عکس 9
سال هفتم
جیمز خیلی داشت سعیش را می کرد جلب توجه نکند ولی فقط اوضاع را خراب کرد
ریموس گفت:جیمز اگه دست از این کارات بر نداری بهمون مشکوک میشن
سیریوس گفت:اره جیمز دست از این مسخره بازی ها بردار نباید کسی مشکوک بشه
جیمز گفت:ببخشید ولی این اخرین خرابکاریمون توی هاگوارتزه خیلی مشتاقم
انها جلوی در ورودی مدرسه بودند جیمز ردایش را در اورده و روی شانه اش انداخته بود سیریوس هم کراواتش را تا ته گشاد کرده بود و ریموس هم نیشخندش را پشت کتابی که در دست داشت پنهان کرده بود
ریموس غران گفت:پیتر کجا غیبش زده
جیمز جواب داد:رفته مقدمات نقشه رو اماده کنه
پیتر دوان دوان از قلعه بیرون امد و گفت:همه چیز امادس فقط باید صبر کنیم نیمه شب بشه
جیمز سر تکان داد:نمی توانم منتظر بمانم
---
نیمه شب:
جیمز،سیریوس،ریموس و پیتر با هم زیر شنل نهان ساز جیمز قایم شدند، از برج گریفیندور خارج شدند،به تالار جوایز رفتند و از زیر شنل بیرون امدند
ریموس گفت:خب الان فقط باید اسم روی جام رو عوض کنیم
روی جام مد نظر انها چهار پلاکارد زده شده بود سیریوس ان پلاکارد ها را در اورد و پیتر چهار پلاکارد جدید از داخل جیب ردایش بیرون اورد و در دست جیمز گذاشت پلاکارد ها هم اندازه ی پلاکارد های اصلی بودند ولی روی انها اسم انها نوشته شده بود جیمز ان پلاکارد ها را جای پلاکارد های قبلی گذاشت
نیشخندی به لب سیریوس نشست:عالیه عمرا کسی بفهمه
پیتر ادامه داد:و اسم ما تا ابد در هگوارتز باقی می مونه
چهار دوست لبخند به لب زیر شنل رفتند و وارد خوابگاهشان شدند
---
جالب بود که قضیه رو به اون جایزه ربط دادی و در کل خوب نوشته بودی!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
298
شغل
ساحره سرشمار


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:48
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
420
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

عکس۹
عکس۹
تمام سعیشان را کردند تا کسی بهشان مشکوک نشود.
جیمز که ردایش را دور گردنش گره زده بود و اسنیچ قلابیاش را در دست داشت،به همراه سیریوس که مثل همیشه با کراواتی شل و ظاهری شلخته و لوپین که افکار شیطنت امیزش را پشت کتابش پنهان کرده بود قدم میزد.
چشمشان دنبال پیتر بود تا خبری از سوروس بیاورد.
بالاخره بعد از چند دقیقه پیدایش شد.
نفس زنان گفت:اونجاست؛زیر اون درخته
سیریوس گفت:کسی اون دور و بر نبود؟
پیتر گفت:چرا بودن ولی اونقد نزدیک نبودن تا از کارمون سردربیارن.
لوپین پوزخند زنان گفت:اخه کی اونقدر به این پسره ی نچسب نزدیک میشه؟!
پسرها با لبی خندان و ذهنی بیتاب راه افتادند و نزدیک درخت ایستادند.
جیمز قدری جلو رفت تا اینکه اسنیپ را که به درخت تکیه داده بود وکتاب میخواند را دید؛وبه ارامی گفت:(سونترپیوس)
و درحالی که داشت از خنده منفجر میشد برگشت.
با خنده گفت:الاناس که لیلی پیداش بشه اونوقته که اسنیپ میزنه زیر اواز!
چند دقیقه گذشت و پیشببینی جیمز درست از اب درامد لیلی به همراه دوستش امد و انجا بود که سوروس اسنیپ شروع کرد به اواز خواندن و کل حیاط از خنده منفجر شدند.
ای لیلی ای روشنی شب تارم
دلبستهام بیقرارم،بیقرارم
با نام توست که دل شعلهور است
بی تو امیدم خاموش و بی اثر است
[امیدوارم قابل قبول باشه چون هم خیلی طولانی شد هم اولین بارمه که مینویسم]
---
راستش یک مقدار کوتاه بود، اما بعنوان اولینبارت باید بگم اتفاقا کارت خوب بود!
منظورم از کوتاه هم این بود که لازم نیست اتفاقات زیادی توی پستت بیفته و از روی موضوعات مختلف سریع رد شی. اگه یک اتفاق هم باشه اما به اندازه کافی بهش بپردازی و جزئیاتش رو شرح بدی، کافیه.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
عکس۹
تمام سعیشان را کردند تا کسی بهشان مشکوک نشود.
جیمز که ردایش را دور گردنش گره زده بود و اسنیچ قلابیاش را در دست داشت،به همراه سیریوس که مثل همیشه با کراواتی شل و ظاهری شلخته و لوپین که افکار شیطنت امیزش را پشت کتابش پنهان کرده بود قدم میزد.
چشمشان دنبال پیتر بود تا خبری از سوروس بیاورد.
بالاخره بعد از چند دقیقه پیدایش شد.
نفس زنان گفت:اونجاست؛زیر اون درخته
سیریوس گفت:کسی اون دور و بر نبود؟
پیتر گفت:چرا بودن ولی اونقد نزدیک نبودن تا از کارمون سردربیارن.
لوپین پوزخند زنان گفت:اخه کی اونقدر به این پسره ی نچسب نزدیک میشه؟!
پسرها با لبی خندان و ذهنی بیتاب راه افتادند و نزدیک درخت ایستادند.
جیمز قدری جلو رفت تا اینکه اسنیپ را که به درخت تکیه داده بود وکتاب میخواند را دید؛وبه ارامی گفت:(سونترپیوس)
و درحالی که داشت از خنده منفجر میشد برگشت.
با خنده گفت:الاناس که لیلی پیداش بشه اونوقته که اسنیپ میزنه زیر اواز!
چند دقیقه گذشت و پیشببینی جیمز درست از اب درامد لیلی به همراه دوستش امد و انجا بود که سوروس اسنیپ شروع کرد به اواز خواندن و کل حیاط از خنده منفجر شدند.
ای لیلی ای روشنی شب تارم
دلبستهام بیقرارم،بیقرارم
با نام توست که دل شعلهور است
بی تو امیدم خاموش و بی اثر است
[امیدوارم قابل قبول باشه چون هم خیلی طولانی شد هم اولین بارمه که مینویسم]
---
راستش یک مقدار کوتاه بود، اما بعنوان اولینبارت باید بگم اتفاقا کارت خوب بود!
منظورم از کوتاه هم این بود که لازم نیست اتفاقات زیادی توی پستت بیفته و از روی موضوعات مختلف سریع رد شی. اگه یک اتفاق هم باشه اما به اندازه کافی بهش بپردازی و جزئیاتش رو شرح بدی، کافیه.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/20 18:39:31
جزئیات کاربر

تصویر شماره 21:
هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!
بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن
به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده
ناشناس : هی ببخشید !
من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟
رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!
با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد
بعد به منظره خیره شدم
با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !
سرم رو میچرخونم و به دورو برم نگاه میکنم ، چهره هایی با کور سویی از امید ، همه میدونستن قدرتی که این بار ولدومورت گرفته خیلی بیشتر از دفعات قبلیه و خیلی سخت بشه نابودش کرد و البته سپاهی از سیاهی که در اختیار داره این نبرد ترسناک رو دو برابر هراس انگیز میکنه
قطره ی بارون رو سرم میوفتم و یهو من رو از افکارم بیرون میاره
به هری نگاه میکنم روی که روی تخته سنگی داشت به سخنرانی هاش ادامه میداد
هری با بغضی در صدا دست چپش رو گذاشت رو سینه ش
هری : به یاد دامبلدور ، هاگرید و همه ی عزیزانی که روزی در کنار ما بودن و ... .... (گریه ی هری فوران میکنه ) و الان نیستن
همه دست های چپ شون رو به نشانه احترام روی سینه هاشون گذاشتن
منم بعد از پاک کردن صورتم از اشک هام همین کارو میکنم
ناگهان یک صدای بسیار مهیبی تز طرف جنگل شنیده میشه و این صدا ... صدای شروع نبرد خیر و شر است
---
توصیفات خوبی داشتی و خیلی خوب تونستی بار احساسی موقعیت رو منتقل کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!
بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن
به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده
ناشناس : هی ببخشید !
من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟
رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!
با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد
بعد به منظره خیره شدم
با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !
سرم رو میچرخونم و به دورو برم نگاه میکنم ، چهره هایی با کور سویی از امید ، همه میدونستن قدرتی که این بار ولدومورت گرفته خیلی بیشتر از دفعات قبلیه و خیلی سخت بشه نابودش کرد و البته سپاهی از سیاهی که در اختیار داره این نبرد ترسناک رو دو برابر هراس انگیز میکنه
قطره ی بارون رو سرم میوفتم و یهو من رو از افکارم بیرون میاره
به هری نگاه میکنم روی که روی تخته سنگی داشت به سخنرانی هاش ادامه میداد
هری با بغضی در صدا دست چپش رو گذاشت رو سینه ش
هری : به یاد دامبلدور ، هاگرید و همه ی عزیزانی که روزی در کنار ما بودن و ... .... (گریه ی هری فوران میکنه ) و الان نیستن
همه دست های چپ شون رو به نشانه احترام روی سینه هاشون گذاشتن
منم بعد از پاک کردن صورتم از اشک هام همین کارو میکنم
ناگهان یک صدای بسیار مهیبی تز طرف جنگل شنیده میشه و این صدا ... صدای شروع نبرد خیر و شر است
---
توصیفات خوبی داشتی و خیلی خوب تونستی بار احساسی موقعیت رو منتقل کنی!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/20 12:42:19
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۹:
در تاریکترین طبقهی بالای برج شمالی هاگوارتز، جایی میان بوی پررنگ چای، نور سرخ و لرزان چراغهای رومیزی، کلاس پیشگویی آغاز شد. انگار هوا سنگینتر از همیشه بود، آمیخته با مهی که از فنجانها بالا میرفت و افکار را شفافتر یا شاید تاریکتر میکرد.
من، کنار پنجرهی گرد و مهآلودی نشسته بودم. پروفسور تریلانی با لباسهایی از پارچههای نیمهشفاف و پرزرقوبرق وارد شد. او مستقیماً به من خیره شد و گفت:
«تو... جادویی مبهم در چشمانت نهفته است، عزیزم. مراقب باش که روحهای گمشده به دنبالت نیفتند...»
من فقط سرم را تکان دادم؛ درواقع اهمیت زیادی ندادم.
کلاسمان آغاز شد. پروفسور تریلانی گفت باید ابتدا با چشم سوم ببینیم؛ چون به نظرش چشم های ما فیزیکی ولی، کور به حقیقت بودند. یک فنجان چای و سکوت کامل. هرکس باید در بخار چای خود آیندهاش را میدید.
صدای همکلاسیهایم را میشنیدم:
«یه سگ... یعنی مرگ؟!»
«یه چشم... شاید دارن منو میپان!»
وقتی نوبت به من رسید، فنجانم را چرخاندم، بخار آن شکل گرفت... و ناگهان، فضای اطرافم محو شد.وفتی فضای اطراف کمی واضح تر شد یک کوه بلند برفی دیدم؛ با چشمانی بسته روی لبهی باریکی ایستاده بودم؛ در دستم شمعی شعلهور بود و بالای سرم ستارهای با هشتپر میدرخشید. بعد، همه چیز دود شد و به سوی تاریکی رفت.
وقتی به خودم آمدم، پروفسور تریلانی با حالتی شگفتزده به من نگاه میکرد. آهسته گفت:
«تو یکی از نادرهایی... کسانی که آینده را نه در نمادها، بلکه در حس زندهای تجربه میکنند. شمع تو، حقیقتی است که باید روشنش نگه داری.»
همکلاسیهایم به من خیره شده بودند، با حالتی بین احترام و ترس. اما من فقط به فنجان نگاه میکردم. و در افکار خودم و حرف های پروفسور غرق شده بودم.
---
خیلی خوب بود! توصیفات خوب و دقیق.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
در تاریکترین طبقهی بالای برج شمالی هاگوارتز، جایی میان بوی پررنگ چای، نور سرخ و لرزان چراغهای رومیزی، کلاس پیشگویی آغاز شد. انگار هوا سنگینتر از همیشه بود، آمیخته با مهی که از فنجانها بالا میرفت و افکار را شفافتر یا شاید تاریکتر میکرد.
من، کنار پنجرهی گرد و مهآلودی نشسته بودم. پروفسور تریلانی با لباسهایی از پارچههای نیمهشفاف و پرزرقوبرق وارد شد. او مستقیماً به من خیره شد و گفت:
«تو... جادویی مبهم در چشمانت نهفته است، عزیزم. مراقب باش که روحهای گمشده به دنبالت نیفتند...»
من فقط سرم را تکان دادم؛ درواقع اهمیت زیادی ندادم.
کلاسمان آغاز شد. پروفسور تریلانی گفت باید ابتدا با چشم سوم ببینیم؛ چون به نظرش چشم های ما فیزیکی ولی، کور به حقیقت بودند. یک فنجان چای و سکوت کامل. هرکس باید در بخار چای خود آیندهاش را میدید.
صدای همکلاسیهایم را میشنیدم:
«یه سگ... یعنی مرگ؟!»
«یه چشم... شاید دارن منو میپان!»
وقتی نوبت به من رسید، فنجانم را چرخاندم، بخار آن شکل گرفت... و ناگهان، فضای اطرافم محو شد.وفتی فضای اطراف کمی واضح تر شد یک کوه بلند برفی دیدم؛ با چشمانی بسته روی لبهی باریکی ایستاده بودم؛ در دستم شمعی شعلهور بود و بالای سرم ستارهای با هشتپر میدرخشید. بعد، همه چیز دود شد و به سوی تاریکی رفت.
وقتی به خودم آمدم، پروفسور تریلانی با حالتی شگفتزده به من نگاه میکرد. آهسته گفت:
«تو یکی از نادرهایی... کسانی که آینده را نه در نمادها، بلکه در حس زندهای تجربه میکنند. شمع تو، حقیقتی است که باید روشنش نگه داری.»
همکلاسیهایم به من خیره شده بودند، با حالتی بین احترام و ترس. اما من فقط به فنجان نگاه میکردم. و در افکار خودم و حرف های پروفسور غرق شده بودم.
---
خیلی خوب بود! توصیفات خوب و دقیق.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 17:31:11
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۲۱:
هوا ابری بود انگار اتفاق بدی افتاده باشد
هرس به سمت حیات قلعه هاگوارتز پا تند کرد
با دانش آموزانی که چوبدستی هایشان را در هوا گرفته بودند و ادای احترام به جای می آوردند رو به رو شد
در میان جمعیت نگاهش به رونالد ویزلی افتاد
به سمتش قدم برداشت،زمانی که نزدیک او شد با صدای آرام و کمی ترسیده گفت:رون،چیشده؟چرا چوبدستی ها به نشانه ادای احترام بالا ان؟
در همان حین دریکو مالفوی با لحن تمسخر آمیز گفت:از صبح تا شب پیش دامبلدور بود و الان نمیدونه چیشده
هری با عصبانیت به دریکو نگاه کرد و با صدای بلند گفت:الان وقت شوخی نیست دریکو
دریکو بیخیال دم زد:معلومنیست دامبلدور مرده؟
اشک از چشمان هری چکید و روی گونه اش غلتید و به نشانه ادای احترام چوبدستی اش را در آسمان گرفت
---
داستانت یکم زیادی کوتاهه و سریع پیش رفته. همون اندک توصیفات و تعاملاتی که شخصیتات با هم داشتن خوب بود، اما نیاز دارم شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی تا بتونم تاییدت کنم. لازم نیست همهچیو سریع جلو ببری. یکم بیشتر توضیح بده که چی داره میشه. میتونی داستان نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو بخونی تا متوجه منظورم بشی. منتظرتم که با یه داستان طولانیتر برگردی.
فعلا تایید نشد.
هوا ابری بود انگار اتفاق بدی افتاده باشد
هرس به سمت حیات قلعه هاگوارتز پا تند کرد
با دانش آموزانی که چوبدستی هایشان را در هوا گرفته بودند و ادای احترام به جای می آوردند رو به رو شد
در میان جمعیت نگاهش به رونالد ویزلی افتاد
به سمتش قدم برداشت،زمانی که نزدیک او شد با صدای آرام و کمی ترسیده گفت:رون،چیشده؟چرا چوبدستی ها به نشانه ادای احترام بالا ان؟
در همان حین دریکو مالفوی با لحن تمسخر آمیز گفت:از صبح تا شب پیش دامبلدور بود و الان نمیدونه چیشده
هری با عصبانیت به دریکو نگاه کرد و با صدای بلند گفت:الان وقت شوخی نیست دریکو
دریکو بیخیال دم زد:معلومنیست دامبلدور مرده؟
اشک از چشمان هری چکید و روی گونه اش غلتید و به نشانه ادای احترام چوبدستی اش را در آسمان گرفت
---
داستانت یکم زیادی کوتاهه و سریع پیش رفته. همون اندک توصیفات و تعاملاتی که شخصیتات با هم داشتن خوب بود، اما نیاز دارم شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی تا بتونم تاییدت کنم. لازم نیست همهچیو سریع جلو ببری. یکم بیشتر توضیح بده که چی داره میشه. میتونی داستان نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو بخونی تا متوجه منظورم بشی. منتظرتم که با یه داستان طولانیتر برگردی.

فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 1:03:01
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

📚 «مارادرها و معجونِ دردسرساز»
سال هفتم هاگوارتز – یه ظهر پاییزی قشنگ توی حیاط
جیمز با اون موهای بههمریختهاش، دستبهجیب، ریلکس کنار سیریوس راه میرفت. کراواتش تا ته شل بود و لبخند نصفهنیمهای روی لبش داشت که فقط وقتی نقشهای تو ذهنش میچرخید میاومد.
سیریوس هم طبق معمول، انگار مدل خودش بود، آستیناشو بالا زده بود، کراواتش رو مثل شال گردن انداخته بود دور گردنش. همونطور که داشتن راه میرفتن، سیریوس گفت:
— «خب دیگه، جیمز، آمادهای؟»
— «آمادهام؟ داداش من از دیشب خوابشو دیدم! امروز، روزیه که لیلی بالاخره منو یه آدم حساب میکنه.»
ریموس از پشت سرشون غر زد:
— «آره... بعد از اینکه اسنیپ با فنجون قهوهش طلسم حقیقت بخوره و وسط حیاط شروع کنه به خوندن شعر عاشقونه واسه لیلی! واقعاً نقشهست یا نمایش کمدی؟»
جیمز زد روی شونهش:
— «ریموس، رفیق، ما تاریخ میسازیم. تاریخ رو با بیعرضگی نمینویسن!»
پیتر هم از ته با یه سینی دستش رسید: یه عالمه مادهی مشکوک روش بود. با لبخند تا گوش گفت:
— «اونا رو از آشپزخونهی هاگرید آوردم. یه چیزیشون بوی ماهی گندیده میداد، فکر کنم اثرش قویه!»
ریموس زیر لب زمزمه کرد:
— «ای کاش تو یکی روزی نجات پیدا کنی، پتیگرو... ولی بعیده.»
---
🌿 یه ساعت بعد، حیاط هاگوارتز
اسنیپ مثل همیشه، قیافهی عبوس و نگاه سرد، از پلهها اومد پایین. هیچکس حواسش نبود، ولی جیب ردای پشتیش یه چیزی قلقل میکرد...
معجونِ ساختهشدهی مارادرها!
چند ثانیه بعد، بدون اینکه بفهمه، یه قلپ از فنجون قهوهش مینوشه. لحظهای وایمیسته. بعد...
— «لیلی ایوانز! موی قرمزت مثل شعلههای دوزخه... ولی بازم نمیفهمم چرا هر شب توی خوابهام میبینمت... در حالی که داری معجون درست میکنی و من... دارم گل میچینم!!»
حیاط... یخ زد.
لیلی چرخید. مری مکدونالد دهنش باز مونده بود. همهچی ساکت بود.
جیمز، اولش گیج شد. بعد، کمکم یه لبخند پهن کرد گوشهی لبش.
سیریوس، با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
— «یا مرلین! این دیگه چیه؟ عاشقانههای اسنیپی؟»
پیتر دویده بود پشت یه ستون قایم شده بود، فقط صداش میاومد که گفت:
— «ما تمومیم! دامبلدور الان داره اسممونو از لیست فارغالتحصیلا خط میزنه!»
ریموس هم فقط نشسته بود روی نیمکت و دستاشو گرفته بود جلوی صورتش. زمزمه کرد:
— «من هنوز امید دارم یه روزی کار شرافتمندانه پیدا کنم. ولی با اینا؟ نه دیگه...»
---
🪄 دو روز بعد، دفتر مکگوناگال
پشت میز نشسته بود، عینکشو درآورده بود، به چهار نفرشون خیره شد.
— «پاتر. بلک. لوپین. پتیگرو. طلسم وریتاسیوم رو واسه پروژهی بیندرسی استفاده کردید؟ واقعاً؟!»
جیمز شونه بالا انداخت. سیریوس دستش رو برد بالا گفت:
— «ما فقط دنبال حقیقت بودیم، پروفسور.»
مکگوناگال با صدای خشک گفت:
— «شما چهار نفر فقط دنبال راهی برای منفجر کردن دستشویی هستین. نه حقیقت.»
ریموس آه کشید:
— «اون فقط یه بار بود...»
مکگوناگال بدون اینکه پلک بزنه:
— «دوبار، آقای لوپین. دوبار. یکبار هم من اونجا بودم.»
---
از اون روز به بعد، مارادرها بهعنوان جریمه، باید هر روز بعد از کلاس توی کتابخونه مینشستن و به بچههای سال اولی آموزش "اخلاق در استفاده از طلسمها" میدادن.
و هر وقت جیمز از کنار لیلی رد میشد، اسنیپ ناخواسته داد میزد:
— «اون لبخندش... از آفتابم روشنتره!»
و لیلی فقط یه نگاه به جیمز مینداخت و، شاید، شاید فقط یه ذره... قلبش لرزیده بود...
---
چقد خوب نوشتی و خصوصا شخصیتا رو خوب به تصویر کشیدی! توصیفاتت، دیالوگات و همه چیز عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Snowman در 1404/3/17 23:58:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 1:21:24
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 1:21:24
جزئیات کاربر

تصویر شماره 21:
هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!
بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن
به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده
ناشناس : هی ببخشید !
من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟
رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!
با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد
بعد به منظره خیره شدم
با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !
رون : بیخیال ! یعنی میگی چیزی میتونه در برابر این اتحاد وایسه ؟؟
---
راستشو بخوام بگم، چیزی که نوشتی رو واقعا دوست داشتم و حس قشنگی داشت!
اما خیلی کوتاه نوشتی. میتونی همین داستان رو دوباره بفرستی، ولی یکم بیشتر شاخ و برگ بهش بدی. مثلا چند روز آینده چه خبره که باید نگران باشن؟ چی شد که اصن همه جمع شدن و هری سخنرانی کرد، برای چی دارن متحد میشن و... اینا همهش مثال و پیشنهاد بود. با انتخاب و خلاقیت خودت میتونی هرچیزی که میخوای رو بیاری.
فعلا تایید نشد.
هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!
بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن
به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده
ناشناس : هی ببخشید !
من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟
رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!
با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد
بعد به منظره خیره شدم
با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !
رون : بیخیال ! یعنی میگی چیزی میتونه در برابر این اتحاد وایسه ؟؟
---
راستشو بخوام بگم، چیزی که نوشتی رو واقعا دوست داشتم و حس قشنگی داشت!
اما خیلی کوتاه نوشتی. میتونی همین داستان رو دوباره بفرستی، ولی یکم بیشتر شاخ و برگ بهش بدی. مثلا چند روز آینده چه خبره که باید نگران باشن؟ چی شد که اصن همه جمع شدن و هری سخنرانی کرد، برای چی دارن متحد میشن و... اینا همهش مثال و پیشنهاد بود. با انتخاب و خلاقیت خودت میتونی هرچیزی که میخوای رو بیاری.

فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/14 12:17:16
جزئیات کاربر

واقعا عجیب بود !حس و حال خاصی داشت . حدود هزار چوب دستی با نوک های نورانی به سوی آسمان گرفته شده بودن.چوب دستی من،دربرابر اون همه چوب اصلأ به چشم نمی اومد.فقط میدونستم که این کار علامت احترام است، همه دانش آموزان در حیاط قلعه با چوبدستی های برافراشته ایستاده بودند و نور چوب ها زمین هاگوارتز را روشن کرده بودند.اما هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده ، اما همه حدس هایی میزدند که نمیدونستیم کدوم به حقیقت نزدیک تره.
یه سال پنجمی میگفت:حتما برای مدیر اتفاقی افتاده!,
یه اسلایترینی گفت:حتما برای ترسوندن لرد تاریکیه
یکی گفت :نکنه اتفاق بدی داره میافته ؟؟
اما حقیقت ماجرا این بود که به طور دقیق ۵۰سال از آخرین باری که تالار اسرار گشوده شده بود می گذشت و مدیر مدرسه کاملا احتیاط را پیشه کرده بود تا از اتفاقات ناگواری که با باز شدن تالار اسرار می افتاد جلو گیری کند . حتی با اینکه گفته میشد که هری پاتر هیولا های تالار را نابود کرده است مدیر ارشد ها و دیوانه ساز ها (که حضور آنها مایه آزار بچه ها بود)را به نگهبانی گماشته بود. روز ها گذشت و روزی رسید که همه نگران آن بودند،شب هالووین.
یکی میگفت:الانه که هیولاها بیان بیرون!
اما پروفسور مک گونگال مک گونگال نبود اگر میگذاشت شایعه ای درز کند . او به بالای تالار مهمانی رفت و گفت:
بچه ها ،هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه!ارشد ها اینجان ، ولی دیوانه ساز ها مواظب هستن ، پس هیچ جای نگرانی ای نیست. روز هالووین هم گذشت، اما خبری از هیولاهای تالار اسرار و خون نوشته ها نبود.پس حق با مک گونگال بود.واقعا که باهوش ترین استاد مدرسه بود، البته بعد اسنیپ.(بر اساس تصویر ۲۱ کارگاه داستان نویسی)
پایان
---
خیلی نسبت به قبل بهتر شده. تو که میتونی چنین خلاقیتی به خرج بدی پس چرا ما رو ازش بینصیب گذاشته بودی؟
فقط لطفا بعد از ویرایش ناظر یا مدیر، دیگه پستت رو ویرایش نکن و به جاش پست جدید ارسال کن. چون ناظر یا مدیر بعد از ویرایش با خیال این که پست قبلا پاسخ داده شده، دوباره برنمیگرده تا چکش کنه و اینطوری ممکنه متوجه نشه که تو ویرایش کردی تا دوباره بهش رسیدگی کنه. من به صورت کاملا اتفاقی تاپیکو باز کردم و متوجه شدم تغییری دادی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
یه سال پنجمی میگفت:حتما برای مدیر اتفاقی افتاده!,
یه اسلایترینی گفت:حتما برای ترسوندن لرد تاریکیه
یکی گفت :نکنه اتفاق بدی داره میافته ؟؟
اما حقیقت ماجرا این بود که به طور دقیق ۵۰سال از آخرین باری که تالار اسرار گشوده شده بود می گذشت و مدیر مدرسه کاملا احتیاط را پیشه کرده بود تا از اتفاقات ناگواری که با باز شدن تالار اسرار می افتاد جلو گیری کند . حتی با اینکه گفته میشد که هری پاتر هیولا های تالار را نابود کرده است مدیر ارشد ها و دیوانه ساز ها (که حضور آنها مایه آزار بچه ها بود)را به نگهبانی گماشته بود. روز ها گذشت و روزی رسید که همه نگران آن بودند،شب هالووین.
یکی میگفت:الانه که هیولاها بیان بیرون!
اما پروفسور مک گونگال مک گونگال نبود اگر میگذاشت شایعه ای درز کند . او به بالای تالار مهمانی رفت و گفت:
بچه ها ،هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه!ارشد ها اینجان ، ولی دیوانه ساز ها مواظب هستن ، پس هیچ جای نگرانی ای نیست. روز هالووین هم گذشت، اما خبری از هیولاهای تالار اسرار و خون نوشته ها نبود.پس حق با مک گونگال بود.واقعا که باهوش ترین استاد مدرسه بود، البته بعد اسنیپ.(بر اساس تصویر ۲۱ کارگاه داستان نویسی)
پایان
---
خیلی نسبت به قبل بهتر شده. تو که میتونی چنین خلاقیتی به خرج بدی پس چرا ما رو ازش بینصیب گذاشته بودی؟

فقط لطفا بعد از ویرایش ناظر یا مدیر، دیگه پستت رو ویرایش نکن و به جاش پست جدید ارسال کن. چون ناظر یا مدیر بعد از ویرایش با خیال این که پست قبلا پاسخ داده شده، دوباره برنمیگرده تا چکش کنه و اینطوری ممکنه متوجه نشه که تو ویرایش کردی تا دوباره بهش رسیدگی کنه. من به صورت کاملا اتفاقی تاپیکو باز کردم و متوجه شدم تغییری دادی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/7 17:34:14
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 22:36:39
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:34:15
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:37:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 12:02:24
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 22:36:39
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:34:15
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:37:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 12:02:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

تصویر ششم:
هنوزهم باران ادامه داشت و میبارید، پنجره های مدرسه آغشته به قطره های آب بودند. ابرها از خود قطره های باران را بیرون میدادند ، درست مانند چشمان دراکو مالفوی، دانشآموز گروه اسلیترین.
دراکو، به سمت دستشویی دوید. روشویی را باز کرد و مشت خود را پر از آب کرد و روی صورت خودش ریخت.
به سمت آینه نگاه کرد و زیرلب چیزی گفت:
"من چم شده ! اینهمه گریه.. درست نیست ! لرد سیاه من رو انتخاب کرده، و من هم باید بهش خدمت کنم.. وگرنه.."
ناگهان، دراکو آینه را نگاه کرد و چیزی شبیه به یک روح را دید. صدای نالانی شنید. صدای عجیب، شروع به حرف زدن کرد: شبح نزدیکتر شد.
"اوه! سلام دراکو مالفوی! چه اتفاقی افتاده؟ پسری مثل تو، چرا باید به اینروز بیوفته؟ گریه کردی؟ هان؟ بگو، گریه کردی!؟"
دراکو بلافاصله صدا را شناسایی کرد. مارتل نالان، او که در همان حادثهی ناگوار کشته شده بود! مارتل در محوطه دستشویی سرگردان و غوطهور بود.
"وگرنه چی، دراکو؟ خیلی کنجکاو شدم! بهم اعتماد کن! من یه روح نالانام، کسی به حرف های من توجه نمیکنه، ترسو نباش، بهم بگو!"
دراکو به آن روح اعتماد نداشت. دهن مارتل نالان از نظر دراکو مالفوی، بسیار لق بود!
البته، کسی نیست که دراکو او را خوب ببیند، هست؟
فریاد زد: "به تو مربوط نیست! چرا باید به یک روح دهنلق مشکلاتمو بگم!؟ از اینجا برو و تنهام بذار، وگرنه پدرم از این موضوع خبردار میشه و از این که با من حرف زدی پشیمون میشی!
مارتل نالان زد زیر گریه و از دستشویی بیرون رفت.
دراکو پشیمان شد. اگر آن روح فضول برود و همهچیز را به بقیه بگوید چه؟ مخصوصا پاتر!
"میدونی چیه. دیگر واسم مهم نیست. من، از الان به بعد، یک مرگخوارم، به لرد سیاه خدمت میکنم و کسی جلودارم نمیشه! پاتر، و دامبلدور مسخره، خودتون رو آماده کنید. دشمن واقعی شما، توی همین مدرسهاس!"
بعد از آن شب، هیچچیز دیگر مثل قبل نشد. حالا، ولدرمورت قوی تر از قبل شده بود.
وفاداران بیشتر، حتی یه دانشاموز مرگخوار توی خود هاگوارتز!
همهچیز، برای همهکس، سختتر خواهد شد.. و که میداند.. شاید، همین دراکو مالفوی،
جانشین بعدی ولدمورت باشد!....
---
داستانت رو دوست داشتم و به دلم نشست. آفرین.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هنوزهم باران ادامه داشت و میبارید، پنجره های مدرسه آغشته به قطره های آب بودند. ابرها از خود قطره های باران را بیرون میدادند ، درست مانند چشمان دراکو مالفوی، دانشآموز گروه اسلیترین.
دراکو، به سمت دستشویی دوید. روشویی را باز کرد و مشت خود را پر از آب کرد و روی صورت خودش ریخت.
به سمت آینه نگاه کرد و زیرلب چیزی گفت:
"من چم شده ! اینهمه گریه.. درست نیست ! لرد سیاه من رو انتخاب کرده، و من هم باید بهش خدمت کنم.. وگرنه.."
ناگهان، دراکو آینه را نگاه کرد و چیزی شبیه به یک روح را دید. صدای نالانی شنید. صدای عجیب، شروع به حرف زدن کرد: شبح نزدیکتر شد.
"اوه! سلام دراکو مالفوی! چه اتفاقی افتاده؟ پسری مثل تو، چرا باید به اینروز بیوفته؟ گریه کردی؟ هان؟ بگو، گریه کردی!؟"
دراکو بلافاصله صدا را شناسایی کرد. مارتل نالان، او که در همان حادثهی ناگوار کشته شده بود! مارتل در محوطه دستشویی سرگردان و غوطهور بود.
"وگرنه چی، دراکو؟ خیلی کنجکاو شدم! بهم اعتماد کن! من یه روح نالانام، کسی به حرف های من توجه نمیکنه، ترسو نباش، بهم بگو!"
دراکو به آن روح اعتماد نداشت. دهن مارتل نالان از نظر دراکو مالفوی، بسیار لق بود!
البته، کسی نیست که دراکو او را خوب ببیند، هست؟
فریاد زد: "به تو مربوط نیست! چرا باید به یک روح دهنلق مشکلاتمو بگم!؟ از اینجا برو و تنهام بذار، وگرنه پدرم از این موضوع خبردار میشه و از این که با من حرف زدی پشیمون میشی!
مارتل نالان زد زیر گریه و از دستشویی بیرون رفت.
دراکو پشیمان شد. اگر آن روح فضول برود و همهچیز را به بقیه بگوید چه؟ مخصوصا پاتر!
"میدونی چیه. دیگر واسم مهم نیست. من، از الان به بعد، یک مرگخوارم، به لرد سیاه خدمت میکنم و کسی جلودارم نمیشه! پاتر، و دامبلدور مسخره، خودتون رو آماده کنید. دشمن واقعی شما، توی همین مدرسهاس!"
بعد از آن شب، هیچچیز دیگر مثل قبل نشد. حالا، ولدرمورت قوی تر از قبل شده بود.
وفاداران بیشتر، حتی یه دانشاموز مرگخوار توی خود هاگوارتز!
همهچیز، برای همهکس، سختتر خواهد شد.. و که میداند.. شاید، همین دراکو مالفوی،
جانشین بعدی ولدمورت باشد!....
---
داستانت رو دوست داشتم و به دلم نشست. آفرین.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/6 20:18:23
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 24 تیر 1405 01:05
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

تصویر شماره 8: آلبوس دامبلدور درحال باز کردن نامه با شمشیر گریفیندور
ساعت 9:30 شبه و آلبوس دامبلدور خسته و یکمی خوابآلود وارد دفترش میشه. تازه از دفتر فیلچ اومده بیرون، چون به نظر میاد فرد و جرج ویزلی جلوی در دفترش بمبکودحیوانی ترکوندن!خیلی غیرمنطقیه که مدیر مدرسه رو واسه یه بمب کود حیوانی کوچیک(فرد:چی؟ کوچیک؟بزرگترین ورژنش بود!) صدا کنن اونم تو دفتری بدجوری بو میده؛ ولی چون این اتفاق بالای 10،11 بار اتفاق افتاده بود فیلچ رفت پیش آلبوس تا دوقلوها رو اخراج کنه!
تا آلبوس پاشو توی دفتر فیلچ گذاشت و با جادو عطر خوشبویی رو توی هوا پخش کرد، فیلچ شروع کرد به غر زدن به جون آلبوس و اونم با آرامش و لبخند آرامش بخشش جواب فیلچ رو می داد. از یک ساعتی که آلبوس اونجا بود فیلچ 59 دقیقه و 60 ثانیه غر زد!! آخرش هم آلبوس تونست راضیش کنه که از قید اخراج بگذره و فقط از گروهشون 50 امتیاز کم کنه.
برای همینم بود که تا وارد دفترش شد رفت پشت میز نامرتبش تا خیر سرش استراحت کنه.قبل از اینکه بتونه بشینه چشمش به یه پاکت نامه افتاد که روی میزش افتاده بود. پاکتنامه رو بر داشت و به دنبال اسم فرستنده، تمبر یا هر جور نشونهای که به دردبخوره گشت، ولی پاکت از ریشای آلبوس هم سفیدتر بود!
اول فکر کرد شاید جادوی سیاه یا نفرینی چیزی شده باشه واسه همین: پاکت رو وزن کرد، وزنش سبک مثل کاغذ بود؛ پاکت رو بو کرد، بوی کاغذ میداد. کلا شبیه یه پاکت عادی بود ولی محض احتیاط چوبدستیش رو از رداش کشید بیرون و چند جور ورد روش خوند تا مطمئن بشه. هیچی نشد! برای همین تصمیم گرفت پاکت رو باز کنه.
هرچند پاکت مهر و موم نداشت ولی هر کاری کرد نتونست بازش کنه و با خودش گفت حتما برای دفاع در برابر فضولی ماگلها،(بی احترامی نشه. برای بعضی از ماگلهای فضول نه همشون) طلسمی روش خوندن که نشه با دست بازش کرد. برای همین پاکت رو روی میز گذاشت و چوبدستیشو برداشت. چون فاوکس خواب بود زمزمه کرد:
_آلوهومورا!
ولی پاکت باز نشد!
دوباره تلاش کرد:
_آلوهومورا!!!
هیچی! دهن آلبوس به اندازه کله آمبریج باز مونده بود! چطور ابرچوبدستی نمی تونه این پاکتو باز کنه؟؟ این دفعه از یه ورد دیگه استفاده کرد:
_اینسندیو!
دریغ از حتی دود!یک ورد دیگر:
_بمباردا!!!
حتی تکان هم نخورد! آلبوس نگران شد و برای آنکه مطمئن بشه چوبدستیش کار میکنه گفت:
_لوموس؟!!
از نوک چوبدستی نوری بیرون اومد و آلبوس چنان بلند نفسش رو بیرون داد که فاوکس تا لبه بیداری رفت و برگشت. آهسته گفت:
_ناکس
نه با دست باز می شد نه با جادو؟ اندکی فکر کرد و بعد رفت سراغ شومینه کنار اتاقش و لبهی پاکت رو به آتیش نزدیک کرد تا بسوزه ولی نشد که نشد! تلاش کرد با آتیش بالهای فاوکس لبه پاکت رو بسوزونه ولی بازم نشد، با چوبدستیش سازه فلزی کهکشان راهشیریشو تبدیل چاقو کرد و چاقو رو روی دستش امتحان کرد تیز بود و دستش خونی شد سریع چوبدستیشو تکون داد و گفت:
_اپیکسی
و تلاش کرد با چاقو لبه پاکت رو ببره ولی به جای کاغذ دوباره انگشتش رو برید. در حالی که داشت دوباره میگفت: اپیکسی. چشمش به آخرین امیدش افتاد.
شمشیر گریفیندور در مابین یه عالم چیزای عجیب و غریبی که داشت پنهون شده بود! سریع برش داشت و لبه پاکت رو باهاش باز کرد و پاکت باز شد!! آلبوس شمشیرو گذاشتروی میز و تا خواست ببینه چی توی پاکته صدای خیلی بلندی باعث شد پاکت از توی دستش بیافته روی میزش:
شترررررررررق!!!!
صدای دوقلوهال ویزلی و شنید که میگفتنند:
_ممنونیم پروفسور!
و از توی پاکت این کلمات رنگی رنگی بیرون ریختن:
به افتخار پروفسور دامبلدور!!
و دو تا ققنوس کاغذی از تو پاکت پرواز کنان اومدن بیرون و پواز کنان سمت فاوکسی رفتن که قیافش از جنگزده ها هم بد تر بود.
فاوکس که با دیدن پرواز ققنوسای کاغذی تعجب کرده بود با چشم غره پرواز کرد سمت آلبوس تا توضیحات آلبوس رو بشنوه. آلبوس خنده کنان گفت:
_فرد و جرج ویزلی!!
تموم شددددد:)))))
پی نوشت: اینکه چه جادویی اینقدر قوی بود که فقط شمشمیر گریفیندور میتونست اون رو باز کنه و یا اون پاکت چجوری وارد دفتر آلبوس شده بود خود سوالی ست که مغز نویسنده توان پاسخگویی ندارد(شوخی)
---
به نظر میاد خیلی روون و راحت نوشتی که اتفاق بسیار خوبیه! داستانت هم خلاقانه بود خصوصا آخرش خیلی جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ساعت 9:30 شبه و آلبوس دامبلدور خسته و یکمی خوابآلود وارد دفترش میشه. تازه از دفتر فیلچ اومده بیرون، چون به نظر میاد فرد و جرج ویزلی جلوی در دفترش بمبکودحیوانی ترکوندن!خیلی غیرمنطقیه که مدیر مدرسه رو واسه یه بمب کود حیوانی کوچیک(فرد:چی؟ کوچیک؟بزرگترین ورژنش بود!) صدا کنن اونم تو دفتری بدجوری بو میده؛ ولی چون این اتفاق بالای 10،11 بار اتفاق افتاده بود فیلچ رفت پیش آلبوس تا دوقلوها رو اخراج کنه!
تا آلبوس پاشو توی دفتر فیلچ گذاشت و با جادو عطر خوشبویی رو توی هوا پخش کرد، فیلچ شروع کرد به غر زدن به جون آلبوس و اونم با آرامش و لبخند آرامش بخشش جواب فیلچ رو می داد. از یک ساعتی که آلبوس اونجا بود فیلچ 59 دقیقه و 60 ثانیه غر زد!! آخرش هم آلبوس تونست راضیش کنه که از قید اخراج بگذره و فقط از گروهشون 50 امتیاز کم کنه.
برای همینم بود که تا وارد دفترش شد رفت پشت میز نامرتبش تا خیر سرش استراحت کنه.قبل از اینکه بتونه بشینه چشمش به یه پاکت نامه افتاد که روی میزش افتاده بود. پاکتنامه رو بر داشت و به دنبال اسم فرستنده، تمبر یا هر جور نشونهای که به دردبخوره گشت، ولی پاکت از ریشای آلبوس هم سفیدتر بود!
اول فکر کرد شاید جادوی سیاه یا نفرینی چیزی شده باشه واسه همین: پاکت رو وزن کرد، وزنش سبک مثل کاغذ بود؛ پاکت رو بو کرد، بوی کاغذ میداد. کلا شبیه یه پاکت عادی بود ولی محض احتیاط چوبدستیش رو از رداش کشید بیرون و چند جور ورد روش خوند تا مطمئن بشه. هیچی نشد! برای همین تصمیم گرفت پاکت رو باز کنه.
هرچند پاکت مهر و موم نداشت ولی هر کاری کرد نتونست بازش کنه و با خودش گفت حتما برای دفاع در برابر فضولی ماگلها،(بی احترامی نشه. برای بعضی از ماگلهای فضول نه همشون) طلسمی روش خوندن که نشه با دست بازش کرد. برای همین پاکت رو روی میز گذاشت و چوبدستیشو برداشت. چون فاوکس خواب بود زمزمه کرد:
_آلوهومورا!
ولی پاکت باز نشد!
دوباره تلاش کرد:
_آلوهومورا!!!
هیچی! دهن آلبوس به اندازه کله آمبریج باز مونده بود! چطور ابرچوبدستی نمی تونه این پاکتو باز کنه؟؟ این دفعه از یه ورد دیگه استفاده کرد:
_اینسندیو!
دریغ از حتی دود!یک ورد دیگر:
_بمباردا!!!
حتی تکان هم نخورد! آلبوس نگران شد و برای آنکه مطمئن بشه چوبدستیش کار میکنه گفت:
_لوموس؟!!
از نوک چوبدستی نوری بیرون اومد و آلبوس چنان بلند نفسش رو بیرون داد که فاوکس تا لبه بیداری رفت و برگشت. آهسته گفت:
_ناکس
نه با دست باز می شد نه با جادو؟ اندکی فکر کرد و بعد رفت سراغ شومینه کنار اتاقش و لبهی پاکت رو به آتیش نزدیک کرد تا بسوزه ولی نشد که نشد! تلاش کرد با آتیش بالهای فاوکس لبه پاکت رو بسوزونه ولی بازم نشد، با چوبدستیش سازه فلزی کهکشان راهشیریشو تبدیل چاقو کرد و چاقو رو روی دستش امتحان کرد تیز بود و دستش خونی شد سریع چوبدستیشو تکون داد و گفت:
_اپیکسی
و تلاش کرد با چاقو لبه پاکت رو ببره ولی به جای کاغذ دوباره انگشتش رو برید. در حالی که داشت دوباره میگفت: اپیکسی. چشمش به آخرین امیدش افتاد.
شمشیر گریفیندور در مابین یه عالم چیزای عجیب و غریبی که داشت پنهون شده بود! سریع برش داشت و لبه پاکت رو باهاش باز کرد و پاکت باز شد!! آلبوس شمشیرو گذاشتروی میز و تا خواست ببینه چی توی پاکته صدای خیلی بلندی باعث شد پاکت از توی دستش بیافته روی میزش:
شترررررررررق!!!!
صدای دوقلوهال ویزلی و شنید که میگفتنند:
_ممنونیم پروفسور!
و از توی پاکت این کلمات رنگی رنگی بیرون ریختن:
به افتخار پروفسور دامبلدور!!
و دو تا ققنوس کاغذی از تو پاکت پرواز کنان اومدن بیرون و پواز کنان سمت فاوکسی رفتن که قیافش از جنگزده ها هم بد تر بود.
فاوکس که با دیدن پرواز ققنوسای کاغذی تعجب کرده بود با چشم غره پرواز کرد سمت آلبوس تا توضیحات آلبوس رو بشنوه. آلبوس خنده کنان گفت:
_فرد و جرج ویزلی!!
تموم شددددد:)))))
پی نوشت: اینکه چه جادویی اینقدر قوی بود که فقط شمشمیر گریفیندور میتونست اون رو باز کنه و یا اون پاکت چجوری وارد دفتر آلبوس شده بود خود سوالی ست که مغز نویسنده توان پاسخگویی ندارد(شوخی)
---
به نظر میاد خیلی روون و راحت نوشتی که اتفاق بسیار خوبیه! داستانت هم خلاقانه بود خصوصا آخرش خیلی جالب بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/6 20:18:15
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

