- خورشید هم
غروب کرد!
- دل من که روشنیش رو از خورشید نمیگیره ...
درست پشت سر پیرمرد، چند قدمی او متوقف شد. خوش نداشت نگاهش به لبخند خوشدلانهی او بیفتد.
- بعدشم مگه میشه توی این دلگیری
غروب، به چیزی جز اون فکر کرد؟
صورتش حسابی توی هم رفت. حتا لحن خرسند پیرمرد هم برایش منزجر کننده بود.
- بیخود بهونهی ساعت غروب رو نگیر! تو که خروسخون هم بیان سراغت همین جا واستادی.
پیرمرد اندکی درنگ کرد. از پشت سر هم میشد حس کرد که لبخند جدیدی روی لبخند همیشگیاش زده!
- البته!
به وضوح میشد هیجان زدگیش را در لحنش شنید؛ وقتی ادامه داد:
- بعد پشت سر گذاشتن یک شب تاریک، بالا خورشید ... الحق که صحنهی طلوع استعارهی کوچیک و قشنگی از لحظهی اومدنشه! توقع داری برای این همزمانی انتظار نکشم؟
- چیزی که من هیچ وقت نفهمیدم اینه: فرق این که توی چادرت منتظر واستی با این که تو ظل آفتاب و سرمای
یخبندون بیای سر جاده و عین کسی که به
صلیب کشیدنش بی حرکت زل بزنی به خط افق چیه؟! وگرنه انقدر انتظار بکش تا زیر پات علف سبز بشه!
خودش هم فورا فهمید دلیل این که پیرمرد این بار بر خلاف عادت معمولش با صدا خندید چیست.
- اون که سبز شده ... خوبم سبز شده.
خیره شد به
علفزاری که میانش ایستاده بودند ... باد میان سبزه و بوتهها میپیچید و آنها را به رقص در میآورد.
- آره! یه زمان این جا برّ و بیابونی بود برای خودش. و رشد این علفها که گذر زمان رو خوب نشون میده، نتونسته به تو بفهمونه که شاید وقتش رسیده باشه که از حماقت دست بکشی. که بفهمی بیخود منتظری!
پیرمرد برگشت. به چشمهای او خیره شد و این بار بدون آن لبخند همیشگی گفت:
- مگه تو از من ناامید شدی و دست کشیدی که من ناامید شم و دست بکشم؟
چیزی نمانده بود نگاه نافذش او را ذوب کند که قطرهای روی سرش چکید. سر بلند کرد و به آسمان خیره شد ...
قطره، نویدبخش آغاز بارانی سیلآسا بود.
- نمیخوای این بارونو بکنی بهونهی بعدی که منو بفرستی سمت چادرم؟
سرش را پایین آورد. خبری از
شیطان نبود. برگشت و دوباره به انتهای جاده خیره شد ... شاید باران نشانهای بود برای حفظ امید!
موسیقی مرتبط***
کلمات نفر بعد: دستمال - کهکشان - صیغلی - کوهنوردی - زرد - زنجبیل - آکواریوم