جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  288 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹:
در تاریک‌ترین طبقه‌ی بالای برج شمالی هاگوارتز، جایی میان بوی پررنگ چای، نور سرخ و لرزان چراغ‌های رومیزی، کلاس پیشگویی آغاز شد. انگار هوا سنگین‌تر از همیشه بود، آمیخته با مهی که از فنجان‌ها بالا می‌رفت و افکار را شفاف‌تر یا شاید تاریک‌تر می‌کرد.
من، کنار پنجره‌ی گرد و مه‌آلودی نشسته بودم. پروفسور تریلانی با لباس‌هایی از پارچه‌های نیمه‌شفاف و پرزرق‌وبرق وارد شد. او مستقیماً به من خیره شد و گفت:
«تو... جادویی مبهم در چشمانت نهفته است، عزیزم. مراقب باش که روح‌های گمشده به دنبالت نیفتند...»
من فقط سرم را تکان دادم؛ درواقع اهمیت زیادی ندادم.
کلاسمان آغاز شد. پروفسور تریلانی گفت باید ابتدا با چشم سوم ببینیم؛ چون به نظرش چشم های ما فیزیکی ولی، کور به حقیقت بودند. یک فنجان چای و سکوت کامل. هرکس باید در بخار چای خود آینده‌اش را می‌دید.
صدای هم‌کلاسی‌هایم را میشنیدم:
«یه سگ... یعنی مرگ؟!»
«یه چشم... شاید دارن منو می‌پان!»
وقتی نوبت به من رسید، فنجانم را چرخاندم، بخار آن شکل گرفت... و ناگهان، فضای اطرافم محو شد.وفتی فضای اطراف کمی واضح تر شد یک کوه بلند برفی دیدم؛ با چشمانی بسته روی لبه‌ی باریکی ایستاده‌ بودم؛ در دستم شمعی شعله‌ور بود و بالای سرم ستاره‌ای با هشت‌پر می‌درخشید. بعد، همه چیز دود شد و به سوی تاریکی رفت.
وقتی به خودم آمدم، پروفسور تریلانی با حالتی شگفت‌زده به من نگاه می‌کرد. آهسته گفت:
«تو یکی از نادرهایی... کسانی که آینده را نه در نمادها، بلکه در حس زنده‌ای تجربه می‌کنند. شمع تو، حقیقتی است که باید روشنش نگه داری.»
هم‌کلاسی‌هایم به من خیره شده بودند، با حالتی بین احترام و ترس. اما من فقط به فنجان نگاه می‌کردم. و در افکار خودم و حرف های پروفسور غرق شده بودم.


---
خیلی خوب بود! توصیفات خوب و دقیق.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 17:31:11
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1404 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۲۱:
هوا ابری بود انگار اتفاق بدی افتاده باشد
هرس به سمت حیات قلعه هاگوارتز پا تند کرد
با دانش آموزانی که چوبدستی هایشان را در هوا گرفته بودند و ادای احترام به جای می آوردند رو به رو شد
در میان جمعیت نگاهش به رونالد ویزلی افتاد
به سمتش قدم برداشت،زمانی که نزدیک او شد با صدای آرام و کمی ترسیده گفت:رون،چیشده؟چرا چوبدستی ها به نشانه ادای احترام بالا ان؟
در همان حین دریکو مالفوی با لحن تمسخر آمیز گفت:از صبح تا شب پیش دامبلدور بود و الان نمیدونه چیشده
هری با عصبانیت به دریکو نگاه کرد و با صدای بلند گفت:الان وقت شوخی نیست دریکو
دریکو بیخیال دم زد:معلوم‌نیست دامبلدور مرده؟
اشک از چشمان هری چکید و روی گونه اش غلتید و به نشانه ادای احترام چوبدستی اش را در آسمان گرفت


---
داستانت یکم زیادی کوتاهه و سریع پیش رفته. همون اندک توصیفات و تعاملاتی که شخصیتات با هم داشتن خوب بود، اما نیاز دارم شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی تا بتونم تاییدت کنم. لازم نیست همه‌چیو سریع جلو ببری. یکم بیشتر توضیح بده که چی داره می‌شه. می‌تونی داستان نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو بخونی تا متوجه منظورم بشی. منتظرتم که با یه داستان طولانی‌تر برگردی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 1:03:01
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین



📚 «مارادرها و معجونِ دردسرساز»

سال هفتم هاگوارتز – یه ظهر پاییزی قشنگ توی حیاط

جیمز با اون موهای به‌هم‌ریخته‌اش، دست‌به‌جیب، ریلکس کنار سیریوس راه می‌رفت. کراواتش تا ته شل بود و لبخند نصفه‌نیمه‌ای روی لبش داشت که فقط وقتی نقشه‌ای تو ذهنش می‌چرخید می‌اومد.

سیریوس هم طبق معمول، انگار مدل خودش بود، آستیناشو بالا زده بود، کراواتش رو مثل شال گردن انداخته بود دور گردنش. همون‌طور که داشتن راه می‌رفتن، سیریوس گفت:

— «خب دیگه، جیمز، آماده‌ای؟»

— «آماده‌ام؟ داداش من از دیشب خوابشو دیدم! امروز، روزیه که لیلی بالاخره منو یه آدم حساب می‌کنه.»

ریموس از پشت سرشون غر زد:

— «آره... بعد از اینکه اسنیپ با فنجون قهوه‌ش طلسم حقیقت بخوره و وسط حیاط شروع کنه به خوندن شعر عاشقونه واسه لیلی! واقعاً نقشه‌ست یا نمایش کمدی؟»

جیمز زد روی شونه‌ش:

— «ریموس، رفیق، ما تاریخ می‌سازیم. تاریخ رو با بی‌عرضگی نمی‌نویسن!»

پیتر هم از ته با یه سینی دستش رسید: یه عالمه ماده‌ی مشکوک روش بود. با لبخند تا گوش گفت:

— «اونا رو از آشپزخونه‌ی هاگرید آوردم. یه چیزیشون بوی ماهی گندیده می‌داد، فکر کنم اثرش قویه!»

ریموس زیر لب زمزمه کرد:
— «ای کاش تو یکی روزی نجات پیدا کنی، پتی‌گرو... ولی بعیده.»


---

🌿 یه ساعت بعد، حیاط هاگوارتز

اسنیپ مثل همیشه، قیافه‌ی عبوس و نگاه سرد، از پله‌ها اومد پایین. هیچ‌کس حواسش نبود، ولی جیب ردای پشتی‌ش یه چیزی قل‌قل می‌کرد...

معجونِ ساخته‌شده‌ی مارادرها!

چند ثانیه بعد، بدون اینکه بفهمه، یه قلپ از فنجون قهوه‌ش می‌نوشه. لحظه‌ای وایمیسته. بعد...

— «لیلی ایوانز! موی قرمزت مثل شعله‌های دوزخه... ولی بازم نمی‌فهمم چرا هر شب توی خواب‌هام می‌بینمت... در حالی که داری معجون درست می‌کنی و من... دارم گل می‌چینم!!»

حیاط... یخ زد.

لیلی چرخید. مری مک‌دونالد دهنش باز مونده بود. همه‌چی ساکت بود.

جیمز، اولش گیج شد. بعد، کم‌کم یه لبخند پهن کرد گوشه‌ی لبش.

سیریوس، با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:

— «یا مرلین! این دیگه چیه؟ عاشقانه‌های اسنیپی؟»

پیتر دویده بود پشت یه ستون قایم شده بود، فقط صداش می‌اومد که گفت:

— «ما تمومیم! دامبلدور الان داره اسممونو از لیست فارغ‌التحصیلا خط می‌زنه!»

ریموس هم فقط نشسته بود روی نیمکت و دستاشو گرفته بود جلوی صورتش. زمزمه کرد:

— «من هنوز امید دارم یه روزی کار شرافتمندانه پیدا کنم. ولی با اینا؟ نه دیگه...»


---

🪄 دو روز بعد، دفتر مک‌گوناگال

پشت میز نشسته بود، عینکشو درآورده بود، به چهار نفرشون خیره شد.

— «پاتر. بلک. لوپین. پتی‌گرو. طلسم وریتاسیوم رو واسه پروژه‌ی بین‌درسی استفاده کردید؟ واقعاً؟!»

جیمز شونه بالا انداخت. سیریوس دستش رو برد بالا گفت:

— «ما فقط دنبال حقیقت بودیم، پروفسور.»

مک‌گوناگال با صدای خشک گفت:

— «شما چهار نفر فقط دنبال راهی برای منفجر کردن دست‌شویی هستین. نه حقیقت.»

ریموس آه کشید:
— «اون فقط یه بار بود...»

مک‌گوناگال بدون اینکه پلک بزنه:
— «دوبار، آقای لوپین. دوبار. یک‌بار هم من اونجا بودم.»


---

از اون روز به بعد، مارادرها به‌عنوان جریمه، باید هر روز بعد از کلاس توی کتابخونه می‌نشستن و به بچه‌های سال اولی آموزش "اخلاق در استفاده از طلسم‌ها" می‌دادن.

و هر وقت جیمز از کنار لیلی رد می‌شد، اسنیپ ناخواسته داد می‌زد:

— «اون لبخندش... از آفتابم روشن‌تره!»

و لیلی فقط یه نگاه به جیمز می‌نداخت و، شاید، شاید فقط یه ذره... قلبش لرزیده بود...



---
چقد خوب نوشتی و خصوصا شخصیتا رو خوب به تصویر کشیدی! توصیفاتت، دیالوگات و همه چیز عالی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Snowman در 1404/3/17 23:58:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 1:21:24
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1404 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21:

هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!

بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن

به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده

ناشناس : هی ببخشید !

من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟

رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!

با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد

بعد به منظره خیره شدم

با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !

رون : بیخیال ! یعنی میگی چیزی میتونه در برابر این اتحاد وایسه ؟؟


---
راستشو بخوام بگم، چیزی که نوشتی رو واقعا دوست داشتم و حس قشنگی داشت!
اما خیلی کوتاه نوشتی. می‌تونی همین داستان رو دوباره بفرستی، ولی یکم بیشتر شاخ و برگ بهش بدی. مثلا چند روز آینده چه خبره که باید نگران باشن؟ چی شد که اصن همه جمع شدن و هری سخنرانی کرد، برای چی دارن متحد می‌شن و... اینا همه‌ش مثال و پیشنهاد بود. با انتخاب و خلاقیت خودت می‌تونی هرچیزی که می‌خوای رو بیاری.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/14 12:17:16
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا عجیب بود !حس و حال خاصی داشت . حدود هزار چوب دستی با نوک های نورانی به سوی آسمان گرفته شده بودن.چوب دستی من،دربرابر اون همه چوب اصلأ به چشم نمی اومد.فقط میدونستم که این کار علامت احترام است، همه دانش آموزان در حیاط قلعه با چوبدستی های برافراشته ایستاده بودند و نور چوب ها زمین هاگوارتز را روشن کرده بودند.اما هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده ، اما همه حدس هایی می‌زدند که نمیدونستیم کدوم به حقیقت نزدیک تره.
یه سال پنجمی می‌گفت:حتما برای مدیر اتفاقی افتاده!,
یه اسلایترینی گفت:حتما برای ترسوندن لرد تاریکیه
یکی گفت :نکنه اتفاق بدی داره می‌افته ؟؟
اما حقیقت ماجرا این بود که به طور دقیق ۵۰سال از آخرین باری که تالار اسرار گشوده شده بود می گذشت و مدیر مدرسه کاملا احتیاط را پیشه کرده بود تا از اتفاقات ناگواری که با باز شدن تالار اسرار می افتاد جلو گیری کند . حتی با اینکه گفته میشد که هری پاتر هیولا های تالار را نابود کرده است مدیر ارشد ها و دیوانه ساز ها (که حضور آنها مایه آزار بچه ها بود)را به نگهبانی گماشته بود. روز ها گذشت و روزی رسید که همه نگران آن بودند،شب هالووین.
یکی می‌گفت:الانه که هیولاها بیان بیرون!
اما پروفسور مک گونگال مک گونگال نبود اگر می‌گذاشت شایعه ای درز کند . او به بالای تالار مهمانی رفت و گفت:
بچه ها ،هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه!ارشد ها اینجان ، ولی دیوانه ساز ها مواظب هستن ، پس هیچ جای نگرانی ای نیست. روز هالووین هم گذشت، اما خبری از هیولاهای تالار اسرار و خون نوشته ها نبود.پس حق با مک گونگال بود.واقعا که باهوش ترین استاد مدرسه بود، البته بعد اسنیپ.(بر اساس تصویر ۲۱ کارگاه داستان نویسی)

پایان


---
خیلی نسبت به قبل بهتر شده. تو که می‌تونی چنین خلاقیتی به خرج بدی پس چرا ما رو ازش بی‌نصیب گذاشته بودی؟

فقط لطفا بعد از ویرایش ناظر یا مدیر، دیگه پستت رو ویرایش نکن و به جاش پست جدید ارسال کن. چون ناظر یا مدیر بعد از ویرایش با خیال این که پست قبلا پاسخ داده شده، دوباره برنمی‌گرده تا چکش کنه و اینطوری ممکنه متوجه نشه که تو ویرایش کردی تا دوباره بهش رسیدگی کنه. من به صورت کاملا اتفاقی تاپیکو باز کردم و متوجه شدم تغییری دادی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/7 17:34:14
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/7 22:36:39
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:34:15
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 11:37:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 12:02:24
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ششم:

هنوزهم باران ادامه داشت و می‌بارید، پنجره های مدرسه آغشته به قطره های آب بودند. ابرها از خود قطره های باران را بیرون می‌دادند ، درست مانند چشمان دراکو مالفوی، دانش‌آموز گروه اسلیترین.
دراکو، به سمت دستشویی دوید. روشویی را باز کرد و مشت خود را پر از آب کرد و روی صورت خودش ریخت.
به سمت آینه نگاه کرد و زیرلب چیزی گفت:
"من چم شده ! این‌همه گریه.. درست نیست ! لرد سیاه من رو انتخاب کرده، و من هم باید بهش خدمت کنم.. وگرنه.."
ناگهان، دراکو آینه را نگاه کرد و چیزی شبیه به یک روح را دید. صدای نالانی شنید. صدای عجیب، شروع به حرف زدن کرد: شبح نزدیک‌تر شد.
"اوه! سلام دراکو مالفوی! چه اتفاقی افتاده؟ پسری مثل تو، چرا باید به این‌روز بیوفته؟ گریه کردی؟ هان؟ بگو، گریه کردی!؟"
دراکو بلافاصله صدا را شناسایی کرد. مارتل نالان، او که در همان حادثه‌ی ناگوار کشته شده بود! مارتل در محوطه دستشویی سرگردان و غوطه‌ور بود.
"وگرنه چی، دراکو؟ خیلی کنجکاو شدم! بهم اعتماد کن! من یه روح نالان‌ام، کسی به حرف های من توجه نمی‌کنه، ترسو نباش، بهم بگو!"
دراکو به آن روح اعتماد نداشت. دهن مارتل نالان از نظر دراکو مالفوی، بسیار لق بود!
البته، کسی نیست که دراکو او را خوب ببیند، هست؟
فریاد زد: "به تو مربوط نیست! چرا باید به یک روح دهن‌لق مشکلاتمو بگم!؟ از اینجا برو و تنهام بذار، وگرنه پدرم از این موضوع خبردار میشه و از این که با من حرف زدی پشیمون میشی!
مارتل نالان زد زیر گریه و از دستشویی بیرون رفت.
دراکو پشیمان شد. اگر آن روح فضول برود و همه‌چیز را به بقیه بگوید چه؟ مخصوصا پاتر!
"میدونی چیه. دیگر واسم مهم نیست. من، از الان به بعد، یک مرگخوارم، به لرد سیاه خدمت می‌کنم و کسی جلودارم نمیشه! پاتر، و دامبلدور مسخره، خودتون رو آماده کنید. دشمن واقعی شما، توی همین مدرسه‌اس!"
بعد از آن شب، هیچ‌چیز دیگر مثل قبل نشد. حالا، ولدرمورت قوی تر از قبل شده بود.
وفاداران بیشتر، حتی یه دانش‌اموز مرگخوار توی خود هاگوارتز!
همه‌چیز، برای همه‌کس، سخت‌تر خواهد شد.. و که می‌داند.. شاید، همین دراکو مالفوی،
جانشین بعدی ولدمورت باشد!....


---
داستانت رو دوست داشتم و به دلم نشست. آفرین.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/6 20:18:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8: آلبوس دامبلدور درحال باز کردن نامه با شمشیر گریفیندور

ساعت 9:30 شبه و آلبوس دامبلدور خسته و یکمی خواب‌آلود وارد دفترش می‌شه. تازه از دفتر فیلچ اومده بیرون، چون به نظر میاد فرد و جرج ویزلی جلوی در دفترش بمب‌کود‌حیوانی ترکوندن!خیلی غیرمنطقیه که مدیر مدرسه رو واسه یه بمب کود حیوانی کوچیک(فرد:چی؟ کوچیک؟بزرگترین ورژنش بود!) صدا کنن اونم تو دفتری بدجوری بو می‌ده؛ ولی چون این اتفاق بالای 10،11 بار اتفاق افتاده بود فیلچ رفت پیش آلبوس تا دوقلوها رو اخراج کنه!

تا آلبوس پاشو توی دفتر فیلچ گذاشت و با جادو عطر خوش‌بویی رو توی هوا پخش کرد، فیلچ شروع کرد به غر زدن به جون آلبوس و اونم با آرامش و لبخند آرامش بخشش جواب فیلچ رو می داد. از یک ساعتی که آلبوس اونجا بود فیلچ 59 دقیقه و 60 ثانیه غر زد!! آخرش هم آلبوس تونست راضیش کنه که از قید اخراج بگذره و فقط از گروهشون 50 امتیاز کم کنه.

برای همینم بود که تا وارد دفترش شد رفت پشت میز نامرتبش تا خیر سرش استراحت کنه.قبل از اینکه بتونه بشینه چشمش به یه پاکت نامه افتاد که روی میزش افتاده بود. پاکت‌نامه رو بر داشت و به دنبال اسم فرستنده، تمبر یا هر جور نشونه‌ای که به دردبخوره گشت، ولی پاکت از ریشای آلبوس هم سفیدتر بود!

اول فکر کرد شاید جادوی سیاه یا نفرینی چیزی شده باشه واسه همین: پاکت رو وزن کرد، وزنش سبک مثل کاغذ بود؛ پاکت رو بو کرد، بوی کاغذ می‌داد. کلا شبیه یه پاکت عادی بود ولی محض احتیاط چوبدستیش رو از رداش کشید بیرون و چند جور ورد روش خوند تا مطمئن بشه. هیچی نشد! برای همین تصمیم گرفت پاکت رو باز کنه.

هرچند پاکت مهر و موم نداشت ولی هر کاری کرد نتونست بازش کنه و با خودش گفت حتما برای دفاع در برابر فضولی ماگل‌ها،(بی احترامی نشه. برای بعضی از ماگل‌های فضول نه همشون) طلسمی روش خوندن که نشه با دست بازش کرد. برای همین پاکت رو روی میز گذاشت و چوب‌دستیشو برداشت. چون فاوکس خواب بود زمزمه کرد:
_آلوهومورا!
ولی پاکت باز نشد!
دوباره تلاش کرد:
_آلوهومورا!!!
هیچی! دهن آلبوس به اندازه کله آمبریج باز مونده بود! چطور ابر‌چوبدستی نمی تونه این پاکتو باز کنه؟؟ این دفعه از یه ورد دیگه استفاده کرد:
_اینسندیو!
دریغ از حتی دود!یک ورد دیگر:
_بمباردا!!!
حتی تکان هم نخورد! آلبوس نگران شد و برای آنکه مطمئن بشه چوب‌دستیش کار می‌کنه گفت:
_لوموس؟!!
از نوک چوب‌دستی نوری بیرون اومد و آلبوس چنان بلند نفسش رو بیرون داد که فاوکس تا لبه بیداری رفت و برگشت. آهسته گفت:
_ناکس

نه با دست باز می شد نه با جادو؟ اندکی فکر کرد و بعد رفت سراغ شومینه کنار اتاقش و لبه‌ی پاکت رو به آتیش نزدیک کرد تا بسوزه ولی نشد که نشد! تلاش کرد با آتیش بال‌های فاوکس لبه پاکت رو بسوزونه ولی بازم نشد، با چوب‌دستیش سازه فلزی کهکشان‌ راه‌شیریشو تبدیل چاقو کرد و چاقو رو روی دستش امتحان کرد تیز بود و دستش خونی شد سریع چوب‌دستیشو تکون داد و گفت:
_اپیکسی
و تلاش کرد با چاقو لبه پاکت رو ببره ولی به جای کاغذ دوباره انگشتش رو برید. در حالی که داشت دوباره می‌گفت: اپیکسی. چشمش به آخرین امیدش افتاد.

شمشیر گریفیندور در مابین یه عالم چیزای عجیب و غریبی که داشت پنهون شده بود! سریع برش داشت و لبه پاکت رو باهاش باز کرد و پاکت باز شد!! آلبوس شمشیرو گذاشتروی میز و تا خواست ببینه چی توی پاکته صدای خیلی بلندی باعث شد پاکت از توی دستش بیافته روی میزش:
شترررررررررق!!!!
صدای دوقلوهال ویزلی و شنید که می‌گفتنند:
_ممنونیم پروفسور!
و از توی پاکت این کلمات رنگی رنگی بیرون ریختن:
به افتخار پروفسور دامبلدور!!
و دو تا ققنوس کاغذی از تو پاکت پرواز کنان اومدن بیرون و پواز کنان سمت فاوکسی رفتن که قیافش از جنگ‌زده ها هم بد تر بود.

فاوکس که با دیدن پرواز ققنوسای کاغذی تعجب کرده بود با چشم غره پرواز کرد سمت آلبوس تا توضیحات آلبوس رو بشنوه. آلبوس خنده کنان گفت:
_فرد و جرج ویزلی!!


تموم شددددد:)))))
پی نوشت: اینکه چه جادویی اینقدر قوی بود که فقط شمشمیر گریفیندور می‌تونست اون رو باز کنه و یا اون پاکت چجوری وارد دفتر آلبوس شده بود خود سوالی ست که مغز نویسنده توان پاسخگویی ندارد(شوخی)

---
به نظر میاد خیلی روون و راحت نوشتی که اتفاق بسیار خوبیه! داستانت هم خلاقانه بود خصوصا آخرش خیلی جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/6 20:18:15
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png





امشب، هاگوارتز در سکوت و تاریکی غرق شده است. ماه به آرامی از پشت ابرها بیرون می‌آید و نورش بر روی دیوارهای سنگی قلعه نورانی می‌شود. اینجا، در دل قلعه‌ی جادویی، هری پاتر به تنهایی راه می‌رود. هدفش واضح است: پیدا کردن راز قدیمی‌ای که سال‌ها در میان دیوارهای این مکان مخفی شده است. او با نقشه‌ی غارتگر گام برمی‌دارد. نقشه‌ای که می‌تواند به هر کسی کمک کند تا مخفیگاه‌ها و جاهای ممنوعه را در هاگوارتز پیدا کند.

در حالی که هری از پله‌های سنگی پایین می‌رود، صدای خفیفی از دور به گوش می‌رسد. هری می‌داند که هیچ‌کس جز خود او نباید در این ساعت‌ها در هاگوارتز باشد. اما ناگهان، غرش پایی او را متوقف می‌کند. آقای فیلت، سرایدار هاگوارتز، با چراغ پروژکتور خود به دنبال او می‌گردد. هری دچار تردید می‌شود. او می‌داند که اگر فیلت او را ببیند، ممکن است فولاد سرنوشتش را به طرز وحشتناکی تغییر دهد.

هری به سرعت دور می‌شود و نسبت به نقشه توجهی می‌کند. او خود را به یک در مخفی می‌رساند که پیش از این آن را پیدا کرده بود. این در به یک اتاق تاریک و غبارآلود باز می‌شود، پر از کتب و جادوهای قدیمی. در گوشه‌ای از اتاق، موجودی جادویی نظر هری را جلب می‌کند: یک جادوگر کوچک که نامش «زیکر» است. زیکر با شیطنت به هری نگاه می‌کند و می‌گوید: "چرا به اینجا آمده‌ای؟ خطر اینجا بسیار زیاد است!"

هری با او گفتگو می‌کند و زیکر به او می‌گوید که تنها راه نجاتش، باید به آقای فیلت دروغ بگوید و به او بگوید که به دنبال جستجوی مجاز است. او در این لحظه مجبور به انتخاب می‌شود. آیا باید حقیقت را بگوید یا دروغ بگوید و از راز اتاق محافظت کند؟ در حالی که صدای پاهای فیلت به گوش می‌رسد، هری احساس می‌کند دروغ گفتن ساده‌تر به نظر می‌رسد. او می‌گوید: "من فقط برای یک پروژه پژوهشی آمده‌ام." فیلت با نگاهی مشکوک به هری می‌نگرد، اما به هر حال از او عبور می‌کند و هری نفس راحتی می‌کشد.

بعد از عبور فیلت، هری و زیکر شروع به بررسی اتاق می‌کنند. کتاب‌هایی که در این اتاق وجود دارند، شامل افسانه‌ها و داستان‌های جادوگری قدیمی هستند. یکی از کتاب‌ها توجه هری را جلب می‌کند. عنوان آن «جادوی ناپیدا» است. این کتاب به داستان‌های قدیمی و جادوهای فراموش‌شده‌ای می‌پردازد که در طول زمان به فراموشی سپرده شده‌اند. هری متوجه می‌شود که این کتاب به نوعی به هری و دوستانش ربط دارد. او با شگفتی از زیکر می‌پرسد: "این کتاب چه ارتباطی با ما دارد؟"

زیکر توضیح می‌دهد که در این کتاب یکی از جادوها می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا با تهدیدات جدیدی که دنیای جادوگری را در بر گرفته است، مقابله کنند. اما برای انجام این جادو، نیاز به یک شیء خاص دارند که در قله‌ی کوه‌های اطراف هاگوارتز قرار دارد. هری و زیکر تصمیم می‌گیرند که این شیء را پیدا کنند و به دوستانش هشدار دهند.

صبح روز بعد، هری به ران و هرمیون اطلاع می‌دهد. آن‌ها در معرض خطر هستند و باید سریع‌تر عمل کنند. او توضیح می‌دهد که در اتاق مخفی داستانی یافته که ممکن است به آن‌ها کمک کند. هرمیون با شوق و علاقه به جزئیات بیشتری از کتاب وارد می‌شود و شروع به تحقیق درباره جادوهای موجود در آن می‌کند. این در حالی است که ران نگران است و می‌گوید: "چرا همیشه باید ما برویم و مشکلات را حل کنیم؟" اما هری به او یادآوری می‌کند که آن‌ها تنها کسانی هستند که می‌توانند از دنیای جادوگری محافظت کنند.

در این حین، هری و دوستانش همراه با زیکر، با چالش‌های زیادی روبه‌رو می‌شوند. آن‌ها باید از موانع و خطرات مختلف عبور کنند، از جمله موجودات جادویی که در کوه‌ها زندگی می‌کنند. داستان‌های شگفت‌انگیز و لحظات پر تنش در طول راه باعث رشد و تغییر در شخصیت‌های داستان می‌شود. هری با مواجه شدن با ترس‌هایش و یادگیری از تجربیات جدید، به قهرمان بزرگتری تبدیل می‌شود. این سفر نه تنها به او امکان یادگیری جادوهای جدید را می‌دهد، بلکه به دوستی‌های عمیق‌تر و قوی‌تر با هرمیون و ران نیز منجر می‌شود.

در انتهای داستان، هری و دوستانش به اتاق مخفی بازمی‌گردند و جادوهایی را که آموخته‌اند، برای مقابله با دشمنان جدیدی که در کمین هستند، به کار می‌گیرند. آن‌ها با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شوند، اما این بار به عنوان یک تیم متحد و قوی حضور دارند. این ماجراجویی نشان از قدرت دوستی و جوانمردی در مقابل خطرات است.


---
توصیفاتت و خلاقیتی که توی خلق چنین داستانی داشتی رو خیلی دوست داشتم!
فقط چون سرعت رخ دادن بعضی اتفاقات یکم زیاد بود، یه توصیه بهت دارم و اونم اینه که لازم نیست تو هر پستی که می‌نویسی هزاران اتفاق مختلف بیفته و داستان کلی جلو بره. می‌تونی آروم‌تر پیش بری با اتفاقات کم‌تر، اما جزئیات بیشتر که سرعت گذر صحنه‌ها زیاد نباشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/3 0:59:55
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی (کلاه گروهبندی)
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
#6
بعد از اینکه دوستانم همه در گروه های مختلف خودشان قرار گرفتند نوبت به من رسید منی که با اعلام اسمم عوامل مدرسه و جادوآموزان با سکوت و دقت بیشتری به این بخش نگاه میکردند. جای تعجبی نبود تنها برای انکه برادرم جیکوب اندرسون به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین مدرسه اخراج و متوالی شده بود من نیز به عنوان خواهر او بیشتر از سایر جادواموزان از لحظه ورودم به کوچه دیاگون و اشنایی با فروشندگان و جادواموزان تا این لحظه زیر ذره بین قرار گرفته بودم.
شایدبتوان گفت این وضعیت خسته کننده هست و خواهد بود اما نکته مثبت آن، آشنایی با اما بود که مرا خوب درک میکرد و به دلیل آنکه بسیار باهوش و منحصر به فرد است اورا عجیب خطاب میکردند و نقطه مشترک دوستیمان در کوچه دیاگون از همینجا شروع شد. او به من کمک کرد تا به عنوان ماگلی که تا به حال دیاگون را ندیده بتوانم خرید هایم را انجام دهم. هرچه نباشد او و خانواده اش برای ساخت چوبدستی جادوگران، مزرعه ای دارای درخت های چوب چوبدستی دارند و او نیز طبق مطالعاتش از من بیشتر میدانست. به هر حال وقتی فهمید که برادر من کیست همچنان با من ماند.
پس از آنکه کلاه گروهبندی او را در گروه گریفیندور انتخاب کرد، نوبت به من رسید. اصراری به گریفیندور نداشتم اما از طرفی دوستم آنجا بود و از طرفی نیز بقیه گروه ها را خیلی دوست داشتم اما با این حال طبق تعریف هایی که از اسلیترین شنیده بودم میداستم که نمیخواهم در آن گروه باشم پس در ذهن خود این حرف را زدم که کلاه گروهبندی شروع کرد: تو لایق هر گروهی هستی ... میتوانی در هر گروهی نقش خود را خوب ایفا کنی؛ اما به دلیل انتخاب خودت در اسلیترین نمیروی. تو را کجا بگذارم؟اممم! چه انتخاب خاصی خواهد بود..... گریفیندور..!
خوشحال بودم که با اما هم گروهی شدم و از افتخارات این گروه نیز شنیده بودم و در حالی که میدانستم چه افراد بزرگی در آن بوده اند و از اینکه کلاه گروهبندی متوجه حرف ذهن من شده بود شگفت زده شده بودم. سپس همه جادوآموزان و عوامل مدرسه برای این انتخاب دست زدند و مدیر نیز خیلی خوشحال شد و از جا برخواست و ایستاده دست میزد...
این لحظه واقعا لحظه شاد و تکرار نشدنی برای تمام جادوآموزان هگوارتز بوده و هست و خواهد بود....
و نیز لحظه ای پر استرس؛ بعضی برای آنکه کنار دوستانشان در گروهی مشترک باشند ... بعضی برای علاقه ای که به گروهی دارند و....
از گروهی که در آن قرار گرفتم بسیار شادمانم و در آن لحظه و قبل از سخنان پروفسور دانبلدور برای خود و تمام دوستانم آرزوی سالی شاد و پر از جادو آموزی را داشتم.


---
داستان خوبی بود! تنها نکته‌ای که برای گفتن دارم اینه که بهتره دیالوگ‌ها (توی این پست دیالوگ کلاه گروهبندی) رو به زبان محاوره بنویسی و نه کتابی. درست همونطور که خودمون به صورت روزمره با هم حرف می‌زنیم.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/15 20:14:24
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1404 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5: گروهبندی هاگوارتز

هاگوارتز دوباره با هیاهوی دانش‌آموزان روبه‌رو شده بود؛ و به پیشواز جشن آغازین می رفت در حالی که سال اولی ها در گوشه‌ایی جمع شده بودند و در انتظار گروه بندی بودند. بقیه دانش‌آموزان در کنار میز های گروه های خود می‌نشستند و منتظر جشن امسال بودند.
همه چیز مانند همیشه می‌گذشت و قلعه هاگوارتز باز مملو از دانش‌آموزان سر‌خوش بود. نوبت به تعین گروه های سال اولی ها شد؛ نگهبان در اتاقک مجاور را باز کرد و بچه ها ی کوچک اندام با صورت ها حیران و متعجب وارد سراسرای بزرگ می‌شوند و نمی‌توانستند خود را نگه دارند. و هر کدام از سر ها ی کوچک به سمت یکی از عجایب سراسرا می‌رفت، تا زمانی که کلاه گروع بندی شروع به خواندن شعرش کرد.

بعد از اتمام شعر کلاه یکی از معلمین مانند هر سال اولی ها را صدا می‌کرد. اولین نفر پسرک مو بور، ترسو و دماغویی بود که زمانی که کلاه را بر سرش گذاشت تا کمر در کلاه فرو رفت و بعد از چند دقیقه کلاه داد زد:

-هافلپاف!

دانش‌آموزان زرد پوش از جای خود بلند شدند و برای پسرک دست زدند. پسرک آرام نزدیک میز زرد پوشان رفت و جایی نشست.

اسامی افراد خوانده می‌شد و دانش‌آموزان گروه بندی می‌شدند. فرد بعدی پسرکی بود با چشمان مشکی‌، صورتی گرد‌، و پوستی روشن که روی صورتش لبخندی از جنس تعفن جای داشت. معلم با صدای بلند و رسا داد زد:
-تام ریدل!
پسرک با صورتی بی اعتنا و آری از هر احساساتی به سوی کلاه رفت. کلاه را روی سرش گذاشت، صدای کلاه در گوش هایش زمزمه کردند:

-آرام باش پسر! امم... استعداد خوبی در گول زدن داری... باهوشم هستی! اما فکر نکنم هیچ وقت جایت در ریونکلاو باشه... یه لکه ی بزرگ داخل روحت میبینم، تو خود خواهی.. پر قدرتی...

و بعد داد زد:

-اسلیترین!

مانند قبل دانش‌آموزان اسلایترین بلند شدند و جایی برای او در کنار خود باز کردند، اما هیچ کدام نمی‌دانستند کسی قرار است در کنارشان بنشیند کسی است که سال ها بعد قرار است او را لرد سیاه صدا کنند.


---
خوب نوشته بودی. موردی نمی‌بینم که بخوام بهش ایرادی بگیرم.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/2/14 0:55:11