📚 «مارادرها و معجونِ دردسرساز»
سال هفتم هاگوارتز – یه ظهر پاییزی قشنگ توی حیاط
جیمز با اون موهای بههمریختهاش، دستبهجیب، ریلکس کنار سیریوس راه میرفت. کراواتش تا ته شل بود و لبخند نصفهنیمهای روی لبش داشت که فقط وقتی نقشهای تو ذهنش میچرخید میاومد.
سیریوس هم طبق معمول، انگار مدل خودش بود، آستیناشو بالا زده بود، کراواتش رو مثل شال گردن انداخته بود دور گردنش. همونطور که داشتن راه میرفتن، سیریوس گفت:
— «خب دیگه، جیمز، آمادهای؟»
— «آمادهام؟ داداش من از دیشب خوابشو دیدم! امروز، روزیه که لیلی بالاخره منو یه آدم حساب میکنه.»
ریموس از پشت سرشون غر زد:
— «آره... بعد از اینکه اسنیپ با فنجون قهوهش طلسم حقیقت بخوره و وسط حیاط شروع کنه به خوندن شعر عاشقونه واسه لیلی! واقعاً نقشهست یا نمایش کمدی؟»
جیمز زد روی شونهش:
— «ریموس، رفیق، ما تاریخ میسازیم. تاریخ رو با بیعرضگی نمینویسن!»
پیتر هم از ته با یه سینی دستش رسید: یه عالمه مادهی مشکوک روش بود. با لبخند تا گوش گفت:
— «اونا رو از آشپزخونهی هاگرید آوردم. یه چیزیشون بوی ماهی گندیده میداد، فکر کنم اثرش قویه!»
ریموس زیر لب زمزمه کرد:
— «ای کاش تو یکی روزی نجات پیدا کنی، پتیگرو... ولی بعیده.»
---
🌿 یه ساعت بعد، حیاط هاگوارتز
اسنیپ مثل همیشه، قیافهی عبوس و نگاه سرد، از پلهها اومد پایین. هیچکس حواسش نبود، ولی جیب ردای پشتیش یه چیزی قلقل میکرد...
معجونِ ساختهشدهی مارادرها!
چند ثانیه بعد، بدون اینکه بفهمه، یه قلپ از فنجون قهوهش مینوشه. لحظهای وایمیسته. بعد...
— «لیلی ایوانز! موی قرمزت مثل شعلههای دوزخه... ولی بازم نمیفهمم چرا هر شب توی خوابهام میبینمت... در حالی که داری معجون درست میکنی و من... دارم گل میچینم!!»
حیاط... یخ زد.
لیلی چرخید. مری مکدونالد دهنش باز مونده بود. همهچی ساکت بود.
جیمز، اولش گیج شد. بعد، کمکم یه لبخند پهن کرد گوشهی لبش.
سیریوس، با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
— «یا مرلین! این دیگه چیه؟ عاشقانههای اسنیپی؟»
پیتر دویده بود پشت یه ستون قایم شده بود، فقط صداش میاومد که گفت:
— «ما تمومیم! دامبلدور الان داره اسممونو از لیست فارغالتحصیلا خط میزنه!»
ریموس هم فقط نشسته بود روی نیمکت و دستاشو گرفته بود جلوی صورتش. زمزمه کرد:
— «من هنوز امید دارم یه روزی کار شرافتمندانه پیدا کنم. ولی با اینا؟ نه دیگه...»
---
🪄 دو روز بعد، دفتر مکگوناگال
پشت میز نشسته بود، عینکشو درآورده بود، به چهار نفرشون خیره شد.
— «پاتر. بلک. لوپین. پتیگرو. طلسم وریتاسیوم رو واسه پروژهی بیندرسی استفاده کردید؟ واقعاً؟!»
جیمز شونه بالا انداخت. سیریوس دستش رو برد بالا گفت:
— «ما فقط دنبال حقیقت بودیم، پروفسور.»
مکگوناگال با صدای خشک گفت:
— «شما چهار نفر فقط دنبال راهی برای منفجر کردن دستشویی هستین. نه حقیقت.»
ریموس آه کشید:
— «اون فقط یه بار بود...»
مکگوناگال بدون اینکه پلک بزنه:
— «دوبار، آقای لوپین. دوبار. یکبار هم من اونجا بودم.»
---
از اون روز به بعد، مارادرها بهعنوان جریمه، باید هر روز بعد از کلاس توی کتابخونه مینشستن و به بچههای سال اولی آموزش "اخلاق در استفاده از طلسمها" میدادن.
و هر وقت جیمز از کنار لیلی رد میشد، اسنیپ ناخواسته داد میزد:
— «اون لبخندش... از آفتابم روشنتره!»
و لیلی فقط یه نگاه به جیمز مینداخت و، شاید، شاید فقط یه ذره... قلبش لرزیده بود...
---
چقد خوب نوشتی و خصوصا شخصیتا رو خوب به تصویر کشیدی! توصیفاتت، دیالوگات و همه چیز عالی بود!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.