتاق تاریک و غبارآلود باز میشود، پر از کتب و جادوهای قدیمی. در گوشهای از اتاق، موجودی جادویی نظر هری را جلب میکند: یک جادوگر کوچک که نامش «زیکر» است. زیکر با شیطنت به هری نگاه میکند و میگوید: "چرا به اینجا آمدهای؟ خطر اینجا بسیار زیاد است!"
هری با او گفتگو میکند و زیکر به او میگوید که تنها راه نجاتش، باید به آقای فیلت دروغ بگوید و به او بگوید که به دنبال جستجوی مجاز است. او در این لحظه مجبور به انتخاب میشود. آیا باید حقیقت را بگوید یا دروغ بگوید و از راز اتاق محافظت کند؟ در حالی که صدای پاهای فیلت به گوش میرسد، هری احساس میکند دروغ گفتن سادهتر به نظر میرسد. او میگوید: "من فقط برای یک پروژه پژوهشی آمدهام." فیلت با نگاهی مشکوک به هری مینگرد، اما به هر حال از او عبور میکند و هری نفس راحتی میکشد.
بعد از عبور فیلت، هری و زیکر شروع به بررسی اتاق میکنند. کتابهایی که در این اتاق وجود دارند، شامل افسانهها و داستانهای جادوگری قدیمی هستند. یکی از کتابها توجه هری را جلب میکند. عنوان آن «جادوی ناپیدا» است. این کتاب به داستانهای قدیمی و جادوهای فراموششدهای میپردازد که در طول زمان به فراموشی سپرده شدهاند. هری متوجه میشود که این کتاب به نوعی به هری و دوستانش ربط دارد. او با شگفتی از زیکر میپرسد: "این کتاب چه ارتباطی با ما دارد؟"
زیکر توضیح میدهد که در این کتاب یکی از جادوها میتواند به آنها کمک کند تا با تهدیدات جدیدی که دنیای جادوگری را در بر گرفته است، مقابله کنند. اما برای انجام این جادو، نیاز به یک شیء خاص دارند که در قلهی کوههای اطراف هاگوارتز قرار دارد. هری و زیکر تصمیم میگیرند که این شیء را پیدا کنند و به دوستانش هشدار دهند.
صبح روز بعد، هری به ران و هرمیون اطلاع میدهد. آنها در معرض خطر هستند و باید سریعتر عمل کنند. او توضیح میدهد که در اتاق مخفی داستانی یافته که ممکن است به آنها کمک کند. هرمیون با شوق و علاقه به جزئیات بیشتری از کتاب وارد میشود و شروع به تحقیق درباره جادوهای موجود در آن میکند. این در حالی است که ران نگران است و میگوید: "چرا همیشه باید ما برویم و مشکلات را حل کنیم؟" اما هری به او یادآوری میکند که آنها تنها کسانی هستند که میتوانند از دنیای جادوگری محافظت کنند.
در این حین، هری و دوستانش همراه با زیکر، با چالشهای زیادی روبهرو میشوند. آنها باید از موانع و خطرات مختلف عبور کنند، از جمله موجودات جادویی که در کوهها زندگی میکنند. داستانهای شگفتانگیز و لحظات پر تنش در طول راه باعث رشد و تغییر در شخصیتهای داستان میشود. هری با مواجه شدن با ترسهایش و یادگیری از تجربیات جدید، به قهرمان بزرگتری تبدیل میشود. این سفر نه تنها به او امکان یادگیری جادوهای جدید را میدهد، بلکه به دوستیهای عمیقتر و قویتر با هرمیون و ران نیز منجر میشود.
در انتهای داستان، هری و دوستانش به اتاق مخفی بازمیگردند و جادوهایی را که آموختهاند، برای مقابله با دشمنان جدیدی که در کمین هستند، به کار میگیرند. آنها با چالشهای جدیدی روبهرو میشوند، اما این بار به عنوان یک تیم متحد و قوی حضور دارند. این ماجراجویی نشان از قدرت دوستی و جوانمردی در مقابل خطرات است.
---
توصیفاتت و خلاقیتی که توی خلق چنین داستانی داشتی رو خیلی دوست داشتم!
فقط چون سرعت رخ دادن بعضی اتفاقات یکم زیاد بود، یه توصیه بهت دارم و اونم اینه که لازم نیست تو هر پستی که مینویسی هزاران اتفاق مختلف بیفته و داستان کلی جلو بره. میتونی آرومتر پیش بری با اتفاقات کمتر، اما جزئیات بیشتر که سرعت گذر صحنهها زیاد نباشه.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
امشب، هاگوارتز در سکوت و تاریکی غرق شده است. ماه به آرامی از پشت ابرها بیرون میآید و نورش بر روی دیوارهای سنگی قلعه نورانی میشود. اینجا، در دل قلعهی جادویی، هری پاتر به تنهایی راه میرود. هدفش واضح است: پیدا کردن راز قدیمیای که سالها در میان دیوارهای این مکان مخفی شده است. او با نقشهی غارتگر گام برمیدارد. نقشهای که میتواند به هر کسی کمک کند تا مخفیگاهها و جاهای ممنوعه را در هاگوارتز پیدا کند.
در حالی که هری از پلههای سنگی پایین میرود، صدای خفیفی از دور به گوش میرسد. هری میداند که هیچکس جز خود او نباید در این ساعتها در هاگوارتز باشد. اما ناگهان، غرش پایی او را متوقف میکند. آقای فیلت، سرایدار هاگوارتز، با چراغ پروژکتور خود به دنبال او میگردد. هری دچار تردید میشود. او میداند که اگر فیلت او را ببیند، ممکن است فولاد سرنوشتش را به طرز وحشتناکی تغییر دهد.
هری به سرعت دور میشود و نسبت به نقشه توجهی میکند. او خود را به یک در مخفی میرساند که پیش از این آن را پیدا کرده بود. این در به یک اتاق تاریک و غبارآلود باز میشود، پر از کتب و جادوهای قدیمی. در گوشهای از اتاق، موجودی جادویی نظر هری را جلب میکند: یک جادوگر کوچک که نامش «زیکر» است. زیکر با شیطنت به هری نگاه میکند و میگوید: "چرا به اینجا آمدهای؟ خطر اینجا بسیار زیاد است!"
هری با او گفتگو میکند و زیکر به او میگوید که تنها راه نجاتش، باید به آقای فیلت دروغ بگوید و به او بگوید که به دنبال جستجوی مجاز است. او در این لحظه مجبور به انتخاب میشود. آیا باید حقیقت را بگوید یا دروغ بگوید و از راز اتاق محافظت کند؟ در حالی که صدای پاهای فیلت به گوش میرسد، هری احساس میکند دروغ گفتن سادهتر به نظر میرسد. او میگوید: "من فقط برای یک پروژه پژوهشی آمدهام." فیلت با نگاهی مشکوک به هری مینگرد، اما به هر حال از او عبور میکند و هری نفس راحتی میکشد.
بعد از عبور فیلت، هری و زیکر شروع به بررسی اتاق میکنند. کتابهایی که در این اتاق وجود دارند، شامل افسانهها و داستانهای جادوگری قدیمی هستند. یکی از کتابها توجه هری را جلب میکند. عنوان آن «جادوی ناپیدا» است. این کتاب به داستانهای قدیمی و جادوهای فراموششدهای میپردازد که در طول زمان به فراموشی سپرده شدهاند. هری متوجه میشود که این کتاب به نوعی به هری و دوستانش ربط دارد. او با شگفتی از زیکر میپرسد: "این کتاب چه ارتباطی با ما دارد؟"
زیکر توضیح میدهد که در این کتاب یکی از جادوها میتواند به آنها کمک کند تا با تهدیدات جدیدی که دنیای جادوگری را در بر گرفته است، مقابله کنند. اما برای انجام این جادو، نیاز به یک شیء خاص دارند که در قلهی کوههای اطراف هاگوارتز قرار دارد. هری و زیکر تصمیم میگیرند که این شیء را پیدا کنند و به دوستانش هشدار دهند.
صبح روز بعد، هری به ران و هرمیون اطلاع میدهد. آنها در معرض خطر هستند و باید سریعتر عمل کنند. او توضیح میدهد که در اتاق مخفی داستانی یافته که ممکن است به آنها کمک کند. هرمیون با شوق و علاقه به جزئیات بیشتری از کتاب وارد میشود و شروع به تحقیق درباره جادوهای موجود در آن میکند. این در حالی است که ران نگران است و میگوید: "چرا همیشه باید ما برویم و مشکلات را حل کنیم؟" اما هری به او یادآوری میکند که آنها تنها کسانی هستند که میتوانند از دنیای جادوگری محافظت کنند.
در این حین، هری و دوستانش همراه با زیکر، با چالشهای زیادی روبهرو میشوند. آنها باید از موانع و خطرات مختلف عبور کنند، از جمله موجودات جادویی که در کوهها زندگی میکنند. داستانهای شگفتانگیز و لحظات پر تنش در طول راه باعث رشد و تغییر در شخصیتهای داستان میشود. هری با مواجه شدن با ترسهایش و یادگیری از تجربیات جدید، به قهرمان بزرگتری تبدیل میشود. این سفر نه تنها به او امکان یادگیری جادوهای جدید را میدهد، بلکه به دوستیهای عمیقتر و قویتر با هرمیون و ران نیز منجر میشود.
در انتهای داستان، هری و دوستانش به اتاق مخفی بازمیگردند و جادوهایی را که آموختهاند، برای مقابله با دشمنان جدیدی که در کمین هستند، به کار میگیرند. آنها با چالشهای جدیدی روبهرو میشوند، اما این بار به عنوان یک تیم متحد و قوی حضور دارند. این ماجراجویی نشان از قدرت دوستی و جوانمردی در مقابل خطرات است.
---
توصیفاتت و خلاقیتی که توی خلق چنین داستانی داشتی رو خیلی دوست داشتم!
فقط چون سرعت رخ دادن بعضی اتفاقات یکم زیاد بود، یه توصیه بهت دارم و اونم اینه که لازم نیست تو هر پستی که مینویسی هزاران اتفاق مختلف بیفته و داستان کلی جلو بره. میتونی آرومتر پیش بری با اتفاقات کمتر، اما جزئیات بیشتر که سرعت گذر صحنهها زیاد نباشه.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/3 0:59:55
جزئیات کاربر

#6
بعد از اینکه دوستانم همه در گروه های مختلف خودشان قرار گرفتند نوبت به من رسید منی که با اعلام اسمم عوامل مدرسه و جادوآموزان با سکوت و دقت بیشتری به این بخش نگاه میکردند. جای تعجبی نبود تنها برای انکه برادرم جیکوب اندرسون به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین مدرسه اخراج و متوالی شده بود من نیز به عنوان خواهر او بیشتر از سایر جادواموزان از لحظه ورودم به کوچه دیاگون و اشنایی با فروشندگان و جادواموزان تا این لحظه زیر ذره بین قرار گرفته بودم.
شایدبتوان گفت این وضعیت خسته کننده هست و خواهد بود اما نکته مثبت آن، آشنایی با اما بود که مرا خوب درک میکرد و به دلیل آنکه بسیار باهوش و منحصر به فرد است اورا عجیب خطاب میکردند و نقطه مشترک دوستیمان در کوچه دیاگون از همینجا شروع شد. او به من کمک کرد تا به عنوان ماگلی که تا به حال دیاگون را ندیده بتوانم خرید هایم را انجام دهم. هرچه نباشد او و خانواده اش برای ساخت چوبدستی جادوگران، مزرعه ای دارای درخت های چوب چوبدستی دارند و او نیز طبق مطالعاتش از من بیشتر میدانست. به هر حال وقتی فهمید که برادر من کیست همچنان با من ماند.
پس از آنکه کلاه گروهبندی او را در گروه گریفیندور انتخاب کرد، نوبت به من رسید. اصراری به گریفیندور نداشتم اما از طرفی دوستم آنجا بود و از طرفی نیز بقیه گروه ها را خیلی دوست داشتم اما با این حال طبق تعریف هایی که از اسلیترین شنیده بودم میداستم که نمیخواهم در آن گروه باشم پس در ذهن خود این حرف را زدم که کلاه گروهبندی شروع کرد: تو لایق هر گروهی هستی ... میتوانی در هر گروهی نقش خود را خوب ایفا کنی؛ اما به دلیل انتخاب خودت در اسلیترین نمیروی. تو را کجا بگذارم؟اممم! چه انتخاب خاصی خواهد بود..... گریفیندور..!
خوشحال بودم که با اما هم گروهی شدم و از افتخارات این گروه نیز شنیده بودم و در حالی که میدانستم چه افراد بزرگی در آن بوده اند و از اینکه کلاه گروهبندی متوجه حرف ذهن من شده بود شگفت زده شده بودم. سپس همه جادوآموزان و عوامل مدرسه برای این انتخاب دست زدند و مدیر نیز خیلی خوشحال شد و از جا برخواست و ایستاده دست میزد...
این لحظه واقعا لحظه شاد و تکرار نشدنی برای تمام جادوآموزان هگوارتز بوده و هست و خواهد بود....
و نیز لحظه ای پر استرس؛ بعضی برای آنکه کنار دوستانشان در گروهی مشترک باشند ... بعضی برای علاقه ای که به گروهی دارند و....
از گروهی که در آن قرار گرفتم بسیار شادمانم و در آن لحظه و قبل از سخنان پروفسور دانبلدور برای خود و تمام دوستانم آرزوی سالی شاد و پر از جادو آموزی را داشتم.
---
داستان خوبی بود! تنها نکتهای که برای گفتن دارم اینه که بهتره دیالوگها (توی این پست دیالوگ کلاه گروهبندی) رو به زبان محاوره بنویسی و نه کتابی. درست همونطور که خودمون به صورت روزمره با هم حرف میزنیم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
بعد از اینکه دوستانم همه در گروه های مختلف خودشان قرار گرفتند نوبت به من رسید منی که با اعلام اسمم عوامل مدرسه و جادوآموزان با سکوت و دقت بیشتری به این بخش نگاه میکردند. جای تعجبی نبود تنها برای انکه برادرم جیکوب اندرسون به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین مدرسه اخراج و متوالی شده بود من نیز به عنوان خواهر او بیشتر از سایر جادواموزان از لحظه ورودم به کوچه دیاگون و اشنایی با فروشندگان و جادواموزان تا این لحظه زیر ذره بین قرار گرفته بودم.
شایدبتوان گفت این وضعیت خسته کننده هست و خواهد بود اما نکته مثبت آن، آشنایی با اما بود که مرا خوب درک میکرد و به دلیل آنکه بسیار باهوش و منحصر به فرد است اورا عجیب خطاب میکردند و نقطه مشترک دوستیمان در کوچه دیاگون از همینجا شروع شد. او به من کمک کرد تا به عنوان ماگلی که تا به حال دیاگون را ندیده بتوانم خرید هایم را انجام دهم. هرچه نباشد او و خانواده اش برای ساخت چوبدستی جادوگران، مزرعه ای دارای درخت های چوب چوبدستی دارند و او نیز طبق مطالعاتش از من بیشتر میدانست. به هر حال وقتی فهمید که برادر من کیست همچنان با من ماند.
پس از آنکه کلاه گروهبندی او را در گروه گریفیندور انتخاب کرد، نوبت به من رسید. اصراری به گریفیندور نداشتم اما از طرفی دوستم آنجا بود و از طرفی نیز بقیه گروه ها را خیلی دوست داشتم اما با این حال طبق تعریف هایی که از اسلیترین شنیده بودم میداستم که نمیخواهم در آن گروه باشم پس در ذهن خود این حرف را زدم که کلاه گروهبندی شروع کرد: تو لایق هر گروهی هستی ... میتوانی در هر گروهی نقش خود را خوب ایفا کنی؛ اما به دلیل انتخاب خودت در اسلیترین نمیروی. تو را کجا بگذارم؟اممم! چه انتخاب خاصی خواهد بود..... گریفیندور..!
خوشحال بودم که با اما هم گروهی شدم و از افتخارات این گروه نیز شنیده بودم و در حالی که میدانستم چه افراد بزرگی در آن بوده اند و از اینکه کلاه گروهبندی متوجه حرف ذهن من شده بود شگفت زده شده بودم. سپس همه جادوآموزان و عوامل مدرسه برای این انتخاب دست زدند و مدیر نیز خیلی خوشحال شد و از جا برخواست و ایستاده دست میزد...
این لحظه واقعا لحظه شاد و تکرار نشدنی برای تمام جادوآموزان هگوارتز بوده و هست و خواهد بود....
و نیز لحظه ای پر استرس؛ بعضی برای آنکه کنار دوستانشان در گروهی مشترک باشند ... بعضی برای علاقه ای که به گروهی دارند و....
از گروهی که در آن قرار گرفتم بسیار شادمانم و در آن لحظه و قبل از سخنان پروفسور دانبلدور برای خود و تمام دوستانم آرزوی سالی شاد و پر از جادو آموزی را داشتم.
---
داستان خوبی بود! تنها نکتهای که برای گفتن دارم اینه که بهتره دیالوگها (توی این پست دیالوگ کلاه گروهبندی) رو به زبان محاوره بنویسی و نه کتابی. درست همونطور که خودمون به صورت روزمره با هم حرف میزنیم.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/15 20:14:24
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5: گروهبندی هاگوارتز
هاگوارتز دوباره با هیاهوی دانشآموزان روبهرو شده بود؛ و به پیشواز جشن آغازین می رفت در حالی که سال اولی ها در گوشهایی جمع شده بودند و در انتظار گروه بندی بودند. بقیه دانشآموزان در کنار میز های گروه های خود مینشستند و منتظر جشن امسال بودند.
همه چیز مانند همیشه میگذشت و قلعه هاگوارتز باز مملو از دانشآموزان سرخوش بود. نوبت به تعین گروه های سال اولی ها شد؛ نگهبان در اتاقک مجاور را باز کرد و بچه ها ی کوچک اندام با صورت ها حیران و متعجب وارد سراسرای بزرگ میشوند و نمیتوانستند خود را نگه دارند. و هر کدام از سر ها ی کوچک به سمت یکی از عجایب سراسرا میرفت، تا زمانی که کلاه گروع بندی شروع به خواندن شعرش کرد.
بعد از اتمام شعر کلاه یکی از معلمین مانند هر سال اولی ها را صدا میکرد. اولین نفر پسرک مو بور، ترسو و دماغویی بود که زمانی که کلاه را بر سرش گذاشت تا کمر در کلاه فرو رفت و بعد از چند دقیقه کلاه داد زد:
-هافلپاف!
دانشآموزان زرد پوش از جای خود بلند شدند و برای پسرک دست زدند. پسرک آرام نزدیک میز زرد پوشان رفت و جایی نشست.
اسامی افراد خوانده میشد و دانشآموزان گروه بندی میشدند. فرد بعدی پسرکی بود با چشمان مشکی، صورتی گرد، و پوستی روشن که روی صورتش لبخندی از جنس تعفن جای داشت. معلم با صدای بلند و رسا داد زد:
-تام ریدل!
پسرک با صورتی بی اعتنا و آری از هر احساساتی به سوی کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت، صدای کلاه در گوش هایش زمزمه کردند:
-آرام باش پسر! امم... استعداد خوبی در گول زدن داری... باهوشم هستی! اما فکر نکنم هیچ وقت جایت در ریونکلاو باشه... یه لکه ی بزرگ داخل روحت میبینم، تو خود خواهی.. پر قدرتی...
و بعد داد زد:
-اسلیترین!
مانند قبل دانشآموزان اسلایترین بلند شدند و جایی برای او در کنار خود باز کردند، اما هیچ کدام نمیدانستند کسی قرار است در کنارشان بنشیند کسی است که سال ها بعد قرار است او را لرد سیاه صدا کنند.
---
خوب نوشته بودی. موردی نمیبینم که بخوام بهش ایرادی بگیرم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هاگوارتز دوباره با هیاهوی دانشآموزان روبهرو شده بود؛ و به پیشواز جشن آغازین می رفت در حالی که سال اولی ها در گوشهایی جمع شده بودند و در انتظار گروه بندی بودند. بقیه دانشآموزان در کنار میز های گروه های خود مینشستند و منتظر جشن امسال بودند.
همه چیز مانند همیشه میگذشت و قلعه هاگوارتز باز مملو از دانشآموزان سرخوش بود. نوبت به تعین گروه های سال اولی ها شد؛ نگهبان در اتاقک مجاور را باز کرد و بچه ها ی کوچک اندام با صورت ها حیران و متعجب وارد سراسرای بزرگ میشوند و نمیتوانستند خود را نگه دارند. و هر کدام از سر ها ی کوچک به سمت یکی از عجایب سراسرا میرفت، تا زمانی که کلاه گروع بندی شروع به خواندن شعرش کرد.
بعد از اتمام شعر کلاه یکی از معلمین مانند هر سال اولی ها را صدا میکرد. اولین نفر پسرک مو بور، ترسو و دماغویی بود که زمانی که کلاه را بر سرش گذاشت تا کمر در کلاه فرو رفت و بعد از چند دقیقه کلاه داد زد:
-هافلپاف!
دانشآموزان زرد پوش از جای خود بلند شدند و برای پسرک دست زدند. پسرک آرام نزدیک میز زرد پوشان رفت و جایی نشست.
اسامی افراد خوانده میشد و دانشآموزان گروه بندی میشدند. فرد بعدی پسرکی بود با چشمان مشکی، صورتی گرد، و پوستی روشن که روی صورتش لبخندی از جنس تعفن جای داشت. معلم با صدای بلند و رسا داد زد:
-تام ریدل!
پسرک با صورتی بی اعتنا و آری از هر احساساتی به سوی کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت، صدای کلاه در گوش هایش زمزمه کردند:
-آرام باش پسر! امم... استعداد خوبی در گول زدن داری... باهوشم هستی! اما فکر نکنم هیچ وقت جایت در ریونکلاو باشه... یه لکه ی بزرگ داخل روحت میبینم، تو خود خواهی.. پر قدرتی...
و بعد داد زد:
-اسلیترین!
مانند قبل دانشآموزان اسلایترین بلند شدند و جایی برای او در کنار خود باز کردند، اما هیچ کدام نمیدانستند کسی قرار است در کنارشان بنشیند کسی است که سال ها بعد قرار است او را لرد سیاه صدا کنند.
---
خوب نوشته بودی. موردی نمیبینم که بخوام بهش ایرادی بگیرم.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/14 0:55:11
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/01/19
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 17:50
از: دانمارک
پستها:
6

شماره ۱۵ :داستان هری پاتر و جام آتش:
شروع داستان:
هری تابستان را در خانهی دورسلیها میگذراند، اما خیلی زود با خانوادهی ویزلی به جام جهانی کوییدیچ میرود. در پایان مسابقه، گروه مرگخواران (پیروان لرد ولدمورت) به اردوگاه حمله میکنند و علامت شوم ولدمورت در آسمان ظاهر میشود.
---
سهگانه جادویی:
وقتی هری به هاگوارتز برمیگردد، مشخص میشود که امسال مسابقهای بزرگ بین سه مدرسهی جادوگری برگزار میشود: سهگانه جادویی (Triwizard Tournament). هر مدرسه باید یک قهرمان داشته باشد و تنها دانشآموزان بالای ۱۷ سال اجازه دارند شرکت کنند. قهرمانان از طریق جام آتش انتخاب میشوند.
اما اتفاق عجیبی میافتد: نام هری هم از جام آتش بیرون میآید! با اینکه او شرکت نکرده، مجبور میشود در مسابقه شرکت کند.
---
سه مرحله خطرناک:
هری باید با سه چالش سخت روبرو شود:
۱. مبارزه با اژدها برای بهدست آوردن یک تخم طلایی.
2. نجات دوستانش از زیر دریا، دریاچهای که موجودات ترسناکی در آن زندگی میکنند.
3. هزارتوی جادویی که در پایان آن، جام قهرمانی قرار دارد.
---
بازگشت لرد ولدمورت:
وقتی هری و سدریک (قهرمان دیگر هاگوارتز) همزمان به جام قهرمانی میرسند، جام تبدیل به یک دروازهی جادویی (پورتکی) میشود و آنها را به گورستانی منتقل میکند.
در آنجا، ولدمورت با استفاده از خون هری بدن فیزیکی خود را بازمیگرداند. او سدریک را میکشد و با هری مبارزه میکند. اما به کمک ارواح والدینش (که برای لحظهای ظاهر میشوند)، هری موفق میشود فرار کند.
---
پایان تلخ:
هری به هاگوارتز برمیگردد، اما غمگین و زخمی. کسی باور نمیکند که ولدمورت برگشته، جز چند نفر از نزدیکانش. از اینجا به بعد، دنیای جادو وارد مرحلهای تاریکتر میشود...
---
راستش داستان اولی که فرستادی رو بیشتر دوست داشتم، چون تلاش کرده بودی که خودت یه دستان جدید خلق کنی. این یکی بیشتر شبیه گزارش اتفاقات کتاب بود تا نوشتن یه داستان با خلاقیت خودت که اتفاقات مختلفی رو شامل بشه. با این حال نمیخوام بیش از این تو این مرحله نگهت دارم، پس با ارفاق بسیار زیادی میذارم از این مرحله عبور کنی. ولی همچنان انتظار دارم تو مراحل بعدی نکاتی که گفتم رو رعایت کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
شروع داستان:
هری تابستان را در خانهی دورسلیها میگذراند، اما خیلی زود با خانوادهی ویزلی به جام جهانی کوییدیچ میرود. در پایان مسابقه، گروه مرگخواران (پیروان لرد ولدمورت) به اردوگاه حمله میکنند و علامت شوم ولدمورت در آسمان ظاهر میشود.
---
سهگانه جادویی:
وقتی هری به هاگوارتز برمیگردد، مشخص میشود که امسال مسابقهای بزرگ بین سه مدرسهی جادوگری برگزار میشود: سهگانه جادویی (Triwizard Tournament). هر مدرسه باید یک قهرمان داشته باشد و تنها دانشآموزان بالای ۱۷ سال اجازه دارند شرکت کنند. قهرمانان از طریق جام آتش انتخاب میشوند.
اما اتفاق عجیبی میافتد: نام هری هم از جام آتش بیرون میآید! با اینکه او شرکت نکرده، مجبور میشود در مسابقه شرکت کند.
---
سه مرحله خطرناک:
هری باید با سه چالش سخت روبرو شود:
۱. مبارزه با اژدها برای بهدست آوردن یک تخم طلایی.
2. نجات دوستانش از زیر دریا، دریاچهای که موجودات ترسناکی در آن زندگی میکنند.
3. هزارتوی جادویی که در پایان آن، جام قهرمانی قرار دارد.
---
بازگشت لرد ولدمورت:
وقتی هری و سدریک (قهرمان دیگر هاگوارتز) همزمان به جام قهرمانی میرسند، جام تبدیل به یک دروازهی جادویی (پورتکی) میشود و آنها را به گورستانی منتقل میکند.
در آنجا، ولدمورت با استفاده از خون هری بدن فیزیکی خود را بازمیگرداند. او سدریک را میکشد و با هری مبارزه میکند. اما به کمک ارواح والدینش (که برای لحظهای ظاهر میشوند)، هری موفق میشود فرار کند.
---
پایان تلخ:
هری به هاگوارتز برمیگردد، اما غمگین و زخمی. کسی باور نمیکند که ولدمورت برگشته، جز چند نفر از نزدیکانش. از اینجا به بعد، دنیای جادو وارد مرحلهای تاریکتر میشود...
---
راستش داستان اولی که فرستادی رو بیشتر دوست داشتم، چون تلاش کرده بودی که خودت یه دستان جدید خلق کنی. این یکی بیشتر شبیه گزارش اتفاقات کتاب بود تا نوشتن یه داستان با خلاقیت خودت که اتفاقات مختلفی رو شامل بشه. با این حال نمیخوام بیش از این تو این مرحله نگهت دارم، پس با ارفاق بسیار زیادی میذارم از این مرحله عبور کنی. ولی همچنان انتظار دارم تو مراحل بعدی نکاتی که گفتم رو رعایت کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/24 11:36:33
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/01/19
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 17:50
از: دانمارک
پستها:
6

عکس شماره ۱۸: تکشاخ در جنگل ممنوعه
درختان مانند دستهای استخوانی غول پیکری که خاک را شکافته باشند، در وزش باد شبانگاهی تاب میخوردند و گویی کورکورانه به دنبال نور، آسمان را جستجو میکردند.
جادوگر جوان شنلش را محکمتر دور خود پیچید و بر زمین نمناک جنگل،آهسته قدم برداشت.زمینِ خفته،بهتر بود بیدار نشود،نه در ساعات نیمه شب و نه در آن قسمت دوردست جنگل.
دست در جیبش انداخت و کاغذ مچاله شده را دوباره باز کرد.قطعه ای از کتاب معجون های ممنوعه که با مشقت فراوانی از میان یکی از کتاب های کتابخانه ی ممنوعه دزدیده بود.
هنوز صدای جیغ کتاب،در گوشش میپیچید.
نوشته را زیر لب زمزمه کرد:
خون تکشاخ باید آخر اضافه شود...
به ماه نگاه کرد.مانند توپ کوافل نقره ای بزرگی در وسط آسمان میدرخشید.بر خلاف دو شب گذشته،او اینبار موفق شده بود از منطقه ی ممنوعه سنتور ها بگذرد و هرچند جای نیش پیکسی ها گردن و دستانش را میسوزاند،اما بلاخره به بیشه زاری رسیده بود که کتاب جانور شناسی اظهار داشت از خواستگاه تکشاخ ها،برای تغذیه از نور ماه است.
صدای کوفتن سم به زمین،به گوشش رسید.اینبار فرق داشت.محکم تر از ساتیر ها و ملایم تر از سم سنتور ها...
پشت درخت گردو پنهان شد.قایمکی به محوطه نگاهی انداخت.لبخند شرارت آمیزی بر لبهایش نقش بست.
بدنش به سپیدی صدف،یالهایش به سان دسته هایی از زنجیر های نقره و تک-شاخِ میان پیشانی اش مانند خنجری از جنس کریستال میدرخشید.
جادوگر فقط اگر کمی خسته تر بود و خود را با قهوه خفه نکرده بود،یا به مغز خودش شک میکرد یا به وجود چنین اسب زیبایی.
حیوان خرامان کنان تا میان بیشه زار آمد و بعد،روی زمین نشست و آرمید.
جادوگر کمانش را از پشت سر در اورد و تیر را در زه گذاشت.لحظه ای درنگ کرد.
این،تنها موقعیتی بود که ترجیه میداد از چوبدستی اش استفاده نکند.تجربه به او ثابت کرده بود که تکشاخ ها جادو را بو میکشند.
اما تجربه ی استفاده اش از تیر و کمان،به همان اندازه بود که یک کچلِ مادرزاد از شامپو!
بهرصورت،شانس دیگری نداشت.درواقع یک شانس بیشتر نداشت.
طبق مطالعاتش از کتاب پیشینه ی پریان:تکشاخ ها، تغذیه آنها از نور ماه به طور کلی ده الی پانزده دقیقه زمان میبرد.پانزده دقیقه ی طلایی که با به خواب رفتن حیوان،کسی میتوانست خون نقره ایشان را بریزد!
تیر را در نیام،کشید و رها کرد.
تیر،درست کنار کمرش فرو نشست.صدای شیهه بلند تکشاخ در سرتاسر جنگل پژواک کرد.جادوگر پیش از آنکه بتواند به موفقیت خود را در اولین تیر اندازی عمرش با لبخند شرورانه ی دومی افتخار کند،از مهیب آن شیهه،ناخواسته به عقب تلو خورد و در تاریکی زیر درخت به زمین خورد.
وقتی آخرین پژواک شیهه از روی درد تکشاخ،در جنگل محو شد،از جایش بلند شد و از میان علف ها محتاطانه جلو رفت.
خون نقره ای،برکه ای کوچک به اندازه یک کف دست را میان علف های خمیده_جایی که تکشاخ نشسته بود_ ساخته بود.
چشمان جادوگر برق زد.بطری کوچک را از جیبش در اورد و آنرا با خون تکشاخ پر کرد.
هوهوی سرزنش آمیز جغدی از دوردست شنیده میشد و نور چراغ ها از پنجره های هاگوارتز،از دوردست بمانند ستاره های کم سویی،سوسو میکردند.
جادوگر پیروزمندانه نفسی بیرون داد.وقتی مطمئن شد بطری پر شده،انرا با چوب پنبه ای بست و در جیب ردایش گذاشت.
به اطراف نگاهی انداخت و تلپورت کرد.
پایان
---
لطفا نکاتی که تو پست قبلی بهت گفتم رو رعایت کن و با یه داستان جدید که "خودت" نوشتی برگرد. کپی کردن داستان بقیه کار درستی نیست. ایفای نقش حول داستاننویسی میچرخه و مراحلی که داری طی میکنی برای ورود به ایفای نقشه. بنابراین نیاز داریم که خودت بنویسی و داستانهای خودت رو خلق کنی، اگه که خواهان ورود به ایفای نقش هستی.
تایید نشد.
درختان مانند دستهای استخوانی غول پیکری که خاک را شکافته باشند، در وزش باد شبانگاهی تاب میخوردند و گویی کورکورانه به دنبال نور، آسمان را جستجو میکردند.
جادوگر جوان شنلش را محکمتر دور خود پیچید و بر زمین نمناک جنگل،آهسته قدم برداشت.زمینِ خفته،بهتر بود بیدار نشود،نه در ساعات نیمه شب و نه در آن قسمت دوردست جنگل.
دست در جیبش انداخت و کاغذ مچاله شده را دوباره باز کرد.قطعه ای از کتاب معجون های ممنوعه که با مشقت فراوانی از میان یکی از کتاب های کتابخانه ی ممنوعه دزدیده بود.
هنوز صدای جیغ کتاب،در گوشش میپیچید.
نوشته را زیر لب زمزمه کرد:
خون تکشاخ باید آخر اضافه شود...
به ماه نگاه کرد.مانند توپ کوافل نقره ای بزرگی در وسط آسمان میدرخشید.بر خلاف دو شب گذشته،او اینبار موفق شده بود از منطقه ی ممنوعه سنتور ها بگذرد و هرچند جای نیش پیکسی ها گردن و دستانش را میسوزاند،اما بلاخره به بیشه زاری رسیده بود که کتاب جانور شناسی اظهار داشت از خواستگاه تکشاخ ها،برای تغذیه از نور ماه است.
صدای کوفتن سم به زمین،به گوشش رسید.اینبار فرق داشت.محکم تر از ساتیر ها و ملایم تر از سم سنتور ها...
پشت درخت گردو پنهان شد.قایمکی به محوطه نگاهی انداخت.لبخند شرارت آمیزی بر لبهایش نقش بست.
بدنش به سپیدی صدف،یالهایش به سان دسته هایی از زنجیر های نقره و تک-شاخِ میان پیشانی اش مانند خنجری از جنس کریستال میدرخشید.
جادوگر فقط اگر کمی خسته تر بود و خود را با قهوه خفه نکرده بود،یا به مغز خودش شک میکرد یا به وجود چنین اسب زیبایی.
حیوان خرامان کنان تا میان بیشه زار آمد و بعد،روی زمین نشست و آرمید.
جادوگر کمانش را از پشت سر در اورد و تیر را در زه گذاشت.لحظه ای درنگ کرد.
این،تنها موقعیتی بود که ترجیه میداد از چوبدستی اش استفاده نکند.تجربه به او ثابت کرده بود که تکشاخ ها جادو را بو میکشند.
اما تجربه ی استفاده اش از تیر و کمان،به همان اندازه بود که یک کچلِ مادرزاد از شامپو!
بهرصورت،شانس دیگری نداشت.درواقع یک شانس بیشتر نداشت.
طبق مطالعاتش از کتاب پیشینه ی پریان:تکشاخ ها، تغذیه آنها از نور ماه به طور کلی ده الی پانزده دقیقه زمان میبرد.پانزده دقیقه ی طلایی که با به خواب رفتن حیوان،کسی میتوانست خون نقره ایشان را بریزد!
تیر را در نیام،کشید و رها کرد.
تیر،درست کنار کمرش فرو نشست.صدای شیهه بلند تکشاخ در سرتاسر جنگل پژواک کرد.جادوگر پیش از آنکه بتواند به موفقیت خود را در اولین تیر اندازی عمرش با لبخند شرورانه ی دومی افتخار کند،از مهیب آن شیهه،ناخواسته به عقب تلو خورد و در تاریکی زیر درخت به زمین خورد.
وقتی آخرین پژواک شیهه از روی درد تکشاخ،در جنگل محو شد،از جایش بلند شد و از میان علف ها محتاطانه جلو رفت.
خون نقره ای،برکه ای کوچک به اندازه یک کف دست را میان علف های خمیده_جایی که تکشاخ نشسته بود_ ساخته بود.
چشمان جادوگر برق زد.بطری کوچک را از جیبش در اورد و آنرا با خون تکشاخ پر کرد.
هوهوی سرزنش آمیز جغدی از دوردست شنیده میشد و نور چراغ ها از پنجره های هاگوارتز،از دوردست بمانند ستاره های کم سویی،سوسو میکردند.
جادوگر پیروزمندانه نفسی بیرون داد.وقتی مطمئن شد بطری پر شده،انرا با چوب پنبه ای بست و در جیب ردایش گذاشت.
به اطراف نگاهی انداخت و تلپورت کرد.
پایان
---
لطفا نکاتی که تو پست قبلی بهت گفتم رو رعایت کن و با یه داستان جدید که "خودت" نوشتی برگرد. کپی کردن داستان بقیه کار درستی نیست. ایفای نقش حول داستاننویسی میچرخه و مراحلی که داری طی میکنی برای ورود به ایفای نقشه. بنابراین نیاز داریم که خودت بنویسی و داستانهای خودت رو خلق کنی، اگه که خواهان ورود به ایفای نقش هستی.

تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 22:45:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 23:38:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 23:47:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 23:38:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/22 23:47:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/01/19
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 17:50
از: دانمارک
پستها:
6

شماره ۱۴:داستان دوئل پروفسور دامبلدور و لرد والدموت
وقتی لرد والدموت به وزارت خانه حمله میکنه پروفسور دامبلدور میاد تا جلوشو بگیره پروفسور دامبلدور از چوبدستیش استفاده میکنه و لرد والدموت رو جادوگر میکنه اما جادوی پروفسور دامبلدور به سپر والدموت برخورد می کنه و تبدیل مار می شه ولی چون شدت جادویی پروفسور دامبلدور زیاد بوده و برخورد می کنه به سپر لرد والدموت باعث می شه که هر چیزی که درون وزارت خانه بوده از جمله مجسمه طلایی می شکنه و هریپاتر با ترس در آنجا قایم شده بود و پروفسور دامبلدور روی زمین می افته. وقتی لرد والدموت هری پاتر رو می بینه با مار حمله به هری می کنه پروفسور دامبلدور با چوبدستی اش لرد والدموت رو جادو می کنه مار لرد والدموت بهش می گه که پروفسور دامبلدور از پشت می خواد بکشتت لرد والدموت سریعی خودش و مارش را تلپورت می کنه به جنگل سیاه تا کشته نشه اما جادوی پروفسور دامبلدور به هری می خوره و هری پاتر میره و خودش برای اینکه در امان باشه خود را تلپورت می کنه به مدرسه هاگوارتز تا گیر نیفته و به زندان ازکابان نره.
پایان
---
این که همه جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون این که از علائم نگارشی مثل نقطه یا ویرگول استفاده کنی، خوندن پستت رو خیلی سخت کرده بود. ضمن این که اشکالات تایپی زیادی هم داشتی (که با یه دور خوندن از روش میتونی همه رو رفع کنی) و داستان یک مقدار سریع جلو رفت. میتونی همین داستان رو دوباره بنویسی ولی سرعت روند اتفاقات رو کمتر کنی یا از نو یه داستان جدید بنویسی، فقط لطفا حتما نکاتی که گفتم رو رعایت کن تا بتونی تایید بشی.
فعلا تایید نشد.
وقتی لرد والدموت به وزارت خانه حمله میکنه پروفسور دامبلدور میاد تا جلوشو بگیره پروفسور دامبلدور از چوبدستیش استفاده میکنه و لرد والدموت رو جادوگر میکنه اما جادوی پروفسور دامبلدور به سپر والدموت برخورد می کنه و تبدیل مار می شه ولی چون شدت جادویی پروفسور دامبلدور زیاد بوده و برخورد می کنه به سپر لرد والدموت باعث می شه که هر چیزی که درون وزارت خانه بوده از جمله مجسمه طلایی می شکنه و هریپاتر با ترس در آنجا قایم شده بود و پروفسور دامبلدور روی زمین می افته. وقتی لرد والدموت هری پاتر رو می بینه با مار حمله به هری می کنه پروفسور دامبلدور با چوبدستی اش لرد والدموت رو جادو می کنه مار لرد والدموت بهش می گه که پروفسور دامبلدور از پشت می خواد بکشتت لرد والدموت سریعی خودش و مارش را تلپورت می کنه به جنگل سیاه تا کشته نشه اما جادوی پروفسور دامبلدور به هری می خوره و هری پاتر میره و خودش برای اینکه در امان باشه خود را تلپورت می کنه به مدرسه هاگوارتز تا گیر نیفته و به زندان ازکابان نره.
پایان
---
این که همه جملات رو پشت سر هم نوشتی بدون این که از علائم نگارشی مثل نقطه یا ویرگول استفاده کنی، خوندن پستت رو خیلی سخت کرده بود. ضمن این که اشکالات تایپی زیادی هم داشتی (که با یه دور خوندن از روش میتونی همه رو رفع کنی) و داستان یک مقدار سریع جلو رفت. میتونی همین داستان رو دوباره بنویسی ولی سرعت روند اتفاقات رو کمتر کنی یا از نو یه داستان جدید بنویسی، فقط لطفا حتما نکاتی که گفتم رو رعایت کن تا بتونی تایید بشی.

فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/20 13:12:14
جزئیات کاربر

عکس شماره ۱۸: تکشاخ در جنگل ممنوعه
درختان مانند دستهای استخوانی غول پیکری که خاک را شکافته باشند، در وزش باد شبانگاهی تاب میخوردند و گویی کورکورانه به دنبال نور، آسمان را جستجو میکردند.
جادوگر جوان شنلش را محکمتر دور خود پیچید و بر زمین نمناک جنگل،آهسته قدم برداشت.زمینِ خفته،بهتر بود بیدار نشود،نه در ساعات نیمه شب و نه در آن قسمت دوردست جنگل.
دست در جیبش انداخت و کاغذ مچاله شده را دوباره باز کرد.قطعه ای از کتاب معجون های ممنوعه که با مشقت فراوانی از میان یکی از کتاب های کتابخانه ی ممنوعه دزدیده بود.
هنوز صدای جیغ کتاب،در گوشش میپیچید.
نوشته را زیر لب زمزمه کرد:
خون تکشاخ باید آخر اضافه شود...
به ماه نگاه کرد.مانند توپ کوافل نقره ای بزرگی در وسط آسمان میدرخشید.بر خلاف دو شب گذشته،او اینبار موفق شده بود از منطقه ی ممنوعه سنتور ها بگذرد و هرچند جای نیش پیکسی ها گردن و دستانش را میسوزاند،اما بلاخره به بیشه زاری رسیده بود که کتاب جانور شناسی اظهار داشت از خواستگاه تکشاخ ها،برای تغذیه از نور ماه است.
صدای کوفتن سم به زمین،به گوشش رسید.اینبار فرق داشت.محکم تر از ساتیر ها و ملایم تر از سم سنتور ها...
پشت درخت گردو پنهان شد.قایمکی به محوطه نگاهی انداخت.لبخند شرارت آمیزی بر لبهایش نقش بست.
بدنش به سپیدی صدف،یالهایش به سان دسته هایی از زنجیر های نقره و تک-شاخِ میان پیشانی اش مانند خنجری از جنس کریستال میدرخشید.
جادوگر فقط اگر کمی خسته تر بود و خود را با قهوه خفه نکرده بود،یا به مغز خودش شک میکرد یا به وجود چنین اسب زیبایی.
حیوان خرامان کنان تا میان بیشه زار آمد و بعد،روی زمین نشست و آرمید.
جادوگر کمانش را از پشت سر در اورد و تیر را در زه گذاشت.لحظه ای درنگ کرد.
این،تنها موقعیتی بود که ترجیه میداد از چوبدستی اش استفاده نکند.تجربه به او ثابت کرده بود که تکشاخ ها جادو را بو میکشند.
اما تجربه ی استفاده اش از تیر و کمان،به همان اندازه بود که یک کچلِ مادرزاد از شامپو!
بهرصورت،شانس دیگری نداشت.درواقع یک شانس بیشتر نداشت.
طبق مطالعاتش از کتاب پیشینه ی پریان:تکشاخ ها، تغذیه آنها از نور ماه به طور کلی ده الی پانزده دقیقه زمان میبرد.پانزده دقیقه ی طلایی که با به خواب رفتن حیوان،کسی میتوانست خون نقره ایشان را بریزد!
تیر را در نیام،کشید و رها کرد.
تیر،درست کنار کمرش فرو نشست.صدای شیهه بلند تکشاخ در سرتاسر جنگل پژواک کرد.جادوگر پیش از آنکه بتواند به موفقیت خود را در اولین تیر اندازی عمرش با لبخند شرورانه ی دومی افتخار کند،از مهیب آن شیهه،ناخواسته به عقب تلو خورد و در تاریکی زیر درخت به زمین خورد.
وقتی آخرین پژواک شیهه از روی درد تکشاخ،در جنگل محو شد،از جایش بلند شد و از میان علف ها محتاطانه جلو رفت.
خون نقره ای،برکه ای کوچک به اندازه یک کف دست را میان علف های خمیده_جایی که تکشاخ نشسته بود_ ساخته بود.
چشمان جادوگر برق زد.بطری کوچک را از جیبش در اورد و آنرا با خون تکشاخ پر کرد.
هوهوی سرزنش آمیز جغدی از دوردست شنیده میشد و نور چراغ ها از پنجره های هاگوارتز،از دوردست بمانند ستاره های کم سویی،سوسو میکردند.
جادوگر پیروزمندانه نفسی بیرون داد.وقتی مطمئن شد بطری پر شده،انرا با چوب پنبه ای بست و در جیب ردایش گذاشت.
به اطراف نگاهی انداخت و تلپورت کرد.
پایان
---
خیلی داستان قشنگی بود. با این که دلم برای تکشاخه سوخت، ولی توصیفاتت تو همهی صحنهها عالی بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
درختان مانند دستهای استخوانی غول پیکری که خاک را شکافته باشند، در وزش باد شبانگاهی تاب میخوردند و گویی کورکورانه به دنبال نور، آسمان را جستجو میکردند.
جادوگر جوان شنلش را محکمتر دور خود پیچید و بر زمین نمناک جنگل،آهسته قدم برداشت.زمینِ خفته،بهتر بود بیدار نشود،نه در ساعات نیمه شب و نه در آن قسمت دوردست جنگل.
دست در جیبش انداخت و کاغذ مچاله شده را دوباره باز کرد.قطعه ای از کتاب معجون های ممنوعه که با مشقت فراوانی از میان یکی از کتاب های کتابخانه ی ممنوعه دزدیده بود.
هنوز صدای جیغ کتاب،در گوشش میپیچید.
نوشته را زیر لب زمزمه کرد:
خون تکشاخ باید آخر اضافه شود...
به ماه نگاه کرد.مانند توپ کوافل نقره ای بزرگی در وسط آسمان میدرخشید.بر خلاف دو شب گذشته،او اینبار موفق شده بود از منطقه ی ممنوعه سنتور ها بگذرد و هرچند جای نیش پیکسی ها گردن و دستانش را میسوزاند،اما بلاخره به بیشه زاری رسیده بود که کتاب جانور شناسی اظهار داشت از خواستگاه تکشاخ ها،برای تغذیه از نور ماه است.
صدای کوفتن سم به زمین،به گوشش رسید.اینبار فرق داشت.محکم تر از ساتیر ها و ملایم تر از سم سنتور ها...
پشت درخت گردو پنهان شد.قایمکی به محوطه نگاهی انداخت.لبخند شرارت آمیزی بر لبهایش نقش بست.
بدنش به سپیدی صدف،یالهایش به سان دسته هایی از زنجیر های نقره و تک-شاخِ میان پیشانی اش مانند خنجری از جنس کریستال میدرخشید.
جادوگر فقط اگر کمی خسته تر بود و خود را با قهوه خفه نکرده بود،یا به مغز خودش شک میکرد یا به وجود چنین اسب زیبایی.
حیوان خرامان کنان تا میان بیشه زار آمد و بعد،روی زمین نشست و آرمید.
جادوگر کمانش را از پشت سر در اورد و تیر را در زه گذاشت.لحظه ای درنگ کرد.
این،تنها موقعیتی بود که ترجیه میداد از چوبدستی اش استفاده نکند.تجربه به او ثابت کرده بود که تکشاخ ها جادو را بو میکشند.
اما تجربه ی استفاده اش از تیر و کمان،به همان اندازه بود که یک کچلِ مادرزاد از شامپو!
بهرصورت،شانس دیگری نداشت.درواقع یک شانس بیشتر نداشت.
طبق مطالعاتش از کتاب پیشینه ی پریان:تکشاخ ها، تغذیه آنها از نور ماه به طور کلی ده الی پانزده دقیقه زمان میبرد.پانزده دقیقه ی طلایی که با به خواب رفتن حیوان،کسی میتوانست خون نقره ایشان را بریزد!
تیر را در نیام،کشید و رها کرد.
تیر،درست کنار کمرش فرو نشست.صدای شیهه بلند تکشاخ در سرتاسر جنگل پژواک کرد.جادوگر پیش از آنکه بتواند به موفقیت خود را در اولین تیر اندازی عمرش با لبخند شرورانه ی دومی افتخار کند،از مهیب آن شیهه،ناخواسته به عقب تلو خورد و در تاریکی زیر درخت به زمین خورد.
وقتی آخرین پژواک شیهه از روی درد تکشاخ،در جنگل محو شد،از جایش بلند شد و از میان علف ها محتاطانه جلو رفت.
خون نقره ای،برکه ای کوچک به اندازه یک کف دست را میان علف های خمیده_جایی که تکشاخ نشسته بود_ ساخته بود.
چشمان جادوگر برق زد.بطری کوچک را از جیبش در اورد و آنرا با خون تکشاخ پر کرد.
هوهوی سرزنش آمیز جغدی از دوردست شنیده میشد و نور چراغ ها از پنجره های هاگوارتز،از دوردست بمانند ستاره های کم سویی،سوسو میکردند.
جادوگر پیروزمندانه نفسی بیرون داد.وقتی مطمئن شد بطری پر شده،انرا با چوب پنبه ای بست و در جیب ردایش گذاشت.
به اطراف نگاهی انداخت و تلپورت کرد.
پایان
---
خیلی داستان قشنگی بود. با این که دلم برای تکشاخه سوخت، ولی توصیفاتت تو همهی صحنهها عالی بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/18 20:48:33
جزئیات کاربر

عکس شماره ۱۹:
کلاس پیشگویی در هاگوارتز همیشه برای من مانند یک راز بزرگ و جذاب بود. وقتی وارد کلاس شدم، احساس کردم که زمان در اینجا متوقف شده است. دیوارهای کلاس با پردههای ابریشمی و نقاشیهای جادویی تزئین شده بودند که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند. نور شمعها به آرامی در فضا میرقصید و بخارهای رنگی که از دیگهای جادوئی به هوا میرفتند، حس عجیبی به فضا میدادند.
استاد پیشگویی، خانم تریسی، زنی با چشمان درخشان و لبخندی دلنشین بود. او با شور و شوق به ما آموزش میداد که چگونه از کریستالها و ورقهای تاروت برای پیشگویی استفاده کنیم. هر بار که او درباره قدرتهای نهفته در این ابزارها صحبت میکرد، حس میکردم که دنیای جدیدی در برابر چشمانم باز میشود. او به ما یاد میداد که چگونه به احساسات و انرژیهای اطرافمان توجه کنیم و از آنها برای پیشبینی آینده استفاده کنیم.
در کلاس، جادوآموزان دیگر هم حضور داشتند. برخی با اعتماد به نفس و شجاعت به جلو میآمدند و پیشگوییهای خود را با صدای بلند بیان میکردند، در حالی که دیگران کمی خجالتزده و مضطرب بودند. من هم در ابتدا کمی ترسیده بودم، اما با تشویق خانم تریسی و دوستانم، تصمیم گرفتم که پیشگویی خود را امتحان کنم.
وقتی نوبت من رسید، قلبم تند میزد. کریستال را در دستانم گرفتم و به آن نگاه کردم. ناگهان تصاویری از آیندهام در ذهنم شکل گرفت. احساس کردم که در یک جنگل جادویی قدم میزنم و موجودات عجیب و غریب دور و برم هستند. این تصویر به من حس آزادی و شگفتی میداد. با صدای لرزان اما مطمئن، پیشگوییام را بیان کردم: "در آینده، من به دنبال حقیقتهای پنهان میروم و با موجودات جادویی دوستی میکنم."
بعد از پایان کلاس، احساس سبکی و شادی میکردم. نه تنها توانسته بودم پیشگویی کنم، بلکه با دیگر جادوآموزان ارتباط برقرار کرده و دوستیهای جدیدی شکل داده بودم. این تجربه نه تنها به من اعتماد به نفس داد، بلکه به من یادآوری کرد که دنیای جادو پر از شگفتیها و فرصتهای بیپایان است.
کلاس پیشگویی برای من به یک سفر جادویی تبدیل شد، سفری که نه تنها به من آموخت چگونه آیندهام را ببینم، بلکه به من یاد داد که چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنم و از زیباییهای زندگی لذت ببرم. این تجربه همیشه در یادم خواهد ماند و به من انگیزه میدهد تا به جستجوی حقیقت و جادو در زندگی ادامه دهم. ✨
یه پست کاملا استاندارد و قشنگ! کاش کم نمینوشتی تا بتونم بیشتر از داستانت استفاده کنم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
کلاس پیشگویی در هاگوارتز همیشه برای من مانند یک راز بزرگ و جذاب بود. وقتی وارد کلاس شدم، احساس کردم که زمان در اینجا متوقف شده است. دیوارهای کلاس با پردههای ابریشمی و نقاشیهای جادویی تزئین شده بودند که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند. نور شمعها به آرامی در فضا میرقصید و بخارهای رنگی که از دیگهای جادوئی به هوا میرفتند، حس عجیبی به فضا میدادند.
استاد پیشگویی، خانم تریسی، زنی با چشمان درخشان و لبخندی دلنشین بود. او با شور و شوق به ما آموزش میداد که چگونه از کریستالها و ورقهای تاروت برای پیشگویی استفاده کنیم. هر بار که او درباره قدرتهای نهفته در این ابزارها صحبت میکرد، حس میکردم که دنیای جدیدی در برابر چشمانم باز میشود. او به ما یاد میداد که چگونه به احساسات و انرژیهای اطرافمان توجه کنیم و از آنها برای پیشبینی آینده استفاده کنیم.
در کلاس، جادوآموزان دیگر هم حضور داشتند. برخی با اعتماد به نفس و شجاعت به جلو میآمدند و پیشگوییهای خود را با صدای بلند بیان میکردند، در حالی که دیگران کمی خجالتزده و مضطرب بودند. من هم در ابتدا کمی ترسیده بودم، اما با تشویق خانم تریسی و دوستانم، تصمیم گرفتم که پیشگویی خود را امتحان کنم.
وقتی نوبت من رسید، قلبم تند میزد. کریستال را در دستانم گرفتم و به آن نگاه کردم. ناگهان تصاویری از آیندهام در ذهنم شکل گرفت. احساس کردم که در یک جنگل جادویی قدم میزنم و موجودات عجیب و غریب دور و برم هستند. این تصویر به من حس آزادی و شگفتی میداد. با صدای لرزان اما مطمئن، پیشگوییام را بیان کردم: "در آینده، من به دنبال حقیقتهای پنهان میروم و با موجودات جادویی دوستی میکنم."
بعد از پایان کلاس، احساس سبکی و شادی میکردم. نه تنها توانسته بودم پیشگویی کنم، بلکه با دیگر جادوآموزان ارتباط برقرار کرده و دوستیهای جدیدی شکل داده بودم. این تجربه نه تنها به من اعتماد به نفس داد، بلکه به من یادآوری کرد که دنیای جادو پر از شگفتیها و فرصتهای بیپایان است.
کلاس پیشگویی برای من به یک سفر جادویی تبدیل شد، سفری که نه تنها به من آموخت چگونه آیندهام را ببینم، بلکه به من یاد داد که چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنم و از زیباییهای زندگی لذت ببرم. این تجربه همیشه در یادم خواهد ماند و به من انگیزه میدهد تا به جستجوی حقیقت و جادو در زندگی ادامه دهم. ✨
یه پست کاملا استاندارد و قشنگ! کاش کم نمینوشتی تا بتونم بیشتر از داستانت استفاده کنم.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/17 1:22:06
جزئیات کاربر

https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg
جنگل ممنوع زنده بود. هر شاخه، هر سنگ، حتی هر بوی مرطوبی که توی هوا میپیچید، حامل رمزی بود. هیچ راهی مستقیم نبود، و هیچ مسیری دو بار یکسان باقی نمیموند.
شبانه وارد جنگل شدم، با فانوسی در دست پیش رفتم ...
درختان در آن بخش از جنگل انگار جان داشتند. بلند، تاریک، ساکت؛ تنههایشان مرطوب و خزهپوش، و شاخههایشان طوری در هم تنیده شده بود که آسمان را قفل کرده بودند. تنها نور، مه نرمی بود که از زمین بالا میآمد و در هوا میچرخید، مثل نفسهای خوابیدهی زمین.
جلوتر رفتم. جنگل نفس میکشید. صداها قطع شده بود؛ پرندهای نبود، نسیمی نبود. تنها چیزی که میشد حس کرد، لرزش کوچکی در هوا بود... مثل صدای فکری که هنوز گفته نشده.
و بعد، زمین زیر پا شروع به درخشیدن کرد .
نه پر نور، نه تند، بلکه آرام... انگار نوری قدیمی که مدتها در دل خاک مانده بود، حالا با حضور او بیدار شده. مه بالا گرفت؛ زمان گویی متوقف شد ،حس حضور چیزی دیگر وارد شد—چیزی که از قبل آنجا بود، اما حالا قابل دیدن شده بود.
از میان مه، تکشاخ بیرون آمد.
سفید نبود، درخشان هم نه. پوستش خاکستریِ مهآلود بود، گویی از جنس خود جنگل. شاخش پیچیده و در حال تپش، مثل قلبی نورانی در میان تاریکی. نفس نمیکشید، اما اطرافش مه با ریتمی پنهان میرقصید.
یالش، نه مو، بلکه رشتههایی از دود نقرهای بود که در فضا معلق بودند و چشمانش...
چشمانش مثل دو آینهی خالی بودند. اما وقتی به آنها نگاه کردم ، خودم را ندیدم. چیزی دیگر . چیزی که هنوز رخ نداده بود.
تکشاخ آرام نزدیک شد. درختان سکوت کردند. هوا سنگین شد.
صدا آمد. نه در فضا .در ذهن، آرام، اما مثل برخورد دو دنیا:
"قدم در تاریکی گذاشتی. اگر هنوز میخواهی ادامه بدهی، باید چیزی را که بیشتر از همه دوست داری، فراموش کنی."
و بعد، جنگل تاریکتر شد. فقط نوری ضعیف از شاخ تکشاخ، راهی باریک میان درختان را نشان میداد...
داستانت توصیفات خیلی قشنگی داشت. از خوندنش لذت بردم.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
جنگل ممنوع زنده بود. هر شاخه، هر سنگ، حتی هر بوی مرطوبی که توی هوا میپیچید، حامل رمزی بود. هیچ راهی مستقیم نبود، و هیچ مسیری دو بار یکسان باقی نمیموند.
شبانه وارد جنگل شدم، با فانوسی در دست پیش رفتم ...
درختان در آن بخش از جنگل انگار جان داشتند. بلند، تاریک، ساکت؛ تنههایشان مرطوب و خزهپوش، و شاخههایشان طوری در هم تنیده شده بود که آسمان را قفل کرده بودند. تنها نور، مه نرمی بود که از زمین بالا میآمد و در هوا میچرخید، مثل نفسهای خوابیدهی زمین.
جلوتر رفتم. جنگل نفس میکشید. صداها قطع شده بود؛ پرندهای نبود، نسیمی نبود. تنها چیزی که میشد حس کرد، لرزش کوچکی در هوا بود... مثل صدای فکری که هنوز گفته نشده.
و بعد، زمین زیر پا شروع به درخشیدن کرد .
نه پر نور، نه تند، بلکه آرام... انگار نوری قدیمی که مدتها در دل خاک مانده بود، حالا با حضور او بیدار شده. مه بالا گرفت؛ زمان گویی متوقف شد ،حس حضور چیزی دیگر وارد شد—چیزی که از قبل آنجا بود، اما حالا قابل دیدن شده بود.
از میان مه، تکشاخ بیرون آمد.
سفید نبود، درخشان هم نه. پوستش خاکستریِ مهآلود بود، گویی از جنس خود جنگل. شاخش پیچیده و در حال تپش، مثل قلبی نورانی در میان تاریکی. نفس نمیکشید، اما اطرافش مه با ریتمی پنهان میرقصید.
یالش، نه مو، بلکه رشتههایی از دود نقرهای بود که در فضا معلق بودند و چشمانش...
چشمانش مثل دو آینهی خالی بودند. اما وقتی به آنها نگاه کردم ، خودم را ندیدم. چیزی دیگر . چیزی که هنوز رخ نداده بود.
تکشاخ آرام نزدیک شد. درختان سکوت کردند. هوا سنگین شد.
صدا آمد. نه در فضا .در ذهن، آرام، اما مثل برخورد دو دنیا:
"قدم در تاریکی گذاشتی. اگر هنوز میخواهی ادامه بدهی، باید چیزی را که بیشتر از همه دوست داری، فراموش کنی."
و بعد، جنگل تاریکتر شد. فقط نوری ضعیف از شاخ تکشاخ، راهی باریک میان درختان را نشان میداد...
داستانت توصیفات خیلی قشنگی داشت. از خوندنش لذت بردم.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/1/17 1:18:53
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج