خلاصه: به نظر میرسد که مروپ گانت و تام ریدل ماگل رابطهای برقرار کردهاند و هرچه به گذشته برمیگردیم، متوجه میشویم که به دلیل فشارهای بیش از حد سالازار اسلیترین و تغییراتی که میخواهد در زندگی مروپ ایجاد کند، مروپ تصمیم گرفته علیه جد بزرگوارش انتقام بگیرد.
---- - اینجوری نمیشه... باید کاری کرد. - اما چه کاری میشه کرد، خانوادهی مامان؟
مروپ این را خطاب به تمام خانوادهاش گفت، اگرچه جملهی اول را فقط لرد ولدمورت، پسرش، گفته بود، اما تمامی اعضای خانوادهی گانت سرشان را «سیریوس بلک گونه» از شومینههای آتشین تالار اسلیترین بیرون آورده بودند و با مروپ صحبت میکردند.
- بعد از کلی غیبت صغری و کبری برگشته، حالا چهارتا انگشتر که از اونور خانواده رسیده هم میخواد پس بگیره. - نه فقط این، بلکه میخواد منو بفرسته کمپ ترک اعتیاد! انگار من اعتیاد دارم! انگار نه انگار که هر وقت دلم بخواد میتونم این زهرماری رو بذارم زمین و دیگه تمام دقایق روز بهش فکر نکنم!
سالازار بعد از سالها برگشته بود و نهتنها وسایل جادویی سیاهش را نمیخواست به نوادگانش بدهد، بلکه میخواست در زندگی همهشان تغییر ایجاد کند. با زور میخواست به مروپ زبان ماری یاد بدهد و بارها با عصبانیت به او گفته بود که: «پسفردا میری مهمونی خانواده اصیلزاده، بهت میگن دخترم، بیا با این مار سر کوچهمون حرف بزن، و تو نمیتونی... آبروریزی میشه! دخترای خاندان بلک هر کدوم با یه حیوونی حرف میزنن. درستِ جواب نمیگیرن، ولی حرف که میزنن! »
- خب یعنی الان چیکار باید بکنم، خانوادهی مامان؟ - وقتشه از جد بزرگوارمون انتقام بگیریم... بهجای اینکه اونجوری که اون میخواد عوض بشی، اینجوری که ما (بقیهی مردهای خانواده) میخوایم عوض شو؛ با میکاپ خلیجی، چند دست از لباسهای خجالتآور و کریهی که ماگلها میپوشن، تام ریدل ماگل رو جذب خودت کن!
و اینگونه بود که مروپ گانت از دست دخالتهای یک مرد در زندگیاش، به کنترل چند مرد دیگر رسید... و پدرسالاری همچنان قدرتمند، مثل قطار هاگوارتز، پیش میتاخت.
مروپ، پس از اینکه دورهی میکاپ خلیجی را پیش یکی از استادان بزرگ گذراند، خودش را برای اغوا کردن تام ماگلی آماده کرد. سپس به مغازه رفت، تا چند دست از لباسهای خجالتآور و کریهی که ماگلها میپوشیدند تهیه کند. - اینا از گونیام زشتتره. کدوم مرد جنتلمنی با این لباسا اغوا میشه؟
بهرحال، پس از خریدن لباس و انجام آرایش مذکور، اولین تیرش را رها کرد. با قدمهای آهسته و کوچک، در حالی که لبش را گاز میگرفت، پیش تام ماگلی رفت که در میان دوستان ماگلیتر از خودش غوطه میخورد. - سلام تامِ خوشتیپِ مامان!
تام، با شنیدن صدای ظریف زنانهای که اسمش را صدا میزد، به گونهای برگشت که رگهای کوچک گردنش، از چندجا پاره شد. - سلام بانوی من! الان افتخار صحبت با چه کسی رو دارم؟ - مروپ... مروپ گانت. - و میتونم شما رو به یه دیت توی دشت شمشادا دعوت کنم؟
مروپ، با خندههای ریز، دستش را در دست تام گذاشت. - البته!
- جد بزرگوار مامان خیلی به مامان سخت میگیرن... آخه همش میگن مامان به عنوان سفیه حق نداره قاب آویزشونو ببره بازار سیاه و به بورگین صلح محاباتی کنه. اوه تامی، تو فقط درکم میکنی و میفهمی که مامان بخاطر داشتن یه قیم سختگیر چه حسی داره!
تام که چند شاخه شمشاد در کمرش فرو رفته بود و حس میکرد اصلا مکان مناسبی را برای دیت اولشان انتخاب نکردهاند، با انگشتان ظریفش اشکهای مروپ را پاک کرد. - عزیزم جدت گدایه! من مطمئنم به باسیلیسکش بیشتر از تو اهمیت میده. یه قاب آویز طلای عتیقه که این حرفارو نداره! تو بیا عیال من شو، من خودم چند صد عمارت، مزرعه پنبه و درشکه دارم که مهریهت میکنم تا ببری همشو صلح محاباتی کنی و عششش کنی! - اوا تامی، مرلین مرگم بده! نگو این حرفارو یه وقت یکی میشنوه! اگر جد بزرگوار بفهمن که من میخوام عیالت بشم چی؟
تام که از خندههای ریز ریز مروپ احساس غرور و مالکیت خاصی نسبت به نواده سالازار اسلیترین پیدا کرده بود، با اعتماد به نفس دست مروپ را در دستانش گرفت. - بذار بفهمه... مگه گناهه ژولیت من؟ اگرم بخواد محدودت کنه، با هم از هاگوارتز فرار میکنیم. تا سایه مرد سیس عقابیت رو بالای سرت داری غمت نباشه.
آنها با قلبی سراسر امید به آینده، از داخل شمشادها بیرون آمدند و در حالی که چند برگ شمشاد به موهایشان چسبیده بود و گردن تام نیز رژ لبی شده بود، با هم راهی کلاس زنگ بعدیشان یعنی کلاس مرور تاریخچهی جادوهای باستانی شدند.
اما چرا مروپ گانت باید کلاس مرور تاریخچهی جادوهای باستانی رو انتخاب کنه؟ مگه مروپ خودش چی کم داشت از اون تاریخ؟ هم خودش باستانی بود، هم عضو یکی از باستانیترین خاندانهای جادوگری، هم خون سبزِ جادوهای باستانی تو رگهاش جریان داشت، و هم خودش رسماً بخشی از همون تاریخ به حساب میاومد!
واقعیت اینه که هدف مروپ اصلاً و ابداً نشستن تو کلاس نبود. دلیل اصلی حضورش زیر نظر گرفتن تام ریدلِ ماگل بود؛ همونی که قاچاقی وارد هاگوارتز شده بود و بیهیچ مدرکی، تو کلاسهای جادوگری جا خوش کرده بود. حالا که جواب سؤال اول مشخص شد، نوبت سؤال دومه: اصلاً چرا مروپ که از لحاظ ژنتیکی طوری طراحی شده که با دیدن ماگلها فقط یاد غذای تشویقی برای باسیلیسکها میافته ، باید ماگلی رو زیر نظر بگیره، اونم نه برای کشتن، بلکه با نگاهی پر از تردید و حتی علاقه؟
جواب این سؤال به چیزی برمیگرده که چند وقتی بود در هاگوارتز جریان داشت. سالازار اسلیترین شخصاً مدیریت مدرسه رو بر عهده گرفته بود و مثل همیشه، همزمان با برنامهی آموزش فراگیر برای همهی دانشآموزان، یه پروژهی آموزشی ویژه و انحصاری هم برای مروپ راه انداخته بود؛ آموزشی خشن، سختگیرانه، و البته به سبک خود سالازار: با نیش، نه با نوش. اما چیزی که سالازار در نظر نگرفته بود، روح سرکش نوجوانیه. نتیجه این آموزشها، یهجور واکنش لجبازانهی مروپ بود که به این نتیجه رسیده بود اگر بخواد ضربهی واقعی رو به غرور سالازار بزنه، بهترین راه اینه که در هاگوارتز، درست زیر چشم جد خودش، با تنها ماگل حاضر در مدرسه وارد یه رابطهی عاطفی بشه.
همهچیز از لحظهای شروع شد که تام، برای بار اول، داوطلب شد با مروپ گانت پروژهی دونفرهی «مرور تاریخچهی جادوهای باستانی» را انجام دهد. هیچکس فکر نمیکرد این تصمیم ساده، آغاز یک فاجعه باشد.
اولین نفر، آستوریا گرینگرس بود که شک کرد. موقع عبور از کنار کتابخانه، صدای مروپ را شنید که با لحن عاشقانهای میگفت: –اگه تو توی قرون وسطی به دنیا میومدی، من حاضرم با یه اسب شاخدار فرار کنم...
و صدای تام را که با سردرگمی اما صداقتی عجیب پاسخ داد: –اوه... خب... باشه.
آستوریا با حالتی مبهوت وارد تالار شد. لبهایش میلرزید. –اونا... اونا دارن با هم تمرین جادوی محافظت از رابطه میکنن. با چاشنی ناز و نیشچشم.
بلا لسترنج که هنوز فکر میکرد مروپ بیشتر به عنکبوت علاقه داره تا انسان، خندید و گفت: –شایعهست. محاله. اون تام ریدله. آدمو با نگاهش به زهرمار تبدیل میکنه.
اما وقتی خود بلا نیم ساعت بعد وارد آشپزخانه شد و دید تام برای مروپ سوپ درست میکنه، یک لحظه دنیا دور سرش چرخید. –او داشت... براش هویج پوست میگرفت. با لبخند.
دلفی که تازه از جلسهی جلسهی تربیت جادویی برگشته بود، حرفها را شنید و با ناباوری سرش را تکان داد. –نه... نه... نه... این نمیتونه اتفاق بیفته. باید کاری کرد. الان فقط دارن با هم پروژه مینویسن، ولی میدونم. این چیزا همینطوری شروع میشن. اول پروژه. بعد نگاه. بعد اسم مستعار عاشقانه... بعد...
همه سکوت کرده بودند. حتی پیونز که معمولاً فقط در مورد گلابیهای آلوده حرف میزد، با نگرانی گفت: – اگه فردا دیدیم که مروپ عکس تام رو توی قاب قلب گذاشته، دیگه نمیتونیم کاری کنیم.
دلفی بلند شد، شالش را سفت به دور خودش پیچید و گفت: –من باید برم با رابستن حرف بزنم. قبل از اینکه دیر بشه.
و این، همان لحظهای بود که جریان به سمت فاجعه حرکت کرد...
- بکش! بیشتر بکش! - نمیشه! جواب نمیده! ما داریم میبازیم! - ناامید نشید! ما میتوانیم!
اعضای تالار اسلیترین، در حالیکه دو دسته شده بودند و تلاش میکردند تام ریدل و مروپ گانت را از هم جدا کنند، سر هم داد میزدند.
- مگه به خودشون چسب دوقلو زدن؟ ما چرا نمیتونیم اینا رو از هم جدا کنیم؟
با وجود پنجاه اسلیترینی که با تمام قوا در حال زور زدن بودند، لب و لوچهی این دو بزرگوار بیشتر از اینها در غلاف هم بود که بتوان جدایشان کرد. اعضا که دیگر خسته شده بودند روی زمین افتادند و دنبال اسید گشتند تا حداقل این مشکل را به روش دیگری حل کنند.
دلفی عصبانی شد. - بابا بسه دیگه! خسته شدیم! نگاه کنین! بچهی رابستن دچار بلوغ زودرس شده. نرخ زاد و ولد گروهمون به زیر ده درصد رسیده! دیگه هیچکس نمیخواد به جنس مخالف نزدیک بشه. من شبا کابوس میبینم که بخاطر شما دیگه واسم خواستگار نمیاد! دوربین رالیرول هر وقت میخواد با شما مصاحبه کنه باید جلوتون گلدون فتوشاپ کنه و علامت مثبت هیجده بذاره. نصف بینندههامونو از دست دادیم! رابستن انقدر شبا با صدای بلند آهنگ گوش داده که دیگه هیچی نمیشنوه! مگه نه رابستن؟ - چی؟ - کر شدی؟ - خودت خر شدن شدی! - دیدین؟
دلفی گمان میکرد که پس از این سخنرانی غرا، پدربزرگ و مادربزرگ بیآبرویش خجالت میکشند که باعث اینهمه اتفاق بد شدهاند و از هم جدا میشوند، اما متاسفانه آن دو درگیرتر از این حرفها بودند و داشتند برای مراحل بعدی ساخت بچه آماده میشدند. این شد که جمعیت به سرعت شروع به دویدن کرده و متفرق شدند. دلفی که دیگر نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند، به طرف سالن دوید تا با دیگر ارشد تالار، به نتیجهای برسد.
دلفی با عجله وارد سالن شد. نفسنفس میزد و دستهایش را بیقرار به هم میمالید. نگاهش آشفته بود، انگار صحنهای را دیده باشد که هنوز نتوانسته از ذهنش پاک کند. بیهدف به اطراف نگاه کرد و جام نوشیدنیاش را روی میز انداخت. سپس نشست و رو به رابستن گفت: –ما باید کاری بکنیم. این وضعیت قابل تحمل نیست... این رابطه، این نگاهها... حال همهمون رو بههم زده.
رابستن که آرامتر از دلفی به نظر میرسید، با صدایی محکم و خونسرد پاسخ داد: –خودت میدونی که این مدت همه سکوت کردن چون نمیخواستن دخالت کنن. ولی دیگه وقتشه. امروز قانونش رو وضع میکنیم. همه حاضر میشن. باید تموم بشه.
در همان لحظه، صدای باز شدن در به گوش رسید. مروپ گانت با نگاهی پر از شور و اشتیاق وارد شد و پشت سرش، تام ریدل آرام و بیتفاوت قدم برمیداشت. مروپ با همان نگاه خاصی که حال اطرافیان را دگرگون میکرد، به تام خیره شد و با صدایی آرام و پرشور گفت: –تامی... فقط یه نگاه کن... ببین چشمهام چطور با تو معنا پیدا میکنن...
تام، کمی سردرگم، فقط سری تکان داد. –من فقط اومدم یه لیوان چای بخورم...
اما دیگر دیر شده بود. نگاه آن دو، لبخندهای آرام اما پرمعنایشان، کافی بود تا دوباره یکی از اسلیترینیهایی که تازه وارد سالن شده بود، با چهرهای بههمریخته، دستش را جلوی دهانش بگیرد و به گوشهای برود تا حالش را بهتر کند. –لعنتی، نه دوباره! همین دیروز وسط جلسهی تمرین طلسمهای دفاعی بهم گل دادن... وسط مراسم تدفین گربهی تالار دست همو گرفتن...
صدای زمزمهها بیشتر شد. نارضایتی از دیوارهای تالار بالا میرفت و به سقف میکوبید. رابستن از جا بلند شد، نگاهی به دلفی انداخت و جدی گفت: –وقتشه. باید قانونش رو تصویب کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...» [پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
همه در اتاقی که برای تصویب قانون فراهم شده بود، حاضر شدند. رابستن به عنوان رئیس اصلی مجلس و دلفی به عنوان رئیس الکی مجلس در جایگاه خودشون نشسته بودن.
- همونطور که میدونین اینجا جمع شدیم تا یک قانون مهم رو برای تالارمون وضع کنیم. قانونی که میتونی معضلی که این مدت باهاش روبهرو بودیم رو ریشهکن کنه.
افراد حاضر در مجلس همگی یاد معضل ذکر شده افتادن و شروع کردن به بالا آوردن.
- وقتی بهت گفتن میشم که بلد نبودن میشی، همین هستن میشه دیگه. دیدن کنشون! همه وقتی حرف زدن شدی حالشون بد شدن شد... قرمهسبزیهای عزیزم! بابت همکار نوبم ازتون عذرخواهی کردن میشم. چیزی که خواستن میشد بهتون گفتن بشه، این بود که همونطور که دونستن میشین اینجا جمع شدن شدیم تا یک قانون مهم رو برای تالارمون وضع کردن بشیم. قانونی که تونستن میشه معضلی که این مدت باهاش روبهرو بودن میشیم رو ریشهکن کردن بشه... دلفی یه لحظه اون جام رو دادن شو بهم.
کسی توی مجلس نفهمید که رابستن چی گفت برای همین اتفاقی برای احوالشون نیفتاد.
- عشق کردن شدی؟ خب دوستان! جلوی هرکدوم از شما یک بچهباسیلیسک وجود داشتن میشه که زحمتشون رو مامانباسیلیسک کشیدن شده. وجود اونا برای این بودن میشه که اگه مخالف این قانون بودن میشین، شما رو به عنوان غذا خوردن بشن. کسی سوالی نداشتن میشه؟
ادوارد، یکی از بچهباسیلیسکها، رو به رابستن کرد. - من سوال داشتن میشم. من تو چه حالتی باید اینی که روبهروم بودن میشه رو خوردن بشم؟ - داری به چه زبونی حرف زدن میشی؟ درست حرف زدن کن! البته حواسم نبودن کرد که تو هنوز بچه بودن میشی. خب اشکالی نداشتن میشه، آبجی داداشات بهت جواب سوالت رو دادن بشن. خب رفتن بشیم سراغ اصل کار! رای گیری برای قانون جدید!
فردا
نقل قول:
طی جلسهی دیروز که بین همهی اسلیترینیها برگزار شد، قانونی جدید برای تالار وضع شد. این قانون با صددرصد رای آری، تصویب شد.
زین پس، مروپ گانت و تام ریدل، به دلیل داشتن عشقی بالا آورنده، حتی حق دیدن یکدیگر را هم ندارند.
از اونجایی که این تاپیک رو من دارم تاسیس میکنم پس میدونین که قرار نیست چیز عادیای باشه. البته باید بگم که ایدهی این تاپیک 99 درصدش برای سالازار اسلیترین عزیزمونه!
اسم تاپیک شاید ایدههایی بهتون داده باشه که قراره اینجا چه اتفاقاتی بیفته.
داستان از این قراره که ما میخوام اینجا "از آخر به اول" بریم. خفنه نه؟ تورومرلین خفن باشه! باشه؟
پس اولین پست هر سوژهای که زده میشه در اصل آخر داستان هست و هرکسی که میخواد ادامه بده باید پستش رو از یکجا شروع کنه و پایان پستش رو جوری در نظر بگیره که مربوط به اول پست قبلی بشه. تاپیک ادامهداره پس نمیخواد زیاد عقب برین. حتی میتونین چند ثانیه قبل از پست نفر قبلی رو بنویسین. همه چی دست خودتونه.
امیدوارم از فعالیتی که در این تاپیک انجام میدین، لذت ببرین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1405/2/20 19:06:51 ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1405/2/30 16:23:58