دراکو داشت به سمت کجول میرفت که دید لیسا زودتر جلوی کجول ایستاده و بعد با اخم زیر لب ناسزایی به سرعت خون اشام ها گفت و برگشت سرجاش. لیسا با یک لبخند بزرگ رو به کجول نگاه کرد و با خودش فکر کرد خندیدن میتونه حس خیلی خوبی به همه بده. پس خندیدن زیاد باعث میشه ادم(البته کجول ادم نیست و درخت سان هست) حس خوشبختی رو داشته باشه پس شروع کرد به جک گفتن.
- میدونی ادمای چاق اگر خلاف کنن کجا میبرنشون؟
- نه
- میبرنشون کلفت دونی
و قاه قاه خودش خندید اما کجول همچنان با اخم نگاهش میکرد. لیسا اشکش رو از چشماش پاک کرد و وقتی دید کجول نمیخنده باز هم به جک گفتن ادامه داد.
- میدونی ماهیا تو چی غذا میخورن؟
- ...
- ادم تابه
- چرا عنکبوت هشت تا پا داره ولی هشت پا عنتا کبوت نداره؟
- میدونی ماشین بابای بروسلی چیه؟
-...
- تریلی
- میدونی به تشک و پشتی های خونه بهنام بانی چی میگن؟
-...
- پشتی بانی
لیسا پشت سر هم جک میگفت ولی نه تنها کجول بلکه کل مرگخوار ها نمیخندیدن.
کجول که صبرش سر اومده بود و از این حجم از بی مزگس عصبانی شده بود بجای سیب، روس شاخه هاش فلفل رشد کرد. لیسا از ترس اینکه الان کجول و مگخوارها همون فلفل ها رو بکنن تو دهنش سریع جیم شد و از اونجا رفت.
دراکو خواست دوباره بیاد که دید تلما رفت سرجاش. عصبی شد و دوباره رفت ته جمعیت ایستاد. تلما با خودش فکر کرد که هر کسی که خوشبخت ترین ادم(یا درخت) دنیا بوده عاشق شده. پس رفت و یک گل سرخ و قرمز برای کجول اورد.
کجول با دیدن گل سرخ برگ هاش سرخ شد و نگاهش رو دزدید و شروع کرد به شکوفه زدن،اونم شکوفهی سیب. با دیدن شکوفهی سیب همه مشتاق نکاه میکردن.
کجول همینجور خودش رو تکون میداد و به زبون درخت ها با گل حرف میزد و دلبری میکرد و کل هم نرم نرمک خودش رو تکون میداد و حرف میزد؛ اما بعد چند دقیقه حرکت های کجول تند تر و تند تر میشد و بعد فریادی زد و گلدون رو کوبوند زمین.
- زنیکه، میگه مهریه سی تا شکوفهی انار میخواد. من اینجوری هیجی ازم نمیمونه.
همه با این قضیه نا امید شدن از سیب دادن کجول اما تلما متوجه یک نصفه سیب که از یکی از شکوفه های کجول رشد کرده بود شد. کجول با دیدن نصفه سیب سریع اون رو جید و به تلما داد.
حالا نوبت نفر بعد بود که به کجول حس خوشبختی بده.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] گـِـُلخانهی تاریک
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

افرادی که لایک کردند
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر

هفتخان درخت ناشناس یا برآورده کردن آرزوی درخت آشنا (کجول)؟ این سوالی بود که همهی مرگخوارها داشتن از همدیگه میپرسیدن. از یه طرف، خب یک آرزو کوچیکتر از هفت آرزو بود و هر مرگخواری که یه ذره مدرسه رفته بود هم میتونست این حسابکتاب رو انجام بده (حتی خانوادهی کراب هم میدونستن هفت از یک بزرگتره، چرا که بارها هفت تا کیک تولد رو به یک کیک تولد ترجیح داده بودن
). اما مشکل اینجا بود که اونا کجول رو میشناختن و میدونستن برآورده کردن آرزوی کجول به این راحتیا نیست و شاید همین یه آرزو اندازهی هزار تا آرزوی درخت ناشناس طول بکشه. چه باید کرد؟ کدوم مسیر بهتر بود؟
مرگخواران در حال تفکر در مورد این انتخاب بودن که سالازار، که حتی مرگخوار هم نبود اما بعد از دوران مدیریت هاگوارتزش به نظر میرسید زمان بیشتری رو در ارتش تاریکی سپری میکنه، همهی مرگخواران رو کنار زد. (و وقتی میگیم همه، منظور دقیقاً همهست. حتی اونایی که سد راهش نبودن هم از قصد به سمتشون رفت تا کنارشان بزنه، چون اصلاً هدفش پیدا کردن مسیر نبود، بلکه خودِ کنار زدن بقیه براش مزه داشت.
) و مستقیم رسید به کجول.
- سیب ما رو بده ببینیم این آرزو چیه که همه دنبالش هستن.
- یعنی شما نمیدونین آرزو چیه، جد بزرگوار؟
- نه. تا حالا هر چی خواستیم یا به زور یا بیزور بهش راحت رسیدیم، نیازی به آرزو نداشتیم. حالا میخوایم ببینیم این آرزو کیه که همه قبل خواب به فکرشن.
- ولی جد بزرگوار، من نمیتونم همینجوری سیب رو بهتون بدم که... ببخشیدا، کلی شاخ و برگم، شرمندهی شما میشم، ولی شرطی که گذاشتم باید انجام بشه، وگرنه اصلاً سیبی تولید نمیشه.
سالازار اخمی کرد. درخواست کجول برای سیب آرزوها این بود که خوشبختترین درخت دنیا بشه و خب قطعاً هر درختی که سالازار جلوش قرار بگیره، خوشبختترین درخت جهان میشه… نه؟ حتماً میشه، جای سوال هم نداره.
- خب ما جلوی تو وایستادیم، درخت... چه خوشبختی بیشتر از این؟
کجول ترسید. برگهاش ریخت، بعضی از شاخههاش کمی ترک خورد، چرا که حالا اون هم در یک دوراهی قرار گرفته بود. یا باید به سالازار میگفت که حضورش لزوماً خوشبختترین لحظهی زندگیش نیست، یا بهزودی تبدیل به هیزم میشد و شب در شومینهی اسلیترین میسوخت. اما درختها باهوشن (نمیدونم، شاید هم نباشن، ولی برای ادامهی این داستان نیازه که باشن
) و سریع به یک راهحل رسید. سالازار خودش گفته بود نمیدونه آرزو چیه، پس چه فرقی میکنه؟ یه سیب قرمز درخشان که دیروز از ترهبار لندن خریده بود، از جیبش درآورد و به دست سالازار داد.
- حق با شماست جد بزرگوار... این سیب تا یک ساعت آرزوهای شما رو برآورده میکنه. اما چون آرزوهای شما قطعاً بزرگ و خفن خواهد بود، به نظرم جلوی بقیهی بچههای مرگخوار نشونش ندین، که از بزرگی آرزوهای شما دچار آسیب روحی نشن.
سالازار سری تکون داد، سیب رو به دست گرفت و به جایی خارج از جایی که بقیه بودن رفت. (مهم نیست کجا رفته، فقط نه اونقدر نزدیکه که در ادامه داستان لازم باشه دیده بشه، نه اونقدر دور که اگر لازم شد نتونه راحت برگرده.
)
و حالا نوبت یکی از مرگخوارها بود که جلوی کجول بیاد و سعی کنه خوشبختترین درخت دنیاش کنه.
). اما مشکل اینجا بود که اونا کجول رو میشناختن و میدونستن برآورده کردن آرزوی کجول به این راحتیا نیست و شاید همین یه آرزو اندازهی هزار تا آرزوی درخت ناشناس طول بکشه. چه باید کرد؟ کدوم مسیر بهتر بود؟مرگخواران در حال تفکر در مورد این انتخاب بودن که سالازار، که حتی مرگخوار هم نبود اما بعد از دوران مدیریت هاگوارتزش به نظر میرسید زمان بیشتری رو در ارتش تاریکی سپری میکنه، همهی مرگخواران رو کنار زد. (و وقتی میگیم همه، منظور دقیقاً همهست. حتی اونایی که سد راهش نبودن هم از قصد به سمتشون رفت تا کنارشان بزنه، چون اصلاً هدفش پیدا کردن مسیر نبود، بلکه خودِ کنار زدن بقیه براش مزه داشت.
) و مستقیم رسید به کجول.- سیب ما رو بده ببینیم این آرزو چیه که همه دنبالش هستن.
- یعنی شما نمیدونین آرزو چیه، جد بزرگوار؟
- نه. تا حالا هر چی خواستیم یا به زور یا بیزور بهش راحت رسیدیم، نیازی به آرزو نداشتیم. حالا میخوایم ببینیم این آرزو کیه که همه قبل خواب به فکرشن.
- ولی جد بزرگوار، من نمیتونم همینجوری سیب رو بهتون بدم که... ببخشیدا، کلی شاخ و برگم، شرمندهی شما میشم، ولی شرطی که گذاشتم باید انجام بشه، وگرنه اصلاً سیبی تولید نمیشه.
سالازار اخمی کرد. درخواست کجول برای سیب آرزوها این بود که خوشبختترین درخت دنیا بشه و خب قطعاً هر درختی که سالازار جلوش قرار بگیره، خوشبختترین درخت جهان میشه… نه؟ حتماً میشه، جای سوال هم نداره.
- خب ما جلوی تو وایستادیم، درخت... چه خوشبختی بیشتر از این؟
کجول ترسید. برگهاش ریخت، بعضی از شاخههاش کمی ترک خورد، چرا که حالا اون هم در یک دوراهی قرار گرفته بود. یا باید به سالازار میگفت که حضورش لزوماً خوشبختترین لحظهی زندگیش نیست، یا بهزودی تبدیل به هیزم میشد و شب در شومینهی اسلیترین میسوخت. اما درختها باهوشن (نمیدونم، شاید هم نباشن، ولی برای ادامهی این داستان نیازه که باشن
) و سریع به یک راهحل رسید. سالازار خودش گفته بود نمیدونه آرزو چیه، پس چه فرقی میکنه؟ یه سیب قرمز درخشان که دیروز از ترهبار لندن خریده بود، از جیبش درآورد و به دست سالازار داد.- حق با شماست جد بزرگوار... این سیب تا یک ساعت آرزوهای شما رو برآورده میکنه. اما چون آرزوهای شما قطعاً بزرگ و خفن خواهد بود، به نظرم جلوی بقیهی بچههای مرگخوار نشونش ندین، که از بزرگی آرزوهای شما دچار آسیب روحی نشن.

سالازار سری تکون داد، سیب رو به دست گرفت و به جایی خارج از جایی که بقیه بودن رفت. (مهم نیست کجا رفته، فقط نه اونقدر نزدیکه که در ادامه داستان لازم باشه دیده بشه، نه اونقدر دور که اگر لازم شد نتونه راحت برگرده.
)و حالا نوبت یکی از مرگخوارها بود که جلوی کجول بیاد و سعی کنه خوشبختترین درخت دنیاش کنه.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دوشنبه 26 مرداد 1405 18:21
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
145

خلاصه: مرگخواران یه درخت رو پیدا میکنن که اگه میوهاش توسط یکی خورده بشه، میتونه به مدت یک ساعت همه آرزوهای اون فرد رو برآورده کنه، ولی درخت براشون یه هفت خوان برای رسیدن به میوه طراحی میکنه که مرگخوارا تا الان سه تاشو گذروندن.
خوان اول این بود که برای لرد زن بگیرن، که با ازدواج لرد با بلاتریکس پشت سر گذاشته شد، در خان دوم ازشون خواسته شد طلاق مروپ رو از تام بگیرن، و در خوان سوم بهشون گفت که باید رازهای یکی از محفلیا رو بفهمن که رفتن و راز کوین رو چون از همه بچهتر بود فهمیدن. حالا باید ببینن خوان چهارم چیه!
--------------------------------------------------------
کجول که بعد از شنیدن تهدیدهای مرگخواران که اکثرشان شامل جمله تبدیلت میکنم به درخت بودند، حالا با عصبانیت فلفلهای روی سرش را میکند و به سمت مرگخواران دور و اطرافش پرت میداد.
- شما باید افتخار کنین که تبدیل به درخت بشین! میترسین؟ که چی؟ اصلا حالا که اینطوریه بهتون شکوه یه درختو نشون میدم!
سپس با قدمهای بلندش که برگو به آنها نمیرسید، به سمت درخت رفت و شروع کرد به درآوردن حرکات موزون برای او.
- ام... داره چیکار میکنه؟
- فکر کنم به یه جور زبون درختی با اون درخته حرف میزنه.
- اَه! ساکت شین دیگه! انقدر حرف میزنین که صدای شاخ و برگمو نمیشنوه.
مرگخواران در کسری از ثانیه ساکت شدند تا بفهمند کجول راجب چه چیزی حرف میزند. خش... خشخشخش...خشخش...خشخشخشخش... خش...
دراکو که در شرف حواله کردن لگدی مفصل به کجول بود، با دیدن درخت آرزوها که حال داشت خودش را تکان میداد، دست نگه داشت.
- واقعا داری باهاش به زبون درختی حرف میزنی؟
- هعی! حتی درختا هم زبون ارتباطی دارن، اما هیچکس نمیتونه با قلب شکستهی من ارتباط بگیره. 🚬
نگاهها چندی بر روی اسنیپ ماند و سپس به سمت درخت بازگشت. این کار کجول چند دقیقه دیگر هم به طول انجامید و سپس درختسان دست از درآوردن ادا اطوار برداشت.
- خب... فهمیدم!
- چی رو؟
کجول، با غرور مضاعفی که تمام وجودش را گرفته بود، به طرف مخالف درخت حرکت کرد.
- چون همنوعش بودم و هم حامی حقوق نباتات بودم، در ازاش بهم روش سری تولید میوه آرزو رو یاد داد.
مرگخواران که حالا از خوشحالی در گنجشان نمیپوستیدند، به سمتش حمله بردند.
- خب دیگه... بجنب برامون ثمر بده.
- آره، حالا دیگه به اون درخت احمقم نیاز نداریم!
- بدو دیگه! معطل چی هستی؟
- شرط داره!
همه سر جایشان میخکوب شدند.
- میدونین که میوههای روی سر من ناشی از احساساتیان که توی اون لحظه دارم. پس برای دادن ثمر میوه آرزو، باید یه احساس خاص رو تجربه کنم.
- خب؟
- باید کاری کنین من حس کنم خوشبختترین درخت دنیام!
خوان اول این بود که برای لرد زن بگیرن، که با ازدواج لرد با بلاتریکس پشت سر گذاشته شد، در خان دوم ازشون خواسته شد طلاق مروپ رو از تام بگیرن، و در خوان سوم بهشون گفت که باید رازهای یکی از محفلیا رو بفهمن که رفتن و راز کوین رو چون از همه بچهتر بود فهمیدن. حالا باید ببینن خوان چهارم چیه!
--------------------------------------------------------
کجول که بعد از شنیدن تهدیدهای مرگخواران که اکثرشان شامل جمله تبدیلت میکنم به درخت بودند، حالا با عصبانیت فلفلهای روی سرش را میکند و به سمت مرگخواران دور و اطرافش پرت میداد.
- شما باید افتخار کنین که تبدیل به درخت بشین! میترسین؟ که چی؟ اصلا حالا که اینطوریه بهتون شکوه یه درختو نشون میدم!
سپس با قدمهای بلندش که برگو به آنها نمیرسید، به سمت درخت رفت و شروع کرد به درآوردن حرکات موزون برای او.
- ام... داره چیکار میکنه؟
- فکر کنم به یه جور زبون درختی با اون درخته حرف میزنه.
- اَه! ساکت شین دیگه! انقدر حرف میزنین که صدای شاخ و برگمو نمیشنوه.
مرگخواران در کسری از ثانیه ساکت شدند تا بفهمند کجول راجب چه چیزی حرف میزند. خش... خشخشخش...خشخش...خشخشخشخش... خش...
دراکو که در شرف حواله کردن لگدی مفصل به کجول بود، با دیدن درخت آرزوها که حال داشت خودش را تکان میداد، دست نگه داشت.
- واقعا داری باهاش به زبون درختی حرف میزنی؟
- هعی! حتی درختا هم زبون ارتباطی دارن، اما هیچکس نمیتونه با قلب شکستهی من ارتباط بگیره. 🚬
نگاهها چندی بر روی اسنیپ ماند و سپس به سمت درخت بازگشت. این کار کجول چند دقیقه دیگر هم به طول انجامید و سپس درختسان دست از درآوردن ادا اطوار برداشت.
- خب... فهمیدم!
- چی رو؟
کجول، با غرور مضاعفی که تمام وجودش را گرفته بود، به طرف مخالف درخت حرکت کرد.
- چون همنوعش بودم و هم حامی حقوق نباتات بودم، در ازاش بهم روش سری تولید میوه آرزو رو یاد داد.
مرگخواران که حالا از خوشحالی در گنجشان نمیپوستیدند، به سمتش حمله بردند.
- خب دیگه... بجنب برامون ثمر بده.
- آره، حالا دیگه به اون درخت احمقم نیاز نداریم!
- بدو دیگه! معطل چی هستی؟
- شرط داره!
همه سر جایشان میخکوب شدند.
- میدونین که میوههای روی سر من ناشی از احساساتیان که توی اون لحظه دارم. پس برای دادن ثمر میوه آرزو، باید یه احساس خاص رو تجربه کنم.
- خب؟
- باید کاری کنین من حس کنم خوشبختترین درخت دنیام!
افرادی که لایک کردند
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات

جزئیات کاربر

همانطور که تلما مشغول صاف و صوف کردن لباسش بود، از دور موجودی کوچک را دید.
موجودی که در پارکِ نزدیکی، سرسرهبازی میکند، تاب میخورد و شعر میخواند و صدای آواز خواندنش از شدت بلندی؛ برگان تمام مرگخوارانی که در نقش بوته ظاهر شدند را میریزاند.
" تاب تاب عبوسی، خوژا منو نندازی...
"
تلما با ترس و لرز کمی جلوتر رفت. نه، ترسش از آن بچهی سه ساله نبود. ترسش از آن بود که اگر کارش را به بهترین شکل انجام ندهد، بلاتریکس با یک حرکت چوبدستی، کارش را بسازد. پس گلویش را صاف کرد، سعی کرد به ترسش غلبه کند و چند قدم جلوتر رفت.
- سلام کوچولو! اینجا چیکار میکنی؟
کوین سرش را برگرداند و از تاب پایین آمد.
- شلام... سرسرهبازی موکونم. شایدم تاببازی موکونم.
- آبنبات میخوای؟ از همونا که توی کارتونا نشون میدن. یه آبنبات چوبی رنگی رنگی؛ شیرین و قندی.
- هوم... راژِبِش فِکل میکونم.
تلما سعی کرد آبنبات را در دهان کوین جای دهد.
- بگو اَ... هواپیما داره میادا؟!
کوین لیسی به آبنبات زد. از قیافهاش که ناگهان در هم رفت و چروکیده و کمی تا قسمتی؛ چلوسیده هم شد، میتوانیم نتیجهگیری کنیم :
کوین کارتر، آبنبات چوبی رنگی رنگیِ شیرین و قندی را دوست ندارد.
البته، شاید این نتیجهگیری... درست نباشد؟
- ایی. اینو اَژ کجا آوردی.
- از آبنبات فروشیهای معتبر سراسر کشور. میخوای ببرمت آبنبات فروشی؟
- نه مِلدی. حالا هم دیگه مژاحم نشو. تازه تاب خالی شده بود. الانم که منو علاف کردی، پُل شد.
کوین، سَرش را با فیس و افادهای کودکانه و البته شیرین، برگرداند و لخلخ کنان به سمت تاب رفت. صف تاب هم انتها نداشت. و همین که کوین بهخاطرِ صف طولانی تاب در پارک میماند، نکتهی مثبتی بود.
پس تلما سعی کرد از فرصت استفاده کند.
اینور را نگاه کرد و سپس، آنور را. وقتی دید همهجا امن است و خبری از بلاتریکس نیست، به سمت مرگخوارانِ بوته و درخت دوید.
- من نتونستم کاریش کنم. شما برین کارو یه سره کنین.
- ولی ما که... زیادی وحشتناکیم! فرار میکنه!
- بدویین ببینم. انگار باهاتون شوخی دارم. سریع!
و یکی از بوتهها نیز از سرِ ناچاری، به پارک رفت.
- آبنبات میخوای؟
- چیشده یهو همه آبنبات فروش شدن؟
- حتما یه دلیلی پشتش هست دیگه. از دست این بوتهی بدبخت بیچاره یه آبنبات بگیر.
- حالا که تو میگی... باژه!
و اینگونه شد که بوته، با همان بوته بودنش، از تلما جلو زد. ( دلیلش هم به خود کوین مربوط است. ) و تازه، کمی ترفیع هم از رئیسش، بلاتریکس گرفت، و حالا، بوتهای بود که خالی نیست و هندوانه با خود حمل میکند. ناسلامتی یکی از بزرگترین رازهای جهان را کشف کرده بود! :
- من یهبار... توی جام ژیش کَلدم. به کسی نگیا!
- نه... نمیگم عمویی. نمیگم. خیالت راحت.
و اینگونه شد که خان سوم هم به اتمام رسید و بوته هم، اینور و آنور را نگاه کرد و با سربلندی به آغوش باز مرگخواران رفت.
موجودی که در پارکِ نزدیکی، سرسرهبازی میکند، تاب میخورد و شعر میخواند و صدای آواز خواندنش از شدت بلندی؛ برگان تمام مرگخوارانی که در نقش بوته ظاهر شدند را میریزاند.
" تاب تاب عبوسی، خوژا منو نندازی...
"تلما با ترس و لرز کمی جلوتر رفت. نه، ترسش از آن بچهی سه ساله نبود. ترسش از آن بود که اگر کارش را به بهترین شکل انجام ندهد، بلاتریکس با یک حرکت چوبدستی، کارش را بسازد. پس گلویش را صاف کرد، سعی کرد به ترسش غلبه کند و چند قدم جلوتر رفت.
- سلام کوچولو! اینجا چیکار میکنی؟
کوین سرش را برگرداند و از تاب پایین آمد.
- شلام... سرسرهبازی موکونم. شایدم تاببازی موکونم.

- آبنبات میخوای؟ از همونا که توی کارتونا نشون میدن. یه آبنبات چوبی رنگی رنگی؛ شیرین و قندی.
- هوم... راژِبِش فِکل میکونم.
تلما سعی کرد آبنبات را در دهان کوین جای دهد.
- بگو اَ... هواپیما داره میادا؟!
کوین لیسی به آبنبات زد. از قیافهاش که ناگهان در هم رفت و چروکیده و کمی تا قسمتی؛ چلوسیده هم شد، میتوانیم نتیجهگیری کنیم :
کوین کارتر، آبنبات چوبی رنگی رنگیِ شیرین و قندی را دوست ندارد.
البته، شاید این نتیجهگیری... درست نباشد؟
- ایی. اینو اَژ کجا آوردی.

- از آبنبات فروشیهای معتبر سراسر کشور. میخوای ببرمت آبنبات فروشی؟

- نه مِلدی. حالا هم دیگه مژاحم نشو. تازه تاب خالی شده بود. الانم که منو علاف کردی، پُل شد.

کوین، سَرش را با فیس و افادهای کودکانه و البته شیرین، برگرداند و لخلخ کنان به سمت تاب رفت. صف تاب هم انتها نداشت. و همین که کوین بهخاطرِ صف طولانی تاب در پارک میماند، نکتهی مثبتی بود.
پس تلما سعی کرد از فرصت استفاده کند.
اینور را نگاه کرد و سپس، آنور را. وقتی دید همهجا امن است و خبری از بلاتریکس نیست، به سمت مرگخوارانِ بوته و درخت دوید.
- من نتونستم کاریش کنم. شما برین کارو یه سره کنین.
- ولی ما که... زیادی وحشتناکیم! فرار میکنه!
- بدویین ببینم. انگار باهاتون شوخی دارم. سریع!

و یکی از بوتهها نیز از سرِ ناچاری، به پارک رفت.
- آبنبات میخوای؟
- چیشده یهو همه آبنبات فروش شدن؟
- حتما یه دلیلی پشتش هست دیگه. از دست این بوتهی بدبخت بیچاره یه آبنبات بگیر.
- حالا که تو میگی... باژه!
و اینگونه شد که بوته، با همان بوته بودنش، از تلما جلو زد. ( دلیلش هم به خود کوین مربوط است. ) و تازه، کمی ترفیع هم از رئیسش، بلاتریکس گرفت، و حالا، بوتهای بود که خالی نیست و هندوانه با خود حمل میکند. ناسلامتی یکی از بزرگترین رازهای جهان را کشف کرده بود! :
- من یهبار... توی جام ژیش کَلدم. به کسی نگیا!

- نه... نمیگم عمویی. نمیگم. خیالت راحت.
و اینگونه شد که خان سوم هم به اتمام رسید و بوته هم، اینور و آنور را نگاه کرد و با سربلندی به آغوش باز مرگخواران رفت.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

تلما لحظهای مکث کرد؛ نه از آن مکثهای معمولی، از آن مکثهایی که آدم میکند تا مطمئن شود اگر قرار است احمقانهترین جمله عمرش را بگوید، حداقل همه شاهدش باشند. برای همین کمی جلو آمد، دستهایش را پشت کمرش قلاب کرد و با لحنی که سعی میکرد اعتمادبهنفس از آن چکه کند گفت:
- سادهاس. بچهها همیشه یه چیزی دارن که ازش محافظت میکنن… یه راز کوچیک، یه گنج شخصی، یه چیز مهم که فکر میکنن اگر لو بره، دنیای کوچیک خودشون منفجر میشه.
چند مرگخوار به هم نگاه کردند. یکی از آنها که از قیافهاش پیدا بود مغزش هنوز در حال بوت شدن است، زیر لب غر زد:
- آره خب… اگه اینقدر ساده بود که الان ما اینجا جلسه اضطراری «چطور یک بچه را فریب بدهیم» برگزار نکرده بودیم.
تلما شانه بالا انداخت؛ از آن شانه بالا انداختنهایی که میگوید مشکل از شماست، نه از من.
- چون شماها دارید خیلی اشتباه نزدیک میشین. شماها زیادی ترسناکین.
چند مرگخوار همزمان به لباسهای سیاهشان، ماسکهای فلزیشان و چوبدستیهایی که بیشتر شبیه ابزار پایان دنیا بودند نگاه کردند.
یکیشان گفت:
- منظوری داری؟
کاساندرا آرام به مرگخوار نگاهی انداخت و گفت:
- تو وقتی لبخند میزنی، مردم وصیتنامه مینویسن.
تلما ادامه داد:
- بچهها جلو آدمهای خیلی ترسناک قفل میکنن. مغزشون میره تو حالت فرار کن یا جیغ بکش. ما باید کاری کنیم که فکر کنه با یه مشت آدم عادی طرفه… حتی شاید کمی خنگ.
یکی از مرگخوارها فوراً اعتراض کرد:
- چرا خنگ؟!
تلما خیلی خونسرد گفت:
- چون بچهها به آدمهای خیلی باهوش اعتماد نمیکنن. حس میکنن قراره سرشون کلاه بره.
چند نفر آهسته سر تکان دادند؛ انگار ناگهان این یک کشف فلسفی عظیم شده باشد.
در همین لحظه بلاتریکس که تا آن موقع مثل یک مجسمه خطرناک ایستاده بود، ابرویش را بالا انداخت و با تمسخری که میشد با ان امید محفلی هارو از بین برد گفت:
- یعنی میخوای من برم باهاش بازی کنم؟
سه مرگخوار بیاختیار «پِق» خندیدند.
بلاتریکس حتی سرش را برنگرداند. فقط خیلی آرام گفت:
- ای احمق های چوبدستی نشناس… پنج ثانیه وقت دارین وصیتنامه ذهنی بنویسین.
خندهها فوراً قطع شد. یکی حتی خندهاش را برعکس قورت داد و صدای عجیبی شبیه بوق قورباغه داد.
تلما با سرعتی که نشان میداد به جانش علاقه دارد گفت:
- نه نه! منظورم شما نبودین!
بلاتریکس نگاهش را به او دوخت.
تلما سریع ادامه داد:
- شما خیلی… خیلی… باشکوهین برای این کار.
کاساندرا زیر لب گفت:
- ترجمه: خیلی ترسناکین
.
تلما وانمود کرد گوشش موقتاً خاموش شده.
- شما فقط نظارت میکنین. از دور. خیلی دور. با فاصلهای که اگر بچه نگاه کرد، فکر کنه درختین. مثل کجول هات.
یکی از مرگخوارها گفت:
- من قیافهام اصلاً شبیه درخت نیست.
مرگخوار کناریاش گفت:
- اگر ماسکت را برعکس بزنی، شاید بتونی به عنوان یه کاکتوس ایفای نقش کنی.
بلاتریکس هنوز داشت تلما را نگاه میکرد؛ از آن نگاههایی که آدم حس میکند دارد اسکن میشود تا بفهمند چند درصد حماقت و چند درصد شجاعت در مغزش وجود دارد.
- تو خیلی مطمئنی.
تلما لبخند کوچکی زد.
- سعی میکنم باشم.
بلاتریکس آهسته دور او قدم زد؛ مثل گربهای که دارد تصمیم میگیرد با موش بازی کند یا مستقیم بخوردش.
- یا خیلی شجاعی… یا خیلی احمق.
یکی از مرگخوارها آهسته گفت:
- یا یه ترکیب از هر دو… مدل «شجاعِ احمق».
چوبدستی بلاتریکس کمی بالا آمد.
مرگخوار فوراً گفت:
- شوخی کردم! شوخی علمی بود!
بلاتریکس بالاخره ایستاد و گفت:
- خیلی خب.
چند مرگخوار ناخودآگاه صاف ایستادند؛ مثل دانشآموزانی که مدیر وارد کلاس شده.
- برو جلو.
تلما نفس کوتاهی کشید.
بلاتریکس ادامه داد:
- ولی یادت باشه… اگه این نقشهت جواب نده—
لبخند تلما کمی یخ زد.
- جواب میده.
بلاتریکس سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام اما آنقدر خطرناک که هوا هم دو درجه سردتر شد گفت:
- بهتره همینطور باشه.
بعد رو به بقیه مرگخوارها کرد.
- شماها هم پشت درختها قایم میشین.
یکی غر زد:
- چرا همیشه ما میشیم تیم «بوته و درخت»؟
یکی دیگر گفت:
- چون دفعه پیش که جلو رفتی، بچه فکر کرد پایان دنیا رسیده.
- اون بچه خیلی اغراق میکرد!
بلاتریکس آهسته گفت:
- اگر تا سه ثانیه دیگه پشت اون درختها نباشین… کاری میکنم آرزو کنین کاش واقعاً درخت بودین.
در عرض دو ثانیه، شش مرگخوار با سرعتی که حتی جاروهای پرنده هم به آن حسادت میکردند پشت درختها پخش شدند.
تلما با تعجب نگاهشان کرد.
یکی از آنها سرش را از پشت درخت بیرون آورد و گفت:
- تجربه کاری. ما به این میگیم «فرار تاکتیکی قبل از نفرین».
تلما نفس عمیقی کشید، لباسش را مرتب کرد و زیر لب گفت:
- خیلی خب… فقط یه بچهاس… یه بچه ساده…
از پشت درخت صدایی آمد:
- آخرین باری که یکی گفت «فقط یه بچهاس»، اون بچه بعداً معلوم شد یه هیولای آتشنفسه.
تلما دوباره به جلو نگاه کرد.
مرگخوار دیگری آهسته گفت:
- شرط میبندم پنج دقیقه دیگه یا ما راز رو داریم… یا بلاتریکس اعصاب نداره.
کاساندراگفت:
- با توجه به پیشگوییم، روی گزینه دوم سرمایهگذاری میکنم.
و در حالی که پشت درختها یک جمع مرگخوار نیمهمخفی، نیمهفضول، آماده تماشای یک فاجعه احتمالی بودند...
- سادهاس. بچهها همیشه یه چیزی دارن که ازش محافظت میکنن… یه راز کوچیک، یه گنج شخصی، یه چیز مهم که فکر میکنن اگر لو بره، دنیای کوچیک خودشون منفجر میشه.
چند مرگخوار به هم نگاه کردند. یکی از آنها که از قیافهاش پیدا بود مغزش هنوز در حال بوت شدن است، زیر لب غر زد:
- آره خب… اگه اینقدر ساده بود که الان ما اینجا جلسه اضطراری «چطور یک بچه را فریب بدهیم» برگزار نکرده بودیم.
تلما شانه بالا انداخت؛ از آن شانه بالا انداختنهایی که میگوید مشکل از شماست، نه از من.
- چون شماها دارید خیلی اشتباه نزدیک میشین. شماها زیادی ترسناکین.
چند مرگخوار همزمان به لباسهای سیاهشان، ماسکهای فلزیشان و چوبدستیهایی که بیشتر شبیه ابزار پایان دنیا بودند نگاه کردند.
یکیشان گفت:
- منظوری داری؟
کاساندرا آرام به مرگخوار نگاهی انداخت و گفت:
- تو وقتی لبخند میزنی، مردم وصیتنامه مینویسن.
تلما ادامه داد:
- بچهها جلو آدمهای خیلی ترسناک قفل میکنن. مغزشون میره تو حالت فرار کن یا جیغ بکش. ما باید کاری کنیم که فکر کنه با یه مشت آدم عادی طرفه… حتی شاید کمی خنگ.
یکی از مرگخوارها فوراً اعتراض کرد:
- چرا خنگ؟!
تلما خیلی خونسرد گفت:
- چون بچهها به آدمهای خیلی باهوش اعتماد نمیکنن. حس میکنن قراره سرشون کلاه بره.
چند نفر آهسته سر تکان دادند؛ انگار ناگهان این یک کشف فلسفی عظیم شده باشد.
در همین لحظه بلاتریکس که تا آن موقع مثل یک مجسمه خطرناک ایستاده بود، ابرویش را بالا انداخت و با تمسخری که میشد با ان امید محفلی هارو از بین برد گفت:
- یعنی میخوای من برم باهاش بازی کنم؟
سه مرگخوار بیاختیار «پِق» خندیدند.
بلاتریکس حتی سرش را برنگرداند. فقط خیلی آرام گفت:
- ای احمق های چوبدستی نشناس… پنج ثانیه وقت دارین وصیتنامه ذهنی بنویسین.
خندهها فوراً قطع شد. یکی حتی خندهاش را برعکس قورت داد و صدای عجیبی شبیه بوق قورباغه داد.
تلما با سرعتی که نشان میداد به جانش علاقه دارد گفت:
- نه نه! منظورم شما نبودین!
بلاتریکس نگاهش را به او دوخت.
تلما سریع ادامه داد:
- شما خیلی… خیلی… باشکوهین برای این کار.
کاساندرا زیر لب گفت:
- ترجمه: خیلی ترسناکین
.تلما وانمود کرد گوشش موقتاً خاموش شده.
- شما فقط نظارت میکنین. از دور. خیلی دور. با فاصلهای که اگر بچه نگاه کرد، فکر کنه درختین. مثل کجول هات.
یکی از مرگخوارها گفت:
- من قیافهام اصلاً شبیه درخت نیست.
مرگخوار کناریاش گفت:
- اگر ماسکت را برعکس بزنی، شاید بتونی به عنوان یه کاکتوس ایفای نقش کنی.
بلاتریکس هنوز داشت تلما را نگاه میکرد؛ از آن نگاههایی که آدم حس میکند دارد اسکن میشود تا بفهمند چند درصد حماقت و چند درصد شجاعت در مغزش وجود دارد.
- تو خیلی مطمئنی.
تلما لبخند کوچکی زد.
- سعی میکنم باشم.
بلاتریکس آهسته دور او قدم زد؛ مثل گربهای که دارد تصمیم میگیرد با موش بازی کند یا مستقیم بخوردش.
- یا خیلی شجاعی… یا خیلی احمق.
یکی از مرگخوارها آهسته گفت:
- یا یه ترکیب از هر دو… مدل «شجاعِ احمق».
چوبدستی بلاتریکس کمی بالا آمد.
مرگخوار فوراً گفت:
- شوخی کردم! شوخی علمی بود!
بلاتریکس بالاخره ایستاد و گفت:
- خیلی خب.
چند مرگخوار ناخودآگاه صاف ایستادند؛ مثل دانشآموزانی که مدیر وارد کلاس شده.
- برو جلو.
تلما نفس کوتاهی کشید.
بلاتریکس ادامه داد:
- ولی یادت باشه… اگه این نقشهت جواب نده—
لبخند تلما کمی یخ زد.
- جواب میده.
بلاتریکس سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام اما آنقدر خطرناک که هوا هم دو درجه سردتر شد گفت:
- بهتره همینطور باشه.
بعد رو به بقیه مرگخوارها کرد.
- شماها هم پشت درختها قایم میشین.
یکی غر زد:
- چرا همیشه ما میشیم تیم «بوته و درخت»؟
یکی دیگر گفت:
- چون دفعه پیش که جلو رفتی، بچه فکر کرد پایان دنیا رسیده.
- اون بچه خیلی اغراق میکرد!
بلاتریکس آهسته گفت:
- اگر تا سه ثانیه دیگه پشت اون درختها نباشین… کاری میکنم آرزو کنین کاش واقعاً درخت بودین.
در عرض دو ثانیه، شش مرگخوار با سرعتی که حتی جاروهای پرنده هم به آن حسادت میکردند پشت درختها پخش شدند.
تلما با تعجب نگاهشان کرد.
یکی از آنها سرش را از پشت درخت بیرون آورد و گفت:
- تجربه کاری. ما به این میگیم «فرار تاکتیکی قبل از نفرین».
تلما نفس عمیقی کشید، لباسش را مرتب کرد و زیر لب گفت:
- خیلی خب… فقط یه بچهاس… یه بچه ساده…
از پشت درخت صدایی آمد:
- آخرین باری که یکی گفت «فقط یه بچهاس»، اون بچه بعداً معلوم شد یه هیولای آتشنفسه.
تلما دوباره به جلو نگاه کرد.
مرگخوار دیگری آهسته گفت:
- شرط میبندم پنج دقیقه دیگه یا ما راز رو داریم… یا بلاتریکس اعصاب نداره.
کاساندراگفت:
- با توجه به پیشگوییم، روی گزینه دوم سرمایهگذاری میکنم.
و در حالی که پشت درختها یک جمع مرگخوار نیمهمخفی، نیمهفضول، آماده تماشای یک فاجعه احتمالی بودند...
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 15:22
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
492
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

- من یه ایده دارم بلا!
همه به تلما که جرئت کرده بود چند قدمی جلو بیاد و این رو بگه زل زدن. بلاتریکس چشماش رو ریز میکنه و با حالت شک داری از تلما میپرسه:
- چیه اون وقت؟
به نظر میرسید که تلما به اندازهای شجاع هست که بدون هیچ نگرانی و یا ترسی به راحتی ایده خودش رو به بلاتریکس بگه؛ شاید هم بیش از حد به خودش اطمینان داشت. به هر حال، تلما بدون توجه به نگاه های نگران بقیه، میگه:
- به نظرتون گول زدن کدوم محفلی از همه راحت تره؟
- کدوم؟
تلما می تونست از قیافهی بلاتریکس بفهمه که اگه تا چند ثانیه دیگه بهش جوابی نده، پایان خوبی در انتظارش نیست و حتی نمیخواست به اون پایان فکر بکنه. برای همین وقت رو تلف نمیکنه.
- معلومه دیگه! کوین!
نگاه های مرگخوار ها بین همدیگه میچرخه. اون ها از اینکه چرا این فکر به ذهن خودشون نرسیده بود، متعجب بودن. مگه کدوم محفلی می تونست ساده تر از کوین باشه؟ به هرحال اون فقط یه بچهی کوچیک بود. بلاتریکس هم مثل بقیه از این فکر خوشش اومده بود؛ اما این دلیل نمیشد که بخواد تلما رو تحسین کنه.
- خب که چی مثلا؟ اگه گوش کرده باشی باید بدونی که درخت گفته بود باید راز محفلیه رو بفهمیم! مگه بچه راز داره؟
تلما لبخندی میزنه.
- معلومه که داره! فقط بچگونهاست دیگه.
بلاتریکس چشم غره ای به تلما میزنه. با وجود اینکه نمیخواست قبول کنه، ولی ایدهی تلما تنها راه فعلی ممکن برای رد کردن خوان سوم بود. به علاوه، میوهی اون درخت اهمیت زیادی برای لرد سیاه داشت و بلاتریکس نمیخواست شوهرش رو ناراحت کنه.
- خیلی خب! قبوله. حالا بگو ببینم چطور میخوای راز کوین رو بفهمی؟
همه به تلما که جرئت کرده بود چند قدمی جلو بیاد و این رو بگه زل زدن. بلاتریکس چشماش رو ریز میکنه و با حالت شک داری از تلما میپرسه:
- چیه اون وقت؟
به نظر میرسید که تلما به اندازهای شجاع هست که بدون هیچ نگرانی و یا ترسی به راحتی ایده خودش رو به بلاتریکس بگه؛ شاید هم بیش از حد به خودش اطمینان داشت. به هر حال، تلما بدون توجه به نگاه های نگران بقیه، میگه:
- به نظرتون گول زدن کدوم محفلی از همه راحت تره؟
- کدوم؟
تلما می تونست از قیافهی بلاتریکس بفهمه که اگه تا چند ثانیه دیگه بهش جوابی نده، پایان خوبی در انتظارش نیست و حتی نمیخواست به اون پایان فکر بکنه. برای همین وقت رو تلف نمیکنه.
- معلومه دیگه! کوین!
نگاه های مرگخوار ها بین همدیگه میچرخه. اون ها از اینکه چرا این فکر به ذهن خودشون نرسیده بود، متعجب بودن. مگه کدوم محفلی می تونست ساده تر از کوین باشه؟ به هرحال اون فقط یه بچهی کوچیک بود. بلاتریکس هم مثل بقیه از این فکر خوشش اومده بود؛ اما این دلیل نمیشد که بخواد تلما رو تحسین کنه.
- خب که چی مثلا؟ اگه گوش کرده باشی باید بدونی که درخت گفته بود باید راز محفلیه رو بفهمیم! مگه بچه راز داره؟
تلما لبخندی میزنه.
- معلومه که داره! فقط بچگونهاست دیگه.
بلاتریکس چشم غره ای به تلما میزنه. با وجود اینکه نمیخواست قبول کنه، ولی ایدهی تلما تنها راه فعلی ممکن برای رد کردن خوان سوم بود. به علاوه، میوهی اون درخت اهمیت زیادی برای لرد سیاه داشت و بلاتریکس نمیخواست شوهرش رو ناراحت کنه.
- خیلی خب! قبوله. حالا بگو ببینم چطور میخوای راز کوین رو بفهمی؟
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 15:39
از: رنجت خستهام
پستها:
273
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

سکوتی سرشار از ناگفتهها بر مرگخواران سایه افکند. این سکوت هرازگاهی با صدای خر و پف سدریک ترک برمیداشت؛ اما نمیشکست.
بالاخره بلاتریکس حوصلهاش سر رفت و چنان دادی زد که تمام مرگخواران از جا پریدند، موهایشان سیخ شد و چشمانشان گشوده گشت. شبیه کسانی شده بودند که برق ماگلی در تار و پود جسمشان نفوذ کرده.
- مگر نشنیدید ارباب میگن برین با یه محفلی دوست شین؟ بزنم تک تکتون رو تبدیل به درخت کنم تا حالتون جا بیاد؟
مرگخوار بینام و نشانی به خودش جرئت داد بپرسد:
- بلا، با کدوم...
پیش از آن که مرگخوار بگوید با کدام چه، چه کار، بلاتریکس او را از پنجره به بیرون انداخت. دلفی زمزمه کرد:
- چرا خواستگارمو انداختی بیرون، مامان؟
بلاتریکس ابتدا به دخترش پسگردنی زد و سپس رو به مرگخواران کرد.
- خب، حالا بشینین ببینیم با کدوم محفلی دوست شیم که بهمون اعتماد کنه.
دوباره همان سکوت در میان مرگخواران حاکم شد. جواب دادن به این سوال به همان اندازه راحت بود که پیدا کردن طلا میان انبار سکهی لپرکان.
این بار، بلاتریکس به خودش زحمت نداد جیغ بزند. فقط کروشیویی نثار مرگخوار کنار دستیاش کرد.
اسنیپ اولین کسی بود که صحبت کرد.
- لیلی؟
بلاتریکس نگاهی خنجرگون نثار اسنیپ نمود.
- نهخیر، میخوای با اون دوست شیم که تو کلا وفاداری به ارباب رو یادت بره؟
و بعد تک تک مرگخواران را از نظر گذراند.
- کسی ایدهی دیگهای نداره؟
بالاخره بلاتریکس حوصلهاش سر رفت و چنان دادی زد که تمام مرگخواران از جا پریدند، موهایشان سیخ شد و چشمانشان گشوده گشت. شبیه کسانی شده بودند که برق ماگلی در تار و پود جسمشان نفوذ کرده.
- مگر نشنیدید ارباب میگن برین با یه محفلی دوست شین؟ بزنم تک تکتون رو تبدیل به درخت کنم تا حالتون جا بیاد؟
مرگخوار بینام و نشانی به خودش جرئت داد بپرسد:
- بلا، با کدوم...
پیش از آن که مرگخوار بگوید با کدام چه، چه کار، بلاتریکس او را از پنجره به بیرون انداخت. دلفی زمزمه کرد:
- چرا خواستگارمو انداختی بیرون، مامان؟
بلاتریکس ابتدا به دخترش پسگردنی زد و سپس رو به مرگخواران کرد.
- خب، حالا بشینین ببینیم با کدوم محفلی دوست شیم که بهمون اعتماد کنه.
دوباره همان سکوت در میان مرگخواران حاکم شد. جواب دادن به این سوال به همان اندازه راحت بود که پیدا کردن طلا میان انبار سکهی لپرکان.
این بار، بلاتریکس به خودش زحمت نداد جیغ بزند. فقط کروشیویی نثار مرگخوار کنار دستیاش کرد.
اسنیپ اولین کسی بود که صحبت کرد.
- لیلی؟
بلاتریکس نگاهی خنجرگون نثار اسنیپ نمود.
- نهخیر، میخوای با اون دوست شیم که تو کلا وفاداری به ارباب رو یادت بره؟
و بعد تک تک مرگخواران را از نظر گذراند.
- کسی ایدهی دیگهای نداره؟
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: جمعه 30 مرداد 1405 22:02
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
147
شغل
دست راست لرد ولدمورت

صبح روز بعد، تام پس از آماده شدن، نگاهی به شیشه مربای کنارش انداخت تا هر چه سریعتر به محضر برود. اما با دیدن حشرات تویش که در بیاکسیژنی مرده بودند قلبش ریخت و مشغول سرزنش خودش شد که چرا در ظرف را سوراخ نکرده بود. بعد احساس گرسنگی کرد و یاد مروپ افتاد که اگر اینجا بود با همین سوسک و زنبور آبگوشت چرب و چیلیای میکرد و بیشتر خودش را سرزنش کرد که با خوان دوم درخت آرزوها موافقت کرده و خیلی هم خوشحال شده بود. در همین اوضاع و احوال بود که در اتاقش را زدند و برگهی "طلاق غیابی" را از زیرش رد کردند. تام ار آن روز به بعد دیگر مروپ را ندید، چرا که او و سیسیلیا با هم فرار کردند، به سرزمینهای دوری که درآن ازدواجشان قانونی بود رفتند و به خوبی و خوشی تا سالهای سال زندگی کردند.
ارتش سیاهی آرزوهای زیادی داشتند که دوست داشتند برآورده شود، پس بدون لحظهای فوت وقت به سراغ درخت رفتند تا خوان سوم را هم پشت سر بگذراند.
- ای درخت دانا، بگو به ما، چیه خوان سوم شما؟
درخت شاخهای بالا انداخت و پشت برگهایش را نازک کرد.
- فکر نمیکردم انقدر زود از پس خوان دوم بربیاین! مثل اینکه شما رو دست کم گرفته بودم.
دلفی با غصه به خواستگارهایش فکر کرد. اگر درخت مجبورش میکرد از آنها جدا شود چه؟
- برای خوان سوم، شما باید بتونید با یک نفر از جبههی مقابل انقدر صمیمی بشید، که اون یکی از خصوصیترین رازهای زندگیش رو بهتون بگه.
- ولی آخه با کدوم محفلی؟
- این دیگه به خودتون ربط داره. من فقط میخوام اون راز رو بدونم.
لرد ولدمورت آرزوهای یک ساعتی زیادی داشت و میخواست هر طور شده حداقل به یکیشان برسد. برای همین حاضر بود هر کاری که لازم است برای رسیدن به این هدف انجام بدهد.
- از اونجایی که شانس یک نفر کمه، همتون باید برید دنبال یه محفلی و باهاش دوست بشید تا احتمال رسیدن ما به اون میوه بالا بره. از همین الان شروع کنید!
ارتش سیاهی آرزوهای زیادی داشتند که دوست داشتند برآورده شود، پس بدون لحظهای فوت وقت به سراغ درخت رفتند تا خوان سوم را هم پشت سر بگذراند.
- ای درخت دانا، بگو به ما، چیه خوان سوم شما؟
درخت شاخهای بالا انداخت و پشت برگهایش را نازک کرد.
- فکر نمیکردم انقدر زود از پس خوان دوم بربیاین! مثل اینکه شما رو دست کم گرفته بودم.
دلفی با غصه به خواستگارهایش فکر کرد. اگر درخت مجبورش میکرد از آنها جدا شود چه؟
- برای خوان سوم، شما باید بتونید با یک نفر از جبههی مقابل انقدر صمیمی بشید، که اون یکی از خصوصیترین رازهای زندگیش رو بهتون بگه.

- ولی آخه با کدوم محفلی؟
- این دیگه به خودتون ربط داره. من فقط میخوام اون راز رو بدونم.
لرد ولدمورت آرزوهای یک ساعتی زیادی داشت و میخواست هر طور شده حداقل به یکیشان برسد. برای همین حاضر بود هر کاری که لازم است برای رسیدن به این هدف انجام بدهد.
- از اونجایی که شانس یک نفر کمه، همتون باید برید دنبال یه محفلی و باهاش دوست بشید تا احتمال رسیدن ما به اون میوه بالا بره. از همین الان شروع کنید!
افرادی که لایک کردند
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: امروز ساعت 19:21
از: مسلسلستان!
پستها:
638

تام نشست و فکر کرد و فهمید که چقدر بدبخت شده و یک مقداری بیچاره هم شده و از شما چه پنهان، مرلینزده و خیرندیده هم شده. دست کرد توی جیبش و تقویمش را درآورد و دید رویش نوشته: «روز دادگاه طلاق تام و مروپ: فردا.» برق از کلهاش پرید. رفت توی لامپ بالای سرش. لامپه روشن شد. تعدادی شبپره آمدند و همینطور که دورش میچرخیدند، همراه تام نشستند و به بدبختیاش فکر کردند. یکیشان گفت:
- خانوادهٔ قاضی رو گروگان بگیر.
- چرا زنبوری؟
- خودت چرا عنکبوتی؟
- عنکبوت نیستم، سوسکم.
- چرا سوسکی خب؟
- خیلی کارت زشته که کمبودهای دیگران رو به رخشون میکشی. حالا یکی شاید پول نداشته شبپره باشه، سوسکه. دلیل میشه تبعیض کنی در حقش؟ واقعا ناراحت شدم.
- عه. ببخشید.
- واقعا؟
- آره. واقعا ببخشید.
- باشه. بخشیدمت.
- مرررررسی عزیزم.
- خواهش میکنم قشنگم.
و شبپرهای که سوسک بود و شبپرهای که زنبور بود با هم آشتی کردند و همدیگر را در بغل کشیدند و کلی بوس کردند و خوشحال بودند و با هم ازدواج کردند. تام که این را دید، فکری بزرگ به کلهاش زد.
- هوی، شما حشرات. چقدر پول میگیرین جعل هویت کنین؟
- زیاد.

- مشکلی نیست. پولدارم.
پس تام دست شبپرهسوسک و شبپرهزنبور را گرفت تا فردا ببرد دادگاه و به قاضی بگوید یکیشان تام است و آن یکی مروپ است و آمدهاند طلاق بگیرند. تام تصمیم گرفت هیچ چیز قرار نیست نقشهٔ بینقصش را منقوص کند.
- خانوادهٔ قاضی رو گروگان بگیر.

- چرا زنبوری؟

- خودت چرا عنکبوتی؟

- عنکبوت نیستم، سوسکم.

- چرا سوسکی خب؟

- خیلی کارت زشته که کمبودهای دیگران رو به رخشون میکشی. حالا یکی شاید پول نداشته شبپره باشه، سوسکه. دلیل میشه تبعیض کنی در حقش؟ واقعا ناراحت شدم.

- عه. ببخشید.

- واقعا؟

- آره. واقعا ببخشید.

- باشه. بخشیدمت.

- مرررررسی عزیزم.

- خواهش میکنم قشنگم.

و شبپرهای که سوسک بود و شبپرهای که زنبور بود با هم آشتی کردند و همدیگر را در بغل کشیدند و کلی بوس کردند و خوشحال بودند و با هم ازدواج کردند. تام که این را دید، فکری بزرگ به کلهاش زد.
- هوی، شما حشرات. چقدر پول میگیرین جعل هویت کنین؟
- زیاد.

- مشکلی نیست. پولدارم.
پس تام دست شبپرهسوسک و شبپرهزنبور را گرفت تا فردا ببرد دادگاه و به قاضی بگوید یکیشان تام است و آن یکی مروپ است و آمدهاند طلاق بگیرند. تام تصمیم گرفت هیچ چیز قرار نیست نقشهٔ بینقصش را منقوص کند.
افرادی که لایک کردند
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 20:02
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
202
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

خلاصه:
درخت عجیبی در گلخانهی ریدل به وجود اومده که ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. بنابراین برای در اختیار گذاشتن میوهاش، برای مرگخوارها هفت خوان طراحی می کنه!
خوان اول اینه که برای لرد زن بگیرن، که با ازدواج لرد با بلاتریکس پشت سر گذاشته میشه. حالا در خان دوم ازشون خواسته شده طلاق مروپ رو از تام بگیرن.
گل از گل تام شکفت! در کسری از ثانیه، در رویاهایش از در محضر که خارج شد، شمارههای مروپ را پاک کرد و از همه جا بلاکش کرد. سپس سراغ سیسیلیا رفت و به او گفت: «بالاخره اومدم بگیرمت! رسمی!» و او را گرفت!
- خبه خبه! نیش بازشو ببین! انگاری شوهر مامان همچین خیلی هم از خان دوم بدش نیومده؟
- کی؟ من؟ نیش؟ شیب؟ بام؟ نه عزیزم ... چه خوشحالیای ... واقعا این تصمیم تلخیه که ما در کمال بیمیلی مجبوریم بهش تن بدیم.
مجبـــــــوریم عزیزم. میفهمی؟ مجبور! 
- بیمیلی؟ اتفاقا مامان همچینم بدش نیومد.
اول شوهر مامان مهریهی مامان رو جیرینگی پرداخت کنه، بعدم همهی اموالش از جمله قصر ریدلها رو از وسط به صورت خیلی دقیق با چاقو نصف کنه و بده به مامان، بعدش با یک جشن طلاق هفت شب و هفت روزه کار رو تموم کنیم.
بالاخره مامان که نباید جلوی عروسش کم بیاره ... جشن طلاق بلا و رودولف رو یادته دیگه؟ 
تام تازه متوجه شد که چندان هم به طلاق متمایل نیست ... زندگی با مروپ برایش از همیشه شیرینتر مینمود!
- عزیزم حالا که فکر میکنم ... اونقدر هم مجبور نیستیم که! یه درخته دیگه! آدم به خاطر حرف یه درخت که زندگیشو از هم نمیپاشونه ... اصلا باهاش مذاکره میکنیم یک خان دیگه بذاره. طلاقنامهی فیک نشونش میدیم. سوری جدا میشیم و بعد برمیگردیم سر زندگیمون. ما اصلا به طلاق فکر هم نمیکنیم ... مگه نه عزیزم؟
- چقدر حرف میزنی تام ... سر مامان رفت! تو جلسهی دادگاه میبینمت.
درخت عجیبی در گلخانهی ریدل به وجود اومده که ادعا می کنه هر کسی که از میوه هاش بخوره به مدت یک ساعت به یکی از آرزوهاش می رسه. بنابراین برای در اختیار گذاشتن میوهاش، برای مرگخوارها هفت خوان طراحی می کنه!
خوان اول اینه که برای لرد زن بگیرن، که با ازدواج لرد با بلاتریکس پشت سر گذاشته میشه. حالا در خان دوم ازشون خواسته شده طلاق مروپ رو از تام بگیرن.
***
گل از گل تام شکفت! در کسری از ثانیه، در رویاهایش از در محضر که خارج شد، شمارههای مروپ را پاک کرد و از همه جا بلاکش کرد. سپس سراغ سیسیلیا رفت و به او گفت: «بالاخره اومدم بگیرمت! رسمی!» و او را گرفت!
- خبه خبه! نیش بازشو ببین! انگاری شوهر مامان همچین خیلی هم از خان دوم بدش نیومده؟

- کی؟ من؟ نیش؟ شیب؟ بام؟ نه عزیزم ... چه خوشحالیای ... واقعا این تصمیم تلخیه که ما در کمال بیمیلی مجبوریم بهش تن بدیم.
مجبـــــــوریم عزیزم. میفهمی؟ مجبور! 
- بیمیلی؟ اتفاقا مامان همچینم بدش نیومد.
اول شوهر مامان مهریهی مامان رو جیرینگی پرداخت کنه، بعدم همهی اموالش از جمله قصر ریدلها رو از وسط به صورت خیلی دقیق با چاقو نصف کنه و بده به مامان، بعدش با یک جشن طلاق هفت شب و هفت روزه کار رو تموم کنیم.
بالاخره مامان که نباید جلوی عروسش کم بیاره ... جشن طلاق بلا و رودولف رو یادته دیگه؟ 
تام تازه متوجه شد که چندان هم به طلاق متمایل نیست ... زندگی با مروپ برایش از همیشه شیرینتر مینمود!
- عزیزم حالا که فکر میکنم ... اونقدر هم مجبور نیستیم که! یه درخته دیگه! آدم به خاطر حرف یه درخت که زندگیشو از هم نمیپاشونه ... اصلا باهاش مذاکره میکنیم یک خان دیگه بذاره. طلاقنامهی فیک نشونش میدیم. سوری جدا میشیم و بعد برمیگردیم سر زندگیمون. ما اصلا به طلاق فکر هم نمیکنیم ... مگه نه عزیزم؟

- چقدر حرف میزنی تام ... سر مامان رفت! تو جلسهی دادگاه میبینمت.
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج