wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 02:43
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 15:05
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان


نگاه آبی آشنا

از زبان پطروس

با حالی گیج و چشمان نیمه بسته روی تخت افتاده ام. ناتان کنارم نشسته و با موچین کرم های کوچک را از داخل صورتم بیرون می کشد و با من حرف می زند.
"قبل از اینکه او را ببینم، از خون آشام ها نفرت داشتم. آن ها را موجوداتی می دیدم که تصور می کنند بالاتر از انسان ها هستند، فقط چون درد را واضح تر می بینند و می چشند."

سعی می کنم روی حرف هایش تمرکز کنم و نه آن موجودات پر پیچ و تاب که از گوشتم بیرون کشیده می شود.
"در او چه بود که حست را تغییر داد؟"

ناتان:
"غمی که می خواستم نگهبانش باشم."

مکث می کند و بعد موچین را کنار می گذارد و دستم را می گیرد.
"الان همان را اما ترکیب شده با خشم و کینه در تو می بینم و می خواهم از آن مراقبت کنم. به همین خاطر آمدم. آن موقع انسانی بودم که از یک خون آشام مراقبت کرد و در نهایت تبدیل به همان شد و حالا می خواهم خون آشامی باشم که از یک انسان مراقبت می کند و والدش می شود."

پاسخی نمی دهم و فقط به او نگاه می کنم. به چهره ای که این قدر شبیه لویست. وسوسه می شوم که دوباره وانمود کنم خود اوست، اما بعد میل دیگری بر من غالب می شود.
"آن خون آشام همراهت، گادفری…"

با به زبان آوردن نام او جوشش خشم را در سینه ام حس می کنم و صورتم در هم می رود.
"چرا آن شیطان را با خودت به اینجا آوردی؟"

چشمان ناتان کمی گشاد می شود.
"مشکل تو با گادفری چیست؟ اینکه او و خواهرت به هم علاقه دارند؟"

پوزخند دردناکی می زنم.
"علاقه؟ رزالی فقط در او چیزی را می بیند که خودش دوست دارد باشد، اما توانش را ندارد. و گادفری، او یک دریافت کننده است، یک انگل. احساسات و روح خواهرم را مصرف می کند، او را به یک گوشه می اندازد تا پر شود و دوباره آغاز می کند.

یک بار که رزالی را ترک کرده بود، خواهرم احساس پوچی می کرد. انگار به این باور رسیده بود که طالعش دادن خون و مراقبت از گادفریست. حتی سعی کرد خودش را نابود کند.

داشت بهتر می شد، اما آن شیطان دوباره ظاهر شد."

چیزی نمی گوید و ففط لب پایینش را گاز می گیرد و مشغول خوراندن داروهایم به من می شود. من مطیعانه می خورم و می گذارم خواب آلودگی ناشی از آن ها به من چیره شود.

ستارگان ریز و درشت در پهنه ی وسیع آسمان تاریک که جاده ای پیچان، کهکشان را کنار هم شکل داده اند. او، لوی جایی از آن ایستاده و من هم با فاصله ای مقابلش.

من:
"جرات نداری در عالم واقعیت به دیدارم بیایی و در رویا به سراغم آمده ای؟"

نگاه مغمومش را به من می دوزد. ادامه می دهم:
"می بینی به چه حالی افتاده ام؟ موجوداتی را به خانه ام راه داده ام که قسم خورده بودم از ذاتشان بیزار باشم و نابودشان کنم. خودم را خوار کرده ام. فقط چون ترسیده ام."

با گام هایی آهسته جلو می آید. در یک قدمی ام می ایستد و دستانم را می گیرد.
"لازم نیست بترسی. فقط بگذار ناتان تبدیلت کند."

من:
"نمی توانم شرم ناشی از آن را تحمل کنم."

لوی:
"فقط نباید بگذاری روی شانه هایت سنگینی کند. بگذار مثل امواج رودخانه تو را با خود ببرد."

من:
"به کجا؟ پیش تو و پیش پدرم؟

لوی، تو چرا ترکم کردی؟ مثل پدرم یک آرمان برای خودت ساخته بودی؟"

لوی:
"من فقط می خواستم بفهمم. کنار لرد سابیس، پایگذار آمالثورا و نوکتیرا باشم و درک کنم چه راه هایی می تواند برای رستگاری وجود داشته باشد."

من:
"او همه را، انسان و جادوگر، موش های آزمایشگاهی اش می بیند. و حالا تو هم مثل او شدی. نکند این بیماری را هم خودتان به جان ما انداخته اید؟"

لوی:
"بگذار ناتان از تو بنوشد و از او بنوش. بعد بیا پیشم."

رویش را برمی گرداند و دور می شود. صدایش می کنم:
"صبر کن، نرو. با من حرف بزن و نگذار بیدار شوم. نمی خواهم دوباره با آن کرم ها و ناتان رو به رو شوم و فکر کنم که کدام یک را باید انتخاب کنم. لوی! با تو هستم. نرو."

از خواب می پرم. با بدنی غرق در عرق. رزالی را می بینم که کنارم روی تخت نشسته. ناتان اینجا نیست. به کندی از جایم بلند می شوم و نفس زنان می گویم:
"خوب است که به دیدنم آمدی."

او از داخل یک کوزه برایم آب می ریزد و لیوان را به دستم می دهد. ابروهایش اندکی رو به بالا رفته اند و نگاهش نگران است.

من:
"چیزی شده؟ آن خون نوش پلید آزارت داده؟"

رزالی آب دهانش را قورت می دهد.
"پطروس، اتفاقی افتاده."

چیزی در سینه ام منقبض می شود.
"چه شده؟ به من بگو."

رزالی:
"من…"

دستانش را بالا می آورد و به حالت دعا مقابل سینه اش در هم گره می زند‌.
"...از گادفری بچه دار شده ام."

چیزی از معده ام، گلویم بالا می آید. دستم را روی دهانم فشار می دهم. کرم ها از سوراخ های داخل صورتم بیرون می لغزند و با بی قراری روی پوستم می خزند.
"تو… چه کار کردی، رزالی؟"

دستش را به سمتم دراز می کند و دست آزادم را می گیرد و با لحنی ملتمسانه:
"پطروس، خواهش می کنم کمکم کن. تو همیشه نمی گفتی هیچ بچه ای شرور و شیطانی نیست، حتی اگر ظاهرش عادی نباشد؟"

با شنیدن این حرف بندبند وجودم می لرزد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویم خارج می شود:
"مگر این بچه ظاهرش چه طور است؟"

لحظاتی مکث می کند، به من خیره می شود، با نگاهی نگران اما مصمم و بعد خم می شود و از سبد پایین پایش چیزی پیچیده در پارچه را برمی دارد و به سمت من می گیرد.

من خودم را جلو می کشم و به پایین نگاه می کنم و با دیدن یک کرم بزرگ سفید با چشمان درشت آبی که به من خیره شده، فریادی خفه از دهانم بیرون می زند. چند کرم از صورتم جدا می شوند و کرم بزرگ، بچه ی رزالی با اشتیاق سرش را جلو می آورد و با زبان صورتی اش آن ها را در هوا می گیرد و می بلعد و بعد صدایی راضی شبیه به یک نوزاد کوچک از خودش درمی آورد و حتی چیزی شبیه به لبخند روی شکاف دهانش می نشیند و دوباره در قنداقش در آغوش مادرش آرام می گیرد.

من دستانم را بالا می برم و روی سرم می گذارم.
"خدایان! این دیگر چه نفرینیست؟"

رزالی:
"این بچه ام است. خواهرزاده ات. خواهش می کنم نجاتش بده. به خاطر من. گادفری می خواهد او را نابود کند."

لحظاتی فقط بی حرکت در تخت می نشینم، در حالی که نفس های عمیق و کند می کشم و سعی دارم به خودم مسلط شوم. بعد از جایم بلند می شوم.
"با من بیا.‌ خودم تا دروازه ی آمالثورا همراهی ات می کنم. نزد پدر برو. او از تو و بچه مراقبت می کند."

رزالی لبخند می زند و چشمانش پر از اشک می شود.
"ممنونم، برادر."

با او به سمت درب معبد می رویم و داریم خارج می شویم که صدایی از پشت می گوید:
"پطروس! هیچ معلوم هست که داری چه کار می کنی؟"

برمی گردم و گادفری را می بینم که با چشمان وحشت زده و دهان باز به من خیره شده. نگاهم را تنگ می کنم و پوزخندی طعنه آمیز روانه اش می کنم.
"دارم بچه ات را از شر تو نجات می دهم."

گادفری سرش را ناباورانه تکان می دهد.
"پطروس! واقعا متوجه نیستی؟ این موجود بچه ی من و رزالی نیست. یکی از انگل های همین بیماریست که تا این حد بزرگ شده."

من با قاطعیت:
"او خواهرزاده ام است. در چشمان آبی اش این را می بینم."

گادفری:
"تو مریضی، حالت خوب نیست و نمی فهمی چه داری می گویی."

من:
"سعی نکن جلویم را بگیری، وگرنه دستور می دهم به تو حمله کنند. شاید بیمار باشم، اما همچنان راهب اعظم این معبدم."

و رو به رزالی می گویم:
"بیا برویم."

و از معبد خارج می شویم در حالی که گادفری دارد با وحشت می گوید:
"پطروس! این کار را نکن. آن انگل بزرگ را به آمالثورا نفرست. پطروس!"


کلمات نفر بعدی:
نوزاد
کرم
چشم
انگل
بیماری
تبدیل
حامله

افرادی که لایک کردند

پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:44
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: امروز ساعت 13:57
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پست‌ها: 4
آفلاین
کلمات: کاشی، سم، پنجره، حمام، اسکلت، وان، آب

صدای قدم‌های شتاب‌زده‌اش میان راهرو‌های قلعه هاگوارتز می‌پیچید. چهره‌اش عبوس و سرد بود اما حرکاتش نشان می‌داد از چیزی مضطرب است. لحظاتی بعد، رو به روی در حمام پسران ایستاد. در باز بود و جادوآموزان با پچ‌پچی مبهم پیوسته با صدای چک‌چک آب، بایکدیگر گفتگو می‌کردند. عده‌ای ترسیده و عده‌ای کنجکاو به نظر می‌رسیدند.

- بیرون! حالا!

جادوآموزان با دیدن چهره سرد استاد معجون‌ها در سایه در ورودی و صدای تهدیدآمیزش، به سرعت از حمام خارج شدند.

دوباره شروع به قدم‌ برداشتن کرد. شنل سیاه و بلندش بر روی زمین کشیده می‌شد. داخل یک وان لبریز شده از آب، پسری غوطه‌ور با صورتی ظریف و لاغر و ردای هاگوارتزی کاملا خیس دید. چشمانش بسته و قفسه سینه‌اش هیچ حرکتی نداشت.

به سرعت پسر سبک وزن را در آغوش گرفت و از وان بیرون کشید. او را روی کاشی‌های کف زمین خواباند. بلافاصله بر زمین کنار وان، بطری کوچک نقره‌ای رنگی را پیدا کرد. آن را در دست گرفت و به بینی‌ عقابی‌اش نزدیک کرد. بلافاصله بوی تلخ سم را حس کرد.
- بچه احم...

جمله‌اش را خورد. با وجود خشمی که در صدایش وجود داشت، کنار جسم خیس و بی‌حرکتش نشست. دست لاغر و اسکلت‌مانند ریگولوس را در دست گرفت و انگشتش را روی نبض سردش گذاشت. تپش ضعیف زندگی را حس کرد. با آنکه سعی می‌کرد پنهان کند اما نفس عمیقی کشید که نشان می‌داد خیالش کمی راحت شده است.

به سرعت چوبدستی‌اش را از داخل ردای سیاهش بیرون کشید و نوک آن را دقیقا بر جایی که معده قرار می‌گرفت، قرار داد. ورد‌های پیچیده‌ای را زمزمه کرد و لحظه‌ای بعد ریگولوس که به شدت سرفه می‌کرد و به سختی نفس می‌کشید، ماده‌ای سیاه‌رنگ به همراه مقدار زیادی آب از دهانش بیرون ریخت.

اسنیپ دوباره قاطعانه ایستاد و در سکوتی سرد به او نگاه کرد. ریگولوس وقتی نفسش کمی بالا آمد همان‌طور که رنگش به شدت پریده بود و چشمانش را از اسنیپ پنهان می‌کرد، گفت:
- متاسفم. نا... ناامید شده بودم.

مرد سیاه‌پوش نفس تندی کشید تا نارضایتی‌اش را نشان دهد.
- دفعه بعد که تصمیم گرفتی عین ترسوها رفتار کنی، بیرون از مدرسه انجامش بده تا مجبور نباشم مسئولیت خسته‌کننده نجاتت رو برعهده بگیرم.

با وجود لحن تندش، وقتی دید ریگولوس همچنان سرفه می‌کند، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا هوای تازه به داخل حمام بخارکرده بیاید و او بتواند بهتر نفس بکشد.

- از دم‌کرده زنجبیل برای عوارض مسمومیتت استفاده کن.

سپس، وقتی مطمئن شد که نفس‌های ریگولوس منظم‌تر شده است، از حمام خارج شد.


کلمات نفر بعد:
کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان

افرادی که لایک کردند

پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 17:39
تاریخ عضویت: 1404/08/10
تولد نقش: 1404/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:30
پست‌ها: 15
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده.

قبرهایی برای گناهکاران

در یک بار هستم. مه دود قلیان، سیگار، عود و انواع کشیدنی ها و بوکردنی های دیگر اطرافم را پر کرده. مایع کاکائوی غلیظ و داغ داخل جام را مانند سپری در میان دستانم گرفته ام و کمی حالت دفاعی دارم. اما حداقل الان کسی چندان حواسش به من نیست. پری های خشکی همگی به سکوی اجرا چشم دوخته اند. یک پری دریایی سابق پشت میکروفن ایستاده و می خواهد بخواند. در چشمانش غم هست، اما بر لبانش لبخند. می گویند چیزی در خشکی او را بیمار کرده و به زودی می میرد. اما او تاسفی ندارد. راضی است که اقیانوس را ترک کرده و برای خواندن به خشکی پا گذاشته.

او، هایده میکروفن را در میان دستانش می گیرد و شروع می کند به خواندن. با صدایی که انگار چون دستی داخل سینه فرو می رود و قلب را می کند و می برد به جایی دوردست. شاید خیلی بالا در آسمان. یا خیلی پایین در کف اقیانوس.

هایده می خواند، انگار مرثیه ای را، که برای مرگ خودش آماده کرده. چند نفر حالشان خراب می شود و به گریه می افتند. یک خرس سفید وارد می شود و دستمال به آن ها تعارف می کند. من با چشمانی گرد شده از جایم بالا می پرم، اما متوجه می شوم او فقط یک پری است که لباس خرس پوشیده. او بعد از پخش کردن دستمال ها روی سکو می رود و با حرکات ظریفی که در تناقض با هیکل درشتش است، شروع می کند به رقصیدن. هماهنگ با آوای سوزناک هایده. انگار که خرس هم دارد چیزی را از دست می دهد.

یک لحظه حس می کنم موهای تنم سیخ می شود. پشتم صاف می شود و جام کاکائوی داغ را به لب می برم و به سرعت یک قلپ می نوشم تا از فکر تاریکی که به ذهنم آمده، در امان بمانم. اما فقط زبان و گلویم می سوزد.

هایده دارد می خواند که 'این شد جزای نیکی' و من به این فکر می کنم که مرگ قریب الوقوع او جزای همان نیکی ای است که لوسین وارال در حق پریان کرده؟ آن تراشه های جهنمی داخل قلب؟

هایده می خواند 'گناه من شد برنده' و من فکر می کنم ما گناهکاریم که این خرده سنگ های شیطانی را بی آنکه لب به اعتراض بگشاییم، در قلبمان پذیرا می شویم؟


کلمات نفر بعدی:
کاشی
سَم
پنجره
حمام
اسکلت
وان
آب

افرادی که لایک کردند

پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 13:16
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 02:03
از: دستم حرص نخور!
پست‌ها: 404
داور دوئل، فروشنده
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک

امید نگاهی به آینه انداخت. کله‌ی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت می‌درخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا می‌کرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!

لستر با بی‌حوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟

کلمات بی‌معنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکس‌اش می‌گفت تا بخوابه وگرنه لولو می‌قولدش.

امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپه‌ها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.

و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تک‌درخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تک‌درخت می‌گریست.

و امید گم شده بود.

از دختر پرسید:
-خوبی؟

دختر آب دماغ آویزان به‌سان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!

لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگه‌م‌، می‌دونی؟

امید می‌دونست.
امید گم شده بود.

دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظه‌ای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.

و امید گم شده بود.
و این‌بار، دخترک هم.

___________
کلمات نفر بعد: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده

افرادی که لایک کردند

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 12:55
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 07:54
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پست‌ها: 311
تاریخ‌نگار دیوان جادوگران
آفلاین
کلمات:
صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ


- هالووینه!
- کوفت!
- ناراحتی که هالووینه؟

کوین دست از پریدن روی مبل و سر و صدا کردن برداشت و به قیافه عصبانی بانوی خانه خیره شد.

- ناراحت نیستم ولی از دست تو یکی عصبانیم! چرا همه جا جوراب آویزون کردی مگه کریسمسه؟
- مرلینو چی دیدی خانم؟ شاید بابانوئل گول خورد و اومد برامون توش کادو گژاشت.

کودک با ذوق خندید و پریدن را از سر گرفت. از وقتی لرد مالک خانه گریمولد شده بود هر کس و ناکسی به راحتی می توانست وارد آنجا شود و رفت و آمد کند. بانو بلک هم بس که داد و بیداد کرده حنجره اش از بین رفته بود و دیگر توانایی جیغ کشیدن نداشت. برای همین خیلی عادی با ملت گفتگو می کرد.
- واقعا این حجم از سرخوشی و امیدواریت رو درک نمیکنم بچه.
- اشکال نداره. امید رو نباید درک کرد باید باور کرد. همیشه همه چیژ درشت می‌شه و اتفاقا به خوبی پیش میره. بابانوئل هم بخشنده‌ شت. مطمئنم حتی تو هالووینم کادو میده.‌
- به این روحیه‌ای که داری افتخار می کنم.

مکالمه همانجا تمام شد. کوین تا آخر شب به پریدن ادامه داد و بعد سراغ جمع کردن شکلات و آبنبات های لوبیایی شکل و برتی باتز رفت و بانو بلک هم درون تابلو نشست و به فضای تزئین شده خانه خیره شد. با وجود اینکه خیلی چیزها درست به نظر نمی رسید ولی بارقه امید در دلش خاموش نشده بود و حتی او هم کمی... فقط کمی امید داشت وسط هالووین بابانوئل را ببیند. بابانوئلی که شادی و عشق می آورد و کابوس شب های قبل کریسمس را از بین می برد.

----
نیمه های شب

- اوخ کمرم!

پیرمردی با شدت زیاد از شومینه به وسط اتاق پرتاب شد.
- اینجا دیگه کجاست؟ فکر کنم پیری فشار آورده اشتباه اومدم. عه اونا چین اونجا!؟

چشمان کم‌سوی دامبلدور آسمانی، به جوراب های پشمی ای افتاد که کوین به در و دیوار آویزان کرده بود. با احتیاط جلو رفت و این بار چشمش به آبنبات های لیمویی روی میز افتاد. چون کوین از آبنبات لیمویی بدش می آمد، آنها را سوا کرده و روی میز گذاشته بود تا بچه ویزلی ها بعد از بازگشتن بخورند. دامبلدور هم که عاشق جوراب و آبنبات.
- آخجون چه جای خوبی فکر کنم همینجا بمونم.

درست بود که بابانوئل نیامد ولی هدیه ارزشمندی را برای محفلی ها و جادوگران فرستاد. هدیه ای که کمابیش خود بانو بلک را هم خوشحال کرد.
و اینگونه شد که امیدهای واهی دست سرنوشت را گرفتند تا اتفاقات شادی را رغم بزنند و خانه گریمولد را تبدیل به همانجایی کنند که بود.


کلمات نفر بعد:

توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 03:46
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 13:31
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پست‌ها: 89
مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: مسموم - زهر - عقرب - مار - برکه - غار - راز و نیاز


- عقرب زلف کجت با قمر قرینه... تا قمر در عقربه کار ما چنینه... کیه کیه در می‌زنه، من دلم می‌لرزه؟ درو با لنگر می‌زنه، من دلم می‌لرزه!

- زهر مار! هی در میزنه... لنگر میزنه ... قمر تو عقرب می‌زنه چمدونم غلام به قنبر میزنه! سرمونو بردی از بس زیر آواز زدی هی! چته انقدر سرخوشی؟

- این چه عادت مسمومیه که تا از یکی یه ذره شادی می‌بینین یه برچسب سرخوش بهش می‌زنین؟! یعنی هیشکی حق نداره بخشی از روزش رو با حال خوب سپری کنه؟! حتما باید صبح تا شب افسرده باشیم؟

- کسی نگفت صبح تا شب افسرده باشید جناب. ولی صبح تا شب آواز خوندنم فعکر نکنم کسی بتونه تحمل کنه! هر وقت واسه خودت تو غار زندگی کردی هر وقت و هر چقدر خواستی آواز بخون. ولی الان اگر احیانا خبر نداری باید بگم که در جریان باشی فعلا ما آدما متمدن هستیم و به صورت جمعی زندگی می‌کنیم و به گوش و مغز اطرایانمون تجاوز نمی‌کنیم! بعدشم ... همون شاه شهیدی که این تصنیف شاد و شنگول رو گفته، هر روز با یه آدم جدید راز و نیاز نی‌کرده که انقدر سروتونین و دوپامین برای سرخوشی داشته. تو از کجا میاری؟! اون حرمسراش انقدری جمعیت داشته که هر بار کسی در بزنه، راست راستی واسش سوال شه که یعنی کدوم دلبر سیبیلومه؟ و دلش بلرزه! تویی که تو زندگیت یه پارتنر نیم بند لانگ دیستنس هم نداشتی کی میخواد در بزنه دلت بلرزه؟

- پیله کردی به شعر ناصرالدین ها! یه چی دیگه بخونم حله؟ عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه قهرت پر پرش کرد حالا یک یک تو برکه ماهیا اشک میریزند چک چک چک تو برکه

- من آخر منشا امید به زندگی بالای توی یه لا قبا رو نفهمیدم.


***


کلمات نفر بعد:

صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 5 آبان 1404 17:58
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 15:05
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: دستمال - کهکشان - صیقلی - کوهنوردی- زرد - زنجبیل - آکواریوم


می میراند و زنده می کند

کوه های سر به فلک کشیده در انتهای جنگلی در منطقه ی مرزی بین آمالثورا و نوکتیرا. سابیس که طوری در یک شیب تند به سمت بالا می رود که انگار جاذبه بر او تاثیری ندارد. مهتاب صورت رنگ پریده ی او را کمی روشن کرده و اندکی شادی در چشمان همیشه غمناکش دیده می شود.
"کوهنوردی. همیشه حالم را بهتر می کند."

و بعد همان طور که به مسیرش ادامه می دهد، کمی اخم هایش در هم می رود.
"قبلا این خودم بودم که خودم را در قلعه ام حبس می کردم، چون احساس عدم تعلق داشتم، به دنیایی که با دستان خودم خلق شده بود. اما حالا این مالخازار است که چنین می کند. مساله فقط احساس مالکیتش نیست، انگار تصور می کند بیرون از قلعه خطری مرا تهدید می کند. آیا نگران شیفتگی بیمارگونه ی مخلوقات به خالقشان است؟

آاا، بله. او شاهدش بوده. در تمام این سال ها. در نوکتیرا."

به یک چشمه می رسد. روزنه ای در پیکره ی کوه، که آب از آن بیرون می تراود. مثل قلبی که در حال خونریزی باشد. کنارش می نشیند و دست در آب می برد و صورتش را خیس می کند.
"مالخازار، تو می خواهی من یک ماهی در آکواریوم باشم، نه اقیانوس. آن گونه زنده می مانم. اما فقط به چشم تو."

دستمالی از جیب ردایش درمی آورد و گلبرگ های خشک شده ی داخلش را نگاه می کند.
"اما این قلبم را نوازش می کند که مرا می خواهی، نه چون خالقت هستم. بله، خودت این طور می گویی، ولی این فقط برای تو یک بهانه است. تو می خواهی از غمی که در چشم هایم خانه کرده، مراقبت کنی. حتی اگر مسری باشد."

نگاهش به یک قارچ زرد رنگ که کنار چشمه روییده، می افتد. لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.
"چه خوب است که تو را اینجا می بینم، دوست کوچکم. بیا و به بطری خون این خون آشام طعم خورشید را ببخش."

و بطری پر از خون را از زیر ردایش در می آورد و چوب پنبه اش را برمی دارد و بعد قارچ را می چیند و داخل بطری فرو می کند و خون را به آهستگی و جرعه جرعه می نوشد.
"آاا، فرح بخش است این طعم تند زنجبیل گونه. به خون روح می بخشد."

و نگاهش را به آسمان و ستاره های دوردست می دوزد.
"درخششی که غم را نمی شوید، اما صیقلی می کند. کهکشانی که در خواب می بینم. ممکن است قبلا آنجا بوده باشم؟"

و همان طور که در فکر فرو رفته، ناگهان سوزشی را در گلویش حس می کند و به سرفه می افتد. گونه هایش کم کم سرخ و داغ می شوند و خون از گلویش بالا می آید و از دهانش بیرون می ریزد.
"آن قارچ… سمی بود!"

و همان طور که دارد سرفه می کند، ناگهان کسی از میان تاریکی در برابرش ظاهر می شود. این مالخازار است که با چشمان گشاد شده به او خیره شده. سابیس سعی می کند لبخند بزند و بعد دستش را بالا می گیرد و با صدایی گرفته می گوید:
"چیزی نیست. فقط اینکه در آرامش طبیعت غرق شده بودم و او خواست آن رویش را هم به من یادآوری کند."


کلمات نفر بعدی:
مسموم
زهر
عقرب
مار
برکه
غار
راز و نیاز

افرادی که لایک کردند

پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1404 01:15
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 13:31
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پست‌ها: 89
مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
- خورشید هم غروب کرد!

- دل من که روشنیش رو از خورشید نمی‌گیره ...

درست پشت سر پیرمرد، چند قدمی او متوقف شد. خوش نداشت نگاهش به لبخند خوشدلانه‌ی او بیفتد.

- بعدشم مگه میشه توی این دلگیری غروب، به چیزی جز اون فکر کرد؟

صورتش حسابی توی هم رفت. حتا لحن خرسند پیرمرد هم برایش منزجر کننده بود.

- بیخود بهونه‌ی ساعت غروب رو نگیر! تو که خروسخون هم بیان سراغت همین جا واستادی.

پیرمرد اندکی درنگ کرد. از پشت سر هم می‌شد حس کرد که لبخند جدیدی روی لبخند همیشگی‌اش زده!

- البته!

به وضوح می‌شد هیجان زدگیش را در لحنش شنید؛ وقتی ادامه داد:

- بعد پشت سر گذاشتن یک شب تاریک، بالا خورشید ... الحق که صحنه‌ی طلوع استعاره‌ی کوچیک و قشنگی از لحظه‌ی اومدنشه! توقع داری برای این همزمانی انتظار نکشم؟

- چیزی که من هیچ وقت نفهمیدم اینه: فرق این که توی چادرت منتظر واستی با این که تو ظل آفتاب و سرمای یخ‌بندون بیای سر جاده و عین کسی که به صلیب کشیدنش بی حرکت زل بزنی به خط افق چیه؟! وگرنه انقدر انتظار بکش تا زیر پات علف سبز بشه!

خودش هم فورا فهمید دلیل این که پیرمرد این بار بر خلاف عادت معمولش با صدا خندید چیست.

- اون که سبز شده ... خوبم سبز شده.

خیره شد به علف‌زاری که میانش ایستاده بودند ... باد میان سبزه و بوته‌ها می‌پیچید و آن‌ها را به رقص در می‌آورد.

- آره! یه زمان این جا برّ و بیابونی بود برای خودش. و رشد این علف‌ها که گذر زمان رو خوب نشون میده، نتونسته به تو بفهمونه که شاید وقتش رسیده باشه که از حماقت دست بکشی. که بفهمی بیخود منتظری!

پیرمرد برگشت. به چشم‌های او خیره شد و این بار بدون آن لبخند همیشگی گفت:

- مگه تو از من ناامید شدی و دست کشیدی که من ناامید شم و دست بکشم؟

چیزی نمانده بود نگاه نافذش او را ذوب کند که قطره‌ای روی سرش چکید. سر بلند کرد و به آسمان خیره شد ... قطره، نویدبخش آغاز بارانی سیل‌آسا بود.

- نمی‌خوای این بارونو بکنی بهونه‌ی بعدی که منو بفرستی سمت چادرم؟

سرش را پایین آورد. خبری از شیطان نبود. برگشت و دوباره به انتهای جاده خیره شد ... شاید باران نشانه‌ای بود برای حفظ امید!


موسیقی مرتبط

***


کلمات نفر بعد: دستمال - کهکشان - صیغلی - کوهنوردی - زرد - زنجبیل - آکواریوم

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 23:57
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 15:05
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: ترسناک، بلندی، جوجه، ماگ، حسادت، فرشته، نالان.


نوای جوجه ی کرک آلود

از زبان ناتان:

جیک جیک می کند و به آن بال های ظریف و کوچکش تکانی می دهد و طاقچه را با آن پاهای کوچکش به سرعت طی می کند و روی دستم می پرد و با حالتی اعتراض آمیز به آن نوک می زند. لبخند می زنم و سر پوشیده از کرک های زردش را نوازش می کنم.
"جوجه ی قشنگم! نباید حسادت کنی. بگذار برای کبوترها هم دانه بپاشم."

جوجه از دستم بالا می رود و روی شانه ام می نشیند و آرام می گیرد. مشغول پاشیدن دانه ها می شوم و در همین لحظه کسی در می زند و وارد می شود. او پطروس است. با قامت افراشته و موهای بلند طلایی و مجعدش که صورتش را قاب گرفته اند و او را به سان فرشته ای باشکوه کرده اند. اما من در نگاه چشمان آبی اش لرزشی می بینم که باعث می شود حس کنم او مثل جوجه ی نشسته بر شانه ام به مراقبت نیاز دارد.

با دستم اشاره می کنم که بر صندلی پشت میز دایره ای کوچک بنشیند و خودم هم مقابلش می نشینم و از قوری برایش چای می ریزم در ماگ و به دستش می دهم. او در حالی که چهره اش حتی شکننده تر از قبل به نظر می رسد، به آهستگی شروع می کند به نوشیدن.
"ناتان، باید چیزهایی به تو بگویم."

با دستم جوجه را نوازش می کنم، اما با نگاهم پطروس را. هنوز آن کدورت تار خاکستری بین ما هست. اما فقط این نیست که دورم می کند از او. ترسناک است که به او نزدیک شوم و بعد شاهد این باشم که مثل لرد آریل کم کم از دستم برود و مرگ او را در آغوش بگیرد. یا مثل گادفری که آن طور بر بلندی نیستی قدم برمی دارد و هر آن ممکن است بلغزد و من نمی توانم دستش را بگیرم.

پطروس نگاه نوازشگر من را حس می کند و چشمانش از نگاهم می لغزد به دستم و انگار حس می کند که من به جای جوجه دارم قلبش را نوازش می کنم. رطوبتی در آبی چشمانش می نشیند و دستش را به سمتم می آورد، اما آن را نزدیک انگشتانم متوقف می کند. انگار هنوز سدی هست که نمی تواند از آن عبور کند.
"ناتان، می دانی، اولین بار که نگاهم به تو افتاد، خواستم تو را نگه دارم نزد خودم، به جای لوی که ترکم کرده بود. می خواستم روحت را در صندوقچه ای مراقبت کنم و نگذارم از کفم بروی. حالا تو را نگه داشته ام، نه به جای او، بلکه فقط چون نمی خواهم از دستت بدهم. بودن در کنار گادفری تو را به کام مرگ می کشاند. می فهمی؟"

و چشمان آبی روشنش را با نگرانی به چشمان زمردی ام می دوزد. من لحظاتی به دست او که روی میز است، نگاه می کنم و بعد سرم را بالا می آورم و با صدایی که سرد است، اما نه مثل زمستان بلکه پاییز، پاسخ می دهم:
"نه، نمی فهمم."

جوجه‌ صدایی نالان درمی آورد و از شانه ام پایین می لغزد و به سمت قوری داغ می دود. من فورا او را می گیرم و آن را روی قفسه ی سینه ام، بر قلبم می گذارم. و با لحنی دردآلود می گویم:
"شاید هم می فهمم، پطروس. چون تو به یادم آوردی که چگونه ملتمسانه به لرد آریل نگاه می کردم تا به سمت مرگ نرود. اما التماس هایم بی فایده بود. من…"

جوجه را به سمت لب هایم می برم و می بوسم.
"من نمی خواهم تو آنچه بر سرم رفت را تجربه کنی. برای همین است که تا به حال نزد گادفری نرفته ام. نه چون تو مرا اینجا زندانی کرده ای و نمی توانم بگریزم."


کلمات نفر بعدی:
غروب
طلوع
علفزار
قطره
یخ
شیطان
صلیب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 22:50
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 07:54
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پست‌ها: 311
تاریخ‌نگار دیوان جادوگران
آفلاین
کلمات نفر بعدی: تخت شیشه ای آویز شمارش لحظات شکنجه بار کابوس
سوژه: امید


کوین از صبح زود با سر و صدای عجیبی توی راهروهای هاگوارتز می‌دوید. همه چیز برای غافلگیری آماده بود. یک کیک کج و معوج، چند شیشه شیر خالی، و یک هدیه‌ی خیلی ویژه. وقتی ساعت تولد رسید، در اتاق گادفری را با لگد باز کرد و خودش را روی تخت او انداخت.

- هاپی بیرش دی لرد دندون‌ تیییژ!

گادفری نیمه‌بیدار، با چشمان کهربایی‌اش به آشفتگی نگاه کرد. وسط اتاق، کیکی قرار داشت که یک تکه شیشه‌ از میانش بیرون زده بود. بالای سرش هم یک آویز می‌لرزید، چیزی شبیه بطری‌های شیر که کوین با نخ به سقف بسته بود.
کودک با ذوق شروع به شمارش شمع‌ها کرد:
- یک… دو… شه… هشت... آخ یادم نمیاد بقیه شو! خب همینه دیگه، بیشت‌ و‌ هژار تا!

بعد با ذوق دور اتاق چرخید.
- امروژ باید لحژات خوب داشته باشی! دیگه خبری از شبای شکنجه بار و کابوش های خون‌آشامی نیشت! فقط کیک و شادی و کادوئه!

و جعبه‌ی کوچکی را جلو برد. گادفری که آن را باز کرد و دندان مصنوعی براق را دید.
- اوه ممنونم کوین.
- وقتی خشته شدی اژ گاژ گرفتن، اینو بژار تا مشل آدم معمولیا دیده بشی! خیلی هم خفنه!

برای چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد. بعد لبخند محوی روی لبان گادفری نشست. به نظر می رسید خیلی هم از هدیه بدش نیامده و همین باعث می شد کوین به سلیقه خودش در انتخاب هدیه امیدوار شود و همراه گادفری لبخند بزند.

گادفری عزیز تولدت مبارک. امیدوارم تو سال جدید تولدت بتونی چیزای جالبی رو کشف کنی به آرزوهای زیبات برسی.




کلمات نفر بعد: ترسناک، بلندی، جوجه، ماگ، حسادت، فرشته، نالان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟