کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
71
نفر همین الان آنلایناند
40 نفر در «انجمن»
0 عضو
71 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 40
-
آرشیو گالری 17
-
پروفایلها و حساب کاربری 8
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
59 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
شومینههای من
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
چوبدستی گستران
نوع تاپیک: فروشگاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: امروز ساعت 02:14
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

مرحله دوم (لینک مرحله اول)
چوبدستیای به طول ۳۰ سانتیمتر، ظاهراً انعطافپذیر هرچند ظاهری سفت دارد که هیچجوره خم به ابرو نمیآورد. گردن هم نمیگیرم انعطافپذیر باشه و برای من به طور ذهنی غیرقابل انعطافه. اصلا هم بخاطر این نیست که دلم نمیاد از سر و ته پستم بزنم. در نتیجه بنویسید انعطافپذیر ولی بنده قویا انکارش میکنم! میتونین حتی بجاش بنویسید "انعطافپذیر مغرور! 🚬".
(دارای حداقل ۲۵۰۰ کلمه با 9 کلمه مشخصشده.)
چوبدستیای به طول ۳۰ سانتیمتر، ظاهراً انعطافپذیر هرچند ظاهری سفت دارد که هیچجوره خم به ابرو نمیآورد. گردن هم نمیگیرم انعطافپذیر باشه و برای من به طور ذهنی غیرقابل انعطافه. اصلا هم بخاطر این نیست که دلم نمیاد از سر و ته پستم بزنم. در نتیجه بنویسید انعطافپذیر ولی بنده قویا انکارش میکنم! میتونین حتی بجاش بنویسید "انعطافپذیر مغرور! 🚬".
(دارای حداقل ۲۵۰۰ کلمه با 9 کلمه مشخصشده.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات: جنگل، تکشاخ، امید، خانه، خیال، آرام، پرواز، جنگ، مه.
ماه دسامبر از راه رسیده بود و با خود بارانهای سیلآسا و بادهای منجمدکننده به غنیمت آورده بود. ردپاهای خیس و گِلی در گوشهگوشهی قلعه به چشم میخورد و این موضوع هرگز مایه مسرتخاطر سرایدار مدرسه نبود.
هنگامی که لیلی و سوروس از کنار فیلچ خشمگین عبور میکردند تا از قلعه خارج شوند، چند کلمه رکیک را که زیر لب زمزمه میکرد و همزمان راهروی سرسرا را تی میکشید، شنیدند. بلافاصله بر سرعت خود افزودند تا از او بگذرند. لحظاتی بعد، قدم به حیاط ورودی و سنگفرشهای خیس آن گذاشتند.
وقتی به اندازهی کافی از در فاصله گرفتند، اسنیپ متوجه گونههای سرخ لیلی شد که میدانست ربطی به سرمای هوا ندارد. خودش به شنیدن این الفاظ به دلیل شرایط خانه عادت داشت اما حدس میزد لیلی برای اولین بار است که کلماتی به این زشتی میشنود. با وسوسه بازگشت به قلعه و اجرای طلسمی برای تنبیه سرایدار فشفشه به دلیل آنکه میدانست لیلی اصلاً از اینکار استقبال نمیکند، مبارزه کرد و به جایش با نفسی عمیق برای کنترل خودش گفت:
- خب... ظاهراً امروز یه نفر به آرزوش میرسه و یه تکشاخ واقعی رو از نزدیک میبینه.
با دیدن چال گونهی لیلی که با شنیدن جملهاش نمایان شده بود، بلافاصله فهمید نقشهاش برای عبور از آن موقعیت دشوار به ثمر نشسته است.
- تموم این چهار سال منتظر بودم... از همون روزی که قبل ورود به هاگوارتز درموردشون توی کوپه قطار بهم گفتی. وای واقعاً تکشاخا...
قدمهای سنگینش حالا با امیدواری به شکل بالا و پایین پریدنهای شادمانهای در آمده بود. با هر قدم، موهای سرخش پشت سرش با حالت مواجی بالا و پایین میپرید. با دیدنش، لبخند کوچکی گوشهی لب اسنیپ نشست.
- شاید بعد دیدنشون با چیزی که توی خیالت ازشون ساختی متفاوت باشن. شاید از اون نقاشیای حاشیه کتابات هم زشتتر باشن!
لیلی درجا متوقف شد و با اخمی به اسنیپ نگاه کرد.
- بدجنس نشو سیو. اونقدرام نقاشیم بد نیست. حتی پروفسور اسلاگهورن هم گفت اون تکشاخی که گوشه صفحه هفتاد و هفت کتاب معجونسازیم کشیدم خیلی خوشگل شده.
اسنیپ نیز متوقف شد.
- اون از هرکاری که تو انجام بدی تعریف میکنه. کافی بود بگی خودت نکشیدیش تا بعدش بابت "سلیقه خوبت" توی انتخاب نقاشیهای حاشیه صفحات کتابات بهت تبریک بگه!
- ولی این موضوع از قشنگ بودنش چیزی کم نمیکنه.
- آره... شاید... البته اگر شاخشو بهجای پیشونیش روی کلهش نکشیده بودی. الان یه طوریه انگار با چکش زدن تو سرش و ورم کرده.
اسنیپ حرفش را کاملاً جدی بیان کرده بود. قیافهاش حاکی از ابراز تأسفی دردناک برای آن تکشاخ درماندهی حاشیهی صفحه هفتاد و هفت بود. لیلی با دیدن آن چهره، لبش را گزید اما دیگر خیلی دیر شده بود.
خندهها شروع شده و مهارش غیرممکن بود.
- واقعاً که بدجنسی سیو.
- شاید.
قدمها از پس یکدیگر بر روی چمنهای یخزده طی میشدند. با هر قدم که به محوطه جنگل نزدیکتر میشدند، قدمهای دختر شکل پرواز به خود میگرفت. اما در میانه مسیر یکی از دختران گریفیندوری راهشان را سد کرد.
- چی شده مری؟
- کتلبورن، کلاس عملی رو بهخاطر سرمای هوا و گِلی بودن زمین کنسل کرد. گفتش برگردیم قلعه. این جلسه رو برای اینکه از درس عقب نمونیم بهطور تئوری تدریس میکنه.
اسنیپ به مری نگاه نمیکرد. تمام مدت نگاهش به لیلی بود. با دیدن ناپدید شدن بیصدای آن لبخند، چیزی در درون خودش هم بیصدا فروریخت. چیزی که شاید یک خانهی کوچک و گرم در آن سرمای ویرانکننده دسامبر بود.
تمام مدت کلاس موجودات جادویی، لیلی به یک بنر آناتومی بیروح تکشاخ خیره شده بود. سوروس میدانست که حتی یک کلمهی آن درس هم نمیتواند تصوری را که لیلی سالها دربارهی آن خیالبافی کرده بود، اقناع کند.
- میخوام برم جنگل ممنوعه. میخوام خودم پیداشون کنم و از نزدیک ببینمشون. امشب.
این جملات را سر میز شام به زبان آورده بود. در اطرافشان دانشآموزان تمام گروهها بهطور درهمریختهای نشسته بودند و در مورد اتفاقات کلاسهای روز سپری شده و تکالیف سر به فلک کشیده جدیدشان صحبت میکردند.
با شنیدن آن جملات، چنگال در دستان پسر بیحرکت ماند و ران مرغ دستنخورده را در بشقاب رها کرد.
- نه تو اینکارو نمیکنی... مخصوصاً نه توی این هوا و این وقت شب.
- ساعت تازه هفت شده.
- ولی زمستونه و هوا تاریکه.
ـ برام مهم نیست... چوبدستی دارم.
چنگالش را در بشقاب انداخت.
ـ اون جنگل ممنوعه هست چون پر جونوراییه که خطرناکن. خیلیاشونو ما حتی نمیشناسیم. ممکنه مسیرو هم گم کنی و نتونی ازش بیرون...
- پس تو نمیای؟
اسنیپ نگاه خشمآلودی به لیلی انداخت.
- نه معلومه که نمیام. اگر تو عقلتو از دست دادی، مال من هنوز سرجاشه!
- باشه... پس شبت بخیر جناب عاقل.
این را با نهایت خشم به زبان آورد. از پشت میز برخاست. یک بند کولهپشتیاش را روی دوشش انداخت و به سمت در خروجی سرسرا پیش رفت. اسنیپ، بدون آنکه دیگر به بشقاب خودش نگاهی بیندازد، به بشقاب دستنخوردهی لیلی نگاه کرد و با خشم نفسش را بیرون داد.
حالا ساعت از نُه شب گذشته بود. آسمان انباشته از ابرهای سیاه و سنگین بود. دختر موقرمز در میان مه رقیقی مسیر جنگل را میپیمود. کمکم خشم کمرنگ میشد و ترس جایش را میگرفت. سکوتی سنگین در میان درختان انبوه و سربهفلککشیده... انعکاس صدای شکستن شاخهای زیر پایش هم، اکنون تهدیدی غیرقابل توضیح به نظر میرسید.
- شجاع باش لیلی. شجاع باش. چیزی نمونده. پروفسور کتلبورن گفت اونا نزدیک برکهها زندگی میکنن. نزدیک برکهها.
یک تئوری علمی همیشه ساده به نظر میرسد؛ البته تا زمانی که به بوته آزمایش گذاشته نشده باشد. در آن جنگل به آن بزرگی، برکهها کجا قرار داشتند؟ هرچه به عمق جنگل نزدیکتر میشد، تاریکی فزایندهتر و نور چوبدستی کوچکش احمقانهتر به نظر میرسید.
دقایق از پی یکدیگر میگذشتند. باد استخوانسوز در میان درختان میپیچید. باران، موهای سرخش را خیس کرده بود و زمین گلی، به هیچعنوان کمکی به اوضاع نمیکرد. در درونش، جنگی فرساینده جهت محکوم کردن خودش شکل میگرفت و همزمان دفاع از آرزویش را غیرممکن میساخت.
مگر آن درخت شکسته با شاخههای فرو افتاده را پنج دقیقه قبل ندیده بود؟
قلبش لرزید. گم شده بود. بدنش از سرما میلرزید و در حالی که نگاه ناامیدش به درخت شکسته باقی مانده بود، جلو میرفت.
ناگهان روی شاخهای لیز خورد و بر زمین افتاد. درد تیزی در زانویش تیر کشید و بلافاصله فرو رفتن لبهی شاخهای در آن را تشخیص داد. در تاریکی، کورمالکورمال به دنبال چوبدستیاش که از دستش افتاده بود و جایی در میان شاخههای شکسته ناپدید شده بود، جستوجو میکرد. زمانی که از پیدا کردنش ناامید شد، به تنه درخت تکیه داد و اشکهای گرم به قطرات سرد باران پیوست و از گونههای سردش جاری شد. صدای هقهقش در میان صدای رعد بیاهمیت جلوه میکرد.
زانوی چپش آنقدر دردناک بود که هر حرکت کوچک مانند نیش دشنهای آزارش میداد. روی زمین دراز کشید و بدنش مانند جنینی کوچک در میان درختان سربهفلککشیده جمع شد. آیا میتوانست تا سپیدهدم صبر کند؟ اگر صبح، جسد یخزدهاش پیدا میشد... ناگهان گرمای شنلی را روی بدنش احساس کرد. ناخودآگاه به شنل چنگ زد و آن را محکمتر دور خودش پیچید.
شنل؟!
حرکت تندی کرد که باعث شد زانویش فریادی بیصدا از درد سر دهد؛ نالهای دردناک که همراه بخار از دهانش خارج شد. دستی را حس کرد که پشت گردنش قرار گرفت و به آرامی کمکش کرد دوباره بنشیند و به درخت تکیه دهد. در تاریکی حتی نمیتوانست چهرهاش را تشخیص دهد اما حدسش برایش اصلا سخت نبود.
- گفته بودی نمیای.
- آره.
- ولی اومدی.
- تا حالا کسی بهت گفته چقدر دختر یکدنده و لجبازی هستی اوانز؟
- آره... تو! هر روز هفته!
- چقدرم که اهمیت میدی.
هقهقهایش با دیدن نور چوبدستی اسنیپ که حالا تابناک شده بود و بر روی چهرهی خیس و مطمئنش میتابید، آرام شد. اسنیپ شنل مشکیاش را محکمتر دور دختر پیچید و با ابروهایی گرهخورده به لیلی نگاه کرد. برخلاف همیشه، اینبار مستقیماً در حالی که لیلی نیز به او چشم دوخته بود، نگاهش میکرد... تکتک جزئیات آن چشمان سبز اشکآلود را به خاطر سپرد.
- از کی دنبالمی؟
- از وقتی که قلعه رو ترک کردی. با فاصله ازت حرکت میکردم.
- چرا؟
اسنیپ مکثی کرد. بخار نفسهایشان در هم میپیچید. ترکیب عطر گل لیلیوم به همراه خاک بارانخورده و بوی چوب کاج به مشامش میرسید.
- میخواستم اگر موفق شدی، موفقیتش برای خودت باشه. میخواستم تا لازم نشده دخالت نکنم.
لیلی، دوباره اشکهایش شدت گرفت.
- ولی موفق نشدم... موفق نشدم سیو. واقعاً که احمقم.
سوروس، لحظهی دیگری نیز در سکوت به آن چشمان اشکآلود خیره ماند و بعد گویی توانایی تماشای بیش از این را نداشته باشد، رویش را از دخترک برگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- اکیو واند.
چوبدستی به نرمی از میان دهها شاخه خشکیده به حرکت در آمد و در دستانش آرام گرفت. گرمای غیرقابل توضیحی ناشی از تماس بدنه چوبدستی بر کف دستش احساس کرد. آهسته دست لیلی را گرفت و چوبدستی را در دستان سردش قرار داد. دستش کمی بیشتر از حد معمول دور دست دختر باقی ماند و بعد آهسته با فشار ملایمی آن را رها کرد. با نور چوبدستی خودش مشغول بررسی زخم شد.
- فکر نمیکنم خیلی عمیق باشه ولی باید بهش رسیدگی بشه. بین وسایل معجونم توی خوابگاه یکم عصاره بارهنگ دارم. کاش همراهم آورده بودم. فکر نمیکردم...
نفسی کشید که با آن به وضوح سعی میکرد به خودش دل و جرات بدهد.
- میتونی به من تکیه کنی؟
بعد گویی خودش هم از حرف خودش جا خورده باشد، آن را اصلاح کرد.
- سعی میکنم با چوبدستی یه عصا ظاهر...
- میتونم بهت تکیه کنم.
اسنیپ سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان دختر خیره شد.
- من... اوه... خب... پس...
لیلی دستش را بالا آورد و آهسته دور گردن او حلقه کرد و سوروس اسنیپ طوری که انگار گل ظریفی را لمس میکند، دستش را دور کمر او حلقه کرد و به آرامی کمکش کرد بایستد. در حالی که چوبدستیهایشان کنار هم، مسیر بازگشت را روشنتر کرده بود، راه خروج از جنگل را در پیش گرفتند. قدمهای اسنیپ عمداً کوتاهتر شده بود تا خودش را با زانوی مجروح لیلی هماهنگ کند. با دقت صدای نفسهای او را به دنبال نالهای هرچند ضعیف از درد زیر نظر داشت اما لیلی برعکس همیشه خیلی ساکت بود. آرام به او تکیه زده بود. حالا باران بند آمده بود.
- قبل از اینکه وارد جنگل بشی یه بار با جادوی جهتنما، جهتهارو سنجیدم. مطمئنم اگر جهت شمال غربی رو در پیش بگیریم خیلی زود از جنگل خارج میشیم. بعد به درمانگاه میریم و من...
- سیو؟ اون نور رو اونجا میبینی؟ اون نور سفید رنگ که پشت اون کاج نوئل بزرگ میدرخشه.
چشمان سیاه، امتداد نگاه چشمان سبز را در پیش گرفت و بلافاصله به منبع نور رسید. اسب تکشاخی با نور سفید خیرهکنندهای در کنار برکهای زلال میدرخشید. آنقدر سفیدفام که اگر برفی آنجا بود در برابرش تیره به نظر میرسید. شاخش دارای مارپیچهای سفید و طلایی بود. با دیدن آنها، گوشهایش بلند شد و سرش را از برگهای که از آن آب مینوشید بالا آورد. یالهای ابریشمی بلندش که در آب فرو رفته بود کمی خیس شده بود.
اسنیپ که هنوز عمده وزن دختر را به دوش میکشید، آرام کمک کرد تا لیلی جلوتر برود. اسب فرار نکرد... جلوتر آمد.
- خدای من... چقدر... چقدر...
دست دختر به نرمی، یالهای ابریشمین اسب را نوازش کرد. سوروس در آن نور ماورایی که از بدن تکشاخ انعکاس مییافت به لیلی نگاه کرد. لبخندی درخشانتر از همیشه بر لبانش نقش بسته بود. موهای سرخ خیسش به گونههای برافروخته از هیجانش چسبیده بود. نوک بینی ظریفش از سرما کمی سرخ شده بود و بعد... آن چشمان سبز زمردین که از بازتاب نور الهی با تلالویی ابدی میدرخشید.
- زیباست.
ناخودآگاه این کلمه از دهانش خارج شده بود و جمله لیلی را تمام کرده بود. جای نگرانیای نبود... حتماً دختر فکر میکرد منظورش آن تکشاخ است. اما اسنیپ بدون آنکه بداند، بدون آنکه حتی اهمیتی به آن اسب بدهد، نظر آن چشمان مشکی بیگناه را به خودش جلب کرده بود. اسب، کنار لیلی، با وقار روی پاهای جلوییاش خم شد. بالاخره نگاه اسنیپ از تعجب دختر متوجه تکشاخ شد و بلافاصله منظور آن حیوان را دریافت.
- منو سفت نگهدار.
او را به نرمی بلند کرد تا روی تکشاخ بنشیند. بعد زمانی که کاملا از امنیتش اطمینان حاصل کرد، جلوتر رفت و پیشانی اسب را نوازش کوتاهی کرد و آرام زمزمه کرد:
- مراقبش باش. باشه؟
تکشاخ سر تکان داد و راه قلعه را در پیش گرفت. آنها از میان درختان گذشتند و تاریکی مطلق را به سپیدهدم خورشید طلایی بدل کردند. سوروس از پشت سر با دقت حرکتهای دختر را زیر نظر داشت. شنل سیاهش حالا پشت شانههای لیلی در نسیم صبحگاهی موج میزد و موهای سرخ، زیر نور خورشید مانند آتشی گداخته میدرخشید.
- حاضرم تا ابد توی همین لحظه بمونم سیو. این فوقالعادست.
- بایدم اینو بگی. تو که مثل من کل مسیرو پیاده نیومدی!
با وجود غرغرش میدانست خودش هم حاضر است تا ابد ساعتهای کل جهان را روی آن لحظه متوقف کند.
- خب تو هم میتونستی سوار شی. جا برای دو نفر...
اسنیپ سرفهای کرد و وانمود کرد چیزی نمیشنود. به ورودی قلعه رسیده بودند. کمک کرد تا دختر پیاده شود. دوباره دست دختر دور گردنش قرار گرفت. اینبار برخلاف دفعه قبل گرم بود.
وقتی به درمانگاه قلعه رسیدند، مادام پامفری بیدار بود. با دیدن سر و وضعشان آهی کشید.
- شما نوجوونا انگار نمیتونین دنبال دردسر نگردین. چه بلایی سر شما دوتا اومده؟
سوروس به لیلی اشاره کرد.
- من نه. اون. من خوبم.
- ظاهرت که اصلاً خوب به نظر نمیرسه پسر جوان. کفشاتو دیدی؟ انگار از داخل دهن یه کتاب هیولاهای هیولا بیرون اومده!
پسر که گویی تازه متوجه وضعیت کفشهای دستهدوم پدرش شده بود، اهمیتی نداد.
- من خوبم. اون... افتاد. روی یه پله.
دروغ بود. مادام پامفری اخمی کرد. نگاه زن بر روی شاخهبرگهای میان موهایشان و رداهای خیسشان در نوسان بود. باران، پیش از طلوع خورشید تمام شده بود.
- به نظرتون من آدم احمقیم؟! چرا بعد ساعت قانونی از قلعه بیرون رفتین؟
لیلی خواست حرفی بزند اما اسنیپ در حرفش پرید.
- ما فقط یکم زودتر از ساعت قانونی بیدار شدیم و توی قلعه گشت زدیم. مسئولیتش با منه... اون نمیخواست بیاد.
- نه... اینطوری که میگی...
لیلی با دیدن نگاه تند اسنیپ حرفش را خورد. احساس شرم در تمام وجودش جاری شد. او باعث تمام اتفاقات آن شب بود. سرش را پایین انداخت و به کفشهای اسنیپ خیره شد.
- ولی مهم اینه الان نیاز به درمان فوری داره. زانوش بدجوری آسیب دیده.
مادام پامفری با بدخلقی، دامن دختر را از زانو کنار زد تا زخم را بررسی کند اما بعد ناگهان مکث کرد.
- مطمئنین زانوش آسیب دیده؟ چون بیشتر انگار مغز شما دوتا آسیب دیده!
اسنیپ با تعجب جلو رفت. هیچ زخمی روی زانو نبود.
- ولی... ولی من خودم دیدم...
لیلی به اسنیپ خیره شد و با بهت و حیرت زمزمه کرد:
- خاصیت شفادهنگی موی...
اما پسر بلافاصله دوباره در میان حرف دختر پرید تا آن قانونشکنی دیوانهوار را جلوی مادام پامفری با زبان خودش اعتراف نکند. دیگر همه چیز برای دونفرشان واضح شده بود. در تمام مسیر سوارکاری، یال تکشاخ در مجاورت زانو، زخم را کاملاً التیام بخشیده بود.
- پس... هوم... به نظر میاد فقط یه ضربدیدگی ساده بوده. حتماً ما زیاد جدیش گرفتیم. باید از این به بعد با دقت بیشتری از پلهها برای خوردن صبحونه پایین بیایم. پس ما دیگه...
هردو به سرعت از درمانگاه خارج شدند و در راهروی کناری زدند زیر خنده.
- الان فکر میکنه دیوونهایم سیو!
- خب... خیلی بیراه هم فکر نمیکنه نه؟
و در میان خندههایشان، لحظه به لحظه آن دیوانگی شبانه را مرور کردند.
این خاطرهای بود که اسنیپ تا ابد برای خودش نگه میداشت.
تنها برای خودش.
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:33
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

شناسنامه چوبدستی
ساحره برگزیده، فلور دلاکور!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۳24ن3۰9
جنس چوب: چوب درخت ویلا رِلا
طول چوب: 24 سانتیمتر
انعطافپذیری: ندارد
هسته چوب: تار موی مادربزرگ پریزاد
مالک: فلور دلاکور
قیمت خرید: 15 گالیون
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:33
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

شناسنامه چوبدستی
ساحره برگزیده، تلما هلمز!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۳38ن3۰8
جنس چوب: چوب درخت پارانویا
طول چوب: 38 سانتیمتر
انعطافپذیری: ندارد
هسته چوب: تار موی شرلوک هلمز
مالک: تلما هلمز
قیمت خرید: 15 گالیون
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 07:17
از: فرانسه-پاریس
پستها:
286
شغل
ناظر چت باکس

مرحله آخر
تار موی مادربزرگ پریزاد
(انتخاب شده توسط کتاب)
در عمارت و پر از راز و رمز دلاکورها، فلور دلاکور، دختری با چشمانی مشتاق و روحی جستجوگر، در آرزوی کشف جادوی مادربزرگ پریزادش بود. او میدانست که قدرت حقیقی و ارثیه جادویی، نه در جنگلها، بلکه در تار موهای نقرهای رنگ مادرش نهفته است؛ موهایی که چون رودخانهای از نور، از نسل مادربزرگ به مادرش به ارث رسیده بود.
مادرش، با احترام و وسواسی خاص، این موهای درخشان را در صندوقچهای عتیقه و قفل شده، در امنترین نقطه عمارت، نگهداری میکرد.
فلور، با دانستن اینکه برداشتن مو از صندوقچه مادر، کاری بس دشوار و خطیر است، اما عطش کشف و میل به ساخت چوبدستی جادویی، او را بیقرار کرده بود. شبی که ماه کامل، نوری سرد و نقرهای بر بام عمارت میانداخت، فلور تصمیمش را گرفت. او میدانست که برای رسیدن به هدفش، باید از سد محافظت مادرش عبور کند.
با قلبی که به شدت میتپید و احتیاطی که نفسش را بند آورده بود، به سوی اتاق مادرش رفت. قفل صندوقچه، قدیمی و پیچیده بود و مادرش کلید آن را همیشه همراه خود داشت. فلور، با الهام از داستانهایی که در کودکی شنیده بود، شروع به جستجو کرد. چشمانش به گلدان های سفالی بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود. طبق افسانهها، گاهی نگهبانان اسرار، کلیدها را در دل اشیاء روزمره پنهان میکردند.
با دستان لرزان، گلدان اول را برداشت و خاک مرطوب درون آن را کنار زد.چیزی درونش نبود.
گلدان دوم...
گلدان سوم...
گلدان چهارم...
همه ی آنها خالی بودند.فلور کمکم داست ناامید میشد اما ناگهان چشمش به گلدان کوچکی که گوشه اتاق پنهان شده بود افتاد.یه سمتش رفت رفت خاک را کنار زد.قلبش با سرشار از هیجان و گناه، در سینهاش کوبید. او به سرعت کلید را برداشت و به سمت صندوقچه رفت.
با صدایی خشدار و لرزان، قفل را چرخاند. صدای "کلیک" خفیفی در سکوت شب پیچید و درِ صندوقچه با وزوزی آهسته باز شد. درون صندوقچه، نه تنها موهای نقرهای درخشان، بلکه اشیاء دیگری نیز بود؛ گردنبند کهربایی که نوری ملایم داشت و دفترچه خاطراتی با جلدی چرمی.
فلور، با شتاب، چند تار از موهای نقرهای را برداشت. اما درست در همان لحظه، ناگهان صدای خشخش خفیفی از بیرون اتاق شنیده شد. مادرش بود! فلور وحشتزده شد. با عجله موها را سر جایش گذاشت اما درِ صندوقچه را به خوبی نبست.
وقتی مادرش وارد اتاق شد، فلور سعی کرد آرام و عادی به نظر برسد، اما لرزش دستانش و نگاه مضطربش، مادرش را مشکوک کرد. مادرش با نگاهی دقیق به صندوقچه، متوجه شد که در آن باز مانده است. قلب فلور فرو ریخت.
مادرش با چشمانی نافذ و صدایی که کمی سرد شده بود، پرسید:
_فلور، تو اینجا چی کار میکردی؟
فلور احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. میدانست که دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نیست. لبهایش به سختی تکان خوردند:
_من... من فقط کنجکاو بودم، مادر. میخواستم...
کلامش در گلویش گیر کرد.
مادرش با گامهایی آرام به سمت صندوقچه رفت. نگاهش روی درِ نیمهباز صندوقچه ثابت ماند. سپس به سمت فلور برگشت. در چشمانش هیچ خشم یا غضبی نبود، فقط اندوهی عمیق و نوعی نگرانی که فلور را بیشتر از هر سرزنشی آزار میداد.
مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفت:
_فلور، رازهای این صندوقچه متعلق به مادربزرگ پریزادت هست.اینها فقط موهای نقرهای نیستن، اینها خاطرات، قدرتها و مسئولیتهای نسل ما هستن.
او درِ صندوقچه را کاملاً باز کرد. موهای نقرهای هنوز در نور کمسو میدرخشیدند، اما انگار درخششی ملایمتر و غمگینتر داشتند. مادرش به آرامی گردنبند کهربایی را برداشت. با لمس کردن آن، نور ملایمی از کهربا ساطع شد و هالهای طلاییرنگ دور مادرش را فرا گرفت. فلور با تعجب به او نگاه میکرد. این همان نوری بود که او همیشه درقصههای مادربزرگ شنیده بود.
همانطور که مادرش گردنبند را در دست داشت، ناگهان نور آن شدیدتر شد. موجی از انرژی گرم و زندگیبخش از گردنبند فوران کرد و به سمت اتاق سرازیر شد. فلور احساس کرد که هوا سنگینتر شده و بوی عطر گلهای وحشی در اتاق پیچیده است.
مادرش از لابلای موهای نقرهای که روی میز ریخته بودند،چند تار مو جدا کرد و به سمت قبور گرفت.
فلور با چشمانی گرد شده به این منظره خیره مانده بود. او انتظار داشت مادرش او را سرزنش کند، اما این اتفاق... این معجزهای بود که او همیشه در رویاهایش میدید.
مادرش، با نگاهی به فلور که حالا موهای نقرهای را در دست داشت، گفت:
_مادربزرگت میدونست که تو روزی به دنبال قدرتش میای. اون میدونست که تو به این موها نیاز داری، نه برای قدرتطلبی، بلکه برای محافظت و خلق کردن. این موها، بخشی از قدرت قلب جنگل هستن. وقتی اونها رو در چوبدستیت به کار ببری، نه تنها قدرت مادرم، بلکه پیوند مادربزرگت رو با طبیعت رو حفظ کردی.
مادرش دستش را به سمت فلور دراز کرد.
_حالا، فلور. بیا با هم از این رازها مراقبت کنیم. وقتشه که توهم یاد بگیری چطور از این قدرتها به درستی استفاده کنی.
فلور، با قلبی سرشار از هیجان و احترامی عمیق، در حالی که چند تار موی نقرهای در دستش بود و عطر گلها در هوا پراکنده بود، به مادرش نگریست.
شب، دیگر شبی پر از ترس و گناه نبود، بلکه شبی بود پر از نور، راز و آغاز یک سفر جادویی. او فهمید که جادوی واقعی، نه در برداشتن پنهانی، بلکه در درک، احترام و استفاده درست از آن نهفته است. و چوبدستی که قرار بود بسازد، اکنون وعدهی چیزی بسیار بزرگتر از یک ابزار جادویی را میداد؛ وعدهی پیوند با طبیعت، با خاطرات گذشته و با آیندهای پر از نور.
تار موی مادربزرگ پریزاد
(انتخاب شده توسط کتاب)
در عمارت و پر از راز و رمز دلاکورها، فلور دلاکور، دختری با چشمانی مشتاق و روحی جستجوگر، در آرزوی کشف جادوی مادربزرگ پریزادش بود. او میدانست که قدرت حقیقی و ارثیه جادویی، نه در جنگلها، بلکه در تار موهای نقرهای رنگ مادرش نهفته است؛ موهایی که چون رودخانهای از نور، از نسل مادربزرگ به مادرش به ارث رسیده بود.
مادرش، با احترام و وسواسی خاص، این موهای درخشان را در صندوقچهای عتیقه و قفل شده، در امنترین نقطه عمارت، نگهداری میکرد.
فلور، با دانستن اینکه برداشتن مو از صندوقچه مادر، کاری بس دشوار و خطیر است، اما عطش کشف و میل به ساخت چوبدستی جادویی، او را بیقرار کرده بود. شبی که ماه کامل، نوری سرد و نقرهای بر بام عمارت میانداخت، فلور تصمیمش را گرفت. او میدانست که برای رسیدن به هدفش، باید از سد محافظت مادرش عبور کند.
با قلبی که به شدت میتپید و احتیاطی که نفسش را بند آورده بود، به سوی اتاق مادرش رفت. قفل صندوقچه، قدیمی و پیچیده بود و مادرش کلید آن را همیشه همراه خود داشت. فلور، با الهام از داستانهایی که در کودکی شنیده بود، شروع به جستجو کرد. چشمانش به گلدان های سفالی بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود. طبق افسانهها، گاهی نگهبانان اسرار، کلیدها را در دل اشیاء روزمره پنهان میکردند.
با دستان لرزان، گلدان اول را برداشت و خاک مرطوب درون آن را کنار زد.چیزی درونش نبود.
گلدان دوم...
گلدان سوم...
گلدان چهارم...
همه ی آنها خالی بودند.فلور کمکم داست ناامید میشد اما ناگهان چشمش به گلدان کوچکی که گوشه اتاق پنهان شده بود افتاد.یه سمتش رفت رفت خاک را کنار زد.قلبش با سرشار از هیجان و گناه، در سینهاش کوبید. او به سرعت کلید را برداشت و به سمت صندوقچه رفت.
با صدایی خشدار و لرزان، قفل را چرخاند. صدای "کلیک" خفیفی در سکوت شب پیچید و درِ صندوقچه با وزوزی آهسته باز شد. درون صندوقچه، نه تنها موهای نقرهای درخشان، بلکه اشیاء دیگری نیز بود؛ گردنبند کهربایی که نوری ملایم داشت و دفترچه خاطراتی با جلدی چرمی.
فلور، با شتاب، چند تار از موهای نقرهای را برداشت. اما درست در همان لحظه، ناگهان صدای خشخش خفیفی از بیرون اتاق شنیده شد. مادرش بود! فلور وحشتزده شد. با عجله موها را سر جایش گذاشت اما درِ صندوقچه را به خوبی نبست.
وقتی مادرش وارد اتاق شد، فلور سعی کرد آرام و عادی به نظر برسد، اما لرزش دستانش و نگاه مضطربش، مادرش را مشکوک کرد. مادرش با نگاهی دقیق به صندوقچه، متوجه شد که در آن باز مانده است. قلب فلور فرو ریخت.
مادرش با چشمانی نافذ و صدایی که کمی سرد شده بود، پرسید:
_فلور، تو اینجا چی کار میکردی؟
فلور احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. میدانست که دیگر راهی برای پنهان کردن حقیقت نیست. لبهایش به سختی تکان خوردند:
_من... من فقط کنجکاو بودم، مادر. میخواستم...
کلامش در گلویش گیر کرد.
مادرش با گامهایی آرام به سمت صندوقچه رفت. نگاهش روی درِ نیمهباز صندوقچه ثابت ماند. سپس به سمت فلور برگشت. در چشمانش هیچ خشم یا غضبی نبود، فقط اندوهی عمیق و نوعی نگرانی که فلور را بیشتر از هر سرزنشی آزار میداد.
مادرش با صدایی آرام اما قاطع گفت:
_فلور، رازهای این صندوقچه متعلق به مادربزرگ پریزادت هست.اینها فقط موهای نقرهای نیستن، اینها خاطرات، قدرتها و مسئولیتهای نسل ما هستن.
او درِ صندوقچه را کاملاً باز کرد. موهای نقرهای هنوز در نور کمسو میدرخشیدند، اما انگار درخششی ملایمتر و غمگینتر داشتند. مادرش به آرامی گردنبند کهربایی را برداشت. با لمس کردن آن، نور ملایمی از کهربا ساطع شد و هالهای طلاییرنگ دور مادرش را فرا گرفت. فلور با تعجب به او نگاه میکرد. این همان نوری بود که او همیشه درقصههای مادربزرگ شنیده بود.
همانطور که مادرش گردنبند را در دست داشت، ناگهان نور آن شدیدتر شد. موجی از انرژی گرم و زندگیبخش از گردنبند فوران کرد و به سمت اتاق سرازیر شد. فلور احساس کرد که هوا سنگینتر شده و بوی عطر گلهای وحشی در اتاق پیچیده است.
مادرش از لابلای موهای نقرهای که روی میز ریخته بودند،چند تار مو جدا کرد و به سمت قبور گرفت.
فلور با چشمانی گرد شده به این منظره خیره مانده بود. او انتظار داشت مادرش او را سرزنش کند، اما این اتفاق... این معجزهای بود که او همیشه در رویاهایش میدید.
مادرش، با نگاهی به فلور که حالا موهای نقرهای را در دست داشت، گفت:
_مادربزرگت میدونست که تو روزی به دنبال قدرتش میای. اون میدونست که تو به این موها نیاز داری، نه برای قدرتطلبی، بلکه برای محافظت و خلق کردن. این موها، بخشی از قدرت قلب جنگل هستن. وقتی اونها رو در چوبدستیت به کار ببری، نه تنها قدرت مادرم، بلکه پیوند مادربزرگت رو با طبیعت رو حفظ کردی.
مادرش دستش را به سمت فلور دراز کرد.
_حالا، فلور. بیا با هم از این رازها مراقبت کنیم. وقتشه که توهم یاد بگیری چطور از این قدرتها به درستی استفاده کنی.
فلور، با قلبی سرشار از هیجان و احترامی عمیق، در حالی که چند تار موی نقرهای در دستش بود و عطر گلها در هوا پراکنده بود، به مادرش نگریست.
شب، دیگر شبی پر از ترس و گناه نبود، بلکه شبی بود پر از نور، راز و آغاز یک سفر جادویی. او فهمید که جادوی واقعی، نه در برداشتن پنهانی، بلکه در درک، احترام و استفاده درست از آن نهفته است. و چوبدستی که قرار بود بسازد، اکنون وعدهی چیزی بسیار بزرگتر از یک ابزار جادویی را میداد؛ وعدهی پیوند با طبیعت، با خاطرات گذشته و با آیندهای پر از نور.
افرادی که لایک کردند
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

مرحلهی سوم
هستهی چوبوستی: تار موی شرلوک هلمز!
خلق شده با خلاقیت
هستهی چوبوستی: تار موی شرلوک هلمز!
خلق شده با خلاقیت
- انقدر تکون نخور میرا! الان میفهمن شال گردن نیستی!

تلما درحالیکه داشت توی لندن قدم میزد، این رو زیر لب زمزمه میکنه. اگه براتون سوال پیش اومد که این رو به چه کسی گفته، باید بگم به روباه نارنجی رنگی که مثل شال دور گردنش انداخته بود. طبیعتاً وقتی یه ساحره که هیچوقت حیوون خونگیش رو از خودش جدا نکرده میره توی شهر مشنگها، یه همچین استتاری برای خودش در نظر میگیره! نکتهی مهمی هم که وجود داشت این بود که هیچکس با تعجب بهش نگاه نمیکرد و برای همه شال گردن روباهی یه چیز عادی بود.
- این مشنگها واقعا حواسشون به بقیه نیست! یعنی هیچکس به این ریخت و قیافهی من شک نکرد؟
تلما بعد گفتن این حرف، مرلین رو توی دلش شکر میکنه و بعد، ادامه میده...
- جای اینکه الان به فکر این باشم که هستهی چوبدستیم چی باشه باید برای تحقیقات بیام بین این مشنگها...
تلما به قدم زدن ادامه میده. تا اینکه به یک ساختمون قدیمی میرسه که از تابلوی بالاش میشه فهمید اونجا یک مسافرخونهی قدیمیه. تلما وارد میشه و پیش مسئول مسافرخونه میره تا یک اتاق برای خودش بگیره. تلما لبخندی میزنه.
- سلام! یه اتاق یه نفره میخواستم.
- شال گردن خیلی جالبی دارین؛ یه لحظه فکر کردم واقعیه!

مرد سرفهای میکنه و ادامه میده...
- بله حتما. فقط اسم و فامیل تون؟
- تلما... تلما هلمز.
مرد از جاش بلند میشه و با هیجان میپرسه:
- هلمز؟
- آره دیگه! هلمز؛ تلما هلمز.
- واقعا؟
مرد جیغی از روی شادی میکشه.
- شما از فامیلهای شرلوک هلمز هستین؟
- شرلوک هلمز؟ اون دیگه کیه؟
- نمیشناسین؟
مرد که انگار داشت درمورد نزدیکترین دوستش صحبت میکرد، ناراحت میشه.
- معلومه دیگه! شرلوک هلمز بهترین، باهوشترین و معروفترین کاراگاه دنیا بوده!
- جداً؟
- بله! با اینکه اینهمه سال گذشته، تا حالا هیچکس نتونسته به هوش و ذکاوت اون برسه.
مرد کلید اتاق رو به تلما میده.
- حتی بهخاطر تقدیر از جناب شرلوک، خونهاش رو تبدیل به موزه کردن. باید خیلی به اینکه فامیلیتون هلمزه افتخار کنین!
تلما لبخند خبیثانهای میزنه.
- حتماً! فقط این موزه دقیقاً کجاست؟
فردای آن روز؛ موزهی شرلوک هلمز
- ببخشید اتاق خواب شرلوک هلمز کدوم طبقهست؟
تلما با لبخند این رو از مسئول موزه میپرسه. مسئول موزه از این سوال ناگهانیش متعجب میشه اما پاسخ میده.
- طبقهی دوم.
تلما با یه لبخند دیگه از اون تشکر میکنه و به طبقهی دوم میره. اون با خودش زمزمه میکنه...
- مثل اینکه به هیچکدوم از وسیلههای این شرلوکه دست نزدن... پس حتما میتونم یه چیزی ازش پیدا کنم که بهدردم بخوره. شرلوک خیلی باهوش بوده؛ مطمئنم اگه هستهی چوبدستیم متعلق به اون باشه چوبدستی خودم هم خیلی باهوش میشه!

تلما به اتاق خواب میرسه. همهجا خیلی مرتب به نظر میرسید. تلما زیرچشمی اینور و اونور رو نگاه میکنه که یهویی چشمش به شونهای که روی میز کنار تخت بود، میخوره. یواشکی و بدون جلب توجه، نزدیکش میره. چند تار موی مشکی توی شونه خودنمایی میکردن. تلما یکم منتظر میمونه و وقتی که کسی حواسش نیست، یکی از اون تار موها رو برمیداره و توی جیبش میذاره.
- فکر کنم چوبدستیای که هستهاش از تار موی شرلوک هلمز باشه، به اندازهی کافی هوش و ذکاوت داشته باشه!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/5 10:50:17
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:33
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

تلما هلمز:
برات روزهای بدون نگرانی بیشتری رو آرزومندم.
تایید شد!
چوب درخت پارانویا، انعطافناپذیر و به طول 38 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
فلور دلاکور:
وای چه حس خوبی. منم دلم خواست تکشاخ از نزدیک ببینم.
تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، انعطافناپذیر و به طول 24 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
برات روزهای بدون نگرانی بیشتری رو آرزومندم.

تایید شد!
چوب درخت پارانویا، انعطافناپذیر و به طول 38 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
فلور دلاکور:
وای چه حس خوبی. منم دلم خواست تکشاخ از نزدیک ببینم.

تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، انعطافناپذیر و به طول 24 سانتیمتر برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 07:17
از: فرانسه-پاریس
پستها:
286
شغل
ناظر چت باکس

مرحله دوم
چوب دستی انعطاف ناپذیر
۲۴ اینچ(۷ کلمه)
در عمارتی باشکوه و بی نقص که در دامنههای سرسبز فرانسه قرار داشت، فلور دلاکور،ساحره ای جوان و دلربا،در عمارتی زندگی میکرد.
باغهای وسیع عمارت، مملو از گلهای رنگارنگ و درختان کهنسال بود، اما بخشی از آن، دور از چشم دیگران، به مکانی اسرارآمیز و جادویی تبدیل شده بود. در این گوشه پنهان، گیاهان نایاب میروییدند که فلور به آنها علاقه داشت.
فلور، با آن خیالپردازیهای همیشگیاش، این باغ را پناهگاه خود کرده بود، جایی که امید او برای کشف اسرار بیشتر جهان جادو، هر روز جوانه میزد.
یک روز، در حالی که فلور در حال تمرین پرواز بود و سبکبال بر فراز باغ عمارت در گردش بود، متوجه چیز عجیبی شد. یک بادکنک بزرگ و رنگی، که به نظر میرسید از دست کودکی رها شده، به سمت یکی از درختان بلند باغ سقوط کرد. فلور با کنجکاوی به سمت آن رفت و دریافت که نامهای در سبد کوچک متصل به بادکنک وجود دارد. نامه از طرف جمعی از کسانی بود که وظیفه مراقبت از موجودات کمیاب را بر عهده داشتند.
نامه خبر از گم شدن یک تکشاخ جوان میداد که در حوالی عمارت ناپدید شده بود. جادوگران با توجه به شناخت او از منطقه، از او خواسته بودند تا در یافتن تکشاخ به آنها کمک کند.
امید در دل فلور زنده شد. او همیشه رویای دیدن یک تکشاخ را در سر داشت و حالا فرصتی پیش آمده بود تا نه تنها این رؤیای خود را محقق کند، بلکه به موجودی نیازمند نیز کمک کند.
با استفاده از جاروی خود، فلور شروع به جستجو در اطراف عمارت و باغهای مخفی کرد. او با تصور اینکه چه شکوهی در دیدن یک تکشاخ واقعی نهفته است، با دقت بیشتری به جستجو ادامه داد.
پس از مدتی، در میان انبوهی از بوتههای گل رز وحشی کنار یک خانه در کوچک، صدای ضعیفی شنید. با احتیاط به جلو رفت و در میان گلها،تکشاخ جوان و درخشان را یافت که پایش به شاخهای پیچیده و نتوانسته بود خود را آزاد کند.
فلور با عشق و مهربانی به تکشاخ نزدیک شد و با طلسم، پای او را آزاد کرد.تک شاخ که ابتدا کمی ترسان بود، با لمس آرامش بخش فلور احساس امنیت کرد.
در آن لحظه، امید به وقوع پیوست و خیال فلور به حقیقت تبدیل شد. او نه تنها یک تکشاخ را ملاقات کرده بود، بلکه جان او را نجات داده بود.
فلور،تک شاخ را به آرامی به سمت بخش امنتری از باغ عمارت هدایت کرد تا زمانی که آنها بیایند و بتوانند او را به مکانی امن منتقل کنند.
از آن روز به بعد، فلور دلاکور با امید بیشتری به جستجوی رازهای جادویی پرداخت و باغ مخفی عمارت، نه تنها پناهگاه او، بلکه مکانی شد که خیال و واقعیت در هم آمیختند و موجودات افسانهای مانند تکشاخ، در آن حضور یافتند.
چوب دستی انعطاف ناپذیر
۲۴ اینچ(۷ کلمه)
در عمارتی باشکوه و بی نقص که در دامنههای سرسبز فرانسه قرار داشت، فلور دلاکور،ساحره ای جوان و دلربا،در عمارتی زندگی میکرد.
باغهای وسیع عمارت، مملو از گلهای رنگارنگ و درختان کهنسال بود، اما بخشی از آن، دور از چشم دیگران، به مکانی اسرارآمیز و جادویی تبدیل شده بود. در این گوشه پنهان، گیاهان نایاب میروییدند که فلور به آنها علاقه داشت.
فلور، با آن خیالپردازیهای همیشگیاش، این باغ را پناهگاه خود کرده بود، جایی که امید او برای کشف اسرار بیشتر جهان جادو، هر روز جوانه میزد.
یک روز، در حالی که فلور در حال تمرین پرواز بود و سبکبال بر فراز باغ عمارت در گردش بود، متوجه چیز عجیبی شد. یک بادکنک بزرگ و رنگی، که به نظر میرسید از دست کودکی رها شده، به سمت یکی از درختان بلند باغ سقوط کرد. فلور با کنجکاوی به سمت آن رفت و دریافت که نامهای در سبد کوچک متصل به بادکنک وجود دارد. نامه از طرف جمعی از کسانی بود که وظیفه مراقبت از موجودات کمیاب را بر عهده داشتند.
نامه خبر از گم شدن یک تکشاخ جوان میداد که در حوالی عمارت ناپدید شده بود. جادوگران با توجه به شناخت او از منطقه، از او خواسته بودند تا در یافتن تکشاخ به آنها کمک کند.
امید در دل فلور زنده شد. او همیشه رویای دیدن یک تکشاخ را در سر داشت و حالا فرصتی پیش آمده بود تا نه تنها این رؤیای خود را محقق کند، بلکه به موجودی نیازمند نیز کمک کند.
با استفاده از جاروی خود، فلور شروع به جستجو در اطراف عمارت و باغهای مخفی کرد. او با تصور اینکه چه شکوهی در دیدن یک تکشاخ واقعی نهفته است، با دقت بیشتری به جستجو ادامه داد.
پس از مدتی، در میان انبوهی از بوتههای گل رز وحشی کنار یک خانه در کوچک، صدای ضعیفی شنید. با احتیاط به جلو رفت و در میان گلها،تکشاخ جوان و درخشان را یافت که پایش به شاخهای پیچیده و نتوانسته بود خود را آزاد کند.
فلور با عشق و مهربانی به تکشاخ نزدیک شد و با طلسم، پای او را آزاد کرد.تک شاخ که ابتدا کمی ترسان بود، با لمس آرامش بخش فلور احساس امنیت کرد.
در آن لحظه، امید به وقوع پیوست و خیال فلور به حقیقت تبدیل شد. او نه تنها یک تکشاخ را ملاقات کرده بود، بلکه جان او را نجات داده بود.
فلور،تک شاخ را به آرامی به سمت بخش امنتری از باغ عمارت هدایت کرد تا زمانی که آنها بیایند و بتوانند او را به مکانی امن منتقل کنند.
از آن روز به بعد، فلور دلاکور با امید بیشتری به جستجوی رازهای جادویی پرداخت و باغ مخفی عمارت، نه تنها پناهگاه او، بلکه مکانی شد که خیال و واقعیت در هم آمیختند و موجودات افسانهای مانند تکشاخ، در آن حضور یافتند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/2/4 20:47:54
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

مرحله دوم
چوبدستی انعطاف ناپذیر به طول ۳۸ سانت
(کمتر از ۷۰۰ کلمه و ۱۵ کلمهی انتخابی)
چوبدستی انعطاف ناپذیر به طول ۳۸ سانت
(کمتر از ۷۰۰ کلمه و ۱۵ کلمهی انتخابی)
کلمات انتخاب شده: خانه، جنگ، آرام، پرواز، جالب، جنگل، راسو، توپ، ساحرگان، جادوگران، خیال، امید، مه، تکشاخ، بیماری
تلما روی تاب سفیدرنگی که توی حیاط خونهاش قرار داشت، نشسته بود. لیوان دمنوش داغی توی دستش داشت و مشغول خوندن یک کتاب تاریخی بود. توی آسمون، هیچ ابری وجود نداشت و به همین دلیل، خورشید درخشانتر و گرمتر از هر وقت دیگه میتابید. تلما که انگار پرواز پرندهها براش جالبتر از همیشه به نظر میاومد، با دقت آسمون رو تماشا میکرد. اما بعد چند دقیقه، توجه تلما به میرا که کمی اونور حالت تهاجمی گرفته بود و به نقطهای توی جنگل خیره شده بود، جلب میشه. تلما کتاب و لیوان رو روی تاب قرار میده و پیش روباهش میره.
- چیشده میرا؟ یکم آروم باش!
میرا بیشتر خرخر میکنه. تلما نگاهش رو دنبال میکنه و راسوی سفید رنگی رو میبینه که پشت یکی از درختهای توی جنگل قایم شده. لبخندی میزنه و میرا رو بغل میگیره.
- نکنه با اون راسو دعوا کردی؟
تلما روباه رو نوازش میکنه و ادامه میده...
- به نظرم بهتره به جای جنگیدن با موجوداتی که توی جنگل زندگی میکنن، با وسیلههای خودت بازی کنی. مثلا ببین... توپت اونجاست. برو با اون بازی کن!
تلما، میرا رو روی زمین میذاره و دوباره به سمت تاب برمیگرده. روی اون مینشینه و کتاب قطور رو روی پاهاش میذاره. متن "ساحرگان و جادوگران برتر تاریخ" روی جلد چرمی کتاب، خودنمایی میکرد. تلما کتاب رو باز میکنه و چند صفحه رو ورق میزنه. توی هر صفحه، یکی از افراد تاثیرگذار دنیای جادویی معرفی شده بود. از کسی که خاصیتهای خون تکشاخ رو کشف کرده بود گرفته تا شفادهندههای معروفی که بیماریهای وحشتناکی رو درمان کرده بودن. تلما مدت دیگهای هم برای کتاب خوندن وقت میذاره. تا اینکه کمکم چشمهاش سنگین میشن و به خواب عمیقی فرو میره.
وقتی تلما از خواب بیدار میشه، هوا تاریک شده بود. برخلاف بعدازظهر، مه غلیظی همهجا رو فرا گرفته بود. تلما از تاب بلند میشه و به داخل خونه میره. بعد از خوردن یه لیوان دمنوش دیگه، به اتاق کارش میره تا کارهای عقبموندهاش رو انجام بده.
وقتی کارهاش تموم میشن، به گوشهای خیره میشه. لبخند عمیقی روی صورتش نقش میبنده. چون تلما بعد مدتها یه روز آروم، بدون دردسر و مشکل رو سپری کرده بود. روزی که خیلی وقتها خیالش میکرد و امیدوار بود که بتونه تجربهاش کنه. روزی که بابت اتفاقاتی که قراره بیوفته نگران نباشه... روزی که تونسته بود بالاخره تجربهاش کنه...
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:33
از: هرجا که بخوام!
پستها:
592
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

فلور دلاکور:
خیلی پست قشنگی بود و چه زحمت و تلاشی پشت کاشت درخت بود! خوشحالم در نهایت به ثمر نشست.
تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
تلما هلمز:
چوب جالبی بود. مشتاقم یه بار شاهد هشدار دادنش تو موقعیتای مشکوک باشم.
تایید شد!
چوب درخت پارانویا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
خیلی پست قشنگی بود و چه زحمت و تلاشی پشت کاشت درخت بود! خوشحالم در نهایت به ثمر نشست.

تایید شد!
چوب درخت ویلا رِلا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
تلما هلمز:
چوب جالبی بود. مشتاقم یه بار شاهد هشدار دادنش تو موقعیتای مشکوک باشم.

تایید شد!
چوب درخت پارانویا، خلقشده با هزینه 7 گالیون برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

مرحلهی اول
چوب درخت پارانویا (ساخته شده توسط خلاقیت)
چوب درخت پارانویا (ساخته شده توسط خلاقیت)
تلما به آرومی توی راهروهای سنتمانگو قدم میزد. اون اهمیتی به نگاههای متعجب و شگفتزدهی بقیه به روباهی که کنارش قدم میزد، نمیداد. درسته که سنتمانگو بیمارستان مخصوص جامعهی جادوگری بود؛ ولی دیدن یه روباه نارنجی که کنار یا ساحره قدم میزنه، حتی برای جادوگرها هم عجیب بود.
- کمکم کنین! داره من رو میخوره!

وقتی تلما به سمت صدا برمیگرده، با میرا مواجه میشه که ردای مشکی رنگ یک مرد رو گرفته و داره به سمت خودش میکشه. اون مرد به سختی ردای خودش رو از دهن روباه درمیاره که ردا پاره میشه و یک بخشی از اون توی دهن میرا باقی میمونه. تلما که کل این دعوا رو در کمال آرامش نگاه کرده بود، میرا که هنوز داشت خر خر میکرد در آغوش میگیره.
- مواظب حیوونت باش دیگه! نمیبینی داشت من رو پاره میکرد؟

- روباه من فقط به کسایی که یه ریگی تو کفششونه گیر میده.

تلما چشمغرهای به مرد میزنه.
- فکر نکنم قاچاقی بردن قورباغههای شکلاتی برای کسایی که توی بهش اعتیاد بهش بستری شدن کار درستی باشه...
تلما بدون منتظر موندن برای اینکه مرد چه واکنشی نشون میده، به مسیرش ادامه میده. بعد چند دقیقه، به اتاق روانشناس مورد نظرش میرسه.
یک ساعت بعد
تلما با ابروهای گره خورده، درحالی که کاغذ رو توی دستش مچاله کرده از داخل اتاق روانشناس بیرون میاد. تلما که احساس خستگی میکرد، روی یک صندلی مینشینه تا کمی استراحت کنه. اما این استراحت مدت زیادی طول نمیکشه...
- زمان ما که از این چیزا نبود.
- آره... کلا یه مغازه بود که مجبوری از همون چوبدستی میگرفتیم. بعد الان ملت چوبدستی مخصوص خودشون رو درست میکنن.
- اوهوم. حتی شنیدم میتونی از هر چیزی چوب چوبدستیت رو درست کنی!
- مگه میشه؟

- آره. فقط کافیه این طلسم رو زمزمه کنی...

تلما با شنیدن گفتگوی بین دو بیماری که بغلش نشسته بودن، لبخندی میزنه.
عمارت هلمز
تلما توی حیاط عمارت ایستاده بود و گلدون بزرگی مقابلش قرار داشت. تلما کاغذ مچاله شدهای رو که روانشناس سنت مانگو بهش داده بود، روی گلدون میذاره. روی کاغذ با خط درشت، نوشته شده بود:
"مبتلا به بیماری پارانویا"
چشمهای تلما برقی میزنه.
- اگه چوب چوبدستیم هم از جنس شک باشه، میتونه توی موقعیت های مشکوک بهم هشدار بده!

بعد، طلسمی رو که از اون بیمارها شنیده بود، زمزمه میکنه. در اون لحظه، کاغذ و نوشتهی روش به آرومی شروع به سوختن میکنه. وقتی آتیش تبدیل به خاکستر میشه، جوونهی کوچیک و سبز رنگی از داخل خاکستر داغ بیرون میاد.
بعد چند روز، جوونهی کوچیک تبدیل به یک نهال جوون میشه. تلما هم شاد و سرحال، گلدون رو برمیداره و به سمت چوبدستیسازی راه میافته.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

