مرحله دوم (لینک مرحله اول)
چوبدستیای به طول ۳۰ سانتیمتر، ظاهراً انعطافپذیر هرچند ظاهری سفت دارد که هیچجوره خم به ابرو نمیآورد. گردن هم نمیگیرم انعطافپذیر باشه و برای من به طور ذهنی غیرقابل انعطافه. اصلا هم بخاطر این نیست که دلم نمیاد از سر و ته پستم بزنم. در نتیجه بنویسید انعطافپذیر ولی بنده قویا انکارش میکنم! میتونین حتی بجاش بنویسید "انعطافپذیر مغرور! 🚬".
(دارای حداقل ۲۵۰۰ کلمه با 9 کلمه مشخصشده.) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: جنگل، تکشاخ، امید، خانه، خیال، آرام، پرواز، جنگ، مه.
ماه دسامبر از راه رسیده بود و با خود بارانهای سیلآسا و بادهای منجمدکننده به غنیمت آورده بود. ردپاهای خیس و گِلی در گوشهگوشهی قلعه به چشم میخورد و این موضوع هرگز مایه مسرتخاطر سرایدار مدرسه نبود.
هنگامی که لیلی و سوروس از کنار فیلچ خشمگین عبور میکردند تا از قلعه خارج شوند، چند کلمه رکیک را که زیر لب زمزمه میکرد و همزمان راهروی سرسرا را تی میکشید، شنیدند. بلافاصله بر سرعت خود افزودند تا از او بگذرند. لحظاتی بعد، قدم به حیاط ورودی و سنگفرشهای خیس آن گذاشتند.
وقتی به اندازهی کافی از در فاصله گرفتند، اسنیپ متوجه گونههای سرخ لیلی شد که میدانست ربطی به سرمای هوا ندارد. خودش به شنیدن این الفاظ به دلیل شرایط خانه عادت داشت اما حدس میزد لیلی برای اولین بار است که کلماتی به این زشتی میشنود. با وسوسه بازگشت به قلعه و اجرای طلسمی برای تنبیه سرایدار فشفشه به دلیل آنکه میدانست لیلی اصلاً از اینکار استقبال نمیکند، مبارزه کرد و به جایش با نفسی عمیق برای کنترل خودش گفت:
- خب... ظاهراً امروز یه نفر به آرزوش میرسه و یه
تکشاخ واقعی رو از نزدیک میبینه.
با دیدن چال گونهی لیلی که با شنیدن جملهاش نمایان شده بود، بلافاصله فهمید نقشهاش برای عبور از آن موقعیت دشوار به ثمر نشسته است.
- تموم این چهار سال منتظر بودم... از همون روزی که قبل ورود به هاگوارتز درموردشون توی کوپه قطار بهم گفتی. وای واقعاً تکشاخا...
قدمهای سنگینش حالا با
امیدواری به شکل بالا و پایین پریدنهای شادمانهای در آمده بود. با هر قدم، موهای سرخش پشت سرش با حالت مواجی بالا و پایین میپرید. با دیدنش، لبخند کوچکی گوشهی لب اسنیپ نشست.
- شاید بعد دیدنشون با چیزی که توی
خیالت ازشون ساختی متفاوت باشن. شاید از اون نقاشیای حاشیه کتابات هم زشتتر باشن!
لیلی درجا متوقف شد و با اخمی به اسنیپ نگاه کرد.
- بدجنس نشو سیو. اونقدرام نقاشیم بد نیست. حتی پروفسور اسلاگهورن هم گفت اون تکشاخی که گوشه صفحه هفتاد و هفت کتاب معجونسازیم کشیدم خیلی خوشگل شده.
اسنیپ نیز متوقف شد.
- اون از هرکاری که تو انجام بدی تعریف میکنه. کافی بود بگی خودت نکشیدیش تا بعدش بابت "سلیقه خوبت" توی انتخاب نقاشیهای حاشیه صفحات کتابات بهت تبریک بگه!
- ولی این موضوع از قشنگ بودنش چیزی کم نمیکنه.
- آره... شاید... البته اگر شاخشو بهجای پیشونیش روی کلهش نکشیده بودی. الان یه طوریه انگار با چکش زدن تو سرش و ورم کرده.
اسنیپ حرفش را کاملاً جدی بیان کرده بود. قیافهاش حاکی از ابراز تأسفی دردناک برای آن تکشاخ درماندهی حاشیهی صفحه هفتاد و هفت بود. لیلی با دیدن آن چهره، لبش را گزید اما دیگر خیلی دیر شده بود.
خندهها شروع شده و مهارش غیرممکن بود.
- واقعاً که بدجنسی سیو.
- شاید.
قدمها از پس یکدیگر بر روی چمنهای یخزده طی میشدند. با هر قدم که به محوطه
جنگل نزدیکتر میشدند، قدمهای دختر شکل
پرواز به خود میگرفت. اما در میانه مسیر یکی از دختران گریفیندوری راهشان را سد کرد.
- چی شده مری؟
- کتلبورن، کلاس عملی رو بهخاطر سرمای هوا و گِلی بودن زمین کنسل کرد. گفتش برگردیم قلعه. این جلسه رو برای اینکه از درس عقب نمونیم بهطور تئوری تدریس میکنه.
اسنیپ به مری نگاه نمیکرد. تمام مدت نگاهش به لیلی بود. با دیدن ناپدید شدن بیصدای آن لبخند، چیزی در درون خودش هم بیصدا فروریخت. چیزی که شاید یک
خانهی کوچک و گرم در آن سرمای ویرانکننده دسامبر بود.
تمام مدت کلاس موجودات جادویی، لیلی به یک بنر آناتومی بیروح تکشاخ خیره شده بود. سوروس میدانست که حتی یک کلمهی آن درس هم نمیتواند تصوری را که لیلی سالها دربارهی آن خیالبافی کرده بود، اقناع کند.
- میخوام برم جنگل ممنوعه. میخوام خودم پیداشون کنم و از نزدیک ببینمشون. امشب.
این جملات را سر میز شام به زبان آورده بود. در اطرافشان دانشآموزان تمام گروهها بهطور درهمریختهای نشسته بودند و در مورد اتفاقات کلاسهای روز سپری شده و تکالیف سر به فلک کشیده جدیدشان صحبت میکردند.
با شنیدن آن جملات، چنگال در دستان پسر بیحرکت ماند و ران مرغ دستنخورده را در بشقاب رها کرد.
- نه تو اینکارو نمیکنی... مخصوصاً نه توی این هوا و این وقت شب.
- ساعت تازه هفت شده.
- ولی زمستونه و هوا تاریکه.
ـ برام مهم نیست... چوبدستی دارم.
چنگالش را در بشقاب انداخت.
ـ اون جنگل ممنوعه هست چون پر جونوراییه که خطرناکن. خیلیاشونو ما حتی نمیشناسیم. ممکنه مسیرو هم گم کنی و نتونی ازش بیرون...
- پس تو نمیای؟
اسنیپ نگاه خشمآلودی به لیلی انداخت.
- نه معلومه که نمیام. اگر تو عقلتو از دست دادی، مال من هنوز سرجاشه!
- باشه... پس شبت بخیر جناب عاقل.
این را با نهایت خشم به زبان آورد. از پشت میز برخاست. یک بند کولهپشتیاش را روی دوشش انداخت و به سمت در خروجی سرسرا پیش رفت. اسنیپ، بدون آنکه دیگر به بشقاب خودش نگاهی بیندازد، به بشقاب دستنخوردهی لیلی نگاه کرد و با خشم نفسش را بیرون داد.
حالا ساعت از نُه شب گذشته بود. آسمان انباشته از ابرهای سیاه و سنگین بود. دختر موقرمز در میان
مه رقیقی مسیر جنگل را میپیمود. کمکم خشم کمرنگ میشد و ترس جایش را میگرفت. سکوتی سنگین در میان درختان انبوه و سربهفلککشیده... انعکاس صدای شکستن شاخهای زیر پایش هم، اکنون تهدیدی غیرقابل توضیح به نظر میرسید.
- شجاع باش لیلی. شجاع باش. چیزی نمونده. پروفسور کتلبورن گفت اونا نزدیک برکهها زندگی میکنن. نزدیک برکهها.
یک تئوری علمی همیشه ساده به نظر میرسد؛ البته تا زمانی که به بوته آزمایش گذاشته نشده باشد. در آن جنگل به آن بزرگی، برکهها کجا قرار داشتند؟ هرچه به عمق جنگل نزدیکتر میشد، تاریکی فزایندهتر و نور چوبدستی کوچکش احمقانهتر به نظر میرسید.
دقایق از پی یکدیگر میگذشتند. باد استخوانسوز در میان درختان میپیچید. باران، موهای سرخش را خیس کرده بود و زمین گلی، به هیچعنوان کمکی به اوضاع نمیکرد. در درونش،
جنگی فرساینده جهت محکوم کردن خودش شکل میگرفت و همزمان دفاع از آرزویش را غیرممکن میساخت.
مگر آن درخت شکسته با شاخههای فرو افتاده را پنج دقیقه قبل ندیده بود؟
قلبش لرزید. گم شده بود. بدنش از سرما میلرزید و در حالی که نگاه ناامیدش به درخت شکسته باقی مانده بود، جلو میرفت.
ناگهان روی شاخهای لیز خورد و بر زمین افتاد. درد تیزی در زانویش تیر کشید و بلافاصله فرو رفتن لبهی شاخهای در آن را تشخیص داد. در تاریکی، کورمالکورمال به دنبال چوبدستیاش که از دستش افتاده بود و جایی در میان شاخههای شکسته ناپدید شده بود، جستوجو میکرد. زمانی که از پیدا کردنش ناامید شد، به تنه درخت تکیه داد و اشکهای گرم به قطرات سرد باران پیوست و از گونههای سردش جاری شد. صدای هقهقش در میان صدای رعد بیاهمیت جلوه میکرد.
زانوی چپش آنقدر دردناک بود که هر حرکت کوچک مانند نیش دشنهای آزارش میداد. روی زمین دراز کشید و بدنش مانند جنینی کوچک در میان درختان سربهفلککشیده جمع شد. آیا میتوانست تا سپیدهدم صبر کند؟ اگر صبح، جسد یخزدهاش پیدا میشد... ناگهان گرمای شنلی را روی بدنش احساس کرد. ناخودآگاه به شنل چنگ زد و آن را محکمتر دور خودش پیچید.
شنل؟!
حرکت تندی کرد که باعث شد زانویش فریادی بیصدا از درد سر دهد؛ نالهای دردناک که همراه بخار از دهانش خارج شد. دستی را حس کرد که پشت گردنش قرار گرفت و به
آرامی کمکش کرد دوباره بنشیند و به درخت تکیه دهد. در تاریکی حتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص دهد اما حدسش برایش اصلا سخت نبود.
- گفته بودی نمیای.
- آره.
- ولی اومدی.
- تا حالا کسی بهت گفته چقدر دختر یکدنده و لجبازی هستی اوانز؟
- آره... تو! هر روز هفته!
- چقدرم که اهمیت میدی.
هقهقهایش با دیدن نور چوبدستی اسنیپ که حالا تابناک شده بود و بر روی چهرهی خیس و مطمئنش میتابید، آرام شد. اسنیپ شنل مشکیاش را محکمتر دور دختر پیچید و با ابروهایی گرهخورده به لیلی نگاه کرد. برخلاف همیشه، اینبار مستقیماً در حالی که لیلی نیز به او چشم دوخته بود، نگاهش میکرد... تکتک جزئیات آن چشمان سبز اشکآلود را به خاطر سپرد.
- از کی دنبالمی؟
- از وقتی که قلعه رو ترک کردی. با فاصله ازت حرکت میکردم.
- چرا؟
اسنیپ مکثی کرد. بخار نفسهایشان در هم میپیچید. ترکیب عطر گل لیلیوم به همراه خاک بارانخورده و بوی چوب کاج به مشامش میرسید.
- میخواستم اگر موفق شدی، موفقیتش برای خودت باشه. میخواستم تا لازم نشده دخالت نکنم.
لیلی، دوباره اشکهایش شدت گرفت.
- ولی موفق نشدم... موفق نشدم سیو. واقعاً که احمقم.
سوروس، لحظهی دیگری نیز در سکوت به آن چشمان اشکآلود خیره ماند و بعد گویی توانایی تماشای بیش از این را نداشته باشد، رویش را از دخترک برگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- اکیو واند.
چوبدستی به نرمی از میان دهها شاخه خشکیده به حرکت در آمد و در دستانش آرام گرفت. گرمای غیرقابل توضیحی ناشی از تماس بدنه چوبدستی بر کف دستش احساس کرد. آهسته دست لیلی را گرفت و چوبدستی را در دستان سردش قرار داد. دستش کمی بیشتر از حد معمول دور دست دختر باقی ماند و بعد آهسته با فشار ملایمی آن را رها کرد. با نور چوبدستی خودش مشغول بررسی زخم شد.
- فکر نمیکنم خیلی عمیق باشه ولی باید بهش رسیدگی بشه. بین وسایل معجونم توی خوابگاه یکم عصاره بارهنگ دارم. کاش همراهم آورده بودم. فکر نمیکردم...
نفسی کشید که با آن به وضوح سعی میکرد به خودش دل و جرات بدهد.
- میتونی به من تکیه کنی؟
بعد گویی خودش هم از حرف خودش جا خورده باشد، آن را اصلاح کرد.
- سعی میکنم با چوبدستی یه عصا ظاهر...
- میتونم بهت تکیه کنم.
اسنیپ سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان دختر خیره شد.
- من... اوه... خب... پس...
لیلی دستش را بالا آورد و آهسته دور گردن او حلقه کرد و سوروس اسنیپ طوری که انگار گل ظریفی را لمس میکند، دستش را دور کمر او حلقه کرد و به آرامی کمکش کرد بایستد. در حالی که چوبدستیهایشان کنار هم، مسیر بازگشت را روشنتر کرده بود، راه خروج از جنگل را در پیش گرفتند. قدمهای اسنیپ عمداً کوتاهتر شده بود تا خودش را با زانوی مجروح لیلی هماهنگ کند. با دقت صدای نفسهای او را به دنبال نالهای هرچند ضعیف از درد زیر نظر داشت اما لیلی برعکس همیشه خیلی ساکت بود. آرام به او تکیه زده بود. حالا باران بند آمده بود.
- قبل از اینکه وارد جنگل بشی یه بار با جادوی جهتنما، جهتهارو سنجیدم. مطمئنم اگر جهت شمال غربی رو در پیش بگیریم خیلی زود از جنگل خارج میشیم. بعد به درمانگاه میریم و من...
- سیو؟ اون نور رو اونجا میبینی؟ اون نور سفید رنگ که پشت اون کاج نوئل بزرگ میدرخشه.
چشمان سیاه، امتداد نگاه چشمان سبز را در پیش گرفت و بلافاصله به منبع نور رسید. اسب تکشاخی با نور سفید خیرهکنندهای در کنار برکهای زلال میدرخشید. آنقدر سفیدفام که اگر برفی آنجا بود در برابرش تیره به نظر میرسید. شاخش دارای مارپیچهای سفید و طلایی بود. با دیدن آنها، گوشهایش بلند شد و سرش را از برگهای که از آن آب مینوشید بالا آورد. یالهای ابریشمی بلندش که در آب فرو رفته بود کمی خیس شده بود.
اسنیپ که هنوز عمده وزن دختر را به دوش میکشید، آرام کمک کرد تا لیلی جلوتر برود. اسب فرار نکرد... جلوتر آمد.
- خدای من... چقدر... چقدر...
دست دختر به نرمی، یالهای ابریشمین اسب را نوازش کرد. سوروس در آن نور ماورایی که از بدن تکشاخ انعکاس مییافت به لیلی نگاه کرد. لبخندی درخشانتر از همیشه بر لبانش نقش بسته بود. موهای سرخ خیسش به گونههای برافروخته از هیجانش چسبیده بود. نوک بینی ظریفش از سرما کمی سرخ شده بود و بعد... آن چشمان سبز زمردین که از بازتاب نور الهی با تلالویی ابدی میدرخشید.
- زیباست.
ناخودآگاه این کلمه از دهانش خارج شده بود و جمله لیلی را تمام کرده بود. جای نگرانیای نبود... حتماً دختر فکر میکرد منظورش آن تکشاخ است. اما اسنیپ بدون آنکه بداند، بدون آنکه حتی اهمیتی به آن اسب بدهد، نظر آن چشمان مشکی بیگناه را به خودش جلب کرده بود. اسب، کنار لیلی، با وقار روی پاهای جلوییاش خم شد. بالاخره نگاه اسنیپ از تعجب دختر متوجه تکشاخ شد و بلافاصله منظور آن حیوان را دریافت.
- منو سفت نگهدار.
او را به نرمی بلند کرد تا روی تکشاخ بنشیند. بعد زمانی که کاملا از امنیتش اطمینان حاصل کرد، جلوتر رفت و پیشانی اسب را نوازش کوتاهی کرد و آرام زمزمه کرد:
- مراقبش باش. باشه؟
تکشاخ سر تکان داد و راه قلعه را در پیش گرفت. آنها از میان درختان گذشتند و تاریکی مطلق را به سپیدهدم خورشید طلایی بدل کردند. سوروس از پشت سر با دقت حرکتهای دختر را زیر نظر داشت. شنل سیاهش حالا پشت شانههای لیلی در نسیم صبحگاهی موج میزد و موهای سرخ، زیر نور خورشید مانند آتشی گداخته میدرخشید.
- حاضرم تا ابد توی همین لحظه بمونم سیو. این فوقالعادست.
- بایدم اینو بگی. تو که مثل من کل مسیرو پیاده نیومدی!
با وجود غرغرش میدانست خودش هم حاضر است تا ابد ساعتهای کل جهان را روی آن لحظه متوقف کند.
- خب تو هم میتونستی سوار شی. جا برای دو نفر...
اسنیپ سرفهای کرد و وانمود کرد چیزی نمیشنود. به ورودی قلعه رسیده بودند. کمک کرد تا دختر پیاده شود. دوباره دست دختر دور گردنش قرار گرفت. اینبار برخلاف دفعه قبل گرم بود.
وقتی به درمانگاه قلعه رسیدند، مادام پامفری بیدار بود. با دیدن سر و وضعشان آهی کشید.
- شما نوجوونا انگار نمیتونین دنبال دردسر نگردین. چه بلایی سر شما دوتا اومده؟
سوروس به لیلی اشاره کرد.
- من نه. اون. من خوبم.
- ظاهرت که اصلاً خوب به نظر نمیرسه پسر جوان. کفشاتو دیدی؟ انگار از داخل دهن یه کتاب هیولاهای هیولا بیرون اومده!
پسر که گویی تازه متوجه وضعیت کفشهای دستهدوم پدرش شده بود، اهمیتی نداد.
- من خوبم. اون... افتاد. روی یه پله.
دروغ بود. مادام پامفری اخمی کرد. نگاه زن بر روی شاخهبرگهای میان موهایشان و رداهای خیسشان در نوسان بود. باران، پیش از طلوع خورشید تمام شده بود.
- به نظرتون من آدم احمقیم؟! چرا بعد ساعت قانونی از قلعه بیرون رفتین؟
لیلی خواست حرفی بزند اما اسنیپ در حرفش پرید.
- ما فقط یکم زودتر از ساعت قانونی بیدار شدیم و توی قلعه گشت زدیم. مسئولیتش با منه... اون نمیخواست بیاد.
- نه... اینطوری که میگی...
لیلی با دیدن نگاه تند اسنیپ حرفش را خورد. احساس شرم در تمام وجودش جاری شد. او باعث تمام اتفاقات آن شب بود. سرش را پایین انداخت و به کفشهای اسنیپ خیره شد.
- ولی مهم اینه الان نیاز به درمان فوری داره. زانوش بدجوری آسیب دیده.
مادام پامفری با بدخلقی، دامن دختر را از زانو کنار زد تا زخم را بررسی کند اما بعد ناگهان مکث کرد.
- مطمئنین زانوش آسیب دیده؟ چون بیشتر انگار مغز شما دوتا آسیب دیده!
اسنیپ با تعجب جلو رفت. هیچ زخمی روی زانو نبود.
- ولی... ولی من خودم دیدم...
لیلی به اسنیپ خیره شد و با بهت و حیرت زمزمه کرد:
- خاصیت شفادهنگی موی...
اما پسر بلافاصله دوباره در میان حرف دختر پرید تا آن قانونشکنی دیوانهوار را جلوی مادام پامفری با زبان خودش اعتراف نکند. دیگر همه چیز برای دونفرشان واضح شده بود. در تمام مسیر سوارکاری، یال تکشاخ در مجاورت زانو، زخم را کاملاً التیام بخشیده بود.
- پس... هوم... به نظر میاد فقط یه ضربدیدگی ساده بوده. حتماً ما زیاد جدیش گرفتیم. باید از این به بعد با دقت بیشتری از پلهها برای خوردن صبحونه پایین بیایم. پس ما دیگه...
هردو به سرعت از درمانگاه خارج شدند و در راهروی کناری زدند زیر خنده.
- الان فکر میکنه دیوونهایم سیو!
- خب... خیلی بیراه هم فکر نمیکنه نه؟
و در میان خندههایشان، لحظه به لحظه آن دیوانگی شبانه را مرور کردند.
این خاطرهای بود که اسنیپ تا ابد برای خودش نگه میداشت.
تنها برای خودش.