نقد پست
شماره 260، به قلم
پنهلوپه کلیرواتردرود پنهلوپه.
همونطور که خودتم گفتی. دیگه به پستت این نگیا! پستا حرمت دارن. احساس دارن. ارزش و احترام دارن. پستها موجوداتی بیجان اما نجیب هستند. وقتی سرش وقت گذاشته میشه و با کلی خلاقیت و زحمت انگشتان دست نوشته میشن. زشته که بهشون بگی این. و حتی زشت تر از اون، اینه که به پست به این خوبی بگی مزخرف! حیف که اینجا صاحاب داره وگرنه با دوست خوبم، آقای شلاق آشنات میکردم.
خب، همونطور که گفتم. حیفه اوقعا به این پست بگی مزخرف. چیش مزخرف بود. من که لذت بردم ازش. هرچند نکات مثبت و منفی خودشو داشت که بهشون اشاره میکنم. اما سرجمع، خیلی پست خوبی بود. پس، نگو دیگه از این حرفا. آفرین.
همین اول کار یک توضیحی راجب پستت بدم، پستت رو خوب نوشته بودی. علائم نگارشی، ساختار و... خوب و بدون ایراد بودن. که باعث میشه خواننده راحت بدون مشکل و بهم خوردن تمرکزش پستت رو تا انتها بخونه و بره.
پیشبرد سوژه هم از نظرم خوب بود. نه یهویی چند پله رو پریدی جلو و نه کامل درجا زدی. یک سوژه کوچیک که درمورد تلما و کوین بود رو شروع کردی و بستیش. آخر هم داستان رو پاس دادی به نفر بعدیت که ادامه بده.
اما یکی از نکات ضعف پستت که میتونم بهش اشاره کنم، شخصیت پردازی ضعیفش بود. شخصیتهای توی پستت، درکل شامل سه نفر بودند، کوین، بلاتریکس و تلما.
شخصیت بلاتریکس رو خیلی خوب پیاده کرده بودی. درست همونطور که از بلاتریکس تصور داشتم پیش رفت. آفرین.
شخصیت تلما رو اما میتونستی بهتر کار کنی. تلما یک دختر به شدت مشکوکه. خیلی بشدت. اما توی پستت با اینکه شخصیت اصلیش تلما بود، به مشکوک بودنش یا کاراگاه بازیش اشاره نکردی. میتونستی اشاره کنی و داستانت هم بهتر بشه. میتونستی ایدههای مختلفی رو با شخصیت تلما پیاده کنی. چیزی که من از تلما دیدم، یک شخصیت رندوم معمولی بود که فقط میخواست به کوین ابنبات بده.
شخصیت کوین، یک کودک دو ساله بود که یک سال بهش اضافه کردی، و نوع حرف زدنشم. با اینکه کاملا مثل یک بچه کوچیک سعی کردی نشونش بدی. چه رفتار و چه حرف زدنش رو. اما برای شخص من مثل کوین نبود. مثل یک بچه دیگه بود ولی کوین، نه. البته این چیزی نیست که بخاطرش بهت ایراد بگیرم، بلاخره من با کوین همگروهی هستمو احتمالا بیشتر از تو با نوشتههاش آشنام. اما، پیشنهادم بهت اینه که وقتی میخوای از شخصیت یکی توی پستت زیاد استفاده کنی، اگه نمیشناسیش یا شخصیت معروفی نیستش. حتما یک بار به معرفی شخصیتش سر بزن و با خصوصیاتش آشنا شو. خیلی کمک میکنه توی شخصیت پردازی پستت.
برای مثال، نوع حرف زدن بچه توی پستت، با اینکه بچگونه بود، ولی کوینگونه نبود. اگه به معرفی شخصیت کوین سر بزنی، میبینی که نوشت طرز حرف زدنش به این شکله:
نقل قول:
بخاطر اینکه کوچیکه نمی تونه بعضی حروف رو خوب تلفظ کنه مثل "س و خ و ز" و معمولا از "ش و ح و ژ" استفاده می کنه.
پس با این حساب، دیالوگ ها اینطوری تغییر پیدا میکنن به...:
تاب تاب عباشی، حدا منو ننداژی...
- شلام... شرشرهباژی میکنم. شایدم تابباژی میکنم.
نه مرشی. حالا هم دیگه مژاحم نشو. تاژه تاب حالی شده بود. الانم که منو علاف کردی، پر شد.
و...
چون خودش موقع نوشتن پستهاش رعایتشون میکنه و ملتی که پستاش رو میخونن به طرز حرف زدن مخصوص خودش عادت کردن، اینطوری خیلی بهتر با پست توهم ارتباط میگیرن.
حالا برگردیم به موارد دیگه از نوشته های پستت...
نقل قول:
موجودی که در پارکِ نزدیکی، سرسرهبازی میکند، تاب میخورد و شعر میخواند و صدای آواز خواندنش از شدت بلندی؛ برگان تمام مرگخوارانی که در نقش بوته ظاهر شدند را میریزاند.
از نظر من اینجا خیلی خوب توصیف کرده بودی... ملت مرگخوار که به خشن بودنو کارای ممنوعه معروفن، حالا مجبور بودن چیزی که توش کمترین مهارت رو دارن مواجه بشن، و اون هم ارتباط گرفتن با یک بچه پیش فعال بود که مقابلشون مشغول بود.
نقل قول:
تلما با ترس و لرز کمی جلوتر رفت. نه، ترسش از آن بچهی سه ساله نبود. ترسش از آن بود که اگر کارش را به بهترین شکل انجام ندهد، بلاتریکس با یک حرکت چوبدستی، کارش را بسازد. پس گلویش را صاف کرد، سعی کرد به ترسش غلبه کند و چند قدم جلوتر رفت.
خیلی خوب به ترس مرگخواران از بلاتریکس اشاره کردی. اینجا حتی اگه بجای تلما، هر مرگخوار دیگهای هم بود همین حس رو میکرد مطمعنن.
نقل قول:
از قیافهاش که ناگهان در هم رفت و چروکیده و کمی تا قسمتی؛ چلوسیده هم شد، میتوانیم نتیجهگیری کنیم :
بنظرم اینجا علامت دو علائم نگارشی رو عوض میکردی بهتر خونده میشد...
از قیافهاش که ناگهان در هم رفت و چروکیده و کمی تا قسمتی
، چلوسیده هم شد
؛ میتوانیم نتیجهگیری کنیم :... نظر خودت؟
راستی، چلوسیده شدن رو با رسم شکل توضیح دهید.
نقل قول:
تلما سعی کرد آبنبات را در دهان کوین جای دهد.
- بگو اَ... هواپیما داره میادا؟!
هواپیما؟! چیزی که به سلیقه خودم بهش ایراد میگیرم، اینه که خلاقیت خودمون رو محدود کنیم و اجازه ندیم دنیای داستانمون رو جادویی کنیم. ما ازادیم که به هر شکل منطقی و غیر منطقی که دوست داشته باشیم داستانمون رو جادویی کنیم. چون توی دنیای جادویی هستیم. درواقع، از نظرم اگه اینکارو نکنیم عجیبه.
پس، چرا اینجا از هواپیما استفاده کرده باشی وقتی اون یک وسیله متعلق به دنیای ماگلیه... میتونی مثلا از جادو پرنده استفاده کنی، یا نیمبوس، یا گوی زرین یا... هرچیز دیگه که خلاقیتت بهت اجازه بده. همین نکات ریز خیلی به قشنگ و شیکتر شدن داستانت کمک میکنه. در نتیجشم، خواننده لذت میبره.
نکته دیگه هم که توی داستانت من ازش سردر نیاوردم، این بود که چرا کوین از آبنبات خوشش نیومد؟ مگه شیرین نبود؟ طعم خاصی داشت؟ یا چی؟ مثلا میتونستی بازم، خلاقیت به خرج بدی و بنویسی که طعم ماهی مرکب توش بود. یا قورباغه، یا هر طعمی که توی کتابا و فیلما هم استفاده شده بود حتی... داستانت رو طنز و جالب میکرد خیلی.
البته، اگه توی پستای قبلی بهش اشاره شده باشه کاملا بی تقصیر میشی. چون من فقط پست قبل از خودت رو خوندم، نه قبلتر هارو.
نقل قول:
- از آبنبات فروشیهای معتبر سراسر کشور.
این جملت ولی خیلی خوب و خلاقانه بود. راضیم ازت.
نقل قول:
کوین، سَرش را با فیس و افادهای کودکانه و البته شیرین، برگرداند
این توصیفاتت هم برای یک بچه خیلی خوب بود. همونطور که از یک بچه انتظار میره و راحت میشه تصورش کرد. صد آفرین.
نقل قول:
و لخلخ کنان به سمت تاب رفت.
چیچی کنان؟
نقل قول:
اینور را نگاه کرد و سپس، آنور را. وقتی دید همهجا امن است و خبری از بلاتریکس نیست، به سمت مرگخوارانِ بوته و درخت دوید.
چرا پس؟ چرا خبری از بلاتریکس نبود؟ بلاتریکس وسط ماموریت به اون مهمی که چند دیقه پیش ملت رو تهدید میکرد، یهو کجا غیب شده بود؟
کلا، قسمت آخر پستت رو حس کردم عجلهای نوشتی. انگار کاری برات پیش اومده باشهف سریع خواستی جمع کنی که بری بهش برسی.
همیشه توی هر پست، یک نقطهای هست که از اون نقطه میشه بعنوان نقطه اوج پست ازش استفاده کرد. و اگه نویسنده نکنه، فرصت از دست رفته میگم بهش. یعنی به یک نقطهای داستان میرسه که ناخوداگاه میشه ازش یک طنز خیلی خفن و خنده دار دراورد. یا یک احساس درگیر کننده خفن... و واقعا حیفه از دست بره این فرصتها... و بنظرم فرصت از دست رفته داستان توهم همینجا باشه.
اینجا میتونستی کاملا غیر منطقی، توی یکی دو سطر برای بلاتریکس بنویسی که چی میشه که سرش گرم میشه، یا حواسش پرت میشه که تلما فرصت میبینه و در میره. خیلی طنز خوبی میشد ازش دراورد. مثلا، از اونجایی که توی پستت اشاره کردی که کلی بچه دیگه اومدن پارک و تاب صف طولانی تشکیل شده، میتونستی اشاره کنی که بلاتریکس که یه گوشه ایستاده بود، مامان بقیه بچهها هم میرن کنارش یا دورش وایمیستن و شروع به صحبت و غیبت و سبزی پاک کردن یا کلا هرکار زنونه که به فکرت برسه کنن و بلاتریکس بطور خنده داری گیر مامان بچه ها بیوفته و چیزی نبینه. تلما هم از فرصت استفاده میکنه و به سمت بقیه مرگخوارا میره.
نقل قول:
و یکی از بوتهها نیز از سرِ ناچاری، به پارک رفت.
- آبنبات میخوای؟
- چیشده یهو همه آبنبات فروش شدن؟
- حتما یه دلیلی پشتش هست دیگه. از دست این بوتهی بدبخت بیچاره یه آبنبات بگیر.
- حالا که تو میگی... باژه!
همینه که میگم سریع داستان رو پیش بردیا... کوین بعنوان بچه، دفعه اول شکاک تر از دفعه دوم بود که! معمولا باید برعکسش بشه. بیشتر شک کنه و مقاومت کنه توی گرفتن ابنبات. اینجا خیلی ساده و سریع انجامش دادی. باز هم، فرصت از دست رفته اینجاهم حس میشه. میتونستی یک شخصیت برای این مرگخوار انتخاب کنی که با بوسیله ویژگی خودش بره و کوین رو گول بزنه. مثلا وینکی که یک جن بانمکه، هم قد خود کوین هم هست. میتونه یکارایی بکنه. بستگی به خلاقیت خودت داره.
توی پستت زیاد از بوته حرف زدی. اگه درست متوجه شده باشم، منظورت از بوته صرفا مرگخواری بود که داخل بوته و پشت درختا قایم شده بودن دیگه درسته؟ اگه درست باشه. بنظرم توی پستت جای کجول هات کم بود. کجول که هم مرگخواره و هم خودش درخته. میتونستی توی این ایده داستانت ازش بخوبی استفاده کنی.
خب دیگه. چیز دیگهای نمونده که بخوام بگم. نقاط قوت پستت رو همون اول گفتم. نقاط ضعف یا جاهایی که میتونستی بهتر عمل کنی هم اشاره کردم.
درکل، نویسنده خیلی خوبی هستی پنهلوپه. پستات هم روی هم رفته کیفیت بالایی دارن. اصلا خودت رو دست کم نگیر و لذت ببر از نوشتنت. اینطوری خوانندهها هم لذت میبرن ازش.
سوالی چیزی داشتی حتما پخ بده. همینا دیگه... موفق باشی.