قسمت اول: پلات یا پی رنگتعریف رسمی: پیرنگ عبارت است از ساختار منظم و هدفمند انتخاب و چیدمان رویدادها در یک روایت، به گونهای که یک زنجیره علت و معلولی ایجاد شود و در خدمت پاسخ به سوال دراماتیک مرکزی باشد.
میدونم حتی از رو خوندش هم مزخرفه ولی قرار نیست اینو حفظ باشین.
فقط کافیه فرق داستان و پیرنگ یا پلات رو بدونین.
داستان میگه پادشاه کشته شد و ملکه مرد.
پلات میگه پادشاه توسط کشاورزان گرسنه کشته شد و ملکه از غضه ی همسرش خودکشی کرد.
تو داستان فقط حوادث رو داریم. تو پلات زمینه و علت و پیامد ها رو هم داریم.
در کل ما پونزده تا بیست مدل تکنیک روایی مختلف و حتی بیشتر داریم که من الان فقط یکی رو میگم.
در صورت استقبال به بقیه هم پرداخته خواهد شد.
عموما افراد بعد از مطالعه ی مناسب خودشون ناخوداگاه از این تکنیکا استفاده میکنن ولی آگاهانه و با مطالعه پیش بردنش سرعت یادگیری و کیفیت کار رو خیلی بالا میبره. مطالعه در این مورد شامل فیلم و انیمه و بازی هم میشه. حتی آهنگای علی سورنا! پیشنهاد میکنم شهر یخ، تئاتر سایه ها، ناخودا جلال، پلیکان، رقص و... رو گوش بدین.
من وقتی راهنمایی بودم قبل امتحان انشا آلبوم گوزن و کویرش رو گوش میدادم تا ذوغ هنریم شکوفا بشه
آلبوم آخرش به شدت سیاسی و اجتماعی و فلسفیه. از ایناست که اول گوش میدی میگی این چه چرتی بود. بعد هر ماه قفل یکی از آهنگا برات باز میشه و میگی برگاااام چی گفت.
مورس و شب سرد کلان شهر و خانه ی سرخ از خوباشه.
از بحث پرت نشیم! به چیزایی که قراره بگم هم مثل قرآن ناطق نگاه نکنین. هر آدم میتونه هر کدوم از اون پونزده بیست تا تکنیکو باهم ترکیب کنه و اثر خودشو بسازه. تا وقتی خوب اجرا بشه بقیش مهم نیست.
تکنیک کلاسیک: ساختار سه پرده ایتو انشا نویسی شبیهش رو داریم. مقدمه و بدنه و نتیجه.
اینجا یه مقدار پیچیده تر و متفاوته.
معمولا نسبت رخداد ها اینجوریه:
پرده ی اول 25 درصد. پرده ی دوم 50 درصد. پرده ی سوم 25 درصد.
نسبت تعداد صفحاتی که به هر قسمت اختصاص میدین با این موضوع فرق داره.
تو پرده ی دوم اتفاقات بیشتری با سرعت بالا تر میوفتن.
در ادامه کارکرد هر کدوم از پرده ها رو توضیح میدم.
پرده ی اول:صحنه ی آغازین، نمایش دنیا، ارائه نشانه های انتخاب هدف و محرک، رخداد برگشت ناپذیر اول که محرکه و همه چیزو عوض میکنه و مسیر داستان رو تا یه جایی مشخص میکنه، بحث و تردید برای تصمیمگیری، و در آخر تصمیم گیری نهایی شخصیت برای ورود به دنیای جدید مال این پرده هستن.
پرده ی دوم:آغاز ماجراجویی، داستان های فرعی و عاشقانه و این چیزا، یه سری عشق و حال ها و لحظات خوب میانی، بزرگ ترین تغییر که نقطه ی عطف میانیه، تعقیب و گریز، شکست کامل و فرو رفتن در تاریکی، و در نهایت بینش تازه و راه حل جدید مال این قسمته.
پرده ی سوم: اماده سازی نهایی، رویارویی نهایی، پاسخ به سوال دراماتیک مرکزی (یکی از جذاب ترین قسمتا همین تم و سوال مرکزیه که اگه بعدا توضیح میدم) ، و تغییر نهایی و متضاد با تصویر آغازین.
حالا میریم روی مثالبازی the last of us 1
پرده ی اول:نمایش دنیای معمولی: تو اول بازی جوئل به عنوان شخصیت اول مرد، داره مث آدم با دخترش سارا توی دنیای قبل از آلوده شدن به عفونت و زامبی بازی و این حرفا زندگیشو میکنه. جوئل یه مرد میان ساله و دخترش هم در حد ده تا سیزده سال درنظر بگیرین
رخداد محرک(نقطه ی بی بازگشت اولیه): شیوع عفونت و زامبی بازی؛ مرگ دختر جوئل یعنی سارا...
ورود به پرده ی دوم: جوئل قبول میکنه دختری به اسم الی رو به خارج از منطقه ی قرنطینه ببره.
شکل گیری داستان فرعی(رابطه ی پدر دختری) : جوئل و الی تا حدی مثل پدر و دختر هم میشن.
نقطه ی عطف میانی: جوئل زخمی میشه و الی مجبوره ازش مراقبت کنه. اینجا نقش قربانی و ناجی عوض میشه. ینی دختر از پدرش مراقبت میکنه.
همه چیز دوباره ازدست میره: یه گروهی دختره رو میگیرن و میخوان قربانیش کنن چون فهمیدن اون به عفونت مقاومه. میخوان با کالبد شکافی و این کارای پزشکی که من سر درنمیارم دنیا رو نجات بدن.
نقطه ی ورود به پرده ی سوم (بینش تازه): جوئل میفهمه عمل کردن الی باعث مرگش میشه. کل اون گروه رو میکشه.
اوج داستان: جوئل بین نجات دنیا و الی، نجات الی رو انتخاب میکنه. کاری که سری قبل نتونست برای دخترش انجام بده. یه جورایی نمیخواد افسوس گذشته دوباره اتفاق بیوفته.
پایان: جوئل راجب اتفاقات دروغ میگه و الی هم مثلا قبول میکنه. درواقع اعتماد الی به جوئل ترک میخوره و این پایان باز مارو به قسمت دوم متصل میکنه.
توجه داشته باشین ما یه چیزی داریم به عنوان سوال دراماتیک اصلی. کمی با تم متفاوته.
تمام پرده ها در خدمت پاسخ به این سوال هستن. سوال دراماتیک اصلی و تم چهارچوب و مسیر داستان رو از اول تا آخر تایین میکنن و نباید ازش دور شد.
سوال اصلی در مورد مثال بالا اینجوریه: آیا جوئل میتونه برخلاف دخترش الی رو نجات بده؟ جواب در اوج داستان مثبت داده میشه ولی به قیمت آخرین امید بشریت.
تم، لایه ی زیرین و فلسفی سوال اصلیه.
در مثال بالا میشه: آیا فدا کردن بی شمار انسان برای نجات دادن یک کار درستیه؟
این سوال جدید بود چون همه تا الان به برعکسش توجه کرده بودن.
تم چیزیه که بعد از تموم شدن داستان شما رو مجبور میکنه بازم برگردین و بهش فکر کنین.
نکته دیگه؛
هرچی داستان های فرعی تو دوتا پرده ی اول بهتر و عمیق تر اجرا بشه تاثیرش رو توی داستان به وضوح میبینیم.
تو مثالی که زدم اگه رابطه ی پدر دختری الی و جوئل که باهاش رو زخمای عمیق قدیمی شون مرحم گذاشتن رو برداری پایان عملا بی معنی میشه.
تو تراژدی ها این کاربرد پودر داستان یا داستان فرعی خیلی تاثیر داره.
مثلا تو بازی اسسینز کرید 2 به ما (اتزیو آدیتوره) برای وقت گذروندن با خانواده ی آدیتوره وقت داده میشه:
مادرت تو رو با لئوناردو داوینچی آشنا میکنه.
خواهرت ازت میخواد پدر دوست پسر خائنش رو دربیاری. تو هم این کارو میکنی.
برادر کوچیکت به مطالعه روی پرنده ها علاقمند شده. تو میری واسش پر جمع میکنی.
با برادر بزرگ ترت وارد یه دعوای گروهی میشین و همرو شتک و پتک میکنین. بعدش از یه ساختمون بالا میرین و در حال تماشای غروب خورشید بهم قول میدین که هیچ وقت این رابطه ی برادری عوض نمیشه.
قراره واسه پدرت نامه ببری ولی میدی به یکی از دوستاش تا برسونه به پدرت.
فرداش زارت پسرای خانواده (غیر تو) رو میگیرن و اعدام میکنن. تو اون نامه رو به کسی داده بودی که مامور اجرای اعدام بوده. توی نامه گفته شده که توطئه ای بر علیه خانواده ی آدیتوره قراره اتفاق بیوفته.
مادرتم دیگه حرف نمیزنه.
این میشه یه یه داستان فرعی که که محرک و اتفاق برگشت ناپذیر اول رو توجیه میکنه.
دونستن این چیزا خیلی خوب و کمک کنندست.
در نهایت این شما هستین که با تجربه و مهارت تون از اینا استفاده میکنین.
همیدوارم علاقمند شده باشید.
تا قسمت بعدی خدا یار و نگهدار شماااااا