مرحله آخر
تار موی مادربزرگ پریزاد
(انتخاب شده توسط کتاب)
در عمارت و پر از راز و رمز دلاکورها، فلور دلاکور، دختری با چشمانی مشتاق و روحی جستجوگر، در آرزوی کشف جادوی مادربزرگ پریزادش بود. او میدانست که قدرت حقیقی و ارثیه جادویی، نه در جنگلها، بلکه در تار موهای نقرهای رنگ مادرش نهفته است؛ موهایی که چون رودخانهای از نور، از نسل مادربزرگ به مادرش به ارث رسیده بود.
مادرش، با احترام و وسواسی خاص، این موهای درخشان را در صندوقچهای عتیقه و قفل شده، در امنترین نقطه عمارت، نگهداری میکرد.
فلور، با دانستن اینکه برداشتن مو از صندوقچه مادر، کاری بس دشوار و خطیر است، اما عطش کشف و میل به ساخت چوبدستی جادویی، او را بیقرار کرده بود. شبی که ماه کامل، نوری سرد و نقرهای بر بام عمارت میانداخت، فلور تصمیمش را گرفت. او میدانست که برای رسیدن به هدفش، باید از سد محافظت مادرش عبور کند.
با قلبی که به شدت میتپید و احتیاطی که نفسش را بند آورده بود، به سوی اتاق مادرش رفت. قفل صندوقچه، قدیمی و پیچیده بود و مادرش کلید آن را همیشه همراه خود داشت. فلور، با الهام از داستانهایی که در کودکی شنیده بود، شروع به جستجو کرد. چشمانش به گلدان های سفالی بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود. طبق افسانهها، گاهی نگهبانان اسرار، کلیدها را در دل اشیاء روزمره پنهان میکردند.
با دستان لرزان، گلدان اول را برداشت و خاک مرطوب درون آن را کنار زد.چیزی درونش نبود.
گلدان دوم...
گلدان سوم...
گلدان چهارم...
همه ی آنها خالی بودند.فلور کمکم داست ناامید میشد اما ناگهان چشمش به گلدان کوچکی که گوشه اتاق پنهان شده بود افتاد.یه سمتش رفت رفت خاک را کنار زد.قلبش با سرشار از هیجان و گناه، در سینهاش کوبید. او به سرعت کلید را برداشت و به سمت صندوقچه رفت.
با صدایی خشدار و لرزان، قفل را چرخاند. صدای "کلیک" خفیفی در سکوت شب پیچید و درِ صندوقچه با وزوزی آهسته باز شد. درون صندوقچه، نه تنها موهای نقرهای درخشان، بلکه اشیاء دیگری نیز بود؛ گردنبند کهربایی که نوری ملایم داشت و دفترچه خاطراتی با جلدی چرمی.
فلور، با شتاب، چند تار از موهای نقرهای را برداشت. اما درست در همان لحظه، ناگهان صدای خشخش خفیفی از بیرون اتاق شنیده شد. مادرش بود! فلور وحشتزده شد. با عجله موها را سر جایش گذاشت اما درِ صندوقچه را به خوبی نبست.
وقتی مادرش وارد اتاق شد، فلور سعی کرد آرام و عادی به نظر برسد، اما لرزش دستانش و نگاه مضطربش، مادرش را مشکوک کرد. مادرش با نگاهی دقیق به صندوقچه، متوجه شد که در آن باز مانده است. قلب فلور فرو ریخت.
مادرش با چشمانی نافذ و صدایی که کمی سرد شده بود، پرسید:
_فلور، تو اینجا چی کار میکردی؟
فلور احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. میدانست که دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نیست. لبهایش به سختی تکان خوردند:
_من... من فقط کنجکاو بودم، مادر. میخواستم...
کلامش در گلویش گیر کرد.
مادرش با گامهایی آرام به سمت صندوقچه رفت. نگاهش روی درِ نیمهباز صندوقچه ثابت ماند. سپس به سمت فلور برگشت. در چشمانش هیچ خشم یا غضبی نبود، فقط اندوهی عمیق و نوعی نگرانی که فلور را بیشتر از هر سرزنشی آزار میداد.
مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفت:
_فلور، رازهای این صندوقچه متعلق به مادربزرگ پریزادت هست.اینها فقط موهای نقرهای نیستن، اینها خاطرات، قدرتها و مسئولیتهای نسل ما هستن.
او درِ صندوقچه را کاملاً باز کرد. موهای نقرهای هنوز در نور کمسو میدرخشیدند، اما انگار درخششی ملایمتر و غمگینتر داشتند. مادرش به آرامی گردنبند کهربایی را برداشت. با لمس کردن آن، نور ملایمی از کهربا ساطع شد و هالهای طلاییرنگ دور مادرش را فرا گرفت. فلور با تعجب به او نگاه میکرد. این همان نوری بود که او همیشه درقصههای مادربزرگ شنیده بود.
همانطور که مادرش گردنبند را در دست داشت، ناگهان نور آن شدیدتر شد. موجی از انرژی گرم و زندگیبخش از گردنبند فوران کرد و به سمت اتاق سرازیر شد. فلور احساس کرد که هوا سنگینتر شده و بوی عطر گلهای وحشی در اتاق پیچیده است.
مادرش از لابلای موهای نقرهای که روی میز ریخته بودند،چند تار مو جدا کرد و به سمت قبور گرفت.
فلور با چشمانی گرد شده به این منظره خیره مانده بود. او انتظار داشت مادرش او را سرزنش کند، اما این اتفاق... این معجزهای بود که او همیشه در رویاهایش میدید.
مادرش، با نگاهی به فلور که حالا موهای نقرهای را در دست داشت، گفت:
_مادربزرگت میدونست که تو روزی به دنبال قدرتش میای. اون میدونست که تو به این موها نیاز داری، نه برای قدرتطلبی، بلکه برای محافظت و خلق کردن. این موها، بخشی از قدرت قلب جنگل هستن. وقتی اونها رو در چوبدستیت به کار ببری، نه تنها قدرت مادرم، بلکه پیوند مادربزرگت رو با طبیعت رو حفظ کردی.
مادرش دستش را به سمت فلور دراز کرد.
_حالا، فلور. بیا با هم از این رازها مراقبت کنیم. وقتشه که توهم یاد بگیری چطور از این قدرتها به درستی استفاده کنی.
فلور، با قلبی سرشار از هیجان و احترامی عمیق، در حالی که چند تار موی نقرهای در دستش بود و عطر گلها در هوا پراکنده بود، به مادرش نگریست.
شب، دیگر شبی پر از ترس و گناه نبود، بلکه شبی بود پر از نور، راز و آغاز یک سفر جادویی. او فهمید که جادوی واقعی، نه در برداشتن پنهانی، بلکه در درک، احترام و استفاده درست از آن نهفته است. و چوبدستی که قرار بود بسازد، اکنون وعدهی چیزی بسیار بزرگتر از یک ابزار جادویی را میداد؛ وعدهی پیوند با طبیعت، با خاطرات گذشته و با آیندهای پر از نور.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
31 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[shop]] چوبدستی گستران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 08:05
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
256
شغل
ناظر چت باکس

افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:04
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
499
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

مرحلهی سوم
هستهی چوبوستی: تار موی شرلوک هلمز!
خلق شده با خلاقیت
هستهی چوبوستی: تار موی شرلوک هلمز!
خلق شده با خلاقیت
- انقدر تکون نخور میرا! الان میفهمن شال گردن نیستی!

تلما درحالیکه داشت توی لندن قدم میزد، این رو زیر لب زمزمه میکنه. اگه براتون سوال پیش اومد که این رو به چه کسی گفته، باید بگم به روباه نارنجی رنگی که مثل شال دور گردنش انداخته بود. طبیعتاً وقتی یه ساحره که هیچوقت حیوون خونگیش رو از خودش جدا نکرده میره توی شهر مشنگها، یه همچین استتاری برای خودش در نظر میگیره! نکتهی مهمی هم که وجود داشت این بود که هیچکس با تعجب بهش نگاه نمیکرد و برای همه شال گردن روباهی یه چیز عادی بود.
- این مشنگها واقعا حواسشون به بقیه نیست! یعنی هیچکس به این ریخت و قیافهی من شک نکرد؟
تلما بعد گفتن این حرف، مرلین رو توی دلش شکر میکنه و بعد، ادامه میده...
- جای اینکه الان به فکر این باشم که هستهی چوبدستیم چی باشه باید برای تحقیقات بیام بین این مشنگها...
تلما به قدم زدن ادامه میده. تا اینکه به یک ساختمون قدیمی میرسه که از تابلوی بالاش میشه فهمید اونجا یک مسافرخونهی قدیمیه. تلما وارد میشه و پیش مسئول مسافرخونه میره تا یک اتاق برای خودش بگیره. تلما لبخندی میزنه.
- سلام! یه اتاق یه نفره میخواستم.
- شال گردن خیلی جالبی دارین؛ یه لحظه فکر کردم واقعیه!

مرد سرفهای میکنه و ادامه میده...
- بله حتما. فقط اسم و فامیل تون؟
- تلما... تلما هلمز.
مرد از جاش بلند میشه و با هیجان میپرسه:
- هلمز؟
- آره دیگه! هلمز؛ تلما هلمز.
- واقعا؟
مرد جیغی از روی شادی میکشه.
- شما از فامیلهای شرلوک هلمز هستین؟
- شرلوک هلمز؟ اون دیگه کیه؟
- نمیشناسین؟
مرد که انگار داشت درمورد نزدیکترین دوستش صحبت میکرد، ناراحت میشه.
- معلومه دیگه! شرلوک هلمز بهترین، باهوشترین و معروفترین کاراگاه دنیا بوده!
- جداً؟
- بله! با اینکه اینهمه سال گذشته، تا حالا هیچکس نتونسته به هوش و ذکاوت اون برسه.
مرد کلید اتاق رو به تلما میده.
- حتی بهخاطر تقدیر از جناب شرلوک، خونهاش رو تبدیل به موزه کردن. باید خیلی به اینکه فامیلیتون هلمزه افتخار کنین!
تلما لبخند خبیثانهای میزنه.
- حتماً! فقط این موزه دقیقاً کجاست؟
فردای آن روز؛ موزهی شرلوک هلمز
- ببخشید اتاق خواب شرلوک هلمز کدوم طبقهست؟
تلما با لبخند این رو از مسئول موزه میپرسه. مسئول موزه از این سوال ناگهانیش متعجب میشه اما پاسخ میده.
- طبقهی دوم.
تلما با یه لبخند دیگه از اون تشکر میکنه و به طبقهی دوم میره. اون با خودش زمزمه میکنه...
- مثل اینکه به هیچکدوم از وسیلههای این شرلوکه دست نزدن... پس حتما میتونم یه چیزی ازش پیدا کنم که بهدردم بخوره. شرلوک خیلی باهوش بوده؛ مطمئنم اگه هستهی چوبدستیم متعلق به اون باشه چوبدستی خودم هم خیلی باهوش میشه!

تلما به اتاق خواب میرسه. همهجا خیلی مرتب به نظر میرسید. تلما زیرچشمی اینور و اونور رو نگاه میکنه که یهویی چشمش به شونهای که روی میز کنار تخت بود، میخوره. یواشکی و بدون جلب توجه، نزدیکش میره. چند تار موی مشکی توی شونه خودنمایی میکردن. تلما یکم منتظر میمونه و وقتی که کسی حواسش نیست، یکی از اون تار موها رو برمیداره و توی جیبش میذاره.
- فکر کنم چوبدستیای که هستهاش از تار موی شرلوک هلمز باشه، به اندازهی کافی هوش و ذکاوت داشته باشه!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/5 10:50:17
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 09:21
از: هرجا که بخوام!
پستها:
505
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

تلما هلمز:
برات روزهای بدون نگرانی بیشتری رو آرزومندم.
تایید شد!
چوب درخت پارانویا، انعطافناپذیر و به طول 38 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
فلور دلاکور:
وای چه حس خوبی. منم دلم خواست تکشاخ از نزدیک ببینم.
تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، انعطافناپذیر و به طول 24 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
برات روزهای بدون نگرانی بیشتری رو آرزومندم.

تایید شد!
چوب درخت پارانویا، انعطافناپذیر و به طول 38 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
فلور دلاکور:
وای چه حس خوبی. منم دلم خواست تکشاخ از نزدیک ببینم.

تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، انعطافناپذیر و به طول 24 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 08:05
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
256
شغل
ناظر چت باکس

مرحله دوم
چوب دستی انعطاف ناپذیر
۲۴ اینچ(۷ کلمه)
در عمارتی باشکوه و بی نقص که در دامنههای سرسبز فرانسه قرار داشت، فلور دلاکور،ساحره ای جوان و دلربا،در عمارتی زندگی میکرد.
باغهای وسیع عمارت، مملو از گلهای رنگارنگ و درختان کهنسال بود، اما بخشی از آن، دور از چشم دیگران، به مکانی اسرارآمیز و جادویی تبدیل شده بود. در این گوشه پنهان، گیاهان نایاب میروییدند که فلور به آنها علاقه داشت.
فلور، با آن خیالپردازیهای همیشگیاش، این باغ را پناهگاه خود کرده بود، جایی که امید او برای کشف اسرار بیشتر جهان جادو، هر روز جوانه میزد.
یک روز، در حالی که فلور در حال تمرین پرواز بود و سبکبال بر فراز باغ عمارت در گردش بود، متوجه چیز عجیبی شد. یک بادکنک بزرگ و رنگی، که به نظر میرسید از دست کودکی رها شده، به سمت یکی از درختان بلند باغ سقوط کرد. فلور با کنجکاوی به سمت آن رفت و دریافت که نامهای در سبد کوچک متصل به بادکنک وجود دارد. نامه از طرف جمعی از کسانی بود که وظیفه مراقبت از موجودات کمیاب را بر عهده داشتند.
نامه خبر از گم شدن یک تکشاخ جوان میداد که در حوالی عمارت ناپدید شده بود. جادوگران با توجه به شناخت او از منطقه، از او خواسته بودند تا در یافتن تکشاخ به آنها کمک کند.
امید در دل فلور زنده شد. او همیشه رویای دیدن یک تکشاخ را در سر داشت و حالا فرصتی پیش آمده بود تا نه تنها این رؤیای خود را محقق کند، بلکه به موجودی نیازمند نیز کمک کند.
با استفاده از جاروی خود، فلور شروع به جستجو در اطراف عمارت و باغهای مخفی کرد. او با تصور اینکه چه شکوهی در دیدن یک تکشاخ واقعی نهفته است، با دقت بیشتری به جستجو ادامه داد.
پس از مدتی، در میان انبوهی از بوتههای گل رز وحشی کنار یک خانه در کوچک، صدای ضعیفی شنید. با احتیاط به جلو رفت و در میان گلها،تکشاخ جوان و درخشان را یافت که پایش به شاخهای پیچیده و نتوانسته بود خود را آزاد کند.
فلور با عشق و مهربانی به تکشاخ نزدیک شد و با طلسم، پای او را آزاد کرد.تک شاخ که ابتدا کمی ترسان بود، با لمس آرامش بخش فلور احساس امنیت کرد.
در آن لحظه، امید به وقوع پیوست و خیال فلور به حقیقت تبدیل شد. او نه تنها یک تکشاخ را ملاقات کرده بود، بلکه جان او را نجات داده بود.
فلور،تک شاخ را به آرامی به سمت بخش امنتری از باغ عمارت هدایت کرد تا زمانی که آنها بیایند و بتوانند او را به مکانی امن منتقل کنند.
از آن روز به بعد، فلور دلاکور با امید بیشتری به جستجوی رازهای جادویی پرداخت و باغ مخفی عمارت، نه تنها پناهگاه او، بلکه مکانی شد که خیال و واقعیت در هم آمیختند و موجودات افسانهای مانند تکشاخ، در آن حضور یافتند.
چوب دستی انعطاف ناپذیر
۲۴ اینچ(۷ کلمه)
در عمارتی باشکوه و بی نقص که در دامنههای سرسبز فرانسه قرار داشت، فلور دلاکور،ساحره ای جوان و دلربا،در عمارتی زندگی میکرد.
باغهای وسیع عمارت، مملو از گلهای رنگارنگ و درختان کهنسال بود، اما بخشی از آن، دور از چشم دیگران، به مکانی اسرارآمیز و جادویی تبدیل شده بود. در این گوشه پنهان، گیاهان نایاب میروییدند که فلور به آنها علاقه داشت.
فلور، با آن خیالپردازیهای همیشگیاش، این باغ را پناهگاه خود کرده بود، جایی که امید او برای کشف اسرار بیشتر جهان جادو، هر روز جوانه میزد.
یک روز، در حالی که فلور در حال تمرین پرواز بود و سبکبال بر فراز باغ عمارت در گردش بود، متوجه چیز عجیبی شد. یک بادکنک بزرگ و رنگی، که به نظر میرسید از دست کودکی رها شده، به سمت یکی از درختان بلند باغ سقوط کرد. فلور با کنجکاوی به سمت آن رفت و دریافت که نامهای در سبد کوچک متصل به بادکنک وجود دارد. نامه از طرف جمعی از کسانی بود که وظیفه مراقبت از موجودات کمیاب را بر عهده داشتند.
نامه خبر از گم شدن یک تکشاخ جوان میداد که در حوالی عمارت ناپدید شده بود. جادوگران با توجه به شناخت او از منطقه، از او خواسته بودند تا در یافتن تکشاخ به آنها کمک کند.
امید در دل فلور زنده شد. او همیشه رویای دیدن یک تکشاخ را در سر داشت و حالا فرصتی پیش آمده بود تا نه تنها این رؤیای خود را محقق کند، بلکه به موجودی نیازمند نیز کمک کند.
با استفاده از جاروی خود، فلور شروع به جستجو در اطراف عمارت و باغهای مخفی کرد. او با تصور اینکه چه شکوهی در دیدن یک تکشاخ واقعی نهفته است، با دقت بیشتری به جستجو ادامه داد.
پس از مدتی، در میان انبوهی از بوتههای گل رز وحشی کنار یک خانه در کوچک، صدای ضعیفی شنید. با احتیاط به جلو رفت و در میان گلها،تکشاخ جوان و درخشان را یافت که پایش به شاخهای پیچیده و نتوانسته بود خود را آزاد کند.
فلور با عشق و مهربانی به تکشاخ نزدیک شد و با طلسم، پای او را آزاد کرد.تک شاخ که ابتدا کمی ترسان بود، با لمس آرامش بخش فلور احساس امنیت کرد.
در آن لحظه، امید به وقوع پیوست و خیال فلور به حقیقت تبدیل شد. او نه تنها یک تکشاخ را ملاقات کرده بود، بلکه جان او را نجات داده بود.
فلور،تک شاخ را به آرامی به سمت بخش امنتری از باغ عمارت هدایت کرد تا زمانی که آنها بیایند و بتوانند او را به مکانی امن منتقل کنند.
از آن روز به بعد، فلور دلاکور با امید بیشتری به جستجوی رازهای جادویی پرداخت و باغ مخفی عمارت، نه تنها پناهگاه او، بلکه مکانی شد که خیال و واقعیت در هم آمیختند و موجودات افسانهای مانند تکشاخ، در آن حضور یافتند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/2/4 20:47:54
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:04
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
499
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

مرحله دوم
چوبدستی انعطاف ناپذیر به طول ۳۸ سانت
(کمتر از ۷۰۰ کلمه و ۱۵ کلمهی انتخابی)
چوبدستی انعطاف ناپذیر به طول ۳۸ سانت
(کمتر از ۷۰۰ کلمه و ۱۵ کلمهی انتخابی)
کلمات انتخاب شده: خانه، جنگ، آرام، پرواز، جالب، جنگل، راسو، توپ، ساحرگان، جادوگران، خیال، امید، مه، تکشاخ، بیماری
تلما روی تاب سفیدرنگی که توی حیاط خونهاش قرار داشت، نشسته بود. لیوان دمنوش داغی توی دستش داشت و مشغول خوندن یک کتاب تاریخی بود. توی آسمون، هیچ ابری وجود نداشت و به همین دلیل، خورشید درخشانتر و گرمتر از هر وقت دیگه میتابید. تلما که انگار پرواز پرندهها براش جالبتر از همیشه به نظر میاومد، با دقت آسمون رو تماشا میکرد. اما بعد چند دقیقه، توجه تلما به میرا که کمی اونور حالت تهاجمی گرفته بود و به نقطهای توی جنگل خیره شده بود، جلب میشه. تلما کتاب و لیوان رو روی تاب قرار میده و پیش روباهش میره.
- چیشده میرا؟ یکم آروم باش!
میرا بیشتر خرخر میکنه. تلما نگاهش رو دنبال میکنه و راسوی سفید رنگی رو میبینه که پشت یکی از درختهای توی جنگل قایم شده. لبخندی میزنه و میرا رو بغل میگیره.
- نکنه با اون راسو دعوا کردی؟
تلما روباه رو نوازش میکنه و ادامه میده...
- به نظرم بهتره به جای جنگیدن با موجوداتی که توی جنگل زندگی میکنن، با وسیلههای خودت بازی کنی. مثلا ببین... توپت اونجاست. برو با اون بازی کن!
تلما، میرا رو روی زمین میذاره و دوباره به سمت تاب برمیگرده. روی اون مینشینه و کتاب قطور رو روی پاهاش میذاره. متن "ساحرگان و جادوگران برتر تاریخ" روی جلد چرمی کتاب، خودنمایی میکرد. تلما کتاب رو باز میکنه و چند صفحه رو ورق میزنه. توی هر صفحه، یکی از افراد تاثیرگذار دنیای جادویی معرفی شده بود. از کسی که خاصیتهای خون تکشاخ رو کشف کرده بود گرفته تا شفادهندههای معروفی که بیماریهای وحشتناکی رو درمان کرده بودن. تلما مدت دیگهای هم برای کتاب خوندن وقت میذاره. تا اینکه کمکم چشمهاش سنگین میشن و به خواب عمیقی فرو میره.
وقتی تلما از خواب بیدار میشه، هوا تاریک شده بود. برخلاف بعدازظهر، مه غلیظی همهجا رو فرا گرفته بود. تلما از تاب بلند میشه و به داخل خونه میره. بعد از خوردن یه لیوان دمنوش دیگه، به اتاق کارش میره تا کارهای عقبموندهاش رو انجام بده.
وقتی کارهاش تموم میشن، به گوشهای خیره میشه. لبخند عمیقی روی صورتش نقش میبنده. چون تلما بعد مدتها یه روز آروم، بدون دردسر و مشکل رو سپری کرده بود. روزی که خیلی وقتها خیالش میکرد و امیدوار بود که بتونه تجربهاش کنه. روزی که بابت اتفاقاتی که قراره بیوفته نگران نباشه... روزی که تونسته بود بالاخره تجربهاش کنه...
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 09:21
از: هرجا که بخوام!
پستها:
505
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

فلور دلاکور:
خیلی پست قشنگی بود و چه زحمت و تلاشی پشت کاشت درخت بود! خوشحالم در نهایت به ثمر نشست.
تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
تلما هلمز:
چوب جالبی بود. مشتاقم یه بار شاهد هشدار دادنش تو موقعیتای مشکوک باشم.
تایید شد!
چوب درخت پارانویا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
خیلی پست قشنگی بود و چه زحمت و تلاشی پشت کاشت درخت بود! خوشحالم در نهایت به ثمر نشست.

تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
تلما هلمز:
چوب جالبی بود. مشتاقم یه بار شاهد هشدار دادنش تو موقعیتای مشکوک باشم.

تایید شد!
چوب درخت پارانویا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:04
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
499
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

مرحلهی اول
چوب درخت پارانویا (ساخته شده توسط خلاقیت)
چوب درخت پارانویا (ساخته شده توسط خلاقیت)
تلما به آرومی توی راهروهای سنتمانگو قدم میزد. اون اهمیتی به نگاههای متعجب و شگفتزدهی بقیه به روباهی که کنارش قدم میزد، نمیداد. درسته که سنتمانگو بیمارستان مخصوص جامعهی جادوگری بود؛ ولی دیدن یه روباه نارنجی که کنار یا ساحره قدم میزنه، حتی برای جادوگرها هم عجیب بود.
- کمکم کنین! داره من رو میخوره!

وقتی تلما به سمت صدا برمیگرده، با میرا مواجه میشه که ردای مشکی رنگ یک مرد رو گرفته و داره به سمت خودش میکشه. اون مرد به سختی ردای خودش رو از دهن روباه درمیاره که ردا پاره میشه و یک بخشی از اون توی دهن میرا باقی میمونه. تلما که کل این دعوا رو در کمال آرامش نگاه کرده بود، میرا که هنوز داشت خر خر میکرد در آغوش میگیره.
- مواظب حیوونت باش دیگه! نمیبینی داشت من رو پاره میکرد؟

- روباه من فقط به کسایی که یه ریگی تو کفششونه گیر میده.

تلما چشمغرهای به مرد میزنه.
- فکر نکنم قاچاقی بردن قورباغههای شکلاتی برای کسایی که توی بهش اعتیاد بهش بستری شدن کار درستی باشه...
تلما بدون منتظر موندن برای اینکه مرد چه واکنشی نشون میده، به مسیرش ادامه میده. بعد چند دقیقه، به اتاق روانشناس مورد نظرش میرسه.
یک ساعت بعد
تلما با ابروهای گره خورده، درحالی که کاغذ رو توی دستش مچاله کرده از داخل اتاق روانشناس بیرون میاد. تلما که احساس خستگی میکرد، روی یک صندلی مینشینه تا کمی استراحت کنه. اما این استراحت مدت زیادی طول نمیکشه...
- زمان ما که از این چیزا نبود.
- آره... کلا یه مغازه بود که مجبوری از همون چوبدستی میگرفتیم. بعد الان ملت چوبدستی مخصوص خودشون رو درست میکنن.
- اوهوم. حتی شنیدم میتونی از هر چیزی چوب چوبدستیت رو درست کنی!
- مگه میشه؟

- آره. فقط کافیه این طلسم رو زمزمه کنی...

تلما با شنیدن گفتگوی بین دو بیماری که بغلش نشسته بودن، لبخندی میزنه.
عمارت هلمز
تلما توی حیاط عمارت ایستاده بود و گلدون بزرگی مقابلش قرار داشت. تلما کاغذ مچاله شدهای رو که روانشناس سنت مانگو بهش داده بود، روی گلدون میذاره. روی کاغذ با خط درشت، نوشته شده بود:
"مبتلا به بیماری پارانویا"
چشمهای تلما برقی میزنه.
- اگه چوب چوبدستیم هم از جنس شک باشه، میتونه توی موقعیت های مشکوک بهم هشدار بده!

بعد، طلسمی رو که از اون بیمارها شنیده بود، زمزمه میکنه. در اون لحظه، کاغذ و نوشتهی روش به آرومی شروع به سوختن میکنه. وقتی آتیش تبدیل به خاکستر میشه، جوونهی کوچیک و سبز رنگی از داخل خاکستر داغ بیرون میاد.
بعد چند روز، جوونهی کوچیک تبدیل به یک نهال جوون میشه. تلما هم شاد و سرحال، گلدون رو برمیداره و به سمت چوبدستیسازی راه میافته.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 08:05
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
256
شغل
ناظر چت باکس

مرحله اول
چوب درخت ویلاریلا
ساخته شده توسط خلاقیت
فلور روی صندلی کنار شومینه نشسته بود که به مکانی نامعلوم زل زده بود.از وقتی وردهای جدیدی را یاد گرفته بود، یک فکر مثل خوره به جانش افتاده بود.
او فکر میکرد باید چوبدستیِ خودش را بسازد. نه مثل بقیه، که فقط بروند مغازه و یکی بخرند.
چوبدستیای که از اولش، از لحظهی کاشت دانهاش، مال خودش باشد.
یک بار که فلور درباره ی ساخت چوبدستی ازآقای الیوندر سوال پرسید،آقای الیوندر گفت:
_فقط بعضی درختها ظرفیت تبدیل شدن به چوبدستی رو دارن.
در ادامه ی گفت و گو شان بود که فلور برای اولینبار اسم درخت "ویلارِلا" را شنید؛ درختی افسانهای که میگفتند چوبش هم سبک است، هم انعطافپذیر، و هم بهطرز عجیبی با جادوگرش پیوند میخورد.
گفته بودند دانهی ویلا رلا بسیار نایاب است. بعضیها میگفتند دیگر وجود ندارد، بعضیها میگفتند فقط در سرزمینهای دوردست رشد میکند، و بعضیها هم میگفتند اگر آن را بخواهی، خودش تو را پیدا میکند.
فلور نمیخواست گوشه ای بنشیند تا ویلارلا اورا پیدا کند .
تصمیم گرفت خودش دنبالش برود.
صبح روز بعد،کتاب خانه هاگوارتز
کتابخانهی مدرسه همیشه بوی گرد و غبار میداد. شبها که بقیهی شاگردها توی سالن غذاخوری شلوغ میکردند، فلور لابهلای قفسههای بلند و تاریک قدم میزد.
کتابها را لمس میکرد، عنوانها را میخواند، و هر صفحهای که کلمهی "چوبدستی" یا "درخت" تویش میدید، علامت میزد.
یک شب، در قفسهی کتابهای ممنوعهی، کتاب چرمکهنهای پیدا کرد که جلدش نوشته شده بود"درختان جادویی فراموششده"
کتاب را با احتیاط بیرون کشید. سنگین بود، اما نه آنقدر که نتواند روی میز بیاورد.
وقتی بازش کرد، گرد و غبار ها در گلوی فلور رفت و اورا به سرفه انداخت.
صفحهها را ورق زد تا رسید به تصویری از درختی بلند و خوشرنگ با برگهایی که انگار در نورِ نامرئی میدرخشیدند. زیر تصویر نوشته شده بود"ویلا رِلا؛درختی که با رؤیاها رشد میکند."
فلور با دقت متن کوتاه زیر تصویر را خواند:
"گویند دانهی ویلا رِلا در خاکهای عادی نمیروید.باید در جایی کاشته شود که صاحبش آرزوی واقعیاش را به زبان نیاورده،اما در قلبش هزاربار تکرار کرده.
مکانِ دانه با نقشهی درون آشکار میشود.
نقشهای که هر فرد تنها برای خودش دارد، نه روی کاغذ…بلکه روی شیشهی قلبش."
فلور اخم کرد. نقشهی درون؟ شیشهی قلب؟ یعنی چی؟
در همان صفحه، گوشهی پایین، یک جملهی کوچک دیگر هم نوشته شده بود."برای دیدن نقشهی درون، به چشمهای نیاز است که انعکاسِ حقیقت را نشان دهد، نه فقط چهره را."
فلور جلد کتاب را بست.
در جنگل پشت قلعه، دربارهی چشمهای شنیده بود.بعضی ها میگویند هرکس در آن نگاه کند، فقط خود واقعیاش را میبیند؛ انگار نقابی از صورتش برداشته شده باشد. شاید همان چشمه، منظور کتاب بود.
فلور زیر لب گفت:
_باشه… اگر نقشه روی شیشهی قلبه، باید یه جایی باشه که بتونم ببینمش… توی آب.
سه شب بعد،فلور یواشکی از خوابگاه بیرون زد. شنل تیرهاش را روی لباس خواب پوشید، چوبدستی معمولیاش برداشت و از راهروهای ساکت گذشت.
درِ بزرگ قلعه آهسته باز شد و هوای سردِ جنگل تنش را لمس کرد.
فلور فقط یک بار قبل از آن، از دور چشمه را دیده بود، اما حالا باید آن را در تاریکی واقعی پیدا میکرد.
بعد از چند دقیقه راه رفتن، صدای آرام جریان آب به گوشش رسید.
پشت چند درخت خمیده، ناگهان فضای جنگل باز شد و چشمهای کوچک ظاهر شد؛ مثل آینهای گردوسط زمین.
آب چشمه آنقدر صاف بود که انگار اصلاً وجود نداشت، فقط انعکاس ماه درون آن میدرخشید.
فلور زانو زد و به سطح آب خیره شد.
در ابتدا فقط صورت خودش را دید؛موهایی که در اثر باد آشفته شده، چشمهای مصمم، و نقطهی کوچکی از ترس که حتی خودش هم نمیخواست بپذیرد.
بعد یاد حرف کتاب افتاد."نقشهی درون… روی شیشهی قلب"
_آرزوم اینه که خودم چوبدستیمو بسازم. میخوام درخت ویلارِلا رو پیدا کنم.
هیچچیز تغییر نکرد. فقط نفس خودش سطح آب را تکان داد. کمی مکث کرد، بعد چشمهایش را بست و اینبار به جای گفتنِ کلمات، اجازه داد آرزوش توی سینهاش بالا بیاید.
صحنههایی پشت پلکهای بستهاش زنده شدند؛
خودش را دید که دانهای کوچک را در خاک میکارد، درختی را دید که آرامآرام بالای سرش قد میکشد،خودش را دید که سالها بعد، در سکوت جنگل شاخهای از آن درخت را با احترام میبُرد و تبدیلش میکند به چوبدستیای که دقیقاً با او هماهنگ است.
قلبش تندتر میزد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، آب چشمه دیگر مثل قبل صاف نبود.
در سطح آن خطوطی نقرهای به شکل رگههایی از نور ظاهر شده بود؛ خطوطی که کمکم یک نقشه را شکل میدادند.
فلور نفسش را حبس کرد.
در آن نقشه،مدرسه را دید، جنگل را، تپهها را، و نقطهای روشن در میانِ همهی آن تاریکی: گوشهای از تپههای پشت دهکده، جایی که تا حالا هرگز نرفته بود.
کنار نقطهی درخشان، یک واژه با حروف کمرنگ نقش بست."آنجا"
فلور لبخند زد.
_خب، فهمیدم. ممنون.
وقتی بلند شد و یکبار دیگر به چشمه نگاه کرد، سطح آب دوباره صاف و معمولی شده بود. انگار هرگز چیزی در آن نقش نبسته بود.
چند روز گذشت،اردوی هاگزمید بود
آفتاب اینبار گرم بود و خبری از هوای سرد نبود.فلور نقشهی درخشانی را که شب قبل دیده بود، هنوز در ذهنش احساس میکرد.
از میان علفهای بلند گذشت، چندبار اشتباه پیچید، اما در نهایت به جایی رسید که هوا ناگهان عجیب آرام شد.
باد میوزید، اما شاخههای اطراف تکان نمیخوردند؛ انگار زمان، برای چند لحظه خسته شده بود و روی آن نقطه نشسته بود.
زمین زیر پایش نرم بود.
فلور زانو زد و دستش را روی خاک گذاشت.
چشمانش را بست و سعی کرد همان حس شب گذشته، کنار چشمه را دوباره پیدا کند.
ضربان قلبش را شنید.
آرزویش را در سینهاش زمزمه کرد.
لحظهای بعد، نوک انگشتانش سوزنسوزن شد؛ یک لرزش بسیار خفیف، مثل اینکه چیزی در عمق خاک، نفس خود را حبس کرده باشد.
فلور آرام شروع کرد به کنار زدن خاک با دستانش. با احترام خاک را جابهجا میکرد.
بعد از چند دقیقه، چیزی شبیه یک سنگریزهی کوچک و کدر پیدا کرد. نه برق میزد، نه نور میداد، نه حتی شکل خاصی داشت.
اما وقتی انگشتش را روی آن کشید، احساس کرد که انگار آن سنگ کوچک دارد با تپشهای قلب خودش هماهنگ میشود.
فلور زیر لب گفت:
_تو…دونهای؟
هیچ جوابی نشنید، اما حس کرد که آن سنگریزه ناگهان کمی گرمتر شد.
چشمهایش برق زد.
آرام آن را کف دستش گذاشت.
از بیرون شاید فقط یک دانهی بیاهمیت بود، اما برای او مثل یک معجزه بود؛یک درخت، یک آینده، یک چوبدستی!
با احتیاط دوباره خاک را کنار زد و یک گودال کوچک، چند قدم آنطرفتر، حفر کرد.
کتاب گفته بود برای کاشت دانه در جایی که "آرزوی واقعی" نفس میکشد.
فلور دانه را در گودال گذاشت، لحظهای مکث کرد و بعد به جای وردهای پیچیده، فقط زمزمه کرد:
_من تو رو بزرگ میکنم. هر چقدر طول بکشه،من ازت نگهداری میکنم.
خشک و خالی، اما صادق.
خاک را روی دانه ریخت، کمی آن را فشرد و بعد مشتش را با آب قمقمه اش خیس کرد و روی خاک ریخت.
آفتاب، بیصدا از بالا نگاه میکرد.
اتفاق خاصی نیفتاد.
نه نوری، نه لرزشی. اما فلور وقتی دستش را روی خاک گذاشت، مطمئن بود که دانهی کوچک در سکوت، جوابش را شنیده است.
روزها گذشت. بعد، ماهها.
چند ماهی میشد که فلور در اردو های هاگزمید غیبش میزد.
هر بار کمی آب میبرد، با دقت اطراف محل کاشت دانه را بررسی میکرد، و با آن خاک بیحرکت حرف میزد.
او برای دانه از کلاسهایش میگفت؛
اینکه چطور ورد دگرگون سازی را اشتباه خوانده و موهایش یک روز کامل آبی شده بود.
اینکه گاهی احساس میکند بقیه، چوبدستی را فقط یک ابزار میبینند، اما او… او دوست دارد چوبدستیاش،نماد پیوند او با طبیعت باشد.
یکی از روزها که باران نرم و ریز میبارید، فلور مثل همیشه به سراغ دانه رفت و ناگهان متوجه شد خاک کمی برجستهتر شده است.
نفسش در سینه حبس شد.
با دقت خم شد و دید که یک جوانهی باریک نقرهایرنگ از میان خاک بیرون زده.
آنقدر ظریف بود که انگار اگر زیاد نگاهش میکرد، میشکست.
فلور خندید.
_سلام… بالاخره.
هفته اول، جوانه فقط چند وجب بالا آمد.
دوماه بعد، درختچه کمی محکمتر شد. تنهاش خوشرنگ تر، برگهایش بیشتر، و حضورش واضحتر.
هر بار که فلور میآمد، دستش را آرام روی تنه میگذاشت. هر بار که این کار را میکرد، احساس میکرد یک موج ملایم در بدنش جریان مییابد، انگار درخت دارد ضربان قلبش را لمس میکند.
دوستانش گاهی میپرسیدند:
_چرا موقع اردو ها غیب میشی؟
او فقط شانه بالا میانداخت و میگفت:
_یه پروژهی طولانیمدته.
هیچکس نمیدانست منظورش چیست.
اما درخت میدانست.
ماه پنجم، ویلا رِلا دیگر یک درختچه نبود؛ درخت جوانی شده بود، باریک و بلند، با شاخههایی که به جای زاویههای تند، خمیدگیهای نرم و مواج داشتند.
شبها اگر کسی از آن حوالی میگذشت،که تقریباً هیچکس نمیگذشت،میتوانست نور آرام و نقرهای آن را ببیند که مثل خاطرهای خوب در تاریکی میدرخشید.
چند ماه گذشت،شاگردها درگیر امتحانها بودند.اما ذهن فلور، بیشتر از هر چیز، پیش درختش بود.
شبی، دوباره در روشنایی ماه، به تپه رفت.
ویلا رِلا حالا تقریباً دو برابر قد خودش بود.
فلور کنار درخت ایستاد و دستش را روی تنه گذاشت.
چشمهایش را بست.
یکجور زمزمهی بیکلام در ذهنش شنید؛ نه صدا، نه کلمه، فقط احساسِ پذیرفتهشدن.
–فکر کنم وقتشه.
این را آهسته گفت.
کتاب در مورد بریدن شاخه برای ساخت چوبدستی چیزی نوشته بود:
"هرگز شاخهای را که درخت خودش انتخاب نکرده، نبر.دستت را بگذار، نیتت را شفاف کن، و اجازه بده درخت، خودش نشان بدهد کدام شاخه آمادهی جدایی است."
فلور دستش را از تنه سر داد روی یکی از شاخههای بلندتر.
نفس عمیق کشید و در دل گفت:
_من میخوام از شاخهت برای ساخت چوبدستی استفاده کنم… فقط اگر تو هم آمادهای.
چند لحظه هیچچیز نشد.
بعد، نسیمی که تا آن لحظه نبود، شروع به وزیدن کرد. برگها لرزیدند و نوری نرمتر، تقریباً مهآلود، دور یک شاخهی خاص حلقه زد؛ شاخهای خوشرنگ با با قوسِ طبیعی.
فلور لبخند زد:
_پس چوب دستی من تویی!
چوبش دستیاش را بالا آورد.نوک چوب را به جایی که شاخه به تنه وصل میشد نزدیک کرد.
نور بین چوبدستی و شاخه رد و بدل شد؛ نقرهای و طلایی، به هم تنیده.
شاخه بدون صدای تیز و بدون شکستن ناگهانی، آرام از تنه جدا شد، انگار خودش راهش را پیدا کرده باشد.
وقتی فلور شاخه را در دست گرفت، حس نکرد تکهای از درخت را کنده است؛ بیشتر شبیه این بود که درخت، هدیهای را که سالها برایش آماده کرده بود، در دستانش گذاشته است.
به تنهی درخت دست کشید و زیر لب گفت:
_ممنونم. قول میدم ازش خوب مراقبت کنم.
در محل بریدن شاخه، نور ملایمی جمع شد و کمکم شکل پوستهی نازک جدیدی گرفت؛ درخت زخم خود را التیام میداد.
چوب درخت ویلاریلا
ساخته شده توسط خلاقیت
فلور روی صندلی کنار شومینه نشسته بود که به مکانی نامعلوم زل زده بود.از وقتی وردهای جدیدی را یاد گرفته بود، یک فکر مثل خوره به جانش افتاده بود.
او فکر میکرد باید چوبدستیِ خودش را بسازد. نه مثل بقیه، که فقط بروند مغازه و یکی بخرند.
چوبدستیای که از اولش، از لحظهی کاشت دانهاش، مال خودش باشد.
یک بار که فلور درباره ی ساخت چوبدستی ازآقای الیوندر سوال پرسید،آقای الیوندر گفت:
_فقط بعضی درختها ظرفیت تبدیل شدن به چوبدستی رو دارن.
در ادامه ی گفت و گو شان بود که فلور برای اولینبار اسم درخت "ویلارِلا" را شنید؛ درختی افسانهای که میگفتند چوبش هم سبک است، هم انعطافپذیر، و هم بهطرز عجیبی با جادوگرش پیوند میخورد.
گفته بودند دانهی ویلا رلا بسیار نایاب است. بعضیها میگفتند دیگر وجود ندارد، بعضیها میگفتند فقط در سرزمینهای دوردست رشد میکند، و بعضیها هم میگفتند اگر آن را بخواهی، خودش تو را پیدا میکند.
فلور نمیخواست گوشه ای بنشیند تا ویلارلا اورا پیدا کند .
تصمیم گرفت خودش دنبالش برود.
صبح روز بعد،کتاب خانه هاگوارتز
کتابخانهی مدرسه همیشه بوی گرد و غبار میداد. شبها که بقیهی شاگردها توی سالن غذاخوری شلوغ میکردند، فلور لابهلای قفسههای بلند و تاریک قدم میزد.
کتابها را لمس میکرد، عنوانها را میخواند، و هر صفحهای که کلمهی "چوبدستی" یا "درخت" تویش میدید، علامت میزد.
یک شب، در قفسهی کتابهای ممنوعهی، کتاب چرمکهنهای پیدا کرد که جلدش نوشته شده بود"درختان جادویی فراموششده"
کتاب را با احتیاط بیرون کشید. سنگین بود، اما نه آنقدر که نتواند روی میز بیاورد.
وقتی بازش کرد، گرد و غبار ها در گلوی فلور رفت و اورا به سرفه انداخت.
صفحهها را ورق زد تا رسید به تصویری از درختی بلند و خوشرنگ با برگهایی که انگار در نورِ نامرئی میدرخشیدند. زیر تصویر نوشته شده بود"ویلا رِلا؛درختی که با رؤیاها رشد میکند."
فلور با دقت متن کوتاه زیر تصویر را خواند:
"گویند دانهی ویلا رِلا در خاکهای عادی نمیروید.باید در جایی کاشته شود که صاحبش آرزوی واقعیاش را به زبان نیاورده،اما در قلبش هزاربار تکرار کرده.
مکانِ دانه با نقشهی درون آشکار میشود.
نقشهای که هر فرد تنها برای خودش دارد، نه روی کاغذ…بلکه روی شیشهی قلبش."
فلور اخم کرد. نقشهی درون؟ شیشهی قلب؟ یعنی چی؟
در همان صفحه، گوشهی پایین، یک جملهی کوچک دیگر هم نوشته شده بود."برای دیدن نقشهی درون، به چشمهای نیاز است که انعکاسِ حقیقت را نشان دهد، نه فقط چهره را."
فلور جلد کتاب را بست.
در جنگل پشت قلعه، دربارهی چشمهای شنیده بود.بعضی ها میگویند هرکس در آن نگاه کند، فقط خود واقعیاش را میبیند؛ انگار نقابی از صورتش برداشته شده باشد. شاید همان چشمه، منظور کتاب بود.
فلور زیر لب گفت:
_باشه… اگر نقشه روی شیشهی قلبه، باید یه جایی باشه که بتونم ببینمش… توی آب.
سه شب بعد،فلور یواشکی از خوابگاه بیرون زد. شنل تیرهاش را روی لباس خواب پوشید، چوبدستی معمولیاش برداشت و از راهروهای ساکت گذشت.
درِ بزرگ قلعه آهسته باز شد و هوای سردِ جنگل تنش را لمس کرد.
فلور فقط یک بار قبل از آن، از دور چشمه را دیده بود، اما حالا باید آن را در تاریکی واقعی پیدا میکرد.
بعد از چند دقیقه راه رفتن، صدای آرام جریان آب به گوشش رسید.
پشت چند درخت خمیده، ناگهان فضای جنگل باز شد و چشمهای کوچک ظاهر شد؛ مثل آینهای گردوسط زمین.
آب چشمه آنقدر صاف بود که انگار اصلاً وجود نداشت، فقط انعکاس ماه درون آن میدرخشید.
فلور زانو زد و به سطح آب خیره شد.
در ابتدا فقط صورت خودش را دید؛موهایی که در اثر باد آشفته شده، چشمهای مصمم، و نقطهی کوچکی از ترس که حتی خودش هم نمیخواست بپذیرد.
بعد یاد حرف کتاب افتاد."نقشهی درون… روی شیشهی قلب"
_آرزوم اینه که خودم چوبدستیمو بسازم. میخوام درخت ویلارِلا رو پیدا کنم.
هیچچیز تغییر نکرد. فقط نفس خودش سطح آب را تکان داد. کمی مکث کرد، بعد چشمهایش را بست و اینبار به جای گفتنِ کلمات، اجازه داد آرزوش توی سینهاش بالا بیاید.
صحنههایی پشت پلکهای بستهاش زنده شدند؛
خودش را دید که دانهای کوچک را در خاک میکارد، درختی را دید که آرامآرام بالای سرش قد میکشد،خودش را دید که سالها بعد، در سکوت جنگل شاخهای از آن درخت را با احترام میبُرد و تبدیلش میکند به چوبدستیای که دقیقاً با او هماهنگ است.
قلبش تندتر میزد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، آب چشمه دیگر مثل قبل صاف نبود.
در سطح آن خطوطی نقرهای به شکل رگههایی از نور ظاهر شده بود؛ خطوطی که کمکم یک نقشه را شکل میدادند.
فلور نفسش را حبس کرد.
در آن نقشه،مدرسه را دید، جنگل را، تپهها را، و نقطهای روشن در میانِ همهی آن تاریکی: گوشهای از تپههای پشت دهکده، جایی که تا حالا هرگز نرفته بود.
کنار نقطهی درخشان، یک واژه با حروف کمرنگ نقش بست."آنجا"
فلور لبخند زد.
_خب، فهمیدم. ممنون.
وقتی بلند شد و یکبار دیگر به چشمه نگاه کرد، سطح آب دوباره صاف و معمولی شده بود. انگار هرگز چیزی در آن نقش نبسته بود.
چند روز گذشت،اردوی هاگزمید بود
آفتاب اینبار گرم بود و خبری از هوای سرد نبود.فلور نقشهی درخشانی را که شب قبل دیده بود، هنوز در ذهنش احساس میکرد.
از میان علفهای بلند گذشت، چندبار اشتباه پیچید، اما در نهایت به جایی رسید که هوا ناگهان عجیب آرام شد.
باد میوزید، اما شاخههای اطراف تکان نمیخوردند؛ انگار زمان، برای چند لحظه خسته شده بود و روی آن نقطه نشسته بود.
زمین زیر پایش نرم بود.
فلور زانو زد و دستش را روی خاک گذاشت.
چشمانش را بست و سعی کرد همان حس شب گذشته، کنار چشمه را دوباره پیدا کند.
ضربان قلبش را شنید.
آرزویش را در سینهاش زمزمه کرد.
لحظهای بعد، نوک انگشتانش سوزنسوزن شد؛ یک لرزش بسیار خفیف، مثل اینکه چیزی در عمق خاک، نفس خود را حبس کرده باشد.
فلور آرام شروع کرد به کنار زدن خاک با دستانش. با احترام خاک را جابهجا میکرد.
بعد از چند دقیقه، چیزی شبیه یک سنگریزهی کوچک و کدر پیدا کرد. نه برق میزد، نه نور میداد، نه حتی شکل خاصی داشت.
اما وقتی انگشتش را روی آن کشید، احساس کرد که انگار آن سنگ کوچک دارد با تپشهای قلب خودش هماهنگ میشود.
فلور زیر لب گفت:
_تو…دونهای؟
هیچ جوابی نشنید، اما حس کرد که آن سنگریزه ناگهان کمی گرمتر شد.
چشمهایش برق زد.
آرام آن را کف دستش گذاشت.
از بیرون شاید فقط یک دانهی بیاهمیت بود، اما برای او مثل یک معجزه بود؛یک درخت، یک آینده، یک چوبدستی!
با احتیاط دوباره خاک را کنار زد و یک گودال کوچک، چند قدم آنطرفتر، حفر کرد.
کتاب گفته بود برای کاشت دانه در جایی که "آرزوی واقعی" نفس میکشد.
فلور دانه را در گودال گذاشت، لحظهای مکث کرد و بعد به جای وردهای پیچیده، فقط زمزمه کرد:
_من تو رو بزرگ میکنم. هر چقدر طول بکشه،من ازت نگهداری میکنم.
خشک و خالی، اما صادق.
خاک را روی دانه ریخت، کمی آن را فشرد و بعد مشتش را با آب قمقمه اش خیس کرد و روی خاک ریخت.
آفتاب، بیصدا از بالا نگاه میکرد.
اتفاق خاصی نیفتاد.
نه نوری، نه لرزشی. اما فلور وقتی دستش را روی خاک گذاشت، مطمئن بود که دانهی کوچک در سکوت، جوابش را شنیده است.
روزها گذشت. بعد، ماهها.
چند ماهی میشد که فلور در اردو های هاگزمید غیبش میزد.
هر بار کمی آب میبرد، با دقت اطراف محل کاشت دانه را بررسی میکرد، و با آن خاک بیحرکت حرف میزد.
او برای دانه از کلاسهایش میگفت؛
اینکه چطور ورد دگرگون سازی را اشتباه خوانده و موهایش یک روز کامل آبی شده بود.
اینکه گاهی احساس میکند بقیه، چوبدستی را فقط یک ابزار میبینند، اما او… او دوست دارد چوبدستیاش،نماد پیوند او با طبیعت باشد.
یکی از روزها که باران نرم و ریز میبارید، فلور مثل همیشه به سراغ دانه رفت و ناگهان متوجه شد خاک کمی برجستهتر شده است.
نفسش در سینه حبس شد.
با دقت خم شد و دید که یک جوانهی باریک نقرهایرنگ از میان خاک بیرون زده.
آنقدر ظریف بود که انگار اگر زیاد نگاهش میکرد، میشکست.
فلور خندید.
_سلام… بالاخره.
هفته اول، جوانه فقط چند وجب بالا آمد.
دوماه بعد، درختچه کمی محکمتر شد. تنهاش خوشرنگ تر، برگهایش بیشتر، و حضورش واضحتر.
هر بار که فلور میآمد، دستش را آرام روی تنه میگذاشت. هر بار که این کار را میکرد، احساس میکرد یک موج ملایم در بدنش جریان مییابد، انگار درخت دارد ضربان قلبش را لمس میکند.
دوستانش گاهی میپرسیدند:
_چرا موقع اردو ها غیب میشی؟
او فقط شانه بالا میانداخت و میگفت:
_یه پروژهی طولانیمدته.
هیچکس نمیدانست منظورش چیست.
اما درخت میدانست.
ماه پنجم، ویلا رِلا دیگر یک درختچه نبود؛ درخت جوانی شده بود، باریک و بلند، با شاخههایی که به جای زاویههای تند، خمیدگیهای نرم و مواج داشتند.
شبها اگر کسی از آن حوالی میگذشت،که تقریباً هیچکس نمیگذشت،میتوانست نور آرام و نقرهای آن را ببیند که مثل خاطرهای خوب در تاریکی میدرخشید.
چند ماه گذشت،شاگردها درگیر امتحانها بودند.اما ذهن فلور، بیشتر از هر چیز، پیش درختش بود.
شبی، دوباره در روشنایی ماه، به تپه رفت.
ویلا رِلا حالا تقریباً دو برابر قد خودش بود.
فلور کنار درخت ایستاد و دستش را روی تنه گذاشت.
چشمهایش را بست.
یکجور زمزمهی بیکلام در ذهنش شنید؛ نه صدا، نه کلمه، فقط احساسِ پذیرفتهشدن.
–فکر کنم وقتشه.
این را آهسته گفت.
کتاب در مورد بریدن شاخه برای ساخت چوبدستی چیزی نوشته بود:
"هرگز شاخهای را که درخت خودش انتخاب نکرده، نبر.دستت را بگذار، نیتت را شفاف کن، و اجازه بده درخت، خودش نشان بدهد کدام شاخه آمادهی جدایی است."
فلور دستش را از تنه سر داد روی یکی از شاخههای بلندتر.
نفس عمیق کشید و در دل گفت:
_من میخوام از شاخهت برای ساخت چوبدستی استفاده کنم… فقط اگر تو هم آمادهای.
چند لحظه هیچچیز نشد.
بعد، نسیمی که تا آن لحظه نبود، شروع به وزیدن کرد. برگها لرزیدند و نوری نرمتر، تقریباً مهآلود، دور یک شاخهی خاص حلقه زد؛ شاخهای خوشرنگ با با قوسِ طبیعی.
فلور لبخند زد:
_پس چوب دستی من تویی!
چوبش دستیاش را بالا آورد.نوک چوب را به جایی که شاخه به تنه وصل میشد نزدیک کرد.
نور بین چوبدستی و شاخه رد و بدل شد؛ نقرهای و طلایی، به هم تنیده.
شاخه بدون صدای تیز و بدون شکستن ناگهانی، آرام از تنه جدا شد، انگار خودش راهش را پیدا کرده باشد.
وقتی فلور شاخه را در دست گرفت، حس نکرد تکهای از درخت را کنده است؛ بیشتر شبیه این بود که درخت، هدیهای را که سالها برایش آماده کرده بود، در دستانش گذاشته است.
به تنهی درخت دست کشید و زیر لب گفت:
_ممنونم. قول میدم ازش خوب مراقبت کنم.
در محل بریدن شاخه، نور ملایمی جمع شد و کمکم شکل پوستهی نازک جدیدی گرفت؛ درخت زخم خود را التیام میداد.
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 09:21
از: هرجا که بخوام!
پستها:
505
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

نیکلاس فلامل:
واو نیکلاس! یادم نمیاد قبلا ازت پست جدی خوندم یا نه، ولی واقعا زیبا نوشته بودی! خیلی قشنگ بود.
تایید شد!
چوب درخت ساعت بیعقربه، 100 سانتیمتر و انعطافناپذیر برای شما ثبت شد.
واو نیکلاس! یادم نمیاد قبلا ازت پست جدی خوندم یا نه، ولی واقعا زیبا نوشته بودی! خیلی قشنگ بود.

تایید شد!
چوب درخت ساعت بیعقربه، 100 سانتیمتر و انعطافناپذیر برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

مرحله ی دوم: حالت چوبدستی: حدود 500 کلمه طول و 20 کلمه استفاده شده است.
جنگل- مه- توپ- جنگ- بادکنک- تکشاخ- راسو- خانه- دایره- مانور- دوران- ساحرگان- جادوگران- امید- بیماری- ایده- جالب- پرواز- خیال- آرام
جنگل در آن صبحِ مرطوب، زیر مهِ نرم و خاکستری نفس میکشید؛ مهای که مثل پردهای نازک میان خیال و واقعیت آویزان شده بود. باد آرامی شاخهها را تکان میداد و برگها زمزمه میکردند، گویی خبر مهمی در راه است. در دل همین جنگل، خانهای چوبی و قدیمی بود؛ خانهای دایرهوار با پنجرههایی کوچک که نور را مثل راز در خود نگه میداشت. سالها بود کسی آنجا را جدی نمیگرفت، جز راسوئی تیزچشم که اطراف خانه مانور میداد و از هر صدایی گزارش تهیه میکرد.
درون خانه، ساحرگان و جادوگرانِ پیر و جوان گرد هم آمده بودند. دورانِ سکوت به پایان رسیده بود. جنگی در پیش بود که نه با شمشیر، که با ذهن و امید آغاز میشد. روی میز چوبیِ وسط اتاق، توپی شیشهای قرار داشت؛ توپی که تصاویر آینده را نشان میداد. هر بار که کسی به آن نگاه میکرد، پروازِ فکرش آغاز میشد و خیال تا دوردستها میدوید.
ساحرگان میدانستند بیماری ناشناخته در حال خزیدن به شهرهای اطراف است؛ بیماری که نه بدن، که اراده را هدف میگرفت. مردم امیدشان را از دست میدادند، خانهها سرد میشد، و حتی کودکان دیگر به بادکنکهای رنگی لبخند نمیزدند. این جنگ، جنگِ خاموش بود. دشمن دیده نمیشد، اما اثرش همهجا بود.
جادوگری جوان، با چشمانی براق و ایده ی جالب، قدم جلو گذاشت. گفت: «اگر دشمن امید را میدزدد، ما باید امید را تکثیر کنیم.» حرفش ساده بود، اما در توپ شیشهای تصویر تازهای شکل گرفت: تکشاخی سپید که از دل مه بیرون میآمد و نور از شاخش میبارید. تکشاخ نماد پاکی و آغاز دوباره بود؛ چیزی که مردم مدتها بود فراموش کرده بودند.
برای اجرای نقشه، مانوری دقیق لازم بود. ساحرگان حلقهای دایرهای ساختند و هر کدام وردی خواندند. باد شدت گرفت، مه کنار رفت، و پروازِ فکرها به عمل تبدیل شد. توپ شیشهای شکست و نورش مثل هزاران بادکنک نامرئی در هوا پخش شد؛ هر بادکنک حامل پیامی ساده: «امید هنوز زنده است.»
راسو که همهچیز را زیر نظر داشت، ناگهان روی دو پا ایستاد و به جنگل خیره شد. چیزی تغییر کرده بود. برگها سبزتر به نظر میرسیدند، و حتی مه بوی تازهای داشت. راسو، که همیشه محتاط بود، اینبار لبخند زد. شاید کوچکترین نشانه امید همین باشد: لبخندِ غیرمنتظره.
جادوگران پراکنده شدند؛ هر کدام به خانهای، شهری، یا گوشهای از جهان. دورانِ انزوا تمام شده بود. جنگ ادامه داشت، اما حالا مردم توپهای شیشهای کوچکی در دلشان داشتند؛ نه برای دیدن آینده، بلکه برای ساختنش. کودکان دوباره بادکنکها را به آسمان میفرستادند و میخندیدند. بزرگترها، با وجود بیماری، ایستاده راه میرفتند.
در یکی از شهرها، مردی که مدتها درگیر بیماری و ناامیدی بود، شبی خواب دید تکشاخی از پنجره خانهاش عبور کرد و نور بر سینهاش گذاشت. صبح که بیدار شد، بیماری هنوز بود، اما امید هم بود؛ و همین کافی بود تا یک قدم جلوتر برود. این همان جادویی بود که ساحرگان وعده داده بودند: جادوی کوچک، اما پایدار.
جنگل آرام آرام به حالت عادی بازمیگشت. مه هنوز میآمد و میرفت، اما دیگر تهدید نبود؛ بخشی از خیال بود. باد، پیامها را حمل میکرد. راسو نگهبانی میداد. خانه دایرهای همچنان پابرجا بود، اما درش همیشه باز مانده بود. جادوگران فهمیده بودند که جنگ واقعی نه بیرون، که درون ذهنهاست؛ و پیروزی با ایدهای جالب شروع میشود.
و اینگونه، در دل جنگی بیصدا، با پرواز خیال و تکیه بر امید، جهانی نفس تازهای کشید. آرام، اما مطمئن.
جنگل- مه- توپ- جنگ- بادکنک- تکشاخ- راسو- خانه- دایره- مانور- دوران- ساحرگان- جادوگران- امید- بیماری- ایده- جالب- پرواز- خیال- آرام
جنگل در آن صبحِ مرطوب، زیر مهِ نرم و خاکستری نفس میکشید؛ مهای که مثل پردهای نازک میان خیال و واقعیت آویزان شده بود. باد آرامی شاخهها را تکان میداد و برگها زمزمه میکردند، گویی خبر مهمی در راه است. در دل همین جنگل، خانهای چوبی و قدیمی بود؛ خانهای دایرهوار با پنجرههایی کوچک که نور را مثل راز در خود نگه میداشت. سالها بود کسی آنجا را جدی نمیگرفت، جز راسوئی تیزچشم که اطراف خانه مانور میداد و از هر صدایی گزارش تهیه میکرد.
درون خانه، ساحرگان و جادوگرانِ پیر و جوان گرد هم آمده بودند. دورانِ سکوت به پایان رسیده بود. جنگی در پیش بود که نه با شمشیر، که با ذهن و امید آغاز میشد. روی میز چوبیِ وسط اتاق، توپی شیشهای قرار داشت؛ توپی که تصاویر آینده را نشان میداد. هر بار که کسی به آن نگاه میکرد، پروازِ فکرش آغاز میشد و خیال تا دوردستها میدوید.
ساحرگان میدانستند بیماری ناشناخته در حال خزیدن به شهرهای اطراف است؛ بیماری که نه بدن، که اراده را هدف میگرفت. مردم امیدشان را از دست میدادند، خانهها سرد میشد، و حتی کودکان دیگر به بادکنکهای رنگی لبخند نمیزدند. این جنگ، جنگِ خاموش بود. دشمن دیده نمیشد، اما اثرش همهجا بود.
جادوگری جوان، با چشمانی براق و ایده ی جالب، قدم جلو گذاشت. گفت: «اگر دشمن امید را میدزدد، ما باید امید را تکثیر کنیم.» حرفش ساده بود، اما در توپ شیشهای تصویر تازهای شکل گرفت: تکشاخی سپید که از دل مه بیرون میآمد و نور از شاخش میبارید. تکشاخ نماد پاکی و آغاز دوباره بود؛ چیزی که مردم مدتها بود فراموش کرده بودند.
برای اجرای نقشه، مانوری دقیق لازم بود. ساحرگان حلقهای دایرهای ساختند و هر کدام وردی خواندند. باد شدت گرفت، مه کنار رفت، و پروازِ فکرها به عمل تبدیل شد. توپ شیشهای شکست و نورش مثل هزاران بادکنک نامرئی در هوا پخش شد؛ هر بادکنک حامل پیامی ساده: «امید هنوز زنده است.»
راسو که همهچیز را زیر نظر داشت، ناگهان روی دو پا ایستاد و به جنگل خیره شد. چیزی تغییر کرده بود. برگها سبزتر به نظر میرسیدند، و حتی مه بوی تازهای داشت. راسو، که همیشه محتاط بود، اینبار لبخند زد. شاید کوچکترین نشانه امید همین باشد: لبخندِ غیرمنتظره.
جادوگران پراکنده شدند؛ هر کدام به خانهای، شهری، یا گوشهای از جهان. دورانِ انزوا تمام شده بود. جنگ ادامه داشت، اما حالا مردم توپهای شیشهای کوچکی در دلشان داشتند؛ نه برای دیدن آینده، بلکه برای ساختنش. کودکان دوباره بادکنکها را به آسمان میفرستادند و میخندیدند. بزرگترها، با وجود بیماری، ایستاده راه میرفتند.
در یکی از شهرها، مردی که مدتها درگیر بیماری و ناامیدی بود، شبی خواب دید تکشاخی از پنجره خانهاش عبور کرد و نور بر سینهاش گذاشت. صبح که بیدار شد، بیماری هنوز بود، اما امید هم بود؛ و همین کافی بود تا یک قدم جلوتر برود. این همان جادویی بود که ساحرگان وعده داده بودند: جادوی کوچک، اما پایدار.
جنگل آرام آرام به حالت عادی بازمیگشت. مه هنوز میآمد و میرفت، اما دیگر تهدید نبود؛ بخشی از خیال بود. باد، پیامها را حمل میکرد. راسو نگهبانی میداد. خانه دایرهای همچنان پابرجا بود، اما درش همیشه باز مانده بود. جادوگران فهمیده بودند که جنگ واقعی نه بیرون، که درون ذهنهاست؛ و پیروزی با ایدهای جالب شروع میشود.
و اینگونه، در دل جنگی بیصدا، با پرواز خیال و تکیه بر امید، جهانی نفس تازهای کشید. آرام، اما مطمئن.
افرادی که لایک کردند



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج