جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: آدلاید مورتون 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کتابخانه هاگوارتز:
برای چند صدمین بار متن رو از حفظ گفتم اما بازم هم کلافه بودم.
_میدونم الان اینجا انقدر خوب میگم اما سر کلاس تپق میزنم.

همه توی زندگی ترس هایی دارند که ما به اون در دنیای جادویی میگیم بوگارت ، یکی از بوگارت هایی که من در زندگی از وجودش آزار زیادی دیده بودم ؛
ترس از سخنرانی بود که ماگل ها به او می‌گفتند گلوسوفبیا.

چند روز پیش در کلاس گیاه‌شناسی پروفسور اسپراوت ازم درخواست کرد که برای جلسه ی بعد یک کنفرانس درباره گیاه ونوموس تنتاکولا آماده کنم و جلسه بعد که میشه همین امروز ارائه بدم.

حدود پنج دقیقه تا شروع کلاس مونده بود و من در کتابخانه مشغول غرغر کردن بودم که آماندا اومد و من را کشان ‌کشان با خود برد.

سرکلاس استرسی باور نکردنی به جانم افتاده بود که مطمئنا اگر با لرد ولدمورت هم رو به رو میشدم به سراغم نمی آمد ولی این وسط هوس کرده بود خود را نشان دهد.

بعد از اینکه پروفسور وارد کلاس شد رو به کلاس کرد و گفت:
_ امروز خانم پادما پاتیل قراره ما رو بیشتر با گیاه ونوموس تنتاکولا آشنا کنن. خانم پاتیل بفرمایید.
_ممنون پروفسور

رفتم و در وسط کلاس ایستادم ، نفسی عمیق کشیدم و چشم هایم را بستم؛برای لحظه ای همه ی صدا ها در ذهنم ناپدید شد و فقط سکوت بود ،سکوتی که به من می‌گفت خودم را باور داشته باشم .

چشمانم را باز کردم.
انگار که معجزه ای رخ داده بود دیگر ترسی نداشتم. با سرعت شروع به گفتن کردم:

_ گیاه ونوموس تنتاکولا، گیاه سبز تیره با شاخه های ضخیم،متحرک و شبیه به شاخک های اختاپوس. در نوک برخی از شاخه های این گیاه گل یا تیغ های قرمز دیده می‌شه و مایع تیره رنگی هم از آن نشست می‌کنه. این گیاه رسما یک قاتل حرفه ای هست و با ریشه ها و شاخه هایی که به دور شخص مورد نظر می پیچه و زهر سیاه رنگی که از دورن اون میچکه کابوس هر گیاه‌شناس جادوگره.

از اون سر کلاس نیوت اسکمندر داد میزنه:
_ میتونید فقط بهش نزدیک بشید اگه نمیخواید زنده بمونید!
کل کلاس شروع به خندیدن میکنن.

با قیافه ای جدی رو به نیوت میکنم :
_ ممنون بخاطر توصیتون آقای اسکمندر

و همین باعث میشه کل کلاس ساکت بشن و من ادامه بدم:
_ این گیاه بسیار خطرناک و تهاجمیه، وقتی احساس کنه چیزی یا کسی نزدیکشه سریع حمله میکنه،برخی از نمونه های این گیاه از خودشون صدا درمیارن یا حتی دندون دارن،سم اون بسیار سوزانده و فلج کننده هست.
از این گیاه اغلب در ساخت معجون های نادر دفاعی یا مرگبار استفاده میشه و همچنین در طلسم های جادویی خاص و آزمایش های مقاومتی استفاده میشه.

_آفرین خانم پاتیل میتونید بشینید.

با سرعت رفتم و نشستم، هم گروهی هایم به من می‌گفتند که کارت فوق‌العاده بود.

از آن روز خیلی ترس و وحشتم نسبت به قبل از سخنرانی کردن کم شد ولی باز هم در انتهای وجودم سایه انداخته بود و منتظر یک فرصت بود تا خود را نشان دهد ؛ اما من هرگز نخواهم گذاشت.


پایان
°Sapere Aude°
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
علاقه‌ی بیمارگونه به پنیر صبحانه

امروز حین خوردن ناهار، یکی از هم اتاقی‌هام کنارم اومد و گفت: «چیزی که دیروز می‌کشیدی بوی خوبی میداد...»
نزدیک بود غذا توی گلوم گیر کنه. اون داشت درمورد چیزی مثل سیگار حرف میزد.

«البته ما آدمای عقب‌مونده‌ای نیستیم و نگران این نباش که گزارشتو بدیم. صرفا دوست داشتم بدونم نوشیدنی‌ای که اغلب دستت هست هم همینقدر خوبه؟» وقتی این حرفا تموم شد فهمیدم که اونا فکر میکنن یه پولدار سرخود هستم که می‌تونه سیگارهای کمیاب و نوشیدنی‌های خودشو به خوابگاه بیاره.

در جواب گفتم: «سیگارهام تموم شده ولی می‌تونم یه شیشه از نوشیدنیم به شما هم بدم.»
داشتم مثل سگ دروغ میگفتم؛ اصلا سیگار نداشتم و صرفا گیاهی رو میسوزوندم تا بتونم از خاکسترش برای نقاشی استفاده کنم و نوشیدنی‌هام هم صرفا شربت گل گاو زبون کاملا غیر الکلی هستن.

اما الیت‌های موبلوند اسلیترین ازم خوششون اومد و حالا وقتی مشغول غیبت درمورد مردم هاگوارتز میشن، منو هم به‌نحوی وارد جمع میکنن. برای بیشتر شدن صمیمیت، دونه دونه ابزارهای ماگلی و داروهای عجیب و حتی وسایل آرایشیم رو نشونشون دادم. پیش زمینه‌ی بچه پولدار بودنم، باعث میشد به بی‌معنی‌ترین اشیا هم نگاه‌های عجیبی بندازن.

دوست ندارم به همچین قضاوتی برسم اما فکر میکنم این سطح ادراک، نتیجه‌ی غرق شدن در نوعی ثروت موروثی نه‌چندان مشروعه. سلسله اتفاقات شوکه کننده به همینجا ختم نشد و امشب داستان یکی از بلوندها رو شنیدم که ظاهرا به‌تازگی دوباره با معشوقش آشتی کرده. این حرفا باعث شد بفهمم من هم در سنی هستم که می‌تونه برای خودش معشوق انتخاب کنه. یادآوری این موضوع هنوز هم باعث میشه توی معده‌ام قاه قاه بخندم.

ظاهرا معشوق هم‌اتاقیم، علاقه‌ی بیمارگونه‌ای به پنیر صبحانه داشته و تقریبا هیچ غذای درست و حسابی دیگه‌ای نمیخورده. هم اتاقی ما هم از این رفتار بدش میاد و خوشش نمیاد با همچین آدمی دیده بشه و باهاش قطع رابطه می‌کنه.

ظاهرا پسره سعی میکنه رازش رو افشا نکنه و توضیح درمورد این علاقه‌ی فریکی و بیمارگونه، موکول میشه به دیروز که دوباره همدیگه رو ملاقات کردن و خانوم موبلوند، نتونسته درمقابل عشق و علاقه‌اش به مرد پنیردوست مقاومت کنه.

پسره این بار دیگه مقاومت نمیکنه و زخمی پنهان و منزجرکننده که سعی در پنهان کردنش داشته رو آشکار میکنه. اون توضیح میده که سال‌ها زندگی در فقر، اون رو وادار به خو گرفتن با پنیر صبحانه، به‌عنوان بهینه‌ترین و پیچیده‌ترین غذای ممکن و دردسترس کرده و حالا با‌وجود دسترسی به خوراکی‌های مختلف، قادر به عبور از این عادت قدیمی نیست.

رابطه‌شون از سر گرفته شده اما هم اتاقی‌های من حتی از چیزی که بوی فقر بده هم متنفرن و حاضرم شرط ببندم که این رابطه، همین الان هم تموم شده است. چیزی که فکرمو مشغول کرده، پنیر صبحانه است و تجسم اینکه اون پسر، سال‌ها ازش به عنوان یک وعده‌ی شاهانه لذت برده، درحالیکه احتمالا فقط به مواد غذایی ساده و محدود دسترسی داشته و غذاهای پیچیده و پر مخلفات رو در فواصل زمانی قابل توجه مصرف کرده.

هی یادش می‌افتم و درنظرم چیزی آشغال‌تر و بی‌معنی‌تر از پنیر صبحانه نیست. من هیچوقت در فقر، زندگی نکردم اما به‌شکلی می‌تونم مرد پنیرخور رو درک کنم. شاید کاغذهای کاهی و کیبوردهایی که قبل از اومدن به این مدرسه پدرشون رو درآوردم، همون پنیرهای بی‌مزه‌ی زندگی من هستن که ازشون برای جبران فقر اجتماعی و تحمل اینکه دوست دلخواهی نداشتم استفاده می‌کردم. حالا باوجود قرار گرفتن در یک مدرسه‌ی بزرگ، هنوز هم بیشتر اوقات فقط با خودم حرف میزنم.

خیلی وقتا اصلا درست متوجه نمیشم آدما دارن چی می‌گن و صرفا حالت چهره و تغییرات رنگ پوستشون یا حالت چشم و دهنشون رو یادم می‌مونه. بوی فقر، خیلی نفرت‌انگیزه حتی اگر سال‌ها ازش بگذره و حتی اگر دچار شدن بهش تقصیر خودت نبوده باشه.

شاید برای همینه که وقتی به داشتن معشوق فکر می‌کنم، همه‌اش چهره‌ی پسری به‌ذهنم میاد که گاهی توی محوطه می‌بینمش. تاحالا هیچ کلاس مشترکی نداشتیم چون سال بالایی به حساب میاد و ویژگی خاصش اینه که مشخصا کم‌حرف‌ترین شخص گروهشونه؛ با این‌وجود، حس می‌کنم از چهره و رفتارش می‌تونم کوچکترین علایق و سرگرمی‌ها و دلایل علاقه‌اش رو بفهمم. مثلا فکر میکنم که اصلا آدم بدی نیست اما خیال می‌کنه اگر خودشو بدجنس جلوه نده، ممکنه موقعیت اجتماعیش در بین همسالانش به‌خطر بیوفته.

همچنین حدس میزنم به دخترهایی با موهای بلند و لخت علاقه داره و من درنظرش احتمالا زیادی بچه و آسیب‌پذیر به‌نظر می‌رسم. با همه‌ی این فکرا، به‌نظرم الهه‌ی عشق، من رو درکنار همچین مردی تجسم می‌کنه. کاری که فعلا از دستم برمیاد اینه که از هاله‌ی سبز و سرد اسلیترین به خودنمایی‌های این ریونکلایی که برحسب اتفاق، موهایی به سیاهی پر کلاغ داره نگاه کنم.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز پیش برای خرید چندتا کتاب به دیاگون رفتم و تقریبا در تمام مدت خرید، به‌تنهایی توی کوچه‌ها و مغازه‌ها گشتم. این کار برای من که اینجا تازه‌وارد هستم سخته و بارها احساس کردم که ممکنه اتفاق بدی بیوفته.

به جای خرید لوازم ضروری، کتابی درمورد تصویرگری جادویی پزشکی خریدم. این رشته‌ی نیمه علمی و هنری‌ای هست که شناختش حسابی غافلگیرم کرد. این فقط درمورد نقاشی کشیدن نیست بلکه درمورد عوارض طلسم و نفرین و همچنین بیماری‌های مرموز بر روی اندام‌های داخلی و بیرونی بدن صحبت میکنه.

توی یه پیاده‌رو، دختر بچه‌ای رو دیدم که پشت سر والدینش در حرکته. به‌نظر می‌رسید که ۵ سالی از من کوچکتر باشه. نمی‌شناختمش و مشخصا از خانواده‌ای کاملا جادوگر و بومی پا گرفته بود. اون احساس غریبی نمی‌کرد و داشت انجیر می‌خورد.

حس می‌کنم وقتی به من نگاه کرد، فهمید که غریبه هستم. به موهام اشاره کرد و گفت: «از مدلش خوشم میاد.»
موهام رو حالت ندادم و صرفا به‌خاطر عجله و راه رفتن زیاد، یه حالت عجیب و غیر معمول گرفتن. بهش لبخندی تحویل دادم و اون انجیر باقی مونده توی دستش رو به من تعارف زد.

من علاقه‌ای ندارم از غریبه‌ها خوراکی بگیرم، بخصوص غریبه‌های جادوگر اما وقتی دیدم دوباره و با حالتی که انگار منو مدت‌هاست میشناسه اصرار کرد، انجیر رو از دستش گرفتم. حتی رنگ بنفش و حالت لزج اون میوه، افسانه‌ای و دلتنگ کننده جلوه میکرد.

ردپای انجیر رو تقریبا در تمام سنت‌های جادویی میشه پیدا کرد و شاید قدرت و سرسختی این گیاه برای بقا و به ثمر رسیدن باعث شده تا ازش برای ساخت طلسم‌های آسیب‌پذیر با لزوم اختفا و دوام‌آوری استفاده بشه.

به شکل احمقانه‌ای، این میوه منو یاد بسیاری از اندام‌های داخلی و بافت‌های بدن هم میندازه و هر بار که این کتاب رو ورق میزنم، حس میکنم دارم انجیر رو از زوایای مختلف میبینم.
نمی‌دونم چرا دیدن و فکر کردن به تصویرگری از بافت‌هایی که قربانی نفرین و طلسم شدن برام اینقدر معنادار و جالبه. احتمالا این کار باعث میشه تا حس کنم نفرین‌های مخرب و جادوی سیاه، دقیقا چه تاثیری ایجاد میکنه و صرفا کلمه‌ای نیست که از روی خشم و نفرت به زبون میاد. به هر صورت من که جادوگر جنایتکار نیستم که هر روز از جادوی سیاه استفاده کنم و این قبیل شرارت‌ها، عمدتا بخشی از تخیل منه. مطالعه درمورد تاثیرات جادوی سیاه، مواجهه‌ی مستقیم‌تر و در عین حال علمی با این پدیده است.

دیدن میوه‌ی انجیر منو ناراحت میکنه و علاقه‌ای هم به خوردنش ندارم؛ شاید چون ناخودآگاه به یاد میارم که با احساس تعلق کمی زندگی می‌کنم یا اگر ریشه‌هایی داشته باشم، احتمالا در جایی وجود داره که خودم هم درست به یاد نمیارم و گمش کردم.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
زایمان پرریسک

امروز در کلاس درس به ما یاد دادن که به عنوان یک جادوگر، هرگز به خودمون اجازه ندیم که یک زن غیر جادوگر رو در جریان زایمان، همراهی کنیم. مثلا نباید با وردهای جادویی یا هر کاری که تنها جادوگرها قادر به انجامش هستن، تجربه ی یک ماگل از زایمان رو دستکاری کرد.
گزارشی درمورد یه ماگل وجود داره که در زمان زایمان، در کوهستان تنها موند. جادوگری که در اون حوالی زندگی میکرد و انسان ها حتی از حضورش اطلاع نداشتن، با مداخله در جریان زایمان زن غیر جادوگر، باعث شد که اون تا آخر عمرش دچار جنون بشه. زایمان بدون درد و عوارض، بچه ی سالم و فارغ از تنهایی اما جنون همیشگی. ظاهرا دیدن جادو، حتی با وجود پاکسازی ذهن، شوک شدیدی برای زن ایجاد کرد. با این وجود، اگر مداخله ی جادویی هم انجام نمیشد، ممکن بود که زن بمیره. تصمیم اخلاقی سختیه اما منم دوست ندارم که سبب جنون فردی بشم که باهاش مشکلی ندارم و چه بسا نسبت بهش نوعی شفقت و ترحم رو تجربه میکنم.
تا امروز نمیدونستم که جادوگرها چیزی به اسم زایمان دردناک و پرریسک ندارن و قادرن به کمک علمشون، تجربه ی رایج پر از خون و عوارض ماگل ها رو دور بزنن. البته این طبیعیه و هنوز چیزهای خیلی زیادی رو درمورد همنوعان خودم نمیدونم.

چه وقتی که مادرم در این مورد حرف میزد چه وقتی که همکلاسی هام با اطلاعات دست و پا شکسته و شرارت ذاتی، درمورد زایمان صحبت میکردن، نوعی حس نفرت و انزجار بهم دست میداد. شاید ریشه های جادوییم به نحوی میدونست که به طور بالقوه، این تجربه قرار نیست بهش تحمیل بشه و از اینکه دیگران طوری درمورد تولید مثل حرف میزنن که اجتناب ناپذیر و کشنده است، کاسه ی تحملش لبریز میشد.
البته که همکلاسی های جادوگرمسلک فعلیم هم به اندازه ی همکلاسی های سابقم به تجربه ی ماگل ها از زایمان، علاقه نشون میدن. علاقه ای شرارت بار که ناشی از نوعی لذت بی رحمانه است. اونها عکس های متحرک و گزارش هایی نه چندان مستند رو با هم رد و بدل میکنن و در سطحی بالاتر از یک بچه ماگل، انسان های غیر جادوگر رو به خاطر مهارت بسیار کم و عجزشون در برابر تراژدی زایمان، مورد تمسخر قرار میدن.

من هم آدم بهتری نیستم و به روی خودم نمیارم که مطالعه ی پرونده های پزشکی و خوندن فجایع زایمان رو دوست دارم. دوست دارم؟ چه حرف عجیبی! واقعا به همچین حسی میگن دوست داشتن؟ دوست داشتن کلمه ی بسیار لطیفیه. درواقع شنیدن این گزارش ها و دیدن پرونده های پزشکی، به من نوعی حس آرامش میده و احساس میکنم که به عنوان عضوی از جامعه ی جادوگران، جامعه ای که در مقایسه با جمعیت غالب بر این سیاره، یک اقلیت واقعی به حساب میاد، از اینکه بخش زیادی از این آدم ها قادر به دیدن حقیقت من نیستن زجر نمیکشم. یعنی بدون این گزارش ها و بدون دونستن رنج یک موجود غیر جادویی، کاملا مستعد زجر کشیدن هستم.
گاها به شکلی معلق و در ظاهر بی معنی، با خودم میگفتم که از آدم ها متنفرم اما حالا میفهمم که این حرفم، لزوما ناشی از بی تعلقیم نسبت به انسان بودن نیست بلکه منظورم این بود که من فقط از ماگل ها متنفرم. این حرف رو دقیقا در مواقعی میزدم که روی مرز تفاوت "یک فرد با پتانسیل به کار بستن جادو" و آدم هایی قرار میگرفتم که از پدیده های جادویی متنفرن. این نفرتی کاملا دو جانبه است.
امروز در کلاس درس به ما یاد دادن که از کنار درد و رنج انسان ها بگذریم و از جادومون برای دخالت در جریان رنج کشیدنشون استفاده نکنیم. دخالت ما میتونه سبب ایجاد نوعی هرج و مرج بشه. این یعنی میتونم گاهی به درد کشیدن آدم ها نگاه کنم بدون اینکه به خاطر کمک نکردن، از خودم شرمنده بشم.

به جای عکس های واقعی، دوست دارم نقاشی هایی از تراژدی های زایمان داشته باشم. شاید زمینه هایی سرخ و عمیق کشیدم که به صورت پراکنده، پر از جوهر سیاه شدن و از این زمینه، برای بازسازی تصاویر پرونده های پزشکی استفاده کردم.
.
.
.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
زردآلو و کلاس گیاه‌شناسی

نمی‌دونم این هم پدیده‌ی فرهنگی به حساب میاد یا نه اما امروز فهمیدم که در محدوده‌ای که جادوگرها زندگی کنن، تا فرسنگ‌ها هیچ درخت زردآلویی رشد نمیکنه. با این وجود، اینطور نیست که جادوگرها از زردآلو بدشون بیاد. شاید حتی بشه گفت که این اتفاق باعث شده تا زردآلو تبدیل به کالای منحصر به فردی در این جامعه بشه.

از مدت‌ها پیش، گاها پیش می‌اومد که خواب‌های عجیبی درمورد زردآلو ببینم و برام قابل درک نبود که چرا زردآلو همیشه در موقعیت‌های دراماتیکی ظاهر میشه. چیزی که بیشتر از همه درنظرم پررنگه، خوابی درمورد اولین پسر مورد علاقه‌ام در مدرسه است. خواب دیدم که براش پنکیک زردآلو درست کردم ولی اون غذایی که براش درست کردم رو پس زد. در عالم خواب، این صحنه منو خیلی ناراحت کرد. اون پنکیک زیبا و بی نقص به‌نظر میرسید اما اون حتی به خودش زحمت نداد که تستش کنه.

گویا خطوط خونی جادومسلک من، از میوه‌ای کمیاب و باارزش رونمایی کرد، کالایی که برای امثال خودش می‌تونه گاها تبدیل به نوعی حسرت خفیف بشه.

یه جادوگر نمی‌تونه توی حیاط خونه‌اش درخت زردآلو بکاره؛ تا کیلومترها اونطرف‌تر هم نمی‌تونه. یه جادوگر نمیتونه حتی باغ زردآلو رو از دور مدیریت کنه و کاراش رو به ماگل‌ها بسپاره، پیش‌خرید، اجاره و هر نوع روش مالکیت غیر مستقیم هم امکان‌پذیر نیست. اگر یه جادوگر، زردآلو بخره و به خونه اش ببره، صرفا دو ساعت فرصت داره تا اونها رو مصرف کنه وگرنه میوه‌ها تماما میگندن. به این ترتیب، بهترین راه رسیدن به زردآلو، دزدی و خوردنشون پای درخته.

در تصورم نمیگنجه که هر سال، چقدر میوه‌ی زردآلو توسط جادوگرها دزدیده میشه.
دیروز در کلاس گیاه‌شناسی، از تصویرگری و میوه‌های مصنوعی برای تعلیم دادن درمورد زردآلو استفاده شد. ما در گلخونه‌ای پر از گیاهان جادویی و در سایه‌ی میراثی کهن و پیچیده از پرورش گیاهان، با این حقیقت کنار اومدیم که جادوگرها هنوز قادر به پرورش زردآلو نیستن.

بعد از این کلاس، خواب مادربزرگ هلن رو دیدم. همه‌چیز رو از چشمش میدیدم و تا بعد از بیدار شدن هم چند لحظه‌ای متوجه نشدم اینها خاطرات خودشه. سال آخر هاگوارتز تموم شد و به استرالیا برگشت. هنوز ردا به تن داشت و قدش از من بلندتر. توی راه یه درخت زردآلو دید و کنجکاوانه به سراغش رفت و مشغول خوردن شد. چکمه‌های بلند، موهای مشکی، می‌تونستم حس کنم که بدنش از من خیلی قوی‌تره. جارو به دست، تا جاده قدم زد چون چشمش به مادرش افتاد که با سه تا بچه‌اش داشت از اونجا عبور میکرد.

هلن نمی‌خواست به خونه بره ولی نتونست از دیدار آخر اجتناب کنه. برادر کوچکش در زمان حضورش در هاگوارتز متولد شد و صرفا از نامه‌ها میدونست اسمش چیه و چه ویژگی‌هایی داره. در اون لحظه احساس کردم که چقدر اون بچه رو با محبت بغل کرد و بوسید.
هسته‌ی یه زردآلو هنوز توی دهن هلن میچرخید و برای رعایت ادب یا صرفا برای خوب به نظر رسیدن، هسته رو تف نکرد. همینطور که هسته‌ی درشت رو توی دهنش میچرخوند، به مادرش درمورد برگشت به خونه جواب سر بالا داد.

در عالم خواب میدونستم که این حرفا خیلی وقته توی دلش مونده اما جرات نکرده که به زبون بیاره. حسرت، بی‌تعلقی و ناامیدی از خانواده و تنهایی مسلم پیش روش رو در تموم رگ‌هام حس کردم. به مادرش گفت: «به خونه برنمی‌گردم چون حق من نیست که اینطور زندگی کنم. خب باهاش کنار اومدی شاید چون فکر می‌کنی واقعا لایقش هستی اما من خودمو آدم لایق‌تری می‌دونم.»

هلن به‌طور غیر مستقیم به مادرش گفت که قلبت رو می‌شکنم و از کاری که انجام میدم پشیمون نیستم. میشد حس کرد که سعادت و مورد احترام بودن، دقیقا مثل ماجرای زردآلو و جادوگره. هلن می‌دونست اگر از ملک پدری بیرون نزنه، سعادت، هیچ‌وقت در جوارش رشد نمی‌کنه و ریشه نمی‌زنه. گویا اون آدم‌ها و طرز فکرشون، ریشه‌ی هر نوع سعادتی رو خشک می‌کردن.

در حرف‌های آخر هلن به مادرش، نوعی بی‌رحمی وجود داشت و مطمئنم فکر طرف مقابل رو تا آخر عمرش دچار رنجیدگی خاصی کرد.
.
.
.
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/3/1 0:12:37
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 17:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
راهنمایِ نامرئیِ هاگوارتز

سه شنبه بود، یکی از آن روزهایِ پاییزیِ ابری که حس می‌کردی حتی آسمان هم از دیدنِ مشق‌هایِ طولانیِ تاریخِ جادو خسته شده است. کلاسِ پرفسور بینز تمام شده بود و من، دملزا، طبقِ معمول، گیج و منگ از کلاس درس بیرون آمدم. راهروهایِ هاگوارتز را مثلِ مارپیچیِ بی‌پایان می‌دیدم؛ پر از پیچ و خم، درهایِ ناشناس و تابلویِ نقاشی‌هایی که هر کدام داستانی داشتند. همان‌طور که سعی داشتم مسیرِ درست را به سمتِ کلاسِ بعدی، یعنی گیاه‌شناسی، پیدا کنم، ناگهان متوجه شدم که در راهرویِ پرت و پنهانی قرار گرفته‌ام که تا به حال ندیده بودم.

اینجا، برخلافِ راهروهایِ پر رفت و آمدِ اصلی، سکوتِ عمیق‌تری حکم‌فرما بود. دیوارها با تعدادِ زیادی تابلو نقاشی پوشیده شده بودند؛ پرتره‌هایی از جادوگران و ساحرگانی که به نظر می‌رسید در دنیایِ خودشان غرق اند. برخی در جامه‌هایِ فاخرِ قرونِ وسطی، غرقِ خواب بودند و چرتِ آرامی می‌زدند. برخی دیگر، انگار که همین الان از مهمانیِ چای برگشته باشند، مشغولِ نوشیدنِ فنجان‌هایِ بخارآلود بودند و با لبخندهایِ مرموز به رهگذران خیره می‌شدند. حتی یکی از بانوانِ نقاشی شده، داشت با آرامش مشغولِ خوردنِ حبه‌ای انگورِ درخشان بود که از ظرف میوه‌اش برمی‌داشت.

همان‌طور که با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کردم، چشمم به یک قابِ طلاییِ قدیمی و خالی در انتهایِ راهرو افتاد. کمی جلوتر رفتم. قاب، با جزئیاتِ پیچیده‌ای از سرِ شیرهایِ کوچک مزین شده بود، اما داخلش، هیچ تصویری وجود نداشت. فضایی خالی و بی‌روح. دستم را به سمتِ لبه‌یِ سردِ قاب بردم و آهسته رویِ آن کشیدم.

درست در همان لحظه، اتفاقِ عجیبی افتاد. هوایِ اطرافِ قاب شروع به لرزیدن کرد، انگار که گرمایِ نامرئی‌ای از درونِ آن ساطع می‌شد. سپس، با به صورتِ شگفت‌انگیزی، خطوطِ محو و رنگ‌هایِ مبهمی در فضایِ خالیِ نقاشی شروع به شکل‌گیری کردند. ابتدا فقط هاله‌ای از نورِ طلایی بود، بعد کم‌کم شبیه به یک تصویرِ مات و تار شد و در آخر به یک نقاشی مانند بقیه نقاشی های روی دیوار بدل شد. انگار که جادوگری قدرتمند، در حالِ کشیدنِ یک پرتره در همان لحظه بود.

تصویرِ درونِ قاب ، مردِ جوانی را نشان می‌داد که ردایی به تن داشت؛ رداهایی که من فقط در کتاب‌هایِ تاریخِ جادو دیده بودم؛ با یقه‌هایِ بلند و دستکش‌هایِ چرمیِ قهوه‌ای. موهایِ تیره‌اش کمی بلند بود و در بادِ نامرئیِ نقاشی، به آرامی تکان می‌خورد. صورتش جوان بود، اما چشم‌هایش...چشم‌هایش عمقِ زیادی داشت؛ انگار که قرن‌ها تجربه در آن‌ها موج می‌زد. او با لبخندی محو به من نگاه کرد، لبخندی که نه دوستانه بود و نه دشمنانه، بلکه بیشتر شبیه به یک کنجکاویِ آرام.

صدایش، که از درونِ قاب به گوش می‌رسید، نرم و آرام بود، ولی در عینِ حال، طنینی از قدمت و استادی در آن شنیده می‌شد. “تو اینجا چه می‌کنی؟” لحنش متعجب نبود، بیشتر کنجکاو بود. “این راهرو برایِ دانش‌آموزانِ سالِ اول نیست.”

من که کاملاً غافلگیر شده بودم و قلبم تند تند می‌زد، نتوانستم جلویِ لکنتِ زبانم را بگیرم. “من… من گم شده‌ام. دنبالِ کلاسِ گیاه‌شناسی می‌گردم. پرفسور اسپراوت منتظرِ من است…”

مردِ درونِ نقاشی، با چشم‌هایِ آبیِ روشنش، نگاهی به من انداخت، نگاهی که انگار تمامِ داستانِ گم شدنِ مرا در یک لحظه خواند. سپس، لبخندش کمی عمیق‌تر شد. “آه، گیاه‌شناسی… کلاسِ خوبی است. مخصوصاً اگر از راهِ درستش بروی.” او سرش را به سمتِ دیواری که پشتِ سرِ من بود، خم کرد. دیوارِ سنگیِ ساده‌ای که تا آن لحظه هیچ تفاوتی با بقیه‌یِ دیوارها نداشت. “کلاس‌ها همیشه آنجایی نیستند که تو انتظار داری. گاهی باید جایِ درست را پیدا کنی، نه لزوماً راهِ معمول را و برای پیدا کردن جای درست هم، باید کمی گم شوی

همان‌طور که به دیواری که او نشان می‌داد نگاه می‌کردم، متوجه شدم که نقش و نگارهایی بسیار کمرنگ، شبیه به طرحِ برگ و ساقه‌هایِ پیچیده، رویِ آن حک شده است. طرح‌هایی که با طرحِ چوبِ قابِ خالی در انتهایِ راهرو هماهنگ بود. مردِ درونِ نقاشی ادامه داد: “فقط کافیست دستت را رویِ نقشی که از آنِ استادِ درس است بگذاری و آرزو کنی که راه را بیابی.”

من با تردید، دستم را به سمتِ دیوارِ سنگی دراز کردم. نقشی را که شبیه به برگِ گندمیِ دراز بود، لمس کردم. پوستِ سردِ سنگ با حسِ لطیفی از انرژیِ خفیف به دستم منتقل شد. چشمانم را بستم و با تمامِ وجود، آرزو کردم که فقط چند قدم تا کلاسِ پرفسور اسپروات فاصله داشته باشم. نفسم را حبس کردم و منتظر ماندم.

وقتی چشمانم را باز کردم، متوجه شدم که دیوارِ روبرو، انگار که پرده‌ای مخملین باشد، به آرامی کنار رفته است. پشتِ آن، نه یک راهرویِ دیگر، بلکه دری چوبی و کهنه نمایان شد. دری که نورِ سبزِ ملایمی از زیرِ آن به بیرون می‌تابید، نوری که به وضوح نورِ آفتابِ گلخانه‌ها بود. صدایِ خنده‌یِ پراکنده و صدایِ غرشِ آرامِ گیاهانِ غول‌پیکر از پشتِ در به گوش می‌رسید.

برگشتم تا از مردِ درونِ نقاشی تشکر کنم، اما قابِ طلایی دوباره خالی شده بود. لبخندی زدم.هاگوارتز، چقدر پر بود از رازداری‌ها و راهنماهایِ نامرئی. چقدر خوب می‌دانست که من، دملزا رابینز ، برایِ پیدا کردنِ راهم، به کمی جادو، کمی گم شدن و کمی اعتماد به راهنماهایِ پنهان نیاز دارم. در دل خود مرلین را شکر کردم و با قلبی سبک‌تر و قدم‌هایی مصمم‌تر، درِ چوبی را باز کردم و واردِ دنیایِ سبز و پر از حیاتِ گلخانه‌ها شدم...
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/31 17:23:54
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/2/31 17:24:43
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیمبوس ۲۰۰۰ با صدایی خشک داخل گنجه رها شد. دملزا از رختکن خارج شد، اما چند قدم دورتر، انگار که جاذبه زمین ناگهان تغییر کرده باشد، از حرکت ایستاد. کلاه شنلش را تا روی پیشانی پایین کشید و نیم‌نگاهی به سایه‌های کشیده‌ی «جنگل ممنوعه» انداخت؛ گویی جنگل داشت به شکستِ حقارت‌بارِ او پوزخند می‌زد. چرخید و خلافِ مسیرِ جنگل، راهش را به سمت قلعه کج کرد.

سنگینیِ شکست، مثلِ یک زرهِ آهنیِ داغ روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. ۳۶۰ بر ۱۳۰! گریفیندور تا سه سال گذشته چنین شکستی را به خود ندیده بود. طعم گسِ ناامیدی در دهانش می‌چرخید؛ او خوب می‌دانست که تاریخ، این آمارِ فاجعه‌بار را با نامِ «دملزا رابینز» ثبت خواهد کرد؛ کاپیتانی که کشتی‌اش را به صخره کوبیده بود.

صدایِ خنده‌هایی بی‌پروا، رشته‌ی افکارش را پاره کرد. سه جادوآموزِ سال هفتمی، چند قدم جلوتر با هیجان درباره بازی حرف می‌زدند.

«آره، همون دختره… رابینز! دیدی چطوری گند زد به بازی؟»
«آبرویِ گریفیندور رو برد!»
«خیلی اسکله! اصلاً مک‌گونگال چه فکری کرده بود که اینو کاپیتان کرد؟»
دملزا ایستاد، انگار که پاهایش در زمین قفل شده باشد. مگر نمی‌دانستند که تازیانه‌ی این شکست، بیش از هرکس، روحِ خودِ کاپیتان را می‌خراشد؟ از محوطه آفتابی گذشت، چمنزار را پشتِ سر گذاشت و در پناهِ بوته‌های درهم‌تنیده‌ی ساحل، دور از چشمِ رهگذران پنهان شد. به آبِ درخشانِ دریاچه زل زد؛ جایی که غروبِ خورشید، سرخیِ شرم را در آسمان نقاشی می‌کرد. صورتش را با آستینِ ردایش پاک کرد؛ قطره‌های اشکی که از سرِ لجاجت اجازه نداده بود در جمع بریزد، حالا در سکوتِ ساحل بی‌صدا می‌چکید.

دقایقی بعد، با دلی که هنوز از بارِ اندوه سنگین بود، به سمت قلعه بازگشت. مسیرش را به سمت تالارِ جوایز در طبقه دوم کج کرد. در مرکزِ تالار، سپرِ طلاییِ براقی خودنمایی می‌کرد؛ روی آن با رنگِ مشکیِ مات حک شده بود: هری پاتر - جوینده و کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور.

دملزا رو به رویِ نامِ هری ایستاد؛ گویی از سایه‌ی بزرگِ او طلبِ بخشش داشت. زیر لب زمزمه کرد: «من رو ببخش، هری.»

کلاهش را دوباره روی سر کشید و چرخید که برود، اما سایه‌ای بلند روی دیوارِ سنگیِ تالار متوقفش کرد. پروفسور مک‌گونگال، خاموش و صبور، درست پشتِ سرش ایستاده بود.

دملزا از جا پرید: «جاااان؟! وای… پروفسور! زهره‌ترکم کردید! نکنید از این کارا!»

مک‌گونگال با همان نگاهِ نافذ و آرامشِ همیشگی‌اش گفت: «شب خوش، دملزا. اولین روزِ کاپیتانی‌ات چطور بود؟»

دملزا سرش را پایین انداخت: «حسابی آبروم رفت.»

«بله، متوجه شدم.»
«پس حتماً این رو هم می‌دونید که دیگه تکرار نمیشه. چون من دیگه نیستم!»
مک‌گونگال ابرویی بالا انداخت: «کاپیتان بودن رو میگی یا آبروریزی رو؟»

دملزا با صدایی که از سرِ کلافگی می‌لرزید گفت: «اوه، هردوش! آخه چرا فکر کردید من می‌تونم کاپیتان بشم؟»

مک‌گونگال لحظه‌ای سکوت کرد؛ سکوتی که فضای تالار را سنگین کرد. سپس پاسخ داد: «کاپیتان بودن رو که می‌دونستم نمی‌تونی!»

دملزا دهانش از تعجب باز ماند: «چی؟ یعنی فقط خواستید منو خراب کنید؟ چرا؟»

مک‌گونگال دستش را روی شانه‌ی لرزانِ دملزا گذاشت. «اگه فقط کارهایی رو انجام بدی که در اون‌ها مهارت داری، هیچ‌وقت چیزی به تو اضافه نمی‌شه، دملزا جان.»

نگاهِ دملزا میانِ حیرت و درک، سرگردان بود. مک‌گونگال با لبخندی که انگار رازی بزرگ را در خود داشت، افزود: «یکی از جملاتِ دامبلدور بود.»

پروفسور چرخید و پیش از آنکه دملزا فرصتِ واکنشی داشته باشد، در دلِ شب ناپدید شد...
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به زیبایی ماه

هنوز هم‌اتاقی‌هامو به‌درستی نمی‌شناسم اما فکر می‌کنم باید کمتر باهاشون وقت بگذرونم. نه فقط توی خوابگاه اسلیترین بلکه در کلاس‌های درس و حین غذا خوردن هم همه‌اش درمورد حقه‌های جادویی صحبت میشه. این ذهن منو تحریک می‌کنه.

کسی شما رو بابت استفاده از معجون عشق سرزنش نمیکنه و پیگرد قانونی خاصی نداره. این چیزی مثل رد و بدل کردن تقلب زیرمیزی در کلاس درسه. اگر حقه رو با مستقیما با چوبدستی خودتون اجرا نکنید، دیگه یه مجرم واقعی نیستید.

دیدن اینکه اینقدر راحت و با بی‌مسئولیتی درمورد استفاده از معجون‌های فریب حرف می‌زنن، گاهی سبب غبطه‌ام میشه.
دیشب که به پدرم درمورد پدربزرگ و نفرتی که ازش داشتم میگفتم، نوعی حس بی‌رحمی بهم دست داد، با این‌وجود حتی دیگه برام مهم نیست که شنیدن چنین حرفی ناراحتش کنه چون بهش حق نمیدم که از همچین موضوعی ناراحت بشه. شاید این بخشی از بزرگ شدنه که برای عقاید خودت، بیشتر از اهلی موندن اهمیت میدی.

هم اتاقی‌هام تمام شب داشتن درمورد فردی به اسم گادفری حرف می‌زدن. من درست نفهمیدم گادفری جزو خوب‌های بده یا بد‌های خوب چون این دخترا بیشتر شیفته‌ی فانتزی خودشون از مردی بودن که قراره بهشون رحم کنه.
این وضعیت مثل وقتیه که چندتا ماگل بشینن و درمورد حواشی بازیگر مورد علاقه‌شون حرف بزنن.

اگر همکلاسی‌های کاتولیکم با گادفری آشنا بشن، احتمالا اولین سوالشون اینه که به بهشت یا جهنم؟ و شاید حتی اونو بابت داشتن قدرت بقای غیر قابل تصور، تقبیح میکردن.

یعنی اگر منم یکروز معروف بشم، کسی درمورد بهشت یا جهنم رفتن من حرف میزنه؟ آیا گادفری هم ناخواسته چیزهایی رو به ارث برده که آرزوی دیگرانه ولی خودش چندان اشتیاقی به استفاده از این میراث نداره؟ ماگل‌ها هیچوقت جادوگر‌ها رو به بهشت نمی‌فرستن.

ماه در آسمون صبح حضور داره و جادوگرهای نوجوان، با جاروهاشون درحال پرسه زدن در آسمان محوطه هستن. وقتی سعی می‌کنم یکیشون رو با نگاهم تعقیب کنم، خورشید سر راهم قرار می‌گیره و اشک توی چشمم جمع میشه.

به یاد میارم که در برخی علوم اسراری، خورشید هر منظومه به عنوان نوعی پورتال شناخته میشه که دنیاهای مختلف رو به هم وصل میکنه. شاید برای همینه که بهتره که گادفری و خون‌آشام‌ها به بهشت نرن. اگر قدرت اونها رو داشتم، خونه‌ی ابدیم رو در جایی به زیبایی ماه میساختم.

تازه می‌فهمم که چرا اینقدر شنیدن حرفای تحریک کننده‌ی هم دوره‌ای‌هام درمورد حقه‌های جادویی، سبب اضطراب و خشمم میشه. هر بار با شنیدن‌شون شروع می‌کنم به فکر کردن درمورد اعمال این روش‌ها روی آدم‌های منفور زندگیم و از این میترسم که با بازگشت به هالیوود و ساختن معبد شهرت، راهبه‌های بلوند و چشم رنگی و پسر‌های برنزه و ساحل نشین، بفهمن که چقدر از آدم‌های ضعیفی که صرفا از روی خوش‌شانسی قادر به شرارت ورزیدن شدن متنفرم. همچنین بیشتر از اون، از ماگل‌هایی که به این افراد، فرصتی برای بخشیده شدن میدن.

یعنی ممکنه که یکروز از پدرم هم متنفر بشم؟
.
.
.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پرتره‌ای از مرگ

_وینگاردیوم لویوسا...
ورد حرکت دادن اشیا، در عین ابتدایی بودن، بسیار کاربردی و با ارزشه. تا قبل از آشنایی باهاش، نقاشی کشیدن می‌تونست برام عملی طاقت‌فرسا باشه و کار روی تابلوهای متوسط و کوچک هم منو وادار می‌کرد تا به ستون فقراتم فشار زیادی بیارم. برای همینه که فکر میکنم به اینجا تعلق دارم چراکه حالا می‌تونم به گوشه‌ی تختم تکیه بزنم و با حرکت دادن چوب دستیم، وسایلم رو مجبور به خلق نقاشی مورد علاقه‌ام کنم.

چند روزی هست که منظره‌ای برفی در ذهنم ظاهر میشه که در ابتدا، بیشتر جلوه‌ای آبستره داشت. مقداری رنگ سفید رو با آرد و نشاسته قاطی میکنم تا بتونم حجم ایده‌آلم رو بر روی بوم ایجاد کنم.

_کامیسئو کیبوم!
حتی برای ترکیب کردن رنگ‌ها هم نیازی به دخالت دست نیست. هرچند این ورد رو از یک کتاب آشپزی یاد گرفتم و برای ترکیب مواد غذایی کاربرد داره اما کاربردش همینه.

درواقع اینطور نیست که من زیاد به مرگ فکر کنم بلکه این مرگه که زیاد به من فکر کنه. البته اون خودشم نمی‌خواد به من فکر کنه فقط تا چشم باز میکنه میبینه که دوباره گذرش به من افتاده. پس من اون رو شبیه لکه‌ای جوهری، ناچیز اما پرکنتراست، به تمام افکار، نوشته‌ها، نقاشی‌ها و خیالاتم اضافه می‌کنم و اجازه نمیدم که با وقوع ناگهانی و زودهنگام، من رو غافلگیر کنه.

وقتی به لکه‌ای که روی بوم پر شده از برف حجیم نگاه می‌کنم، حس میکنم که مرگ شبیه به موجودی جادویی اما با پرستیژ یک مرد روستایی غضبناک به تصویر کشیده شده که با چیزی مثل یک آفتابه‌ی آهنی و بیل، به سمت مزرعه حرکت میکنه. شاید اگر یک غریبه اونو ببینه احساس کنه که فردی مرتد و منحرفه اما این فقط تصویری از مرگه.

خوابگاه دخترانه سعی داره بخوابه و همه پرده‌های تختشون رو کشیدن اما رعد‌وبرق‌های پرسر‌وصدا و نور زیادی که از پنجره میتابه، انگار در حال تمسخر کردن ماست. وقتی نور رعد و برق، روی تابلوم میوفته، گویا این مرگه که به پرتره‌ی خودش می‌خنده.

این جالبه که تقریبا در اغلب داستان‌های اساطیری، مرگ به عنوان موجودی با سطح همدلی پایین به تصویر کشیده شده که در پیدا کردن جامعه و دوست، مشکلات عدیده‌ای داره. اون معمولا مورد نفرت و کینه‌ی افرادی قرار می‌گیره که به طور غیرمنتظره و زودتر از اونچه که انتظارشو داشتن، فرد محبوبی رو از دست دادن. تضاد دراماتیک مرگ از اونجایی میاد که تقریبا نقش اصلی موقعیتی هست که بازمانده‌ها، برای نجات خودشون لازمه به قدرت همدلی متوسل بشن. کسی که نتونه بعد مرگ عزیزانش دوباره از نو شروع کنه و با جامعه‌ی اطرافش ارتباط بگیره، نه تنها به لحاظ ظاهری، بلکه در باطن هم مثل ظاهر روستایی و خشن مرگ میشه.

مقدار بیشتری برف رو به نقاشیم اضافه میکنم و به اولین باری که مرگ رو دیدم فکر میکنم. در اون زمان به‌تازگی خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم و در حین جست و جو برای تعبیر خواب‌های جدیدم در یک کتاب بسیار بدریخت و مزخرف، احساس کردم که مرگ رو پشت ذهنم دیدم. چیزی که باعث شد در اون لحظه اونقدرا هم نترسم، شجاعت ذاتیم نبود بلکه من اصلا اون تصویر رو باور نکردم.

لکه‌های جوهر بیشتری رو به نقاشیم اضافه میکنم اما هیچ کدوم از این لکه‌ها به اندازه‌ی مرگ، موضوعیت ندارن و ازشون برای نشون دادن چیزایی مثل کنده‌ی درخت و شاخ و برگ‌های پراکنده در برف استفاده میکنم. ردای مرگ رو کمی ضخیم‌تر جلوه میدم و دو نقطه‌ی سرخ برای چشم‌هاش اضافه میکنم. داس توی دستش رو واضح‌تر و فرم تیغه‌اش رو با حرکتی ناگهانی و تهدیدکننده‌ میکشم.

رعد‌وبرق‌های بعدی، هم‌اتاقی‌هام رو در خوابشون مشوش میکنه و می‌تونم صدای ناشی از ترسیدن یا حرف زدنشون در حین کابوس دیدن رو بشنوم. برای خودم یک لیوان چای سرد بنفش میریزم و به سمت تابلو میگیرم: «به سلامتی مرگ، دوست عزیز من.»
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 19:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نزدیک های صبح،خوابگاه دخترانه گریفیندور
اتاق در اوج راحتی و شلوغی بود. هرکس با یک مدل لباس خواب عجیب و دوست‌داشتنی روی مبل‌ها و تشک‌ها ولو شده بود.لیسا و لورا و روزالین با یک پیژامه‌ی مشکی اسپایدرمنی نشسته بودند.جینی و ملانی پیژامه‌ی مشکی بتمنی  پوشیده بودند و مدام می‌گفتند این انتخاب کاملا مجبوری است، در حالی که همه می‌دانستند خودشان واقعاً از آن خوششان آمده. فلور و تلما و پروتی پیژامه‌ی صورتی کیتی نشسته بودند و سعی می‌کردند وانمود کند این لباس را فقط از روی شوخی پوشیده اند، اما خیلی واضح بود که با دقت برایش کش مو هم ست کردند.. تلماچهارزانو وسط جمع نشسته بود و حالتی داشت که انگار بالاخره قرار است همه ساکت شوند و یک داستان جدی بشنوند.

کنارشان هم کوین، پسربچه‌ی سه‌ساله، با موهای نامرتب و یک عروسک کوچولو در بغل، روی فرش نشسته بود و هر چند دقیقه یک‌بار بدون دلیل مشخصی به یکی از دختر ها زل می‌زد.

تلما گلو صاف کرد و با لحنی مهم گفت:
_ خیلی خب. حالا که همه جمعیم، می‌خوام درباره‌ی یکی از پرونده‌هام براتون بگم. پرونده‌ی "راز گردنبند زمردی در عمارت وینترفال".

همه کمی جا‌به‌جا شدند. لورا مدلی یک بالش بغل کرد. پروتی پاتیل گفت:
_ اسمش که خوبه. ادامه بده.

تلما با رضایت شروع کرد:
_ ماجرا از جایی شروع شد که لیدی آرا بلاک‌وود، بانوی صاحب عمارت، ادعا کرد گردنبند زمردی خانوادگی‌اش درست وسط مهمونی شام ناپدید شده.

لیسا بلافاصله پرید وسط.
_ لیدی آرا بلاک‌وود چی پوشیده بود؟

تلما مکث کرد.
_ ببخشید؟

لیسا گفت:
_ لباسش. مهمه. کسی که گردنبند زمردی می‌پوشه، اگر لباسش بد بوده باشه، نصف انگیزه‌ی دزدی قابل درکه.

جینی با جدیت سر تکان داد:
_ کاملاً منطقیه. اگر مثلاً زمرد رو با رنگ نامناسب ست کرده باشه، این خودش جرم جداگانه‌ست.

تلما نفس عمیقی کشید.
_ بسیار خب. یک لباس مخمل سبز تیره پوشیده بود.

پروتی ابرو بالا انداخت.
_ سبز تیره با زمرد؟
_ خیلی تکراری نیست؟
_ یعنی هیچ تلاشی برای تضاد بصری نکرده؟

تلما با فشردگی صدا گفت:
_ می‌تونم ادامه بدم؟

فلور دستش را بالا برد.
_ صبر کن. آرایشش چطور بود؟ چون اگر قرار باشه تصویر صحنه را درست تجسم کنیم، این جزئیات حیاتی‌ان.

تلما خیره نگاهش کرد.
_ من داشتم درباره‌ی یک سرقت صحبت می‌کردم، نه نقد فشن شو.

جینی گفت:
_ این دوتا بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی به هم مربوطن.

کوین همان لحظه عروسکش را بلند کرد و گفت:
_ ژمرد چه رنگیه؟
همه به او نگاه کردند.
فلور با ذوق گفت:
_ ببینین! کوین هم درگیر پرونده شده.

تلما با امیدی کم‌رنگ ادامه داد:
_ بله. خب. لیدی آرا خیلی مضطرب بود. مهمون‌ها در سالن جمع شده بودن. شوهرش، لرد بلاک‌وود، رفتار عجیبی داشت. ندیمه‌ی شخصی‌اش هم مرتب گریه می‌کرد. من همون اول فهمیدم چیزی تو این ماجرا درست نیست.

ملانی  پرسید:
_ اون ندیمه چه آرایشی داشت؟ گریه ریملش رو خراب کرده بود یا از اول ضدآب زده بود؟
تلما گفت:
_ من… دقت نکردم.
لیسا با حالت تأسف سر تکان داد:
_ تلما، عزیزم، تو واقعاً چطور کارآگاه شدی؟

پروتی گفت:
_ اگر ریمل ضدآب بوده، گریه‌اش مشکوکه. اگر نبوده و نریخته، باز هم مشکوکه. این یک سرنخ مهمه.

تلما که حالا کم‌کم داشت پشیمان می‌شد، گفت:
_ خیلی خب! بله، ریملش پخش شده بود. راضی شدین؟

همه با رضایت گفتند:
_ آهااا

تلما فرصت را غنیمت شمرد:
_ پس من رفتم سراغ اتاق پذیرایی. روی میز شام، یک لیوان واژگون شده بود. روی فرش، رد خیلی کمرنگی از خاک باغچه دیده می‌شد. پنجره نیمه‌باز بود و...

جینی پرید وسط:
_ صبر کن. لرد بلاک‌وود چی پوشیده بود؟

تلما چشم‌هایش را بست.
_ کت‌وشلوار مشکی.

لورا گفت:
_ مردها واقعاً خلاقیت ندارن.
فلور اضافه کرد:
_ امیدوارم حداقل دستمال جیب داشته باشه.
تلما با لحن خسته‌ای گفت:
_ داشت. زرشکی بود.
لیسا فوری گفت:
_ زرشکی؟ چه بد سلیقه!

روزالین به‌آرامی گفت:
_ شاید همین نشون میده که به مرکز توجه‌بودن علاقه داشته.
پروتی با حالت تحلیل‌گرانه گفت:
_ یا کسی بهش گفته زرشکی بهش میاد و اون بدون پرسش پذیرفته. این هم از نظر شخصیتی مهمه.

لیسا دهان باز کرد تا ادامه بدهد، اما کوین ناگهان به پای او چسبید و با هیجان گفت:
_ مرد عنکبوتی!مرد عنکبوتی!
همه به پیزامه‌ی مشکی مرد عنکبوتی نگاه کردند.

جینی خندید.
_ فکر کنم کوین بیشتر از ما به پرونده‌ی تو احترام می‌ذاره.

کوین بعد به فلور اشاره کرد و گفت:
_ کیتی!کیتی!
فلور با لبخند سلطنتی گفت:
_ بله، عزیزم.کیتی، ولی شیک‌تر.

کوین بعد به ملانی نگاه کرد و گفت:
_بتمن!بتمن!
ملانی با غرور گفت:
_ حداقل یکی تو این اتاق استایل رو میفهمه.
تلما سعی کرد اقتدار را برگرداند.
_ همون‌طور که داشتم می‌گفتم، رد خاک باغچه نشون می‌داد کسی از بیرون نیومده، بلکه فقط خواسته صحنه رو این‌طور نشون بده. بعد من متوجه شدم روی دستکش ندیمه، یک ذره اکلیل طلایی هست. اکلیلی که رو پرده‌های اتاق لیدی آرا استفاده شده بود. پس...

ملانی ناگهان گفت:
_ اکلیل طلایی روی دستکش؟ چقدر بی‌مزه. یعنی حتی دزد باکلاس هم نبوده.
فلور گفت:
_ نه، من مخالفم. اگر درست استفاده بشه، اکلیل طلایی می‌تونه خیلی شیک باشه.
لیسا گفت:
_ بستگی داره با چی ست شده باشه.
جینی گفت:
_ من بیشتر نگران اینم که چرا اصلاً دستکش پوشیده. داخل خونه؟ شب؟ خیلی نمایشی نیست؟

تلما با لحنی که به‌وضوح بوی تسلیم می‌داد گفت:
_ چون داخل عمارت سرد بود.

لورا شانه بالا انداخت:
_ باز هم زیادیه. من اگر کسی رو ببینم وسط سالن با دستکش، اول به استایلش شک می‌کنم بعد به نیتش.

تلما گفت:
_ می‌شه فقط دو دقیقه اجازه بدین پایان پرونده رو بگم؟

همه ساکت شدند. تلما با احتیاط ادامه داد:
_ من فهمیدم گردنبند اصلاً دزدیده نشده. لیدی آرا خودش اون رو پنهان کرده بود تا ببینه شوهرش چقدر بهش اهمیت میده، چون گمان می‌کرد اون  ندیمه‌اش رو دوست داره. اما در نهایت معلوم شد شوهرش بی‌گناهه و ندیمه فقط از ترس اخراج‌شدن گریه می‌کرد. گردنبند هم داخل جعبه‌ی خیاطی خود لیدی آرا بود.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد پروتی گفت:
_ یعنی تمام این دراما برای یک تست رابطه بوده؟
لیسا گفت:
_ خانمه به جای گفت‌وگوی سالم، سناریوی جنایی چیده؟
جینی زد زیر خنده:
_ و با اون لباس مخمل سبز تیره؟ واقعا سلیقه بد هم حدی داره.
فلور با تأسف گفت:
_ من بیشتر از همه از جعبه‌ی خیاطی ناراحتم. جایی به اون بی‌رمقی برای پنهان‌کردن زمرد؟ هیچ شاعرانگی‌ای نداره.
روزالین آرام گفت:
_ ما عملاً به این نتیجه رسیدیم که بدترین بخش پرونده نه جرم بود، نه دروغ… بلکه انتخاب‌های استایلی‌شون بود.

تلما با ناباوری به همه نگاه کرد.
_ این تمام برداشتیه که از داستان من داشتین؟

کوین عروسکش را بالا برد و خیلی جدی گفت:
_ بد بود.

یک لحظه سکوت شد، بعد اتاق از خنده منفجر شد.
تلما دست به کمر زد.
_ ممنون، کوین. بالاخره یک نقد صادقانه.

کوین بعد رفت کنار فلور نشست، به پیژامه‌ی صورتی کیتی او دست زد و گفت:
_ اینو دوست دارم.

فلور با غرور گفت:
_ دیدین؟ عجب سلیقه‌ای داره.

لیسا فوراً گفت:
_ بله، ولی اگر بخوایم دقیق باشیم، پیژامه‌ی صورتیت داره فریاد می‌زنه "من می‌خوام راحت باشم ولی هنوز مرکز توجه بمونم"

ملانی بالش پرت کرد سمتش.
خندید و گفت:
_ و پیژامه‌ی بتمن تو فریاد می‌زنه "من وانمود می‌کنم شوخیه، ولی در واقع سه ساعت براش برنامه‌ریزی کردم."

لورا به تلما اشاره کرد.
_ راستی، پیژامه‌ی کیتی تو هم خیلی مناسب شغلته.

این بار حتی خود تلما هم خندید.
_ باشه، قبول. دفعه‌ی بعد قبل از تعریف پرونده، اول فهرست کامل لباس و آرایش تمام مظنونین رو آماده می‌کنم.

ملانی با رضایت گفت:
_ آفرین. حالا داری درست کارآگاهی می‌کنی.

کوین در حالی که روی فرش دراز کشیده بود، زمزمه کرد:
_کیتی… بتمن… اسپایدمن…
و کمتر از یک دقیقه بعد همان‌جا خوابش برد، در حالی که اتاق هنوز پر از شادی و تکه‌انداختن به لباس‌های پرونده‌ای بود که هیچ‌کس دیگر یادش نبود دقیقاً جرمش چه بوده.

و تلما آن شب فهمید که در جمع این دخترها، 
هیچ راز جنایی‌ای به اندازه‌ی یک رژ نامناسب یا یک لباس بددوخت، توجه جلب نمی‌کند.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده