جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: رنج، عذاب، ظلم، نفرت، بادگیر، شلاق، ضیافت.

بی آنکه بدانی

آن را نوشیده بودم تا درونم آرام بگیرد.
روحم در هم گره می خورد هر زمان که به این مکان می آمدم. عبادتگاهی در میان طوفان. مزین به بادگیرهایی عظیم و نامرئی که توسط جادوگران بر فرازش استوار شده. در داخل همه چیز آرام است. انسان و خون آشام در برابر مجسمه های قدیسین زانو زده اند و دعا می خوانند. و در بیرون جهنمی از بادهای افسار گسیخته برقرار است.
گاه به این فکر می کنم چه می شود اگر بادگیرها از کار بیفتند. عبادت کنندگان به هوا بلند می شوند و هر کدام به سویی به پرواز درمی آیند یا خدایانشان آن ها را می گیرند؟

آن معجون را نوشیده بودم تا تهوعم را از بین ببرم، اما حالا دارم با عوارض آن دست و پنجه نرم می کنم. دست ها و پاهایم، سرم، مغزم دارد خواب می رود و من از ترس اینکه به خوابی ابدی فرو نروم، در پناه یک ستون نزدیک عبادتگاه ایستاده ام تا کمی از طوفان را استنشاق کنم و روحم را بیدار نگه دارم.

هر از چند گاه سرم را از محدوده ی امن بیرون می آورم و باد تند مثل شلاق بر صورتم می خورد و من در خودم جمع می شوم و دستم را روی پوست سوزانم می گذارم.
ناگهان این جمله در ذهنم پدیدار می شود:
رنجی که بیدار می کند.

دوباره نگاهم را با احتیاط سمت عبادتگران می چرخانم. دعا در دل طوفان، اما بدون لمس آن. انگار هم دارند به آن عشق می ورزند و هم نفرت. آیا او نمادی از خدایانشان است؟
آه، این جمله کفر است. مگر نمی گویند آنکه قربانی می شود چه بنده و چه معبود، تنها از روی عشق است؟

و عبادتگران خون آشام. آن ها هم خدایان انسان ها هستند، اما مثل این مجسمه ها در برابر بنده هایشان نمی ایستند تا عبادت شوند. آن ها در خفا عبادت می شوند. شاید انسان ها همین حالا در حالی که زانو زده اند و چشمانشان را بسته اند، دارند در درونشان این خون آشام ها را ذکر می گویند.
و این خون آشام ها، گاه غرق در پرستش قدیسین درگذشته اند و گاه در مرداب خدایی شان دست و پا می زنند.

کمی احساس تهوع می کنم، انگار حتی آن معجون هم نتوانسته کاملا کارساز باشد. البته جادوگر سازنده اش به من گفت باید بی حرکت بمانم و چندان فکر نکنم، وگرنه معجون هم پاسخگو نیست. و من به او گوش نکردم.
اما همه چیز رو به راه است. این تهوع مرا زخم نمی زند، اگر بی حسی ناشی از معجون چنین نکند.

با بودن در اینجا به خودم ظلم می کنم. اما انگار این برایم تبدیل به عادت شده که قبل از هر ضیافت به عبادتگاه طوفان بیایم. شاید عبادت من همین است. چنگ زده به ستون. در حال جنگ با تهوع و بی حسی. و تماشای چهره های آرام عبادتگران در دل طوفان.

گفتم برایم عادت شده که قبل از ضیافت به اینجا بیایم؟ آه، نه. فقط این نیست. عذاب هم هست. و تسکین. همان ها که در خون نوشی می لولند. گاه با هیبتی ترسناک و گاه آن قدر نرم که می کشد، بی آن که بدانی.


کلمات نفر بعدی:
یخ
آتش
تسبیح
صلیب
محراب
دعا
گور
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 10:13
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
کلمات فعلی : مضحک ، خزعبلات ، برف ، سیانور ، کلاویه ، معجون ، وجود
سوژه: امید

چه مضحک! "زمین می‌تواند دلیل پرواز باشد!" من از کلاویه و پدال و این چیزها سر در نمی‌آورم؛ اما پیانو زدن این پسرک‌...آخ سرم، لعنتی!

مگر معجون‌های مسکنی که می‌خورم، سیانور یا زهری دیگرند که کلیه‌ام این‌چنین به آن‌ها واکنش نشان می‌دهد؟

چه باد تندی! بانو آیلین حسابی دلخور خواهد شد؛ اگر بفهمد پس از بهبود مرضم، باز هم در این سرما ایستاده‌ام.

چرا آن خزعبلات رهایم نمی‌کنند؟ عزیمت گل‌ها بغض باغ نیست؛ همیشه می‌توان از نو آغاز کرد و... برف!

به قول بانو آیلین، زمین رخت سفید بر تن کرده تا اوج زیبایی‌اش را به رخ بکشد.

اما چه سود؟ برف زندگی هیچ‌کس را نجات نداده و موسیقی‌ هرگز کسی را از لبه‌ی پرتگاه کنار نکشیده.

سرد است! چه دل خوشی دارد صاحب این مغازه‌ی غذای ژاپنی! یک دقیقه‌ی تمام شادکامی برای سراسر زندگی یک انسان کافیست؟ یک دقیقه شادکامی سال‌ها رنج و عذاب وجود را جبران می‌کند؟


چه‌قدر ابلهم! چرا باید لبخند یک رهگذر دلم را شاد کند؟ شاید هم حق با آن‌ها باشد که می‌گویند...نه!

سرم دارد می‌ترکد، کلیه‌هایم نیز با یکدیگر دست به یکی کرده‌اند تا زجرم دهند. این چیزها مهم نیستند...بعدا به آن‌ها فکر می‌کنم؛ الان باید خودم را به خانه برسانم.

کلمات نفر بعد: رنج، عذاب، ظلم، نفرت، بادگیر، شلاق، ضیافت.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی : مملو ، اشتیاق ، پرتو ، مقدس ، رهسپار ، رودخانه ، غبار
سوژه : امید

گرد و غبارها، روی کفش‌های کثیف، هربار که خیسی دستمالِ نم‌دارِ یک‌بار مصرفی که چندبار استفاده شده است را روی خود حس می‌کردند، خیزش می‌کردند و درون ریه‌های مردِ پینه‌دوز جای خوش می‌کردند.
و البته که این جای خوش کردن‌ها، جالب نبودند. هر بار باعث سرفه‌اش می‌شدند. و با هر سرفه، حسی سراغش می‌آمد که در گوشش زمزمه می‌کرد. زمزمه‌ای که انگار، آخرین صداییست که می‌شنود.
شاید هم همان‌طور که مشغول کفاشی و پینه‌دوزی بود و همان‌طور که سرفه می‌کرد، کفِ کارگاه کفاشی‌اش جان می‌داد و به خوابی ابدی و عمیق فرو می‌رفت، خوابی که فقط همان ذره‌های ریز قادر به شکستن آن هستند.
پرتوی نورِ طلایی خورشید که از تک پنجره‌ی کارگاه که به پنجره‌های زندان می‌مانِست، وارد می‌شد و به ذره‌ها می‌خورد، گرد و غبارها را حتی بیشتر به رخ پیرمرد می‌کشید.

هوای لندن حال او را به‌هم می‌زد. با اینکه آسمان آبی بود و ابرها درحال رفت و آمد از این سو به آن سو بودند و همه‌چیز خوش و خرم بود، باز هم، هوای همیشگی را نداشت.
و فقط هوا نبود که او را وادار به استفراغ می‌کرد، بلکه حال و هوا نیز در همه‌ی این‌ها دخیل بود.
زندگی‌ای شهری، شلوغ، به دور از زندگی‌ای که همیشه می‌خواست. در واقع، کیلومترها دورتر.
دورتر از آن کلبه‌ی خیالیِ چوبی کوچکی که در روستایی ناشناخته و تقریباََ خالی واقع بود و این روستای ناشناخته، قلبِ پیرمرد بود.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد در آن لحظه، در آن مکان باشد.
فکر می‌کرد، درس‌هایش را که تمام کند، دور دنیا را سفر می‌کند و کتاب می‌خواند و تمام زندگی‌هایی که تا به حال نصیبش نشده بودند را تجربه می‌کند. اما خب، این‌طور نشد.
آرزویش هم این نبود، مغازه‌ای نقلی در کوچه‌ای بن بست که تنها آدم‌هایی که در آن می‌رفتند و می‌آمدند، کت و شلوار به تن داشتند، گه‌گاهی به سیگار برگشان پُکی می‌زدند و با نگاهِ از بالا به پایینشان، از پیرمرد درخواست واکس زدنِ کفش‌های مجلل‌شان را داشتند.

با وجود تمام این‌ها، هنوز هم در وجودش، چیزی را حس می‌کرد. چیزی که اگرچه کم‌رنگ تر شده بود، اما هنوز هم، کاملاََ ناپدید نشده بود. و آن چیز، دقیقاََ همان احساسی بود که تا الان او را زنده نگه داشته بود. همان عاملی که، نگذاشته بود پیرمرد با استنشاق ذره‌ها، بمیرد. و آن، اشتیاق بود.
نور بود.
امید بود.
همان رودخانه‌ای بود که مَرد، تمام زندگی‌اش می‌خواست آن را از نزدیک ببیند.
ببیند که ماهی‌های قرمز و ریزه میزه‌ی آنجا، چگونه از درون آب به بالا می‌پرند و باز، دوباره، به همان جایی که بهش تعلق دارند، آب، بر می‌گردند.
و بله، او مملو از همین حس‌های کوچک و مقدسی که نمی‌توان برای آن‌ها اسمی گذاشت و هیچ‌کس هم با وجود اهمیت بسیارشان، به آن‌ها بهایی نمی‌دهند، بود.

به همان زودی شب شد. مردِ کفاش شب‌ها را دوست داشت. حداقل‌اش این بود که نمی‌تواند ذره‌های کذایی را ببیند.
شب‌ها را دوست داشت، چون می‌دانست همه‌جا خلوت است. به دور از شلوغی و زندگی شهری و سر و صدا و همهمه.
حالا، او هم می‌توانست کمی از کفاش بودن مرخصی بگیرد و فقط آدم باشد. بله، فقط یک آدم.
رختِ خوابش را می‌اندازد و به خواب فرو می‌رود و خوابی عجیب می‌بیند. درست است، او فقط یک آدم است. و آدم‌ها هم، جدا از مشغله‌ی کاری و کفاشی و پینه‌دوزیِ خود، زندگی‌ای داشتند و می‌توانستند؛ دور دنیا سفر کنند، کتاب بخوانند، داستان بنویسند، ورزش کنند، بوی چمن‌های خیس را استشمام کنند و حتی خواب ببینند. و پیش از آن‌که خواب، آرام پلک‌هایش را ببندد، در دلش گذشت که شاید فردا، وقتِ رفتن باشد.
وقت آن‌که کفش‌های کهنه‌اش را به پا کند و آرام، بی‌صدا، رهسپارِ رودخانه‌ای شود که تمام این سال‌ها در دلش جاری بود.شاید فردا آخرین وقت آن بود که تمام ذرات وجودش را، فدای آن رودخانه‌ کند.

کلمات نفر بعدی : مضحک ، خزعبلات ، برف ، سیانور ، کلاویه ، معجون ، وجود
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:تردید، اصالت، گوشواره، طلسم، لرزش، افتخار، سال‌خورده
هوای دالان‌های سنگی هاگوارتز آن شب بوی باران کهنه و رازهای سال‌خورده می‌داد؛ بویی آمیخته به رطوبتِ دیوارهای باستانی، گردِ خاطرات مدفون و زمزمه‌های فراموش‌شده‌ای که قرن‌ها در خلل و فرج سنگ‌ها لانه کرده بودند. مشعل‌ها با لرزشی خفیف و عصبی می‌سوختند؛ شعله‌هایی باریک و خمیده که گویی از اضطرابی نامرئی رنج می‌بردند. نور لرزانشان سایه‌ها را به شکلی ناموزون و خزنده روی دیوارهای سرد می‌لغزاند؛ سایه‌هایی که گاه کش می‌آمدند، گاه می‌پیچیدند و گاه چنان می‌نمود که اراده‌ای مستقل دارند.

در انتهای دالان، باد سردی از پنجره‌های بلند عبور می‌کرد و با عبوری نجواگرانه از میان طاق‌های سنگی، آوایی آهسته و وهم‌آلود می‌ساخت؛ آوایی که شبیه زمزمه‌ی ارواحی بود که دیگر کسی نامشان را به یاد نمی‌آورد.

کنار یکی از همان پنجره‌های مرتفع، کاساندرا وابلاتسکی ایستاده بود.

پیشگوی قلعه.

ردای تیره‌اش در نور لرزان مشعل‌ها با ظرافتی اشرافی موج می‌خورد و نگاه خاکستری و ژرفش به افق تاریک بیرون دوخته شده بود؛ گویی در میان ابرهای سنگین و آسمان مه‌آلود به دنبال نشانه‌ای از آینده می‌گشت.

بر گوش چپش گوشواره‌ی نقره‌ای کوچکی آویزان بود؛ قطعه‌ای ظریف اما کهن که خطوطی پیچیده و رمزآلود روی آن حک شده بود. هر بار که کاساندرا اندکی سرش را حرکت می‌داد، آن گوشواره در نور شعله‌ها برق کوتاهی می‌زد؛ درخششی سرد و مرموز، مانند انعکاس ستاره‌ای در آب یخ‌زده.

آن گوشواره تنها یک زیور نبود.

نشانی بود از اصالت خاندان وابلاتسکی؛ خانواده‌ای که نسل در نسل با آینده سخن گفته بودند، با تقدیر چانه زده بودند و با سرنوشت معامله کرده بودند. گفته می‌شد نخستین پیشگوی این خاندان زمانی در دل یک تالا‌ر‌گمشده در اعماق قلعه، صدای آینده را برای اولین بار شنیده بود.

اما امشب…

آینده نجوا نمی‌کرد.

می‌غرید.

هوای تالار ناگهان سردتر شد؛ نه از آن سرماهای عادی شبانه، بلکه سرمایی مرموز و نافذ که به آرامی در استخوان‌ها می‌خزید. مشعل‌ها یکباره خم شدند، انگار بادی نامرئی از میانشان عبور کرده باشد، و شعله‌ها لحظه‌ای با اضطراب لرزیدند.

در آن سکوت سنگین، صدایی برخاست.

نه کاملاً صدا… نه کاملاً سکوت.

زمزمه‌ای قدیمی.

زمزمه‌ای که بوی طلسم‌های فراموش‌شده و جادوهای مدفون در اعماق تاریخ می‌داد.

در انتهای دالان، مه نازکی شکل گرفت. مه به آرامی پیچید، متراکم شد، و از دل آن پیکری آرام‌آرام پدیدار گشت.

هلنا ریوونکلاو.

بانوی خاکستری.

شبحی باشکوه و اندوهگین که ردای نقره‌ای‌رنگش مانند ابری از مه بر سنگ‌های کهنه می‌لغزید. چهره‌اش آرام بود، اما در عمق چشمان نیمه‌شفافش حسی از حسرتی سال‌خورده موج می‌زد؛ حسرتی که قرن‌ها از مرگش گذشته اما هنوز خاموش نشده بود.

او نزدیک‌تر شد، و ردای شبح‌گونش همچون مهی درخشان در هوا پیچید.

صدایش نرم و سرد در تالار طنین انداخت.

«کاساندرا وابلاتسکی…»

کاساندرا آرام سرش را چرخاند. گوشواره‌اش بار دیگر درخشید؛ نوری ظریف و نقره گون که لحظه‌ای در تاریکی جرقه زد.

هلنا ادامه داد، صدایش مانند بادی سرد از میان ستون‌ها عبور کرد.

«پیشگویی‌هایی که می‌بینی… سایه‌ی آینده‌ی خطرناکی رو با خودشون میارن.»

قلب کاساندرا با تپشی نامنظم در سینه‌اش کوبید. حس می‌کرد چیزی درون ذهنش می‌جوشد؛ جرقه‌ای از تصویرها، نشانه‌ها، صداهایی که هنوز کامل شکل نگرفته بودند.

او آهسته گفت:

«چی داره میاد؟»

اما پاسخ هرگز کامل نشد.

چون در همان لحظه صدای قدم‌هایی آهسته در دالان پیچید.

قدم‌هایی حساب‌شده.

سرد.

مغرور.

صدایی که به جای عجله، وقار تهدیدآمیزی داشت؛ انگار صاحبش می‌دانست هیچ‌کس در این قلعه جرئت ندارد مانع عبورش شود.

از دل سایه های دالان، پیکری بیرون آمد.

لاکتریا بلک.

ردای تیره و بلندش چون شبحی تاریک روی زمین کشیده می‌شد و نگاه نافذش، سرد و سنجشگر، مثل تیغه‌ای نامرئی فضا را می‌شکافت. چشمانش آرام بود، اما آن آرامش بیشتر شبیه سکون سطح دریا پیش از طوفان بود.

او چند قدم جلو آمد؛ آرام، تقریباً بی‌صدا، انگار که حتی سنگ‌های کف دالان نیز نمی‌خواستند صدای عبورش را بلند کنند.

در میان سکوت، لبخند باریکی زد.

نگاهش لحظه‌ای به آسمان پشت پنجره افتاد؛ جایی که ابرها از کنار ماه می‌گذشتند و نور سرد ماه در دالان می‌ریخت.

بعد با لحنی کاملاً عادی گفت:

«خب خب… چه جمع جالبی.»

چند قدم دیگر جلو آمد.

«یه شبح… و یه پیشگو.»

چشمانش ناگهان روی گوش کاساندرا ثابت ماند.

روی گوشواره‌.

لبخندش عمیق‌تر شد.

«این نشون… خیلی بلند درباره‌ی اصالت حرف می‌زنه.»مکث کوتاهی کرد، بعد با لحنی آرام‌تر ادامه داد:

«ولی یه چیزی هست که بیشتر آدما نمی‌دونن.»

قدم آخر را برداشت.

صدایش آهسته شد.

«بعضی طلسم‌ها… سال‌ها پیش… توی چیزای کوچیک قایم شدن.»

نگاهش تیزتر شد.

«چیزایی مثل یه گوشواره‌ی دست‌ساز.»

در همان لحظه چیزی در ذهن کاساندرا منفجر شد.

نه یک فکر.

نه یک حدس.

یک پیشگویی.

تصویری ناگهانی مثل جرقه ای در تاریکی ذهنش شعله کشید.

تالاری عظیم در آتش.

ستون‌های فرو ریخته.

جادویی خفته که ناگهان بیدار می‌شود.

و دری سنگی که به یک تالا‌ر‌گمشده در اعماق هاگوارتز باز می‌شود.

کاساندرا نفسش را آهسته بیرون داد.

تصویر دیگری آمد.

خودش.

در میان آتش.

گوشواره‌ای که می‌درخشد.

و سرنوشتی که میان افتخار و نابودی معلق مانده.

هلنا آهی کشید؛ آهی عمیق که غبار اندوه قرن‌ها را در خود داشت.

او آرام گفت:

«تردید نکن، کاساندرا.»

صدایش نرم‌تر شد.

«بعضی آینده‌ها فقط وقتی عوض می‌شن که یکی جرئت کنه واقعاً بهشون ایمان بیاره.»

در همان لحظه بادی سرد از پنجره عبور کرد.

باد از میان ستون‌ها گذشت، از روی زمین لغزید و شعله‌های مشعل را خم کرد. ردای لاکتریا آرام در آن باد موج برداشت.

اما نگاهش همچنان ثابت بود.

و در آن نگاه چیزی بود…

چیزی که هنوز گفته نشده بود.

رازی ناگفته.

دالان در سکوتی سنگین فرو رفت.

و کاساندرا در دلش فهمید آنچه در راه است فقط یک نبرد جادویی ساده نیست.

چیزی عمیق‌تر در حرکت بود.

چیزی که از اعماق قلعه، از دل تالارهای فراموش‌شده و از میان سایه‌های تاریخ بیدار می‌شد.

و شاید…

همه‌چیز از همان گوشواره‌ی کوچک نقره ای آغاز می‌شد.
کلمات بعدی:پرتو، مملو، اشتیاق، مقدس، غبار، رهسپار، رودخانه
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 4 بهمن 1404 00:14
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: "وحشت، تبعیض، انسانیت، معصومیت، ملکوتی، فراق"



- مامان هم واقعا مثل بابا دیگه برنمی‌گرده مامان‌بزرگ؟

تلمای هفت‌ساله، درحالی که در آغوش پیرزنی آرام گرفته بود، این را پرسید. برای چندمین بار در آن روز این سوال را مطرح می‌کرد؛ در خیال خودش امید داشت که شاید مادربزرگ این بار پاسخ متفاوتی بدهد. پیرزن موهای ابریشمی‌اش را نوازش کرد و به آرامی از او جدا شد. درحالی که به معصومیت چشمان دختر خیره شده بود، لبخندی پوشالی بر صورتش نقش بست. شاید به‌نظر آسوده می‌رسید؛ اما تنها خودش می‌دانست که چه آشوبی درونش برپاست. چگونه می‌توانست مرگ را برای نوه کوچکش توضیح دهد؟ چطور می‌خواست کورسوی امید او را خاموش کند؟
- تلمای عزیزم! متاسفم که توی این سن کم مجبور شدی که این بار سنگین رو به دوش بکشی... می‌دونم که برای فرار از این همه سختی، به دنبال یه امید هرچند کوچیک میگردی... ولی عزیز من، این واقعیت زندگیه و نه من، نه تو و نه هیچکس دیگه نمی‌تونه تغییرش بده! زندگی هیچ تبعیضی برای رنجوندن آدم ها قائل نمیشه.‌..

نزدیک تلما شد و بوسه‌ای بر روی گونه‌اش کاشت.
- کسی که از این دنیا میره، دیگه نمی‌تونه برگرده به این دنیا پیش کسایی که دوستش دارن. اما همیشه از اون بالای آسمون‌ها بهش نگاه می‌کنه... هر وقت عزیزش خوشحاله، خوشحال میشه. وقتی ناراحته، باهاش غصه می‌خوره. حتی وقتی وحشت کرده براش نگران میشه.

تلما که تاکنون تنها با چشمانی لرزان به مادربزرگش نگاه می‌کرد، سرش را پایین انداخت. لحظاتی بعد، قطرات کوچک اشکی به چشم می آمدند از روی صورتش به زمین می‌ریختند. بغضش شکست.
- من نمیخوام بهم نگاه کنن! میخوام پیشم باشن، بغلم کنن... من دلم میخواد مامان و بابام با من باشن. زنده... زنده باشن!

پیرزن نگاه ترحم آمیزی به تلما انداخت. زمانی که پدرش از دنیا رفت، کوچک‌تر از آن بود که کاملا متوجه اتفاقات اطرافش شود؛ اما حالا همه‌چیز را می‌فهمید. وابستگی شدیدی به مادرش داشت. پیرزن کاملا متوجه بود که درد فراق والدینش چگونه دخترک را ضعیف و کم‌جان کرده. مهم‌ نبود که چقدر بخواهد از جایگاه ملکوتی پدر و مادرش برای تلما تعریف کند؛ نمی‌توانست از او انتظار درک کردن را داشته باشد.
- عزیزم! می‌دونم درک کردنش برات سخته... ولی همه آدم‌ها توی زندگی درد های زیادی می‌کشن، مهم اینه که چطور با اون زخم‌ها کنار میان. این همون چیزیه که بهش انسانیت گفته میشه...

تلما با چشمان متعجب به مادربزرگش زل زد. مشخص بود که چیزی از حرف‌های او نفهمیده است. پیرزن تبسم کرد و درحالی که دوباره نوه‌اش را در آغوش می‌کشید گفت:
- یه روز وقتی بزرگ بشی می‌فهمی منظورم چیه... مطمئنم که پدر و مادرت هم می‌خوان که تو یه روز خیلی موفق، و مهم‌تر از اون... خوشحال باشی.

تلما چشمانش را بست. حرف های مادربزرگش برایش اهمیتی نداشت. او می‌دانست که والدینش روزی نزد او برخواهند گشت. شاید امیدی واهی‌ست... اما آن لحظه برای آن دخترک تنها دلیل نفس کشیدن بود!



کلمات بعدی: تردید، اصالت، گوشواره، طلسم، لرزش، افتخار، سال‌خورده

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 16:32
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
کلمات فعلی: مه، شکوفه، خون، بازگشت، پراکنده، رطوبت، زخمی

شکوفه‌های امید دیگر پراکنده شده بودند. پرده مه بر آرزوهای جوانی افتاده بود و بازگشت آن‌ها غیرممکن می‌نمود.

اگر می‌توانست؛ خونش را تا آخرین جرعه تقدیم پسر موبلوند و سبزچشمی که جلویش افتاده بود می‌کرد. اگر می‌توانست، سایه بر آفتاب می‌کشید یا چشم آن را از دوست خون‌آشامش دور نگه می‌داشت.

ابتدا هانا میسن گرگینه و اکنون، آلبرت مترلینگ خون‌آشام. تبسم تلخی به زور لب‌هایش را کشید.
- جهان بیش از اندازه با افراد نه‌چندان عادی بد تا می‌کنه.

ذهنش را به زور از هانای موقهوه‌ای که در حالت گرگینه، خویش را زخمی کرده بود دور کرد و کوشید بر آلبرت تمرکز کند.

پرده سبز زمردی خوابگاه اسلیترین آن‌چنان اشعه بی‌رحم آفتاب را دور نگه نمی‌داشت. به آلبرت که نفس نفس میزد نگریست و زمزمه کرد:
- صبر کن؛ صبر کن.

با چوبدستی‌اش پرده سیاهی ظاهر کرد تا جلوی تابش نور آفتاب را بگیرد.

در دلش ناسزایی به آلبرت گفت که چرا زیر آفتاب مانده؛ آن هم تعمدا و برای کشتن خود. معجون آبی‌رنگ و جوشانی برداشت.
- این رو بنوش.

آلبرت سرش را تکان داد.
- نه آیلین، نه.

آیلین رطوبت عرق را از پیشانی آلبرت پاک کرد. به سختی کوشید لحنش را ملایم نگه دارد. چرا آلبرت متوجه نبود؟ دلش می‌خواست فریاد بزند؛ لیک می‌دانست فریاد کمکی نمی‌کند.
- متوجه نیستی؟ این‌جا خیلیا بهت نیاز دارن.

پیش از آن که آلبرت حرفی بزند؛ آیلین معجون را در دهانش ریخت.

پنج دقیقه، به درازای پنج قرن گذشت. رخ برف آلبرت کم کم تا آن‌جا که برای یک خون آشام ممکن بود رنگ گرفت؛ سرخی به لب‌هایش بازگشت و آن‌قدر قدرت یافت تا بنشیند. به چهره آیلین نگاه نمی‌کرد.
- گفتم دیگران رو از شر خودم خلاص کنم.

آیلین آهی کشید.
- شر؟ کدوم شر؟اگر تو شری، اون لاکهارت چیه؟یا اون آمبریج؟
کلمات بعدی:وحشت،تبعیض، انسانیت،معصومیت،ملکوتی، فراق.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: سیرک، روح، بخشش، فساد، اشک، دیوانه خانه، پرستار

شبِ سیرک و دادِ شهر

پاریس زیرِ مهِ سنگینِ سن نفس می‌کشید؛ چراغ‌های گاز لکه‌های زرد روی سنگ‌فرش می‌انداختند و آکاردئون از دور، نُتی غمناک می‌نواخت. متیو و لاکرتیا آن شب از کنارِ چادری بزرگ گذشتند که نورهای رنگی‌اش در دلِ تاریکی می‌درخشید، سیرکی که برای لحظه‌ای مردم را از خبرهای تندِ روزنامه‌ها جدا می‌کرد. در میانِ خنده‌ها و نمایش‌ها، نگاهِ لاکرتیا گه‌گاه به جمعیتی می‌دوید که ورق‌هایی را بالا می‌بردند و نامِ مردی را فریاد می‌زدند؛ نامی که شهر را دوپاره کرده بود و در هر گوشه‌اش زمزمه‌ای از بی‌عدالتی شنیده می‌شد.
لاکرتیا، با دقتِ همیشگی‌اش، در گوشه‌ای از چادر ایستاد؛ مردی با چهره‌ای خشک و نگاهِ تیز، ورق‌هایی را پنهانی بین تماشاچیان رد و بدل می‌کرد. او به متیو گفت:
-اینا فقط سرگرمی نیست؛ ابزارِ منحرف‌کردنِ نگاهای غافلشونه...

آن شب، میانِ نور و خنده، آن دو فهمیدند که بازیِ قدرت فراتر از دادگاه‌هاست؛ فساد می‌تواند حتی در لباسِ نمایش رخنه کند و حقیقت را بپوشاند تا مردم را به اشتباه بیندازد...تحقیقاتِ آن‌ها آن‌ها را به ساختمانی قدیمی رساند؛ جایی که روزگاری دیوانه‌خانه بود و حالا گوشه‌هایی از آن به انبارِ اسنادِ محرمانه تبدیل شده بود. دیوارهای بلند، پنجره‌های میله‌دار و بویِ رطوبت، همه حکایت از خاطره‌هایی داشتند که کسی جرأت بازگویی‌شان را نداشت. در آن‌جا، پرستاری پیر و مهربان حضور داشت که سال‌ها از بیمارانِ روانی مراقبت کرده بود و حالا با صدایی لرزان زمزمه می کرد:
-من چیزایی دیدم که اگر گفته بشن...

اشکِ او، که از گوشهٔ چشمش سُر خورد، برای متیو و لاکرتیا نشانه‌ای بود از آنچه باید فاش شود، اشکی که نه فقط برای یک نفر، که برای عدالتِ زخمیِ شهر بود.
وقتی مدارکِ جعل‌شده را در دادگاه رو کردند، مردمی که روزی فریادِ محکومیت سر داده بودند، این‌بار با تردید نگاه کردند. در آن لحظه، متیو در چهرهٔ پیرزنی که در صف ایستاده بود، بازتابِ یک روح زخمی را دید؛ روحی که از بی‌عدالتی و دروغ خسته شده بود. لاکرتیا با صدایی محکم گفت:
-اگر عدالت نابیناست، ما باید چشمِ اون باشیم

متیو دانست که این مبارزه دیگر فقط حرفه‌ای نیست؛ این مبارزه، امتحانِ وجدانِ جمعی است.پس از افشای بخشی از شبکهٔ فساد، یکی از متهمانِ سابق که نقشِ کلیدی در جعل‌ها داشت، در برابرِ جمع زانو زد و با صدایی شکسته گفت:
-من اشتباه کردم؛ ببخشید.

آن کلمه، بخشش، در سالن طنین انداخت و قطره ی اشکی روی گونه های منجمند لاکرتیا سرازیر شد؛ اشکی که نه از ضعف که از رهایی بود. پرستارِ درمانگاه، که در آن روزها دستیارِ لاکرتیا و متیو شده بود، با لبخندی خسته اما امیدوار گفت:
-بخشش آغازِ بازسازیه

آن لحظه نشان داد که حتی در برابرِ بزرگ‌ترین فساد، امکانِ ترمیمِ روحِ جامعه وجود دارد،اگر مردم جرأتِ دیدنِ حقیقت و بخشیدنِ خطاها را داشته باشند.پاریس همان شهرِ قدیم بود؛ سیرک ها هنوز نمایش می‌دادند، دیوانه‌خانه ها خاطرات را در خود نگه می‌داشتند، و پرستاران در گوشه‌ای از درمانگاه‌ها به بیمارانِ فراموش‌شده رسیدگی می‌کردند. اما چیزی تغییر کرده بود: در صفحاتِ روزنامه‌ها و در نگاهِ مردم، نامِ عدالت بلندتر خوانده می‌شد. متیو و لاکرتیا، که از ابتدا با هم آمده بودند، حالا نه فقط دو همکار که دو همراهِ عهدبسته بودند، عهدی که در آن عشق و حقیقت، دست در دست هم، با فساد می‌جنگند و اشک ها را به نشانهٔ بیداری و بخشش تبدیل می‌کنند.

کلمات بعدی: مه، شکوفه، خون، بازگشت، پراکنده، رطوبت، زخمی
Only Raven



پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا


قلاده ی نرم

از زبان لوی

مقابلم داخل قایق نشسته. با آن قد دو متری و شانه های پهن و هیکل عضلانی غول مانندش خودش را جمع کرده و دارد مثل یک کودک اشک می ریزد. من آهی از خستگی می کشم و به آسمان لاجوردی و پر ستاره بالای سرم نگاه می کنم و در حالی که پاروها را در آب ساکن دریاچه به حرکت درمی آورم:
"نگاه کن، فرانکشتاین. آسمان امشب به طرز خاصی قلب را مچاله نمی کند؟"

او:
"چرا به من می گویید فرانکشتاین؟ اسم من ایتاچی است."

من:
"بله، تو زمانی ایتاچی بودی، آن موقع که به راهب پطروس تعلق داشتی. اما حالا که من جادویم را درونت ریخته ام و جسمت را تحول بخشیده ام، فرانکشتاینی."

فرانکشتاین:
"چرا این بلا را به سرم آوردید؟ حالا راهب پطروس فکر می کند به او خیانت کرده ام."

من:
"آ، پطروس، خون آشامی که خود تاریکی را در روحش دارد، اما تاب ندارد آن را در وجود تو ببیند."

فرانکشتاین:
"بگذارید برگردم."

من:
"تو در آن پناهگاه و در کنار پطروس خوشحال نبودی، همان طور که من زمانی در آن پناهگاه، معبد سابق کنارش خوشحال نبودم. آن موقع لرد سابیس مرا نجات داد و حالا من تو را."

فرانکشتاین:
"شما نمی توانید مرا به اجبار به آن سیرکتان ببرید و مجبورم کنید مثل یک میمون جهش یافته رفتار کنم."

من به خنده می افتم.
"نمایش های ظریف مرا این گونه توصیف نکن.

خودت خوب می دانی که احمقانه است فرصتی که نصیبت شده را دور بیندازی. به علاوه اگر دوباره سعی کنی فرار کنی، آن عنکبوت سمی را سراغت می فرستم تا پایت را نیش بزند و فلجت کند."

با چشمان اشک آلود سیاهش به من نگاه می کند و من لبخند می زنم، مثل پدری که فرزندش را با کلماتی نرم قلاده بسته.


کلمات نفر بعدی:
سیرک
روح
بخشش
فساد
اشک
دیوانه خانه
پرستار
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آذر 1404 03:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: نوزاد، کرم، چشم، انگل، بیماری، تبدیل، حامله

اسنیپ وارد کلاس شد و در را پشت سرش محکم بست. شنلش پشت سرش پیچ و تاب می‌خورد که خودش را به جاپروفسوری رساند و نشست‌. یک نگاه به جادوآموزان سال اولی جدیدش کافی بود تا مطمئن شود از این‌ها هم معجون‌ساز درنمی‌آید.
- سوال اول... کفن کرم کدو چند لایه داره و تاثیر این مطلب رو با ذکر دلیل در کلاس معجون‌سازی توضیح دهید.

پروفسور که دید از هیچ‌یک از جادوآموزانش صدایی در نمی‌آید، با چشمی ریزشده، یک نگاه دقیق‌تر به کلاس انداخت و اولین فردی که به نظرش دماغش نزدیک‌ترین شباهت را به دماغ جیمز پاتر داشت بلند کرد تا جواب پرسشش را بدهد.
- تو!
- من... من پروفسور؟! من نمی‌... نمی‌دون...

اسنیپ که دقیقا دنبال همین جواب بود به جادوآموز وحشت‌زده نگاهی انداخت که گویی یک تومور بیماری آبله اژدهایی بسیار بدخیم دارد.
- تنبل، بی‌سواد... انگل جامعه جادوگری! پدر و مادرای شما اگر گالیوناشونو خرج نگهداری یدونه نیفلر می‌کردن بعد ۱۱ سال حفاری و اکتشاف مخفی‌ترین گنج‌های تاریخ جادوگری در اعماق زمین، صاحب ثروت افسانه‌ای می‌شدن ولی متاسفانه گالیوناشونو تبدیل به غذا کردن و ریختن توی حلقوم...
- آخه... آخه الان تازه جلسه اول کلاسیم پروفسور!

متاسفانه جادوآموز مذکور هنوز با سوروس اسنیپ بیشتر از مرحله پنج دقیقه آشنایی اولیه پیش نرفته بود وگرنه می‌دانست وسط حرف او پریدن می‌تواند عواقبی بسیار خطرناک و فاجعه‌آمیز داشت باشد.

بعد از کلاس، جادوآموز مذکور، سرشار از امید از پایان یافتن جلسه اول کلاس معجونی‌سازی و سرشارتر از امید بخاطر ماندن صدها جلسه دیگر طی ۶ سال آینده، در حالی که از یک کرم کدو حامله بود، نوزادهای کرمی ناقص‌الخلقه سر زا مرده‌اش را زیر میکروسکوپ یکی یکی درون سه لایه کفن می‌پیچید و در حیاط مدرسه دفن می‌کرد.


کلمات نفر بعدی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 8 آذر 1404 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان


نگاه آبی آشنا

از زبان پطروس

با حالی گیج و چشمان نیمه بسته روی تخت افتاده ام. ناتان کنارم نشسته و با موچین کرم های کوچک را از داخل صورتم بیرون می کشد و با من حرف می زند.
"قبل از اینکه او را ببینم، از خون آشام ها نفرت داشتم. آن ها را موجوداتی می دیدم که تصور می کنند بالاتر از انسان ها هستند، فقط چون درد را واضح تر می بینند و می چشند."

سعی می کنم روی حرف هایش تمرکز کنم و نه آن موجودات پر پیچ و تاب که از گوشتم بیرون کشیده می شود.
"در او چه بود که حست را تغییر داد؟"

ناتان:
"غمی که می خواستم نگهبانش باشم."

مکث می کند و بعد موچین را کنار می گذارد و دستم را می گیرد.
"الان همان را اما ترکیب شده با خشم و کینه در تو می بینم و می خواهم از آن مراقبت کنم. به همین خاطر آمدم. آن موقع انسانی بودم که از یک خون آشام مراقبت کرد و در نهایت تبدیل به همان شد و حالا می خواهم خون آشامی باشم که از یک انسان مراقبت می کند و والدش می شود."

پاسخی نمی دهم و فقط به او نگاه می کنم. به چهره ای که این قدر شبیه لویست. وسوسه می شوم که دوباره وانمود کنم خود اوست، اما بعد میل دیگری بر من غالب می شود.
"آن خون آشام همراهت، گادفری…"

با به زبان آوردن نام او جوشش خشم را در سینه ام حس می کنم و صورتم در هم می رود.
"چرا آن شیطان را با خودت به اینجا آوردی؟"

چشمان ناتان کمی گشاد می شود.
"مشکل تو با گادفری چیست؟ اینکه او و خواهرت به هم علاقه دارند؟"

پوزخند دردناکی می زنم.
"علاقه؟ رزالی فقط در او چیزی را می بیند که خودش دوست دارد باشد، اما توانش را ندارد. و گادفری، او یک دریافت کننده است، یک انگل. احساسات و روح خواهرم را مصرف می کند، او را به یک گوشه می اندازد تا پر شود و دوباره آغاز می کند.

یک بار که رزالی را ترک کرده بود، خواهرم احساس پوچی می کرد. انگار به این باور رسیده بود که طالعش دادن خون و مراقبت از گادفریست. حتی سعی کرد خودش را نابود کند.

داشت بهتر می شد، اما آن شیطان دوباره ظاهر شد."

چیزی نمی گوید و ففط لب پایینش را گاز می گیرد و مشغول خوراندن داروهایم به من می شود. من مطیعانه می خورم و می گذارم خواب آلودگی ناشی از آن ها به من چیره شود.

ستارگان ریز و درشت در پهنه ی وسیع آسمان تاریک که جاده ای پیچان، کهکشان را کنار هم شکل داده اند. او، لوی جایی از آن ایستاده و من هم با فاصله ای مقابلش.

من:
"جرات نداری در عالم واقعیت به دیدارم بیایی و در رویا به سراغم آمده ای؟"

نگاه مغمومش را به من می دوزد. ادامه می دهم:
"می بینی به چه حالی افتاده ام؟ موجوداتی را به خانه ام راه داده ام که قسم خورده بودم از ذاتشان بیزار باشم و نابودشان کنم. خودم را خوار کرده ام. فقط چون ترسیده ام."

با گام هایی آهسته جلو می آید. در یک قدمی ام می ایستد و دستانم را می گیرد.
"لازم نیست بترسی. فقط بگذار ناتان تبدیلت کند."

من:
"نمی توانم شرم ناشی از آن را تحمل کنم."

لوی:
"فقط نباید بگذاری روی شانه هایت سنگینی کند. بگذار مثل امواج رودخانه تو را با خود ببرد."

من:
"به کجا؟ پیش تو و پیش پدرم؟

لوی، تو چرا ترکم کردی؟ مثل پدرم یک آرمان برای خودت ساخته بودی؟"

لوی:
"من فقط می خواستم بفهمم. کنار لرد سابیس، پایگذار آمالثورا و نوکتیرا باشم و درک کنم چه راه هایی می تواند برای رستگاری وجود داشته باشد."

من:
"او همه را، انسان و جادوگر، موش های آزمایشگاهی اش می بیند. و حالا تو هم مثل او شدی. نکند این بیماری را هم خودتان به جان ما انداخته اید؟"

لوی:
"بگذار ناتان از تو بنوشد و از او بنوش. بعد بیا پیشم."

رویش را برمی گرداند و دور می شود. صدایش می کنم:
"صبر کن، نرو. با من حرف بزن و نگذار بیدار شوم. نمی خواهم دوباره با آن کرم ها و ناتان رو به رو شوم و فکر کنم که کدام یک را باید انتخاب کنم. لوی! با تو هستم. نرو."

از خواب می پرم. با بدنی غرق در عرق. رزالی را می بینم که کنارم روی تخت نشسته. ناتان اینجا نیست. به کندی از جایم بلند می شوم و نفس زنان می گویم:
"خوب است که به دیدنم آمدی."

او از داخل یک کوزه برایم آب می ریزد و لیوان را به دستم می دهد. ابروهایش اندکی رو به بالا رفته اند و نگاهش نگران است.

من:
"چیزی شده؟ آن خون نوش پلید آزارت داده؟"

رزالی آب دهانش را قورت می دهد.
"پطروس، اتفاقی افتاده."

چیزی در سینه ام منقبض می شود.
"چه شده؟ به من بگو."

رزالی:
"من…"

دستانش را بالا می آورد و به حالت دعا مقابل سینه اش در هم گره می زند‌.
"...از گادفری بچه دار شده ام."

چیزی از معده ام، گلویم بالا می آید. دستم را روی دهانم فشار می دهم. کرم ها از سوراخ های داخل صورتم بیرون می لغزند و با بی قراری روی پوستم می خزند.
"تو… چه کار کردی، رزالی؟"

دستش را به سمتم دراز می کند و دست آزادم را می گیرد و با لحنی ملتمسانه:
"پطروس، خواهش می کنم کمکم کن. تو همیشه نمی گفتی هیچ بچه ای شرور و شیطانی نیست، حتی اگر ظاهرش عادی نباشد؟"

با شنیدن این حرف بندبند وجودم می لرزد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویم خارج می شود:
"مگر این بچه ظاهرش چه طور است؟"

لحظاتی مکث می کند، به من خیره می شود، با نگاهی نگران اما مصمم و بعد خم می شود و از سبد پایین پایش چیزی پیچیده در پارچه را برمی دارد و به سمت من می گیرد.

من خودم را جلو می کشم و به پایین نگاه می کنم و با دیدن یک کرم بزرگ سفید با چشمان درشت آبی که به من خیره شده، فریادی خفه از دهانم بیرون می زند. چند کرم از صورتم جدا می شوند و کرم بزرگ، بچه ی رزالی با اشتیاق سرش را جلو می آورد و با زبان صورتی اش آن ها را در هوا می گیرد و می بلعد و بعد صدایی راضی شبیه به یک نوزاد کوچک از خودش درمی آورد و حتی چیزی شبیه به لبخند روی شکاف دهانش می نشیند و دوباره در قنداقش در آغوش مادرش آرام می گیرد.

من دستانم را بالا می برم و روی سرم می گذارم.
"خدایان! این دیگر چه نفرینیست؟"

رزالی:
"این بچه ام است. خواهرزاده ات. خواهش می کنم نجاتش بده. به خاطر من. گادفری می خواهد او را نابود کند."

لحظاتی فقط بی حرکت در تخت می نشینم، در حالی که نفس های عمیق و کند می کشم و سعی دارم به خودم مسلط شوم. بعد از جایم بلند می شوم.
"با من بیا.‌ خودم تا دروازه ی آمالثورا همراهی ات می کنم. نزد پدر برو. او از تو و بچه مراقبت می کند."

رزالی لبخند می زند و چشمانش پر از اشک می شود.
"ممنونم، برادر."

با او به سمت درب معبد می رویم و داریم خارج می شویم که صدایی از پشت می گوید:
"پطروس! هیچ معلوم هست که داری چه کار می کنی؟"

برمی گردم و گادفری را می بینم که با چشمان وحشت زده و دهان باز به من خیره شده. نگاهم را تنگ می کنم و پوزخندی طعنه آمیز روانه اش می کنم.
"دارم بچه ات را از شر تو نجات می دهم."

گادفری سرش را ناباورانه تکان می دهد.
"پطروس! واقعا متوجه نیستی؟ این موجود بچه ی من و رزالی نیست. یکی از انگل های همین بیماریست که تا این حد بزرگ شده."

من با قاطعیت:
"او خواهرزاده ام است. در چشمان آبی اش این را می بینم."

گادفری:
"تو مریضی، حالت خوب نیست و نمی فهمی چه داری می گویی."

من:
"سعی نکن جلویم را بگیری، وگرنه دستور می دهم به تو حمله کنند. شاید بیمار باشم، اما همچنان راهب اعظم این معبدم."

و رو به رزالی می گویم:
"بیا برویم."

و از معبد خارج می شویم در حالی که گادفری دارد با وحشت می گوید:
"پطروس! این کار را نکن. آن انگل بزرگ را به آمالثورا نفرست. پطروس!"


کلمات نفر بعدی:
نوزاد
کرم
چشم
انگل
بیماری
تبدیل
حامله

افرادی که لایک کردند

برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.